<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>انديشه زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/idea/</link>
	  <copyright>Copyright 2009</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section23_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Sat, 04 Jul 2009 13:59:34 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>دفاع مقدس جمهوریت</title>
                  <description>دفاع مقدس نام دورانی بود که مردم این مرز  و بوم برای باز پس گیری خاک خود  از متجاوزین، بی توجه به تفاوت نظرها  و بی اهمیت به ایدئولوژی‌ جان دادند و جانبازی‌ها کردند تا وجب خاکی که حقمان بود به چنگ  متجاوزین نیافتد.

دوران امروز  هم شاهد اعتراض مسالمت آمیز ملتی است که برای بازپس گیری رای و حق تعیین  سرنوشت خود و فرزندانشان از متجاوزین به حق و متقلبین به رایشان به خیابان ها آمده‌اند، بی خوف از درشتی و دشنه، بی ترس از تهدید و تانک. از لحاظ اخلاقی به همان میزان که باز  پس گیری خاک از متجاوزین حق و بلکه وظیفه ملی و تاریخی ما بود، بازپس  گیری رای از متقلبین و متجاوزین هم حق اخلاقی، و وظیفه ملی و تاریخی ماست.  عقب نشینی از آن جنگ و این جنگ نیز جز به تخریب  بیشتر و از دست رفتن بستر امنیت  و آرامش نتیجه ایی نخواهد داشت. در عمق تنهایی و تفکر، آنجا که ترس در برابر طمانینه و خوف در برابر اخلاق و تهدید در برابر منطق رنگ میبازد، حق بازپس گیری رای و اراده چنان جلوه واضح و  صادقی می‌یابد که عقب نشینی و  سر برگرداندن از آن بزدلانه می‌نماید.

اگر که در تعیین اخلاقی بودن یک عمل تنها به جوهره  آن عمل بنگریم به راحتی می‌توان ادعا کرد که دفاع از رای و حق تعیین  سرنوشت جمعی آنچنان که ایستادن در برابر  برده داری درست و اخلاقی می‌نماید درست و اخلاقی است. در مقایسه به دفاع مقدس، دفاع  از رای در برابر  متقلبین و متجاوزین به حقوق یک ملت اگر ارزشمندتر از دفاع از خاک وطن  نباشد قطعا کم ارزشتر از آن نیز نیست.

مگر سرنوشت و  اراده ما از خاکمان کمتر می‌ارزد؟  مگر خاک پاک ما بستری برای رشد  ما نیست و مگر این رشد در برده حاکمان بودن امکان پذیر است؟  کدام درختی در سایه رشد کرده است؟ «چرا به دانه انسانت این گمان باشد»؟ هیچ ملتی در استبداد رشد نکرده و هیچ انسانی در بردگی انسانیت نکرده‌است. تزریق پول و تهدید حکام کشور را از خود دور و به بیگانه وابسته می‌کند. استعمار فرزند استبداد است و سیاهی سیاهی می‌جوید و در با تخته جفت می‌شود. استعمار روسیه و پوتین در این روزها به دلیل همین تجاوز به رای ما پیروز شده‌است.  احتیاج به آزادی و حق تعیین سرنوشت همچون آب و نور خورشید برای رشد یک ملت و نسل‌های بعدی اش حیاتی است.

تنها صدای دلسوز مخالفی که در برابر این دفاع مقدس با بالارفتن هزینه مقاومت‌های  مدنی گاها می‌شنویم زمزمه محاسبه هزینه و فایده‌ است.  شخصا گمان نمی‌کنم که با وجود تجربه‌های  تاریخی ما کسی معتقد به تسلیم در برابر دیکتاتوری باشد، اما در مقام دفاع اخلاقی از این تصمیم اساسی تمامی مخالفت‌های دلسوزانه را نیز باید بررسی کرد و منصفانه  به قاضی رفت.  سئوال اینست که با افزایش خشونت‌ها و با توجه به اینکه  آنها تیغ و تیر و دشنه و درفش دارند و به ما حتی اجازه فریاد  الله اکبر هم نمی‌دهند آیا واقعا  هزینه این دفاع به فایده آن می‌ارزد؟  گر چه لحن دلسوزانه و واقع بینی در این کلام مشهود است، اما  دریغ که بینش و بردباری مغفول افتاده‌است.  ته حساب محاسبات هزینه و  فایده را نباید به این یک هفته و ده روز منتهی دانست.  جنبش جمهوریت و رای ثمره ابدی دارد و  هر کاسب موفقی می‌داند که چنین برگشت  مطمئن سرمایه ایی سرمایه گذاری  زیاد و شجاعت بالایی می‌طلبد.  مقابله  با تجاوز به خاک و سرنوشت هر دو هزینه گزاف و تجربه سختی دارند ولی راه چاره ایی هم در برابرمان قرار نمی‌دهند.  بیش از صد سال از مشروطه میگذرد و گاهی می‌اندیشم اگر آنروز پدربزرگان ما سرمایه گذاری و جان فشانی بیشتری می‌کردند، اگر دلسوزانی که از هزینه زیاد آن زمان ترسیدند و در خانه نشستند، بیرون می‌آمدند و کوتاه نمی‌آمدند، آیا باز ما امروز در خیابانها شعار مرگ بر دیکتاتور می‌دادیم و با متجاوزین در کوچه و پس کوچه گلاویز می‌شدیم؟  آیا اگر امروز هم در خانه بنشینیم، فردا فرزندانمان را دوباره به دست قلدرتری و سلاح مخوف تری  نمی‌کوبند؟

دفاع از جمهوریت  و اراده جمعی تنها راه کم هزینه  و اخلاقی است، راه عیش و راحت و شادی همیشه موقت است و منجر به جنگیدن در میدان‌های سخت تری  برای حقوق اساسی مان می‌شود.  دفاع از جمهوریت دفاع مقدسی است که باید در میدانش با مسالمت و عدم خشونت  حتی آماده به خاک افتادن هم باشیم  و گرنه فردای فرزندان و روزگار امروزمان را به لجن برده داری جمعی می‌کشند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_526.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_526.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقالات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Jul 2009 13:59:34 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تحولات اخیر: کدامین راه و با چه نوع «قربانی»</title>
                  <description><![CDATA[حال ما، پس از شور و شوق اولیه تحولات، وارد مرحله نوینی شده‌ایم که باید آن را مرحله «‌بحران و بن‌بست سیاسی و احساسی» و مرحله احساسات و حرکات ناسازه و دوسویه نامید. با تایید قابل پیش‌بینی آقای احمدی‌نژاد توسط شورای نگهبان و رد اعتراضات به انتخابات، اکنون شکاف و گسست اجتماعی و سیاسی در مسیرها و سطوح‌های مختلف در حال رشد و عمق‌یابی است.

این بحران و تناقض درونی هم حاکمیت و گروه‌های مختلف حاکم را در بر می‌گیرد و هم شامل جنبش مدنی و رهبران کنونی آن می‌شود آقای احمدی‌‌نژاد از تلاش برای «براندازی مخملی در انتخابات» سخن می‌گوید و آقای خاتمی در جواب او از «کودتای مخملی در انتخابات» سخن می‌گوید.

بخشی برای رئیس‌ جمهور تبریک و تهنیت می‌فرستند و کسانی چون  آقایان موسوی و کروبی او را و دولت او را به رسمیت نمی‌شناسند و به گونه‌های مختلف اعتراض خویش را ادامه می‌دهند. اما جنبش مدنی نیز اکنون به همین شکاف و گسست درونی میان خویش و دولت و نیز میان گرایشات مختلف درون خویش دچار شده و می‌شود.

نماد این تناقض درونی در جنبش بدین شکل است که اکنون می‌خواهد بداند به کدامین سو بایستی برود و دچار احساسات متناقض چون خشم، یأس و ترس است و از رهبران تا اقشار مختلفش به دنبال یافتن راهی برای برون‌رفتن از این بحران و بن‌بست هستند. به نوعی جامعه ما در لحظه کنونی دچار یک بن‌بست ارتباطی و بحران ارتباطی شده است. زیرا در لحظه کنونی هیچ راهی، مثل سرکوب شدید جنبش، یا ابطال انتخابات، نمی‌تواند به نکته مشترک بخش عمده  گروه‌های حاکم و یا مردم تبدیل شود.

این تحول کنونی در نهایت مرحله‌ای میانی و مهم در تحول گفتمانی و مدرن ایران است و حکایت از چالش قدرت و گفتمانی عمیقی در جامعه ما و در همه سطوح می‌کند. موضوع، یافتن بهترین شیوه برخورد به این حالت و عدم گرفتاری در خشم کور، حرکات شتابزده و یا افسردگی شدید است که انسان یا جامعه گرفتار در بن‌بست و بحران عمدتاً به آن دچار می‌شود و به خویش ضربه می‌زند.

برای یافتن خطوط عمده تحول آینده بایستی به باور من دو تحول مهم ذیل و حالات تلفیقی این دو تحول را در نظر داشت تا بتوان تحلیلی جامع‌تر از شرایط کنونی و آینده داشت و تحول گفتمانی و سناریوی این تحولات، وابستگی حرکات متقابل اپوزیسیون و دولت را بهتر دید و بررسی کرد و خطوط عمده تحولات را تعیین کرد. این دو خطوط عمده روانی و گفتمانی به شرح ذیل هستند:

<strong>۱. تأثیر حالت «قربانی» و «بز بلاگردان» در تحولات کنونی</strong>

«روانشناسی تاریخی»[2] لوی دماوس به ما یاد می‌دهد که وقتی فرهنگ و جامعه‌ای در چنین بحران و  شکاف درونی گرفتار می‌شود، آنگاه هر بخشی از جامعه به نوع خویش و به شیوه خویش تلاش می‌کند که بر این شکاف و بحران چیره شود و به وحدتی نو دست یابد.

در  چنین شرایطی هر گروهی می‌خواهد، ناآگانه و گاه آگاهانه، با  اجرای یک «آیین قربانی‌گری» و یافتن یک « مقصر و یا بزبلاگردان» برای بحران خویش، به وحدت و تولد دوباره خویش دست یابد. تفاوت در نوع حالت بالغانه و یا نابالغانه  این «آیین قربانی‌گری و جست‌وجوی مقصر» است. زیرا در نوع بالغانه، یک جامعه، به جای «قربانی کردن جوانان یا یک دشمن» در پای آرمان و وحدت از دست‌رفته، به دنبال تحول مسالمت‌آمیز و قربانی کردن ساختارهای حقوقی و فرهنگی عقب‌مانده است و به جای «بز بلاگردان و مقصر» از «مسئولین قانونی خطاهای گذشته» سخن می‌گوید.

وقتی از این چشم‌انداز روان‌کاوانه به تحولات اخیر و بحران کنونی بنگریم، شاهد چند نوع حالت و شیوه برخورد به این تحولات و شاهد چندین تلاش برای دست‌یابی به وحدتی نو و یا از دست‌رفته هستیم و خطرات این حالات را می‌توانیم برای رشد جنبش مدنی و نیز کل کشورمان ببینیم:

۱. یک شیوه برخورد به بن‌بست و بحران کنونی و راهی برای عبور از آن، تلاش برای ساده‌سازی مشکل از طریق فرافکنی معضلات خویش روی یک «دشمن» و تلاش برای ایجاد یک وحدت دوباره از طریق بدنام ساختن و  قربانی ساختن این به‌اصطلاح «دشمن عمومی» است. روشی که در حالت خطرناکش می‌تواند به کشتار یک اقلیت و یا گروه تبدیل شود. این روش ایجاد یک «بز بلاگردان» شاید بتواند برای مدتی باعث ایجاد یک آرامش دروغین شود، اما در نهایت باعث تعمیق بحران و رشد خشم و میل « طغیان» می‌شود.

ما می‌توانیم در برخی حرکات دولت و حاکمیت کنونی کشورمان تلاش برای استفاده از این سناریوی غلط را ببینیم. تلاش این سناریو تبدیل معترضان به «‌اغتشاش‌گران» و تبدیل دولت‌های غربی به «‌مقصر حوادث اجتماعی» خویش است و می‌خواهد با کمک تئوری «توطئه» و فرافکنی مشکلات بر یک دشمن خیالی و با  تلاش برای اجرای «اعترافات تلویزیزنی» به وحدت دوباره میان نیروهای خویش دست یابد.

اما این سناریو در جامعه ما دیگر قدرت خویش را از دست داده است و وحدت درونی میان گروه‌‌های مختلف اجتماعی و میان جامعه مدنی و دولت، میان بخش‌های مختلف حاکمیت نمی‌تواند به این شیوه به‌دست آید. حتی رهبر کشور نیز سعی می‌کند با این شیوه و گاه با حالت یک «فرامین خشمگین و تهدید کننده» و گاه مثل سخنرانی هفته اخیرش، با تلاش برای دعوت طرفان دعوا به آشتی و خوب خواندن هاشمی رفسنجانی و احمدی‌نژاد، بار دیگر این وحدت را علیه یک «دشمن خارجی» به وجود آورد، اما این تلاش در نهایت بی‌ثمر است.

دستگیری کارمندهای ایرانی سفارت انگلیس و یا تلاش برای کشف دست سازمان سیای آمریکا در تحولات اخیر و در قتل «ندا آقا سلطلنی» این بار بسیار کم‌اثر در سطح داخلی و  در سطح جهانی بوده و خواهد بود. شکست این سناریو و طنز مردم در باب این «اعترافات تلویزیزنی» در نهایت نمادی دیگر از بلوغ فرهنگی و گفتمانی جامعه ماست.

بخشی دیگر در پی آنند که با شیوه «نان قندی و شلاق» گاه کاندیداها و مردم را مستقیم و یا غیر مستقیم به سرکوب شدید تهدید کنند و گاه به آن‌ها قول رسیدگی به خواست‌هایشان در حد محدودی را بدهند. مشکل «اصول‌گرایان» در این است که نه می‌توانند از «احمدی‌نژاد» صرف‌نظر کنند و تن به حاکمیت بخشی دیگر از نیروهای در چهارچوب سیستم بدهند و نه می‌توانند و نه جامعه اجازه می‌دهد که با سیاست سرکوب و ارعاب کامل عمل کنند و به این شیوه به بن‌بست کنونی پایان دهند.

ازین ‌رو شیوه نهایی این بخش «اصول‌گرا» در این خواهد بود که با تلفیفی از سیاست «نان قندی و شلاق» به حفظ حاکمیت خویش بپردازد. بنابراین ما می‌توانیم و بایستی نگران زندانیان حوادث اخیر و شرایط آینده باشیم، اما امکان بازگشت به شرایط قبل از انتخابات دیگر برای هیچ کس وجود ندارد و ساده‌سازی مشکل و وحدت سنتی نیز دیگر ممکن نیست.

در واقع آقای احمدی‌نژاد تحت تأثیر حوادث اخیر مجبور است که نشان دهد او نماینده و حامی «‌کل ملت» است و باید جواب و پاسخی به خواست‌های «‌هواداران بیست ‌و چهار مبلیونی» خویش بدهد‌‌. ازین ‌رو این تحول و شکاف درونی عمیق جامعه باعث می‌شود که حاکمیت مجبور شود به شیوه «چینی» حرکت کند و بخواهد از یک طرف در برابر نیروهای مخالف اقتدار نشان دهد و هم‌زمان در طی زمان تن به تحولات دهد و خود بخشی از این تحولات را انجام دهد.

زیرا هر حرکت او می‌تواند این شکاف رشد یافته در سطوح مختلف دولت و جامعه مدنی را گسترده‌تر سازد و هر چه بیشتر  او را به «‌معضل مشترک و هدف خشم و طنز مشترک» برای بخش مهمی از جامعه مدنی و به ویژه طبقه متوسط و بخش‌های مختلف حاکمیت و اپوزیسیون تبدیل سازد. بنابراین تحول این دولت و حرکت در زمینه رشد روابط بهتر با غرب و ایجاد تحولات در خویش اجتناب‌ناپذیر است‌.

هر شیوه عمل دیگر مانند تلاش برای یک سرکوب درازمدت و سرکوب هر اعتراض در نهایت به معنای کوتاه کردن عمر خویش و تبدیل خویش به «‌مقصر و دشمن همگانی» و کشاندن جامعه به مرحله «طغیان خطرناک» و به مرحله «پدرکشی یا پسرکشی» است. یا در حالت بالغانه به تحول بنیادین حکومت و جامعه و همراه با روایت‌های نو و تلفیقی از اسلام دموکراتیزه شده است.

روان‌کاوی به زیبایی نشان می‌دهد که وقتی یک جامعه یا یک انسان قادر به پذیرش یک تمنا و یا یک اعتراض نیست و دست به سرکوب و یا نفی آن می‌زند، آنگاه این اعتراض نفی شده به حالت «واقعی و کابوس‌وار»، یعنی به حالات خشم و انتقام و پارانوییا به جامعه باز می‌گردد و میل نفی قانون و «پدرکشی» اوج می‌گیرد .[3]

زیرا «پسرکشی و پدرکشی» دو روی یک سکه و نافی دیالوگ و نقد و  ارتباط و تحول بالغانه هستند. در چنین شرایطی سیستم به جای این‌که با قبول و چالش اعتراضات، به پذیرش خواست‌های بر حق اعتراضات و معترض و در چهارچوب سیستم دست یابد و خویش را نو سازد، در واقع خود و جامعه خویش را به سوی حالات تخریبی و خشونت‌آمیز مثل انقلاب بهمن سوق می‌دهد. این خطر را بسیاری از بیانیه‌های کاندیداها و نیروهای درون کشور و یا خارج از کشور حس و بیان کرده‌اند.

۲. اکنون جنبش مدنی نیز که در معرض سرکوب شدید قرار گرفته است، هر چه بیشتر در خطر رجعت احساسی و گرفتاری در حالات خشن و افراطی «‌پدرکشی و نفی قانون» و یا «افسردگی و حالت خودزنی» قرار دارد. نمادهای این حالات را ما در رشد خشونت‌ها در تظاهرات هفته قبل و در پس‌رفتن تظاهرات می‌بینیم.

این جنبش یک جنبش خودجودش و با یک خواست معین بوده است. اکنون که این خواست و ابطال انتخابات سابق به تحقق نمی‌پیوندد، این جنبش در واقع  دچار یک «حالت خفگی» می‌شود و احساس می‌کند که عاملان این  «احساس خفگی و سرکوب خواستش» رئیس‌جمهور، شورای نگهبان و رهبر یا «پدر» هستند. هم خشم و هم افسردگی جنبش در واقع یک اعتراض منطقی است.

موضوع نوع و حالت ارتباط او با احساسات و نوع تلاش جنبش برای «عبور از خفگی و دست‌یابی به رهایی و آزادی» است که حرکت او را به یک «طغیان خشمگینانه و نابالغانه» و یا به طور عمده به یک تحول ساختاری و بالغانه و مسالمت‌آمیز تبدیل می‌کند. جنبش مدنی ما،  برای دست‌یابی به تولد خویش  و رهایی از حالت خفگی خویش، احتیاج به یک راه جدید و سمبولیک  دارد وگرنه خشم او و افسردگی‌اش از عدم دست یافتن به خواست‌هایش، به گونه‌ای خطرناک باز می‌گردد و «قربانی» می‌طلبد و خواهان انتقام از «مقصر خیالی» خویش است.

پس‌روی  اعتراضات در چند روز اخیر از طرف دیگر نمادی از بلوغ رهبران و جنبش نیز هست که به جای حرکات شتاب‌زده کمی مکث و تامل می‌کنند تا راه‌های نویی برای بیان خویش یابند و به طرق قانونی حرکت کنند و امکان سرکوب را از طرف مقابل بگیرند. حضور در مسجد قبا و در زیر لوای مراسم هفت تیر نمادی از این تلاش‌های درست است. همان‌طور که این پس‌روی تظاهرات و یا عدم گستردگی آن، تناقض درونی جامعه مدنی ما را و گسست میان خواست‌های طبقه متوسط و طبقه پایینی را نشان می‌دهد، در کنار تأثیر مهم سرکوب و خشونت علیه تظاهرات.

خوشبختانه درون جنبش هنوز عنصر اصلی حرکت مسالمت‌آمیز است. با آن‌که ما شاهد شکستن وحدت اولیه و شروع چالش در درون جنبش در نوع برخورد به شرایط کنونی هستیم. نمونه این تحولات را هم در عرصه نقد و مقاله‌نویسی می‌بینیم و هم در عرصه عملی و شیوه برخورد به شرایط کنونی.

برای مثال آقای سازگارا در مقاله‌اش راه‌های عملی برخورد به کودتا و شیوه ساقط ساختن حکومت را نشان می‌دهد[4] و دیگران مثل آقای امینی به این برخورد او اعتراض می‌کنند.[5] اعتراضات مسالمت‌آمیز در برابر سفارت‌های کشور از یک سو و از سوی دیگر حمله به سفارت ایران در سوئد، شروع شعارهای افراطی چون «مرگ بر جمهوری اسلامی» و فراموش کردن خواست مدنی جنبش نمادهایی از این تحولات معضل ساز و نمادهایی از رجعت احساسی هستند‌.

همین شکست وحدت اولیه در جنبش سبز و شروع گرایشات  و نظرات مختلف در داخل کشور و در میان کاندیداها نیز دیده می‌شود. آقایان کروبی و موسوی در بیانیه‌های آخرین خویش، پس از اعلام نظر شورای نگهبان، در واقع تلاش می‌کنند هم به اعتراض خویش ادامه دهند و هم به نوعی جلوی رشد این احساسات متناقض چون خشم و بدبینی و ناامیدی در درون جنبش را بگیرند و وحدت اولیه را حفظ کنند. اما جالب اینجاست که میان آن دو نیز شکافی در مسیر آینده و نوع برخورد ایجاد شده است و همین شکاف در سطوح مختلف جنبش مدنی و در شیوه برخورد در حال رشد است.

<strong>۲. رشد مباحث اساسی در باب قانون و قانون اساسی</strong>

در کنار رشد این حالات رادیکالیزم سیاسی و احساسی در جامعه ما، از طرف دیگر ما شاهد رشد نهادینه شده مباحث مدرن در بطن جامعه و در همه سطوح مختلف، از دولت تا جامعه مدنی هستیم. این تحول در واقع تحول بالغانه و مدرنی است که بایستی مورد توجه همگانی و مورد پشتبانی همگانی قرار گیرد.

این تحول، رشد بحث و چالش در باب « قانون» و توجه به «قانون» در مباحث امروزی است. بحث قانون یکی از مهم‌ترین و محوری‌ترین مباحث شهروندی است. اکنون از رهبر تا رئیس جمهور، از کاندیداهای معترض و جنبش مدنی تا نیروی انتظامی، خواهان حرکت قانونی و توجه به قانون هستند و برای توجیه کارهای خویش به قانون ارجاع می‌کنند.

این بحث و این حالت در حال رشد، در واقع نشان می‌دهند که چگونه با رشد درگیری‌ها و جدل اجتماعی، در کنار حالات افراطی «‌پدرکشی و پسرکشی»، ما شاهد رشد یک تحول گفتمانی مدرن هستیم که در آن «قربانی» نه یک معترض و یا احمدی‌نژاد و یا خشم به یک «بز بلاگردان و مقصر همگانی» است بلکه موضوع «مسئولیت» در برابر «قانون» است و هم‌زمان معضلات درونی «قانون و قانون اساسی»، حالات «قانون‌گریزی» در جامعه ما و ضرورت بحث و چالش در مورد آنها رشد می‌یابد.

رشد یک جامعه مدنی تنها در چهارچوب دو عنصر «حکومت قانون» و ضرورت «حقوق شهروندی» ممکن است. جامعه مدرن «آزادی قانونمند» است. بحران کنونی جامعه ما در واقع ناشی از «‌عدم توجه به قانون» از سوی مسئولان و از طرف دیگر ناشی از معضلات ساختاری «‌قانون» کشور ماست و اکنون، تحت تأثیر این بحران اخیر و بن‌بست کنونی، هر چه بیشتر این مباحث به مباحث محوری جامعه ما تبدیل شده و می‌شوند.

از درون بحران کنونی راه حل‌های  اساسی و مدرن برای حل مشکلات و بحران کنونی در حال رشد است و گفتمان مدرن ایرانی همه اجزای خویش، از دولت تا جامعه مدنی را وادار می‌سازد که به شیوه خویش و برای حفظ منافع خویش به این معضل بپردازند.

زیرا مشکل جامعه ما از یک سو خویش را هر چه بیشتر  در بحث «قانون» و ضرورت رشد حکومت «قانون» نشان می‌دهد . ازین رو نیز مباحثی مثل «لباس شخصی‌ها» و یا عاملان اغتشاش و یا عاملان حمله به کوی دانشگاه مورد توجه عموم از سه قوّه دولتی تا مجلس و اپوزیسیون و کاندیداها قرار می‌گیرد. یک طرف خواهان تظاهرات با اجازه قانونی است و دیگری چون موسوی و کروبی این تقاضا را می‌کند و جواب نمی‌گیرند.

از طرف دیگر این مباحث، معضلات قانون اساسی و ضرورت تحول در قانون اساسی را هر چه بیشتر نشان می‌دهد. زیرا بر طبق همین قانون اساسی افراد حق راهپیمایی دارند و از طرف دیگر همین قانون اساسی مرتب میان دو پایه و اساس خویش دچار نوسان و بحران است.

زیرا از یک سو در قانون اساسی «اساس رأی ملت» است و از طرف دیگر اساس «‌رأی شورای نگهبان و رهبر» است.  همین بحث را در بحث کنونی میان نیاز به یک رهبر و یا به «شورای رهبری» می‌بینیم. آقای هاشمی رفسنجانی به یک «بن‌بست قانونی و شرایط خطرناک» اشاره می‌کند و مجلس و دیگران نیز به شیوه خویش درگیر همین مباحثند و هرکدام برای حفظ نظام می‌خواهند به شیوه‌ای به یک «قانون و مخرج مشترک مورد اعتماد» عمومی دست یابند.

<strong>نتیجه‌گیری</strong>

با تایید رئیس جمهور توسط شورای نگهبان، اکنون شعار «‌ابطال انتخابات» دیگر  شعار روز و محوری نیست بلکه  موضوع کنونی بحث «حکومت قانون و رشد حقوق شهروندی» به اشکال مختلف و با شعارهای کوتاه مدت و بلند مدت است. خوشبختانه آقایان کروبی و موسوی، هر کدام به شیوه خویش و در حد توان خویش‌، دقیقاً این ضرورت را درک و بیان کردند.

هر  دو هم از «عدم مشروعیت رئیس جمهور» و بیان خشم و اعتراض خویش به این انتخابات سخن گفتند و از طرف دیگر راه‌های مختلف قانونی برای ادامه بحث در این زمینه، برای دفاع مشترک و مسالمت‌آمیز از حقوق شهروندی و به ویژه از حقوق دستگیرشدگان را مطرح کردند.

به ویژه بیانیه شماره نه آقای موسوی هر چه بیشتر به این مباحث می‌پردازد و همزمان مشخص است  که آقایان کروبی و موسوی هر کدام راه‌های خاص خویش برای ادامه حرکت را دارند. ازین‌رو ما در جنبش سبز و مدنی کنونی نیز شاهد رشد گرایشات و نظرات مختلف در باب برخورد به «‌معضل قانون و ضرورت تحول در قانون اساسی» خواهیم بود.

موضوع این است که آیا این جنبش می‌تواند به یک وحدت در کثرت دست یابد و خشم و اعتراض خویش به نابرابری‌ها و «خودباوری» رشد یافته در جامعه مدنی را به یک حرکت مشترک و با گرایشات مختلف رشد دهد و یا دچار گسست عمیق درونی می‌شود. این مباحث و ضرورت رشد این مباحث به شیوه مدرن و در همه سطوح جامعه، از طریق مبارزه مدنی و مسالمت‌آمیز، از طریق مناظره و غیره و در همه سطوح جامعه مهم‌ترین موضوع جنبش مدنی و جامعه ایران و مهم‌ترین وسیله عدم رجعت جمعی به حالت «طغیان و سرکوب» است. (یک مقاله خوب در این زمینه، مقاله اخیر آقای گنجی است)[6]

در مسیر این چالش مهم و اساسی است که هم جنبش مدنی و رهبرانش می‌توانند مانع فراموشی «‌رأی» خویش گردند و در عین حال مرتب شعارها و مباحث جدیدی را مطرح کنند. برای مثال تلاش برای رسیدگی قانونی به وضعیت زندانیان اعتراضات اخیر و آزادی سریع آن‌ها یک وظیفه مبرم جامعه مدنی و دولت و مجلس است.

در مسیر این تحول نیز هست که این جنبش هرچه بیشتر رشد و بلوغ می‌یابد و به یک «جنبش مدنی متفاوت و مدرن» و با گرایشات مختلف و رواداری درونی تحول می‌یابد و جامعه مدنی، دولت و رهبری وارد رابطه نوینی می‌شوند. در مسیر این تحول نیز هست که اندیشه‌های رهبران و جنبش تحول می‌یابد، روایات نو و دموکراتیک از اسلام قوت و قدرت بیشتری می‌یابد و هر چه بیشتر جای یک «رهبر» را «رهبران» می‌گیرند و در چالش میان دو «غیر بزرگ»، یعنی میان «‌رأی ملت» و رأی «‌شورای نگهبان و رهبر»، رأی ملت بیشتر اساس می‌شود و رهبر به «سمبل قانون» و بی‌طرف تبدیل می‌گردد.

در این مسیر است که هرچه بیشتر روایات تلفیقی و مدرن ایرانی در درون جنبش و رهبران حال و آینده‌اش رشد می‌کند و ایرانی به قول ژیژک، به عنوان بخشی از این جهان «‌پسادمکراتیک»، راه‌های خاص تحول و دگرگونی خویش را می‌یابد.[7] زیرا همان‌طور که در مقاله اول[8] مطرح کردم، جدل جامعه ما جدل میان سنت و مدرنیت نیست بلکه جدل میان روایت‌های مختلف مدرن با تلفیق‌هایی از عناصر سنت و مدرن هستند.

از اسلام مدرن و انقلابی موسوی تا اصلاح‌طلبی مدرن کروبی تا مدرنیت اجرایی همراه با حکومت اسلامی آقای احمدی‌نژاد، همه نمادهایی از این تحولات مدرن هستند که ژیژک نیز به آن اشاره می‌کند. در  مسیر این تحول گفتمانی و چالش میان روایات مختلف مدرن، از روایت شکننده تا قوی مدرن است، و از طریق بحث و چالش مهم «‌حکومت قانون و تحول قانون اساسی» میان دولت و جامعه مدنی است که این بحران کنونی و تحولات چند هفته اخیر می‌تواند هر چه بیشتر به یک «‌تولد دوباره و رشد جامعه مدنی و دولت مدرن» ایرانی کمک رساند؛ در مسیر این تحول و چالش گسترده و چندجانبه است که‌، به زبان مقاله خوب و قوی  آقای نیکفر،[9] سوژه‌ها و ذهن‌ها هر چه بیشتر دگرگون می‌شوند و خدایان و مقدسان در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

باری راه ما عبور از خطای گیرافتادن در سناریوی کهن و ایرانی «‌ظالم/ مظلوم» و ورود هر چه بیشتر به چالش مدرن و بازی مدرن و همراه با طنز و شوخ‌چشمی ایرانی، همراه با قلبی گرم و مغزی سرد است. رشد این گفتمان و بازی و عبور از خطای کهن، چالشی است که در برابر یکایک ما از دولت تا جامعه مدنی، از رئیس جمهور کنونی آقای احمدی‌نژاد تا «‌رئیس جمهور جنبش سبز» آقای موسوی و کروبی، از رهبر کشور و مجلس تا رهبران جنبش‌های مدنی و روشنفکران و اپوزیسیون و شهروندان ایرانی قرار دارد.

<HR>

پانوشت:
۱. <a href="http://sateer.de/1981/06/blog-post_20.html"><u>روان‌کاوی تحولات اخیر: درامای تولد دوباره و خشم پدر</u></a>
۲. lioyd deMause: Grundlagen der  Psychohistorie.S. 89
۳. مبانی روان‌کاوی فروید/لکان. دکتر موللی. ص. 275
۴. <a href="http://www.sazegara.net/persian/archives/2009/06/090622_142549.html"><u>چگونه با کودتا و کودتاچيان مقابله کنيم</u></a>
۵. <a href="http://www.ayandeh.com/page1.php?news_id=5357">ان<u>درزهای خطرناک آقای سازگارا</u> </a>
۶. <a href="/idea/2009/07/post_524.html"><u>اعصار ظلمانی: شکست؟! پس نشستن؟! خاموشی؟</u></a>
۷. <a href="http://bahmanhatefi.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html"><u>تحلیل اسلاوی ژیژک از وقایع ایران</u></a>
۸. <a href="http://sateer.de/1981/06/blog-post.html"><u>روان‌کاوی انتخابات و معضل اپوزیسیون</u> </a>
۹. <a href="/nikfar/2009/06/post_119.html"><u>در ایران چه می‌گذرد؟ - مقالهٔ دوم</u> </a>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_525.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_525.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روان‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Jul 2009 18:22:23 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اعصار ظلمانی: شکست؟! پس نشستن؟! خاموشی؟!</title>
                  <description><![CDATA[<strong>۱. طرح مسأله:</strong> شرایط دشواری در ایران آغاز شده است. وقتی چند میلیون تن از مردم ایران  در اعتراض به  انتصاب مجدد محمود احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری از سوی سلطان (آقای خامنه‌ای)، به خیابان‌ها آمدند تا با سکوتی سرشار از معنا نشان دهند که می‌دانند حقیقت چیست، ایرانیان مقیم اروپا و آمریکا و کانادا، با شور فزاینده و تجمعات متعدد پشتیبانی خود را از مطالبات مردم ایران اعلام کردند.

پاسخ  سلطان به «سکوت» پرمعنای مردم، فرمان بازداشت و شکنجه، ضرب و شتم، و گلوله و کشتار بود. صدها تن از فعالان سیاسی بازداشت گردیدند،امکانات رسانه‌ای اصلاح‌طلبان قطع گردید، رهبران و شرکت کنندگان در اجتماعات به ارتباط با غرب متهم گردیدند، بازداشت شدگان تحت فشارهای شدید فیزیکی ـ روحی ـ روانی قرار گرفته‌اند تا به سناریوهای طراحی شده از سوی سلطان در مقابل تلویزیون اعتراف کنند، موسوی و کروبی و دیگران به صراحت به بغی و محاربه و قتل متهم گردیده‌اند و...

واقعیت این است که در حال حاضر، با توجه به سرکوب خونبار رژیم، ادامه‌ی تظاهرات آرام خیابانی امکان‌پذیر نیست. مردم باید راه‌های تازه‌ای برای ادامه‌ی اعتراض مسالمت‌آمیز خود بیابند. اگر سلطان در عملی ساختن پروژه‌اش موفق گردد، حکومت رعب و وحشت و دهشت به راه خواهد انداخت.

پروژه‌ی سلطان همان چیزی است که روزنامه‌های کیهان و جوان (متعلق به سپاه)، خبرگزاری فارس، سایت رجا نیوز، احمد خاتمی و... می‌گویند. آنان که اینک در زندان‌ها تحت شدیدترین فشارها قرار دارند، به کمک همه‌ی ما نیازمند‌اند. سلول‌های انفرادی وزارت اطلاعات (بند ۲۰۹) و سپاه (بند ۲ الف)، و بازجویانی که تنها وظیفه‌شان مجبور کردن متهم به اعتراف به جرایم ناکرده است،در حال آماده کردن شوهای تلویزیونی‌اند.

<strong>۲. شکست جنبش مردم:</strong> در شرایط کنونی  ممکن است این مدعا در اذهان شکل بگیرد که حرکت مردمی شکست خورده است. مبارزه‌ی با نظام سلطانی نتیجه بخش نیست و کاری نمی‌توان کرد. اما این ارزیابی دقیقی نیست. برای این‌که:

<strong>۲ ـ ۱.</strong> برای اولین بار در یک‌صد سال گذشته مردم حول یک مطالبه‌ی مشخص به حرکت در آمدند. خواست آن‌ها این بود که با توجه به تقلب بزرگ (معجزه‌ی سلطانی)، انتخابات ابطال شود و انتخابات مجددی برگزار گردد. رادیکالیزه شدن شعارها و ترجیحات، معلول مواضع رسمی خامنه‌ای و فرمان سرکوبی بود.

<strong>۲ ـ ۲. </strong>سلطان به عنوان آمر تقلب، فرمان سرکوب مردم و بازداشت فعالان سیاسی را صادر کرد. با این همه نتوانست با چند سخنرانی و سرکوب به ماجرا پایان بخشد. او مجبور گردید تا زمان را کش دهد، هیأت میانجی‌گری درست کند، بازشماری ۱۰ درصد صندوق‌ها را پیشنهاد کرد، خودش با موسوی ملاقات کرد، وزیر اطلاعاتش را به منزل موسوی فرستاد تا او را وادار به عقب‌نشینی کند، به رئیس مجلس سلطانی‌اش اجازه داد تا از تلویزیون ضمن انتقاد از شورای نگهبان بگوید کاش اعضای شورای نگهبان در دوره‌ی انتخابات رسماً به حمایت از احمدی‌نژاد نمی‌پرداختند‌. این فرایند را باید پیروزی تلقی کرد.

<strong>۳ ـ ۲.</strong> مردم از نظر اخلاقی پیروز گردیدند، اما شکست اخلاقی نصیب سلطان شد. این داوری قطعاً نادرست است که سلطان خودکامه و سرکوبگر را پیروز به شمار آوریم. پیروز اخلاقی مردمی هستند که با آرامش و سکوت اعتراض خود را به تقلب به نمایش گذاردند. شجاعتی که مردم مسالمت‌جو در برابر گلوله‌ها از خود بروز دادند، تصاویری که همان‌ها از شجاعت خود و به خون غلتیدن عزیزانشان گرفتند و از این طریق مردم جهان را به خیابان‌ها و میدان‌های پایتخت ایران آوردند، تا شاهد پیروزی فضیلت بر رذیلت باشند. این پیروزی را نباید دست کم گرفت.

<strong>۴ ـ ۲.</strong> مبارزه‌ی با قدرت خودکامه، جهت گذار به دموکراسی، در جاده‌ای صورت نمی‌گیرد که آزادی‌خواهان در بالای جاده و خودکامه‌گان در پائین ان قرار داشته باشند. مبارزه‌، بالا و پائین دارد. شکست و پیروزی دارد. مهم آن است که فرد از نظر اخلاقی خود را محکوم نداند، یا آزادی‌خواهان جهان او را محکوم به شمار نیاورند. پیروزی اخلاقی محصول مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز برای آزادی و کاهش درد و رنج مردم است. مهم آن است که در طی مبارزه با جلادان‌، از همان شیوه‌هایی استفاده نشود که خودکامگان استفاده می‌کنند.

جنبش اعتراض به تقلب در انتخابات و نادیده گرفتن رأی مردم نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر ایران است و ما اینک وارد دوره‌ای جدید شده‌ایم که دیگر راهی برای بازگشت به قبل از ۲۲ خرداد وجود ندارد. مبارزه برای تحقق مطالبات دموکراتیک مردم، مبارزه‌ای طولانی است و دستاوردهای عظیم آن تا این مرحله، پی بردن مردم به قدرت خود، همبستگی و احساس نزدیکی به یکدیگر و سرنوشت مشترکی است که به دست خود مردم و با فداکاری، درایت و صبر رقم خواهد خورد.

<strong>۵ ـ ۲. </strong>بدون آن‌که آمادگی قبلی وجود داشته باشد، و برای آن فکر شده باشد، مردم و کاندیداها با نظامی مجهز به انواع و اقسام گروه‌های نظامی ـ انتظامی ـ اطلاعاتی ـ امنیتی و لباس شخصی‌ها روبه‌رو شدند. مبارزه نیازمند سازماندهی، برنامه، رهبری، و چیزهای دیگر است. دموکراسی معلول جامعه‌ی قدرتمند است. درس بزرگ این مواجهه این بود که راهی جز قدرتمند کردن جامعه وجود ندارد.

کاندیداها و حامیان اصلاح‌طلب آن‌ها، به دو شرط خود را پیروز انتخابات معرفی می‌کردند:

اول- اگر آنان که با انتخابات قهر کرده‌اند ـ از جمله تحریمیون ـ در انتخابات شرکت کنند. یعنی تعداد شرکت کنندگان بیش از ۷۵ درصد واجدین شرایط باشد.

دوم- اگر فاصله‌ی آرای کاندیدای اصلاح‌طلبان با احمدی‌نژاد بیش از سه تا چهار میلیون باشد، نظام امکان تقلب نخواهد داشت.

بر این مبنا هیچ یک از آنان کوچک‌ترین فکری در این خصوص نکرده بود که اگر بیش از ۸۰ درصد مردم در انتخابات شرکت کنند و فاصله‌ی آرای کاندیدای اصلاح‌طلبان با احمدی‌نژاد بیش از پنج تا شش میلیون  باشد،و رژیم رأی مردم را به هیچ بگیرد، چه خواهند کرد؟

شرکت و عدم شرکت در انتخابات امری ایدئولوژیک و تابو نیست که تکلیف آن یک‌سره و برای همیشه روشن باشد. شرکت و عدم شرکت مشروط به شروط است. اگر چه انتخابات ایران هیچ‌گاه به انتقال قدرت منجر نمی‌شود، اما رژیم نتیجه‌ی همین انتخابات را هم تغییر می‌دهد. بدین ترتیب اگر قرار بر شرکت در انتخابات بود، باید از پیش گفته می‌شد که اگر در نتیجه‌ی انتخابات تقلب صورت گیرد، ما در مقابل تقلب می‌ایستیم و مردم را به خیابان‌ها می‌آوریم. مانند داستان تقلب موگابه و حوادث پس از آن.

اما با توجه به پیش فرض‌های اصلاح‌طلبان،نه چنان وضعی پدید می‌آمد، نه اصلاح‌طلبان هیچ‌گاه برنامه‌ای برای آوردن مردم به خیابان‌ها داشتند. وقتی پس از تقلب، سیل مردم در خیابان‌ها به حرکت در آمد، کاندیداها و اصلاح‌طلبان را هم به دنبال خود برد. البته، موسوی و کروبی شجاعانه در مقابل پروژه‌ی متقلبانه‌ی رهبر ایستادند، اما این موضوع هیچ تغییری در عدم آمادگی پیشین ایجاد نمی‌کند.

باید به بازداشت گسترده‌ی فعالان سیاسی فکر می‌شد،به قطع ارتباط رسانه‌ای کاندیداها و اصلاح‌طلبان،به این‌که در نبود رسانه‌های ارتباطی در داخل چگونه از رسانه‌های خارج از ایران استفاده شود، به این‌که نمایندگانی برای پیگری اهداف مبارزه در خارج از کشور تعیین شود، به این‌که‌...

اصلاح‌طلبان هر چه در توان داشتند، در چارچوب محدودیت‌های ساختاری نظام سلطانی، انجام دادند. شرکت در انتخابات، اگر از زاویه‌ی تحولات پس از ۲۲ خرداد نگریسته شود، پیامدهای بزرگی داشت که نباید نادیده گرفته شوند. مشکلات ساختاری گذار به دموکراسی در چارچوب نظام، بر همگان عیان گشت.

شرکت در انتخابات، با این شرط که اگر تقلب صورت گیرد، در برابر نظام متقلب عملاً ایستادگی خواهیم کرد،کاملاً قابل دفاع است. یکی از دستاوردهای بزرگ انتخابات اخیر، درک مشکلات واقعی نظام سلطانی‌، و اصلاحات از بالا و در چارچوب نظام بود. به همین خاطر مهدی کروبی در نامه‌ی نهم تیرماه خطاب به مردم نوشته است:

«لازم می‌‌دانم ابتدا از مردم ایران عذرخواهی کنم؛ هم به خاطر چندین ماه اصرار و ابرام برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری و هم به خاطر همه آن عزیزانی که در این مدت زحمات زیادی را برای آن‌ها موجب شدم و با لطف و عنایت خود مسیر انتخابات را هموار و زمینه‌ی حضور عظیم و بی‌سابقه‌ای را فراهم کردند‌. پیش از همه اذعان می‌‌کنم که بسیاری از شما پیشتر و دقیق‌تر می‌دانستید که چه خواهد شد و متوجه شده بودید، همان‌گاه که می‌پرسیدید: چه تضمینی برای آرای ما وجود دارد، یا زمانی که می‌گفتید: نتیجه انتخابات معلوم است و شما آب در‌هاون می‌کوبید.»

بیانیه‌های مهندس موسوی هم نشانگر آنند که تحولی اساسی در بینش اصلاح‌طلبان نسبت به رژیم موجود پدید آمده است.

<strong>۳. مسأله‌ی ایرانیان مقیم خارج:</strong> مشکل و مسأله این است که حرکت ایرانیان مقیم خارج از کشور، معلول حرکت داخل بود. بیم آن می‌رود که پس از سرکوب مردم و معترضان توسط رژیم، مجموعه‌ی خارج از کشور هم تحت تأثیر داخل، به خاموشی بگراید.

امروز مردم اسیر در «<strong>عصر ظلمانی</strong>» به شدت به فعالیت‌های ایرانیان خارج از کشور نیازمند‌اند. نسل جوان ایرانی در اروپا و آمریکا و کانادا به حرکت در آمد و بدون توجه به نزاع‌های فرقه‌ای پیش‌کسوتان، با مردم ایران هم‌صدا شد. جوانان؛ برنامه‌ریزان، سازمان‌دهندگان، و رهبران این اجتماعات بودند.

این حرکت عظیم نباید به خاموشی بگراید. جوان‌های غیور و فرهیخته‌ی ایران زمین می‌توانند <strong>ارتباطی شبکه‌ای</strong> میان خود، در اروپا و آمریکا و کانادا و دیگر کشورها، ایجاد کنند. امروز مردم ایران به کمک چند میلیون جمعیت  مقیم خارج از کشور نیاز دارند تا با  <strong>عمل جمعی</strong> و برنامه‌ریزی شده:

<strong>۳ ـ ۱.</strong> بر رژیم سلطانی فشار وارد آورند تا پروژه‌ی سرکوب و متهم کردن فعالان به محاربه، براندازی، بغی، و ارتباط با خارج را کنار بگذارد.

<strong>۳ ـ ۲.</strong> بر سلطان فشار وارد آورند تا پروژه‌ی استالینیستی اعتراف‌گیری از زندانیان را کنار بگذارد.

<strong>۳ ـ ۳.</strong> از کلیه‌ی بازداشت شدگان، حمایت به عمل آورند. اعتراف کنندگان به جرائم ناکرده‌، قربانیان استالینیسم سلطان‌اند. رژیمی که از چنان روش‌هایی استفاده می‌کند، پیشاپیش محکوم است، نه افرادی که تحت بدترین فشارهای فیزیکی ـ روحی ـ روانی مجبور به اعترافات کاذب می‌شوند.

<strong>۳ ـ ۴.</strong> به دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی فشار آورند تا احمدی‌نژاد را به عنوان نماینده‌ی ایران به رسمیت نشناسند و با او مذاکره و همکاری نکنند. دولت‌های غربی، خصوصاً دولت آمریکا، به دنبال منافع ملی خود هستند، نه دموکراسی و آزادی ایرانیان. مسأله‌ی عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین، و مسأله‌ی پروژه‌ی اتمی ایران، آمریکا و اروپا به مذاکره‌ی با رژیم ایران می‌کشاند.

جرج بوش با سیاست‌های میلیتاریستی نادرست خود، مسأله‌ی پروژه‌ی هسته‌ای ایران را به مسأله‌ی اصلی روابط جهان غرب و ایران تبدیل کرد. اوباما هم که گرفتار حل بحران اقتصادی و مسائل آمریکا در خاورمیانه است، نمی‌تواند نقض گسترده و سازمان یافته‌ی حقوق بشر در ایران را جدی بگیرد.

مبارزه‌ی مردم ایران در راه دموکراسی و دستیابی به حقوق مشروع سیاسی و مدنی در شرایط بین‌المللی  دشواری به این مرحله‌ی فعال خود رسیده است. ارثیه‌ی دوره‌ی ریاست جمهوری جرج بوش، وضع شکننده‌ی سیاسی و امنیتی در افغانستان، پاکستان، عراق و سرزمین‌های اشغالی فلسطینی و خطر گسترش تسلیحات اتمی در منطقه‌ی خاورمیانه، مسائل امنیتی و نظامی را به مشغله‌ی ذهنی اصلی قدرت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای تبدیل کرده است.

رژیم‌های دیکتاتوری خاورمیانه علاقه‌ای به انتخابات آزاد و حقوق دموکراتیک مردم ندارند و در تحلیل نهایی، حکومتی ضعیف و فاقد مشروعیت را در ایران بر دولتی متکی به آراء مردم و نظام سیاسی دموکراتیک ترجیح می‌دهند. دولت اسرائیل نیز دولت احمدی‌نژاد را پیش برنده‌ی منافع سیاسی و امنیتی خود در منطقه می‌داند.

مواضع دولت اوباما در طول دو هفته‌ی پس از اعلام نتایج انتخابات در ایران نیز نشانه‌ی فقدان سیاست مشخص در قبال ایران و اولویت «منافع امنیتی» ایالات متحده بر خواست‌های جنبش دموکراسی در ایران است. دولت اوباما خواهان دستیابی به توافقی در مورد مسأله‌ی غنی‌سازی اورانیوم با ایران و جلب همکاری حکومت ایران در تثبیت اوضاع سیاسی و نظامی در عراق و افغانستان است.

دولت‌های روسیه و چین نیز از یک سو علاقه‌ای به حقوق و آزادی‌های دموکراتیک مردم ـ چه در کشورهای خود و چه در ایران ـ ندارند و از سوی دیگر به روابط خود با حکومت ایران به عنوان اهرمی در معاملات بزرگ با آمریکا و غرب می‌نگرند. روابط با ایران برای روسیه و چین همچون اهرمی در چانه‌زنی با غرب بر سر چند و چون رقابت‌های اقتصادی و نظامی عمل می‌کند.

وقایع سه هفته‌ی اخیر به خوبی نشان می‌دهد که دولت‌ها بیش از هر چیز به حداکثر‌سازی منافع و قدرت خود می‌اندیشند. نظام سلطانی ایران هم این‌ها را خوب می‌داند و توسل آن به حربه‌ی دخالت دولت‌های غربی در «انقلاب مخملی» و حمایت از دموکراسی خواهی، ترفندی برای متحد کردن صفوف حامیان اندک و بیش از پیش مردد خود در دستگاه‌های امنیتی و نظامی و شبه نظامی و مرتبطان با آن‌هاست.

متحد واقعی و درازمدت مردم ایران در مبارزه برای دستیابی به حقوق و آزادی‌های سیاسی و مدنی، افکار عمومی جهانی، نهادهای مدنی، احزاب و جنبش‌های اجتماعی طرفدار دموکراسی و روشنفکران آگاه در سراسر جهان است. وظیفه‌ی همه‌ی ایرانیان علاقه‌مند به سرنوشت مردم و متعهد به حقوق و آزادی‌های دموکراتیک؛ تلاش برای انتقال خواست‌های مردم ایران به این گروه‌ها و کسب حمایت آن‌هاست تا این خواست‌ها را به پارلمان‌ها و دولت‌های خود منتقل کنند و از آن‌ها بخواهند که خشونت دولت علیه مردم ایران را محکوم کنند و احترام به معیارهای عام حقوق بشر و آزادی‌های سیاسی را خواستار شوند.

مسأله‌ی اصلی ایران، برای ایرانیان و کل جهان، نظام سلطانی خودکامه‌ی ناقض حقوق بشر پنهان کار است. اگر مسأله‌ی اصلی ما ایرانیان، دیکتاتوری و گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی است، باید این مسأله را به مسأله‌ی اصلی همه‌ی جهان با ایران تبدیل کنیم. دولت ایران، دولتی نامشروع است که به طور سیستماتیک حقوق اساسی مردم ایران را نقض می‌کند. گذار به دموکراسی وظیفه‌ی ایرانیان است، اما محکوم کردن نقض حقوق بشر، و عدم همکاری با رژیم سرکوبگر، وظیفه‌ی همه‌ی دولت‌ها و مردم جهان است.

<strong>۴. انتظارات از داخل:</strong> غیر اخلاقی‌ترین رفتار این است که ما انتظار داشته باشیم که مردم اسیر در چنگال سلطان خودکامه به راه بیفتند و رژیم را از طریق حضور در خیابان‌ها به عقب برانند. ولی ما که در خارج اقامت داریم‌، هیچ خطری ما را تهدید نمی‌کند، و هزینه‌ای بابت کارهایمان نمی‌پردازیم، کاری نکنیم. وظایف ملی ـ اخلاقی حکم می‌کنند که ایرانیان مقیم خارج، با فعالیت‌های جمعی از طریق ارتباطات شبکه‌ای‌، نگذارند خون‌های ریخته شده فراموش شوند، سلطان به سرکوب گسترده ادامه دهد و رعب و وحشت و دهشت را بر جامعه مسلط سازد.

باید در‌باره‌ی کارهایی که <strong>می‌توان</strong> صورت داد، گفت و گو کنیم. تمامی قلمروهای زندگی، برساخته‌های بشری‌اند. سیاست را هم <strong>می‌توان</strong> ساخت و باید ساخت. ناتوان فرض کردن خود و دیگران، برخلاف تاریخ بشری است که آدمیان آن را برساخته‌اند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_524.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/07/post_524.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اندیشه سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Jul 2009 18:24:16 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>پیروزی برابر با شکست</title>
                  <description>در قلمرو نظریه‌ی سیاسی، زمانی که کسی برای کسب پیروزی هزینه‌ی سنگین و جبران‌ناپذیری بپردازد، می‌گویند به پیروزیی بی‌فایده‌ یا برابر با شکست (Pyrrhic victory) دست یافته است. این اصطلاح برگرفته از نام پیروس، سردار معروف یونانی است که در اوایل قرن سوم پیش از میلاد به روم حمله کرد و پس از تحمل تلفات بی‌شمار آن را شکست داد.

پیروس در این جنگ، همه‌ی دوستان و نزدیکان و نیروهای خود را از دست داد. این واپسین پیروزی در حقیقت شکست او بود. در نوشته حاضر می‌خواهم با گوشه چشمی به مقاله «حقیقت و سیاست» هانا آرنت آنچه را در جریان انتخابات و پس از آن رخ داد، بررسی کنم.

غرض رد یا قبول نظام اسلامی یا تحلیل سیاسی ـ اجتماعی وقایع اخیر نیست بلکه می‌خواهم نشان دهم که صرف‌نظر از دموکراتیک یا غیردموکراتیک بودن، درستی یا نادرستی، به حق یا ناحق بودن این نظام پیروزیی که آیت‌الله خامنه‌ای و احمدی‌نژاد به دست آورده‌اند برابر با شکست است.

برای اثبات این مدعا باید ببینیم تقلب و فریبکاری در انتخابات چه هزینه‌ای برای نظام جمهوری اسلامی داشته است؟ بر هیچ‌کس پوشیده نیست که دروغ‌گویی رهبری، دولت و ارگان‌های تبلیغاتی‌اش بارزترین جنبه این انتخابات سرهم‌بندی شده است.

درست است که دروغ‌گویی و فریبکاری در کنار سرکوب عریان همواره یکی از ترفندهای نظام حاکم برای حفظ قدرت بوده است، اما مردم هرگز این‌چنین به طور جمعی با تقلب و دروغ‌گویی روبه‌رو نبوده‌اند. از یک طرف دروغ‌هایی که آیت‌الله خامنه‌ای و احمدی‌نژاد درباره‌ی مخالفان خود می‌گویند و از طرف دیگر، دروغ درباره‌ی واقعیت‌هایی که ارگان‌های تبلیغاتی آن‌ها گزارش می‌دهند.

تا زمان انتخابات اخیر، نظام اسلامی می‌کوشید برخی مشکلات ناشی از داشتن ظاهری جمهوری را بپذیرد و مردم را با تمهیدات گوناگون به پای صندوق رأی بکشاند و در مقابل برای خود در انظار مردم و جهانیان مشروعیت کسب کند. پیش از این هم کل نظام اسلامی بر این باور بود که حفظ نظام از هر اصل دیگری مهم‌تر است اما همیشه خود را متکی به آرای مردم می‌دانست. اکنون خامنه‌ای به این نتیجه رسیده است برای حفظ قدرت به آرای مردم بی‌اعتنا باشد.

تا به حال صاحبان قدرت و در رأس آن‌ها آیت‌الله خامنه‌ای هرگونه خواستی را برای اصلاح نظام اسلامی با این پرسش پاسخ می‌گفته‌اند که آیا حفظ نظام اسلامی آشکارا بر هر چیز دیگری مقدم نیست؟ آیا بدیهی نیست که راست‌گویی، آزادی و عدالت و جمهوریت بی‌ارزش می‌شوند اگر نظام اسلامی با خطر روبه‌رو شود؟ اگر از منظر چنین استدلالی به عمل سیاسی بنگریم، می‌توانیم به این نتیجه‌ی خامنه‌ای برسیم که دروغ‌گویی به‌خوبی می‌تواند در خدمت استحکام یا امنیت بخشیدن به نظام اسلامی باشد.

نظام اسلامی در عمر سی ساله خود حقیقت‌های بی‌شماری را قلب و جعل ‌کرده بود، اما مشروعیتش در نگاه اکثریت از بین نرفته بود، چرا تقلب و دروغ‌گویی در این انتخابات مشروعیت نظام اسلامی را نابود کرد؟ پاسخ این پرسش را باید در اختلاف نظر و ستیزی جست‌وجو کرد که میان قدرتمندان جمهوری اسلامی علنی شده است.

این ستیز، مدت‌های طولانی ادامه داشته اما اکنون به نقطه‌ی بحرانی رسیده است. حتی مستبدترین و خودکامه‌ترین فرمانروا نیز هرگز نمی‌تواند بدون حمایت کسانی که هم‌عقیده‌ی اویند به قدرت برسد و قدرت خود را حفظ کند.

ادعای نظام اسلامی این بوده است و بسیاری از مخالفان کنونی ازجمله میرحسین موسوی و مهدی کروبی این ادعا را می‌پذیرفتند که رهبر در این نظام همان نقشی را ایفا می‌کند که اصل تفکیک قوا در ساختارهای سیاسی دموکراتیک بازی می‌کند. در حکومت دموکراتیک قدرت سیاسی به‌کمک قانون اساسی، حقوق شهروندی، و تفکیک قوا مهار می‌شود، یعنی سیستمی از نظارت ‌و توازن، به‌قول منتسکیو «قدرت، قدرت را مهار می‌کند».

در نظام اسلامی ادعا می‌شد که رهبر به دلیل عاری از غرض بودن و نداشتن نفع شخصی می‌تواند نمایند‌ه‌ی هر جناح و گرایش سیاسی معتقد به نظام اسلامی باشد. در جریان انتخابات، آیت‌الله خامنه‌ای به‌طور آشکار نشان داد که فقط منافع خودش و گروه وابسته و سرسپرده به خود را تأمین می‌کند. امروز بخش بزرگی از جمعیت ایران دریافته‌اند که رهبر نظام قادر بی‌طرف بودن نیست و با قاطعیت و خشونت مخالفان جناحِ خود را سرکوب می‌کند.

حال آیت‌الله خامنه‌ای می‌خواهد با جعل و دستکاری واقعیت به مردم بقبولاند که در انتخابات بی‌طرف و بی‌غرض بوده است اما در این کار با مشکل بزرگی روبه‌روست زیرا نه تنها مخالفانش بلکه حتی نزدیک‌ترین متحدشان از جمله رفسنجانی این را نمی‌پذیرند. دروغ‌ متضمن عنصری از خشونت است؛ دروغ سازمان‌یافته تمایل دارد که آنچه را می‌خواهد انکار کند نابود سازد.

دروغ‌گویی آگاهانه حسین شریعتمداری، نماینده‌ی آیت‌الله خامنه‌ای در کیهان درباره‌ی میرحسین موسوی اولین گام برای نابود کردن اوست. گام بعدی محارب خواندن او از سوی امام جمعه‌ی تهران است. با این همه او با شجاعت در برابر این تهدیدات منکوب نمی‌شود و به مقاومت خود ادامه می‌دهد.

بی‌تردید طراحان نقشه‌ی‌ انتخابات موفق شدند گروه بزرگی از مردم را بفریبند اما بخش شاید بزرگ‌تری از مردم فریب این تمهیدات را نخوردند و نتیجه‌ی درستکاری شده‌ی انتخابات را نمی‌پذیرند. آنچه اکنون رخ ‌داده است حادثه‌ای بی‌نظیر در تاریخ جمهوری اسلامی است، زیرا تنها مخالفان نظام اسلامی نیستند که فریب دستگاه عظیم دروغ‌پراکنی آن را نمی‌خورند بلکه کسانی که تا چندی پیش خودی محسوب می‌شدند از قبول این دروغ‌ها سربازمی‌زنند.

تاریخ رژیم‌های توتالیتر نشان می‌دهد که زمانی که دستگاه‌های حزبی و تبلیغاتی آن‌ها واقعیت را جعل می‌کنند برای حفظ واقعیت جعل‌شده بیشتر از سوی گروهی در خطرند که پیش از این خودی محسوب می‌شد، یعنی کسانی که فریب نخورده و بر صحبت درباره‌ی واقعیت‌ها یا رویدادهایی که با این جعل واقعیت سازگار نیستند پافشاری می‌کند.

مشکل خامنه‌ای این است که بی‌طرفی خود را حفظ نکرده و بر سلامت انتخابات صحه گذاشته است در حالی که شورای نگهبان دست‌نشانده‌ی خود او نوعی تقلب در انتخابات را پذیرفته است. حال پیوسته باید در جعل و دروغی که جایگزین انتخابات واقعی کرده‌اند، تجدید نظر کنند و گرچه این بی‌ثباتی دائمی به این‌که مردم واقعاً چگونه رأی داده‌اند اشاره‌ای‌ نمی‌کند، اما این از دیدگاه بخش بزرگی از مردم به هرصورت نشانی قوی است بر خصلت دروغین همه‌ی گفته‌های دولتی درمورد انتخابات و حتی بسیاری از وقایع دیگر. به‌کرات به این موضوع اشاره شده است که نتیجه‌ی مسلم تبلیغات دروغین بدبینی به صاحبان قدرت است.

حقیقت این است که بخش زیادی از مردم و آنانی که پیش از این به نظام اسلامی باور داشتند اکنون معتقد شده‌اند که رهبری و قدرتمندان این نظام دروغ می‌گویند. و آنان که بر کرسی قدرت نشسته‌اند هر اندازه هم تدبیر کنند، قادر نخواهند بود مشروعیت نابود شده‌ی نظام اسلامی را دوباره به دست آورند. به این می‌گویند پیروزی برابر با شکست.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_523.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_523.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اندیشه سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Jun 2009 19:35:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>این همه عجله برای چیست؟ </title>
                  <description>شب گذشته دو روزنامه‌‌نگار در صفحه فیس‌بوک خود، خبر  بازداشت مهندس موسوی را انتشار دادند. به دنبال آن، این شایعه به سرعت به بالاترین راه یافت. من نمی‌دانم و نمی‌فهمم چرا دوستان خوب روزنامه‌نگار تا این اندازه در انتشار شایعاتی که به سرعت تکذیب می‌شوند،حریص هستند؟ این همه عجله برای چیست؟

بیاییم این فرض را در نظر بگیریم که هدف خوبی در پس این ماجراست. یعنی فرد به شدت نگران است و می‌خواهد با انتشار سریع خبر، مردم را وادار به کاری کند. اما متأسفانه نتیجه‌ی این فرایند معکوس است.

اولاً: اعلام خبر و تکذیب مکرر آن‌، مسأله را به امری عادی تبدیل خواهد کرد.

ثانیاً: این اقدام می‌تواند به سود رژیم سلطانی تمام شود. یعنی اگر آن‌ها قصد داشته باشند که مهندس موسوی را بازداشت کنند، به پیامدهای این اقدام هم فکر می‌کنند. یکی از راه‌های به دست آوردن ارزیابی واقع‌بینانه از واکنش مردم، انتشار این خبر و دیدن عکس‌العمل آن‌ها  است.

ثالثاً: روزنامه‌نگاری که چند بار اخبار کاذب را به نام خبر انتشار دهد، اعتبار خود را از دست خواهد داد.

رابعاً: دوران مدرن از طریق فرایند تقسیم کار اجتماعی، همه‌ی کارها را به امری تخصصی تبدیل کرده است. روزنامه‌نگاران هم باید قادر باشند خبر صادق را از خبر کاذب تمیز دهند. سابقه‌ی سرکوب‌ها و بی‌رحمی‌های رژیم سلطانی، همه را به  این نتیجه رسانده است که آن‌ها حاضر به انجام هر کار کثیفی هستند. اما از این مقدمه نمی‌توان نتیجه گرفت که آن‌ها در هر شرایطی قادر به انجام هر کاری هستند.

اگر می‌توانیم، باید کاری انجام دهیم. کاری جمعی که بتواند فشارها و سرکوب‌ها را کاهش دهد و از این طریق درد و رنج مردم ایران کاهش یابد. اگر می‌خواهیم، باید برای بازداشت شدگانی که در بدترین شرایط فیزیکی ـ روحی ـ روانی برای اعتراف با جرایم ناکرده قرار دارند، کاری هماهنگ و دسته جمعی انجام دهیم تا رژیم مجبور گردد از روش‌های استالینیستی دست بشوید. این آن کاری است که نیاز به عجله دارد. برای این کار به زنان و مردان اهل عمل نیاز است. اگر آستین‌ها را بالا بزنیم، کارها می‌توان کرد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_522.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_522.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقالات</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Jun 2009 16:42:36 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>&quot;قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه&quot;</title>
                  <description><![CDATA[ <strong>جابجائی آراء  یا گذار از جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی بر اساس قرائت آیت الله مصباح از اسلام (قسمت‌های ۲ و۳)</strong>

<strong>«قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه»</strong>

در ادامه مباحث گذشته در تحلیل مبانی نظری جابجائی آرا ملت ایران در انتخابات ریاست جمهوری و گذار نظام سیاسی ایران از جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی بر اساس قرائت آیت الله مصباح یزدی، دراین مقاله ابتدا گزارشی از قرائت  ایشان از نظریه ولایت فقیه خواهم داد و سپس خواهم کوشید تا نشان دهم که تعریف عدالت ولی فقیه درقرائت  ایشان و پاره‌ای دیگر از فقها از ولایت فقیه به یک قرائت اشعری از این نظریه  می‌انجامد که با  اصل عدل خداوند در اصول دین و کلام شیعه در تعارض قراردارد.

	
<strong>قرائت آیت الله مصباح یزدی از نظریه ولایت فقیه</strong>

 در مقاله «اختیارات ولی فقیه در خارج از مرزها» (۱)، آیت الله مصباح یزدی  با مطرح کردن این سوال که «ملاک مشروعیت ولایت فقیه چیست؟» دو دیدگاه را در میان فقهای شیعه مطرح می‌کنند: طبق دیدگاه نخست که من آنرا دیدگاه  «قراردادگرایانه و دموکراتیک» می‌خوانم، ملاک مشروعیت ولایت فقیه، مانند نظریه‌های قرارداد اجتماعی مدرن، قراردادی است که ولی فقیه با مردم منعقد می‌کند. دراین دیدگاه بیعت یا قرارداد (که خود را در شکل رای مستقیم یا غیر مستقیم مردم به ولی فقیه متجلی می‌کند) مبنای مشروعیت بخشیدن به ولایت فقیه را ایفا می‌کند. (۲) مبانی نقلی این دیدگاه  در مورد نسبت میان مشروعیت ولایت فقیه و مردم قواعدی در شرع اسلام نظیر اصل «اوفو بالعقود» است. آیت الله مصباح یزدی منتقد این نظریه‌اند و دلایل طرح این نظریه را «یا گرایش به دموکرات مآبی غربی که متأسفانه در کشورهای اسلامی هم رواج یافته‌است» و یا «بیان یک دلیل جدلی برای اقناع و الزام مخالفان چنان که در بیانات امیر مؤمنان(ع) خطاب به معاویه در مورد اعتبار بیعت مهاجرین و انصار آمده‌است.» می‌دا نند. (همان منبع)
 
در دیدگاه دوم که دیدگاه مختار آیت الله مصباح یزدی و برخی دیگرازفقهاست، مشروعیت ولایت فقیه نه از جانب مردم که ازولایت تشریعی الهی سرچشمه می‌گیرد.  در  این نظر ولایت و حکومتی که منتسب به نصب و اذن الهی  نباشد «نوعی شرک در ربوبیت تشریع الهی» محسوب می‌شود. بر این اساس مشروعیت نه دررای مردم و دموکراسی که در پسند خداوند است:

<strong><small>مشروعیت ولایت و حکومت فقیه، از ولایت تشریعی الهی سرچشمه می‌گیرد و اساساً هیچ گونه ولایتی جز با انتساب به نصب و اذن الهی، مشروعیت نمی‌یابد و هر گونه مشروع دانستن حکومتی جز از این طریق، نوعی شرک در ربوبیت تشریعی الهی به شمار می‌رود. به دیگر سخن، خدای متعال، مقام حکومت و ولایت بر مردم را به امام معصوم عطا فرموده، و اوست که فقیه واجد شرایط را - چه در زمان حضور و عدم بسط ید و چه در زمان غیبت - نصب کرده‌است و اطاعت از او در واقع، اطاعت از امام معصوم است، چنان که مخالفت با او مخالفت با امام و به منزله انکار ولایت تشریعی الهی است: «و الرّادّ علینا الرّادّ علی الله و هو علی حدّ الشرک بالله».</small></strong> ( آیت الله مصباح یزدی،  اختیارات ولی فقیه در خارج از مرزها)

براین اساس ولایت فقیه ازاصول اساسی اسلام و «حلقه وصل نظام به خداوند و ملاک مشروعیت نظام است.»  (آیت الله مصباح، نظریه سیاسی در اسلام، ص ۱۰۲) این دیدگاه غیر دموکراتیک است و نتیجه منطقی آن آنست که اگر مانند منطق نظریه پردازان لیبرال مانند کانت، جان استوار میل و راولز بخواهیم اساس مشروعیت نظام حکومتی را در رای مردم بجوئیم، دچار دیدگاهی خلاف اسلام و شرک آلود شده‌ایم. ولی فقیه در زمان غیبت منصوب از طرف امام زمان (عج) است و حق او برای حکومت نه برخواسته از رای مردم که دنباله حق انحصاری امام معصوم برای حکومت است.  خداوند مقام حکومت را به پیامبر داده‌است  و پیامبر این مقام را به امامان معصوم عطا فرموده‌است و در زمان غیبت امام زمان هم این حق از طرف امام زمان به فقیه جامع ا لشرایط داده می‌شود.  مشروعیت حکومت ولی فقیه  ادامه مشروعیت الهی حکومت پیامبر و امام معصوم است. ا ین دیدگاه برهانی سلسله مراتبی در مورد اعتبار ولایت فقیه دارد که آنرا به قوانین درحکومت اسلامی هم بسط می‌دهد.  بر این اساس این خداوند است که با واسطه یا بی واسطه به قوانین درحکومت اسلامی اعتبارمی دهد و  موجب لازم الاجرا شدن آنها از سوی مسلمین می‌گردد. بنا بر این برخلاف تئوری‌های دموکراتیک در مورد منشا  اعتبار قانون در یک  ساختار سیاسی، اعتبار قوانین درحکومت اسلامی نه ازرای مردم که با یک سلسله مراتب از طرف خداوند صادر می‌شود: 

<strong><small>در تئوری حکومت اسلامی در بخش قانونگذاری، اعتبار اصلی قانون از جانب خداوند است و هر کسی که خدا به او اعتبار دهد، مثل پیغمبر، کلامش معتبر است و نیز کلام هر کس که پیغمبر او را نصب کند، مثل امیرالمؤمنین، برای ما معتبر است و همچنین هر کس که از طرف معصوم به نصب خاص و یا به نصب عام منصوب گردد. مقررات و قوانینی که از سوی سلسله مراتب فوق صادر میگردد خدایی و اسلامی است، چون از سوی خداوند تأیید شده‌است. البته چنانکه گفتیم، در حکومت اسلامی، گاه این تأیید با چند واسطه صورت میگیرد: اعتبار امضای ولی فقیه به امضا و تأیید امام معصوم است و اعتبار تصمیمات و امضای امام معصوم به امضا و تأیید پیامبر است؛ و در نهایت اعتبار امضای پیغمبر است که بر اساس نصّ قرآن ثابت شده؛ چنانکه خداوند فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوااللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ...» (نساء، ۵۹) و نیز آیه «النَّبِیُّ أُوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...»</small></strong> (سوره احزاب، ۶) ( آیت الله مصباح، نظریه سیاسی در اسلام،  صص ۱۰۹-۱۰۸). 


در دیدگاه مختار آیت الله مصباح یزدی حتی مشروعیت قانون اساسی نیز، بر خلاف کشورهای  دموکراتیک، نه وابسته به رای و اراده مردم که منوط به تائید رهبری و ولی فقیه‌است و در غیراین صورت اعتباری ندارد: 

<strong><small>اعتبار قانون اساسی در سایر کشورها به رأی مردم است. اما ما به مقام و مرجع بالاتری برای قانون اساسی معتقدیم و قائلیم که قانون اساسی اعتبارش منتهی به اذن خدا میشود و باید پیغمبر، یا امام معصوم و یا شخصی چون مالک اشتر که از سوی امامان معصوم تعیین شده، این قانون اساسی را امضا کند. بنابراین، اعتبار قانون به ترتیب از کلام خدا، پیغمبر(صلی الله علیه وآله)، امام معصوم(علیه السلام) و سپس کسی که از طرف امام معصوم تعیین میشود به دست میآید؛ این منطق و تئوری اسلام است. در زمان غیبت امام معصوم، از آنجا که ولی فقیه به نصب عام از سوی امام معصوم برگزیده شده، ولایت او از طرف امام امضا شده و اعتبار یافته‌است، تأیید او منشأ اعتبار قانون اساسی خواهد بود. در غیر این صورت، قانون اساسی فی حد نفسه مشکل دارد و جای بحث و سؤال هست که اعتبار آن تا کجاست.</small></strong> ( همان، ص ۱۰۸)

<strong><small>براساس قرائت آیت الله مصباح یزدی از نظریه ولایت فقیه،  فرمان ولی فقیه زمان نه تنها بر تمام مسلمانانی که تحت امر حکومت اسلامی زندگی می‌کنند «نافذ و لازم الاجرا» است،  بلکه طبق آن «اطاعت ولی فقیه بر مسلمانان مقیم در کشورهای غیر اسلامی نیز واجب است، خواه با او بیعت کرده باشند و خواه نکرده باشند.»</small></strong> (مصباح، مقاله اختیارات ولی فقیه خارج از مرزها) 

 براین اساس آیت الله مصباح یزدی جایگاه ولی فقیه را در کنار جایگاه خداوند، پیامبران و امامان می‌نشاند و اختیارات بسیار فربهی چون «ولایت بر اموال و اعراض و نفوس مردم» و یا ولایت بر مسلمانان خارج مرزها را به ولی فقیه نسبت می‌دهد.  پرسش بسیار مهمی که در اینجا مطرح می‌شود آنست که از نظر آیت الله مصباح یزدی ولایت فقیه و حکومت اسلامی در چه صورتی عادلانه محسوب می‌شوند؟
 
در پاسخ باید گفت علی رغم جایگاه بسیار بسیار مهم مفهوم عدالت در نظریه سیاسی مدرن، آیت الله مصباح یزدی تا آنجائی که تحقیقات نگارنده نشان می‌دهد سخن چندان زیادی در باب عدالت بر زبان نرانده‌اند. 

 ازمجموع سخنان ایشان از قبیل لازم الاجرا بودن اجرای تک تک قوانین فردی، جزائی، اجتماعی و سیاسی اسلام در تمام زمانها و مکانها ونفی مطلق امکان تعدد قرائات دراسلام می‌توان چنین برداشت کرد که عدالت حکومت اسلامی در نظر استاد مصباح یزدی  یعنی  آنکه اولاً ولی فقیه پایبند به احکام شرعی باشد؛ یعنی واجبات دینی را انجام دهد و محرمات دینی را ترک کند و ثانیاً احکام شرعی و فقهی اسلام را در جامعه اسلامی اجرا  کند. 
   
 احتمالاً بتوان چنین تفسیری از مفهوم عدالت حکومت اسلامی و ولی فقیه را  نظر مختار آیت الله مصباح  دانست. در قسمت بعدی مقاله نشان خواهم داد چرا تعریف  اینگونه عدالت ولی فقیه را می‌توان یک قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه  دانست که با اصل عدل الهی در کلام عقل گرای شیعه امامیه در تعارض است. 


<strong>قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه؟</strong>

چنانکه می‌دانیم در قرون اولیه پس از وفات پیامبر بزرگوار اسلام گرایش‌های کلامی مختلفی میان مسلمانان  پدید آمدند که دو تا از مهم ترین آنها گرایش عدلیه، که به مجموع دو مکتب معتزلی و شیعی گفته می‌شد، و گرایش اشعری بودند. متکلمان معتزلی و شیعی یا همان عدلیه رویکردی عقل گرایانه به کلام و الهیات اسلامی داشتند و در موارد تعارض میان ظواهر دینی و بدیهیات عقلی جانب عقل را می‌گرفتند. در مقابل متکلمان مکتب  اشعری جایگاه عقل در اعتقادات دینی را تنها تا آنجا روا می‌دانستند که به اثبات مبانی و اصول دینی کمک کند و نقش مستقلی برای عقل در فهم دین قائل نبودند.(۴) همانطور که از نام عدلیه هم پیداست، بدون آنکه بخواهیم به جزئیات تاریخی در مورد مکتب اشاعره از یک طرف ومعتزله و شیعه از طرف دیگر بپردازیم، مهم ترین تفاوت این دو مکتب در نگاه آنها به مسئله عدل خداوند نهفته‌است.  معتزله و شیعه در میان تمام صفات خداوند تنها اعتقاد به عدل الهی را در اصول دین خویش قرار دادند  که این مسئله نشانگر اهمیت عظیم مسئله عدل برای  آنها است. در اینجا  برای تقریر عقیده عدلیه در مورد عدل الهی تنها به نقل قول زیر از یکی از علمای برجسته شیعه بسنده می‌کنیم. شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، متکلم و فقیه شیعی  نیمه اول قرن  سیزدهم هجری در کتاب «اصل ا لشیعه و اصولها»  اصل عدل در اصول دین شیعه را چنین توضیح می‌دهد:
  
<strong><small>ویراد به: الاعتقاد بان الله سبحانه لا یظلم أحداً، ولا یفعل ما یستقبحه العقل السلیم.... فهو شأن من شؤون التوحید، ولکن الأشاعرة لما خالفوا العدلیة، وهم المعتزلة والإمامیة، فانکروا الحسن والقبح العقلیین، وقالوا : لیس الحسن إلا ما حسنه الشرع، ولیس القبح إلا ما قبحه الشرع، وأنه تعالی لو خلد المطیع فی جهنم، والعاصی فی الجنة، لم یکن قبیحا، لأنه یتصرف فی ملکه....أما العدلیة فقالوا.... العقل یستقل بحسن بعض الأفعال وقبح البعض الآخر، ویحکم بأن القبیح محال علی الله تعالی لانه حکیم، وفعل القبیح مناف للحکمة، وتعذیب المطیع ظلم، والظلم قبیح، وهو لا یقع منه تعالی....أن الأشاعرة فی الحقیقة لا ینکرون کونه تعالی عادلاً، غایته : أن العدل عندهم هوما یفعله، وکل ما یفعله فهو حسن، نعم أنکروا ما أثبته المعتزلة والإمامیة من حکومة العقل....، زاعمین أنه لیس للعقل وظیفة الحکم بأن هذا حسن من الله وهذا قبیح منه.....</small></strong>

 منظور از عدل آن است که خداوند سبحان به هیچ کسی  ستم نمی‌کند و عملی را که عقل  آنرا ناروا می‌شمارد انجام نمی‌دهد...عدالت خداوند شانی از شئون توحید است.  و لیکن اشاعره  که مخالف عدلیه، یعنی معتزله و امامیه هستند، منکر عقلانی بودن حسن و قبح اند و معتقدند حسن آنست که شرع آنرا حسن شمارد و قبح آنست که شرع آنرا قبح شمارد و اگر خداوند متعال بندگان مطیع اش را به جهنم داخل کند و گناهکاران را به بهشت، قبحی مرتکب نشده‌است چرا که در ملک خود تصرف کرده‌است....ولی عدلیه در برابر معتقدند عقل در انتساب قبح به برخی افعال و انتساب حسن به بعضی دیگراستقلال دارد و انجام عمل قبیح برای خداوند تعالی محال است چرا که خداوند  خردمند است و انجام عمل قبیح منافی خرد است و مجازات دادن افراد مطیع ستم است و ستم قبیح است و خداوند متعال محال است عمل قبیح انجام دهد... اشاعره منکر عادل بودن خداوند نیستند، [فرق آنها با معتزله در آنجاست که]  عدل در اندیشه آنها مجموعه اعمالی است که  خداوند انجام می‌دهد و هر آنچه خداوند انجام می‌دهد نیکو است؛  آنها نقشی را که معتزله و امامیه  برای  حکمیت عقل قائل اند، باور ندارند... و چنین می‌پندارند این در چارچوب وظیفه و اختیارات عقل نیست که در مورد حسن و قبح افعال خداوند [که مقامش بالاست] داوری کند...        

آنطور که شیخ محمد حسین کاشف الغطا به وضوح توضیح می‌دهد امامیه و معتزله معتقدند حسن و قبح ذاتی است و انسان‌ها بر اساس عقل شان و مستقل از دین و شرع می‌توانند حسن و قبح اخلاقی را در یابند.  یکی از مواردی که عقل بر اساس قاعده حسن و قبح ذاتی عدلیه قادر به فهم مستقل از شرع آنست عدالت است که بر این اساس در فهم آن احتیاجی به شرع نیست.

واضح است که اگر حسن و قبح عقلی باشد و انسان‌ها بتوانند عدالت افعال الهی را با عقل شان در یابند، عدالت انسانها نیز بر اساس عقل بشری قابل فهم است. به عبارت دیگر اگر آنطور که از اصول دین  عدلیه بر می‌آید حسن و قبح عقلی باشد و  بتوان عدالت خداوند را مستقل از شرع مورد بررسی قرار داد، عدالت  در مورد انسان‌ها به طریق اولی  قابل بررسی با عقل مستقل از شرع است.

بر اساس  این استدلال و بر اساس اصل حسن و قبح عقلی در کلام شیعه، عدالت ولی فقیه  شیعه را هم می‌توان با عقل بشری و مستقل از شرع و وحی مورد بررسی قرارداد.  بنا بر این می‌توان  گفت تعریف  آیت الله مصباح یزدی از عدالت ولی فقیه مبنی بر تحقق احکام شرعی اسلامی در زندگی فردی و اجتماعی،  به علت  مبتنی  ساختن مبنای عدالت بر شرع بجای عقل، با اصل حسن و قبح ذاتی  در کلام شیعه در تعارض است.  بر اساس این ادعا کلام شیعه  قرائت متفاوتی از  قرائت آیت الله مصباح یزدی به مسئله عدالت ولی فقیه را طلب می‌کند  که بر طبق  آن ما  انسانها به حکم انسان بودن و بر اساس عقل مان و مستقل از شریعت قادر هستیم در مورد عادلانه بودن یا ناعادلانه بودن اعمال و سخنان هر کسی من جمله ولی فقیه بیندیشیم و  داوری کنیم، همانگونه که به حکم انسان بودن و  مستقل از احکام شرعی قادریم عادلانه بودن افعال الهی را مورد مطالعه قرار دهیم. 


<strong>سخن پایانی</strong>

 برخلاف ادعای استاد مصباح یزدی مبنی بر اینکه «حکومت الهی که ما بدان معتقدیم با تئوکراسی غربی [درقرون وسطی] از زمین تا آسمان فرق دارد. نباید این سوء تفاهم پیش بیاید که حکومت الهی از منظر اسلام، همان حکومتی است که مسیحیّت، بخصوص دستگاه کاتولیک، برای خدا و ارباب کلیسا قائل بود.(نظریه سیاسی در اسلام، ص ۲۱)"، مدل مورد دفاع ایشان در مورد حکومت اسلامی و ولایت فقیه و مشروعیت الهی بدون هیچ کم و کاست گونه‌ای از تئوکراسی که اصحاب کلیسا و خلفای اشعری مسلک اسلامی در سده‌های میانی به آن معتقد بودند، می‌باشد. همانطور که نگاه اشاعره به خداوند، ا فعال  الهی را فارغ از هر گونه پرسش و چون و چرا می‌نشاند، قرائت آقای مصباح از نظریه ولایت فقیه  نیز ولی فقیه را فارغ از هرگونه پرسش  و خطا قرار می‌دهد.  باید گفت این مسئله با امکان مورد نقد و پرسش قرار دادن حاکمان و خطا پذیری آنها درنظریه سیاسی مدرن در تعارض است، چرا که به یک معنا تمام نظریه سیاسی مدرن از هابز و کانت تا راولز و هابرماس در نقد و رد خطا ناپذیری حاکمان و منشا الهی داشتن مشروعیت آنان شکل گرفته‌است. 

 به علاوه دربرابر این سئوال که آیا هر آنچه ولی فقیه انجام می‌دهد مصداق عدل است  و یا اینکه عدالت  را باید به طور مستقل و فارغ از شریعت و اعمال ولی فقیه و با عقل شناخت، اگر قائل به رویکرد دوم باشیم، قائل رویکردی به عدالت شده‌ایم که  در هماهنگی با اصل عدل  الهی در اصول دین کلام امامیه و معتزله‌است و اگر قائل به رویکرد اول باشیم که اعمال و سخنان ولی فقیه و احکام شریعت تماماً ملاک عدالت هستند و در نتیجه منکر حسن و قبح ذاتی اعمال شویم، قائل به قرائتی اشعری مابانه از نظریه ولایت فقیه شده‌ایم. 

به نظر می‌رسد آیت الله مصباح یزدی قائل به رویکرد دوم به مسئله عدالت  ولی فقیه هستند و از این رو می‌توان نظریه ایشان را قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه دانست.

متاسفانه مقام محترم رهبری  هم درخطبه‌های  نمازجمعه ۲۹ خرداد نشان دادند که برداشت شان ازعدالت بیش از آنکه به رویکرد متکلمین امامیه از عدالت نزدیک باشد، نزدیک به برداشت آیت الله مصباح یزدی و اشاعره از عدالت  است چراکه ایشان توقع داشتند مردم ایران و دو کاندیدای اصلاح طلب آقایان مهندس موسوی و کروبی شواهد بسیار عدیده در مورد تقلب عظیم در انتخابات را نادیده بگیرند  و بدون مراجعه به فهم و عقل خویش سخنان رهبری در مورد عدم جابجائی آراء درانتخابات را فصل الخطاب قرار دهند و بر اساس آنها اعمال مجریان انتخابات را بی چون و چرا مصداق عدالت فرض کنند. حال آنکه همانطور که مهندس موسوی هم با  بلاغت و  دلیری هر چه تمام در بیانیه شماره ۵ شان خواستار آن شده‌اند، عقلانیت تفکرامامیه حکم می‌کند که یک کمیته مستقل حقیقت یاب به عنوان نماینده خرد جمعی ملت، عدالت و یا عدم عدالت مجریان انتخابات اخیرریاست جمهوری در حفظ آراء مردم را بررسی کنند و گفتن اینکه در نظام اسلامی ایران تقلب صورت نمی‌گیرد راه حلی برای مسئله نیست.

باید گفت رویکردی که انتظار دارد تمام اعتراضات مردم و کاندیداها به جابجائی عظیم آراء در انتخابات اخیر، آنهم علی رغم شواهد عقلی فراوان برای این مسئله، پس از سخنان رهبری خاموش شود،  یک رویکرد اشعری و غیر عقل گرا به مسئله عدالت ولی فقیه‌است که صراحتاً با اصل حسن و قبح ذاتی اعمال و اصل عدل الهی در اصول دین شیعه در تعارض است ؛ مگر آنکه بتوان اصل عدالت خداوند را از اصول دین شیعه برای همیشه حذف کرد و یا آنرا بکل قربانی مصلحت کرد. 



<strong>پاورقی</strong>
۱. چاپ شده در «مجله حکومت اسلامی»، سال اول، شماره اول، پاییز ۱۳۷۵، از صفحه ۸۱-۸۶.
۲. آیت الله دکتر مهدی حائری یزدی، فقیه و استاد برجسته فلسفه اسلامی و فرزند آیت الله عبدالکریم حائری یزدی  بنیانگذار حوزه علمیه قم  برجسته ترین مدافع این نظریه‌است که آنرا در کتاب «حکمت و حکومت» به طور مبسوط شرح می‌دهد. 
۳. بگذریم از این نکته که برخی  متفکران شیعه مثل محسن کدیور یا اشکوری حوزه عصمت امامان  شیعه را شامل افعال اجتماعی و سیاسی ایشان نمی‌دانند. 
۴. برای مطالعه بیشتر در مورد جایگاه عدل در نزد فرق مختلف کلامی مسلمانان مراجعه کنید به «عدل الهی»، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_521.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_521.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عقايد دينی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Jun 2009 16:29:58 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>به پا خاستن سلطان</title>
                  <description>توضیح: مقاله ی زیر در تاریخ 29 خرداد برای سایت فارن افرز نوشته شد. لینک آن در اینجا قابل دسترسی است:
http://www.foreignaffairs.com/articles/65177/akbar-ganji/rise-of-the-sultans

ایران پارادوکسیکاترین کشور جهان است. از یک سو، ویژگی اصلی آن این است که  ساختار سیاسی اش نظام سلطانی بنیادگرایی است که نماد بیرونی اش احمدی نژاد است. با اینکه تمامی قدرت در دست رهبر است که به کمک دلارهای نفتی و نیروهای نظامی-انتظامی- امنیتی و اطلاعاتی فرمان می راند، اما دولت های خارجی و رسانه های غربی این نظام را با احمدی نژاد می شناسند و می شناسانند.  
از سوی دیگر، ایران از نظر پیش شرط های گذار به دموکراسی از اکثر کشورهای خاورمیانه در سطح بالاتری قرار دارد. اکثریت مردم ایران مخالف این رژیم بنیادگرایند. به نظر آنها،خامنه ای و احمدی نژاد با عث فرسایش عزت و کرامت و آبرو  و غرور ایرانیان در انظار جهانی هستند.  مهمترین عامل دوام نظام سلطانی و بنیادگرای ایران، استفاده ی از ابزار سرکوب است. انتخابات اخیر ایران موید این مدعاست. اکثریت مردم  فقط و فقط در این انتخابات شرکت کردند تا از طریق نه گفتن به احمدی نژاد، به علی خامنه ای نه بگویند.رهبر که احمدی نژاد سخنگو و مجری اوامر اوست، زیر بار رأی مردم نرفت و با تقلبی شگرف، آرای مردم را به جیب احمدی نژاد ریخت. پیروزی احمدی نژاد را معجزه ی الهی خواند و برای او جشن پیروزی در میدان ولی عصر تهران برگزار کرد. 
مردم تحقیر شده،بیش از این نمی توانستند دروغ و تقلب و نیرنگ را تحمل کنند، به خیابانها آمدند تا داد خود را بستانند. خامنه ای تنها چاره ی بیرون آمدن از این  بیچارگی را در سرکوب یافت. به دانشگاه ها هجوم آوردند و دانشجویان را لت و پار کردند، اموال عمومی را تخریب و به آتش کشیدند و مردم را به گلوله بستند،برخی از اصلاح طلبان را برنامه ریزان آوردن مردم به خیابان ها قلمداد کردند و آنها را بازداشت کردند تا مردم را به خانه هایشان بازگردانند،صدها تن را بازداشت کردند تا در دل مردم هراس افکنند. برنامه ریخته اند تا با برگزاری نمازجمعه به امامت خامنه ای،آوردن هزاران نفر از سراسر کشور، نشان دهند که رهبر پیروان زیادی دارد و خامنه ای با سخنان اش مخالفان را پس بزند.اگر رژیم موفق شود مردم را به خانه ها بازگرداند،سرکوب را به شدت گسترش خواهد بخشید و حکومت رعب و وحشت را حاکم خواهد ساخت. 
وقایع روزهای گذشته  به واقع یک کودتای انتخاباتی است که هدف نهایی آن فراتر از تثبیت دولت احمدی نژاد و به پیروزی رساندن او در یک مبارزه ی انتخاباتی است. آنچه این روزها در حال وقوع است یک پروژه ی قبضه ی کامل قدرت ، تغییر ترکیب طبقه ی حاکم سیاسی، تصفیه ی  مخالفان سلطان(علی خامنه ای) در ارکان و دستگاه های اداری حکومت، تسلط کامل بر منابع اقتصادی دولت، سرکوب مخالفان سیاسی نهادی های مدنی(احزاب، اتحادیه های صنفی و کارگری، روحانیون و روشنفکران مخالف)،و جنبش های اجتماعی(دانشجویان، زنان، کارگران و معلمان)است. هدف نهایی این پروژه آفرینش یک طبقه ی حاکم یک دست و نوعی سرمایه داری دولتی است که پس از تثبیت وارد معامله با قدرت های سیاسی در سطح منطقه و جهان شود. این پروژه از هم اکنون با استقبال راست گرایان افراطی و نیروهای مخالف صلح و آرامش در سطح کشورهای منطقه از جمله اسرائیل مواجه شده و ترجیح احمدی نژاد بر رقبای اصلاح طلب در رسانه ها و مطبوعات این کشور بازتاب یافته است. 
دولت احمدی نژاد در صورت تثبیت مأموریتی شبیه دولت های اقتدار گرای بورکراتیک نظامیان در آمریکای لاتین و برخی دولت ها در بلوک شرق سابق را بر عهده خواهد گرفت. این دولت ها بیش از هر چیز به تغییر ترکیب در طبقه ی حاکم ، تصفیه ی  رقبای قدرتمند و تسهیل انباشت سرمایه توسط قشر مسلط این طبقه علاقه دارند. آنها خود را نماینده ی &quot;مردم&quot; و &quot;ملت&quot; معرفی می کنند، اما از هرگونه هویت یابی مردم بر اساس تعلقات حرفه ای و شغلی ، از هرگونه سازمان یابی علائق اجتماعی و اقتصادی در قالب اتحادیه ها، سندیکاها، و احزاب جلوگیری می کنند. آنها با دموکراسی دشمنی بنیادین دارند و حتی همین نهادهای شبه دموکراتیک  کنونی نظام جمهوری اسلامی(مجلس، و انتخابات براساس رقابت محدود) را هم تحمل نخواهند کرد. هدف نهایی ایجاد یک طبقه ی سرمایه دار دولتی است که در کنار بخش خصوصی دست آموز، فرایندهای ادغام در بازارهای جهانی را مطابق منافع خود و به زیان منافع اکثریت مردم اعم از کارگران، کارمندان، و بخش خصوصی مستقل از دولت هدایت کند. این دولت ها با شعار مبارزه با فساد و جلوگیری از &quot;ویژه خواری&quot; به میدان می آیند اما نظامی سرشار از تبعیض و متکی بر دستگاه های سرکوب می آفرینند که قادر به مبارزه ی واقعی با فساد، تبعیض و توزیع امتیازات ویژه بر اساس وفاداری سیاسی نیست. بر مبنای آنچه گفته شد، کودتای انتخاباتی ایران، اهداف زیر را تعقیب می کند: 
1-  قبضه ی منابع در اختیار بخش دولتی(شرکت های دولتی، صنایع، بانک ها و...)توسط طبقه ی حامی رژیم سلطانی.
2-  تسویه ی طبقه ی(نخبگان) حاکم فعلی و تغییر ترکیب طبقه ی حاکم از طریق افشاگری گزینشی و محاکمه ی مسولان سابق(هاشمی رفسنجانی، و...).
3-  تمرکز قدرت در دستگاه اجرایی(دولت) و نهاد رهبری از طریق تعطیل کردن شوراهای عالی فرابخشی، سازمان مدیریت و برنامه ریزی، افزایش قدرت وزیر دادگستری(کنترل دیوان عدالت ادرای،و سازمان های تخصصی مثل پزشگی قانونی،و...) به منظور ایجاد دولت اقتدارگرای بورکراتیک. 
4-  وارد شدن در معامله های منطقه ای و بین المللی (سیاسی و اقتصادی)  پس از یک دست کردن دستگاه قدرت.
امروز-19 ژوئن- نماز جمعه تهران به امامت آیت الله خامنه ای برگزار گردید. او به صراحت گفت که میان کاندیداها و هاشمی رفسنجانی با احمدی نژاد :&quot;اختلاف نظرهای متعددی درباره ی مسائل خارجی، نحوه ی اجرای عدالت اجتماعی و برخی مسائل فرهنگی وجود دارد&quot;. سپس افزود :&quot;البته بنده برخی را برای خدمت به کشور مناسب تر می دانم ...  نظر رئیس جمهور[احمدی نژاد] به نظر بنده نزدیکتر است&quot;. به گفته ی او اتهام تقلب یازده میلیون رأی را دشمن[آمریکا و اسرائیل] ساخته اند. 
خامنه ای گفت که زیر بار خواسته های مردم تظاهر کننده نخواهد رفت: &quot;با حرکات خیابانی نمی توان اهرم فشار بر ضد نظام به وجود آورد و مسئولان را وادار کرد زیر بار خواسته های آنها بروند. اینگونه تصورات و محاسبه ها،اشتباه است و اگر این تصورات غلط، عواقبی هم پیدا کند، مستقیماً متوجه فرماندهان پشت صحنه خواهد بود&quot;. او گفت اگر این راه ادامه یابد، در وقت لازم به مردم خواهد گفت که چه کسانی در پشت صحنه فرماندهی این تظاهرات را بر عهده دارند، و &quot;صریح تر&quot; با مردم سخن خواهد گفت. او سپس مخالفان را تهدید کرد و  افزود که آماده ی شهادت است، و اگر کار به خشونت کشد،موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی  &quot;مسئول خون ها، خشونت ها و هرج و مرج ها خواهند بود&quot;. او تأکید کرد که آنها باید به تظاهرات خیابانی مردم پایان بخشند، &quot;اگر خاتمه ندهند، مسئولیت تبعات و هرج و مرج آن، به عهده ی آنها خواهد بود&quot;.
بدین ترتیب تهران آماده ی تحولات جدیدی است. مردم گفته اند به تظاهرات خود ادامه خواهند داد، خامنه ای هم برای ادامه چاره ای جز توسل به خشونت در پیش ندارد. برای اینکه هر قدر تظاهرات بیشتری صورت گیرد، به جمعیت افزوده خواهد شد و امکان سرکوب کمتر. مخالفان هم اگر پس نشینند،خامنه ای به تهاجم خود ادامه خواهد داد و پروژه یی را که تبیین کردیم، عملی خواهد ساخت.
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_520.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_520.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اندیشه سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Jun 2009 18:45:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>انتخابات خونین و معجزه ی سلطانی</title>
                  <description>فرایند و فرآورده ی انتخابات در رژیم غیر دموکراتیک جمهوری اسلامی از جهات گوناگون با معیارهای انتخابات دموکراتیک، آزاد و منصفانه تعارض دارد. نه تنها مخالفان حق داوطلب شدن ندارند، بلکه داوطلبانی که به قانون اساسی و اسلام هم اعتقاد و التزام دارند توسط شورای نگهبان حذف می شوند. در گام بعد، تمامی امکانات تبلیغاتی - رسانه ای و مالی کشور در اختیار کاندیدای مطلوب نظام قرار می‌گیرد. در روز رأی گیری با سازماندهی نیروهای نظامی- انتظامی- اطلاعاتی برای کاندیدای مطلوب‌شان رأی به صندوق می ریزند، و در نهایت با تقلب های باور نکردنی، کاندیدای مورد نظرشان را پیروز انتخابات معرفی می کنند. مهمترین اشکال ساختاری انتخابات ایران آن است که منجر به &quot;انتقال قدرت&quot; نمی شود. انتخابات آزاد افریقای جنوبی قدرت را از دکلرک به ماندلا منتقل کرد. انتخابات آزاد لهستان قدرت را از ژنرال یاروزلسکی به لخ والسا منتقل کرد. انتخابات آزاد چک قدرت را به واسلاو هاول منتقل کرد. ژنرال پینوشه پس از مذاکره با مخالفان سازمان یافته انتخابات آزادی برگزار کرد که منجر به انتقال قدرت به مخالفان گردید، و اکنون یکی از زندانیان سیاسی پینوشه،خانم میشله باچلت سوسیالیست، رئیس جمهور آن کشور است. در ایران اگر هم انتخابات کاملاً آزاد، رقابتی و منصفانه برگزار شود، قدرت از خامنه ای و نهادها و افراد تحت امر او به اصلاح طلبان منتقل نخواهد شد. هر فرد یا گروهی که پیروز انتخابات آزاد شود مجبور است تحت امر ولایت مطلقه فقیه و نهادهای تحت امر او کار کند. انتقال قدرتی در کار نخواهد بود. اما خامنه ای همین روزنه های تنگ تنفس را هم می بندد تا افراد و مردمی که تماماً گوش به فرمان سلطان نیستند در زیر سلطه &quot;سرداران سرمایه دار&quot; له شوند.

اما انتخابات متقلبانه دهمین دوره ریاست جمهوری از جنس دیگری بود. رهبر به مشارکت اکثریت مردم نیاز داشت تا در زمانه ای که سه قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل ایران را تحریم کرده است، نظام را مشروع جلوه دهد. شرایطی ایجاد شد که مردم ایران گمان کردند می توانند از طریق صندوق های رأی به تحقیر، فساد سیاسی ساختاری، فقر گسترده، سرکوب سازمان یافته، نقض گسترده حقوق بشر، بی‌عدالتی، زوال اخلاق، و دروغگویی &quot;نه&quot; بگویند و از این راه شرایط وحشتناک کنونی را تغییر دهند. مردم، خصوصآً جوانها، عرصه عمومی ای به رنگ زرد و سبز آفریدند که با شال خامنه ای و احمدی نژاد تفاوت داشت. تفاوت فقط در رنگ ها نبود، تفاوت شادی و اندوه، لبخند و گریه، و از همه مهمتر، تفاوت راه ها و مشرب ها بود. این چنین بود که خامنه ای به راه خود رفت، معجزه کرد و معجزه هزاره سوم را از صندوق ها در آورد، صدای انا لله و انا الیه راجعون را نهاد جامعه برآورد، و مردم را سرخ و جامعه را  سیاه پوش کرد. و البته اکنون به امر او، منکرانی که از تصدیق این &quot;معجزه الهی&quot; سرباز می زنند باید به خون کشیده شوند.

نظام ولایت مطلقه فقیه، یک بار دیگر در حال پوست انداختن است. انقلاب سوم آنها، یادآور انقلاب فرهنگی چین است. قرار است نسل دهه اول نظام، به نام مبارزه با فساد و رانت خواری، از ساختار سیاسی حذف  شود. هر از گاهی بساطی برچیده و بساطی تازه پهن می شود. نظام سلطانی (ولایت مطلقه فقیه) متکی به نظامیان و دلارهای نفتی است. دلارها در سپاه ، بسیج، نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات تزریق می شود. محصولی، وزیر کشورکنونی، و کردان، وزیر کشور سابق، نمادهای این طبقه جدید هستند. این طبقه جدید حامی تمام عیار سلطان و تابع فرامین اوست.

سلطان اپوزیسیون خارج از کشور را هم نمی تواند تحمل کند. به دستور او بسیاری از مخالفان قربانی ترورهای سازمان یافته شدند. او تخم نفاق ، شک ، تردید ،منیّت و حسادت را به جان همه افشاند، و سرانجام با تعیین &quot;دستور کار سیاسی&quot; همه را به فریب انتخاباتی متقلبانه خود کشانید تا به طور ضمنی به همگان گوشزد کند که نظام سلطانی فاقد مخالفان رادیکال و ساختار شکن است. عجبا! مگر می شود نظام مطلقه مخالفان ساختار شکن نداشته باشد؟ مگر امکان دارد که اکثریت مخالفان در زمینی که سلطان تعیین کرده مطابق قواعد او بازی کنند؟ در این بازی، زمین سراشیبی است، داوران همه گماشته سلطان هستند، و شمارشگرها پیروزیهای شما را پیروزی تیم سلطان وانمود می کنند. این هم یکی دیگر از معجزه های سلطان است. این حقیقت از فرط روشنی دیده نشد. اما پروژه متقلبانه سلطان نتیجه معکوس داد و  شرکت در انتخابات به جای آنکه مشروعیت بخش به نظام سلطانی باشد همگان را به این نتیجه رسانید که نظام سلطانی بزرگترین نظام متقلب و یکی از غیراخلاقی ترین رژیم های موجود است.  در واقع مردم ایران هوشمندانه با شرکت در انتخابات کوشیدند با نه گفتن به احمدی نژاد به شخص خامنه ای نه بگویند، و به این ترتیب افسون نیرنگ را باطل کنند.  او نیز که این معنا را دریافته بود تصمیم گرفت که بدون هیچ پروایی از احمدی نژاد و در واقع از شخص خود دفاع کند.

این انتخابات از جنس دیگری بود. وقتی خاتمی از دور انتخابات کناره گرفت یکی از اصلاح طلبان دردمند و نظر ورز گفت: &quot;کنار رفتن خاتمی بدین معناست که دیگر اصلاحات از بالا در جمهوری اسلامی ناممکن است.&quot; این انتخابات هر نتیجه و پیامد بدی که داشت، این نتیجه مثبت را نیز به بار آورد که پس از آن برخی از صاحب منصبان سابق نوشتند که از طریق صندوق های رأی دیگر نمی توان اصلاحاتی صورت داد و به دموکراسی رسید. آری، دولت دموکراتیک محصول جامعه قدرتمند است. جامعه قدرتمند جامعه ای است که در آن افراد و گروه ها، بر اساس علائق، ترجیحات، و منافع و مشترکات خود سازمان می یابند. جامعه مدنی قدرتمند (برخلاف جوامع فاشیستی توده وار) جامعه ای است که در آن تنوع و تکثر واقعی موجود در جامعه در قالب نهادهای متنوع سازمان می یابد. تغییر و تحولات جدّی و بنیادین تنها از دل جامعه قدرتمندی که زیر بار زور نمی رود برمی آید.

حضور یک پارچه مردم در خیابان ها، و نافرمانی مدنی مسالمت آمیز جوان ها یکی از دستاوردهای حرکت اخیر است. این حضور مهم اگر به شیوه های پوپولیستی صورت پذیرد به نتایج ماندگار و ارزشمندی نخواهد انجامید. مهمترین هدف این حرکت را نباید در برکناری احمدی نژاد خلاصه کرد.  هدف اصلی این حرکت  دستیابی به یک جامعه قدرتمند است. یعنی تنوع و تکثر واقعی جامعه، در انواع تشکل ها سازمان یابد ، رهبری برسازند، و با استراتژی و تاکتیک، اهداف و علائق خو را دنبال کنند.

اگر جامعه قدرتمند شود، در آن صورت گذر مسالمت آمیز به دموکراسی امکان پذیر خواهد شد. دموکراسی از پائین ساخته می شود. اصلاح از بالا در جایی امکان پذیر است که قدرتمندترین افراد در ساختار سیاسی اصلاحات از بالا را آغاز کنند (مانند اصلاحات سیاسی گورباچف در شوروی، اصلاحات اقتصادی هواکوفنگ در چین). در جامعه ای چون ایران که قدرتمندترین فرد (یعنی سلطان) دشمن اصلی اصلاحات است، اصلاحات از بالا ناممکن است. انتخابات اخیر نشان داد که سلطان نه تنها ورود معتقدان به نظام را به ساختار سیاسی تحمل نمی کند، بلکه قدرتمندترین فردی را که در رهبر شدن او نقش کلیدی بازی کرد هم برنمی تابد و می‌کوشد او را تحت لوای مبارزه با اشرافی گری، فساد و رانت خواری از ساختار سیاسی حذف کند.

مردم و جوان ها رفته رفته به این نتیجه رسیده اند که کار دیگری باید کرد. آنان راه خود را از نیروهای سیاسی برج عاج نشین جدا کرده‌اند. البته خامنه ای راه تصحیح خطا را به روی خود بسته است. وقتی خطا ها بزرگ، و شکست ها عمیق باشد خطاکار راه تصحیح را بر خود می بندد. سلطان معجزه کرد و مار از صندوق آراء بیرون کشید. فردای انتخابات  عاشق معجزه خود شد و به سرعت تمام آن را تأیید و تصویب کرد. دو روز پس از انتخابات، معجزه خود را &quot;اعجاز الهی&quot; خواند. عوامل او دست به کار شده اند تا این معجزه را تأیید کنند. برخی را با دلارهای نفتی می خرند، برخی را با وعده های قدرت، و برخی دیگر را از طریق تهدید و ارعاب به تبعیت وا می دارند. او برای آنکه به عقب نشینی های متوالی مجبور نشود باید به هر طریق ممکن مردم را به خانه ها بازگرداند. بازگرداندن مردم به خانه ها به او امکان می دهد تا اهداف خود را تعقیب کند. به همین خاطر به مهندس موسوی می گوید:&quot;جنس شما با اینگونه افراد [یعنی مردم حاضر در خیابان ها] متفاوت است و لازم است کارها را با متانت و آرامش پیگیری کنید&quot;. ‌هیچ فردی بدون پشتوانه مردم قدرتی از خود ندارد. اگر مردم به حضور همه جانبه خود ادامه ندهند سلطان امکان می یابد که حکومت وحشت  را جایگزین نظام سلطانی کند.

مردم می توانند به این رویداد به عنوان یک &quot;فرصت تاریخی&quot; برای قدرتمند کردن جامعه بنگرند. قدرتمند شدن جامعه بزرگترین دستاوردی است که اگر مردم بدان دست یابند با هیچ دستاورد دیگری قابل قیاس نخواهد بود. در تاریخ ما استبداد پدیده ای استثنایی نبوده است، تاریخ ما، تاریخ استبداد و سرکوب بوده است. این واقعیت حاکی از آن است که استبداد با ادب و فرهنگ و دین و مذهب و روحیات و خلقیات ما سازگار بوده است. اگر چه بسیاری از  پیش شرط های اجتماعی گذار به دموکراسی در ایران وجود دارد، اما به صرف وجود پیش شرط های اجتماعی دموکراسی، و با یک اقدام خاص و منفرد نمی توان به دموکراسی گذار کرد. گذار به دموکراسی نیازمند مجموعه ای از اقدامات است، و این اقدامات باید نهایتاً به قدرتمند شدن جامعه بینجامد، و جامعه قدرتمند از جمله مهمترین ارکان گذر به دموکراسی است.

انتخابات اخیر نیازمند کشف حقیقت است. اگر چه همگان می دانند که آرای مردم به دستور شخص رهبر صورت گرفته است. اما می توان و باید  با تشکیل کمیته ای حقیقت یاب مرکب از چهره های ملی و مردمی این واقعیت را علنی کرد و به اطلاع همگان رساند. 
 
 </description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_519.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/06/post_519.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اندیشه سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 16 Jun 2009 18:33:31 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>راه‌حل‌های تبعیض جنسیتی در اسلام (۱۳- ۱۰)</title>
                  <description><![CDATA[قرآن سخنان پیامبر گرامی اسلام است. ملاصدرا، صدر خداشناسان مسلمان، در تفسیر قرآن خود نوشته است: <strong>«حقیقت قرآن نزد عارفان محقق، جوهر ذات نبی</strong> است[71].» همین مدعا را در جلد دیگری تکرار کرده است: <strong>«قرآن به حسب حقیقت اصلی‌اش، خلق پیامبر </strong>است[72].»

مولوی هم قرآن را آینه‌ی احوال پیامبر گرامی اسلام به شمار می‌آورد:

<strong>هست قرآن حال‌های انبیاء</strong><br>ماهیان پاک بحر کبریا

چون تو در قرآن حق بگریختی<br>با روان انبیاء آمیختی

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر اول، ابیات: ۱۵۴۱- ۱۵۴۰)

مدعای سخن پیامبر بودن قرآن را می‌توان به گونه‌های مختلف توضیح داد:

<strong>۱-۲-۴- مشاهده‌ی محمد:</strong> قرآن محصول تلقی محمد بن عبدالله از عالم واقع و ابلاغ آن نگاه به دیگران است. اما مشاهده‌ی عریان وجود ندارد، تمامی مشاهدات (observations) نظریه بار (theory-laden) هستند. نظریه بر مشاهده تقدم دارد. مشاهده‌ی خارج از فرهنگ و مقدم بر فرهنگ وجود ندارد. 

گزاره‌های مشاهده‌ای دینی، همچون گزاره‌های مشاهده‌ای علم، نظریه بار هستند. نظریه‌ها، خود مشاهده را تعیین یا صورت می‌بخشند. به همین دلیل، هر مشاهده‌ای، به <strong>چنین به نظر می‌رسد </strong>تبدیل می‌شود. نگاه پیامبر به عالم هستی، مشاهده‌ای عریان نبود، بلکه نظریه بار بود، یعنی از پشت عینک فرهنگ مردسالارانه‌ی زمان خود به عالم و آدم می‌نگریست.

پیامبر اسلام نوزاد تازه متولدی نبود که به عالم می‌نگریست،او انسانی با چندین دهه زندگی در زیست جهان اعراب بود. پیامبر گرامی اسلام هم محصول همان جامعه‌ای بود که در آن زاده شده بود. مشاهدات محصول تربیت در بافت‌های دینی و فرهنگی متفاوت هستند. محیط اجتماعی و تربیت فرهنگی به تجارب شکل می‌دهند[73].

<strong>۲-۲-۴- زبان محمد:</strong> پیامبر وقتی تصمیم گرفت مشاهدات خود را در اختیار دیگران بگذارد، چاره‌ای نداشت جز آن‌که آن‌ها را به زبان بریزد. این برساخته‌ی انسانی، یعنی زبان، نه تنها خنثی نبود، بلکه تماماً مردسالارانه بود. همه‌ی سخنان پیامبر- قرآن و سنت قولی معتبر- مردسالارانه هستند. به همین دلیل ساده که پیامبر نمی‌توانست زبان جدیدی خلق کند. او مجبور بود از همان زبانی که آدمیان پیش از او برساخته بودند، برای بیان مقاصدش استفاده کند. 

سراپای وجود و هویت بشری‌اش، تاریخی بود. قرآن صورت زبانی تجربه‌ی پیامبر است. به تعبیر دیگر، تجربه‌ی مردسالارانه، به زبان مرد سالارانه ریخته شد.

<strong>۳-۲-۴- کشف محمد: </strong>اگر «تجربه‌ی وحیانی»، را تجربه‌ی «کشفی» به شمار آوریم، کشف  <strong>فقط</strong> ابعاد «پنهان»  و صور «پوشیده‌ی» هستی  را در بر می‌گیرد، نه احکام فقهی را که همان احکام جاری و ساری در منطقه‌ی شبه جزیره عربستان و برساخته‌ی آنها بود. 

احکام فقهی ای که از پیش در عرف رایج بوده هستند، چه ارزشی دارند که صید شوند؟ به تعبیر دیگر، در تجربه‌ی کشفی پرده‌ها و صوری که مانع دیدن هستند، کنار می‌روند و تجربه‌گر، اعماق هستی را «کشف» (Unveiling the Truth) می‌کند. حقیقتی که محمد کشف کرد، هویت الوهی (divine) کل عالم هستی (ظاهر و باطن، اول و آخر) بود:

<strong>هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن:</strong> اوست اول و آخر و ظاهر و باطن (حدید، ۳). 

<strong>الله نورالسموات والارض:</strong> خدا نور آسمان و زمین است (نور، ۳۴). 

<strong>هو معکم اینما کنتم:</strong> او هرجا که باشید با شماست (حدید، ۴). 

<strong>نحن اقرب الیه منکم و لکن لاتبصرون:</strong> ما به آن [جان شما] از شما نزدیک تریم، ولی شما به چشم بصیرت نمی‌بینید (واقعه، ۸۵). 

<strong>و اعلمو ان الله یحول بین المرء و قلبه:</strong> بدانید که خداوند بین انسان و  قلب او حائل می‌گردد (انفال، ۲۴). 

<strong>اذا سألک عبادی عنی فانی قریب:</strong> چون بندگانم درباره‌ی من از تو سوال کنند [بگو] من نزدیکم (بقره، ۱۸۶). 

<strong>نحن اقرب الیه من حبل الورید:</strong> ما به او از رگ جان نزدیکتریم (ق، ۱۶). 

<strong>اینما تولوا فثم وجه الله:</strong> به هر جا روی آورید، رو به سوی خداوند است (بقره، ۱۱۵). 

<strong>لو دلیتم بحبل الی الارض السفی لهبط علی الله:</strong> اگر ریسمانی را به پائین ترین اعماق زمین فرو برید، بر خدا وارد خواهد شد[74]. 

ابن عربی گفته است که «اهل کشف» کسانی هستند که «تمام صور وجود» را خود خدا به شمار می‌آورند: گوینده و شنونده. محمد کشف خود را به همه‌ی آدمیان عرضه داشت. به انسان‌ها یادآور می‌شد که سراپای وجود شما خدایی است: <strong>فان الله خلق آدم علی صورته </strong>. می‌گفت: اگر پرده های مانع دیدن  را کنار زنید، در می یابید که خدا، گوش و چشم و زبان و دست و پای شماست[75].  

آنچه مانع دیدن حقیقت الوهی همه‌ی هستی می‌گردد، حجاب‌هایی است که در مقابل ما سر برhفراشته هستند: <strong>«ان الله سبعین حجابا من نور و ظلمه لو کشفها لاحرقت سبحات وجهه ما ادرکه بصره من خلقه:</strong> بین حق و خلق حجبی در کار است که اگر رفع شوند جلال وجه خدا آنچه را از خلق به چشم می آید، می سوزهستند[76].» 

کشف محمد این بود که ظاهر و باطن و آغاز و پایان ما خداست: <strong>انا لله و انا الیه راجعون:</strong> ما از خداییم و به خدا باز می‌گردیم (بقره، ۱۵۶). <strong>الی الله تصیرالامور:</strong> کارها به خدا باز می‌گردد (شوری، ۵۳). او می‌خواست که آدمیان یقین داشته باشند که با  و درخدایند و قیامت هم یکی از مقامات در خدایی است: <strong>الذین یظنون انهم ملقوا ربهم و انهم الیه راجعون</strong>:کسانی که یقین دارند به لقای پروردگارشان می‌رسند و بازگردنده به سوی او هستند (بقره، ۴۶). این مضمون را دائماً تکرار می‌کرد:<strong> والی الله ترجع الامور</strong> (بقره، ۲۱۰ – آل عمران، ۱۰۹- انفال، ۴۴- حج، ۷۶- فاطر، ۴ – حدید، ۵)، <strong>والیه ترجعون </strong>(بقره، ۲۴۵- یونس، ۵۶- هود، ۳۴- انبیأ، ۳۵- مومنون، ۱۱۵- قصص، ۷۰ و ۸۸- عنکبوت، ۱۷ و ۵۷- روم، ۱۱- سجده، ۱۱- یس، ۲۲ و ۸۳- زمر، ۴۴- فصلت، ۲۱- زخرف، ۸۵- جاثیه، ۱۵)[77]. 

عارفان برای بیان این مقصود، از تشبیه دریا و موج استفاده کرده‌هستند. مطابق مدعای آنان، یک هستی دریاوحش بیشتر وجود ندارد. بقیه‌ی چیزهایی که  موجودات مستقل <strong>به نظر می‌رسند</strong> در واقع موج‌های دریای هستی هستند که هیچ استقلالی از خود ندارند. همه‌ی آنها، حالات مختلف اقیانوس هستی هستند. مولوی، همین حقیقت را بازگو  کرده است:

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی<br>زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست<br>ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست 

ما چو شطرنجیم هست اندر برد و مات<br>برد و مات ما ز تست ای خوش صفات 

ما عدم‌هاییم هستی‌ها نما<br>تو وجود مطلقی هستی ما

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر اول، ابیات: ۶۰۵- ۶۰۱)
 
آنچه از دریا به دریا می‌رود<br>از همانجا کامد آنجا می‌رود

از سر که سیل های تیزرو<br>وز تن ما جان عشق آمیز رو

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر اول، ابیات: ۷۷۱- ۷۷۰)

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم<br>ما ز بالاییم و بالا می‌رویم 

کشتی نوحیم در طوفان روح<br>لاجرم بی دست و بی پا می‌رویم

(<strong>دیوان کبیر،</strong> غزل ۱۶۷۴)

استفاده از تشبیه فرو ریختن قطره آب در اقیانوس آب، در عرفان یهودی هم تشبیهی رایج است. به عنوان نمونه، ربی اسحاق عکر (Rabbi Isaac of Acre) در این خصوص گفته است:

«او [روح] با عقل الهی [یعنی خداوند] جفت خواهد شد و او با روح یکی خواهد شد... و او و عقل یک می‌شوند، گویی کسی آب کوزه را به چشمه‌ی جاری می‌ریزد، و در آنجا همه ‌یکی می‌شوند[78].»

حلاج از تشبیه امتزاج شراب با آب استفاده کرده است. می‌گوید:

مزجت روحک فی روحی کما<br>تمزج الخمره فی الماء الزلال 

فاذا مسک شیء مسنی<br>فاذا انت انا فی کل حال

«روح تو با روح من درآمیخت آن چنان که شراب با آب زلال در آمیزد. و هر گاه چیزی تو را لمس کند مرا لمس کرده است؛ بنابر این <strong>در همه حال تو من</strong> هستی[79].»

مایستر اکهارت (۱۳۲۸- ۱۲۶۰ م) هم از تمثیل قطره و دریا  استفاده کرده است. عارف قطره‌ای  که در دریا فانی می‌شود و تبدیل به دریا می‌گردد. بدین‌ترتیب هیچ هویتی برای شخص باقی نمی‌ماند. 

محمد هم بر هستی بی صورت، صورت‌هایی می‌افکند که از فرهنگ و زبان عصر خود گرفته بود. مشاهدات و کشف‌اش گرانبار از نظریه بود. هستی بی صورت (خدا و آخرت) را در صورت‌های عصر خود عرضه می‌کرد. اما آن حقیقت بی صورت، از همه‌ی صور می‌گریزد: 

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد<br>ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد

چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد<br>به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد

بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد<br>در آب چون که درآیی  بر آسمان بگریزد

ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت<br>چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد

از این و  آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی<br>که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد

(<strong>دیوان کبیر، </strong>غزل ۹۰۰)

مطابق فلسفه‌ی مولوی، خداوند بی صورتی است که آدمیان برای او صورت سازی می‌کنند:

ور ببینی روی زشت آن هم توی<br>ور ببینی عیسی و مریم توی

او نه این است و نه آن او ساده است<br>نقش تو در پیش تو بنهاده است

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر چهارم، ابیات: ۲۱۴۲- ۲۱۴۱)

خدای غیرمتشخص بی صورت، گوهر سنت عرفانی مسلمان‌ها است. رویارویی با هستی بی صورت است که موجب حیرت عارفان و پارادوکسیکال شدن زبان آنها می‌شود: 

حیرت محض آردت بی صورتی<br>زاده‌ی صد گون آلت از بی آلتی
فاعل مطلق یقین بی صورتست<br>صورت هستند دست او چون آلت است

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر ششم، ابیات: ۳۷۱۳ و ۳۷۴۱)

شیشه‌های رنگ رنگ آن نور را<br>می‌نمایند این چنین رنگین بما

چون نماند شیشه‌های رنگ رنگ<br>نور بی رنگت کند آنگاه دنگ

خوی کن بی شیشه دیدن نور را<br>تا چو شیشه بشکند نبود عمی

(<strong>مثنوی</strong>، دفتر پنجم، ابیات ۹۹۱- ۹۸۹)

خدای فرا شخصی، در سنت مسلمین، جایگاه بلندی دارد. ابن عربی، مولوی، ملاصدرا (۱۰۵۰- ۹۷۹)، برخی از نظریه پردازان این خدایند. امام محمد غزالی هم گفته است، عارفان: «از اینجا، <strong>از پستی مجاز به بلندی حقیقت </strong>ره می‌یابند و به تکمیل معراج روحی پرداخته و با مشاهد و عیان در می‌یابند <strong>در هستی جز خدای تعالی چیز دیگری نیست، </strong>و هر چیزی جز او رو به فناست[80].» 

این سنت از چنان قوت و استحکامی برخوردار است که یکی از مراجع تقلید فعلی حوزه‌ی علمیه قم گفته است، نیازی به تأویل آیات قرآن وجود ندارد، ظواهر شرعی (آیات قرآن) با این مدعا سازگارترند که جز خداوند هیچ غیری وجود ندارد. کل عالم هستی، یک موجود (خدا) بیش نیست[81]. 

آری حقیقت قرآن چیزی جز این نیست. شمس تبریزی از ابن مسعود روایت کرده است: «معنی فلان آیت از مصطفی صلوات علیه با صحابه بگفت، و معنی دوم در گوش من بگفت؛ که اگر با شما بگویم گلوی مرا ببرند صحابه[82].» 

آن معنی چیزی می‌توانست باشد، جز وحدت وجود؟ به همین دلیل شمس به مولوی می‌آموخت که از  ظاهر و قشر قرآن به باطن آن عبور کند: «آن ظاهر نی، اکنون تو بدان مچفس. ائمه روا نمی دارند. ائمه که باشند؟ مرا با ائمه چه کار؟ ما خود ائمه‌ایم[83].» ائمه، فقیهان ظاهرگرایند که شمس آن‌ها را «موشان خانه‌ی دین محمد خراب کنندگان[84]» نامیده و گفته است:

«این ها که در روزگار بر منبرها سخن می‌گویند، و بر سجاده‌ها نشسته هستند، راهزنان دین محمدند[85].» ملاصدرا خداوند را «صرف وجود» دانسته است و آیه‌ی نور را هم به عنوان شاهد عرضه کرده است. اگر خداوند صرف وجود باشد، هرگونه ماهیت از او سلب خواهد شد. 

خدای فیلسوفان و عارفان مسلمان، خدای غیرمتشخص است، اما خدایی که فقیهان، برساخته‌اند، خدای متشخص انسان‌وار اعتبارساز مجازات کننده‌ای است که تاج پادشاهی جهان را بر سر دارد. مسلمان‌ها، هر وقت بخواهند به بزرگان فرهنگ اسلامی اشاره کنند، از ابن عربی، غزالی، مولوی، ملاصدرا و... نام می‌برند. همه‌ی این بزرگان، در برابر اسلام فقیهانه قرار داشتند[86]. ابن عربی نوشته است:

«خدای تعالی می‌گوید: <strong>وقضی ربک الا تعبدوا الا ایاه</strong> (اسراء، ۲۳) و نیز می‌گوید: <strong>یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله</strong> (فاطر، ۱۵). برای مخلوق، افتقاری به غیر خدا ذکر نکرده و نیز مقدر نفرموده است که غیر خدا پرستیده شود، پس ناچار او عین هر شیء است. یعنی عین هر چیزی است که مورد احتیاج باشد و عین هر چیزی است که پرستیده می‌شود. همان طور که عین عابد در هر عبادتی است. 

چنان که فرمود <strong>کنت سمعه و بصره...</strong> پس در عابد و معبود غیر از هویت او ظاهر نشده است. حکمت، سبب و علت او نیز غیر خودش نیستند. معلول و مسبب وی نیز چیزی جز او نمی باشند. پس او می‌پرستد و پرستیده  می‌شود[87] ... معلوم است که بعضی از ما به بعضی دیگر محتاجیم. پس اسماء ما اسماء خداست. چرا که بلاشک نیازمندی به اوست. اعیان ما در نفس الامر ظل اوست نه غیر او. پس او هویت ماست و هویت ما نیست[88].»

کسی که در <strong>کشف</strong> به چنین مقامی‌رسد، تمام سخنان خود را سخنان خداوند به شمار خواهد آورد. برای اینکه می‌بیند که موجی از امواج اقیانوس هستی بیش نیست. تمامی آیاتی که قرآن را کلام الله به شمار می‌آورند،باید چنین فهمیده شوند. 

ابن عربی هم تمام الفاظ و محتوای <strong>فتوحات مکیه</strong> را کلام الله به شمار می‌آورد. تنها نقش او در این زمینه، نوشتن دیکته‌ای بود که خداوند املا می‌کرد. در واقع املا نویس هم کسی جز خود خدا نبود. تنها تفاوت ابن عربی با پیامبر گرامی اسلام این است که پیامبر رسول مشرع بود، اما ابن عربی وظیفه‌ی تشریعی نداشت:

«علم الهی همان علمی است که خداوند با الهام و با انزال روح الامین بر قلب القا می‌کند و این کتاب از این دست است. <strong>قسم به خدا که حرفی از این کتاب را ننوشتم مگر با املای خداوند</strong> و القای ربانی یا دمیدن روحانی... <strong>با اینکه ما رسول مشرع و نبی مکلف </strong>نیستیم[89].»

تمامی احکام فقهی که امروزه مورد مناقشه قرار گرفته‌اند، پیش از پیامبر گرامی اسلام وجود داشته‌اند. به تعبیر دیگر، شاید کمتر از ۵ در صد احکام فقهی <strong>تأسیسی</strong> باشند، بیش از ۹۵ درصد آنها احکام <strong>امضایی</strong> هستند. آن‌ها برساخته‌های مردم زمانه و ادیان پیشین بودند.  

این احکام واجد هیچ نکته‌ی مکشوفه یا ارزشمندی نیستند که از طریق  تجربه‌ی وحیانی صید یا کشف شوند. پیامبر گرامی اسلام، با اندکی اصلاح، عرف رایج مردم زمانه را پذیرفت و امضا  کرد[90]. از این رو، مسلمان‌ها بدون آنکه نگران آن باشند که سخنان خداوند را نقض می‌کنند، می‌توانند کلیه‌ی احکام مربوط به زنان (و دیگر احکام فقهی)، که برساخته‌ی مردم زمانه‌ی پیامبر و پیش از آنهاست، را کنار بگذارند.  

خداوند مردها را <strong>برتر از زن‌ها، و مسلط بر آنها </strong>به شمار نیاورده است، این نظر اعراب بود و نظر آنها در قرآن بازتاب یافته است. نباید گمان کرد که خداوند زن‌ها را دارای مکر عظیم خوانده، بلکه فرهنگ مردسالارانه‌ی زمانه وارد قرآن شده است[91]. 

ما مدعای سخن پیامبر بودن قرآن را با نظرات بزرگانی از فرهنگ  اسلامی تأیید کردیم که همگی متعلق به برادران اهل سنت هستند، نه شیعیان. این مدعا را با استناد به نظرات اهل سنت از زوایای دیگری هم می‌توان تأیید کرد[92].

<strong>۵- دین برای خدا و آخرت</strong>

مهندس مهدی بازرگان، یکی از نمادهای آزادی‌خواهی ایران است. او اولین نخست وزیر پس از انقلاب ۱۹۷۹ بود که با حمله‌ی بی امان مارکسیست‌ها و چپ‌های مذهبی، به اتهام لیبرال و آمریکایی بودن سرنگون شد. او یکی از تأثیرگذارترین نواندیشان دینی پیش از انقلاب است. اما مهم ترین نظریه‌ی دین شناسانه‌ی او که در آخر عمر مطرح کرد آن‌چنان که شایسته‌ی آن بود، بدان پرداخته نشد. 

نتیجه‌ی یک عمر نواندیشی دینی بازرگان این بود که «دین فقط برای خداگرایی و آخرت است.» یعنی، بازرگان در پایان راه به «کشف محمد» رسید. به گفته‌ی او، دین برای حکومت کردن نیست، دین برای آن است که ما را به خدا نزدیک سازد. اسلام فقاهتی در برابر اسلام کشفی است.

«اسلام فقاهتی»، برساخته‌ی فقیهان است. فقها به دلیل ارتباطی که با قدرت داشتند و قدرتی که بدین‌ترتیب کسب کرده بودند، اسلام فقاهتی را جانشین کشف محمد (تجربه‌ی وحیانی) کردند و آن را بر اذهان و اعمال مسلمان‌ها حاکم گردانیدند. اسلام فقاهتی و خود فقها تبدیل به حجاب ضخیم و بزرگی شده‌‌اند که مانع رویت هویت الوهی عالم هستی می‌شوند. 

باید به این پرسش پاسخ گفت: سنگسار کردن زناکاران، کتک زدن زنان ناشزه، چند همسری، تحمیل نابرایری‌های جنسیتی، چه کسی را موحد کرده و می‌کند؟ یکی از مهم ترین دلایل توسعه نایافتگی جوامع مسلمان، سیطره‌ی فقیهان بر این جوامع بوده است. موحد کردن انسان‌ها نیست که باعث تحمیل احکام برساخته‌ی آدمیان  پیش از قرن هفتم میلادی به مردم قرن بیست و یکم  می‌شود، ولایت مطلقه‌ی فقیهان است که این تحمیل را ایجاب کرده است. اگر تحمیل فقه منتفی گردد، ولایت فقیهان بلاموضوع خواهد شد. پیروزی تاریخی اسلام فقاهتی و اشعری گری، به معنای حقانیت و صدق «خدای» آنها نیست، شکست معتزله را هم نباید به منزله کذب و بطلان «خدای» آنها و فیلسوفان و عارفان مسلمان تلقی کرد[93].

<strong>۶- متن (text) و سیاق (context) متن</strong>

قرآن متنی متعلق به ۱۴ قرن پیش است. به قرآن باید در این سیاق نگریست (contextualization). دنیای گذشته، دنیای نابرایری‌ها بود. برابری زنان و مردان، اندیشه‌ای مدرن و متعلق به دوران اخیر است. سه موج جنبش فمینیستی موفق به دست‌یابی به بسیاری از حقوق زنان شده است، اما تا برابری تمام عیار، راه زیادی در پیش است. 

از این جهت، نمی‌توان متون مقدس دینی ادیان ابراهیمی (تورات، انجیل، قرآن) یا ادیان شرقی را محکوم کرد که چرا نماد برابری زنان و مردان نیستند. چنین انتظاری ناموجه است. متون یادشده نمی‌توانسته‌اند بیان‌گر مدعیات فمینیستی قرن ۲۱ باشند. آن‌ها به شدت وابسته به بافتارند (context dependent). نگاهی گذرا به نظرات متفکران بزرگ تاریخ تا قرن بیستم، نشان می‌دهد که اکثر آن‌ها نظرات تحقیرآمیزی به زن‌ها داشته‌اند[94]. زنان در قرن بیستم، پس از مبارزات مداوم، به حق رأی دست یافتند. از این رو، محکومیت اخلاقی متون مقدس دینی، به دلیل نگاه مردسالارانه‌شان، منصفانه نخواهد بود. 

آن پیش فرض بلادلیل که متون مقدس دینی را سخنان خداوند به شمار می‌آورد، با این پرسش اندیشه سوز مواجه می‌شود که چگونه خدای قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض، نگاهی مردسالارانه و تبعیض آمیز به انسان‌ها داشته است؟ 

خدا، از آن جهت که عالم مطلق است، کم اطلاع نیست که زنان را فرومایه تر از مردها  به شمار آورد. خدا، از آن جهت که خیر محض است، نمی‌تواند بین انسان‌ها فرق بگذارد و با جعل احکام بسیار تبعیض آمیز زنان را به گونه‌ای از حقوق شان محروم سازد که پس از قرن‌ها محرومیت و مبارزه، زنان حتی در جوامع توسعه یافته، هنوز با مردها برابر نگشته‌اند.

کنار نهادن این پیش فرض نامدلل که «قرآن سخن خداوند است»، اقرار به <strong>بشریت و تاریخمندی</strong> پیامبر، توجه به سیاق و بافتاری (context) که متن (text) در آن زاده شد (قرآن حاشیه‌ای بر متن جامعه‌ی عرب زمان پیامبر است)[95]، وقوف به این امر که احکام فقهی قرآن چیزی جر عرف رایج مردم زمانه نبوده‌اند[96]، نه تنها حلال مسأله‌ی تبعیض جنسیتی در اسلام است، بلکه حلال تعارض دین با دموکراسی و آزادی و حقوق بشر است. 

این پیش انگاشت‌های هرمنیوتیکی، انتظارات مومنان از متن (کتاب و سنت معتبر نبوی) را دگرگون خواهند کرد. در این نوع دین شناسی، دین حول محور کشف محمد سامان می‌یابد. اما باید به هوش بود که واقع گرایی همین قلمرو هم ، واقع گرایی دینی بافت بنیاد (contextual religious realism) است. 

<strong>۷- تحول دین</strong>

جامعه شناسی دین، رابطه‌ی دوسویه‌ی دین و جامعه را بر ملا کرده است. یعنی نه تنها دین بر جامعه تأثیر می‌گذارد، بلکه از تحولات اجتماعی به شدت تأثیر می‌پذیرد. فرایند مدرنیزاسیون در جوامع مختلف، تغییرات بسیاری در ادیان پدید آورده است. جنبش اصلاح دین، همان طور که ماکس وبر گفته است، نقش مهمی در فرایند سرمایه داری در جهان غرب ایفا کرد. 

اما از سوی دیگر نباید فراموش کرد که فرایند مدرنیزاسیون در جهان غرب، مسیحیت (یعنی کلیسا) را وادار کرد تا خود را با مدرنیته سازگار سازد. هر چه سطح توسعه‌ی اجتماعی- اقتصادی در کشوری بیشتر باشد، اجرای احکام تبعیض آمیز ادیان بیشتر غیر عملی می‌گردد. هر چه زنان تحصیل کرده‌تر، شاغل‌تر باشند، استقلال بیشتری پیدا می‌کنند و ترجیحات برابری طلبانه را بر همه، از جمله ادیان، تحمیل می‌کنند. 

طی فرایند مدرنیزاسیون، زنان برابری طلب، خواستار «باز تفسیر» عهد جدید و «حذف» آیه‌های «تحقیر» کننده و «فرودست»‌ساز انجیل شدند[97]. به تعبیر دیگر زنان با صدای بلند اعلام کردند: تاکنون مردها جهان و کتاب مقدس را تفسیر کرده‌اند، اما اینک نوبت زنان است که به جهان و کتاب مقدس زنانه بنگرند، تا از این طریق همه‌ی برساخته‌های سرکوبگرانه مردان فروپاشد. 

مبارزه ی همه جانبه‌ای که علیه کلیسا آغاز شده بود، عقب نشینی گام به گام را به دنبال آورد. دین در جوامع توسعه یافته‌ی مدرن، قلمرو دولت را ترک کرده و به عنوان «معنابخش» به زندگی ایفای نقش می‌کند. اگر چه در همین نقش هم، در جوامع کثرت گرا، با رقبای جدی‌ای در حال رقابت است. فیل زاکرمن گفته است: «هر جایی که فمینیسم نیروی فرهنگی توانایی باشد، دین به ناگزیر باید خود را با آن وفق دهد[98].»

امروزه سطح توسعه‌ی اجتماعی ایران از همه‌ی کشورهای خاورمیانه، به استثنای ترکیه، بالاتر است. به همین دلیل، بنیادگرایان نتوانسته و نمی‌توانند جامعه‌ی ایران را به افغانستان یا عربستان تبدیل کنند. دین در جوامع فئودالی، خود را با فئودالیسم سازگار کرد، و در جوامع مدرن، خود را با مدرنیته سازگار خواهد کرد. بنیادگرایی دینی، سنت‌گرایی دینی و نوگرایی دینی، سه شاهد این مدعا هستند. بنیادگرایی و سنت‌گرایی و نوگرایی سه  واکنش متفاوت به مدرنیته و سکولاریسم هستند[99]. 

فیلسوفان فقط به تحولات نظری ( تصورات و تصدیقات) توجه دارند و تأثیر آنها بر تحولات اجتماعی را مهم ترین متغیر به شمار می‌آورند. به گمان آنان، اصلاح دینی بر اصلاح اجتماعی تقدم دارد.  در برابر جامعه شناسان نقش تحولات اجتماعی بر معرفت و دین را مهم می‌دانند و مورد توجه قرار می‌دهند. به گمان اینان؛ تحولات اجتماعی دین را مجبور به سازگاری با شرایط نوین خواهد کرد.

تحولات اجتماعی- اقتصادی ایران در حال عوض کردن اشکال حقوقی هستند. جامعه‌ای که در ابعاد مختلف در حال بزرگ تر شدن است ، به صور حقوقی بزرگ تری نیازمند است که متناسب با ابعاد آن باشد. لباس حقوقی که بنیادگرایان حاکم برای مردم  ایران دوخته هستند، در حد قد و قامت  جامعه ایران  نیست. این لباس به سرعت در حال پاره شدن است. شواهد و قرائن مدعای ما، به قرار زیر هستند: 

ایران دارای «ساختار جمعیتی جوان» است. حدود هفتاد درصد جمعیت کشور که همگی پس از انقلاب به دنیا آمده‌اند، زیر ۳۰ سال هستند. نسل جوان ایران مدافع ارزش‌های مدرن است. اگر چه نظام حقوقی تبعیض جنسی ناروایی برقرار کرده است، اما، کوشش‌ها و فعالیت‌های مداوم زنان، موفقیت های بسیاری به ارمغان آورده است. 

در سال ۱۳۵۵، ۱۱/۲ درصد زنان شاغل بودند (یعنی ۴۶۰۰۰۰ نفر از ۴۱۱۲۶۳۶ شاغل کشور)، اما در سال ۱۳۸۵، ۱۲/۱ درصد زنان شاغل هستند (یعنی ۲۷۸۲۰۰۰ نفر از ۲۰۴۷۶۰۰۰ شاغل کل کشور)، که از این میزان حدود ۳۶ درصد آن را زنان دارای تحصیلات عالی تشکیل می‌دهند. 

طول عمر متوسط زنان به ۷۱/۸ سال افزایش پیدا کرده است (ترکیه ۷۳/۹، مصر ۷۳، مراکش ۷۲/۷). ۷۶/۸ درصد زنان ایران باسودهستند (مصر ۵۹/۴، ترکیه ۷۹/۶، مراکش ۳۹/۶). ۳۸/۶  درصد زنان ایران در فعالیت‌های اقتصادی مشارکت دارند(ترکیه ۲۷/۷، مصر ۲۰/۱). تعداد دختران دانشجو بیش از پسران دانشجو است و همه ساله تعداد دخترانی که در کنکور دانشگاه‌ها قبول می‌شوند، از پسران بیشتر است. تعداد فارغ التحصیلان دختر هم بیش از پسران است[100] . 

سرکوب‌های سازمان یافته‌ی رژیم نتوانسته است مانع فعالیت سیاسی- اجتماعی زنان برای مطالبات برابری خواهانه و آزدای طلبانه گردد. به تعبیر مارکسی، زیربنای اقتصادی (نیاز خانواده‌ها به کار زنان برای تأمین مخارج زندگی مشترک)، باعث پذیرش کار کردن زنان حتی از سوی بنیادگرایان شده است. بدین‌ترتیب، زیربنای اقتصادی، روبنای حقوقی را تغییر داده است. همه‌ی خانواده‌های مسلمان (سنت‌گرا، بنیادگرا و نوگرا) خواهان تحصیل دختران خود هستند. اگر دختری نتواند وارد مدرسه شود، ناشی از فقر اقتصادی خانواده‌ی اوست. 

اگر دختری نتواند وارد دانشگاه شود، علاوه بر فقر، ناشی از ظرفیت پذیرش دانشجو در نظام آموزشی ایران است که امکان پذیرش تمام شرکت کنندگان در کنکور سراسری را ندارد. همین محدودیت ظرفیت و دولتی بودن دانشگاه‌ها، به حکومت امکان داده است تا داوطلبان دگراندیش (اعم از دختران و پسران) را در سیستم گزینشی حذف کند.

تجربه‌ی سه دهه حکومت اسلامی در ایران، تصورات مردم ایران از دین را به شدت دگرگون ساخته است. روشنفکری دینی به حق از سکولاریسم، به معنای تفکیک نهاد دولت از نهاد دین، دفاع کرده و می‌کند. برای اینکه دولت دینی (حکومت دینی)، نظام «سلطه‌گر» و «تبعیض‌ساز»‌ی است که دین را هم نابود خواهد کرد. سکولاریسم، یکی از پیش شرط های گذار به نظام دموکراتیک است. دولت سکولار منوط به شروط زیر است: 

الف- دولت، برساخته‌ای بشری و نامقدس است. 

ب- دولت، مجری قوانین دینی (احکام فقهی) نیست.

ج- دولت، نه مفسر رسمی دین، نه برسازنده‌ی قرائت خاصی از دین، و نه تحمیل کننده روایت خاصی از دین است (نفی دین دولتی).

د- دولت، نسبت به ادیان مختلف بی طرف است.

ه- روحانیت و فقیهان دارای هیچ حق ویژه‌ای نیستند.

این روایت از نسبت نهاد دین و نهاد دولت، رویکردی نیست که کسی را بر آشوباند. اما ما در آغاز مقاله مدعای قوی تری به این شرح مطرح کردیم: 

«تا حدی که من می فهمم، در چارچوب همین سنت فکری می‌توان نه تنها مسأله‌ی تبعیض جنسیتی را حل کرد، بلکه اگر توجه فقط و فقط  به «کشفب پیامبر گرامی اسلام معطوف شود، آن کشف با دموکراسی و آزادی و حقوق بشر مدرن و برابری زنان و مردان ، تعارض ندارد و نخواهد داشت.»

اگر دینی که محمد عرضه کرد از کشفی واقعی  حکایت می‌کرد، آداب و رسوم و مجازات‌ها و تشویق‌های رایج در زمان و مکان- یعنی کل دستگاه فقهی، هیچ ربطی به آن کشف نداشت و ندارد. بازگشت به پیام محمد و الگو قرار دادن او، بازگشت به کشف او و نگاه موحدانه به عالم و آدم است. جنسیت زدایی  از کشف محمد، شرط لازم نگاه موحدانه به عالم و آدم است[101]. 

بدین‌ترتیب، قلمرو سکولار شده‌ی دولت، سراسر بشری و عقلایی خواهد شد. اما این مدعای دوم- کلام الله نبودن قرآن و محدود بودن دین به کشف پیامبر- ممکن است رادیکال به نظر آید. من در چارچوب ایران سخن می‌گویم. ایرانی که تجربه‌ی سه دهه سلطه‌ی فقیهان را در انبان دارد. نمادهای نواندیشی دینی ایران (عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، محمد مجتهد شبستری)، طی دهه‌ی گذشته با نوشته‌های خود گفته‌اند که قرآن سخنان پیامبر اسلام است، نه سخنان خداوند[102]. 

این مدعا در جامعه‌ای که سه دهه تحت سلطه‌ی فقیهان قرار داشته، گوش‌های شنوای بسیاری یافته است. جوامع مسلمان خاورمیانه فاقد تجربه‌ی حکومت دینی هستند. اگر چه این تجربه به بهای زیادی برای مردم ایران تمام شد، اما در عوض دستاوردهای تاریخی فراوانی پدید آورد که غیر قابل انکار است. 

برابری جنسی و آزادی زنان، نقش کلیدی در گذار ایران به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر ایفا می‌کند. از این منظر شاید بتوان از نواندیشان دینی انتقاد کرد که کمتر از آن‌چه نیاز بوده به طور مشخص و موردی درباره‌ی رفع تبعیض جنسی و آزادی زنان سخن گفته‌اند. 

روشنفکری دینی اگر اصلاح دینی را مقدم بر اصلاح سیاسی می‌داند، باید به طور خاص به آزادی و برابری  زنان بپردازد، تکلیف نگاه مردسالارانه و تبعیض جنسیتی درون متن (کتاب و سنت معتبر نبوی) را روشن سازد، و روایتی از دین برسازد که برابری و آزادی زنان از ارکان‌اش باشد. روشنفکری دینی اگر گذار ایران به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر را مهم‌ترین پروژه‌ی خود تلقی می‌کند، باید از برابری زنان و آزادی آن‌ها به طور ویژه دفاع کند، برای اینکه برابری بنیاد دموکراسی است. 

به میزانی که برابری در جامعه‌ای بسط و گسترش می‌یابد، دموکراسی هم به همان اندازه گسترش خواهد یافت. دموکراسی منوط و متکی به حوزه‌ی مستقل از دولت (جامعه‌ی مدنی: یعنی مجموعه‌ای از سازمان‌ها و نهادها و همچنین مجموعه‌ای از کنش‌گران اجتماعی سازمان یافته و ساختارمند) است. 

هر قدر جامعه قدرتمندتر شود، از قدرت لویاتانی دولت کاسته خواهد شد. تلاش زنان برابری خواه ایرانی برای متشکل کردن خود، تلاش برای برساختن قلمرو مستقل از دولت است. تلاش برای برساختن هویت مقاومت و خلق باهماد (community) خاص خود است. 

این فرایند وقتی وارد مبارزه‌ی با پدرسالاری و ساختار تولید و بازتولید جنسیت می‌شود، سوژه سازی را آغاز می‌کند. سوژه‌هایی که به عنوان کنش‌گران اجتماعی جمعی دموکراسی را از پایین می‌سازند. 

اگر زنان برابری خواه و آزادی طلب بتوانند جنبشی متشکل به راه بیندازند که علائق و ترجیحات و منافع آن‌ها را دنبال کند، یکی از پیش شرط‌های اجتماعی گذار به دموکراسی را فراهم می‌سازند. آیا عجیب نیست که یک مرجع تقلید حوزه‌ی علمیه‌ی قم (آیت الله صانعی) بیش از روشنفکری دینی به دنبال حل مسائل و رفع مشکلات زنان است؟

<HR>

<strong>پاورقی‌ها:</strong> 

۷۱- ملاصدرا، <strong>تفسیر القرآن کریم</strong> ، تصحیح محمد خواجوی،انتشارات بیدار، ج ۵، ص ۲۲.

۷۲- ملاصدرا،<strong> تفسیر القرآن کریم</strong>،تصحیح محمد خواجوی،انتشارات بیدار، ج ۷، صص ۱۹۵- ۱۹۴.

۷۳- به عنوان نمونه به مشاهده‌ی زیر توجه کنید که در زمان و مکانی رخ داده که در آن نگاه عبرانی به عالم در آن حاکم بوده است. «بافت عبرانی» به این  مشاهده، شکل و محتوا بخشیده است:


«در سالی که عزیای پادشاه مرد، خداوند را دیدم که بر <strong>کرسی بلند و عالی نشسته</strong> بود و هیکل از دامن های وی پر بود. و سرافین بالای آن ایستاده بودند که هر یک از آن ها  شش بال داشت، و با دو تا از آن ها روی خود را می پوشانید و با دو تا پاهای خود را می پوشانید و با دو تا نیز پرواز می‌کرد. و یکی دیگری را صدا زده، می‌گفت:قدوس، قدوس، قدوس، یهوه صبایوت تمامی زمین از جلال او مملو است. و پایه های آستانه از آواز او که صدا می زد، می لرزید و خانه از دود پر شد. پس گفتم: وای بر من که هلاک شده ام؛ زیرا من مرد ناپاک لب هستم و در میان قوم ناپاک لب ساکنم و چشمانم یهوه صبایوت پادشاه را دیده است. آن گاه یکی از سرافین نزد من پرید، در حالی که اخگری را که با  انبر از روی مذبح برگرفته بود در دست داشت، آن را بر دهانم گذارده، گفت که اینک این لب هایت را لمس کرده است و عصانت رفع شده و گناهت کفاره گشته است. آن گاه آواز خداوند را شنیدم که می‌گفت: که را بفرستم و کیست که برای ما برود؛ گفتم لبیک، مرا بفرست» (<strong>کتاب مقدس،</strong> کتاب اشعیاء نبی، باب ششم: ۹-۱).

مشاهدات پیامبر گرامی اسلام هم در چنین بافتی صورت گرفته است.

در نمونه ای دیگر، یعقوب شب در بیابان می‌خوابد:

«در خواب نردبانی را دید که پایه ی آن بر زمین و سرش به آسمان می‌رسد و فرشتگان خدا از آن بالا و پائین می‌روند. و خداوند بر بالای نردبان ایستاده است. سپس خداوند گفت:"من خداوند، خدای ابراهیم و خدای پدرت اسحاق هستم. زمینی که روی آن خوابیده ای از آن توست. من آن را به تو و نسل  تو می‌بخشم.... سپس از خواب بیدار شد و با ترس گفت: "خداوند در این مکان حضور دارد و من نمی‌دانستم! این چه جای ترسناکی است! این است خانه‌ی خدا و این است دروازه‌ی آسمان» (کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب بیست و هشتم: ۱۷- ۱۲). 


در ادامه یعقوب خطاب به خداوند، پذیرش خدایی خداوند را مشروط به پذیرش شروطی می‌کند:

«اگر تو در این سفر با من باشی و مرا محافظت نمایی و خوراک و پوشاک به من بدهی، و مرا به سلامت به خانه ی پدرم بازگردانی، آنگاه تو، خدای من خواهی بود، و این ستون که به عنوان یاد تو بر پا کردم، مکانی خواهد بود برای عبادت تو و ده یک هر چه را که به من بدهی به تو باز خواهم داد» (پیشین، ۲۲- ۲۰).

در ادامه‌ی سفر، یعقوب دوباره، شب در بیابان تنها می‌شود. فردی به سراغ می اید و تا صبح با او کشتی می‌گیرد. داستان به گونه‌ای در کتاب مقدس توضیح داده شده است، که گویی خداوند با یعقوب کشتی می‌گیرد:

«یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی می‌گرفت. و چون او دید که بر وی غلبه نمی‌یابد، کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت مرا رها کن زیرا که فجر می‌شکافد. گفت تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم. به وی گفت نام تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود، بلکه اسرائیل، زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی. و یعقوب از او سئوال کرده گفت مرا از نام خودآگاه ساز، گفت چرا اسم مرا می‌پرسی؟ و او را در آنجا برکت داد. و یعقوب آن مکان را فنیئیل نامیده (گفت) زیرا خدا را روبه رو دیدم و جانم رستگار شد. و چون از فنیئیل گذاشت آفتاب بر وی طلوع کرد و بر ران خود می لنگید. از این سبب بنی اسرائیل تا امروز عرق النساء را نمی‌خورند، زیرا کف ران یعقوب را در عرق النساء لمس کرد» (<strong>کتاب مقدس،</strong> سفر پیدایش، باب سی و دوم: ۳۲- ۲۴).

۷۴- محمد باقر مجلسی، <strong>بحارالانوار،</strong> ج ۸۵، باب ۸، روایت ۵۴.

قیصری در شرح فصول الحکم در خصوص ذوق و کشف نوشته است:

«مقصود از ذوق چیزی است که عالم آن را از راه درونی و کشف در می‌یابد نه از روی برهان و راه کسب برونی و نه از راه اخذ با ایمان و تقلید، زیرا ایمان و تقلید گرچه به حسب مرتبه شان معتبرند اما به مرتبه ی علوم کشفی نمی‌رسند، زیرا شنیدن، به سان دیدن نخواهد بود» (شرح فصوص الحکم، ج ۱، ص ۲۴۵).

۷۵- کلینی،<strong> الکافی، </strong>بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۵، ج ۲، ص ۳۵۲، رویات ۷.

ابن عربی در شرح این حدیث نوشته است:

«خداوند در حدیث صحیح می فرماید من گوش و چشم عبد می‌شوم. گوش عبد شدن را به صفت خاصی موصف کرده است. این بزرگترین اتصال خدا با عبد است، چرا که [این حدیث مدعی است] قوه‌ای از قوای عبد از بین می‌رود و خدا با بودن(کینونت) خویش جای آن صفت را در عبد می‌گیرد. البته آن چنان که لایق جلال اوست بدون تشبیه و تکییف و حصر و احاطه و حلول و بدلیت. امر همان طور است که ما گفتیم <strong>و ما شهدنا الا بما علمنا و ما کنا للغیب حافظین:</strong> ما جز به چیزی که می‌دانستیم شهادت ندادیم و بر غیب نگهبان نبودیم. <strong>و اسئل القریه</strong> یعنی از جماعتی بپرس که <strong>کنا فیه </strong>که ما در آن بودیم یعنی همان اهل الله که به این طریقه موصوف هستند و همان بندگانی که به نوافل خیر اقدام می‌کنند و بر آن تداوم می‌ورزند» (ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه، </strong>ج ۳، ص ۲۹۸). 

۷۶- <strong>صحیح مسلم،</strong> چاپ قاهره، ۱۳۴۴ قمری، باب ایمان، ص ۲۹۳.

ابن عربی در این خصوص گفته است:

«درهای بسته‌ای است که اگر باز شوند، ماورای آنها بر تو نمودار می‌شود و با یک نظر واحد می‌توانی علماً بر آن محیط شوی مانند کسی که چشمش را ناگهان باز می‌کند و از زمین تا اوج آسمان را با یک نظر می‌بیند» (ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه،</strong> ج ۳، ص ۳۹). 

در این حالت، نه تنها تمامی پرده ها می سوزند، بلکه تمام وجود سالک هم خواهد سوخت:

«من چنین حالت احتراق را چشیده ام و سوختن را در حالی که خدا را با خدا ذکر می‌کردم حس نموده ام. پس او بود و من نبودم. سوختن را در زبانم احساس کردم و درد آن را با حس حیوانی ادراک نمودم. شش ساعت یا در همین حدود در این حالت، ذاکر خدا به وسیله ی خدا بودم. سپس خدا زبانم را دوباره برگردانید و دوباره او را از طریق حضور، ذکر می‌گفتم نه با او» (ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه،</strong> ج ۳، ص ۲۹۸).

۷۷- پیش از این از زندگی  مردها در بهشت و استفاده‌ی آن‌ها از حوریان بهشتی سخن گفتیم. «واقع گرایی دینی»، گزاره‌های دینی را صادق و مستقل از انسان‌ها به شمار می‌آورد. بدین‌ترتیب، گزاره‌های قرآنی در خصوص بهشت و جهنم، واقعی و صادق فرض می‌شوند. یعنی حیات پس از مرگ، دقیقاً به همان صورتی که در قرآن آمده است، اتفاق خواهد افتاد. واقع گرای دینی، مدعی است که اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد، گزاره‌ی زندگی پس از مرگ وجود دارد، گزاره ای صادق است. اما ناواقع گرایی (non-realism) دینی، تمامی  گزاره‌های خبری دینی درباره‌ی عالم خارج را به طور عینی (مستقل از همه‌ی زبانها،شیوه های زندگی و نظام های فکری) صادق یا کاذب به شمار نمی‌آورد.

مسلمان‌های واقع گرا، تمامی گزاره‌های دینی را واقع گرایانه به شمار نمی‌آورند. در خصوص حدود و وسعت واقع گرایی و ناواقع گرایی،میان آنها اختلاف نظر وجود دارد. بسیاری از متکلمان مسلمان پیشین، تصاویر قرآنی بهشت و جهنم را ناواقع گرایانه تفسیر می‌کردند. به گفته‌ی اینها، پیامبر مجبور بود مطابق سطح معرفت و معیشت مردم زمان خود سخن بگوید: <strong>«کلموا الناس علی قدر عقولهم».</strong> به عنوان نمونه، خواجه نصیر در این خصوص گفته است:

«پیغمبران که از بهشت و دوزخ به این اوصاف جسمانی خبر داده  و آگاه نموده هستند، همه سخن هایی است بر حسب مقادیر عقول که از برای ترغیب و ترهیب گفته هستند تا عوام به آن سبب، به طاعت میل کنند و از معصیت بپرهیزند و خواص بر اسرار و حقایق آن واقف باشند... عالم ثواب را بهشت خوانند و عالم عقاب را دوزخ، و بهشت حقیقی بیش از یکی نیست و آن ثواب ابدی و کمال سرمدی و وجود نامتناهی است، و معنی اینها همه به خدا رسیدن است به همه‌ی وجوه، و دوزخ حقیقی هم بیش از یکی نیست و آن عقوبت ابدی و خذلان سرمدی و عدم نامتناهی است، و معنی اینها همه از خدای بیفتادن است به همه‌ی وجوه» (تصورات یا روضه التسلیم، صص ۵۶- ۴۷). 

خواجه نصیر باب  ششم کتاب <strong>اوصاف الاشراف</strong> را به مقام فنا اختصاص داده است. در آنجا به صراحت تمام نوشته است که: «معاد خلق با فنا باشد. همچنان که مبدأ ایشان از عدم بود. کما بدأکم تعودون هر چه در نطق آید و هر چه در وهم آید و هر چه عقل بدان رسد منتفی گردد الیه یرجع الامر کله.»

برخی از عرفا هم در این خصوص گفته هستند که حورالعین موجودی مادی یا جسمانی نیست، بلکه نماد تجلی صفات الهی است که روح انسان‌ها در آن فانی می‌گردد. اسماعیلیه هم  تفسیری ناواقع گرایانه از تصاویر بهشت و جهنم عرضه می‌کردند. مطابق روایت آنها، بهشت نماد علم کامل است و جهنم نماد جهل (رسائل اخوان الصفا، علی اصغر حلبی، ص ۴۸).

این نوع قرائت،مدعی است، پیامبر با آنکه از حقیقت زندگی اخروی آگاه بود،آگاهانه و عامدانه، متناسب با سطح معرفت و فرهنگ زمانه، بهشت و جهنم را به تصویر می کشید. این مدعا،  مسأله ی استفاده ی ابزاری از زنان برای ایمان آوردن مرد ها را بی پاسخ می‌گذارد. 

اما گروهی دیگر از نواندیشان دینی مسلمان،واقعیت را چیز دیگری به شمار می‌آورند. به نظر آنها، زندگی پس از مرگ، زندگی شخصی نیست. بنابر خدای غیر متشخص، آدمیان پس از مرگ، چون قطره ای در دریای هستی (خدا) فانی و محو می‌شوند و در خدا به حیات خویش ادامه می‌دهند. 

۷۸-Scholem,G.G., 1955, Major Trends in Jewish Mysticism, London: Thames& Hudson.p. 67.

۷۹- ر.ا.نیکلسون، <strong>اسلام و تصوف، </strong>ترجمه‌ی محمد حسین نهاوندی، تهران، کتابفروشی زوار، ۱۳۴۱، ص ۱۳۳.


۸۰- غزالی، <strong>مشکوه الانوار،</strong> ترجمه صادق آئینه وند، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۴، ص ۱۸. 

۸۱- آیت الله جوادی آملی در تفسیر نظریه‌ی ملاصدرا در خصوص "وحدت شخصی وجود" نوشته است:

«وحدت شخصی وجود با ظواهر شرعی سازگارتر است، زیرا ظواهر قرآن کریم بر آیت و نشانه بودن غیر خداوند دلالت می‌کند.»

او سپس  آیات زیر از  قرآن را به عنوان شاهد مدعای خود عرضه می‌کند:

ذاریات، ۲۰- اسراء، ۱۲- جاثیه، ۴- روم، ۲۰ الی ۲۵ – فصلت، ۳۷ و ۳۹. آنگاه در ادامه می‌گوید:

«هر چه غیر خداوند است و عنوان شیء بر آن اطلاق می‌شود، هر چه در آسمان و زمین است و خود آسمان و زمین و شب و روز هر چه در آنهاست، آیات خداوند سبحان هستند... آیت خدا بودن عین گوهر و ذات اشیاء است و اشیاء به تمام ذات خود آیت حق هستند» (آیت الله جوادی آملی، <strong>رحیق مختوم، شرح حکمت متعالیه،</strong> جلد ۹، مرکز نشر اسراء، صص ۴۵۵- ۴۵۴).

جوادی آملی در ۱۰ جلد شرحی که بر <strong>اسفار اربعه </strong>ملاصدرا نوشته است، دائماً آیات قرآن و روایات را ذکر می‌کند تا اثبات کند غیر از خداوند هیچ موجودی وجود ندارد. 

کشف عیسی هم عین کشف محمد بود. نگاه وحدت وجودی (pantheistic) عیسی بود که او را بدان سو می‌راند که خودش را خدا معرفی کند. می‌گفت: <strong>«کسی که مرا دید پدر را دیده است»</strong> (یوحنا، باب چهاردهم: ۹). <strong>«من و پدر یک هستیم» </strong>(یوحنا، باب دهم: ۳۰).

یهودیان با سنگ عیسی را می‌زنند، عیسی از آنها می‌پرسد: «بسیار کارهای نیک به شما نمودم، به سبب کدام یک از آنها مرا سنگسار می‌کنید» (یوحنا، باب دهم: ۳۲). یهودیان به او پاسخ می‌دهند که: «به سبب عمل نیک تو را سنگسار نمی‌کنیم، بلکه به سبب کفر، زیرا تو انسان هستی و خود را خدا می‌خوانی» (یوحنا، باب دهم: ۳۳). عیسی خدا بودن خود را به متن مقدس یهودیان مستند می‌سازد که در آن خدا گفته است «شما خدایانید» (مزبور، باب هشتاد و دوم: ۶). می‌گوید: «آیا در تورات شما نوشته نشده است که من گفتم شما خدایان هستید، پس اگر آنانی را که کلام خدا بدیشان نازل شد خدایان خواند و ممکن نیست که کتاب محو گردد، آیا کسی را که پدر تقدیس کرده به جهان فرستاد، می‌گوئید کفر می‌گویی از آن سبب که گفتم پسر خدا هستم» (یوحنا، باب دهم: ۳۷- ۳۴).

یهودیان او را متهم می‌کردند که: «خود را مساوی خدا می‌ساخت» (یوحنا، باب پنجم: ۱۷). عیسی در پاسخ آنها می‌گوید: هر عملی که از خدا ساخته باشد، از او هم ساخته است. تمام افعال‌اش موید به تأیید الهی است. خداوند مردگان را زنده می‌کند، او هم مانند خداوند قادر به زنده کردن مردگان است. خداوند درباره‌ی هیچ کس داوری نخواهد کرد، برای اینکه داوری درباره انسان‌ها را به او واگذار کرده است. احترام به  او عین احترام به خداوند است. حیات او عین حیات خداوند است (یوحنا، باب پنجم: ۴۶- ۱۷). بخشیدن گناهان انسان‌ها هم کار اوست (مرقس، باب دوم: ۱۱- ۵). عیسی مدعی است که خداوند «همه چیز» را به او سپرده است (متی، باب یازدهم: ۲۷). او یگانه و یکتا میانجی انسان‌ها و خدای پدر است (یوحنا، باب چهاردهم: ۷- ۵؛ همچنین متی، باب یازدهم: ۲۷). 

۸۲- <strong>خمی از شراب ربانی،گزیده‌ی مقالات شمس تبریزی،</strong> انتخاب و توضیح محمد علی موحد، انتشارات سخن، تهران ۱۳۷۳، ص ۱۹۴. 

۸۳- <strong>مقالات شمس تبریزی، </strong>ص ۶۲۰.

۸۴- <strong>خمی از شراب، </strong>۱۶۷. 

۸۵- <strong>خمی از شراب،</strong> ۲۱۲.

شمس می‌گوید:

«طاعت و عمل رسول استغراق بود در خود؛ که عمل، عمل دل است و خدمت، خدمت دل است و بندگی، بندگی دل است. و آن استغراق است در معبود خود» (پیشین، صص ۱۶۷- ۱۶۶). «آخر سنگ پرست را بد می‌گویی، که روی سنگی یا دیواری نقشین کرده است؛ تو هم رو به دیواری می‌کنی! پس این رمزی است که گفته است محمد علیه السلام، تو فهم نمی‌کنی، آخر کعبه در میان عالم است، چو اهل حلقه ی عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری، سجده ی ایشان به سوی دل همدگر باشد. سجده ی آن بر دل این، سجده ی این بر دل آن» (پیشین، صص ۱۰۱- ۱۰۰). «چون هر طرفی به سوی قبله نماز می بید کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند، گرد کعبه حلقه کردند و سجود کرده، چون کعبه را از میان حلقه بر گیری ، نه سجود هر یکی سوس همدیگر باشد؟ دل خود را سجود کرده باشند» (پیشین، ص ۱۸۷).

۸۶- فقهای زمان ملاصدرا، آن چنان او را تحت فشار قرار دادند که او در وصف آن نوشت:

«عصر ما تنها به تربیت جاهلان و دونان و برافروختن آتش جهل و گمراهی مشغول است... و ما به گروهی مبتلا شده ایم فاقد درک که چشمان شان از انوار و اسرار حکمت نابیناست و بسان خفاشها از دیدن روشنایی معرفت عاجزند. اینان تعمق در امور ربانی و تدبر در آیات سبحانی را بدعت می‌دانند... وقتی وضعیت را چنین دیدم... از ابناء روزگار روی برتافتم. فقدان فطانت و جمود طبیعت در کنار دشمنی روزگار و همراهی نکردن دوران، کار را بالاخره بآنجا رسهستند که در گوشه ای انزوا را برگزیدم و روزگاری با افسردگی و شکستگی ... گذرهستندم... نه درسی می‌گفتم و نه کتابی می  نگاشتم، زیرا اندیشدن در علوم و صناعات... نیازمند پیراستن فکر و خیال از موجبات ملال و اختلال و همراهی اوضاع و احوال است... همصدا با حضرت امیر صبر پیشه کردم و بدین‌ترتیب دشمنی دوران و عداوت همگنان بر من آسان شد» (ملاصدرا، <strong>اسفار اربعه، </strong>ج ۱، ص ۸- ۴).

محدث نوری درباره‌ی ملاصدرا نوشته است:

«ملاصدرا در آثار خود فقها و حاملان دین را مورد حمله قرار می‌دهد و آنان را جاهل و خارج از گروه علما معرفی می‌کند. و در برابر، ابن عربی صاحب فتوحات را چنان توصیف و ستایش می‌کند که تنها برای او حدی از علمای راسخ شایسته است. و این در حالی است که در میان عالمان و نواصب اهل سنت هیچکس از او شدیدتر نیست... با این همه چگونه یک شیعه درباره اش می‌گوید: <strong>المحقق العارف بالله و من لایخاف فی القول»</strong> (محدث نوری، خاتمه  المستدرک الوسائل، صص ۲۴۱- ۲۳۹).

در واقع یکی از دلایل اصلی مخالفت فقها با ملاصدرا، اعتقاد اوست به وحدت وجود. صدرا در اسفار اربعه از بیش از هزار آیه قرآن استفاده کرده است تا نشان دهد، قرآن موید فلسفه‌ی اوست. از معاصرین، آیت الله علی نمازی شاهرودی، که به شدت مخالف فلسفه و عرفان است، درباره تفسیر قرآن ملاصدرا  نوشته است:

«ملاصدرای شیرازی چون حق تعالی را عین وجود جمیع موجودات می دهستند، به آیه ی<strong> لایغادر صغیره و لا کبیره الا احصاه</strong> ا(کهف، ۴۹) تمسک کرده است... و نیز همو ماهیات امکانیه را امور عدمی پنداشته و می‌گوید: "حقایق ممکنات بر عد میت خود از ازل تا ابد باقی است". سپس به آیه‌ی شریفه <strong>کل شیء هالک الا وجهه</strong> (قصص، ۸۸) برای تأیید گفتارش استناد می‌کند» (آیت الله علی نمازی شاهرودی، <strong>تاریخ فلسفه و تصوف،</strong> موسسه‌ی فرهنگی نبأ، ص ۱۲۸).

۸۷- ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه، </strong>ج ۴، ص ۱، ص ۱۰۲.

۸۸- ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه، </strong>ج ۱، صص ۱۰۶- ۱۰۵.

۸۹- ابن عربی، <strong>الفتوحات المکیه، </strong>ج ۳، ص ۴۵۶.

بدین‌ترتیب بود که وقتی قرآن بر ابن عربی نازل می‌گشت، تفاوتی در آن رخ می‌داد. می‌گوید در یکی از  تجربیات خود، صدایی می‌شنود که به او می‌گوید: بخوان. گفتم چه بخوانم؟ گفتند این آیه را: <strong>و کذلک اخذ ربک اذا اخذ القری و هی ظالمه ان اخذه الیم شدید:</strong> و چنین  است بازخواست پروردگارت که اهالی شهرهایی را که ستمگر هستند فرو می‌گیرد، بی‌گمان بازخواست او سهمگین و سنگین است (هود، ۱۰۲). من آیه را چنان که حفظ داشتم خواندم ولی چون به کلمه‌ی «ان اخذه» رسیدم ، گفته شد بگو «ان اخذه بک». گفتم چنین چیزی در قرآن نیست و آیه آن طور نازل نشده است، اما آن صدا اصرار کرد که چنان مگو و بگو «بک»، آیه این طور نازل شده است. من هم خواندم که <strong>ان اخذه بک الیم شدید</strong>. (<strong>فتوحات مکیه،</strong> باب ۲۹۹).

۹۰- شاه ولی الله دهلوی در کتاب <strong>حجه الله بالغه</strong> به صراحت می‌نویسد که اکثر احکام عبادی و غیر عبادی اسلام همان احکام جاری در جامعه اعراب است: 

«راسخان در علم می‌دانند که شرع اسلام درباب نکاح و طلاق و معاملات و زینت و لباس و قضاء و حدود و قسمت غنائم چیزی نیاورد که اعراب ندانند یا در قبولش تردید کنند. بلی گاهی تصحیح خطاها رخ می‌داد مثل ربا که در میانشان رواج یافته بود و از آن نهی شدند... دیه قتل در زمان عبدالمطلب ده شتر بود. دید که با ده شتر دست از آدمکشی بر نمی دارند آن را به صد شتر رسهستند و پیامبرهم آن را نگاه داشت و عوض نکرد. اولین قسامه را ابوطالب برگزار کرد. از هر غارت یک چهارم به رئیس قوم می‌رسید پیامبر آن را  یک پنجم کرد. قباد و انوشیروان پسرش مالیات و عشریه می گرفتند شرع هم چیزی نزدیک آن را آورد. بنی اسرائیل زانیان را سنگسار می‌کردند و دست دزد را می بریدند و قاتل را می کشتند، قرآن هم همان را آورد و امثال اینها بسیار است که بر شخص محقق مخفی نخواهد ماند. بلکه اگر تو زیرک باشی و به جوانب احکام محیط باشی خواهی دانست که انبیأ علیه السلام در آئین و آداب عبادات هم چیزی نیاوردند که خودش یا مثلش در میان قومشان نباشد. البته تحریفات جاهلی را از آن زدودند و اوقات و ارکان مبهم و امور مهجور مانده را ضبط و ترویج کردند» (شاه ولی الله دهلوی، <strong>حجه الله بالغه،</strong> ج ۱، ص ۱۰۵).

۹۱- در سنت، روایات زیادی از پیامبر گرامی اسلام و علی بن ابی طالب در این خصوص نقل شده است. سخنان دیگر پیامبر گرامی اسلام درباره زنها، نشان دهنده ی آن هستند که همه‌ی آیات در این خصوص، بازتاب فرهنگ زمانه هستند. به عنوان مثال، پیامبر گرامی اسلام فرموده هستند: 

<strong>من پس از ارتحال خویش فتنه‌ای را زیانبارتر به حال مردان، از زنان واننهادم.</strong>

<strong>زنان ریسمان‌های شیطان هستند. یا زن نیمی از لشکر ابلیس است.</strong>

پیامبر گرامی اسلام خطاب به زنی فرموده هستند:

<strong>«من هرگز کم بهره‌گان در دین و خرد از شما ندیدم که بر خردمندان غلبه نموده باشد. آن زن گفت: ای رسول خدا کمی بهره در عقل و دین چگونه ست؟ حضرت فرمود: بدان جهت که گواهی دو زن معادل گواهی یک مرد است و این دلیل بر نقصان عقل می باشد، و دیگر مدتی در هر ماه از نماز خواندن در ماه رمضان از روزه گرفتن معاف می باشد و این دلیل بر نقصان ایمان است.»</strong>

<strong>«در کارهای مهم با زنان مخالفت کنید پیش از آنکه شما را به کارهای زشت وادار کنند. از بدهای آنان به خدا پناه ببرید و از نیکان‌شان بر حذر باشید.»</strong>

نهج البلاغه سخنان بسیار تندی از علی بن ابی طالب درباره‌ی دنیا و زنان نقل کرده است.

۹۲- جلال الدین عبدالرحمن سیوطی در فصل دهم کتاب مهم و معتبر<strong> الاتقان فی علوم القرآن، </strong>زیر عنوان «آنچه از قرآن بر زبان بعضی از اصحاب نازل شد»، چندین آیه‌ی قرآن را ذکر کرده  که جملاتی بوده است که ابتدا بر زبان برخی از نزدیکان پیامبر گرامی اسلام آمده است،سپس به دلیل خوب بودن آن سخن، به آیه ی قرآن تبدیل گردیده است. آن موارد به شرح زیرند: 

<strong>مورد اول:</strong> روایات چندی در آغاز این فصل از کتاب سیوطی نقل شده است که بنابر آن‌ها:<strong> «قرآن به نحوی که عمر گفته بود نازل می‌شد» یا «عمر فکری به نظرش می‌رسید، پس قرآن به همان نحو نازل می‌شد».</strong> قرآن شناس معاصر، جناب بهاءالدین خرمشاهی در خصوص این موارد نوشته است: «این‌ها و ده‌ها نمونه دیگر... در مهم‌ترین اثر در زمینه‌ی علوم قرآنی، یعنی همان الاتقان فی علوم القرآن سیوطی آمده است. سیوطی یعنی حافظ جلال الدین عبدالرحمن سیوطی (۸۴۹- ۹۱۱ ق) اصلاً ایرانی است. نیاکانش ایرانی بوده‌اند و خودش زاده در اسیوط مصر است و به همین لحاظ به سیوطی شهرت دارد. او یکی از درست اعتقادترین و مقبول ترین و پرکارترین محققان و علمای اسلام در قرن دهم هجری است و پایگاه علمی‌اش تا به حدی است که او را مجدد رأس ماته [= احیأگر علوم و سنن و اندیشه ی اسلامی در آغاز قرن دهم هجری] شمرده‌اند (بهاءالدین خرمشاهی، <strong> فرصت سبز حیات، </strong>نشر قطره، چاپ اول ۱۳۷۹، ص ۸۷). 

روشن است که عمر به معارضه با قرآن برنخاسته بود، اما سخنانی گفته است، که در قرآن موجود به عنوان کلام الله مندرج است. نمونه اول را جناب خرمشاهی هم در کتاب خود آورده است:

وقتی آیه و لقد خلقنا الانسان... نازل می‌شود، عمر می‌گوید: <strong>فتبارک الله احسن الخالقین</strong> . بعد همین سخن به عنوان آیه نازل می‌شود: <strong>فتبارک الله احسن الخالقین</strong> (جلال الدین عبدالرحمن سیوطی، <strong>الاتقان فی علوم القرآن، </strong>انتشارات امیر کبیر، چاپ ششم، ۱۳۸۶، جلد ۱، ص ۱۳۲). 

<strong>مورد دوم:</strong> عمر گفته است: یا رسول الله خوب است از مقام ابراهیم (نمازگاه) برگیریم؟ پس این آیه نازل شد: <strong>واتخذوا من مقام ابراهیم مصلی</strong> (بقره، ۱۲۵) (پیشین، ص ۱۳۱، تمامی موارد زیر از همین صفحه کتاب نقل شده است).

<strong>مورد سوم:</strong> عمر به پیامبر گرامی اسلام می‌گوید: «ای رسول خدا، بر زنان تو، نیکو کار و بد کار وارد می‌شوند، اگر دستور دهی که حجاب برگیرند.» سپس آیه حجاب نازل می‌شود.

<strong>یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلبیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذ ین:</strong> ای پیامبر به همسرانت و دخترانت و زنان مسلمانان بگو که روسری های خود را بر خود بپوشند، که به این وسیله محتمل ترست که شناخته شوند و رنجانده نشوند (احزاب، ۵۹).

<strong>مورد چهارم:</strong> همسران پیامبر گرامی اسلام نسبت به یکدیگر حسادت می ورزند. عمر به آنها می‌گوید: «چه بسا اگر خداوند شما را طلاق دهد بجای آن همسرانی بهتر از شما قسمت او گرداند.» سپس این آیه نازل می‌شود:
<strong>عسی ربه ان طلقکن ان یبد له ازواجاً خیراً منکن</strong> (تحریم، ۵).

<strong>مورد پنجم:</strong> یکی از یهودی‌ها به عمر می‌گوید پیامبر که از جبرئیل یاد می‌کند، او دشمن ماست. عمر در پاسخ او می‌گوید:

<strong>من کان عدوالله و ملائکته و رسله و جبرئیل و میکال فان الله عدو للکافرین:</strong> کسی که دشمن خداوند و فرشتگان او و پیامبرانش و جبرئیل و میکائیل باشد[کافر است] و خداوند دشمن کافران است (بقره، ۹۸). سپس این سخن به عنوان آیه نازل می‌شود.

<strong>مورد ششم:</strong> به عایشه تهمت زده می‌شود، وقتی سعد بن معاذ آن را می‌شنود، می‌گوید:
<strong>سبحانک هذا بهتان عظیم:</strong> پاکا که تویی، این بهتانی عظیم است (نور، ۱۶).
سپس این سخن به عنوان آیه نازل می‌شود.

<strong>مورد هفتم:</strong> پس از اینکه اخبار جنگ احد به زنان نرسید، آنان از منزل خارج می‌شوند تا از اخبار جنگ مطلع شوند. در این حال دو مرد شتر سوار را می‌بینند. یکی از زنها از آنها می‌پرسد: رسول الله در چه حال است؟ گفت: زنده است. گفت: پس اهمیت نمی‌دهم به دیگران که خداوند از بندگان خود شهیدان بر می‌گیرد، پس قرآن چنان که گفته بود نازل شد:
<strong>و یتخذمنکم شهداء</strong> (آل عمران، ۱۴۰).

<strong>مورد هشتم:</strong> در روز جنگ احد علم اسلام به دست مصعب بن عمیر بود، "پس دست راست اش قطع شد، علم را به دست چپ گرفت و در حالی که می‌گفت:

<strong>و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات اوقتل انقلبتم علی اعقابکم:</strong> و محمد جز پیامبری نیست که پیش از او هم پیامبرانی بوده هستند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود باز می‌گردید (آل عمران، ۱۴۴).

سپس دست چپ‌اش قطع شد، خم شد و علم را با بازوانش به سینه گرفت در حالی که باز می‌گفت: محمد الا رسول... سپس کشته شد، پس علم بر زمین افتاد. پس از این واقعه، همین سخن به عنوان آیه نازل می‌شود.

۹۳- مرتضی مطهری گفته است، اشاعره می‌گفتند همه چیز: 

«باید از <strong>لسان شرع</strong> اخذ شود و باید در این مسائل تابع و تسلیم " سنت اسلامی " بود و بس ، خود را " اهل سنت‏" یا " اهل حدیث " خواندند . اشاعره ضمنا از این نام و عنوان یک پایگاه اجتماعی " محکم برای خود در میان توده مردم ساختند . یعنی اختلاف‏ معتزله و اشاعره که بر اساس قبول و عدم قبول " مستقلات عقلیه " بود، از نظر توده مردم به صورت قبول و عدم قبول " سنت " و " حدیث " و یا به صورت تعارض عقل و سنت تلقی شد و همین جهت ، پایگاه اجتماعی‏ اشاعره را در میان توده مردم تقویت ، و پایگاه معتزله را تضعیف کرد معتزله هرگز به سنت بی اعتنا نبودند، ولی اشاعره با انتخاب این نام‏ برای خود، و قرار دادن معتزله در مقابل خود، کلاه معتزله را در تاریکی برداشتند . مسلما این جهت ، در شکست معتزله در اوایل قرن سوم در میان توده عوام ،تأثیر بسزائی داشت . کار این اشتباه عامیانه بدانجا رسیده که پاره‏ای از مستشرقین ، دانسته و یا ندانسته ، معتزله را به عنوان "روشنفکران ضدسنت" معرفی کنند. ولی افراد وارد می‏دانند که <strong>اختلاف دید و نگرش‏ معتزله و اشاعره هیچگونه ربطی به میزان پایبندی آنها به دین اسلام ندارد. معتزله عملا از اشاعره نسبت به اسلام دلسوزتر و پایبندتر و فداکارتر بودند. معمولا نهضتهای روشنفکری ، هر چند از یک خلوص کامل برخوردار باشد، در مقابل متظاهران به تعبد و تسلیم، ولو اینکه از هر نوع صفا و خلوص نیت‏ بی بهره باشند، مورد چنین اتهاماتی در میان عوام واقع می‏شود»</strong> (مرتضی مطهری،  <strong>عدل الهی،</strong> انتشارات صدرا، صص ۲۱- ۲۰).

۹۴- سوزان مولر آکین (Susan Moller Okin) در کتاب Women in Western Political Thought  در این خصوص نوشته است:

«واژه هایی همچون شخص، انسان و عقلانیت در فلسفه ی متعارف و کهن، لزوماً شامل جنس زن نمی‌شود. واژه ی ماهیت انسان (human nature) را در آثار فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، آگوستین، ماکیاولی، لاک، روسو، هگل و دیگران بسیار مشاهده  می‌کنیم؛ اما این کلمات به تمامی به ماهیت مردان بر می‌گردد و مخاطب فقط مردان هستند. به عبارت دیگر، حقوق انسانی جنس مونث- که نیمی از نژاد بشر را در بر می‌گیرد- نادیده گرفته می‌شود» (سوزان مولر آکین، زن از <strong>دیدگاه فلسفه‌ی سیاسی غرب، </strong>ترجمه ن. نوری زاده، قصیده سرا، ص ۱۲). 

۹۵- این پیش فرض، پیش انگاشت و پیش داوری هرمنیوتیکی در خصوص قرآن، اولین بار به وسیله ی مصطفی ملکیان مطرح شد. صورت مکتوب آن به شرح زیر است:

«به عقیده‌ی من بحث دیگری که باید در فلسفه‌ی فقه به آن توجه کرد، این است که قرآن و روایات، حواشی و تعلیقاتی هستند بر آنچه که در جامعه‌ی عرب آن زمان وجود داشته است. من معمولاً این بحث را با این مثال بیان می‌کنم؛ فرض کنید که کسی عروه الوثقی را ببیند. بالای صفحه ی کتاب، متن صاحب عروه و پائین آن هم حواشی است. حال اگر کسی اصلاً متن عروه را نگاه نکند و تمام این حواشی را از اول عروه تا آخر بخواند، هیچ وقت نمی‌توان گفت که آن شخص، تصور درستی از فقه ما دارد، زیرا اینها مقطعند. علاوه بر آن، معلوم نیست به چه چیزی ناظر هستند.  سوم اینکه بسیاری اوقات مبهم هستند. حال این شخص جز این چاره‌ای ندارد که متن را بخواند، تا این حواشی برایش کاملاً معنا پیدا کند. 

در واقع نظر من نسبت به دین این است که هر آنچه در زمان ظهور اسلام و در جامعه‌ی عرب آن زمان وجود داشته، متن عروه است و آنچه که در قرآن و روایات آمده، حواشی عروه است. لذا ما نمی‌توانیم با مراجعه به  قرآن و روایات، تکلیف خود را مشخص کنیم. زیرا قرآن و روایات، حواشی و تعلیقاتی هستند که شارع مقدس بر کل آنچه که در جامعه‌ی عرب آن زمان وجود داشته، زده است و علاوه بر آن، در جاهای زیادی فهم این حواشی با نظر به آن سیاقی که این حواشی ناظر به آن سیاقند، امکان پذیر است... کتاب جواد علی [تاریخ العرب قبل الاسلام] را ببینید. ۱۰ جلد این کتاب در رابطه با تاریخ جاهلیت است. 

انصافاً در این کتاب، می‌بینیم عرب جاهلی حتی در معارف هم نظر داشته است، این کتاب به خوبی نشان می‌دهد که چقدر از اموری را که ما فکر می‌کنیم برای اولین بار در میان ما [یعنی در قرآن] ابداع شده، در میان اعراب جاهلی متعارف، مأنوس، و معهود بوده است... هر انسانی در یک بافتی سخن می‌گوید. نمی‌توان گفت ما فقط به سخنان او نظر می‌کنیم. حال آنکه باید توجه داشت این سخنان در چه بافتی گفته شده‌‌اند. به نظر من، معنای این سخنان، در آن بافت روشن می‌شود» (مصطفی ملکیان، <strong>مشتاقی و مهجوری،گفت‌وگو در باب فرهنگ و سیاست،</strong> نشر نگاه معاصر، چاپ دوم، ۱۳۸۶، صص ۳۷۱- ۳۶۹).

۹۶- پیامبر گرامی اسلام، خود را ادامه دهنده‌ی ادیان ابراهیمی (یهودیت و مسیحیت) معرفی می‌کرد. اما او از سوی یهودیان زمانه‌اش، مورد چالش قرار گرفته بود. پیامبر اسلام، بسیاری از قوانین دین یهود را وارد اسلام کرد. بدین‌ترتیب، نگاه مردسالارانه و منفی دین یهود به زنها، وارد قرآن شد. به عنوان مثال، تورات به صراحت تمام از مسلط کردن مرد بر زن سخن گفته است. در عهد عتیق خداوند به حوا به دلیل اغوای آدم می‌گوید:

«الم و حمل تو را بسیار افزون کردانم، با الم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود، و او بر تو حکمرانی خواهد کرد» (<strong>کتاب مقدس،</strong> سفر پیدایش، باب سیم: ۱۶).

بدین‌ترتیب، تسلط مرد بر زن وارد قرآن شد (نسأ، ۳۴).

تورات زنان را به عنوان موجوداتی اغواگر و فریب کار معرفی می‌کند. اولین مکر آنها، فریب دادن آدم توسط حوا بود که به اخراج آنها از بهشت منتهی شد. داستان‌های زیادی در این خصوص در عهد عتیق وجود دارد. به عنوان نمونه، همسر شمشون او را فریب داده و رازش را از زبانش در می‌آورد و در اختیار دیگران می‌گذارد. متعاقب این ماجرا، شمشون خون زیادی می ریزد و زن را به خانه ی پدرش باز می‌گرداند. وقتی هم که برای بردن زن خود باز می‌گردد، پدرش  او را به همسری دیگری درآورده که این واقعه هم باعث خون ریزی بیشتری می‌شود (سفر داوران، باب چهاردهم و پانزدهم). معرفی زنان به عنوان مکار، نگاهی است که از تورات وارد قرآن شده است. 
حجاب هم از دین یهود وارد قرآن شد. مطابق روایت عهد عتیق، زنان در دوران سلیمان، علاوه ی بر پوشش بدن، دارای برقع (روبند) بوده‌اند (کتاب مقدس، کتاب غزل‌های سلیمان، باب پنجم: ۸-۷). نامزد اسحاق، ربکا، در اولین دیدار وقتی اسحاق را از دور می‌بیند از خادم می‌پرسد او کیست؟ خادم به او می‌گوید اسحاق است: «با شنیدن این سخن، ربکا با روبند خود صورتش را پوشانید» (<strong>کتاب مقدس، </strong>سفر پیدایش، باب ۲۴: ۶۶- ۶۵).
سخت گیری‌های دین یهود در این خصوص آنقدر بود که خداوند دختران آنها را به خاطر عدم رعایت حدود مجازات سختی می‌کند:

«و خداوند می‌گوید از این جهت که دختران صهیون متکبرند و با کردن افراشته و غمزات چشم راه می‌روند و به ناز می خرامند و به پای های خویش خلخالها را به صدا در می‌آورند، بنابراین خداوند فرق سر دختران صهیون را کل خواهد ساخت و خداوند زینت خلخالها و پیشانی بندها و هلالها را دور خواهد کرد، و کوشوارها و دستبندها و روبندها را،و دستارها و زنجیرها و کمربندها و عطردانها و تعویذها را، و انکشترها و حلقه های بینی را، و رخوت نفسیه و رداها و شالها و کیسه ها را، و آینه ها و کتان نازک و عمامه ها و برقع ها را، و واقع می‌شود که به عوض عطریات عفونت خواهد شد و به عوض کمربند ریسمان و به عوض موی های بافته کلی و به عوض سینه بند زنار پلاس و به عوض زیبایی سوختگی خواهد بود» (<strong>کتاب مقدس،</strong> کتاب اشیعاء نبی، باب سوم: ۲۵- ۱۶).

یهودا عروس خود (تامار) را به دلیل چادر بر سر داشتن نمی شناسد، فکر می‌کند او فاحشه است. در واقع عروس پدر شوهرش را با چادر بر سر کردن فریب می‌دهد. یهودا با او همبستر می‌شود. او حامله می‌شود. وقتی به یهودا خبر می‌دهند که عروسش زنا کرده است، دستور می‌دهد او را بسوزانند. عروسش به او می فهماند که خودش با او زنا کرده است. یهودا دستور خود را لغو می‌کند. عروسش از این زنا دو فرزند به دنیا می‌آورد (کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب سی و هشتم: ۳۰- ۱۴).

در عهد جدید- در رساله‌ی پولس به تیموتائوس- آمده است:

«زنان خویشتن را بیارایند به لباس مزین به حیا و پرهیز، نه به زلفها و طلا و مروارید و رخت کران بها، بلکه چنانکه زنانی را می شناسید که دعوای دین داری می‌کنند به اعمال صالحه، زن با سکوت به کمال اطاعت تعلیم گیرد، و زن را اجازت نمی‌دهیم که تعلیم دهد یا بر شوهر مسلط شود بلکه در سکوت بماند» (<strong>کتاب مقدس،</strong> رساله‌ی اول پولس بهتیموتائوس، باب دوم: ۱۳- ۹). 

۹۷- طی موج اول جنبش فمینیستی، سارا گریمکی در سال ۱۳۸۷، ضمن نامه‌ای به دوستش نوشته است:

«خداوند ما را برابر آفرید... او ما را کارگزارانی آزاد آفرید... او قانون گذار ما، پادشاه ما و داور ما است و تنها در مقابل او است که زن باید منقاد باشد.»
Schnier M. ed. (1972)Feminism: The Essential Historical Writings. New York: Random House. Pp. 37. 39 .
سارا گریمکی، در گام بعد،  ترجمه و تفسیر مردانه ی انجیل ، که از آن علیه حقوق زنان استفاده می‌شد،را رد کرد و گفت:

«من هم مشتاقم به احکام آن گردن نهم، اما باید اعتراض خود را علیه ترجمه‌ی نادرست برخی عبارات توسط مردانی که این کار را انجام داده‌هستند و نیز علیه تفسیر تحریف شده ای که مردان مفسر ارائه کرده‌اند، مطرح سازم. می‌خواهم چنین بیندیشم که وقتی به ما اجازه داده شود افتخار آموختن زبان های یونانی و عبری را بیاموزیم، قرائت های متفاوتی از انجیل ارائه خواهیم کرد که تا حدی با آن چه امروز داریم، متفاوت است.»
Schnier M. ed. (1972)Feminism: The Essential Historical Writings. New York: Random House. p 40. 68.
یکی از مطالبات زنان در این دوران آن بود که زنان هم به مقام کشیشی برگزیده شوند. این خواست در برخی موارد با موفقیت همراه گردید. اما دیگران (به عنوان مثال:آنتوانت براون) این ایده را بسیار جلوتر بردند و خواهان حذف آیه های تحقیر کننده و فردست ساز انجیل شدند. درخواست باز تفسیر انجیل، انجیل زنان را در ۱۸۹۰ به دنبال آورد، که با واکنش تند کلیسا مواجه شد.

۹۸- فیل زاکرمن، <strong>درآمدی بر جامعه شناسی دین،</strong> ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر لوح فکر، ص ۱۶۰.

۹۹- برخی از نظریه پردازان بر این باورند که فرایند جهانی سازی، رشد بنیاد گرایی را تشدید کرده‌هستند. لخنر در این خصوص گفته است:

«در فرایند جهانی شدن، جوامع به عنوان واقعیاتی جهانی نهادینه شده‌هستند. آنها در مقام سازمانها، به طریق غیر دینی- سکولار عمل می‌کنند؛ آنها در ارتباطهایشان تابع قواعد غیر دینی هستند؛ به دشواری می‌توان سنت دینی یافت که معنایی متعالی به جوامع دنیاگرای امروزی نسبت دهد... براساس ضوابط اکثر سنت های دینی، تعاملات اجتماعی نهادینه شده به بت پرستی منجر می‌شوند. اما این امر بدان معناست که زندگی در جامعه نیز برای دین سنتی به نوعی چالش بدل شده است... دقیقاً به این دلیل که نظم جهانی یک نظم هنجاری نهادینه شده است، این امکان وجود دارد که نوعی جستجو برای دستیابی به یک بنیاد "غایی" آغاز گردد، برای واقعیتی متعالی و فراتر از این جهان، که این جهان را نیز می‌توان در ارتباط با آن با وضوح بیشتری تعریف کرد.»
Frank Lechner(1991) “Religion law and global order” in Robertson and Garrett(eds),pp. 276-277.

۱۰۰- مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در گزارشی تحت عنوان «تحولات شاخص‌های حوزه‌ی زنان و آموزش دختران در ایران طی یک دهه (۱۳۸۵- ۱۳۷۵)»، اعلام کرده:

«نسبت دختران برای ورود به آموزش عالی و شرکت کنندگان در کنکور سراسری و پذیرفته شدگان دختر از سال ۱۳۶۲ تاکنون افزایش چشمگیری یافته است و تعداد شرکت کنندگان زن در کنکور از ۴۲ درصد به ۶۵ درصد و میزان پذیرفته شدگان نیز از ۳۲ درصد به ۶۵ درصد ارتقاء یافته است.»  

در سال ۱۳۸۷ نسبت ثبت نام کنندگان دختر به پسر در کنکور سراسری ۶۰ به ۴۰ بود. در سال ۱۳۸۸، ۶۱ درصد ثبت نام کنندگان دختر، و تعداد ۳۹ درصد پسرها هستند. در سال ۱۳۸۶، دختران ۶۵ درصد پذیرفته شدگان را تشکیل می دادند. در سال ۱۳۸۷، دخترها ۶۴ درصد پذیرفته شدگان کنکور را تشکیل می دادند. 

۱۰۱- جان هیک در بحث تجربه‌ی دینی و عرفانی، دقیقاً بر همین نکته انگشت گذارده است. می‌گوید:

«اندیشیدن به ذات الهی به شیوه‌ی زنانه به هستندازه ی شیوه ی مردانه از دیرباز در آیین هندویی موضوعی آشنا بوده است، که در آن خدایان مونث و مذکر به یکسان واقعیت لایتناهی برهمن را متجلی می‌سازند، که در ذات خود ورای شخصیت و جنسیت است. به لطف جنبش های طرفدار حقوق زن و زن گرا تفکر مسیحی در حال پذیرش این نکته است که تصویر سنتی منحصراً مذکر از خدا، با همه‌ی تداعی ها و معنای ضمنی پنهان و نیز آشکار آن نوعی تحریف بود، و اینکه الهیات ما باید بر اساسی جامع تر باز اندیشی شود. لیدی جولیان (متولد ۱۳۴۲ میلادی)، تقریباً ششصد سال جلوتر از زمانه ی خود از این جهت، پیشنهادهایی را درباره‌ی چگونگی دست یافتن بع این مقصود ارائه می‌کند. رادیکال تر از کوشش هایی است که امروزه شماری از متألهان طرفدار حقوق زنان با وارسی مطاوی کتاب مقدس برای یافتن استثنائات اتفاقی برای ویژگی شدیداً مردسالارانه‌ی آنها به عمل آورده‌اند. من فکر می‌کنم بهتر است که صرحتاً این مردسالاری فراگیر را بپذیریم، آگاهانه آن را به عنوان چیزی که امروزه برای مسیحیان الزام آور نیست رد کنیم، و سپس با کمک افرادی نظیر لیدی جولیان راه نسبتاً تازه‌ای را بگشاییم» (جان هیک، <strong>بعد پنجم، کاوشی در قلمرو روحانی،</strong> ترجمه‌ی بهزاد سالکی، قصیده سرا، ص ۲۱۴).

۱۰۲- آرای عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری در این خصوص به طور مکتوب انتشار یافته است. اما تا حدی که من اطلاع دارم، نظریه‌ی مصطفی ملکیان در این خصوص، در آثار مکتوب وی، فقط در یک جا بازتاب یافته است. وی گفته است:

«و از همه مهم‌تر اینکه قرآن کلام خدا نیست، بلکه کلام حضرت محمدبن عبدالله(ص) است... قرآن کتابی  نیست که مستقیماً از آسمان نازل شده باشد و کلمه به کلمه‌ی آن را خدا الهام یا القاء کرده باشد... آن چه مهم است این است که امروزه کلام الاهی قرآن را باید... کلام بشری پیامبر تلقی کرد» (مصطفی ملکیان، راهی به رهایی، ص ۵۰۰- ۴۹۹).]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/05/post_518.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/05/post_518.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عقايد دينی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 20 May 2009 17:06:49 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مبهم‌اندیشی در نظریه سیاسی، آفت مهم اصلاح‌طلبی ایرانی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>در ادامه تحلیل اندیشه سیاسی سروش در باب انتخابات، در این مقاله یکی از اندیشه‌های محوری سروش در سیاست عملی و اصلاح طلبی، یعنی نفی مبهم اندیشی در نظریه سیاسی را بررسی خواهم کرد و نشان خواهم داد چرا مبهم اندیشی سیاسی که حاصل آن عدم شجاعت عملی و اکتفای صرف به مطالبات سلبی در اصلاحات است، آفت مهلک اصلاح طلبی در ایران می‌باشد و چرا طریق صواب آن است که هر یک از دو کاندیدای اصلاح طلب، یعنی آقایان موسوی و کروبی، و گروه‌های مدافع ایشان، حتی المقدور از این آفت مهم تبری جویند. 

این مقاله متضمن پیروی از دکتر سروش در حمایت از کاندیدای خاصی نیست و مخاطب آن تمام اصلاح طلبان کشورمان هستند.</small></strong>

سروش در مصاحبه‌ای در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۴، چندین ماه پس از آن‌که محمود احمدی نژاد به مسند ریاست جمهوری نشسته بود، به تلویزیون هما چنین گفت:

<em>«... من در جناب آقای خاتمی این مشکل را دیده بودم، مشکلی که قبلاً هم از آن به طور کلی‌تر سخن گفته بودم و آن اینکه عدم بصیرت در نظر موجب عدم شجاعت در عمل می‌شود. اگر شما به اندیشه‌ای به نحو روشن و قطعی پایبند باشید، در عمل هم شجاعت پیدا می‌کنید. اما اگر اندیشه ناروشن بوده و بصیرت نظری کافی حاصل نباشد، البته در مقام عمل هم دچار سستی و تزلزل  خواهید شد. 

من گمان می‌کنم و همچنان بر این گمان هستم که جناب آقای خاتمی علاوه بر موانع بیرونی که ایشان را احاطه کرده بود و مانع از اجرای افکار و برنامه‌های او و یارانش می‌شد و من در آن هیچ تردیدی ندارم، ایشان پاره‌ای موانع درونی هم داشت. یعنی مفهوم‌هایی که از آنها دم می‌زد مانند آزادی، حقوق بشر و جامعه مدنی که شعار اصلی‌اش بود، ظاهراً حد و مرز این مفاهیم برای ایشان کاملاً روشن نبود.

ایشان گاهی به این سو می‌رفت و گاه به آن سو و ایده‌ای را مطرح می‌کرد و دیگران هم دنبال او را می‌گرفتند، ولی ناگهان ترمز می‌کرد، عقب می‌کشید و باز می‌ایستاد و همه را متحیر می‌گذاشت. این قصه خصوصاً در جامعه مدنی از همه جا مشهودتر بود. ایشان جامعه مدنی را مطرح کرد. من به یاد دارم چقدر در باب تحلیل و توضیح جامعه مدنی مقاله نوشته شد. 

روشنگری‌های بسیار خوبی شد و مفهومی که تا آن موقع نسبتاً غریب و ناآشنا بود،  آشنا شد و جامعه علمی و دانشگاهی ما، فرهیختگان و تحصیل کردگان ما آشنایی خوبی با آن پیدا کردند. [....] اما ناگهان مواجه شدیم با این‌که آقای خاتمی‌گفتند مراد من از جامعه مدنی، مدینة النبی است. این آب سردی بود که بر مغز و ملاج همه ریخته شد. 

ایشان یا از ابتدا چنین درکی از جامعه مدنی داشت یا بعداً به دلایل خاص سیاسی و فکری نظرشان را عوض کرده و مدینة النبی را به جای جامعه مدنی نهاد و این تذبذبی آشکار در فکر ایشان بود. شاهد همین تذبذب آن‌گاه که ایشان در باب آزادی سخن می‌گفت هم بودیم. 

البته اگر بخواهم جناب آقای خاتمی را با دیگر سیاستمداران و مردان سیاست پیشه‌مان مقایسه کنم خواهم گفت که اصلاً جای مقایسه نیست. به هر حال من در آقای خاتمی چنین مشکلی را که نامش را می‌توان تذبذب گذاشت، می‌دیدم و آن را منشا پاره‌ای از مشکلات عملی ایشان می‌شمردم.» (به نقل از وب سایت سروش)</em>  

عبارات بالا واضح و گویا هستند. سروش معتقد است دوره هشت ساله اصلاحات در ایران از ابهام در مفاهیم رنج می‌برد. تکلیف اصلاح طلبان و به خصوص شخص آقای خاتمی با برخی مفاهیم پایه نظریه سیاسی اصلاً مشخص نبود و این ابهام و ضعف در اندیشه و نظر سیاسی موجب تردید و تذبذب آنان در عمل و رفتار سیاسی می‌گردید که در نهایت اصلاحات را با بن‌بست مواجه کرد. 

اندیشه‌ای که سروش در این مصاحبه و سایر آثارش به صراحت بر آن تاکید بسیار دارد آن است که «شجاعت در عمل فرزند بصیرت در نظر است» و این‌که تا وضوح و شفافیت در نظر حاصل نشود، شجاعت عملی به دست نخواهد آمد.

نقدهایی که سروش در مصاحبه جنجال برانگیز ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ با نشریه روز به اصلاح طلبان و یکی از کاندیداهای اصلاح طلب وارد کرد، نیز روح همین اندیشه را در بر داشت. سروش در آن مصاحبه نیز اصلاح طلبان را به شجاعت عملی بیشتر فرا خواند و گفت که «این‌که کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاسی  ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد» مطلوب او نیست.

فقدان بصیرت نظری در سیاست ایران مساله‌ی جدیدی نیست. سروش در کتاب ادب قدرت، ادب عدالت نداشتن تئوری را صفت اساسی نیروهای فعال سیاسی در طول مبارزات یک‌صد ساله از مشروطه تاکنون دانست و به صراحت اعلام کرد که «انقلاب ۵۷، یک انقلاب بی‌تئوری بود.» (صفحه ۵۳ کتاب) و انقلابیون ایران بیش از آن‌که بدانند چه می‌خواهند و چه نظامی بر پا خواهند کرد، می‌دانستند چه را، یعنی رژیم شاه را، نمی‌خواهند. 

سروش در آن کتاب هم به همه کسانی که به مشی اصلاح طلبانه در ایران باور دارند هشدار داد که نباید تجربه انقلاب اسلامی (انقلاب بدون تئوری) در مورد اصلاحات تکرار شود. او فهرستی از مسایل را نام برد که در دوران هشت ساله خاتمی مطرح شد ولی تبیین دقیق تئوریکی در مورد آن‌ها صورت نگرفت. 

مباحثی چون سکولاریسم، آزادی، عدالت، جامعه مدنی، حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق زنان، آزادی‌های مدنی، حوزه‌ی خصوصی و حوزه‌ی عمومی، مشروعیت قدرت و ارکان آن، گفتمان تکلیفی و گفتمان حقی، شهروند یا رعیت[1]. البته پرواضح و بدیهی است این‌که اصلاح طلبان ایرانی و آقای خاتمی ضعف نظری دارند، اولاً به هیچ‌وجه به معنای کتمان جنبه‌های بسیار مثبت و رهایی‌بخش اندیشه‌های ایشان نیست. 

به عنوان مثال اندیشه گفتگوی تمدن‌ها یکی از میراث‌های بسیار ارزشمند اندیشه خاتمی در سطح بین المللی است که با اقبال بسیاری اندیشمندان جهان مواجه شده است. 

ثانیاً این سخن به معنای آن نیست که این ضعف‌ها غیرقابل جبرانند. و ثالثاًً این نظر به هیچ عنوان  به معنای ضعف نظری نداشتن رقیب اصلاح طلبان یعنی جریان محافظه کار نیست. 

خود سروش مکرر در مکرر در آثارش تاکید کرده است که بهره‌مند نبودن از قدرت استدلال ورزی و نظرورزی است که تندروان جریان محافظه کار یا آن‌چه او «طرف‌داران قرائت فاشیستی از دین» می‌خواند را به بکارگیری خشونت بر ضد اصلاحات وا می‌دارد. بگذریم از آن‌که بدنه غالب جریان ضد اصلاحات اصلاً دغدغه اندیشه سیاسی مدرن را ندارد و خود را جز برای پاسخ به شبهات مستغنی از توجه به تئوری‌های جدید سیاست می‌داند. 

در واقع اگر ضعف نظری اصلاح طلبان و آقای خاتمی محتاج دلیل و برهان باشد، ضعف نظری محافظه کاران و مخالفان اصلاحات به بداهت آفتاب است و مروی مختصر بر سخنان آقای احمدی نژاد، رییس جمهور وقت و ابهام‌های چندین لایه آن‌ها (که البته ممکن است گاهی از روی تعمد و سیاست پیشگی هم باشند!) محتاج دلیل نبودن این امر را به راحتی آشکار می‌کند.

اگر بخواهیم بدون تعارفات مرسوم سخن بگوییم باید بپذیریم که نظریه سیاسی در ایران فقیر است و با کمال تأسف سهم ما ایرانیان در سطح جهانی درنظریه پردازی و پژوهش در مورد پایه‌های نظری سیاست بسیار ناچیز است. برای توضیح این امر بگذارید قدری به چیستی نظریه سیاسی در عالم امروز بیشتر بپردازیم. نظریه سیاسی شاخه‌ای از معرفت است که به مطالعه جنبه‌های مفهومی، هنجاری و تجربی حیات سیاسی می‌پردازد. 

آغاز نظریه پردازی در مورد سیاست به یونان باستان باز می‌گردد. نظریه پردازان برجسته سیاست از دوران باستان تا عصر کنونی کسانی هستند چون افلاطون و ارسطو در دوران باستان، فارابی در دوره اسلامی،  توماس هابز، جان لاک، ژان ژاک روسو، دیوید هیوم، ایمانوئل کانت، کارل مارکس و جان استوارت میل از دوره رنسانس تا قرن نوزدهم و کسانی چون جان راولز، یورگن هابرماس، آمارتیا سن، رونالند دورکین، مارتا نوسبام  و چارلز تیلور در قرن بیستم و بیست و یکم. 

هر یک از این متفکران در مورد پایه‌های مشروعیت و قدرت سیاسی، چیستی مفهوم عدالت و  آزادی، حقوق اساسی و حقوق بشر، رابطه دموکراسی و لیبرالیسم، تفکیک قوا، نسبت دین و سیاست و سکولاریسم، نسبت سیاست و اخلاق، جایگاه جامعه مدنی، رابطه اقتصاد و عدالت اجتماعی، حقوق زنان و جایگاه آن‌ها در خانواده، روابط بین الملل و سایر مفاهیم نظریه سیاسی، داد سخن داده‌اند و امروزه نیز هر روز ده‌ها مقاله معتبر پژوهشی درتحلیل و نقد افکار ایشان در نشریات معتبر پژوهشی دنیا در زمینه نظریه سیاسی چاپ می‌شود. 

بر اساس میراثی که این نظریه پردازان در اختیار ما نهاده‌اند، یک جریان سیاسی اصلاحی زمانی از آفت مبهم اندیشی خواهد رهید که به عنوان مثال نظرش را در مورد سکولاریسم (اعم از سکولاریسم سیاسی[2] یا سکولاریسم فلسفی[3] یا در مورد لیبرالیسم (اعم از لیبرالیسم سیاسی[4] و لیبرالیسم جامع[5] آشکار کند و واضح کند هنگامی که می‌گوید «آزادی»، دقیقاً منظورش کدام آزادی‌ها است؟ آزادی بیان؟ کدام آزادی بیان؟ آزادی بیانی که جان استوارت میل در کتاب «درباره آزادی»[6] از آن دفاع می‌کند؟ اصولاً حد آزادی چیست؟ آن‌طور که میل می‌گوید حد آزادی تنها و تنها تزاحم به غیر است؟ و یا نه حد آزادی تعالیم شریعت است؟ 

اگر حد آزادی تعالیم شریعت است در این صورت تفاوت یک جریان اصلاحی با بنیادگرایی[7] در چیست؟ و یا این‌که نه و در اینجا منظوری متفاوت از شریعت مراد است؟ یا هنگامی که از آزادی سیاسی سخن  گفته می‌شود، آیا منظور آزادی سیاسی غیرمسلمانان و حتی ناباوران به خداوند (اتئیست‌ها) هم هست؟ آیا اتئیست‌ها و بودایی‌ها هم (مثلاً) مانند اهل کتاب حق ورود به مجلس در یک کشور مسلمان را دارند؟ بر چه اساسی؟ 

یا در بحث عدالت (که همیشه از مبهم‌ترین بحث‌ها در کشور ما بوده است) کدام فرمول در عدالت مورد نظر است؟ آیا منظور از عدالت، برابری است؟ آیا تمام اقسام برابری شامل برابری‌های جنسیتی، دینی، نژادی، طبقاتی و غیره شامل این نگاه به برابری می‌شوند یا تنها پاره‌ای از آن‌ها مراد است؟ 

آیا رای فمینیست‌ها درباب برابری سیاسی و حقوقی کامل میان زنان و مردان  پذیرفته است؟ اگر نه، مرز این نابرابری کجاست و توجیه آن چیست؟ در بحث عدالت اجتماعی آیا اصل دوم عدالت راولز (اصل تفاوت[8] در کتاب «نظریه‌ای در باب عدالت»[9] پذیرفتنی است؟ 

در بحث قانون آیا هنگامی‌که از قانون و لزوم پیروی از آن و نفی قانون گریزی سخن می‌رود، آیا  مقصود هر نوع قانونی است؟ یا قوانینی که با اخلاق مخالفت و مغایرت نداشته باشند؟ (چون اگر گفته شود هر انسانی باید در هر زمانی هر قانونی را که بر او اعمال می‌شود بی چون و چرا بپذیرد به معنای آن است که مردم آلمان در زمان جنگ جهانی دوم و غلبه نازی‌ها باید از تمامی قوانین حاکم بر کشورشان تبعیت می‌کردند). 

به راستی نسبت قوانین حقوقی و فقهی و اخلاق چیست؟  اگر قانونی فقهی غیراخلاقی و غیرعادلانه هم باشد، آیا باید همچنان مردم را به پیروی از آن فرا خواند و آیا  اصولاً چنین چیزی ممکن است؟[10] در مورد لزوم رعایت حقوق بشر آیا مقصود لزوم رعایت حقوق بشر به معنای مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر است؟ و یا نه مفهومی دیگر از حقوق بشر، مثلاً آن‌چه جان راولز در کتاب «قانون ملل»[11] توصیف می‌کند مقصود است؟ 

امروزه در دنیا بحث مهاجران و حقوق آن‌ها از بحث‌های داغ نظریه سیاسی است. حقوق اتباع مهاجر، مثلاً افغان‌هایی که در ایران زندگی می‌کنند و یا به ایران پناهنده شده‌اند، چیست؟ آیا آن‌ها می‌توانند از حقوق شهروندی نزدیک به یکسان یا یکسان با ایرانیان برخوردار باشند؟ 

در مورد اقوام و قومیت‌های غیرفارسی زبان و غیرشیعه، یعنی ترک‌ها، کردها، عرب‌ها، ترکمن‌ها، لرها، بلوچ‌ها، چه؟ آیا آن‌ها حق دارند که در مدارس زبان مادری و مذهب خود را در کنار زبان فارسی فرا گیرند و آیین‌های قومی خود را (مثلا ً موسیقی خود را) در حوزه عمومی به جا آورند؟ یا سرانجام در بحث روابط بین الملل، کدام موضع پسندیده‌تر و قابل دفاع‌تر است؟ ملی گرایی؟ یا جهان شهرگرایی[12] است؟ رئالیسم و یا نظریه‌های پسا استعماری[13] و یا نظریه‌ای دیگر؟

ممکن است در برابر طرح این سوالات به اصطلاح معروف گفته شود که گوینده توجه ندارد که «ما در ایران زندگی می‌کنیم نه سوییس!» و پرداختن به سوالات فوق در فضای کنونی ایران دور از انتظار است و یا طرح این مباحث در فضای فکری جامعه ما بسیار زود است. من دو پاسخ به ایراد فوق دارم.

اول آن‌که آدمی تا در مورد مفهومی بصیرت نیابد، در یافتن راه‌های تحقق عملی آن نیز به درستی نخواهد کوشید. به بیان فیلسوفان علم الاجتماع، مفاهیم علوم انسانی ابتدا در اذهان ما شکل می‌گیرند و سپس در جهان خارج و اجتماع محقق می‌شوند. ما تا هنگامی که به درستی ندانیم آزادی چیست، عدالت کدام است و غیره، هیچ‌گاه شاهد ظهور درست آزادی و عدالت در جامعه‌مان نخواهیم بود و همواره در دور باطل وضع موجود سرگردان خواهیم گشت. 

در اروپا هم اگر این بحث‌ها تحقق عملی یافتند به خاطر آن بود که ابتدا (یا لااقل به طور توامان) بر ذهن و ضمیر اروپاییان غالب شدند. در واقع از حدود چهارصد سال پیش به این سو و حداقل از زمان لویاتان توماس هابز  این بحث‌ها در نظریه سیاسی اروپا پا گرفتند و البته دچار تحول هم شدند. 

مثلاً جان لاک حدود سیصد و چهل سال پیش در «رساله‌ای در باب تسامح»[14] نوشت حکومت باید پیروان تمام ادیان مختلف، به استثنای اتئیست‌ها و کاتولیک‌ها را مورد تسامح قرار دهد، حال آن‌که فیلسوفان لیبرال معاصر مانند راولز معتقدند پیروان تمام ادیان و عقاید، من‌جمله اتئیست‌ها را، باید مورد تسامح قرار داد. 

دوم آن‌که وقتی گفته می‌شود نظریه سیاسی در ایران فقیر است، من وضعیت خودمان را درسطح طرح این مباحث مثلاً با انگلستان یا «سوییس» مقایسه نمی‌کنم، بلکه سطح مباحث در کشورهای مسلمانی مثل ترکیه و اندونزی مققصود نظر من است. 

اهل نظر می‌دانند در کشور همسایه ما، ترکیه فارغ از رفتار سیاستمداران بحث‌ها در نظریه سیاسی، مثلاً در مورد رابطه سکولاریسم و دین، به شدت پیش رفته است و سطح بحث‌های روشنفکران و افکار عمومی در این زمینه‌ها به طور نسبی بالاست. 

رجوعی به مطبوعات کشور ترکیه در اینترنت گواهی بر این مدعا است. آیا ما باید تنها به این دل خوش کنیم که ما در زمان‌های گذشته سنت‌های قدرتمند فکری در کشورمان داشته‌ایم و یا بالعکس باید ناامید شویم و به خود بقبولانیم که اگر ده‌ها سال هم بگذرد سطح مباحث ما هیچ‌گاه به سطح کشورهای پیشرفته‌تر نخواهد رسید؟ به نظر هیچ کدام از این دو مطلوب نیستند. 

به علاوه از کسانی که می‌گویند طرح این مباحث، حداقل در سطح نظری، در جامعه ما زود است می‌پرسم چه زمانی زمان طرح آن‌ها در جامعه ما خواهد رسید؟ اصلاً کدام مرجع قادر است در مورد دیر بودن یا زود بودن طرح این مباحث داوری کند؟ به نظر اینجانب هیچ‌کدام از استدلال‌های فوق در نپرداختن به مباحث جدید نظریه سیاسی مجاب کننده نیستند. بلکه ما باید دست به کار شویم و سطح بحث‌های نظری خودمان را بالاتر ببریم.

براین اساس اکتفای به انتقادات سلبی، و البته بسیار بجا، از دولت محمود احمدی نژاد در یک چشم‌انداز طولانی مدت، ما را به یک اصلاح طلبی  پایدار نخواهند رساند. در عین مواضع سلبی و انتقادی مستحکم نسبت به دولت نهم و جریان پشتیبان آن ما احتیاج به مواضع ایجابی واضح و  شجاعانه از سوی کاندیداهای محترم اصلاح طلب داریم. 

به عبارت دیگر هر چقدر برنامه‌ها و مواضع اعلام شده از سوی یک کاندیدا و تیم همراه او در مواجهه با پرسش‌های اساسی در سیاست و اصلاح طلبی دقیق‌تر و دورتر از کلی گویی باشد، پس از رسیدن به قدرت توفیق عملی بیشتری نصیب اصلاحات خواهند یافت. 

تا به امروز آقای کروبی، براساس بیانیه‌های انتخاباتی‌شان بیشتر به تدقیق مواضع نظری و عملی تیم خود در برابر پاره‌ای پرسش‌های اساسی در نظریه سیاسی پرداخته‌اند و این امری بسیار پسندیده است. 

امید است مهندس موسوی، دیگر کاندیدای اصلاح طلب که موج محبوبیت‌شان در سراسر ایران به سرعت رو به فزونی است، و تیم  همراه ایشان نیز در قالب بیانیه‌های انتخاباتی و یا به هر طریق دیگری که صلاح بدانند، به تدقیق بیشتر مواضع‌شان همت گمارند.

<HR>

<strong>پاورقی‌ها</strong>

۱- مراجعه کنید به کتاب ادب قدرت، ادب عدالت،  انتشارات صراط، ۱۳۸۶. در هنگام نگارش این مقاله متاسفانه نگارنده به هیچ عنوان به اصل کتاب ادب قدرت، ادب عدالت دسترسی نداشت. به همین دلیل تنها به گزارش مختصری اکتفا شد که در هفته نامه سلیم گلستان <a href="http://www.salimnews.com/salim/News.aspx?NID=447">در این آدرس</a> در مورد کتاب درج شده بود.

۲- Political Secularism

۳- Philosophical Secularism

۴- Political Liberalism

۵- Comprehensive Liberalism

۶- On Liberty

۷- Fundamentalism

۸- Difference Principle

۹- A Theory of Justice

۱۰- به عنوان مثال قوانین قضایی کشور ما مبتنی بر نگاه خاصی به فقه بنا شده‌اند ولی بر اساس تعاریف مدرن از عدالت  در تمام موارد عادلانه محسوب نمی‌شوند. بر این اساس می‌توان به اهمیت نکته‌ای که سروش در مصاحبه اخیرش در مورد اصلاح ساختار قوه قضاییه بیان داشت، پی برد. سروش  صریحاً گفت: «پیشنهاد من این است که قوه قضاییه را هم انتخابی کنند. من فکر می‌کنم در این صورت از بسیاری جهات مشکلات قوه قضاییه ما رفع خواهد شد. قوه قضاییه به معنای واقعی کلمه باید از قدرت‌های دیگر مستقل باشد [...]  قوه قضاییه اگر استقلال نداشته باشد، حقیقتا عدالت نخواهیم داشت و همه چیز بر فنا خواهد رفت. آقای کروبی گفته است می‌خواهم در قانون اساسی تغییراتی بدهم. بنده به ایشان پیشنهاد می‌کنم که این تغییر را مدنظر قرار دهند. آقای موسوی گفته که می‌خواهد اصلاحاتی انجام دهد. من به ایشان پیشنهاد می‌کنم که این اصلاح را عملی بکند. به همه روشنفکران پیشنهاد می‌کنم. من امیدوارم که از این طریق ما قانون اساسی‌ای بنویسیم که متفاوت با قانون اساسی جهانیان باشد و به یک معنا، عدالت را به جهانیان بشناسانیم.» ( مصاحبه با روز، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸)

۱۱- The Law of Peoples

۱۲- Cosmopolitanism

۱۳- Post Colonial Theories

۱۴- Essay Concerning Toleration]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/idea/2009/05/post_517.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/idea/2009/05/post_517.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقالات</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 19 May 2009 14:00:32 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>