<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 01 Sep 2010 11:58:03 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>صمیمیت مجازی در وبلاگ‌ها - ۴</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>صنم دولتشاهی، نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانم»، تقریباً ۱۰سالی است که در فضای مجازی قلم می‌زند. ویژگی بارز نوشته‌های این وبلاگ‌نویس قدیمی، «‌زاویه‌ی دید اسکیزوفرنی»‌ است که در تمام سال‌های حضور در دنیای مجازی، از طریق معرفی شخصیت گستاخ ولی  پر از عذاب وجدانی است که در نوشته‌هایش به معرض تماشا گذاشته است.</small></strong>

[[photow01]]

شخصیت زنانه‌ای که این وبلاگ نویس ارائه می‌دهد، گاهی از حد و مرز‌های رایج زن ایرانی گذر می‌کند، شخصیتی که از امکانات آزادتر، امن‌تر و حتی تجربیات سکسی وسیع‌تر برخوردار است و به خود فرصت می‌دهد تا بعضی از حریم‌ها را بشکند.به همین خاطر، هر از چندگاه، شرم شرقیِ کمابیش کلافه‌کننده به گونه‌ای مشکل‌آفرین، به سراغ وجدانِ شخصیت‌ ارائه‌شده در نوشته‌های خورشید خانم می‌رود. تنش اسکیزوفرنی موجود در وبلاگ «خورشید خانم» رمز صمیمیت مجازی نویسنده‌ای است که ناخودآگاه منعکس‌کننده‌ی تناقض فراگیر در جامعه‌ی بزرگ ایرانی است. 

«اینجا احساس امنیت می‌کنم. آنجا می‌ترسم و فکر می‌کنم که در معرض نگاه‌ها هستم. نگاه‌ها، نگاه‌ها. پشت سر همه نگاه است. مدت‌هاست که برهنه جلو می‌روم و به پشت سر نگاه نمی‌کنم اما سنگینی نگاه‌ها را بر برهنگی‌ام حس می‌کنم. انگاری دوباره«بیمار» شده بودم. شیفتگی سراغم آمده بود. می‌پرسد تو دیگر چرا؟ تو با این همه تجربه؟ می‌خندم. درد دارد. خیلی درد دارد. اما می‌خندم. خواسته بودم باور کنم که می‌شود. کلمات را باور کرده بودم، «کلمات»پاشنه‌ی آشیل همان باور کردن بود.

ناباوری این سال‌ها خانه امن بود. باور کردن، خطر. آوار که بر سرم خراب شد دیگر دیر شده بود. زن شیفته‌ی آشفته چهارده سالگی و شانزده سالگی و بیست سالگی‌اش را روبروی چشمانش می‌دید. اما دیگر چهارده ساله و شانزده ساله و بیست ساله نبود تا با سبکی روحش تحمل کند و بگذراند. رد سال‌ها نقش خود را گذاشته بود. آوار که خراب شد شیفتگی به مرز جنون رسید. دلداری‌ام می‌دهد اگر آن دنیای خیالی زیبا بوده، فکر نکن چقدر واقعی بوده، فکر کن آن دنیای زیبا را برای تو ساخته.«گوش» می‌کنم به حرف‌هایش وقتی که دیگر خیلی دیر است. زن شیفته را خاک کرده‌ام.»

با وجود عطشِ مساوات‌طلبی و سنت‌شکنی، شخصیتِ ارائه‌شده در نوشته‌های بی‌شمار «خورشید خانم» که از لذت و تمنای تجربه‌های ممنوع خود سخن می‌گوید و نیت اولیه‌اش را جنگ با پرواهای اخلاقی موجود در جامعه‌ی مردانه‌ی ایرانی می‌داند، می‌شود در لابلای جمله‌ها لحظات اعتراف‌گونه‌ایی را یافت که مشغول تنیدن رگه‌‌ایی قوی از فضایی سرشار از گناه و شرم به دور خود است.

<strong>کدام قله، کدام اوج؟</strong>

«بستگی به مود خودم شعرهای فروغ رو یه طوری می‌فهمم و تعبیر می‌کنم. وقتی که سر خونه زندگی متاهلی بودم، «تاج کاغذی» رو تعبیر به مقام شامخ همسری می‌کردم، وقتی زن رابطه‌های موقتی و پنهانی بودم، تاج کاغذی رو به حس خود گول‌زننده‌ای که داشتم تعبیر می‌کردم. هر بار هم باز باید پناه می‌بردم به «زنان ساده‌ی کامل». سادگی بزرگ‌ترین نعمتیه که کسی می‌تونه داشته باشه.

لحظه‌ی از دست رفتن معصومیت لحظه‌ی شروع رنج کشیدنه. فضیلتی تو خوردن سیب و آگاهی از لذت‌ها و دنیاهای دیگه نیست.فضیلتی تو پاره کردن پیله‌ی دورت و سرک کشیدن به دنیاهای ممنوعه نیست. گول‌مون زدن که گفتن این سرکشی‌ها فضیلته و جذابه و شجاعته و و و و... لذتی که از این افسار پاره کردن به دست میاری به رنجش نمی‌ارزه، چون که لذت موقتی و لحظه‌ایه، و رنج اون ابدیه، رنجی که تو تنهایی باید تجربه‌اش کنی.

انگار عوض شدم، ترس‌ها و تردیدهام نشون می‌ده که تغییر کردم. یه بخشی از وجودم آرامش و سکون و امنیت و اطمینان از دوست داشته شدن می خواد. یه بخشی از وجودم هر روز منو داره سرزنش می‌کنه به خاطر پشت پا زدن به تعهدی که برام آرامش می‌آورد. اون پرده‌ی غمی که درست بعد از داغ‌ترین و وحشی‌ترین لحظه ها روی دلم کشیده می‌شه، انگار بهم تلنگر می‌زنه که اشتباه کردم.

گاهی وحشت می‌کنم از اینکه تو مردهای دیگه دنبالت می‌گردم. گاهی وحشت می‌کنم از انتظارات عجیب و غریبی که از بقیه دارم. گاهی وحشت می‌کنم از اینکه نمی‌تونم فراموشت کنم و اینقدر زیر پوستم موندی. یادته چه آرزویی کردی؟ آرزوت برآورده شده انگار...»

خورشید خانم با به زیر ذره‌بین بردن وسوسه‌های احساسی و رفتاری یک زن تنهای گستاخ و کمابیش عاشق پیشه،  تلاش پیگیری داشته است تا به خلق یک «مایکروکوزم» خصوصی از زن ایرانی دست یابد. نویسنده می‌خواهد با درگیر کردن وجدان یک شخص و معرفی افت و خیزهای روحی او به شکلی غیر مستقیم با بعضی از سئوال‌های بزرگ‌تر در اجتماع دست و پنجه نرم کند.

برای آشنای بیشتر با این نویسنده و خواندن مطالبش می‌توانید به <a href="http://www.khorshidkhanoom.com/">وبلاگ او </a>رجوع کنید:

<strong>یادداشت:</strong>

<small>تیتر مقاله برگرفته از مطلبی است که صنم دولتشاهی در سال ۲۰۰۱در وبلاگش نوشته بود.</small>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/09/post_643.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/09/post_643.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 11:58:03 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>یک شخصیت پیچیده و اقتدارگرا</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>جلسه‌ی نقد و بررسی رمان «سایه‌اش دیگر زمین را سیاه نخواهد کرد» نوشته‌ی حسین نوش‌آذر، عصر یکشنبه  هفتم شهریور ماه با حضور مشیت علایی، حسن محمودی و الاهه دهنوی در مرکز تحقیقات جامعه‌شناسی و ادبیات راهبرد پیمایش برگزار شد.</small></strong>

<strong>مشیت علایی نخستین سخنران این نشست بود. علایی در آغاز سخنانش گفت:</strong>

من معمولاً تا یک روز و حتی یک شب، قبل از نشست منتظر هماهنگی‌ها هستم و چون تا یک ساعت پیش از این نشست به من خبری ندادند، در نتیجه فقط به یادداشت‌هایی که هنگام خوانش کتاب برداشته‌ام، اکتفا می‌کنم. من خیلی شفاهاً کار نمی‌کنم و بیشتر ترجیح می‌دهم که [نظراتم] به شکل مکتوب باشد. من فرض را بر این گذاشته‌ بودم که این جلسه برگزار نمی‌شود. این یادداشت‌ها هم در حدود همان یک ساعت وقتی که به من داده شده، از حاشیه‌هایی که کنار کتاب نوشته‌ام، پیاده شده است و اصلاً جنبه‌ی نقد یک‌دست و منسجم ندارد.

<strong>واگویه‌های یک شخصیت پیچیده و اقتدارگرا</strong>

<strong>علایی در ادامه گفت:</strong>

رمان «سایه‌اش دیگر زمین را سیاه نخواهد کرد» تک‌گفتار یا واگویه‌ی راوی اول شخص دانای کلی است که در هتلی، در کشوری غریب بیدار می‌شود و می‌خواهد بداند که کیست و در آنجا چه می‌کند و بر او چه رفته است؟

[[photow01]]

راوی جزئیات کاملاً رئالیستی مربوط به خود و خواننده‌اش را در اختیار خواننده می‌گذارد و به نحوی حدیث نفس یا به قول حافظ حسب حال می‌کند. راوی وجدان یا «خودی» هم دارد که همه‌جا همراه اوست و او را در بازسازی سرگذشت او و البته تصحیحش یاری می‌کند. نوعی نیروی کنترل‌کننده که دروغ‌های او را افشا می‌کند و به پردازش نسخه‌ی موثق‌تری از زندگی راوی و اطرافیان‌ او دست می‌زند. البته راوی هم بی‌حضور او نمی‌تواند به کارش ادامه دهد. 

راوی شخصیت بسیار پیچیده‌ای دارد، اهل وکالت و تجارت، هر دوست. بسیار بامطالعه، به لحاظ جنسی ناتوان، باهوش، محتاط، انزواطلب، حسابگر و فوق‌العاده قسی‌القلب است. چنان‌چه خودش در جایی مطرح می کند، دو چیز برایش اهمیت دارد: ثروت و قدرت.

در آغاز رمان با بیداری راوی و تأمل او در مرگ و بیداری مواجه می‌شویم. راوی در جایی می‌گوید که از کودکی علاقمند به تعریف کردن داستان‌های غم‌انگیز و ترسناک‌ بوده است. البته به دروغ‌گویی خودش هم اعتراف می‌کند. بر این اساس این گمان برای مخاطب پیش می‌آید که شاید کل روایت، یک گزارش خیال‌پردازانه بیشتر نباشد. ما با فردی مواجه‌ایم که دارای حافظه‌ای متلاشی و خاطرات پاک‌شده‌ای است.

آنچه  برای خواننده حاصل می‌شود این است که علم وکالت وشم تجارت و آشنایی با متون کهن از راوی هیولایی ساخته است که از شکنجه و حتی کشتن برادر دوقلویش ابایی ندارد؛ و هرگزاز زمین‌گیر شدن مادرش با تأسف یاد نمی‌کند و از برقراری ارتباط با او و همسرش و دیگران عاجز است. 

در تمام داستان، هیچ اشاره‌ای وجود ندارد که راوی، دوست یا دوستانی دارد. به نظر من، کلید شناخت راوی در همان دو آرمانی‌ست که راوی به گفته‌ی خودش، به دنبال آن‌‌هاست: ثروت و قدرت.

بی‌هویتی او، نمایش انسان از خودبیگانه‌ای‌ست که از هویت انسانی خود، تهی و در قالب هیولایی درآمده است. به تعبیر مولوی که: « از اوی، او رفته، پری خود او شده» تفسیر زیبایی از الیناسیون؛ اوی، منظور هویتش است و پری؛ دیو.

این شخصیت، از آسمان پرستاره متوحش است، درگیر ذهنیتی آشفته، متلاشی و بیمار. چنان‌چه خود می‌گوید از رفتن به زیرزمین پریشان می‌شود. شاید این زیرزمین نشانی باشد از درمان خودش. چون می‌گوید توانایی روبه‌رو شدن با خودم را ندارم. رمان حسین نوش‌آذر، واگویه‌های ذهنی در مرز جنون است. البته خواننده کنایه‌ی دراماتیک راوی را که در جایی می‌گوید:« از نظر روحی و عقلی کاملاً سالم هستم» را درمی‌یابد.»

<strong>تفاوت‌های ادبیات پست‌مدرن با ادبیات واقع‌گرا در بازآفرینی واقعیت</strong>

<strong>در ادامه‌ی این جلسه الاهه دهنوی گفت:</strong>

من ابتدا کمی در مورد جهان‌بینی راوی، ادبیات پست‌مدرن و تفاوت این دو صحبت می‌کنم. می دانیم که ادبیات رئالیستی بر جهان‌بینی‌ای مبتنی است که یک تفاوت خیلی جدی با ادبیات مدرنیستی و ادبیات پست مدرن دارد. یکی‌از آن‌ها این است که رئالیسم معتقد است که یک واقعیت غایی وجود دارد و دوم این که هنر، توان این را دارد که این واقعیت را بازنمایی کند.

با این نگاه ادبیات رئالیستی ادعا می‌کند که می‌تواند زندگی را با تمام جزئیاتش و با تمام واقعیت‌هایی که در آن اتفاق می‌افتد به تصویر بکشد. ولی در مقابل این، ما ادبیات مدرنیستی و به طور خاص، ادبیات پست‌مدرن را داریم که با یک جهان‌بینی کاملاً متفاوت به زندگی و روایت نگاه می‌کند.

چند مشخصه‌ی خاص این تفاوت را با ادبیات رئالیستی ایجاد می‌کند. یکی از این مشخصه‌ها این است که اندیشه‌ی پست‌مدرن، اعتقادی به وجود یک واقعیت غایی ندارد. دومین مشخصه این است که اگر واقعیت‌های متعددی وجود داشته باشد، درک و شناخت این واقعیت‌ها را غیرممکن می‌داند. و سه این که: با این وصف روایت نمی‌تواند ادعا کند که توانایی بازنمایی واقعیت‌های متعدد را دارد. چهارم این که در اندیشه‌ی پست مدرن، شناخت خود، یک مسئله‌ی ناممکن می‌شود.

انسان در مفهوم اومانیستی‌اش یک ذهنیت یک پارچه و واحد دارد، اما این یکپارچگی در دیدگاه پست مدرن کاملاً از دست می رود. این‌ها از بحث شکاکیت اندیشه‌ی پسامدرن نشأت می‌گیرد و بر این اساس است که در ادبیات پست مدرن ما با بحران بازنمایی واقعیت مواجه هستیم. آثار ادبی دیگر این ادعا را ندارند که یک واقعیتی هست و هنر قرار است آن را به تصویر بکشد. این‌ها در روایت، منجر به تکثر معنایی، عدم قطعیت، فرجام گریزی و عدم شناخت «خود» توسط شخصیت‌های داستان می‌شود.

من این ویژگی‌ها را در این رمان دیدم. اما به این نکته هم اشاره کنم که  اندیشه‌ی پست مدرن، پیش از هر چیزی این عدم انسجام هویت انسانی را می‌پذیرد و تظاهر هم نمی‌کند که اگر معنا و قطعیت وجود ندارد، ادبیات یا هنر می‌تواند این معنا را بسازد. هیچ تظاهر و ادعایی هم در این زمینه ندارد. کاری که هنر پست‌مدرن می‌کند این است که این بی‌معنایی را به بازی می‌گیرد. من قصد ندارم که به کار آقای نوش آذر برچسب ادبیات پست‌مدرن بزنم. اصلاً. فقط می‌توانم بگویم که این داستان به نظر من یک کار واقعیت‌گریز یا واقع‌ستیز بود.

<strong>تکثر معنایی و عدم‌قطعیت</strong>

داستان از آنجا آغاز می‌شود که راوی در هتلی در پاریس بیدار می‌شود و به یاد نمی‌آورد که چرا اینجاست. می‌داند که نامش، یوسف است. نام‌ خانوادگی: بنی‌عالمی. تاریخ تولدش را هم می‌داند و پس از این دیگر هیچ قطعیتی در اطلاعاتش وجود ندارد. به جز این، حضور فرد دیگری را حس می‌کند که یوسف بنی‌عالمی است و در اینجا ما بحث دوگانگی هویت را داریم. حضور وجه دیگر یوسف بنی‌عالمی باعث می‌شود تا جزئیاتی را که فکر می‌کند برای شناخت گذشته خودش به کارش می‌آید و تکه‌های فراموش شده را به یاد بیاورد.

بعد ما صحنه‌ی خروج او را از هتل و تمام جزئیات خیابان، روبه‌رو شدنش با آدم‌های مختلف را داریم. اما هر جا که تکه‌ای از گذشته را به نمایش می گذارد، بلافاصله، آن دیگری یوسف بنی‌عالمی وارد می‌شود و به او تلنگر می‌زند که مطمئنی، آنچه که می‌گویی درست است. مثلاً نحوه‌ی آشنایی‌اش را با ثریا که تعریف می‌کند، یوسف بنی‌عالمی واکنش نشان می دهد و او ترغیبش می‌کند که شاید این‌ها دروغ باشد و ...
 
بعد او یک روایت دیگر را به ما ارائه می دهد. اما اتفاقی که تا پایان این رمان می‌افتد، جست‌و جوی این آدم برای کشف حقیقت و تکه‌های مختلف واقعیت است ومدام هم احساس ناتوانی می‌کند.اکثر این روایت‌ها متناقض هستند. این همان بحث عدم‌قطعیت است و شما در نهایت هم نمی‌فهمید که کدامیک از این‌ها واقعیت است و اصلاً قرار است واقعیتی وجود داشته‌باشد یا نه!

یعنی نه خواننده به این درک می‌رسد و نه خود راوی. این تکرارها و روایت‌های مختلف باعث تکثر معنایی در متن می‌شود. عملاً هم وقتی داستان تمام می‌شود، تمام سؤال‌هایی که راوی در ابتدای داستان مطرح می‌کند، سرجای خودشان هستند و شما پاسخی برای هیچ‌کدام‌شان پیدا نمی‌کنید.

<strong>تلاش برای هویت‌یابی از دریچه‌ی چشم دیگری</strong>

اما هویت، بحث دیگری‌است که در این رمان وجود دارد. ما با یوسف بنی‌عالمی مواجه هستیم. یک فرد ذهنیت‌گسیخته، یک عالمی که وجود و هویتش دارای آن یکپارچگی با نگاه اومانیستی نیست و ما مدام با یک دوگانگی در این آدم مواجه هستیم. من و او. من و دیگری و این دیگری هم در خود  یوسف بنی‌عالمی وجود دارد و بارها و بارها، مرز بین او و دیگری در این داستان به هم می‌ریزد. اینجا همان بحث« شناخت خود» مطرح می‌شود.

در این قسمت من می‌خواهم از بحث ژیژک بهره ببرم که در تقابل با بحث دکارت قرار می‌گیرد. حتماً آن جمله‌ی معروف را شنیده‌اید که:« می‌اندیشم، پس هستم.» دکارت اعتقاد دارد که «کلیتو» منشأ اعتقاد به وجود خود برای  فرد هست. «کلیتو» عبارت است از یک من که به حضور خودش آگاهی دارد و هم به وجود خودش مطمئن است و هم این که مطمئن است که خودش را می‌شناسد.

دکارت معتقد است که حقیقت‌مندی هر‌چیزی معطوف به خودش است. ژیژک در مقابل این دیدگاه فلسفه دکارت قرار می‌گیرد و می‌گوید؛ نه! حقیقت‌مندی هر چیزی خارج از خودش قرار می‌گیرد. یعنی هویت ما، در ما نیست. ما اگر بخواهیم به درک درستی از هستی خودمان برسیم، اول باید جواب این سؤال را در دنیای بیرون پیدا کنیم.

لاکان هم به این قضیه اشاره می‌کند و می گوید: جواب سؤال هویت فرد، همیشه در دنیای بیرون معنا پیدا می‌کند. یعنی هویت، فردیت و شناخت به خود، همیشه با دیگری تعریف می‌شود. به عبارتی می‌شود گفت که جواب این سؤال که من چه هستم یا که هستم، همیشه خارج از ما قرار دارد.

<strong>سفر اُدیسه‌وار انسان معاصر برای شناخت خود</strong>
 
حال اگر این ذهنیت بنی‌عالمی را به عنوان آن منبع شناخت در نظر بگیریم، می‌بینیم که این گذشته را فراموش کرده، خودش را به یاد نمی‌آورد و در این حیطه با یک خلا مواجه است. تا وقتی با یک خلا مواجه است چه در ارتباط با خود و چه در ارتباط با بیرون، هیچ وقت نمی‌تواند به درک درستی از دنیای اطراف خودش برسد.  یعنی با یک دوگانگی شروع می‌شود و ادامه پیدا می کند تا پایان کار. کماکان، شما این دوگانگی را در یوسف بنی‌عالمی می‌بینید و هیچ‌وقت هم این دوگانگی به یک انسجام نمی‌رسد و در نهایت هم با یک هویت یکپارچه در این اثر مواجه نمی‌شویم.

اما در نگاه به کلیت اثر، از آن لحظه‌ای که بنی عالمی بیدار می‌شود و هتل را ترک می‌کند و قدم‌ می‌زند، با ثریا تماس می‌گیرد و فکر می‌کند که ثریا می‌تواند کمکش کند، و در نهایت به نقطه‌ای می‌رسد که می‌داند فردا قرار نیست به دیدن ثریا برود. این سیر به نوعی برای من، سفر اودیسه‌وار انسان معاصر است. در این که یک تلاش بیهوده برای رسیدن به قطعیت و شناخت خود، اتفاق می‌افتد. فقط با این تفاوت که راوی هم مثل اندیشمندان پست‌مدرن، در نهایت به این نکته می‌رسد که قطعیت وجود ندارد و به دنبال معنای واحد هم نمی‌گردد و آگاه می‌شود به این نکته و حتی از رسیدن به قطعیت هراس دارد. و  خواننده هم مثل یوسف بنی‌عالمی با روایت‌های متکثر و متناقض می‌ماند و به هیچ قطعیتی در این زمینه نمی‌رسد.

یک نکته هم در مورد اسم این شخصیت جالب بود؛ یوسف بنی‌عالمی. این یوسف بر خلاف آن یوسفی است که همه ما می‌شناسیم و نماینده‌ی بخشندگی است. ما در این داستان با یک برادرکش  مواجه هستیم و یوسف داستان یک تناقض جدی با آن چهره تاریخی یا اسطوره‌ای دارد. یوسف بنی‌عالمی نماینده‌ی انسان معاصر است. به نوعی ما انسان معاصر را در یک سفر کنایی داریم. برای پیدا کردن خودش و درک گذشته خودش برای رسیدن به یک انسجام هویتی که هیچ یک از این‌ها در این اثر اتفاق نمی‌افتد و ما در مجموع با یک ناقهرمان مواجه‌ایم.

<strong>نویسنده دستش را رو می‌کند</strong>
 
<strong>حسن محمودی سخنران بعدی این جلسه بود. او گفت:</strong>

من وقتی شنیدم که جلسه با حضور آقای علایی و خانم دهنوی برگزار می‌شود، با شناختی که از ایشان داشتم، فکر کردم نقد اسطوره‌ای یا روانکاوی که این کار می‌طلبد را آقای علایی انجام می دهند و در زمینه روایت هم، خانم دهنوی صحبت می‌کنند. در نتیجه من تصمیم گرفتم بین این دو صحبت، پلی بزنم تا به نوعی با این دو خوانش، چالش داشته باشم.

من مهم‌ترین چالشی که با این کار داشتم این است که من مخاطب، وقتی این داستان را شروع می کنم، اول از همه از خودم می‌پرسم این شخصیت کیست؟

بعد خیلی زود نویسنده دستش را رو می‌کند که چه بازی‌ای انجام می دهد. من با این ساخت و ساز مشکل دارم. شخصیتی که هویت خودش را گم کرده، اما  خیلی زود در چند صفحه بعد می فهمیم، این آدم یک دانای کل هم هست. اتفاقاً هیچ نکته ناگفته‌ای در مورد این شخصیت وجود ندارد. ما می دانیم که او یک برادر علیل داشته که او را کشته،  یک مادری داشته و بعد یک زنی وارد زندگی‌اش شده و نارویی به‌ش زده و بعد هم او به فرانسه آمده و حالا بعد از مصرف قرص به نقطه‌ای رسیده که من می گویم این نقطه شروع کار هست.

با این درک که من می‌دانم قصه چیست، اما نویسنده ساخت و سازی برای کارش در نظر گرفته و مشکلی در این میان وجود دارد که من در این سفر سهیم نشدم. همه‌چیز هم روایت می‌شود، یعنی ساخته نمی‌شود. اما چرا نویسنده این کار را می‌کند؟ قرار است چه جهان تازه‌ای با این شگرد ساخته شود؟

<strong>یک رمان تلف‌شده</strong>

من یاد دو کار مدرن ادبیات خودمان افتادم؛ بوف کور را در نظر بگیرید! که راوی مصائبش را برای سایه‌اش می‌نویسد. در اینجا هم نویسنده در واگویه‌هایش می‌گوید من ذهن دیگری را بلند بلند می گویم. یا رمان «سنگ صبور» را به یاد بیاورید که راوی برای عنکبوتی که روی سقف است، کار را تعریف می‌کند تا ما از این واگویه‌ها به یک داستان پی ببریم. در این کار هم این اتفاق می‌افتد، منتها آیا این داستان از این مرتبه عبور می‌کند و به آن نقطه‌ی پست مدرن می‌رسد که بخواهیم در موردش صحبت کنیم یا نه؟!

یا این که این حرکت هم از آن حرکت‌های قبلی رو‌به جلوتر نیست و می‌شود همین مولفه‌های پست‌مدرنیستی را برای یک رمان دیگر هم در نظر بگیریم.
 
من فکر می کنم رمان نوش‌آذر، یک رمان تلف شده است. رمانی که می‌توانست خوب باشد اما در نقطه‌ای متوقف شده است. در جهان اسطوره‌ای که می‌سازد و نام برادرها را یوسف و یونس می‌گذارد و... این نگاه به نظر من در کار، در نیامده است.

<strong>بحث بر سر چگونه گفتن است</strong>

 از سوی دیگر آقای نوش‌آذر از نویسندگان مهاجر ما هستند و این کار را می‌توان در جرگه ادبیات مهاجرت هم بررسی کرد. فکر می‌کنم تم مشترک کارهای ادبیات مهاجرت، جست و جوی هویت است. اما از کار پیدا‌ست که نویسنده اشراف کاملی به فضای خارج دارد و از همان ابتدا با اطلاعاتی که می‌دهد، این اشرافش عیان می‌شود. منتها تصمیم گرفته که بنا به دلایلی این اطلاعات را به صورت تدریجی به مخاطب بدهد.

من فکر می‌کنم آن نهایت لذتی که من باید ببرم، یک جایی متوقف می‌شود. من فکر می‌کنم این بازی نیاز به تبحر بیشتری داشته تا این اتفاق نیفتد. اتفاقاً در کارهای شاخص نویسندگان ایرانی مهاجر، دغدغه مذهب هم دارند. این هویت، فقط به بازگشت به ایران محدود نمی‌شود. می‌توانم از رمان « اتفاق آن‌طور که نوشته می‌شود، می‌افتد» مثال بزنم.

البته در آنجا ما حضور شخصیت‌های اسطوره‌ای را در زمان حال بیشتر درک می کنیم. اما اینجا در حد اشاره می‌ماند. من می‌توانم بگویم که نویسنده نام شخصیتش را یوسف گذاشته و با ارجاعات خارج از متن، بگویم  که این یوسف نه تنها یوسف گم گشته نیست، بلکه برادرش را هم می‌کشد. یا یونس که در دل ماهی بوده و...کما این‌که نویسنده هم نگاهی به آن روایت‌ها داشته باشد.

نکته‌ی دیگری که من را به شدت در این کار آزار می‌داد، شعرهایی بود که راوی یکدفعه می‌خواند؛ در بیت‌هایی که انتخاب کرده‌ بود، تعمد نویسنده دیده می‌شد. یعنی بخش دانای کل راوی یک اطلاعاتی به ما می‌دهد که نباید و به همین دلیل من فکر می‌کنم وارد بازی‌ای شده‌ام که فقط یک مواردی گفته می‌شود و من با این‌ها همزاد‌ پنداری نمی‌کنم. این رمان متریال خوبی دارد، بحث من در چگونه گفتن است. این توضیح را هم بدهم که منظور از رمان تلف شده، رمانی‌است که قابلیت تبدیل شدن به یک شاهکار را دارد، ولی در جایی متوقف شده است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_642.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_642.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 31 Aug 2010 13:05:56 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نیمی از آسمان</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>نیکولاس کریستف و شریل وُودان، زن و شوهر روزنامه‌نگار معروف آمریکایی، که نزدیک به ٣٠ سال از زندگی حرفه‌ای خود را صرف تهیه، جمع‌آوری و افشای مشکلات و تراژدی‌های بشری کرده‌اند، در کتاب جدید خود «نیمی از آسمان» گزارش مفصل و دردناکی از زندگی زنان جهان ارائه داده‌اند. آنها در این کتاب اذعان کرده‌اند که قاچاق زنان و دختران، بزرگ‌ترین مشکل اخلاقی انسان معاصر است.</strong></small>

این زوج روزنامه‌نگار پس از دریافت جایزه‌ی پولیتزر به خاطر ارائه‌ی گزارش‌های مستقیم از شورش معروف «میدان تیانِمن» چین در سال 1989، به شهرت بین‌المللی دست یافتند. از آن پس، حضور آنها و داوری‌شان درباره‌ی بزرگ‌ترین حوادث و تراژدی‌های بشری در ٢٥ سال گذشته نظیر جنگ‌های داخلی در جهان سوم، کشتار دارفور، نسل‌کشی روُاندا و حمله و اشغال عراق توسط امریکایی‌ها، به یکی از اصلی‌ترین دیدگاه‌های ارائه‌شده در جهان تبدیل شد.

تهیه‌ی گزارش و زندگی در ١٥٠ کشور و تجربه‌ی ملموس فقر و تعصب موجود در سراسر جهان، دو روزنامه‌نگار زیرک و دنیا‌دیده را بر آن داشت تا در کنارِ رسیدن به نگاهی جهانی به معضلات بشر، شیوه‌ی روایت و موضوع روزنامه‌‌نگاری خود را نیز زیر سئوال ببرند.

نیکولاس کریستف و شریل وُودان در کمال ناباوری به این حقیقت پی بردند که همزمان با تهیه‌ی گزارش از شورش «میدان تیانِمن» که بیشترین توجه جهانی را معطوف خود کرد و برای‌شان جایزه‌ی پولیتزر را به ارمغان آورد، در همان سال ٣٩ هزار دختر بچه‌ی چینی به دلیل دختر بودن‌شان، از بی‌غذایی و یا محرومیت پزشکی جان‌شان را از دست دادند.

تأسف و شوک دو روزنامه‌نگار عمیق‌تر می‌شود وقتی که پی‌ می‌برند با همه‌ی محدودیت‌ها آنها قادر به تهیه‌ی گزارش از مرگ ٨٠٠ معترض چینی در تظاهرات میدان تیانِمن هستند ولی نمی‌توانند از مرگ روزانه‌ی ٨٠٠ دختر بچه‌ی چینی گزارش تهیه‌ کنند.

از دید این دو نویسنده، روزنامه‌نگار بودن و تلاش برای پوشش اخبار داغ روزانه و توجه و تأکید رسانه‌ها بر تدارک مطالب و گزارش‌های مربوط به بحران‌های هر روزه در جهان، به چرخه‌ی بزرگی از اطلاعات گذرا تبدیل‌می‌شود که بیشتر به درد «سفیدپوستان طبقه‌ی متوسط» می‌خورد. به عقیده‌ی آنها تاثیر حیاتی و انرژی مثبتِ ناشی از اطلاعات فوق، فقط منجر به واکنش‌های کوتاه‌مدت می‌شود که توانایی ریشه‌کن‌ کردن و حتی جلوگیری از تکرار مجدد فجایع بشری را نیز ندارد.

نیکولاس کریستف و شریل وُودان بعد از گرفتن دومین جایزه‌ی پولیتزر و با وجود ادامه‌ی همکاری با رسانه‌‌های«روزانه»‌ی جهانی، از طریق نوشتن این کتاب که حاصل ماندگارتری از گزارش‌ها و تحقیقات آنهاست، سعی می‌کنند تجربیات بسیار عمیق خود را به همراه راه‌‌حل‌هایی شخصی مدون سازند.

[[photow01]]

ماجرای کتاب «نیمی از آسمان» به ضرب‌المثلی چینی اشاره دارد که می‌گوید نیمی از آسمان را زنان اداره می‌کنند. زوج نویسنده در کتاب خود از خرید دو دختر روسپی و آزادسازی آنها از بند فاحشه‌خانه‌ایی در کامبوج می‌گویند و از این طریق به گونه‌ای عاطفی خوانندگان خود را وارد دنیای بسیار مخوفی می‌کنند که با شیوه‌ای بسیار مستند ولی صمیمی، صفحه به صفحه در کتاب خود افشا می‌کنند.

یکی از پیام‌های اصلی کتاب «نیمی از آسمان» این است که بی‌تردید به برده کشیدن افریقایی‌ها در قرن‌های ١٧ تا ١٩ میلادی و نسل ‌ُکشی یهودیان در قرن بیستم، لکه‌ی ننگی در تاریخ انسان معاصر بوده است، اما از دید این زوج روزنامه‌نگار، بهره‌برداری و خرید و فروش دختران، رسم تجاوز به زنان در جنگ‌های قومی و ملیتی در نیم‌قرن اخیر و زن‌کُشی‌های ناشی از تعصب و غیرت مردانه، وحشتناک‌ترین و اساسی‌ترین فاجعه‌ی اخلاقی دنیای معاصر است.

خانم شریل وُودان می‌گوید آمار زنان و دختران گمشده‌ در جهان به ٦٠ تا ١٠٠ میلیون نفر می‌رسد که به دلایل مختلف از سرنوشت‌شان اطلاعاتی در دست نیست. در بخشی از اطلاعات گرد‌آوری شده در کتاب «‌نیمی از آسمان»، به این واقعیت وحشتناک اشاره می‌شود که هر روز به تعداد مسافران 5 هواپیمای بزرگ، زمین شاهد مرگ زنانی است که در حین وضع حمل جان‌شان را از دست می‌دهند.

جنایتکارانه‌تر از آن، این است که در هر ١٠ ثانیه یک دختربچه بدون تمایل شخصی به زمین زده می‌شود و با به هوا کردن پاهایش و در اکثر موارد بدون داروی بیهوشی و یا مسکن، به زور ختنه می‌شود. باز هم دهشتناک‌تر آمار خرید و فروش روسپیان نوجوان است که به مرز ٢ میلیون دختر و زن در سراسر جهان رسیده است.
زوج نویسنده دست به تهیه‌ی کتاب نزده‌اند که فقط برای لحظاتی دل خوانندگان‌شان را به رحم بیاورند. آنها ضمن مراجعه به آخرین تحقیقات روانشناسی در مورد فعالیت‌های داوطلبانه و خیرخواهانه، امیدوار هستند بتوانند از طریق شیوه‌ی روایت خود، همکاران و هم‌رزمانی پیدا کنند که به شیوه‌های جدی ولی شخصی، برای کم کردن درد و محرومیت زنان جهان به آنها بپیوندند.

آنها همراه با ارائه‌ی آمارهای دقیق، به زندگی زنان و دخترانی جنگجو و شجاع نیز اشاره می‌کنند تا بتوانند از طریق این نمونه‌های واقعی، زندگی زنان را در معرض قضاوت خوانندگان خود بگذارند. آنها از «مختار مایی» می‌گویند که در روستایی در جنوب پنجاب مورد تجاوز اعضای قبیله‌ایی قرار می‌گیرد که نسبت به خانواده‌ی او قدرت و حرمت بیشتری دارند.

[[photow02]]

تجاوز یک گروه، برای دختران منطقه راهی جز خودکشی نمی‌گذارد ولی این زن جوان و جنگجو تسلیم سنت نمی‌شود و شکایت خود را به اداره‌ی پلیس می‌برد و بابت جنایتی که در حقش شده، بیش از ٨ هزار دلار خسارت می‌گیرد و با آن پول در روستایش یک مدرسه می‌سازد.

زوج خبرنگار که مهم‌ترین جوائز روزنامه‌نگاری جهان را به خود اختصاص داده‌اند، توانستند از طریق شهرت و سلامت دید‌گاه‌‌های خود در افشای جنایات گسترده علیه زنان جهان کوشا باشند. کتاب آنها با استقبال وسیع رو به‌رو شده است و جمعیت‌های خودساخته‌ی بسیاری نیز بر اساس دستورالعمل‌های کتاب برای پایه‌گذاری گروه‌های نیکوکار در سراسر جهان شکل گرفته است.

<strong><small>منابع:</strong></small>

<small>١.<a href="http://www.randomhouse.com/catalog/display.pperl/9780307267146.html">این‏جا</a>

۲. <a href="http://www.huffingtonpost.com/bill-gates-senior/huffpost-review-ihalf-the_b_286227.html">این‏جا</a>

<p dir="ltr">3. Ed Pilkington, Half the Sky: how the trafficking of women today is on a par with genocide</p>

<p dir="ltr">4. The Guardian, Thursday 19 August 2010</p>

٥. <a href="http://kristof.blogs.nytimes.com/">این‏جا</a>

٦. <a href="http://www.halftheskymovement.org/">این‏جا</a></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_641.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_641.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Aug 2010 13:05:58 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دستوری برای دیگر خواندن</title>
                  <description><![CDATA[شاید بهتر باشد از ابتدا کار را یکسره کنیم و به مجله‌ای که تنها دو شماره‌اش منتشر شده بگوییم گاه‌نامه. گاه‌نامه‌ی «دستور» بر خلاف فرم و محتوای رایج نشریات انتقادیِ ادبی - که بیشتر ویترین‌هایی هستند برای ارائه‌ی آثار رسیده و "مطالب ارائه‌شده در آن‌ها، صرفاً آرای نویسندگان آن مطالب است - از کشکول‌وار‌گی می‌گریزد. شاهد این ادعا، سرمقاله‌ی شماره‌ی اول است که استراتژی دستور را «نه جمع‌آوری شعر و قصه و مقاله و ارائه‌ی آنها به مثابه‌ی یک کشکول ادبی، بلکه تولید یک پایگان انتقادی با اهدافی مشخص» می‌داند. تحريريه‌ی دستور می‌خواهد كنش انتقادی جمعی را در نقد ادبی پیش ببرد. می‌خواهد در كنار متن رسمی ادبیات امروز فارسی، كه آن‌قدرها هم حائز اهمیت نیست، به حاشیه‌نشین‌های ادبیات این مملكت سر بزند و آثاری را به نقد بكشد كه نه الزاماً در بین جایزه‌بگیرها هستند و نه در خیل پرفروش‌ها و نه در جماعتی که از رابطه‌ها تغزیه می‌کنند.

دستور قرار است واكنشی باشد به ادبیات موجود. ادبیات اخته‌ای كه در آن اهمیتِ جنسیت مؤلف از آنچه می‌نویسد افزون است. ادبیاتی كه در آن یكی می‌نویسد و دیگری نقد که نمی‌كند، یادداشتی می‌نویسد در باب چگونگی آشنا شدن با مؤلف در مهمانی فلان خانم نویسنده یا در جشن تولد فلان آقای نویسنده كه سال‌هاست به مرگ روزمره دچار است.

[[photow01]]

دستور نه در پی یک «کنش فرهنگی» شکل گرفته ‌است و نه نانی برای قرض ‌دادن به اهالی ادبیات دارد؛ نه به «فروتنی مزورانه»ی متداول موقعیت‌های مشابه ادبی تن می‌دهد و نه «برای دل خودش» تولید می‌شود. دستور منتشر می‌شود تا «زخمی عمیق بر صورت ادبیات» بزند.

اگر به <a href="http://www.dastoor.org">وبسایت مجله</a> سر زده‌ باشید یا نسخه‌‌های چاپی محدودش را دیده و خوانده ‌باشید به جمله‌هایی از این دست برخورده‌اید؛ حرف‌هایی که شورای سردبیری این مجله‌ی «ادبی- انتقادی» در سرمقاله‌ها‌ی دو شماره‌ی منتشرشده‌ی مجله برای تبیین چرایی «دستور» و استراتژی نوشتارش گنجانده‌ است.

دستور هر شماره یک پرونده‌ی شعر دارد و یک پرونده‌ی قصه. و «پرونده‌ یا پرونده‌های ویژه» که در آنها موضوعاتی به نقد کشیده می‌شود که در آن موقعیت به‌خصوص (زمان انتشار مجله) از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. در هر پرونده، صفحه‌ای برای شاعر یا قصه‌نویسی که آثارش به نقد کشیده می‌شوند وجود دارد با عنوان ثابت «چرا من چنین می‌نویسم». در این صفحه از نویسنده یا شاعر خواسته می‌شود بگوید «چرا چنین می‌نویسد» و نه «چرا می‌نویسد؟» و چنانكه نویسنده یا شاعر از نوشتن درباره‌ی خود سر باز زند، صفحه‌اش سفید می‌ماند.

دستور خود را یک کنش اجتماعی می‌داند و نه نقد اخته‌ی ادبی و در شماره‌ی اول با پرونده‌ی ویژه‌ی «شعر و ندا آقاسلطان» به این ادعا وفادار می‌ماند. دستور باور دارد پرونده‌ی «شعر و ندا آقاسلطان بر اساس خلأ وحشتناکی طراحی شده‌است که ادبیات امروز فارسی را دچار یک خموده‌گی عجیب و غریب کرده‌است». 

از سوی دیگر با این‌كه شورای سردبیری دستور در سرمقاله‌ی شماره‌ی اول وعده می‌دهد که «دستور جدیتی پارودیک در مقابل جدیت رسمی حاضر به نمایش می‌گذارد و به شکل ویژه‌ای ناظر به ادبیاتی خواهد بود که حاصل دست‌هایی بسته‌است...» یا «دستور فضایی است برای به میان آوردن اقلیت، اقلیت به معنای ادبیات محدودشده، گم‌شده، ندیده‌شده و به عمد فراموش‌شده. ادبیاتی که در بطن شهر زندگی می‌کند و حامل هذیان، عصبانیت و روزمرگی و هرچه که در زیست-محیط هزاررنگ شهر می‌گذرد است.» اما به زودی و در شماره دوم، پرونده‌ی قصه‌ را به « ا‌بوتراب خسروی» اختصاص می‌دهد که نه‌ حاشیه‌نشین ادبیات است و نه در قیاس با بسیار مؤلفان دیگر، آن‌چنان پرمایه که دستور را متوجه خود کند.

دستور به عنوان نمود عینی گرایش به نگاه انتقادی و در پی آن استقبال از چندصدایی، تحریریه‌ی شلوغی دارد كه شاید بتوان گفت می‌تواند جایی باشد برای صداهایی که باید بالاخره روزی به گوش کسی برسند. این را می‌توان در نگاه‌های متفاوت به شعر عباس حبیبی یا پرونده‌ی كتاب «ظل‌الله» دید. اما از دیگر سو، اطمینان گردانندگان دستور به این پشتوانه، شاید آنها را در تأمین مقاله‌های دستور بی‌نیاز یا غافل از دیگر منتقدان ‌كند. البته از نظر نباید دور داشت كه دستور برای رد این تردید، از خوانندگانش خواسته‌ است مطالب خود را به ایمیل مجله ارسال كنند. 

تحریریه‌ی دستور راه دیگری برای گریز از دیکتاتوری انتقادی در پیش گرفته است. علاوه بر ماهیت چندصدایی مجله که به مدد تشکیل شورای سردبیری ممکن شده‌است بخش «نقدِ نقد» در آن گنجانده‌شده تا فضایی باشد برای نمود و بروز تکثر آرایی که مدنظر گردانندگان آن است؛ به این معنا که نقدهایی که بر نقدهای منتشرشده در دستور یا دیگر رسانه‌های ادبی صورت می‌گیرد هم جایی در دستور برای خود دارند. به این امید که راهی باشد برای دوری از صرفاً نقد شعر و قصه و نزدیک‌شدن به فضایی برای ارائه‌ی یک مطلب انتقادی تک و خارج از پروژه‌های تعریف‌شده‌ی دستور. و از سوی دیگر، در همین راستا مجله هیچگاه پرونده‌ی مختومه‌ای نخواهد داشت تا فرصتی باشد برای حرف‌های نگفته و یا دیرگفته. 

شورای سردبیری مجله معتقد است دستور آمده تا ادبیاتِ به معنای واقعی جدی را از لابه‌لای انبوه‌نویسی مد روز بیرون بكشد و در این راه تنها به شناساندن آثار جدی و حائز اهمیتِ روز به مخاطبان بسنده نمی‌كند. دستور حتی سراغ كتاب‌ها یا نویسنده‌هایی می‌رود كه زمان فراموش‌شان كرده‌است و یا شاید حتی در زمان خود نیز نادیده مانده‌اند. نمونه‌هایی از این دست در شماره‌های اول محقق شده‌است؛ پرونده‌ی «ظل‌الله» رضا براهنی و «سنگی بر گوری» جلال آل‌احمد از این نوع‌اند.

در ادامه‌ی تلاش‌های دستور برای بیرون‌زدن از حال‌و‌هوای رخوت‌آلود ادبیات امروز، بخش ترجمه به مجله افزوده‌ شده ‌است تا حفره‌های تاریك كمبودها را پر كند و در اولین اقدام پرونده‌ی وی‍‍ژه‌ی شعر زبان در دستور جای گرفته‌ است تا بعد از گذشت‌ سال‌ها كه شعر زبان تنها يك ژانر شعری ناشناخته و دهان‌پركن بود و نه يك مفهوم درك‌شده، اين جای خالی دست‌كم دردناك‌تر حس شود. و یا به تعبیر یکی از اعضای شورای سردبیری، ترجمه‌ی شعرهای زبان «برای پوشاندن یک حفره که همانا توانایی خواندن متن‌هایی از و درباره‌ی شعر زبان به زبان فارسی طراحی و پیاده شده ‌است.»

اينكه دستور به آنچه كه می‌خواهد و می‌گويد وفادار می‌ماند يا نه؛ اينكه لحن حماسی سرمقاله‌های دستور به ماهيت آن‌هم رسوخ می‌كند يا نه؛ اينكه گردانندگان دستور بتوانند در برابر دشوار‌ی‌های انتشار يك نشريه‌ی اين‌چنينی با هزينه‌ی شخصی دوام بياورند يا نه، و خيلی پرسش‌های ديگر، نیاز به گذشت زمان دارد. اما گويا همين حالا هم گردانندگان دستور با مشكلاتی دست ‌به گريبان هستند؛ چرا كه از زمان انتشار دستور دوم مدت زيادی می‌گذرد و خبری از دستور سوم نيست. 

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_640.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_640.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 11:24:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شوک فرهنگی در وطن</title>
                  <description><![CDATA[طاهر بن جلون، نویسنده‌ی مراکشی- فرانسوی در تازه‌ترین رمانش که «بازگشت» نام دارد، زندگی یک مراکشی سالخورده را روایت می‌کند که بعد از ۴۰ سال اقامت در فرانسه به وطنش بر می‌گردد و زندگی‌اش بین دو فرهنگ از هم گسسته است. 

[[photow01]]

<strong>محمد، قهرمان رمان جدید شما، خود را در مراکش باز نمی‌یابد. چطور چنین می‌شود؟ آیا وطنش خیلی عوض شده است؟</strong>

نه، مراکش عوض نشده. اما چه بسا قهرمان داستان من بیشتر تکامل پیدا نکرده. محمد در بازگشت با حقیقتی روبرو می‌شود که اصلاً انتظارش را ندارد. در عین حال مراکش همیشه وطن او بوده، و او در این مورد حتی یک ثانیه هم تردید نکرده است. او هیچ‌وقت دوست نداشته در فرانسه زندگی تازه‌ای بیابد. می‌خواسته در فرانسه کار کند و پول در بیاورد و خانواده‌اش را تأمین کند و بعد به وطنش برگردد، همین.

اما مانند بسیاری از هم‌نسلان خودش - همان نسلی که در دهه‌ی ۱۹۶۰ به فرانسه می‌آید - از زندگی در آنجا خواب و خیال‌های زیادی برای خودش می‌بیند. قصد دارد یک خانه‌ی بزرگ و جادار بسازد، تا بچه‌هایش بیایند پیشش زندگی کنند. این حس روستایی نشان می‌دهد که او اصلاً متوجه نشده در این مدت در فرانسه چه روی داده است. به همین دلیل دچار پریشانی می‌شود و شاید بتوان گفت این آغاز جنون اوست.

<strong>شما در عین حال محمد را یک انسان خیلی دوست داشتنی، آرام و خویشتن‌دار تصویر می‌کنید.</strong>

درست است. او متعصب افراطی نیست، جهادگر هم نیست. او چیزی از آنچه امروز درباره‌ی اسلام در دنیا روی می‌دهد، سر در نمی‌آورد. مردانی مانند او آدم‌های خیلی ساده‌ای هستند. آنها همیشه یک اسلام بسیار صلح‌آمیز را دوست می‌داشته اند. اما او روزی پی می‌برد که یک ایدئولوژی سلطه‌گر وجود دارد که از دور دست‌ها می‌آید: از عراق، یمن، پاکستان. این ایدئولوژی سلطه‌گر آموزه‌هایی دارد که کاملاً با رفتار و جهان‌بینی مراکشی‌های سالخورده فرق دارد.

[[photow02]]

مایه‌ی تاسف است که امروزه اسلام از سوی جاهلان تحریف می‌شود - از سوی آدم‌های بسیار خطرناکی که برای تمام دنیا خطرناک‌اند. آنها نخست اسلام و مسلمانان را تهدید می‌کنند و بعد دنیای غرب را. این متعصبان افراطی از مسلمان بیشتر می‌کشند تا از شهروندان غربی.

<strong>همزمان قهرمان داستان شما عقاید پوچ و غلطی هم دارد. مثلاً او مطلقاً مخالف است که دخترش با یک مرد مسیحی ازدواج کند.</strong>

این هم تجربه‌ای است، تجربه‌ای که آدم‌های این نسل غالباً از سر گذارنده‌اند. برای آنها سخت است که تصور کنند آزادی تک تک انسان‌ها در مورد فرزندان‌شان هم صدق می‌کند. آنها معتقدند که بچه‌هایشان مثل اشیاء به آنها تعلق دارند .به همین دلیل است که به بچه‌هایشان می‌گویند: ساکت باش و کاری را که می‌گویم انجام بده. چون من پدر تو هستم. 

از این گذشته، طبق یک قانون اسلامی زن‌های مسلمان حق ندارند با مردان غیر مسلمان ازدواج کنند. چرا؟ اسلام این‌طور استدلال می‌کند که یک مرد مسلمان می‌تواند بدون هیچ مشکلی با یک زن غیر مسلمان ازدواج کند، زیرا مرد جنس قوی‌تر، توانمندتر و دارای سلطه محسوب می‌شود. حالا با رعایت این قانون، چنانچه یک زن مسلمان با مرد غیر مسلمان ازدواج کند، معنی‌اش این است که بچه‌های این زن و شوهر از لحاظ دینی باید تابع پدر باشند. 

به نظر من این برداشت قدیمی شده است. یعنی من فکر می‌کنم بچه‌ها به مادرشان خیلی نزدیک‌ترند - این همه جا صادق است، در جوامع آفریقایی یا عربی یا هر جای دیگری. مادر بر بچه‌ها نفوذ بیشتری دارد تا پدر.

[[photow03]]

در مورد همه‌ی این مسائل می‌توان حرف زد. ولی این مرد مراکشی نمی‌خواهد حرف بزند. او از اینکه دخترش احتمالاً با یک مرد غیر مسلمان ازدواج کند، شوکه می‌شود.

<strong>بنابر این قهرمان شما بین دو فرهنگ، قرار می‌گیرد و خود را به هیچ‌کدام متعلق نمی‌داند.</strong>

درست است. چون فرانسوی‌ها علاقه‌ی چندانی به مهاجران مراکشی دهه‌ی ۱۹۶۰ ندارند. آنها بیشتر به فرزندان این مهاجران توجه دارند. این فرزندان ملیت فرانسوی دارند، ولی خارجی محسوب می‌شوند. مایه‌ی شگفتی هم نیست که فرانسوی‌ها به قهرمان این داستان اعتماد ندارند، چون او خودش را خارجی می‌داند، و می‌داند که فرانسوی‌ها او را نمی‌شناسند. 

البته موقعیت او در جامعه کاملاً روشن است. بچه‌های او برای یافتن جایی در جامعه مشکلات خیلی بیشتری دارند. در مورد فرزندان مهاجرانی که در فرانسه به دنیا می‌آیند، از ادغام در جامعه حرف نمی‌زنند، بلکه از "حمایت" ، از "پذیرش"، از "قبول کردن" سخن می‌گویند. ادغام خارجیان در جامعه همان کاری است که فرانسوی‌ها تا کنون نکرده‌اند.

<strong>شما چندی پیش بر کتاب "نامه‌هایی به یک مراکشی جوان" که عبدالله طیا  منتشر کرده، مقدمه‌ای نوشتید. مؤلفان مراکشی این کتاب از جامعه، جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، انتقاد می‌کنند. طیا خودش مدتی پیش علناً خود را همجنس‌گرا دانست. این مسئله در مراکش هیاهویی به راه انداخت. به نظر می آید که خیلی چیزها به جنبش در آمده و دارد تغییر می‌کند.</strong>

مراکش بیش از ۵۰ سال است که کشور مستقلی شده است. این کشور خود را مدرنیزه و دمکراتیزه کرده است. اما مدرن شدن هنوز برای این کشور سنگین است، زیرا فرد به عنوان فرد دارای فردیت هنوز پذیرفته نمی‌شود. حقوق زنان به رسمیت شناخته شده، اما هنوز وضع اعمال این حقوق کاملاً رضایت‌بخش نیست. هنوز کار لازم دارد.

[[photow04]]

هم‌زمان، جریان‌های محافظه‌کار و بعضاً مرتجع اسلامی در کشور راه می‌افتد. وابستگان این جریان‌ها حتماً نباید متعصب افراطی باشند. اما آنها اسلام‌گرا هستند. آنها خواهان فرهنگی صرفاً مبتنی بر فرهنگ عربی هستند، خواستار احترام گذاشتن به شریعت اسلامی و غیره هستند. اما آنان خود را با واقعیت جامعه در تناقض می‌بینند. 

زیرا کشور تا حدی سکولار شده است. این مطلب را کسی نمی‌گوید، اما واقعیت همین است. مردم با کمال میل جشن می‌گیرند، الکل می‌نوشند، و روابط جنسی هم به طرز عجیبی از قید سنن آزاد شده است. ولی آشکارا از این موضوعات حرف زده نمی‌شود.

<strong>یعنی باقیمانده‌ی فرهنگ شرم هنوز هست.</strong>

بله. قبل از هر چیز در مورد همجنس‌گرایی. در مراکش با همجنس‌گرایی جور دیگری رفتار می‌شود تا در فرانسه. آنجا در تلویزیون همجنس‌گرایان آشکارا همجنس‌گرایی‌شان را اعلام می‌کنند. در مراکش هنوز بر یک جور شرم و حیا پا فشاری می‌شود، کسی آشکارا در تلویزیون از نوع روابط جنسی خود - با غیر همجنس یا همجنس - چیزی نمی‌گوید. با این حال، امروز همجنس‌گرایان مراکش مانند عبدالله طیا از همجنس‌گرایی خود حرف می‌زنند. یعنی اینکه مراکش تغییر کرده است - و این تغییر بر خلاف خیلی از کشورهای عربی صورت گرفته، که راکد مانده یاعقب رفته‌اند.

<strong>پاره‌ای تحولات نه فقط در مراکش، بلکه در جهان اسلام شما را نگران می‌کند.</strong>

بله، اما نه فقط مرا. جهان اسلام امروز خیلی نگران متعصبان افراطی در سرزمین‌های خودی است. تروریسم را در بسیاری از کشورها می‌شود دید: در الجزایر، مصر، یمن، عراق، پاکستان، افغانستان.

این تروریسم البته خود را به اسلام مرتبط می‌داند. اما نیروی خود را عملاً مرهون نفوذ چیزهای دیگر است: اشغال عراق توسط آمریکایی‌ها، اشغال افغانستان توسط روس‌ها. به این ترتیب، خیلی از جریان‌ها به هم می‌پیوندند. اما در غرب به این جنبه‌ها توجه نمی‌شود، بنابر‌این ما همچنان زیر سلطه‌ی پیشداوری‌ها زندگی می‌کنیم.

تا هنگامی هم که مسئله‌ی فلسطین راه حال قطعی پیدا نکند، مجبوریم با این سوء‌تفاهم‌ها سر کنیم: اسلام، فقدان دمکراسی، تروریسم – همه‌ی این‌ها به یک جور سردرگمی منجر می‌شود که برای کشورهای عربی و اسلامی هیچ سودی نخواهد داشت.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_639.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_639.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Aug 2010 16:52:50 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>میراث ادبی محمد شکری</title>
                  <description><![CDATA[<strong>زمان خطا</strong>

کتاب‌های محمد شکری[1] از قلمرو آثار کلاسیک‌ ادبیات مدرن می‌آیند. این نویسنده‌ی مراکشی می‌بایست در این ماه ۷۵ ساله می‌شد. البته به این مناسبت دلیل چندانی برای جشن گرفتن نیست: کتاب‌هایش دیگر در سراسر دنیا به زحمت یافت می‌شوند. دولت مراکش در پاسداری از میراث این معروف‌ترین نویسنده‌ی کشور غفلت کرد.

[[photow01]]

محمد شکری می‌بایست تاریخ تولدش را که ۱۵ جولای ۱۹۳۵ است، تازه از نو "بازسازی" می‌کرد. "من اهل روستایی در دامنه‌ی جبال ریف[2] هستم که آن وقت‌ها در آن دفتر ثبت تولد وجود نداشت". این نکته را شکری در مقابل روزنامه‌نگاران حیرت‌زده، که غالباً غربی بودند، گفت و ادامه داد "تولد، آن‌طور که در اروپا معمول است، نزد ما جشن گرفته نمی‌شد". به همین دلیل ممکن است در مورد سن و سالش چند سالی اشتباه شده باشد. شکری چشمکی می‌زند و می‌گوید "چه بسا من چند سالی جوان‌تر یا پیرتر از آنچه هستم باشم".

مصاحبه‌های این نویسنده‌ی مراکشی در رستوران ریتس[3] در شهر طَنجه[4] انجام می‌شد. در دو سال آخر عمرش همیشه قبل از ظهر پشت همان میز کنار در ورودی می‌نشست و ودکا و بستنی سفارش می‌داد. البته این رستوران قدیمی دیگر حال و هوای اولیه‌ی خود را نداشت. قدری درب و داغان به نظر می‌رسید، اما مانند خیلی از میخانه‌ها و رستوران‌های این شهر ساحلی فقیرانه نبود. 

در رستوران ریتس محمد شکری با دوستان، روزنامه‌نگاران و همکاران نویسنده‌اش دیدار می‌کرد. توریست‌هایی هم که می‌خواستند مشهورترین نویسنده‌ی مراکشی را ببیند، او را در همین رستوران پیدا می‌کردند. نویسنده‌‌ای که توریست‌ها کتاب‌هایش، بخصوص "نان خالی"[5] و "زمان خطا"[6] را در ساک‌شان داشتند، تازه در سن ۲۰ سالگی خواندن و نوشتن آموخته بود و با نوشتن دو رمان در شرح حال خود، به نویسنده‌ای بین‌المللی تبدیل شده بود. 

در همین رستوران بود که شکری از بیماری برونشیت سخت می‌نالید، و با اینکه مدام دارو مصرف می‌کرد، از شدت ناراحتی‌اش کاسته نمی‌شد. با یک شال‌گردن کلفت، سیگاری در یک دست و لیوان ودکایی در دست دیگر پشت میز می‌نشست. نه ماه بعد، در نوامبر سال ۲۰۰۳ بعد از چند بار شیمی‌درمانی، در سن ۶۸ سالگی در اثر سرطان ریه در یک بیمارستان نظامی در شهر رباط از دنیا رفت.

<strong>آتئیستی که از کسی ترس نداشت، اما انتشاراتی خودش را داشت</strong> 

"مرگ او ضایعه‌ای عظیم برای ادبیات مراکش است". این عبارتی از پیام تسلیتی است که ملک محمد ششم خود شخصاً نگاشته بود. دولت او هزینه‌های درمانی نویسنده را تقبل کرده بود. تقبل این هزینه‌ها از سوی دولت چیزی بود که شکری قبلاً خوابش را هم نمی‌دید.

[[photow02]]

کتاب‌های شکری ۲۰ سال تمام در فهرست کتاب‌های ممنوعه‌ی مراکش بود. تازه سال ۱۹۹۹، با به تخت نشستن ملک محمد ششم، که سیاستی لیبرال‌تر از پدر دیکتاتورش ملک حسن در پیش گرفت، از شکری اعاده‌ی حیثیت شد. طبق این سیاست، "اسلامیزه کردن" عمومی کشورهای عربی، که جامعه‌ی مراکشی را هم شامل می‌شد، نباید سبب شود که رابطه با هنرمندان منتقد به دین همچنان تیره بماند.

شکری در لیست سیاه بنیادگرایان اسلامی قرار داشت، زیرا به نظر آنها او در کتاب‌هایش خیلی صریح از مناسبات جنسی نوشته بود و نهاد "خانواده" را زیر سؤال برده بود. ولی نویسنده‌ی آتئیست که در اعتقاداتش راسخ بود بیمی به خود راه نداد: گفت "دلیلی ندارد که بترسم. اگر بخواهند مرا بکشند، همین حالا هم می‌توانند".

او کتاب‌هایش را در انتشاراتی خودش چاپ کرد، و حقیقتاً در هر روزنامه‌فروشی‌ای در گوشه و کنار شهر می‌شد کتاب‌هایش را به قیمت ارزان خرید. امروزه در شهر طنجه هر فارغ‌التحصیل دبیرستانی یا کتاب "نان خالی" را خوانده یا اینکه دست‌کم می‌داند شکری کیست. 

<strong>جایگاهی برای ادبیات حتی در سال‌های بعد از مرگ</strong>

در شب قبل از مرگ شکری، دوستان در اتاقش جمع بودند. او شوخی می‌کرد، و خیلی امیدوار بود. به نوبه‌ی خود معتقد بود که مهم‌ترین کارش را سر و سامان داده: یعنی بعد از مرگش جایگاهی برای ادبیات ایجاد کرده است.
او یک سند محضری پیش خودش داشت که مطابق آن بنا به وصیت خودش تمام میراثش به یک بنیاد سپرده می‌شد. بنیادی که قرار بود به دست پنج رئیس اداره شود: وزیر فرهنگ سابق محمد اشعری، سخنگوی پادشاه حسن اورد، هر دو رئیس سابق کانون نویسندگان، یعنی حسن نشمی و محمد برادا، همچنین عبدالحمید عکار[7] ، استاد دانشگاه و رئیس بعدی کانون نویسندگان.

به گفته‌ی روبرتو د هلندا[8] ، نماینده‌ی امور ادبی شکری، "این سند محضری بعد از مرگ نویسنده گم و گور شد"، "من با محمد اشعری و حسن نشمی تماس گرفتم، اما هیچ پاسخی از این دو دریافت نکردم". 

<strong>راه حال مراکشی</strong> 

د هلندا، نماینده‌ی ادبی نویسنده، وقتی که شکری هنوز در قید حیات بود، این موضوع را مطرح کرده بود که تکلیف آثار شکری بعد از مرگ چه می‌شود. "باید تصمیم گرفته می‌شد که آیا این آثار به یک دانشگاه اروپایی یا آمریکایی یا به یک نهاد مراکشی سپرده شوند".

[[photow03]]

محمد شکری راه‌حل مراکشی را انتخاب کرد، چون از یک طرف می‌ترسید که اگر حقوق آثارش را به خارج بدهد، دولت شاید هزینه‌ی سنگین درمان سرطان او را متقبل نشود، از طرف دیگر به نظر شرم‌آور می‌آمد که حقوق آثار او درست به کشوری داده شود که مراکش را در گذشته مستعمره‌ی خود کرده و تحت ستم قرار داده بود.

روبرتو د هلندا که بعد از سال‌ها همکاری، از یک نماینده‌ی خشک و خالی به یکی از دوستان نویسنده تبدیل شده، نتیجه می‌گیرد که "اینک بعد از این تجربیات می‌توان گفت که چه بسا خارجی‌ها خیلی بهتر از خود مراکشی‌ها با آثار او تا می‌کردند".

<strong>دعوا برسر حق میراث، مانع تأسیس بنیاد شکوری می‌شود</strong>

به‌راستی در طرف مراکشی، رفتار پنج رئیس بنیاد شکری، بنیادی که بعد از مرگش ایجاد شد و به سرعت هم جمع شد، بسیار مشکوک است. واگذاری حقوق ادبی به بنیاد با قانون ارث در مراکش تناقض دارد. خانواده‌ی شکری، دو خواهر و یک برادر، ورثه‌ی رسمی هستند و نمی‌شود به سادگی آنها را نادیده گرفت.

"چرا این آقایان محترم از شکری پای اظهارنامه‌ای امضاء گرفتند که می‌دانستند هیچ اعتباری ندارد؟" این سؤالی است که روبرتو د هلندا امروز از خودش می‌پرسد. "یک وزیر سابق و یک سخنگوی پادشاه به خوبی می‌دانند جوانب حقوقی قضیه از چه قرار است". با این حال، مادام که شکری زنده بود این تصور را برای او ایجاد کردند که گویا همه‌ی امور راست و ریس شده است. د هلندا با عصبانیت اضافه می‌کند "من این مسئله را پایمال کردن وصیت یک انسان می‌نامم". 

درک این عصبانیت کار سختی نیست. پنج رئیس افتخاری بنیاد شکری بعد از مرگ او سر و کله‌شان پیدا نیست و تقریباً ناپدید شده‌اند. هیچ یک از آنها تلاش نکرد راه‌حلی پیدا کند، چه رسد به اینکه با ورثه‌ی شکری به یک توافق منطقی دست یابد. ورثه‌ی شکری طبیعتاً بر حقوق‌شان پا می‌فشارند، چون بالاخره پای کلی پول در میان است. 
به علت مجادلات خانوادگی بر سر تقسیم ارث، دست انتشاراتی‌هایی که بخواهند کتاب‌های شکری را دوباره ترجمه کنند یا بعد از انقضای مهلت قرارداد باز چاپ کنند، بسته است.

در این اوضاع و احوال، راندمان امور در هفتاد و پنجمین سالروز شکری نومیدکننده است: به جز دو سه عنوان کتاب در فرانسه، بریتانیا و مراکش، کتاب‌های شکری دیگر در هیچ کشوری پیدا نمی‌شود. 

دیگر خیلی دیر شده است که مراکش در موضوع دعوای شکری به یک راه‌حل مناسب برسد. صرف نظر از این مسئله، غیر قابل تصور است که امور مالی یک بنیاد، بنیادی که به‌نظر شکری باید از نویسندگان جوان و چه بسا سایر هنرمندان حمایت کند، صرفاً از میراث نویسنده‌ی درگذشته تأمین شود. تازه آن هم در کشوری که دست‌کم بیش از یک‌سوم جمعیتش خواندن و نوشتن نمی‌دانند.

<strong><small>پانوشت:</small></strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>1- Mohamed Choukri<br>2- Rif<br>3- Ritz<br>4. طَنجه (Tanger) شهری ساحلی در شمال مراکش است و سومین شهر مهم مراکش محسوب می شود.<br>5- "Das nackte Brot" <br>6- "Die Zeit der Fehler"<br>7- Mohammed Ashari, Hassan Aourid, Hassan Neshmi, Mohamed Berada, Abdelhamid Akkar<br>8- Roberto de Hollanda </small></p>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_638.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_638.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Aug 2010 19:12:54 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>لورکا، شاعر ساعت پنج عصر</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>فدریکو گارسیا لورکا، شاعر، نمایشنامه‌نویس و نوازنده‌ی اسپانیایی یکی از مهم‌ترین شاعران مدرنیست و سکولار جهان است. او با لوئیس بونوئل و سالوادور دالی دوستی و معاشرت داشت، مدتی در دانشگاه کلمبیا در نیویورک تدریس می‌کرد، اما زندگی روستایی را به زندگی در شهر بزرگی همچون نیویورک ترجیح می‌داد. به کوبا رفت و مدتی در میان دهقانان کوبا زندگی کرد.

لورکا به خاطر اشعار انتقادی‌اش و همچنین به دلیل هم‌جنس‌گرایی محاکمه شد و در نوزدهم اوت ۱۹۳۶، هم‌زمان با آغاز جنگ‌های داخلی اسپانیا به جوخه‌ی اعدام سپرده شد. در سپتامبر ۲۰۰۸ قاضی بالتازار گارسون دستور داد، در منطقه‌ای که شاعر را اعدام کرده بودند گور او را جست و جو کنند، اما هر چه گشتند، از گور شاعر بزرگ قرن و جنازه‌اش نشانی نیافتند. نوشته‌ی تارا نیازی را به مناسبت هفتاد و چهارمین سالگرد اعدام لورکا می‌خوانیم:</small></strong>

«دو مرد در ساحل رودخانه‌ای راه می‌روند. یکی از آن دو ثروتمند است دیگری فقیر. مرد ثروتمند می‌گوید:"آه! چه کشتی زیبایی روی آب است! نگاه کنید به این زنبق‌ها که ساحل را غرق گل کرده!» 

مرد فقیر زمزمه می‌کند: «من گرسنه‌ام و هیچ نمی‌بینم. من گرسنه ام! روزی که گرسنگی از جهان رخت بربندد بزرگترین انفجار روحی که بشریت بتواند فکرش را بکند به وقوع می‌پیوندد. محال است تصور بشود کرد که در روز وقوع انقلاب بزرگ چه شادی عظیمی روی خواهد داد.»

[[photow01]]

این داستانی است از فدریکو گارسیا لورکا. شاعری که رؤیای انقلابی جهانی داشت. شاعری که خود را شهروند جهان و برادر همه می‌دانست: «من برادر همه‌ام اما از موجودی که فقط چون وطنش را چشم و گوش بسته دوست می‌دارد و خودش را خدای افکار ناسیونالیستی تجریدی جا می‌زند، متنفرم. من اسپانیا را می‌ستایم و آن را تا مغز استخوان‌هایم حس می‌کنم اما در وهله‌ی نخست شهروند جهان و برادر همه‌ام...»

«فونسه کا»، شخصی که در تمام مراحل بازجویی و اعدام شاعر حضور داشت، شهادت می‌دهد که «بالدس»، سرگرد گارد سیویل اسپانیا و مأمور بازجویی لورکا در هنگام بازجویی زمانی که به داستان دو مرد ثروتمند و فقیر رسید، به شاعر گفت:«چند نفر را با این نوشته فریب داده‌ای؟ تا حالا چند تا از فقرا به کمک شما، به کمک نوشته‌های شما، یقین کرده‌اند که یک روز گرسنگی از این جهان رخت برمی‌بندد؛ در صورتی که خودتان بهتر می‌دانید که بی گفت و گو وضع فردا به مراتب از امروز بدتر خواهد بود؟ با این حرف‌ها چند نفر را تا حالا بدبخت کرده‌اید؟ برای خاطر انقلاب بزرگی که وعده‌اش را به آنها داده‌اید، تا حالا چند تاشان مرده‌اند یا خواهند مرد؟» 

لورکا به دلیل آنچه خیانت به سرزمین خود و فریب دادن مردم با وعده‌ی وقوع انقلابی بزرگ عنوان شد، محکوم شد که دیگر هرگز چیزی ننویسد. شاعر اما در اعتراض به این حکم گفت:«ترجیح می‌دهم بمیرم!» سرگرد با شنیدن این جمله گفته بود:« باشد، موافقم. بعدها دیگر کسی نمی‌تواند ادعا کند که من شخص سنگدلی بوده‌ام!» و حکم تیرباران فدریکو گارسیا لورکا را امضاء کرده بود. شاعر در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا در نیمه شب ۱۹ آگوست ۱۹۳۶ به دست فالانژها در تپه‌های شمال شرق گرانادا به فجیع‌ترین شکل ممکن تیرباران شد. جسد او هرگز به دست نیامد و گورش را هرگز نیافتند.

[[photow02]]

سرگرد بالدس پیش از امضاء حکم تیرباران لورکا خطاب به شاعر گفته بود:

«آنچه در وجود شما بیش از همه چیز مورد نفرت من است افکارتان نیست، نحوه‌ی تزریق زهرتان است که زیر سرپوش هنر انجامش می‌دهید (...) من آن کارگر بی‌سوادی را که پشت سنگرها مشت تکان می‌دهد به روشنفکری که خودش را در اتاقش زندانی می‌کند و کتاب تخم می‌گذارد، ترجیح می‌دهم. اولی را با احترام تیرباران می‌کنم اما دومی را همیشه با لذت کامل می‌کشم.» 

مهمترین شعر لورکا پیش از مرگش و شاهکار تمامی دوران سرایندگی‌اش مرثیه‌ی تأثیرگذاری است به نام «مرثیه برای مرگ یک گاوباز» که در زبان فارسی با عنوان «زخم و مرگ» ترجمه شده است؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان ماندگار شد؛ شعری جادویی برای دوست گاوباز شاعر که مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش ‌کشید.

لورکا این شعر را برای دوست گاوبازش ایگناسیو سانچز مخیاس سروده است. می‌گویند لحظاتی پیش از آن که ایگناسیو سانچز مخیاس برای آخرین بار در میدان گاوبازی حضور یابد، خورشید ناگهان به سیاهی نشسته بود. آن گاه سایه‌ی بسیار عظیم کرکسی بال گشوده بر سرتاسر میدان سایه افکنده بود. این حادثه همچون اخطار شومی از جانب سرنوشت تلقی می‌شود. مربی پیر ایگناسیو نتوانست گاوباز را از حضور در میدان منصرف کند.

[[photow03]]

این اثر شامل چهار بخش است که یک سال پیش از مرگ لورکا در چهار وزن سروده شده و متأثر از سنت مرثیه‌سرایی در اسپانیاست. می‌گویند این شعر زیباترین شعری است که تا به امروز در زبان اسپانیایی سروده شده است.

در ساعت پنج عصر<br>درست ساعت پنج عصر بود.<br>پسری پارچه‌ی سفید را آورد<br>در ساعت پنج عصر<br>سبدی آهک، از پیش آماده<br>در ساعت پنج عصر<br>باقی همه مرگ بود و تنها مرگ<br>در ساعت پنج عصر<br>باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی<br>در ساعت پنج عصر<br>و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند<br>در ساعت پنج عصر<br>اینک ستیزِ یوز و کبوتر<br>در ساعت پنج عصر<br>رانی با شاخی مصیبت‌بار<br>در ساعت پنج عصر<br>ناقوس‌های دود و زرنیخ<br>در ساعت پنج عصر<br>کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند<br>در ساعت پنج عصر<br>در هر کنار کوچه، دسته های خاموشی<br>در ساعت پنج عصر<br>و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده<br>در ساعت پنج عصر<br>چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش<br>در ساعت پنج عصر<br>چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را<br>در ساعت پنج عصر<br>مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد<br>در ساعت پنج عصر<br>بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر<br>تابوت چرخداری‌ست در حکم بسترش<br>در ساعت پنج عصر<br>نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند<br>در ساعت پنج عصر<br>تازه گاوِ نر به سویش نعره می‌زد<br>در ساعت پنج عصر<br>که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بود<br>در ساعت پنج عصر<br>قانقرایا می‌رسید از دور<br>در ساعت پنج عصر<br>بوقِ زنبق در کشاله‌ی سبز ران<br>در ساعت پنج عصر<br>زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید<br>در ساعت پنج عصر<br>و در هم خرد کرد انبوهیِ مردم دریچه‌ها و درها را<br>در ساعت پنج عصر<br>در ساعت پنج عصر<br>آی، چه موحش پنج عصری بود!<br>ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها! <br>ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_637.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_637.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Aug 2010 23:52:20 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>عصر روشنگری و «جمهوری علمی»</title>
                  <description><![CDATA[وقتی به وضوح می‌دانیم که ارزش‌های برخاسته از عصر «روشنگری» در قرن هجدهم میلادی به ما آموخته است که آزاده باشیم، به حقوق بشر باور داشته باشیم، دیگران را تحمل کنیم و در ابراز احساسات خود آزاد باشیم، وقتی ارزش‌های یادشده همچنان در جوامع معاصر پابرجاست و تا سر حد امکان در حال اجرا شدن، باز هم می‌توانیم بپرسیم که آیا دستاوردهای عصر روشنگری به نفع بشر بوده است؟ 

مورخان دنیای کنونی به این سئوال دامن می‌زنند که چرا تداوم «روشنگری» منجر به برادری، مساوات و آزادی در جهان نشده است؟ بعضی‌ها نیز پا را فراتر گذاشته‌اند و مدعی هستند که «پیشرفت» ناشی از عصر روشنگری، ناخواسته بشر را در چنگ استعمار، تبعیض و دیکتاتوری قرار داده است.

این بحث‌ها و شک‌ها «بهبود زندگی بشر» را که بزرگ‌ترین دستاورد «روشنگری» است، کم‌اهمیت جلوه می‌دهند. برای دفاع از یکی از بهترین دوران شعوری بشر، ناچارم با تکرار این واقعیت مسلم، که شاید تبدیل به کلیشه شده باشد، شروع کنم که بشر معاصرِ سرزمین‌های صنعتی (به همراه جمعیت زیادی از هند، چین و کشورهای در حال توسعه) در قرن٢١، خیلی بهتر از شاهان سه قرن پیش زندگی می‌کنند. هزاران وسیله‌ی رفاهی کوچک و بزرگ، زندگی مادی عصر ما را به گونه‌ای شگرف راحت‌تر از گذشته کرده است. 

آیا ما شادتریم؟ چه کسی می‌داند؟ آیا ما با شعورتریم؟ شاید. اما بی‌تردید سالم‌تر و راحت‌تر هستیم. فرخنده دانستن و پذیرش بهبود معیشتی برآمده از عصر روشنگری، موضوع این مقاله است. به اعتقاد من همه‌ی رفاه مادی موجود در جهان معاصر تقریباً هم‌زمان با شکل‌گیری و تبیین ایده‌های انقلاب مجلسِ انگلیس در سال ١٦٨٨ و خلع جیمز دوم از سلطنت بوده است .

[[photow01]]

اغلب مورخان اقتصادی با تاکید بر دلائل اقتصادی نظیر منابع طبیعی، قیمت‌ها، سرمایه‌گذاری، نقش امپراطوری و بویژه توسعه‌ی مبادلات بازرگانی، به این نتیجه می‌رسند که عوامل فوق دست به دست هم داده‌اند تا انقلاب صنعتی شکل بگیرد. انقلابی که باعث بقای همیشگی توسعه و پیشرفت مداوم جوامع شد. در این میان، نکته‌ی مهمی که نادیده گرفته می‌شود شکل‌گیری اولیه‌ی اندیشه‌ی «توسعه‌طلبانه»‌ای است که توسط جمعی از اندیشمندان و نظریه‌پردازان به منصه‌ی ظهور رسیده بود و زمینه‌های بروز و نیاز به تغییر را فراهم کرده بود.

با آنکه بها دادن به سهم شرایط مادی برای شکل‌گیری تغییرات اقتصادی محصول ماتریالیسم تاریخی است که با مارکسیسم نیز رابطه‌ی تنگاتنگی دارد، جالب است که طرفداران بازار آزاد نیز بهای اصلی را به دلایل اقتصادی محول می‌کنند و آنها نیز سهم ناچیزی برای اندیشه‌های کلیدی و فرهنگ قائل هستند.

نویسندگان و متفکرانی که ما فعالیت‌ها و دستاوردهای آنها را تحت عنوان اندیشه‌ی روشنگری طبقه‌بندی می‌کنیم، به جمع نامنسجمی از فلاسفه، دانشمندان، ریاضی‌دانان، پزشکان و سایر اندیشمندان اطلاق می‌شود که نظرات متفاوتی نسبت به افکار هم دیگر داشتند ولی در یک مورد به توافق رسیده بودند. اغلب آنها معتقد بودند که بهبود زندگی بشر هم آرزویی دلپذیر و هم امیدی دست‌یافتنی است . 

شنیدن این واقعیت مسلم که بشر می‌خواهد و می‌تواتد زندگی امن و راحتی داشته باشد، شاید برای ما جذابیت و تازگی چندانی نداشته باشد ولی لازم به یادآوری است که در سال ١٧٠٠ میلادی، فقط در تخیل تعداد کمی از انسان‌های روی زمین، این ایده می‌توانست نقش ببندد که زندگی بشر رو به بهبود خواهد رفت. بویژه آنکه در طول ١٠٠٠ سال قبل از آن، زندگی بشر دستخوش تغییر اساسی نشده بود. 

[[photow02]]

جنگ‌های مذهبی که از اواسط قرن ١٧ میلادی بر اروپا سایه افکنده بود، اتفاقات مثبت ناشی از رنسانس را نیز از تاب و توان انداخته بود. توسعه‌ی صنعت چاپ، کتاب‌های بیشتری را در دسترس جامعه قرار داده بود و مزایای استعمار در شکل نمادین آن با حضور و عادت به مصرف چای و شکر فقط در قشر محدودی خودنمایی می‌کرد ولی تاثیر مهمی بر کیفیت زندگی عمومی نداشت. میانگین طول عمر یک فرد انگلیسی در سال ١٧٠٠ میلادی ٣٥ سال بود. روزهای مردم با کار طاقت‌فرسا و طولانی توام بود و شب‌ها به سکونت در خانه های سرد، تاریک، شلوغ و مملو از سوسک و کنه و موش و بیماری‌های واگیردار خلاصه می‌شد.

در پس‌زمینه‌ی زندگی اجتماعی مملو از جنگ، فقر، قحطی، بیماری‌های لاعلاج و خرافات و بی‌سوادی، فیلسوفان روشنگری، دیدگاهی را سامان دادند تحت عنوان «دانش مفید» تا بتوانند زندگی بشر را بهبود بخشند. مهم‌ترین و تعیین کننده‌ترین فیلسوف نظریه‌پرداز دیدگاه فوق «فرانسیس بیکن» بود. او که معتقد بود بهبود کیفیت معیشت کلید رشد مادی است، می‌گفت: «یگانه راه کنترل و بهره‌وری از طبیعت، اطاعت و تابعیت از علوم موجود درآن است.»

برای دست یافتن به پیشرفتی که اندیشمندان روشنگری تصویر کرده بودند و برای حل مشکلات و کمبودهای صنعتی، تکنیک‌های دریانوردی، کشاورزی، پزشکی و دارویی، دانشمندان اروپایی متوجه شدند که باید به جمع‌آوری و تدوین دانش مورد نیاز بپردازند و مهم‌تر از همه، هرچه زودتر راه‌حلی برای تماس و تبادل نظرِ قابل اعتماد در سراسر دانشگاه‌ها و مراکز علمی پیدا کنند.

در این راستا، بازنویسی و ندوین کامل‌تر دانشنامه‌ها، لغتنامه‌ها، کتاب‌های راهنمای علمی در اولویت قار گرفت. آنها دریافتند که با تدارک منبع جستجوهای علمی و طبقه‌بندی دانش‌های گردآوری‌شده، امکان دست‌یابی و مبادله‌ی دانش برای محققان آسان‌تر می‌شود. دايره‌المعارفی که«دیدِرو» تنظیم کرد، بهترین نمونه‌ی عطش نوینِ جمع‌آوری اطلاعات در دوران روشنگری بود.

[[photow03]]

عصر روشنگری به «جمهوری علمی» دست یافت که اعضای آن در دو قاره‌ی امریکا و اروپا توانستند از تجربیات علمی و مطالب مدون یکدیگر برخوردار شوند، درباره‌ی آنها نظر دهند، آنها را نقد بکشانند، ترجمه کنند و حتی از یکدیگر تقلید کنند و بر اساس قابلیت‌های خود، آنها را توسعه دهند. جمهوری علمی در دوره‌ی روشنگری به مرزها و ملیت‌ها بهای چندانی نمی‌داد و به قول آنتوان لاوازیه، شیمیدان معروف عصر روشنگر در فرانسه: «دانش‌های مختلف هرگز به جنگ همدیگر نمی‌روند». 

ایده‌ی پیشرفت مادی از طریق توسعه‌ی دانش‌های مفید به‌آرامی ریشه دواند. در سال ١٦٦٠ «انجمن سلطنتی» لندن بر اساس افکار فرانسیس بیکن پایه‌گذاری شد. این انجمن مدعی شد که هدف اصلی‌اش «توسعه‌ی وسایل طبیعی و هنرهای مفید، کارگاه‌های تولیدی، تجربیات مکانیکی، و اختراع و نوآوری است». 

انجمن سلطنتی و فعالیت‌هایش، بعد از شکل‌گیری و گسترش سرمایه‌گذاری خصوصی در بریتانیا، به تشکیل موسسات دیگری دامن زد که تلاش شان را بر این اصل متمرکز کرده‌ بودند که بین دانشمندان و سازندگان تکنیک‌های ارائه‌شده ارتباط و هماهنگی ایجاد کنند.

مثال بارز آن «انجمن لونار بیرمنگهام» است؛ دانشمندان این انجمن با اعجوبه‌های مشهور علمی نظیر «جیمز وات» که سهم شایانی در توسعه ماشین بخار داشت، مدام در تماس بودند. انجمن ادبی و فلسفی منچستر از موسسات دیگر این دوره بود که با همراهی دانشمندان در کنار بازرگانان و کارخانه‌داران پنبه که تولیدات‌شان به تمام مستعمرات و قاره‌های آزاد راه پیدا کرده بود تشکیل شد.

صاحبان واحدهای تولیدی با شوق فراوان جویای نصیحت‌ها و دستاوردهای دانشمندان و ریاضی‌دانان عصر خود بودند؛ تبادل نظری که به شکل‌های مختلف کاربرد پیدا می‌کرد ولی از همه مهم‌تر، امیدواری و تکیه به علم و دانش انسانی بود و باور به اینکه تلاش بشری می‌تواند موقعیت بهتر و تولید بیشتری را برای جامعه به ارمغان آورد. نگاه جدیدی که در وجدان عمومی جامعه شکل گرفته‌ بود و می‌توانست جایگزین اندیشه‌های مذهبی برآمده از دوران قرون وسطی شود که امیدش را به آسمان‌ها دوخته بود. 

<strong>ادامه دارد..</strong>

<strong><small>منبع:</small></strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small> Joel Mokyr, Enlightened and Enriched, We owe our modern prosperity to Enlightenment ideas.<br>City Journal<br><a href="http://www.city-journal.org/2010/20_3_enlightenment-ideas.html">http://www.city-journal.org/2010/20_3_enlightenment-ideas.html</a><br>Professor Joel Mokyr is editor-in-chief of the Princeton University Press Economic History of the Western World, and the Oxford University Press Encyclopedia of Economic History.</small></p>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_636.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_636.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 18:52:53 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>آمریکا، سرزمین مردمِ تنها؟</title>
                  <description><![CDATA[در اواخر دهه‌ی ١٩٥٠ میلادی، آقای آیزاک آسیموف، نویسنده‌ی داستان‌های علمی‌تخیلی، سیاره‌ای به نام «سولاریز» را به تصور کشید که ٢٠ هزار انسان جدا از هم در نقاط مختلف آن مشغول زندگی هستند. ساکنان این سیاره فقط از طریق تصاویر سه‌بعدی (آواتار) ساخته‌شده بر اساس شخصیت‌شان، با هم تماس دارند. به عبارت دقیق‌تر، به قول یک آدم ماشینی که نحوه‌ی زندگی مردم سولاریز را برای یک مسافر زمینی توضیح می‌داد: «آنها کاملاً جدا از هم زندگی می‌کنند و تنها در موقعیت‌های استثنایی و خیلی ضروری همدیگر را می‌بینند». 

البته ما آمریکایی‌ها هنوز همه‌ی سرنوشتِ تخیل‌شده در سیاره‌ی سولاریز را بر روی زمین عملی نکرده‌ایم، جمعیت آدم ماشینی‌ها هزاران برابر بیشتر از انسان‌ها نیست، زندگی بر روی زمین، محدود به اجتماع کوچکی از بشر نیست و دوری گزیدن انسان‌ها از همدیگر نیز هنوز به اندازه‌ی رفتار ساکنانِ سولاریز ناگوار نشده است. با این حال، نمی‌توان کتمان کرد که ما با شتاب تمام به سمت نوعی زندگی اجتماعی می‌رویم که آسیموف، نویسنده‌ی رمان علمی‌تخیلی «آفتاب عریان» تصویر کرده بود.

[[photow01]]

از دانیل بوون که با گسترش ایالت‌های آمریکایی در قرن ١٨ به قهرمان فرهنگ عامه تبدیل شد، تا امیلی ارهارت، زنی که برای اولین بار به تنهایی با یک هواپیمای تک‌نفره اقیانوس آتلاتنیک را در قرن ١٩ طی کرد، تا گری کوپر، قهرمان فیلم وسترن قرن ٢٠ هالیوود در «صلات ظهر»، اسطوره‌های آمریکایی شخصیت‌های یکه و تنهایی هستند که تمایل تاریخی پیش‌قراولان مهاجر به آمریکا به تک‌روی و جدا افتادگی از سرزمین مادری (اروپا) را به نمایش می‌گذارند. 

در نیم قرن گذشته، فرار مردم آمریکا از همدیگر، از شهرنشینانی شروع شد که به سمت حاشیه‌ی شهرها کوچ کردند. در همین اوان، تعداد اعضای خانواده‌ها کمتر و ماهیت آنها کوچک‌تر شده است. اما در این میان، نزدیک‌ترین شباهت به سولاریس تخیلی بعد از گسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی آن صورت گرفته‌ است تا آنجا که در دهه‌ی گذشته، بیشترین تماس و رابطه‌ی بین افراد جامعه در دنیای اینترنت صورت گرفته است.

[[photow02]]

سر وصدای جذابیت رابطه‌ی بشر در شبکه‌های متنوع اینترنتی گوش زمین را کر کرده است، میانگین دوستانی که آمریکایی‌ها در فیس بوک دارند به ١٣٠ نفر می‌رسد و در همه‌ی رسانه‌های عمومی نیز عشق و دوستی به علائق و انگیزه‌های جنسی نسبت داده شده است و دوستی‌های لحظه‌ای، سبک و گذرا حرف اول را می‌زند. اما در این میان، از دوستی واقعی بین افراد خبر چندانی نیست.

ارسطو سه نوع دوستی را بین انسان‌ها قائل شده بود؛ اولین‌شان، دوستی و رابطه‌ای است که در داد و ستدهای زندگی کاربرد عملی دارد، دوم، دوستی‌ای که پایه‌اش دستیابی به لذت و ایجاد اوقات سرگرم‌کننده است. از نظر این فیلسوف یونانی مهم‌تر از همه دوستی‌ای است که با تمام وجود باعث رشد جان و شعور انسان‌ها می‌شود. دوستی‌ای که ارمغانی جز محبت و صفا بین افراد ندارد. 

امروزه در آمریکا، نصف جمعیت بزرگسال کشور خارج از زندگی زناشویی، و نزدیک به ٣٠ درصد مردم به صورت خانواده‌های یک‌نفره زندگی می‌کنند. آمار تحقیقات مداوم و متفاوت در سه دهه‌ی گذشته به طرز چشمگیری از کاهش روابط دوستانه بین آمریکایی‌ها خبر می‌دهد.

آمار افزایش حضور حیوانات خانگی در خانه‌ها، در تمام کشورهای غربی به شکل سرسام‌آوری بالا رفته است. سگ، گربه، پرنده، ماهی‌ و این اواخر انواع دیگر حیوانات اهلی و وحشی نیز جایگزین بهترین دوستان انسان‌ها شده‌اند. جان کاسیاپو، روانشناس دانشگاه شیکاگو، که مطالعاتی درباره‌ی تنهایی انسان‌ها دارد، به‌درستی به این نکته اشاره می‌کند که : «بسیاری از آمریکایی‌ها تنها هستند نه به خاطر اینکه تماس اجتماعی کمتری دارند، بلکه ارتباط آنها با دیگران بی‌معنی و سبک‌سرانه شده است».

[[photow03]]

عوامل مختلفی دست به دست هم داده‌اند تا انسان معاصر آمریکایی بیرون از پیوند خانوادگی شانس و انگیزه‌ی کمتری برای ایجاد رابطه‌ی صمیمی و دوستانه داشته باشد و با سرعتی نگران‌کننده در لاک خود فرو رود و تنها بماند.

افزایش درصد طلاق‌ باعث از هم‌پاشیدن شبکه‌های دوستی برقرار شده بین زوج‌ها می‌شود. به عبارتی، با ضعیف شدن بنیان خانواده‌های جوان، زمینه‌های شکل‌گیری روابط دوستانه‌ی پیرامونی نیز مجال بروز نمی‌یابد. نیاز به سنگ صبور و داشتن دوست بسیار صمیمی و همفکر که بر اساس آشنایی درازمدت قادر به راهگشایی مشکلات شخصی افراد می‌شوند، از درجه‌ی اعتبار ساقط شده است چون در مواقع بحرانی، افراد دست یاری به سمت سنگ صبورهای حرفه‌ای دراز می‌کنند و با پرداخت پول، از مشورت روانشناسان برای حل معضلات خصوصی بهره می‌گیرند.

دوستی و عشق برادرانه که بویژه در قرن‌های ١٨ و ١٩ میلادی در ادبیات، موسیقی و فرهنگ عامه به اهمیت و کیفیت دوستی عمیق دامن می‌زد و رد پای زیبا و پرقدرتش را در ادبیات رمانتیک می‌شود جستجو کرد، بعد از انتشار اندیشه‌های داروین و نتیجه‌گیری‌های افراطی از فرضیه‌ی تکامل او، دچار بحران اخلاقی، عقیدتی و زیبایی‌شناسانه شد. تاکید و ترجیح دستاوردهای داروین بر رقابت به عنوان دلیل اصلی تکامل، از نقش همکاری و همزیستی کاست و اهمیت انواع سه‌گانه‌ی دوستیِ طبقه‌بندی‌شده‌ی ارسطو را زیر سئوال برد.

[[photow04]]

در پایان قرن ١٩ میلادی، وقتی که فروید اکثر فعالیت ها و روابط بشر را با الگوی نیازهای جنسی محک زد، ضربه‌ی اساسی‌ و جبران‌ناپذیرتری به روابط دوستانه‌‌ی آدم‌ها وارد شد. از طرفی تاثیر و تاکید بر سکس در اواسط قرن بیستم و امکان بروز و نمود تمایلات همجنس‌گرایانه در جامعه از طرف دیگر، باعث شد تا دوستان صمیمی و همجنس از ترس و یا خجالت ناشی از انگ و تابوی همجنس‌گرایی، حضور در مکان‌های عمومی نظیر رستوران‌، سینما و پارک را به راحتی سابق پذیرا نباشند.

در گذشته، تعریف دوستی با همکاری عجین بود، دوستی باعث اتحاد نظامی واقتصادی ‌می‌شد. دوستی با همسایه، هم‌قبیله و هم‌منطقه‌ای در دوران آتش‌سوزی و بلایای طبیعی، قحطی وکهنسالی اهمیت حیاتی پیدا می‌کرد. افراد از دوستان‌‌شان کار و فن یاد می‌گرفتند. دوستی حتی در شکل وسیع‌تر به شکل‌گیری قوانین مبادله‌ی کالا و ارزش‌ها و در ادامه به توسعه‌ی تمدن‌هان‌های اولیه دامن می‌زد.

انسان دنیای معاصر با ایجاد شبکه‌های خدماتی، درمانی و حقوقی نیازهای اولیه‌ی «دوست» را از دست داده است. برقراری امنیت محل زندگی، خدمات حرفه‌ای نظیر بهداشت و درمان، هدایت و مشاوره‌ی اخلاقی و مذهبی، آموزش و حتی نگه‌داری از افراد کهنسال، بر دولت‌ها و شرکت‌های بسیار بزرگ خصوصی محول شده است. بشر معاصر موقعیتی را تدارک دیده است که برای اولین بار می‌تواند از هر نظر مستقل و تنها به زندگی ‌ادامه دهد. 

استقلال انسان معاصر این تصور را بر او ایجاد کرده است که می‌تواند همه‌ی نیازهای خود را خریداری کند و بیش از پیش به دنیای «خود» پناه ببرد. داشتن دوستان «صمیمی» انرژی و وقت زیادی طلب می‌کند که انسان معاصر ضرورتش را حس نمی‌کند و حوصله‌‌اش را ندارد. خانم باربار ارهنریخ، منتقد مسائل اجتماعی، این گرایش جدید انسانی را «فرقه‌ایی» می‌داند «که همیشه مشغول است». او می‌گوید: «تنهایی و گوشه‌نشینی بهایی است که انسان معاصر در ازای راحتی و دسترسی به انبوه نیاز‌ها و خواسته‌ها، می‌پردازد». 

این واقعیت را باید در نظر گرفت که در داستان آیزاک آسیموف، بشر به کمک آدم ماشینی‌ها در سیاره‌ای پرت و جدا افتاده سکونت می‌گزیند، سیاره‌ای که برای زندگی انسانی ساخته نشده بود.

<strong><small>پانوشت:</small></strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small> Daniel Akst, America: Land of Loners? The Wilson Quarterly<br><a href="http://www.wilsonquarterly.com/article.cfm?AID=1631">http://www.wilsonquarterly.com/article.cfm?AID=1631</a></small></p>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_635.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_635.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Aug 2010 15:35:33 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>صمیمیت مجازی در وبلاگ‌ها - ۲</title>
                  <description><![CDATA[در این شماره از مجموعه‌ی «صمیمیت مجازی»، به سراغ وبلاگ<a href="http://gistela.blogspot.com/"> «گیس‌طلا»</a> می‌رویم. وبلاگ این خانم معلم تهرانی حداقل روزی ۱۰۰۰ بازدیدکننده دارد و مطالبش همواره با واکنش بازدیدکنندگان سایت او روبه‌رو می‌شود و موج وسیعی از تبادل نظرها را به همراه دارد. «گیس‌طلا» از سال ۲۰۰۴ به گونه‌ای مستمر نوشته‌های شخصی‌اش را در فضای مجازی قرار داده و تاکنون بیش از۶۰۰ هزار بار از سایت او بازدید شده است.

نگاهی دقیق‌تر به آرشیو نوشته‌های او در طی شش سال اخیر، تصویر ذهنِ انتقادیِ زنی تیزبین را برای خوانندگانش تداعی می‌کند که با متانت و صبوری ستودنی، آیینه‌ای چند تکه در دست گرفته است و با آن زوایای متنوعِ اجتماع و اخلاق ایرانی را منعکس می‌کند. توجه‌اش به اقلیت‌های قومی ایران، سفرهای گروهی که به مناطق روستایی داشته و از همه مهم‌تر، توجه ظریفش به نسل جوان، از ویژگی‌های دیگر این وبلاگ‌نویس است.

وبلاگ «گیس‌طلا» و تلاش خستگی‌ناپذیرش برای به مسخره کشیدن تمامیتِ فرهنگ شارلاتانی در ایران، از آن دست ابرازهای صمیمی است که حتی در دنیای آزاد مطبوعات نیز نمی‌توانست بازتابی داشته باشد و فقط و فقط آزادی بی حد و مرز اینترنت است که این نوع تفکرات جسورانه را مجال می‌دهد.

این زن وبلاگ‌نویس به هیچ سازی نمی‌رقصد و گویی خشم هزاران‌ساله‌ی رِندان وطن را با زبانی بی‌پروا به سمت هر آنچه در دسترس اوست نشان گرفته است.  نویسنده هم به ریش عشق اثیریِ یک طرفه‌ی ضجه‌وار ادبیات نو و کهن فارسی می‌خندند و هم از بی‌مزه‌گی‌های طبقه‌ی متوسط جدید در باب عشق‌های بند تنبانیِ مثلاً آزاد می‌گوید و ابراز کلافه‌گی می‌کند. او می‌تواند به کمک «صمیمیت مجازی» زبانِ نوشتاری‌اش، پیچیده‌ترین بحث‌های فمینیستی را با مردمِ کوچه و بازارِ اینترنت در میان بگذارد، بدون آنکه آنها را به واکنش دفاعی وا دارد.

<strong>و شما ای زنان و دخترهای تپل، گوشت‌های‌تان را دوست داشته باشید ...زیبا هستید.</strong><br><em>تمام عمر به شدت لاغر بوده‌ام و چاقی مد بود. در نوجوانی همیشه مادرک برایم لباس‌های چین‌دار می‌دوخت که به جای پنهان کردن لاغری‌ام روی تنم زار می‌زدند و من ۳۶کیلو بودم.زمانی که در دانشگاه جزو تیم آمادگی جسمانی بودم، تا لحظه‌ی مسابقه گرمکن را در نمی‌آوردم که در لباس بدنسازی همان اندک انحناها نیز از میان می‌رفت و من ۴۰کیلو بودم.به تهران آمدم و دبیر دبیرستان عرب‌هایی شدم که در برابر دخترانش وزغی بیش نبودم و تراژدی همچنان ادامه داشت و من ۴۳کیلو بودم.</em>

<em>همینطور بودددددددددددددتا آب تهران معجزه کرد، هورمون‌ها هم دست به دست هم دادند و به زیتون هم شدیداً علاقه‌مند شدم و استخوان ترکاندم، ترکاندنی. به سرعت از ۴۳تا ۶۰را رفتم که فهمیدم دیگر دارد اوضاع خطری می‌شود و ترمز را کشیدم.الان سال‌هاست که دور و بر ۵۸-۶۰ می‌پلکم و خاطره‌ی آن دخترک لاغر را فراموش کرده‌ام. آنچه باقی مانده است، خاطره‌ی دردناک جسمی است که دوستش نداشته‌ام. بدنی که همیشه مورد قضاوت قرار گرفته و باعث شرمساری‌ام بوده است و هیچ‌گاه با آن آشتی نکردم.

و حالا در این بازار برده‌فروشان تهران که زنان همگی بر روی ترازوی فروش هستند و نگران گوشت‌هایی که تمامی مغزشان را پر کرده است، هر تحسینی که بابت بدنم می‌شنوم رنجم می‌دهد. به یادم می‌آورم تمامی نگاه‌های قیمت‌گذار سال‌های پیش را که: نه زیادی لاغر است...و شما ای زنان و دخترهای تپل، گوشت‌های‌تان را دوست داشته باشید... زیبا هستید...</em>

متن زیر از اولین نوشته‌های «گیس‌طلا» در ماهِ اولِ باز شدن وبلاگش در پاییز سال ۲۰۰۴است. شیوه‌ی روایتِ شفاهی بدون حاشیه، هرچند ساده به نظر می‌رسد و در آن از صفت‌های عالی، قیدها، تشبیهات و سایر ترفندهای توصیفی خبری نیست، ولی به سبکی رسیده است که به‌حق لقبِ «صمیمیت مجازی» را نصیب خود می‌کند. بی‌تردید او از پایه‌گذاران اینترنت‌نویسی بی غل و غشی است که رد پای روایتش را در هزاران وبلاگ ایرانی دیگر نیز می‌توان سراغ گرفت.

<strong>آخرین درخواست</strong><br><em>پیرزن خدمتکار موسسه‌ای که در آن کار می‌کنم برایم از ۳۹سال زندگی با شوهرش می‌گفت. شوهری که خرجی نمی‌داده و او سی سال است که در این ساختمان خدمتکاری می‌کند تا خرج پسرانش را بدهد و مرد بی هیچ اعتنایی، به قمار و خانم‌بازی می‌پرداخته است. مرد در۶۰ سالگی با مرض یرقان و شاید بیماری میکروبی دیگری که پیرزن نمی‌دانست فقط می‌گفت دکترها گفته بودند غذا و ظرف‌ها و لباس‌شان را از او جدا کنند، مرده است و پیرزن با درد و حیرت به یاد می آورد که : ۱۲روزوو نه ‌ای خدا! او مرده من هم می‌میرم... ۱۵روز قبل از مرگش بازم می‌خواست و زمانی که من نگذاشتم شکایتم را به پسرهایش کرد! آدم خجالت می‌کشه دیگه... آخه من صبح تا شب اینجا داشتم تی می‌کشیدم جارو می‌زدم. خوب نمی‌تونستم هر شب هر شب... دوازده روز قبل از مرگش! مرد در آن هنگام ۶۵ساله بوده است.</em>

برای آشنایی بیشتر با این نویسنده و خواندن مطالبش، می‌توانید به <a href="http://gistela.blogspot.com/">وبلاگ او </a>رجوع کنید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_634.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/08/post_634.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 13 Aug 2010 23:56:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>