<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 11 Mar 2010 23:45:25 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>اولین عشق رنسانس</title>
                  <description>گیزموندا و گیزکاردو، اولین نسل عشاق دوره رنسانس بودند که بدون کمترین شرم و در کمال قدرت و منطق، جان خود را فدای عشق به یکدیگر کردند.

«بوکاچیو»، نزدیک به هفتصد سال پیش در اواسط قرن چهارده میلادی و در بدو زمزمه‌های انسان‌گرایانه‌ی رنسانس، مجموعه‌ایی از صد قصه را در کتابی تحت عنوان «سفرنامه ده روزه» به رشته‌ی تحریر در آورد.

[[photow01]]

ده عضو یک کاخ ارباب‌نشین برای فرار از طاعون سیاه، درون کلیسای «سانتا ماریا نوولا» تصمیم به ترک و فرار از شهر فلورانس می‌گیرند. از همان زمان به بعد رمان‌های کوتاه ایتالیایی با اسم کلیسای فوق، عجین می‌گردد و نوولا و از دل آن، نوول وارد عرصه ادبیات غرب می‌شود.

فرار اشرافزاده‌های جوان به ییلاقی در بیرون از فلورانس ده روز به طول می‌انجامد. بوکاچیو صد قصه کوتاه را به بهانه سرگرم‌کردن و گذراندن وقت، از زبان قهرمانان «سفرنامه ده روزه» که از هفت زن و سه مرد تشکیل می‌شد روایت می‌کند.

تاکید بر تجربیات شخصی، لذت‌بردن از زندگی زمینی، مطرح‌کردن مسائل و دغدغه‌های عشقی و جنسی  از یک سو و به کارگیری تعمدی رندانه برای به سخره‌گرفتن مذهب و کشیشان شارلاتان از سوی دیگر در «سفرنامه ده روزه» به نمادهای به رسمیت شناخته‌ی تفکرات رنسانس تبدیل می‌گردد.

[[photow02]]

بوکوچیو از اولین نویسندگان غربی بود که در اواخر قرون وسطی نه تنها اکثریت راویان قصه‌هایش را از بین زنان انتخاب کرد بلکه موضوعات و مشکلات و سنت‌های ضدزن قرن چهارده میلادی را نیز زیر سئوال برد.

در چهارمین روز سفر، سرنوشت تراژیک ولی قهرمانانه‌ی اولین عشاق خلق‌شده در دل بورژوازی نوپای غرب، در اولین قصه از ده قصه‌ی روز، توسط یکی از زنان اشرافزاده به نام «فیامتا» روایت می‌گردد.

اشرافزاده‌ی زیبا «گیزموندا» به دستور پدر به عقد یک نجیب‌زاده‌ی پیر در می‌آید و بعد از مدتی بسیار کوتاه، بعد از مرگ همسر پیرش، دوباره به دربار پدرش بر می‌گردد. گیزموندا با درایت و هوشیاری کامل تصمیم می‌گیرد تا از میان درباریان ملازم پدرش، شخصی را برای معشوقه‌گی برگزیند.

گیزموندا با کنترل و ابتکار شخصی‌اش و در خفای کامل، از میان درباریان به جوان از هر جهت کاملی به نام «گیزکاردو» دل می‌بندد. در روزها و هفته‌های آتی با نگاه و حرکات، عشق و علاقه‌ی هرلحظه بیشتر شونده‌اش را به اطلاع گیزکاردو می‌رساند.

[[photow03]]

گیزکاردوی باهوش و باکفایت نیز مهر گیزموندا را بر دل خویش می‌پذیرد. گیزموندا از آن پس نیز سکان عشق را برعهده دارد. این گیزموندا است که برای اولین‌بار از طریق نامه‌ای پنهانی رسما عشق خود را به مرد جوان ابراز می‌کند. این اوست که در درون کاخ اربابی به وجود دری مخفی و مسیری مخفی واقف می‌گردد. راه سری که او را قادر می‌سازد تا گیزکاردو را از آن طریق به اتاق خواب خود بکشاند.

این گیزموندا است که از میان آن‌همه نجیب‌زاده ثروتمند در دربار پدر، برعکس ارزش‌های اشرافی زمانه، دل به درباری بی‌ریشه و نسبی می‌بندد که از قضا از نظر هوش، سرآمد همه‌ی درباریان است. دوره‌ی بسیار دلپذیر عشق و لذت‌بخشی دو معشوق به همدیگر و جزئیات ارائه‌شده در داستان در نوع و دوره‌ی خود بی‌نظیر است.

تراژدی عشق انسان‌گرایانه‌ی آن‌ها با حضور نابهنگام پدر در اتاق خواب گیزموندا عمر کوتاه‌مدت به خود می‌گیرد. پدر، پس از دیدن دخترش و هم‌بستر او گیزکاردو، بدون سر و صدا اتاق را ترک می‌کند. پدر در خشمی بی‌کران در اولین فرصت دستور بازداشت معشوقه‌ی دخترش را می‌دهد.

[[photow04]]

از این به بعد، برعکس همه‌ی داستان‌های متداول که حتی در دوران معاصر نیز شاهد تکرار آن هستیم، دو معشوق با درایت و شجاعت کامل از عشق‌شان دفاع می‌کنند. گیزکاردو در دکلمه‌ای کوتاه در برابر پرخاش و تهدید پدر گیزموندا از عشق واقعی خود دفاع می‌کند و باکی نیز ندارد که به خاطر و در راه عشقش جان ببازد. او در جواب تهدیدهای اربابش می‌گوید: «عشق از هر دوی ما قدرتمندتر است» ( «سفر نامه ده روزه»، روز چهارم، داستان اول).

مهم‌ترین بخش داستان، دیالوگ بلند و مملو از منطق و استدلال گیزموندا است که در برابر پدر از حق خود به عنوان یک انسان دفاع می‌کند. او با تمام قدرت اعلام می‌کند که چون مثل هر انسان دیگر از جسم و روح زمینی ساخته شده است و نیازمند لذتی است که متعلق به هر جوانی است، پس او نیز در جستجوی راهی سالم ومحترمانه و ضرورتا مخفیانه بوده است تا با کمترین اشتباه به مقاصد خود برسد. گیزموندا حتی از انتخاب معشوق خود نیز دفاع می‌کند:

[[photow05]]

«پدر، کافی است نگاهی به درباریان خود بیندازی و ببینی که هرچند از نظر نسبت اشرافیت،  گیزکاردو از اصالت و ثروت کمتری برخوردار است ولی شخصیت و تواضع و صحت نفس او سرآمد درباریان تو است. من نه معذرت می‌خواهم و نه طلب بخشش. من عاشق گیزکاردو هستم و حتی مرگ من نیز، مرا از عشقم دور نخواهد کرد.» («سفرنامه ده روزه» روز چهارم، داستان اول).

پدر از هر طرف مانده و حقیر شده، فروکشی خشمش را در کشتن گیزکاردو می‌یابد و با سنگدلی تمام دستور بیرون‌کشیدن قلب جوان را می‌دهد. بعد از آن به فرمان او قلب جوان عاشق را در ظرفی زیبا به عنوان هدیه به اتاق دخترش می‌فرستند و ... .

گیزموندا با خوردن سمی از پیش تهیه‌شده بدون آه و ناله و فقط به نیت سهیم‌شدن و در کنار قلب معشوق‌ بودن آنرا اشگ‌باران می‌کند و در درون بستر خویش در کنار قلب معشوق جان می‌دهد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_573.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_573.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 23:45:25 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>رئالیسم جادویی در روسیه</title>
                  <description>در اواخر سال‌های ۹۰ میلادی، اگر از کنار یک آپارتمان پنج طبقه درب و داغان یک شهر روسی رد می‌شدید، آپارتمانی که ماه‌ها در آن نه خبری از دستشویی بود و نه بخاری، باورتان نمی‌شد که از کنار مجموعه‌ای سرشار از جادو و خلسه عبور کرده‌اید. 

مدت‌ها بود که آب لوله‌کشی هم از کار افتاده بود و اکثر ساکنین آپارتمان ماه‌ها پرداخت حقوق ماهیانه‌شان به تعویق افتاده بود. بچه‌های بی‌سرپرست و سرکش دسته‌دسته، اطراف آشغال‌های جمع‌آوری نشده می‌پلکیدند.

اما خانم «جینا اوچنر»، نویسنده دو مجموعه از داستان‌های کوتاه، در خیال خودش و در حین سفر از کنار آپارتمان متروکه درنگی کرد و پس از ایستادن درآن‌جا، سرکی کشید در حیاط پشتی آپارتمان و ناگهان طرح یک رمان زیبای جذاب در ذهنش خطور کرد.

[[photow01]]

مدت زیادی نیست که خانم اوچنر آمریکایی مشغول زندگی در روسیه شده است و تا آن‌موقع حتی رنگ این شهر را هم به چشم ندیده بود. با وجود این رمان اولش، «یادداشت‌های رویایی روسی از رنگ و پرواز» سرشار از اصالت تجربه است و در واقع لمس واقعی ماجراهایی است که ساکنین آپارتمان مخروبه خلق کردهاند. 

خانم اوچنر از سویی، بی در و پیکری دردناک روسیه بعد از سقوط بلوک شرق سوسیالیستی را به خیالات رئالیسم جادویی ربط داد و از سوی دیگر، با دامن زدن به جدال زندگی روزمره ساکنین آپارتمان، تلاش کرد تا تصویری منطقی و واقعی از تنگنای زندگی آن‌ها ارائه دهد.

آزاده خانم، یکی از چهار شخصیت اصلی داستان است، زن مسلمانی که با همه فامیل از استان «اوستیای شمالی» اخراج شده است و وظیفه سرپرستی از دستشویی عمومی آپارتمان را بر عهده گرفته است، زنی که رویاهای به تحقق نرسیده‌اش در بوی مستراح گره خورده بود.

شخصیت دوم داستان «اولگا»، یک زن جهود است که به عنوان مترجم روزنانه ارتش در شهر پرم، برای جنایات جنگی چچنیا، دروغ‌های آرام‌بخش می‌بافد. 

[[photow02]]

«یوری»، پسر اولگا، نظامی موج خورده و مجروح جنگی، شخصیت سوم داستان است. یوری در آرزوی روزی است که بتواند به ماهی تبدیل شود و در همان حال به شیوه الله‌بختکی، راهنمای موزه هنرهای روسی، انسان‌شناسی و زمین‌شناسی شهر پرم است. موزه‌ای که همه اشیا و آثار موجود درآن تقلبی است.

همسایه‌های درون آپارتمان به شکل‌های مختلف مشغول نوعی ترجمه هستند. عمل قهرمانانه‌ای که به معنای دقیق کلمه ترجمه نیست بلکه در اصل، آن‌ها در حال ایجاد صداها و کلمات پوچی هستند که در زندگی با آن دست به گریبانند.

از همه مشخص‌تر در این زمینه، شخصیت چهارم داستان «تانیا» است که در همان موزه‌ای که یوری کار می‌کند به عنوان پیشخدمت به کار مشغول است. تانیا در ضمن سخت درگیر ساختن مجسمه‌های زمختی است که با تکه چوب‌های باقی‌مانده از بستنی یخی و کار تنها سر هم شده است. 

تانیا پوست زرق و برق‌دار شکلات‌ها را به عنوان هاله نورانی بر آن‌ها می‌کشد و با ایمان خالص در ستایش مترسک‌های کاغذی که می‌سازد حرف می‌زند. تانیایی که از بیرون هیبت محکمی دارد و از درون جسم زار، یک لحظه از دفترچه خاطرات تقریبا تکه‌پاره شده‌اش جدا نمی‌گردد. دفترچه مملو از خاطرات تلخ و شیرین تانیا، پر شده است از جزییات عشقی که به یوری در دل دارد و دقتی که به اشکال مختلف ابرها مبذول داشته است. 

[[photow03]]

قصه ساکنان آپارتمان کثیف، نکبتی و حتی فراموش شده می‌بایست بر فضای هر چه واقعی‌تری تکیه کند ولی در ادامه داستان، با سقوط شوهر آزاده از پشت بام آپارتمان پنج طبقه به پایین، و مشاهده زنده و سالم او یک هفته بعد از خودکشی، توسط همسایگان، به ناگهان دنیای ناتورالیستی و زولایی رمان را به سمت دنیای دهکده «ماکوندایی» از نوع آمریکای لاتین می‌کشاند. 

به برکت دوره ذاتا آزاد حکومت «یلتسن» در دهه‌ی ۹۰ میلادی در روسیه، موج جدیدی از شور قصه‌نویسی در روسیه شکل گرفته بود که با خود روح جدیدی از گرایشات تجربی و حتی پست مدرن به همراه آورد. 

نویسندگانی چون ویکتود پلوین، ولادیمیر سوروکین و تاتیانا تولستایا از جمله داستان‌سرایان این موج نو روسی هستند که با خود قبیله بزرگی از قهرمانان جادویی و سورئال را به ادبیات روسیه اضافه کردند. جینا اوچنر با وجود مهاجر بودنش به کمک رندی خلاقانه‌اش قادر گشت تا سوار موج سرشار تخیل فوق گردد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_572.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_572.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 19:06:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دنیای مملو از شاعر</title>
                  <description>به سختی می توان تخمین زد که چه میزان شعر در آمریکا به چاپ می‌رسد. آقای لن فالتون دبیر انتشاراتی بزرگی که کارش گردآوری انتشارات و مجلات کوچک می‌باشد می‌گوید ٥٠ سال پیش بین ٣٠٠ الی ٤٠٠ شعر در آمریکا به چاپ می رسید ولی امروزه فقط  نزدیک به دو هزارفصلنامه شعر وجود دارد که آثار شاعران را به چاپ می‌رسانند.

در اواسط قرن بیستم، تشویق کنندگان و معرفین اشعار نوشته شده معمولا عده معدودی از استادان دانشگاه‌ها بودند که بنا بر ذوق شخصی، اشعار تازه نوشته شده شاعران را مورد بازبینی قرار می‌دادند.

مشوقین شاعران در دوره معاصر، صدها دانشکده ادبی در سراسر آمریکا هستند که مشغول پرورش جمع عظیمی از شاعران کشور می‌باشند. استادان و مدیران دانشکده‌های فوق با هیجان تمام به ده‌ها هزار دانشجوی مقطع فوق لیسانس و دکترا، نوید شهرت و محبوبیتی را می‌دهند که در انتظار آن‌هاست. 

[[photow01]]

ساده‌انگاری و خوشبینی ایده‌آلیست‌ای که حتی به جامعه غیر ادبی نیز نفوذ کرده است هر‌ساله، چند هزار دانشجو را به بهانه گرفتن امتیاز چاپ آثارشان روانه جامعه می‌سازد.

طالبین واقعی اشعاری که با سرعت تمام هر لحظه نوشته می‌شود کسی نخواهد بود جز خود شاعرانی که به امید چاپ آثارشان و حتی دریافت جایزه‌ایی معتبر سر از پا نمی شناسند.

درطی ٦ ماه گذشته هر روز یک فصل‌نامه و سایت جدید ویژه شعر وارد بازار گشته است. به طور تقریبی هر فصلنامه و یا وب سایت مربوط به شعر، ماهانه صد شعر را به چاپ می‌رساند و اگر ما اعداد را محتاطانه برگزینیم، متوجه می‌شویم که در مجموع بیش از صد هزار شعر توسط دو هزار موسسه واقعی و مجازی (اینترنتی) در سال ٢٠١٠ به زیر چاپ خواهد رفت.

در این میان جه برسر بایرون و عذرا پوند آینده خواهد آمد. چه کسی در این فضای اشباع شده فرصت کشف شاعر بزرگ را خواهد داشت؟

انواع واکنش‌های دفاعی برای حل این بحران پا به میدان گذاشته است. گروهی بر این اعتقاد هستند که نباید بهای زیادی به انتشارات و فصلنامه‌های کوچک و مستقل در بازار و در اینترنت داد. در جواب این گروه باید گفت که از کجا تضمین می‌کنند که شاعری چون بلیک و میلتون  فقط از دل انتشارات با وقار و کلاسیکی چون «هارپر» و «نیویورکر» قد برافراشته‌اند.

اگر قرار است یک شاعر بزرگ کشف گردد، شکی نیست که بر طبق رسم همیشگی، شاعر فوق موجودی است مستقل و جسور و سرشار از نوآوری که از قضا  می بایست کوچکترین تفاهم و اشتراک سلیقه‌ایی با انتشارات تثبیت شده نداشته باشد.

[[photow02]]

بعضی از خوانندگان جدی‌تر شعر‌ها معتقد هستند که ملاک توجه باید بر روی شاعرانی قرار بگیرد که با همه دشواری‌ها از مرز کیفی خاصی گذشته‌اند و وارد جرگه شاعرانی شده‌اند که کتاب‌هایشان از طریق انتشارات سرشناس اجازه چاپ گرفته است.

عده‌ای نیز بر طبل دریافت جایزه‌های ادبی می‌کوبند و معتقدند که در خیل عظیم شاعران، آنانی که در لیست برندگان رقابت ادبی قرار گرفته‌اند مستحق توجه بیشتری هستند. نکته جالب در وضعیت فعلی این است که بیش از ٣٣٠ جایزه و مدال افتخار هر ساله انگشت نشانه را به سمت شاعران انتخاب شده برده است ولی خبری از کشف شاعر اصلی نیست.

عده‌ای مطرح کردند که شاید چاپ اشعار منتخب سال چاره ساز ماجرا باشد. هیأت دبیریه اشعار منتخب سال، در زمان‌های خیلی پیش‌تر، با دقت تمام در درون دریای عمیق لطافت‌های شاعرانه غوطه می‌خوردند و هر از چند گاهی شاعر پر استعدادی را به مرکز توجهات می‌کشاندند. ولی سرایش صد هزار شعر در یک سال امکان جست‌وجو را مشکل کرده است و از این راه نیز قادر به کشف شاعر بزرگ نمی‌توان شد.

هیأت دبیران اشعار منتخب سال، برای فرار از انبوه اشعار هر لحظه تحریر شونده، چاره کار را در آن یافتند تا با اختصاصی کردن اشعار جمع‌آوری شده، خود را ملزم کنند تا فقط بخش خیلی کوچکی از صد هزار شعر تولید شده در سال را مورد بازبینی قرار دهند.

«شاعرانه‌های روزانه» یکی از بزرگ‌ترین سایت‌های اینترنت‌ای است که میلیون‌ها بازدیدکننده در ماه دارد و هر روز یک شعر چاپ شده را تجدید چاپ می‌کند ولی این سایت پربیننده بیشتر به یک هالیوود شعری شباهت دارد تا یک مکتب و سلیقه کنجکاو و جست‌وجوگر در زمینه شعر و شاعری.

با توجه به تولید گسترده و هجوم روزافزون اشعار جدید در بازار ادبی، شانس بازخوانی، بازبینی و نقد کیفی اشعار تولید شده اصلا وجود ندارد و احتمال بسیار زیاد وجود دارد که هر از گاهی شاعری ظریف و مستعد، شانس رشد و شهرت ملی و جهانی خود را از دست بدهد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_571.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_571.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 06 Mar 2010 21:01:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مصاحبه با دیگران در باره‌ی خودم</title>
                  <description><![CDATA[جان مکسول کوتزی گوشه‌گیرترین و به نوعی غیرعادی‌ترین نویسنده انگلیسی زبان است که دو بار متوالی در مراسم دریافت جایزه‌ی معتبر ادبی «بوکر پرایز» حضور نیافته است. او حتی در حین دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات خود در سال ۲۰۰۳، به جای سخنرانی رسمی، داستان کوتاهی در باره‌ی رابینسون کروزو خواند.

برداشت پست مدرن در ادبیات اواخر قرن بیستم تاکید کننده شیوه‌ای از ترفند ادبی بود که در آن قهرمان قصه‌ها قادر به رودررویی با نویسنده بودند و گه‌گاه از دل داستان بیرون آمده، با داستان‌نویس به بحث و جدل می‌پرداختند؛ اما آقای کوتزی همیشه عجیب، شیوه جدیدتری را آفرید.

[[photow01]]

آقای کوتزی تاکنون در سه کتاب داستانی، زندگی‌نامه شخصی به نام جان مکسول کوتزی را به رشته تحریر در آورده است. او در سال ۱۹۹۷ «پسر بچگی» و پنج سال بعد «جوانی» و در سال ۲۰۰۹ «تابستانه» را به شیوه‌ی ضد زندگی‌نامه نوشت. به تعبیر خودش این تریلوژی «مجموعه‌ای تخیلی از خاطرات» خودش می‌باشد.

در دو کتاب اول از مجموعه «ضد خاطرات» کوتزی با زندگی پسر بچه‌ای آشنا می‌شویم که در آفریقای جنوبی در شهرکی فقیر نشین زندگی می‌کند. پسر بچه‌ای که شاهد خشونت مریض‌گونه آپارتاید و ستم وحشیانه‌ای است که بر سیاهان کشور اعمال می‌شد.

کتاب اول به سادگی خود پسر بچه، روایتی است رک و صریح که از نظر دستوری در جملات زمان حال نوشته شده و از دید راوی سوم شخص بازگویی می‌شود. در جلد اول خاطرات ساختگی شاهد شکل‌گیری شخصیت تک‌افتاده و تنهای دوران کودکی نویسنده‌ای هستیم که برنده جایزه نوبل خواهد شد.

در کتاب دوم، «جوانی»، نیز شکل اصلی نوشتن تغییری نمی‌کند. در این بخش از زندگی‌نامه با دغدغه‌های جوان نویسنده‌ای آشنا می‌شویم که تنها تر از پیش در جستجوی معشوقه‌ای استثنایی است. جوانی که ادای کتاب خواندن را در قطار ایفا می‌کند به امید روزی که یک دختر خاص، عاشق کتاب‌خوان بودن او شود.

در «جوانی»، جان مکسول کوتزی از آفریقا به انگلیس رفته و به عنوان برنامه ریز کامپیوتر مشغول کار است ولی فکر و ذکرش در باره‌ی ادبیات است. او از همه‌ی ادیبان کلاسیک با ولع تمام می‌خواند ولی «عذرا پاند و مکس فورد» را بیشتر از همه دوست دارد.

کوتزی در «جوانی» به این معتقد است که سکس با زنی استثنایی است که شعله خلاقیت را در او برمی‌افروزد، همچنین وی می‌گوید زجر و دیوانگی در کنار این نوع سکس سه عنصری هستند که هر نویسنده و شاعر خوب باید آنها را داشته باشد. 

کتاب سوم، شروع مشابه‌ای با دو کتاب اول زندگی‌نامه جان مکسول کوتزی نوشته جان مکسول کوتزی دارد. ناگفته نماند که هر چند فرم داستان از شیوه‌های قرن نوزده و بیست الگوبرداری شده؛ ولی قلم نابغه‌وار برنده جایزه نوبل ادبیات تاثیر شگرف خود را حتی در ساده‌ترین ترفند ادبی نیز نشان می‌دهد.

از همان اوائل کتاب سوم «تابستانه» به یک‌باره متوجه می‌شویم که کاراکتر زندگی‌نامه جان مکسول کوتزی درجلد سوم، دیگر در قید حیات نیست و یک محقق دانشگاهی به نام آقای «وینسنت» برای نوشتن زندگی‌نامه او، مشغول مصاحبه با اشخاصی است که در زندگی جان مکسول کوتزی نقش داشته‌اند.

[[photow02]]

کوتزی نویسنده سه جلد خاطرات، در کتاب سوم این مساله اخلاقانه و وجدانی را مطرح می‌کند که چرا زندگی یک نویسنده معروف باید برای مردم جالب‌تر از یک پناهنده برزیلی باشد که در حین انجام وظیفه به عنوان نگهبان انبار، مورد هجوم یک باند تبهکار قرار گرفته و صورتش زیر ضربات تبر خرد شده است؟

زندگی‌نامه‌نویس درون قصه سوم، یعنی آقای وینسنت نمی‌خواهد یک متن کلیشه‌ای در باره‌ی این نویسنده مشهور بنویسد و برای همین با جمع‌آوری پنج مصاحبه از پنج شخصیت در زندگی کوتزی می‌خواهد به تصویری واقعی از نویسنده معروف دست یابد.

دو معشوقه سابق آقای کوتزی، خانمی که به او برای شروع یک رابطه روی خوش نشان نداده، دختر عمویش و یک مرد همکار در دانشگاه، شخصیت‌هایی هستند که به نظر می‌رسد نویسنده کتاب برای مصاحبه دست‌چین کرده است. 

دو معشوقه با اصرار تمام او را از نظر سکسی موجود سردی می‌بینند که بدون هیچ خاصیت و حرارتی، فقط قادر به اجرای وظایف مردانه‌اش است.

دختر عموی نویسنده کمی مهربان‌تر از دو معشوقه اوست. نکته جالب این است که مصاحبه با او رودررو نبوده و زندگینانامه‌نویس «تابستانه» آقای وینسنت که مشغول تهیه وجمع‌آوری مصاحبه است بعدا از طرف دختر عموی نویسنده، مطالبی را نقل می‌کند.

توجیه آقای وینسنت در تغییر فرم مصاحبه هم این است که: «مادامی‌که مضمون قصه عوض نشده است تغییر فرم خدشه‌ای به متن وارد نمی‌سازد».

جان مکسول کوتزی درون قصه مرده است ولی از زبان شخصیت‌های تخیلی نظیر همکار و شاید معشوقه سابقش که استاد زبان فرانسه است می‌شنویم که کوتزی درون قصه! «اصلا آدم بلندپروازی نبوده و بیش از اندازه نوشته‌هایش را کنترل می‌کرد.» 

به گفته‌ی او، آقای کوتزی حاضر است تن به هر تغییری در فرم نوشته‌اش بدهد تا بتواند چیزی را بگوید که تاکنون گفته نشده باشد.

<strong>پانوشت:</strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Works sited:

Harald Leusmann, J. M. Coetzee's Cultural Critique, World Literature Today, Vol. 78, No. 3/4 (Sep. - Dec., 2004), pp. 60-63 , Published by: University of Oklahoma</p>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Richard Handler, Afterword to "Cruelty, Suffering, Imagination: The Lessons of J. M. Coetzee, American 
Anthropologist, New Series, Vol. 108, No. 1 (Mar., 2006), pp. 133-134</p>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Mark Brown, JM Coetzee to shun Booker prize ceremony again, guardian.co.uk, Monday 5 October 2009</small></p>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_570.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_570.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 16:30:09 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سکوت معترض و راز سالینجر</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>جروم دیوید سالینجر نویسنده رمان «ناتور دشت» چندی پیش در سن ۹۱ سالگی درگذشت. او نزدیک به پنجاه سال اثری منتشر نکرد و تا روز مرگ در انزوای کامل زیست. 

به رغم این سالینجر از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان معاصر آمریکا به شمار می‌رود. درباره زندگی و تأثیرهایی که سالینجر بر نسل‌های معترض گذاشت گفت‌گویی داشتم با حسین نوش‌آذر.

آقای نوش‌آذر، چه چیز سالینجر را در دنیای ادبیات منحصربه‌فرد کرده بود؟</small></strong> 

برای پاسخ دادن به این پرسش، اول باید دید که چرا سالینجر تبدیل به یک اسطوره شد. بدون مطالعه‏ی این اسطوره، امکان ندارد بتوان به پرسش شما پاسخ داد.

سالینجر در سال ۱۹۵۱ رمان معروف خود «ناتور دشت» را منتشر کرد. بخشی از این رمان را پیش‏تر منتشر کرده بود. 

۱۰ سال بعد از انتشار ناتوردشت، یعنی در سال ۱۹۶۱ سالینجر اعلام کرد که قصد دارد چندین داستان بلند در باره‏ی خانواده‏‏ای به نام «گلاس» بنویسد. 

رمان معروف «فرنی و زویی» فصلی بود از این مجموعه داستان‏های بلند که هیچ‏وقت منتشر نشد. به جای آن، چند متن کوتاه که درواقع تک‏گفتارهای درونی مبهمی هستند، از او انتشار پیدا کرد. در حالی‌که هیچ دلیلی برای این سکوت وجود نداشت. 

از آن به بعد بود که سالینجر به یک اسطوره بدل شد؛ اسطوره‏ی نویسنده‏ی بی‏کتاب. نویسنده‏ی معروفی که با ادبیات داستانی و با مخاطبان قهر کرده است. 

سالینجر بخشی از شهرت افسانه‏ای‏اش را مدیون این قهر طولانی است. اما نباید فراموش کنیم که «ناتور دشت»، نیم قرن پس از اولین انتشارش، هر سال در ۲۵۰ هزار نسخه به فروش می‏رسد. 

دختر سالینجر (مارگارت) و همین‏طور دوست دختر سابق او، خاطراتشان را منتشر کرده‏اند. تصویری که این دو در این خاطرات از سالینجر ارائه می‏دهند، تصویر یک مرد پارانوئید و نئوروتیک است‏‏‏‏‏‏‏؛ یک مرد دیوانه! این خاطرات هم به شهرت سالینجر کمک کرد. 

یعنی بیش از آن‌که ناتور دشت دست‏آوردی برای ادبیات داستانی جهان در فاصله‏ی بین جنگ جهانی دوم تا سال‏های دهه‏ی ۱۹۶۰ باشد، اسطوره‏ای که از سالینجر به‌وجود آمد، اهمیت این نویسنده و شهرت او را دامن زد.

<strong>آشنایی با آثار سالینجر در ایران از چه زمانی شروع شد؟</strong>

ابتدا باید ببینیم که قهرمان ناتور دشت، شخصی به نام هولدن کالفیلد، چه مشخصاتی دارد و وقتی با مشخصات این شخصیت آشنا شدیم، می‏توانیم به این سؤال پاسخ بدهیم.

اصولا در آثار سالینجر، کودکی به عنوان نشانه‏ای از پاکی، اهمیت زیادی دارد. فراموش نکنیم که سالینجر نویسنده‏ای نیست که به زندگی مدرن علاقه‏مند باشد. به همین دلیل، قهرمان داستان‏های‏اش دوست ندارند بزرگ شوند و به بلوغ علاقه‏مند نیستند. 

داستان‏های سالینجر به ما کمک نمی‏کنند جهان و زندگی را به‌تر بشناسیم. این داستان‏ها صدای معترض جوان‏های پاکی هستند که از دنیای بزرگ‏سالان و دنیایی که پدران‌شان برای آنان به ارث می‏گذارند، نفرت دارند. یعنی قهرمان‏های داستان‏های سالینجر از مدرنیته‏ی پس از جنگ جهانی دوم بیزارند.

از همین جا هم می‏شود به دلیل محبوبیت سالینجر در میان جوان‏های ایرانی از کودتای ۲۸ مرداد تا امروز پی برد. 

نسل جوان پس از کودتای ۲۸ مرداد که به نهضت چریکی روی آورد، از جامعه‏ی بعد از کودتا بی‌زار بود. نسل جوان‏های سبز نیز ۳۰ سال پس از انقلاب، از جامعه‏ای که برایش ساخته‏اند، بدش می‏آید. 

این دو نسل، یعنی نسل بعد از کودتای ۲۸ مرداد و نسل بعد از دوم خرداد ۷۶، مانند هولدن از بزرگ شدن و آلوده شدن به دنیای آدم‏های بزرگ وحشت دارند. 

با این تفاوت که نسل جوان‏های سبز، مدرنیته را به دنیای عرفانی− خیالی‏ای که سالینجر به آن پناه برده بود، ترجیح می‏دهند.

[[photow01]]

<strong>آیا در آثار داستان‏نویسان ایرانی، تاثیری از کارهای سالینجر می‏بینید؟</strong>

بله  صددرصد؛ اما برای بررسی تاثیر سالینجر در ادبیات معاصر، ابتدا باید به خود رمان پرداخت و دید که این رمان چه چیزی به ادبیات رئالیستی دنیا اضافه کرده است که پیش از آن وجود نداشته است.

مهم‏ترین دست‏‏آورد سالینجر برای ادبیات داستانی جهان، زبانی است به نام زبان اِسکاز (Skazz). زبان اسکاز، زبان بچه‏های نوبالغ است که هنوز پیچیدگی زبان بزرگ‏سالان را ندارد. 

البته مطلقاً نباید این زبان را با زبان مخفی‏ای که همه‏ جای دنیا در حاشیه‏ی شهرهای بزرگ شکل می‏گیرد، اشتباه کرد. زبان اسکاز یک زبان عمومی و زبانی است که نوجوانان نوبالغ می‏توانند با آن ارتباط برقرار کنند.

سالینجر اولین نویسنده‏‏ای در دنیا و در دل سنت رئالیستی بود که به «لحن» در داستان توجه خاص کرد. 

در ایران نویسنده‏ی «سفر شب و حضور حضرت» یعنی آقای بهمن شعله‏ور، اولین نویسنده‏ای است که از زبان اسکاز برای روایت داستانی جذاب استفاده می‏کند. 

هومر، قهرمان سفر شب و حضور حضرت هم مثل هولدن، یک نوجوان عاصی است و از آلودگی دنیای بزرگ‏سالان بی‌زار است.

بعد از بهمن شعله‏ور، غلام‏حسین ساعدی در اواسط سال‏های دهه‏ی ۴۰ داستانی به نام «سایه به سایه» نوشت. در این قصه هم راوی داستان که مانند هولدن نوجوانی ۱۶−۱۷ ساله است و در «شهر نو» زندگی می‏کند، عاشق زنی پابه‌سن، به نام دلبر خانم می‏شود و این عشق به دلبر خانم و ماجراهایی را که در شهرنو اتفاق می‏افتد، به زبان اسکاز روایت می‏کند.

<strong>آقای نوش‏آذر، در امریکا نویسنده‏ای مانند سالینجر که تنها صاحب یک کتاب است، شاید بتوان گفت که در حد یک پیامبر ادبی مورد توجه قرار می‏گیرد. شما علت این تأثیر را در جامعه‏ی ادبی امریکا، در چه می‏بینید؟</strong> 

سالینجر پس از انتشار ناتوردشت، به خانه‏اش در نیوهمپشیر پناه برد و به مطالعه در باره‏ی اساتید و عرفان هندی پرداخت.  

وقتی سال ۱۹۷۴، داستان‏های سالینجر به طور غیرقانونی در امریکا منتشر شد، با نیویورک‏ تایمز تماس گرفت و در یک مصاحبه‏ی تلفنی گفت: 

«اگر نویسنده کارش را منتشر نکند، در آرامش و صلح به سر می‏برد و انتشار کتاب به معنای از بین رفتن و خدشه‏دار شدن حریم زندگی خصوصی نویسنده است». او گفت که نویسندگی را دوست دارد، اما برای دل خودش می‏نویسد.

بعدها نویسنده‏ی معروف دیگری به نام دُن دلیلو، در رمانی به نام «مائو۲» از سالینجر یک قهرمان داستانی ساخت و در این کتاب اسطوره‏ی شاهکارهای منتشر نشده از سالینجر را به‏وجود آورد.

از این به بعد بود که سالینجر به یک پیامبر و حتی می‏توان گفت که به یک قدیس تبدیل شد. قهرمان ناتوردشت، هولدن کالفید نیز یک فرشته است که به جست‏وجوی پاکی و سعادت نوع بشر، به زمین آمده است. 

یعنی نویسنده و قهرمان‏اش از یک سرنوشت برخوردار می‏شوند و این در ادبیات داستانی بارها پیش آمده است که نویسنده و قهرمان داستان‏اش، یک سرنوشت را دارند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_569.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_569.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Feb 2010 17:19:08 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>عشق، سوءظن و دیکتاتوری</title>
                  <description><![CDATA[دو روز بعد از آن‌که رمان «پارانویا» بر روی قفسه کتاب فروشی‌های پایتخت «جمهوری بلاروس» قرار گرفت به شکل مرموزی نایاب شد. 

فروشندگان و متقاضیان کتاب نیز جواب مشخصی برای این حادثه ندارند. گویی اصلا‌ کتابی با این نام، توسط «ویکتور مارتینوویچ» نوشته نشده است.

[[photow01]]

ولی رمان «پارانویا» در واقعیت وجود دارد و رسما در مسکو به زیر چاپ رفته و توسط انتشاراتی معروف (آسترال س.پ.ب)، به بازار کتاب فروشی‌های پایتخت بلاروس «مینسک» فرستاده شده و با وجود ناپدید شدن نسخه‌های چاپی، با سرعت تمام در دنیای اینترنت، در حال تکثیر می‌باشد.

«پارانویا» رمانی است در باره رابطه عاشقانه و زیبای یک زن و مرد در درون یک حکومت دیکتاتوری. اما در موازات آتش عشقی که در پیش‌زمینه داستان، خوانندگان را به تپشی داغ و جذاب سمت و سو می‌دهد در لایه‌های درونی‌تر قصه، نویسنده داستان، تصویر بدیمن و سیاهی را از رژیم زورگو و انحصارطلب خلق می‌کند که تمام وجودش آکنده است از احساسات منجمد شده، واقعیت‌های دست‌کاری شده و نامانوس.

توهماتی که رژیم دیکتاتوری در جامعه ایجاد کرده است از چنان قدرت تاثیرگذاری برخوردار است که شهروندان مملکت قادر به تفکیک بین اوهامات بمباردمان شده و حقیقت نیستند. 

آنها نمی‌توانند تشخیص دهند که کدام یک از افکار ترسناک و نگران کننده، ساخته ذهن خودشان است و کدام آن ساخته و پرداخته حکومت است.

دولت‌مردان بلوروس بی دلیل نبود که سراسیمه دستور جمع‌آوری و انهدام رمان فوق را در دستور کار خود قرار دادند با وجود آن‌که، قدغن کردن رمان «پارانویا»، بزرگ‌ترین ضربه‌ای است که رژیم مدعی مردم‌داری به ناچار به آن تن داد.

[[photow02]]

همه انرژی دولت کنونی بلاروس، که به شکل فوق‌العاده‌ای از حمایت مردمی دم می‌زند، در این نهفته است که از اعتماد بین خود و مردم نکاهد وبه همین خاطر با همه خرابی که جمع‌آوری کتاب برایش داشت نتوانست به مردم اجازه خوانده شدن رمان را بدهد.

دولت دیکتاتور بلوروس که شدیدا مشغول تحمیل دروغ بزرگ آماده سازی کشور برای پیوستن به اروپا است در تفاوتی آشکار با دولت دیکتاتوری درون قصه « پارانویا» رو‌‌در‌رو می‌شود.

حکومت درون قصه سرشار است از دغدغه های غیر قابل کنترل، حکومتی که تلخ و منزوی گشته است. این نوع حکومت در تقابل آشکاری در برابر دولت واقعی بلاروس قرار می‌گیرد که از شادابی و انرژی بیکرانش برای پیوستن به جهان آزاد می‌گوید.

رمان « پارانویا» تصویری صمیمی و حقیقی می‌دهد ازشخصیت‌های ساکن در دیکتاتوری که در فضای متوهم و بسته حتی قضاوت خود را نیز به زیر سوال می‌برند.

مردمان خلق شده در داستان« پارانویا»، در حکومت سوسیالیستی پیشین، قادر بودند با تا با وانمود کردن از اینکه آدمهای بی‌خطری هستند به زندگی ادامه دهند ولی در حکومت دیکتاتوری داستان، همه چیز در هاله غلیظ سو‌ظن قرار گرفته‌ است تا آنجا که مرز بین واقعیت و توهم برای مردم مخدوش می‌گردد.

رمان فوق با چیره دستی تمام به این مضمون پرداخته است که بقای یک رژیم دیکتاتوری، در داشتن پلیس امنیتی خشن نیست بلکه در داشتن شهروندانی است که استقلال شخصیتی‌شان دست‌خوش توهم شده است.

[[photow03]]

به عبارتی، نویسنده جوان ویکتور مارتینویچ، ادعا می‌کند که برنده انتخابات سیاسی در درون جعبه‌های آرا شکل نمی‌گیرد بلکه در درون شعور افراد جامعه نقش می‌پذیرد.

دولت رسمی بلاروس با قدغن کردن کتاب پارانویا اشتباه بزرگی کرده است و به دام هدف اصلی رمان «پارانویا» در غلتیده است. 

ادبیات بلاروس ثابت کرد که دارای ذهن مستقلی است و در همهمه تبلیغاتی رژیم دیکتاتور، از استقلال فکری برخوردار شده است و دیر یا زود هویت مستقل خویش را به درون صندوق‌های رای خواهد کشاند.

<strong>پانوشت:</strong>

<small><p dir="ltr">Short biography of the author:
 
Victor Martinovich was born in Belarus in 1977. In 2008 he received his PhD in the History of Art. At the present time he works as a guest professor of Lithuanian universities, combining a teaching job with working as an editor of one of the Belarusian daily periodicals. Victor Martinovich speaks English and French. He loves cinema and knows it well due to his experience as a film critic.</p></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 13:38:18 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روایت‌های سوخته</title>
                  <description><![CDATA[در بخش اول این مقاله اشاره‌ای داشتیم به مشکلاتی که ادبیات مدرن عرب و به‌ویژه رمان‌نویسی با آن‌ها درگیر بود، و از تلاش‌هایی صحبت شد که قادر گشت فضای جدیدی را در بازار بین‌المللی برای نویسندگان معاصر عربی ایجاد نماید.

شش سال از دریافت جایزه‌ی نوبل نجیب محفوظ نگذشته بود که با حکم فتوایی یک آخوند، نجیب محفوظ در سن ٨٢  سالگی مورد سوءقصد قرار می‌گیرد و دو سال بعد از حادثه فوق فوت می‌کند.

برای علا الاسوانی هنوز اتفاق مخوفی نیافته است و کتاب‌اش که به همت یک انتشاراتی خصوصی در مصر به چاپ رسیده، در دنیای عرب‌زبان از استقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار گشته است. رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» علا الاسوانی از طرف دولت مصر متن نامطبوع شناخته شده و حتی از آن به‌عنوان متنی یاد شده که آبروی کشور مصر را برده است.

[[photow01]]

علا الاسوانی در رمان خویش بدون هیچ اغماضی از رشوه‌خواری و فساد دولتی می‌گوید، روی شکاف طبقاتی موجود در جامعه‌ی مصر انگشت می‌گذارد، به شکنجه در زندان‌ها اشاره می‌کند و تلخ‌تر از همه این‌که مدعی می‌شود دولت مصر بی‌میل نیست از این‌که جوانان فقیر و معصوم مصری به سمت بنیاد‌گراها کشیده شوند.

مجموعه‌ی بزرگی از شخصیت‌های عمیق و دوست‌داشتنی، جذابیت‌های ادبی و ماجراهای تفکربرانگیزی که مربوط به شیوه‌ی زندگی یک جامعه‌ی عربی است، به رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» امکان داد تا در برگردان انگلیسی‌اش نیز با موفقیت روبه‌رو گردد. دیری نپایید که رمان فوق به ٢٠ زبان دیگر جهانی نیز برگردانده شد.

علا الاسوانی معتقد است تنها دلیلی که او را هنوز زنده نگه‌داشته، شهرت و استقبال جهانی‌ای است که از داستان‌های‌اش شده. بحث و گفتگوهای عمومی‌ای که در یکی از کافه‌های‌ مرکز شهر و در حضور نویسنده انجام شد، منجر بدان شد که پلیس قاهره کافه را تعطیل کند. اما به رغم همه‌ی این مشکلات، بحث درباره‌ی رمان فوق هم‌چنان در سایر نقاط شهر داغ است و ادامه دارد.

[[photow02]]

داستان «دختران ریاض» نوشته‌ی رجاع السناعی، که نمونه‌ی عربی «سکس و شهر» معروف نیویورکی است، نتوانست در عربستان سعودی اجازه‌ی چاپ بگیرد. به نظر می‌رسد داستان دختران خانواده‌های ثروت‌مند سعودی که دربه‌در به دنبال راهی برای فرار از قفس‌های طلایی خویش هستند، به مذاق حکوت خوش نیامده بود.

داستان «دختران ریاض» با به‌تصویرکشیدن ماجرای دخترانی که در خانه‌های لوکس و اعیانی تقریبا اسیر نگاه داشته می‌شوند و به هر قیمتی که شده در روز «والنتاین» شجاعانه روسری قرمز می‌پوشند و البته با ترجمه‌ی صمیمی و باورکردنی مریلین بوث، نیز جزو کتاب‌های پرفروش آمریکایی شد.

[[photow03]]

عراق این روزها محل راحتی برای رمان‌نوشتن نیست، حتی برای دختر شجاع نویسنده‌ای که با وبلاگ‌اش «<a href="http://riverbendblog.blogspot.com">ریوربند</a>» معروف شده است. در سال ٢٠٠٧، این وبلاگ‌نویس ناچار شد از عراق فرار کند و به سوریه پناه ببرد. وی سرانجام در خارج کشور توانست مجموعه‌ی دوقسمتی نوشته‌های‌اش، «بغداد می‌سوزد»، را به زیر چاپ ببرد.

روایت ماجراهای هول‌ناکی که در عراق برای شهروندان اتفاق می‌افتد در رمان «شهر صدام» هیبتی کافکایی می‌گیرد. نویسنده‌ی رمان، محمود سعید هفتاد ساله، در این داستان از شش‌بار زندانی‌شدن‌اش می‌گوید. او نیز در تبعید، در سال ٢٠٠٤،  توانست ترجمه‌ی رمان‌اش را به بازار انگلیسی‌زبان بیاورد.

جرج اورول زمانی ادعا کرده بود که اگر در دنیای پر از صلح و صفا زندگی می‌کرد متن سیاسی نمی‌نوشت و به جای آن، دل‌اش می‌خواست که نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و راه‌نمای فنی باشد.

[[photow04]]

ما در آمریکا آن‌قدر آزاد هستیم که اگر دل‌مان خواست می‌‌توانیم نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و کتاب‌های سنگین و قطور تکنیکی باشیم، ولی در خاورمیانه که مملو از بحران‌های فاجعه‌آمیز است سیاسی‌بودن مثل سنگ بزرگی است که با زنجیر به پای نویسنده‌ها قفل شده است.

نکته‌ی جالب در همین رابطه این است که در میان جو اجتماعی خاورمیانه که انباشته است از تنش‌های سیاسی، و در کنار خیل عظیم قلم‌زنانی که سرشار هستند از انگیزه‌های سیاسی و اجتماعی، بدون تردید می‌توان نویسندگان عرب‌زبانی را یافت که مطالب و موضوعات کتاب‌های‌شان بار سیاسی ندارد.

[[photow05]]

شاید وقتی فستیوال ابوظبی در دو دوره‌ی اولیه‌اش جایزه‌ی بهترین داستان‌های منتشرشده را به کتاب‌هایی اختصاص داد که مضمون سیاسی ندارند، دست‌اندرکاران می‌خواستند به فضای تولیدات ادبی غیرسیاسی میدان بیش‌تری بدهند.

افزایش ترجمه‌ی رمان‌های عربی نگرانی‌هایی را با خود به هم‌راه دارد؛ ترس از این‌که نویسندگان عرب‌زبان چشم و ذهن خود را به بازاز خرید و خوانندگان بیرون از سرزمین‌های عربی بدوزند و در این میان از خوانندگان عربی خویش غافل شوند.

رمان دوم علا الاسوانی با عنوان «شیکاگو» شاید در وهله‌ی اول دلیلی بر صحت نگرانی‌های اشاره‌شده باشد ولی وقتی به مضمون اصلی رمان‌اش دقت کنیم، پی می‌بریم که قهرمان داستان «شیکاگو»، یک مهاجر عرب ساکن آمریکاست که می‌خواهد بفهمد چرا آمریکا با جدیت تمام مشغول پشتی‌بانی از حکومت فاسد و مخربی چون حکومت مصر است؟]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 20:44:11 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>افزایش ترجمه‌ی رمان‌های عربی</title>
                  <description>شکی نیست که وقتی مسئله‌ی حادی در خاورمیانه و کشورهای عربی به وقوع بپیوندد بلافاصله رسانه‌های خبری، اطلاعات لازم را برای آمریکایی‌های مسئول، گرد‌‌آوری خواهند کرد. اما ما آمریکایی‌ها در باره‌ی شیوه‌ی زندگی مردمی که در قاهره، بیروت و ریاض زندگی می‌کنند، چه می‌دانیم؟ آیا دانستن این مسائل اثری بر روی زندگی ما خواهد داشت؟

البته شبکه‌های تلویزیونی نیز هر از چند ‌گاهی، گزارش مستندی در باره‌ی کشف اشیائ تاریخی و باستانی و یا حتی در باره‌ی جنگ‌های داخلی خاورمیانه ارائه خواهند داد ولی آیا هیچ اشاره‌ای به زندگی معمولی مردم  کشورهای عربی می‌شود؟

جدا از اطلاعات عمومی و تاریخی، ما آمریکایی‌ها چه چیزهایی دیگری باید بدانیم؟ آیا برای ما جالب است  بفهمیم مردم سرزمین‌های عربی چگونه عاشق می‌شوند؟ به چه می اندیشند؟ از چه رنج می‌برند؟ یا حتی  چه‌طور برای خود دشمن می‌تراشند؟

امروزه آمریکایی‌ها نه تنها می‌توانند برای همه‌ی سئوالات فوق، در ترجمه‌های وسیعی که از رمان‌های عربی این اواخر به چاپ رسیده است، پاسخ‌های جذاب و کامل استخراج کنند بلکه قادر خواهند بود برای سئوالاتی که حتی به ذهن‌شان نمی‌رسید نیز جوابی بیابند.

[[photow01]]

چه بر سر مشتریان قدیمی مشروب‌فروشی‌های فرسوده و کهنه قاهره آمده است؟ (رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» اثر علا ال اسوانی)، یا این‌که بازماند‌گان کشتار کمپ پناهند‌گان شتیلا چه احساسی دارند؟ (رمان « پنجره‌ی خورشید» نوشته‌ی الیاس خوری)

و یا این‌که بهترین تدبیری که یک دختر متمول و مدرن عربستان سعودی می‌تواند به کار گیرد تا به دام ازدواج اجباری نیفتد چیست؟ درس دندان‌سازی خواندن یا دکتر شدن؟(رمان «دختران ریاض» اثر رجاع آلثانی).

هرچند که تاریخ داستان‌نویسی مدرن، قدمتی طولانی در ادبیات عرب ندارد و عمر آن به بیش از یک قرن هم نمی‌رسد، ولی تاریخ طولانی بی‌تفاوتی در باره‌ی داستان‌های عربی، ما آمریکایی‌ها را محدود کرده است به داستان‌های کلیشه‌ای و قدیمی عربی، داستان‌هایی از نوع  ماجرای علاالدین و چراغ جادو.

داستان‌نویسی معاصر مدل غربی، در طی حمله و اشغال ناپلئون وارد مصر شد. هر چند طول اقامت ارتش فرانسه در مصر به بیشتر از سه سال نرسید و این ارتش ناچار به ترک سرزمین اشغالی شد ولی رمان‌های فرانسوی بالزاک و زولا هرگز مصر را ترک نکردند.

در نیمه‌ی اول قرن بیستم در مجموع کمتر از پنج رمان عربی امکان ترجمه‌ی انگلیسی یافته بود. وقتی که در سال ١٩٨٨، «نجیب محفوظ» جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرد، رمان‌های عربی از استقبال بیشتری برخوردار شدند.

[[photow02]]

همه‌ی تلاش‌های اواخر قرن بیستم برای ایجاد بازار انتشارات و فروش ادبیات ترجمه‌شده‌ی عربی در آمریکا، بر دوش مترجمینی بود که از روی عشق و علاقه‌ی شخصی با همکاری موسسات دل‌سوز انتشارات فرهنگی صورت می‌پذیرفت.

رمان‌های عربی در داخل سرزمین‌های عرب‌زبان نیز به دلیل پایین بودن قدرت خرید مردم رونق چندانی نداشت و نویسندگان ادبیات جدی قادر به امرار معاش از طریق نویسندگی نبودند. به همین دلیل بود که نجیب محفوظ،  برنده جایزه‌ی نوبل، ناچار شد که شغل اداری‌اش را تا ٦٠ سالگی حفظ کند.

در دهه‌ی اول قرن جدید، موقعیت ادبیات مدرن عربی وخیم‌تر از همیشه شده و مدت‌های مدیدی است که طنز تلخ « قاهره می‌نویسد، بیروت چاپ می‌کند و بغداد می‌‌خواند» بر سر زبانها است. وضعیت غم‌گینانه‌ای که برای ادبیات عربی در بین هیاهوی سراسیمه‌ی بمب‌ها و بنیادگرایان ایجاد شده‌ بود، می‌رفت تا ‌حضور فعال ادبیات معاصر عربی را به یک رویای بازنیافتنی تبدیل سازد.

اخیرا به کمک نیروهای روشن‌فکری و فرهنگی داخلی و خارجی، تلاش همه جانبه‌ای صورت گرفته است تا ادبیات جدید و امروزی کشورهای عربی را در معرض دید جهانی قرار دهد. از مهم‌ترین  این تلاش‌ها، پایه‌گذاری و بنیان نهادن جایزه‌ی ادبی سالانه‌ای است که از سال ٢٠٠٧ در ابوذبی، با پرستیژ تمام به راه افتاده است.

[[photow03]]

هدف اصلی کارگزاران جایزه‌ی ادبی فوق این است که بتوانند با حمایت گسترده‌ی رسانه‌ای، در کنار نشر عربی آثار تقدیر شده، امکان و ضمانت عملی و مالی برای چاپ آن‌ها به زبان انگلیسی نیز فراهم گردد.

موسسه‌ی انتشاراتی « فرانکلین» از دهه‌ی ٥٠  میلادی تا دهه‌ی ٧٠ به شکل گسترده‌ای به چاپ متون ادبی، آموزشی و سرگرم‌کننده در کشورهای عربی اقدام ورزیده بود ولی متاسفانه اکثر آثار چاپ شده، برگردان آثار انگلیسی به زبان عربی بوده است و موسسه فرانکلین تلاش چندانی برای ترجمه آثار عربی به انگلیسی از خود نشان نداده بود.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_565.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_565.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 19:00:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«بهشت گمشده»</title>
                  <description>مجموعه اشعار حماسی جان میلتون با عنوان «بهشت گمشده»[1]، در قرن ۱۷ میلادی و در اوج گسترش و شکوفایی عهد رنسانس سروده شد. این مجموعه، یکی از پرقدرت‌ترین متون ادبی‌ست که تلاش کرده داستانی از انجیل را در تفسیری اومانیستی بازنویسی کند.

میلتون بر طبق سیاق عصر رنسانس که شیفته زیبایی‌شناسی یونان باستان بودند، به اقدام بلندپروازانه‌ای دست می‌زند؛ درواقع او نه تنها در فکر سرودن حماسه‌ای به سبک هومر می‌افتد، بلکه می‌خواهد قهرمانان حماسه‌اش را از درون کتاب اصلی مسیحیت، انجیل، برگزیند.

«بهشت گمشده»، ماجرای رانده شدن آدم و حوا از بهشت و تبعید بشر به روی زمین است. 

کشش دراماتیک «بهشت گمشده»، بیشتر از یک ماجرای ملودرام خانوادگی نیست، ولی با قلم توانای این شاعر کور به حماسه‌ای تبدیل شد که در ماهیت، به نبرد بین اختیار و سرنوشت تبدیل گشت. 

نبردی که ازملزومات اصلی گذر از اعتقادات قرون وسطایی به اومانیزم دنیای مدرن محسوب می‌شود.

[[photow01]]

بخش‌های اولیه این حماسه‌نامه، به فضاسازی برای شخصیتی نیرومند با انگیزه‌های کینه‌توزانه سپری می‌شود. شیطان، فرشته تازه سقوط کرده در جهنم، با خشمی آتشین از انتقام و رویارویی مجدد با خدا حرف می‌زند. 

میلتون، تصویری پرابهت از او خلق می‌کند که در حال تحریک احساسات عده‌ای از ساکنین جهنم است. شیطان، شاهزاده ستاره صبحگاهی است که به نظر می‌رسد دلایل و کینه‌اش کاملا منطقی است. 

سرایش پرشکوه و خلق خطبه‌های پر از شور و انرژی شیطان و گرایش کمابیش دو پهلویی که میلتون در انگیزه‌های انسان‌گرایانه و تک‌گویی‌های شیطان پروراند؛ بعدها در دوره روشنگری و به‌خصوص در عصر رمانتیسیزم، دست‌مایه‌ی نگرشی شد که ارزش شیطان را در حد پرومته‌ای که به جنگ خدایان رفته است بالا برد.

شیطان برای ضربه زدن به دربار الهی، به دو موجودی که خدا در بهشت اولیه آفریده است نظر دارد. او می‌خواهد با القای افکار خود به دو ساکن ضعیف، خام و پست‌تر از فرشتگان؛ ضربه‌ای هر چند کوچک، ولی حساب شده‌ای به دستگاه عرش الهی بزند.

میلتون برای خلق یک ضد- قهرمان پرقدرت (شیطان)، به‌طور گستاخانه‌ای از داستان اصلی روایت شده در انجیل فاصله گرفت، اما برای معرفی آدم و حوا سعی کرد در همان فضای ستتی بماند. 

بهشت بدوی و بدون تضاد که دو معشوقه انسانی در آن می‌زیستند، عاری از هر نوع تغییر و تازگی بود و بی‌خردی در همه جای آن حضور داشت.

آن‌ها در یک موقعیت غیرواقعی، در محیطی «که مملو از گل‌های رنگارنگ بدون خاراست» (کتاب ۴- شعر ۲۵۶) و «سرزمینی که در آن جهالت، شادی‌بخش است» (کتاب ۴- ۵۱۹) زندگی می‌کنند. در بهشت اولیه نه خبری از کار بود و نه پدیده‌ای به اسم مالکیت وجود داشت. تنها کاری که این دو معشوقه را مشغول می‌داشت، عشقبازی بود و بس: 

«سینه بزرگ و لخت حوا سینه‌های اولین پدر همه ما را زیر خورشید طلایی ملاقات می‌کرد» (کتاب ۴- ۴۹۵-۶).

شیطان وقتی که زندگی بی‌غصه‌ی آن‌ها را نظاره‌گر می‌شود؛ قصد به هم زدن زندگی افسانه‌ای پدر و مادر اولیه بشر را می‌کند، اما خیلی زود در می‌یابد که آدم و حوا، همه‌ی نعمات بی‌دردسر را برای همیشه خواهند داشت مادامی‌که میوه درخت ممنوعه را نخورند. 

او در می‌یابد که آدم و حوا زیاد هم ازاین نوع زندگی راضی نیستند، به‌خصوص وقتی به یاد درخت ممنوعه می‌افتند: 

«چطور خوشحال باشیم وقتی می‌ترسیم» (کتاب ۴- ۳۲۴).

حوا با وجود سادگی تمام عیار خودش و معشوقه‌اش آدم، نشانه‌هایی از شخصیت و هویت از خود بروز می‌دهد که زمینه‌ساز انتخاب او برای شیطان و نقشه‌هایش می‌گردد. حوا یک بار از دیدن انعکاس تصویرش بر روی سطح آب، خودخواهی را تجربه‌ای دوست داشتنی می‌یابد (کتاب ۴-۶۲-۳).

[[photow02]]

حوا به کمک منطق شیطان می‌پذیرد که میوه درخت ممنوعه را تجربه کند. 

سقوط و تبعید از بهشت شوک بزرگی برای بشر بود. آن‌ها از دنیای افسانه‌ها بیرون رانده شدند و مرگ و مرض جزو زندگی انسانی‌شان شد.

به نظر می‌رسد در تفسیر ادبی میلتون، زوج اولیه بشر، مزیت خردمند شدن را به اطمینان ابدی بهشت ترجیح می‌دهند:

«حالا خرد قانون ما است». (کتاب ۹- ۶۵۳)

نگاه مثبت در پایان این منظومه حماسی، وقتی که آدم و حوا در حال خروج از بهشت، دست در دست هم‌دیگر و در حال زدودن سریع اشک از چهره هستند، بازگو کننده این دید میلتون اومانیست است که والدین اولیه بشر زیاد هم از مجازاتی که به آن‌ها امر شده ناراحت نیستند. (کتاب ۱۲- ۶۴۵-۵۰)</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/12/post_563.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/12/post_563.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 08 Dec 2009 16:39:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«یک اسم برای چیزی که شاید هرگز به‌وجود نیاید»</title>
                  <description><![CDATA[یکی از بهترین داستان‌نویسان آمریکا، پل آستر بار دیگر ماجرایی جنایی را با فلسفه پوچی در داستان جدیدش تحت عنوان «نامرئی»[1] در هم آمیخت. این نویسنده‌ی آمریکایی شهرت ادبیاتش را در سال ١٩٨٥ میلادی با چاپ «شهر شیشه‌ایی»[2] به دست آورد که مثل بقیه آثارش ترکیبی بود بین داستان جنایی و  پوچ‌گرایی. 

داستانهای پل آستر بیشتر شبیه عروسک‌های روسی است که با باز کردن یک عروسک شاهد عروسک دیگری درون آن خواهیم  بود و این لایه‌های تودرتو آن‌قدر ادامه می‌یابد که نویسنده ناچار است خود را نیز وارد داستان کند و دنباله یکی از ماجراها را بگیرد و یا افشاکننده شگرد نویسندگی خودش باشد.

«مدت‌هاست که صحبت از مرگ رمان فضا را پر کرده است ولی من فکر می‌کنم که داستان‌نویسی حالاحالاها ادامه پیدا خواهد کرد. امکان مرگ سینما به نظر من ادعای غریبی نیست و حتماً زودتر از  مرگ داستان اتفاق خواهد افتاد؛ زیرا رمان یکی از مکان‌های نادری است که دو نفر غریبه  امکان تماس با هم را خواهند داشت، بدون هیچ گونه واسطه، آن هم در خصوصی‌ترین و صمیمی‌ترین حالت.»

[[photow01]]

در رمان «نامریی»، قهرمان داستان راجر فاهودا، ١٠ سال است که با کسی حرف نزده است و با وسواسی غیر عادی جمله کوتاهی از کتاب «اعترافات» ژان ژاک روسو  را ترجمه می‌کند. ١٠ سال پیش از این راجر و همسرش مورد حمله وحشیانه یک گانگستر به نام چارلی دارک قرار می‌گیرند؛ راجر تاسرحد مرگ کتک می‌خورد و همسرش به آتش کشیده می‌شود و پس از پنج روز می‌میرد. 

راجر در طی ده سال همیشه مست است ولی دو کار را حتماً انجام می‌دهد؛ تکرار ترجمه جمله‌ای ثابت از روسو و نوشتن یک رمان. زن همسایه راجرز گاه‌گاهی به او سر می‌زند که خیلی شبیه زنی روسپی‌ای است که گاهی راجرز مشتری‌اش می‌گردد. زن روسپی - همسایه یک روز رمان دست‌نویس راجر را می‌بیند که تیتر داستانش «چارتی دارک» است و هیجان‌زده می‌گوید: «من این مرد خطرناک را می‌شناسم؛ او عضو یک باند تبه‌کار به سرپرستی راجر فاهودا است.»

«من خیلی دقت می کنم که هر کلمه و هر جمله‌ام رابطه کامل داشته باشد با کل قصه. من نمی‌خواهم خودم را به کیف بیاورم با نوشتن کلمات و جملات قشنگ؛ صرفاً برای این که نوشته‌ی جذاب و  شیک داشته باشم. نه من علاقه‌ای به آن‌طور نوشتن ندارم. می‌خواهم هر تکه‌ای از نوشته‌ام مهم و اساسی باشد، می‌خواهم همه جای کتابم، نقطه اصلی کتابم باشد.»

بیشتر داستان‌های پل آستر روایتی مشابه دارد؛ قهرمانان داستان‌هایش معمولاً مردان تنهایی هستند که یا حادثه‌ای جنایی زندگی‌شان را در هم ریخته است و یا طلاق گرفته‌اند و یا یکی از اعضای خانواده‌شان مرده است. مردانی که معمولاً نویسنده و روشن‌فکر هستند؛ آدم‌هایی که دلبستگی زیادی به یک کتاب نوشته‌ شده توسط  نویسندگان مشهور و کلاسیک دارند و همین کتاب‌ها در طی داستان به نوعی راه خود را به درون داستان باز می‌کنند. در ادامه خود نویسنده نیز به عنوان یک شخصیت وارد داستان می‌شود و در پایان، قصه‌ها به آن‌جا ختم می‌شوند که به نظر می‌رسد، همه چیز تخیلی بیش نبوده است و فقط از ذهن قهرمان اصلی کتاب خطور کرده است.

[[photow02]]

هرچند این احساس ممکن است به وجود آید که داستان‌های نویسنده فقط تکرار یک موضوع است ولی درگیری‌های روحی شخصییت‌ها که مملو است از انگیزه‌های روان‌کاوانه‌ی مطرح شده توسط فروید و لاکان، پوچی رقت‌بار زندگی، حوادث کور،  شکست در امیدها و آرزوها و از همه مهم‌تر افشا کردن شیوه‌ها و تردستی‌های نویسندگی مثل همیشه داستان‌های پل آستر را جذاب و مدرن می‌سازد.

«برایم غیرممکن است تا داستانی را شروع کنم قبل از این‌که اسم آن‌را انتخاب کرده باشم. بعضی وقت‌ها کلنجار رفتن با ذهنم برای پیدا کردن اسم کتاب سال‌ها مرا درگیر خود می‌کند. یک تیتر، توضییح دهنده مفهوم اصلی یک متن است... . بله من این را خیلی باور دارم؛ گاهی می‌شود که در خیابان‌ها پرسه می‌زنم فقط برای درست کردن یک اسم؛ آن‌هم برای چیزی که وجود ندارد و شاید هرگز به وجود نخواهد آمد.»

<HR>

1-Invisible

2- City of Glass

James wood, Shallow graves,The New Yorker- November 30
Translated by Vandad Zamani    
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_564.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_564.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Nov 2009 17:58:47 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>