<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2009</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Mon, 08 Jun 2009 12:17:33 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>امتداد سادگی در نوشتن</title>
                  <description><![CDATA[<em>نویسنده‌ی «مترجم دردها» و «همنام» درباره‌ی ممتد شدن «سادگی» در نوشته‌هایش، و این‌که چرا از مرور کتاب‌هایش پرهیز می‌کند و مجموعه‌ی جدید داستان‌های کوتاهش، «خاک غریب» سخن به میان می‌آورد.

این گفت و گو توسط ایساک چوتینر انجام شده است. چوتینر به جز برای «آتلانتیک مانثلی»، برای «نیو ری‌پابلیک»، «نیویورک تایمز» و نشریات دیگر مطلب کار می‌کند.</em>

<strong><small>یک ماه دیگر زمان انتشار مجموعه‌ی «خاک غریب» است، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه جدید نوشته شده توسط جومپا لاهیری، وقایع‌نویس تحسین شده‌ی تجربه‌های مهاجران بنگالی. هر دوی کتاب‌های قبلی او ـ «مترجم‌دردها» (مجموعه داستان کوتاه چاپ شده در سال ۲۰۰۰ که برایش جایزه‌ی پولیتزر را به ارمغان آورد،) و «همنام» (رمان چاپ شده در سال ۲۰۰۳ که فیلمی محبوب از آن ساخته شد) ـ به موشکافی ناسازگاری‌های فرهنگی تجربه شده توسط مهاجرانی می‌پردازد که بین فرهنگ هند، محل تولد خویش و روش‌های ناآشنای خانه‌ی جدیدشان گیر کرده‌اند.

در «خاک غریب»، مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه، لاهیری به کنکاش در همین درون‌مایه ادامه می‌دهد، این بار متمرکز بر زندگی مهاجران نسل دومی که می‌بایست با هر دوی ارزش‌های سنتی والدین مهاجرشان و جریان اصلی ارزش‌های آمریکایی نسل خود، همراه شوند.

لاهیری در لندن از والدینی به‌دنیا آمد که از هند مهاجرت کرده‌اند. در رودآیلند بزرگ شد و سپس در کالج برنارد درس خواند. بعد از فارغ‌التحصیلی از کالج، به دانشگاه بوستن رفت، جایی که سه درجه‌ی کارشناسی ارشد خود (در انگلیسی، نوشتن خلاق و مطالعات تطبیقی بر ادبیات و هنر) و هم‌چنین دکترایش در مطالعات عصر رنسانس را گرفت. در سال ۲۰۰۱ ازدواج کرد و حالا همراه همسر و دو فرزند‌اش در بروکلین زندگی می‌کند.

زمستانی که گذشت، در اتاق نشیمن خانه‌اش با او به گفت‌ و گو پرداختم.</small></strong>

<strong>«مترجم دردها»، اولین کتاب شما که جایزه‌ی پولیتزر را برد، یک مجوعه داستان کوتاه بود. با رمان «همنام» کارتان را دنبال کردید، و حالا جدیدترین کار شما، یک مجموعه داستان کوتاه دیگر است. چرا تصمیم به بازگشت به قلمرو داستان کوتاه گرفتید؟</strong>

هیچ‌وقت رسماً چنین تصمیمی را نگرفتم. مسأله فقط این بود که در زمان پایان بردن «همنام» چند تایی ایده‌ی داستانی پس ذهنم داشتم و بعد فقط شروع به نوشتن‌شان کردم؛ مجذوب‌شان شده بودم. در حقیقت اکثر این داستان‌ها، اگر بخواهیم صادق باشیم، ایده‌های داستانی خیلی قدیمی دارند که زمان‌شان به قبل از شروع «همنام» هم می‌رسد. موضوع این نبود که دنبال چیز جدیدی باشم.

<strong>فرآیند نوشتن داستان کوتاه برای‌تان متفاوت از فرآیند نوشتن رمان است؟ به این دو، از دو مسیر متفاوت از هم نزدیک می‌شوید؟</strong>

تفاوت گسترده‌ای در گزاره‌های نیازمندی این دو نمی‌گذارم، چون فکر می‌کنم یک ایده خواه به کار می‌افتد یا نه. و اگر به کار افتاد ـ یا کار نکرد ـ در ابعاد رسانه‌‌ای کوتاه یا بلند به درد می‌خورد. این بستگی به داستانی دارد که می‌خواهم تعریف کنم تا سراغ نیازمندی‌های کار بروم.

همیشه اول از همه درباره‌ی طبیعت داستان فکر می‌کنم. وقتی ایده‌ی «همنام» را داشتم، حس می‌کردم باید یک رمان بشود ـ توی داستان کوتاه به درد نمی‌خورد. در این کتاب جدید، در برابر اولین مجموعه داستانم، با داستان‌های بسیاری برای سال‌ها درگیر بودم، در حالی که داستان‌ها رشد می‌کردند و رشد می‌کردند و رشد می‌کردند. یک تفاوت در «همنام» این است که هر قطعه به یک کلیت بزرگ‌تری منتهی می‌شد.

[[photow01]]

<strong>تعداد زیادی از داستان‌های شما درباره‌ی غربت است ـ درباره‌ی مردمی که خیلی دور از خانه‌شان زندگی می‌کنند یا به خانه‌ی جدیدی می‌روند. در کتاب اول شما تمرکز عمدتاً بر بنگالی‌های مهاجر به آمریکا بود، اما در «خاک غریب» آدم‌ها اغلب به جاهای جدیدی درون آمریکا می‌روند، یا شخصیت‌هایی داریم که به لندن، ایتالیا، به هر جایی روی زمین می‌روند. ایده‌ی قرار دادن آدم‌ها در شرایط فیزیکی جدید چیست که شما را مجذوب خود ساخته است؟</strong>

تصور این موضوع که شخصیت‌ها از یک موقعیت و یک مکان به مکان دیگری بروند، به دلیل هر شرایطی که می‌توانند داشته باشند، مجذوبم می‌کند. در اولین مجموعه داستانم، شخصیت‌ها کمابیش به خاطر یک دلیل جابه‌جا می‌شدند (که همان دلیلی بود که پدر و مادرم برایش به ایالات متحده آمده بودند): برای امکانات یا موقیعت‌های کاری.

در این مجموعه داستان، الگوی حرکتی مشابه‌‌ای وجود دارد، اما دلایل به نوعی‌ شخصی‌تر است ـ دلیل‌هایی چون فعالیت‌های خانوادگی یا مرگی در خانواده یا چیزهایی شبیه به این وجود دارد. در این کتاب، زمان بیشتری را به شخصیت‌هایی بخشیدم که خودشان مهاجر نیستند، بلکه فرزندان مهاجرین می‌باشند.

این را جذاب یافتم، چون وقتی به عنوان فرزند یک مهاجر بزرگ شوی، همیشه ـ یا حداقل من این‌طوری بودم ـ حواست کامل جمع این است که حقیقت یا معنای احتمالی از ریشه جدا شدن یا خود را از ریشه کندن، شامل تو نشود. آدم همیشه به این موضوع آگاهی دارد، حتا بدون این‌که این را الزاماً انجام داده باشد. می‌دانم والدینم به کجا رسیدند ـ حس می‌کردند ریشه‌ای ندارند.

<strong>یکی از چیزهایی که من را محسور داستان‌های قبلی شما کرد، روش نگاه شما به ازدواج آدم‌ها، در نسل والدین‌تان است. داستان اصلی شما «خاک غریب»، همان درون‌مایه را دارد، با دختری جوان که می‌فهمد پدرش رابطه‌‌ای جدید را آغاز کرده است. این شیفتگی در هنگام رشد شما هم بود که: بین آدم‌های ما چه می‌گذرد؟ و فکر می‌کنید این به صورتی خاص مجذوب‌تان می‌کند، چون در فرهنگی بزرگ شده‌اید که متفاوت از فرهنگ والدین‌تان است؟</strong>

نمی‌دانم چرا، اما هرچه سنم بالاتر می‌رود، بیشتر مجذوب ازدواج والدینم می‌شوم، و هم‌چنین این‌که خودت هم ازدواج می‌کنی جذاب است، چون مقایسه اجتناب‌ناپذیری وجود خواهد داشت. فکر می‌کنم این سوالی ا‌ست که ذهنم را در تمام کتاب‌هایی که نوشته‌ام، به خود مشغول کرده است.

ازدواج والدینم از قبل ترتیب داده شده بود، مثل خیلی از آدم‌های دیگر. در همان زمانی که من داشتم بزرگ می‌شدم، پدرم آمده و نوعی زندگی را در ایالات متحده‌ی آمریکا شروع کرده بود و مادرم نوعی دیگر از زندگی را. و من کامل به این موضوعات آگاهی داشتم. همچنان درباره‌ی این موضوع شگفت‌زده‌ام و همچنان به نوشتن درباره‌اش ادامه خواهم داد.

<strong>در یکی از داستان‌های مجموعه‌ی جدیدتان، «انتخابی برای محل زندگی»، خواننده چشم‌اندازی به ازدواج آدم‌های هم‌سن شما به‌دست می‌آورد. ما دارای چنین نگاه‌هایی به این نوع ازدواج‌ها نیستیم، وقتی نوبت به نسل‌های قدیمی‌تر شما می‌رسد.</strong>

چه جوری؟

<strong>داستان آشکارا درباره‌ی ازدواج آن‌هاست ـ آن‌ها به تنهایی برهم تأثیر می‌گذارند، مفصل حرف می‌زنند، سکس دارند، در حالی که ازدواج‌های قدیمی‌ترها بیشتر از چشم‌اندازی بیرونی تماشا می‌شود.</strong>

من برای آن نسل یک آدم بیرونی هستم، اما همراه این زوج توانستم خود را به آسانی بیشتری درون شخصیت قرار دهم. اگرچه آن‌ها را ابداع کرده‌ام، می‌توانستم خودم را تصور کنم که دارم با این زن ازدواج می‌کنم و واکنش‌ها و فعالیت‌های خاص خود را داریم.

<strong>در گذاره‌ی نویسنده‌هایی که دوست دارید ـ نویسنده‌های قدیمی‌تر ـ کدام‌ها را در زمان‌های گوناگون مرتب می‌خوانید؟</strong>

اخیراً رمان‌های زیادی از قرن نوزدهم میلادی را خوانده‌ام. همیشه عاشق چخوف و تولستوی بودم، اما اخیراً (توماس) هاردی نظرم را جلب کرده است. او یکی از نویسنده‌هایی‌ است که همیشه به دنبال خواندن کارهایش می‌روم. هیچ‌وقت از خواندن رمان‌هایش خسته نمی‌شوم.

جهان‌های کاملی خلق می‌کند ـ همگی متمرکز و استوار هستند. فکر نکنم بدانم چگونه این‌ کارها را می‌شود در نوشته‌های خودم پیاده کنم، اما این کار او را الهام‌بخش یافته‌ام. واقعاً دارد چیزی کامل و غنی و رضایت بخش به‌دست می‌آورم. توازنی بین نمایش انسانی و جهان اطراف‌اش وجود دارد. و این جابه‌جایی به زیبایی انجام می‌شود.

همچنین یاد گرفتن از این دسته کتاب‌ها را همیشه دوست دارم ـ در مورد جامعه‌ی کشاورز، یونجه‌ها و مزرعه‌ها ـ عاشق این‌ها هستم. و هرچه سنم بیشتر می‌شود، بیشتر مجذوب این‌ها می‌شوم. ارتباط آن‌ها با زمین و این‌که چگونه در آن ریشه می‌گیرند. همچنین هوثورن می‌خوانم. این جوری به عنوان کتاب جدیدم رسیدم. با قطعیت ایده‌های زیادی را از خواندن دیگر کتاب‌ها به‌دست می‌آورم.

<strong>نویسنده‌های جدید چطور؟</strong>

ویلیام تروور، آلیس مونرو و ماویس گالان را دیوانه‌وار می‌خوانم.

<strong>یکی از منتقدهایی که اولین کتاب شما را مرور کرده بود، گفته که نثر شما قویاً تواضعی آگاهانه در خود دارد و نمایشی نیست. بدون این‌که بخواهیم درباره‌ی نظرش قضاوت کنیم، فکر می‌کنید درست می‌گوید؟</strong>

دوست دارم نثرم ساده باشد. این جوری بیشتر برایم مجذوب کننده است. فرم و کارکرد را داریم و من هیچ‌وقت از طرفداران صرف فرم نبوده‌ام. من و همسرم همیشه این بحث را داشتیم، چون وقتی برای خرید مبلمان می‌رویم، او همیشه به صندلی‌هایی نگاه می‌کند که خاص و زیبا و غیرعادی باشند و من هیچ‌وقت یک صندلی را نمی‌خواهم، مگر این‌که راحت باشد.

نمی‌خواهم فقط یک گوشه بنشینم و زبانی صرفاً زیبا داشته باشم. اگر تا به حال ناباکوف خوانده باشید، کسی که عاشق کارهایش هستم، زبانی زیبا می‌سازد، اما هم‌چنین داستان را می‌سازد و داستانی بی‌‌کم و کسر می‌آفریند. حتماً حالا در کارهای خودم، می‌خواهم زبان را کمتر کنم ـ آن‌ را ساده‌تر بسازم. وقتی نوشته‌هایم را بازخوانی می‌کنم، سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم زبان را ساده کنم.

[[photow02]]

<strong>علاقه‌ای به نوشتن رمانی حجیم و گسترده دارید؟</strong>

فکر نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم نویسنده‌ای بلندنویس باشم. نوشته‌هایم تمایلی به گسترده شدن ندارند، بلکه جمع و جور کار می‌شوند. اگر رمان‌های بیشتری بنویسم، فکر می‌کنم نوشته‌هایی کارآمدتر و فشرده‌تر بشوند.

<strong>این برابر همان چیزی است که در مورد سبک نثرتان گفتید، درست است؟</strong>

احتمالاً، آره. زیاده‌روی را دوست ندارم. وقتی بخواهیم یک تمیز کاری خوب و کامل داشته باشیم، کاری می‌کنم که در نوشته‌ام چیزی زیادی باقی نماند.

<strong>در طول زمان خاصی از روز می‌نویسید، مخصوصاً حالا که بچه هم دارید؟</strong>

کار با وجود بچه‌ها سخت است و برای همین هر زمانی که وقتی برای خودم پیدا کنم، می‌نویسم. موضوع بیشتر و بیشتر دارد پیچیده می‌شود، اما در یک روز ایده‌آل، صبح زمان کار کردن است. اگر هیچ چیز دیگری ایجاد مزاحمت نکند، می‌توانم زمانی برای نوشتن پیدا کنم. حالا بیشتر عمل‌گرا شده‌ام.

<strong>زمان و مبلمان، خوب ـ در هر دو عمل‌گرا هستید.</strong>

دقیقاً.

<strong>تعداد زیادی از رمان‌نویس‌های موجود، از ذادیا اسمیت تا مارتین آمیس، هم می‌نویسند و هم نقد کار می‌کنند. نقد نوشتن نظرتان را جلب خود نکرده است؟</strong>

نه خیلی زیاد. دوست ندارم قضاوت کنم. حس راحتی نسبت به انجام این کار ندارم. اما با گفتن این، منظوم قضاوت بر افرادی نیست که نقد می‌نویسند. یک منتقد، چیزی بی‌قیمت ارزش‌مند در هنر یا ادبیات یا موسیقی است، اما حس نمی‌کنم این کاری باشد که بخواهم انجام بدهم.

قبل از نوشتن کتاب‌هایم،‌ چند تایی مرور کتاب نوشتم و کار بسیاری لذت‌بخشی بود. کتاب‌های مجانی به دستم می‌رسید و دستم توی نوشتن گرم می‌شد و مجذوب کار بودم، اما بعد چیزی فرق کرد. فکر کردم کتاب خودم را بنویسم.

اگر بخواهم با شما صادق باشم، و شاید این به نوعی شانه خالی کردن از مسئولیتم هم باشد، دوست دارم سعی کنم تا وضعیتی جدا، تا جایی که می‌شود، از جهان نوشته‌های ادبی معاصر داشته باشم،‌چون فکر می‌کنم این بهترین کار برای نوشته‌های خودم است. می‌خواهم کمی مجزا باقی بمانم. اگر بخواهید مرور بنویسید، باید بالای جدیدترین چیزهایی منتشر شده یا در حال انتشار باقی بمانید و خودتان را وارد بحث کنید. این موقعیتی فعال‌تر و درگیرتر از چیزی است که من می‌خواهم.

<strong>ارتباطی با دیگر نویسنده‌ها ندارید؟</strong>

نه چندان. دوستان نزدیکی دارم که می‌نویسند، خوب آدم‌هایی در زندگی‌ام هستند، که می‌توانم درباره‌ی موضوعات مرتبط با نوشتن، به سراغ‌شان بروم. اما واقعاً دنبال آشنایی با دیگر نویسنده‌ها نمی‌روم.

<strong>وقتی کتاب‌های‌تان منتشر می‌شوند، مرورها را می‌خوانید؟</strong>

نه ـ تا الان درباره‌ی این کتاب یک دانه هم مرور نخواندم! برای هر کتابی موضوع فرق می‌کند. به عنوان مثال، در مورد اولین کتابم، این‌قدر محسورکننده بود که هر چیزی را می‌خواندم. مثل اولین بچه‌ی آدم می‌مانست ـ یک میلیون عکس می‌گیری و هر لحظه واقعاً مخصوص است. مرورهای خوب و بد را خواندم. کاری سنگین و سخت بود.

بعد از یک زمانی، دیگر نمی‌توانستم آرامشم را حفظ کنم. با انتشار «همنام»، سعی کردم گوشه‌گیرتر باشم. برای من موضوع این چنین است، چگونه یک مرور می‌تواند کمکم کند تا بهتر بنویسم؟ موضوع، مسأله‌ی انبوه تحسین‌ها نبود، اگرچه هیچ‌کسی دنبال عکس این موضوع نیست.

احساسم این بود که این‌جا باید خودم را قوی‌تر کنم. اما به نوعی آسیب‌پذیرتر شده بودم. با این کتاب، تصمیم گرفتم اصلاً به هیچ چیزی نگاه نکنم. شاید در آینده از ویراستارم یا کسی دیگر بخواهم چند متنی را نشانم بدهد که فکر می‌کند می‌تواند به نوعی برایم واقعاً سودمند باشد.

<strong>یعنی وقتی صبح‌ها نیویورک تایمز منتشر می‌شود، اصلاً نگاه هم نمی‌کنید ببینید مروری در آن هست یا نه؟</strong>

(می‌خندد) در حقیقت، همسرم صبح یک‌شنبه روزنامه را می‌گیرد و بخش مرور کتاب را دور می‌اندازد تا من نتوانم چیزی ببینم. چند هفته‌ای است که این کار را می‌کند. بعضی وقت‌ها زندگی در شهر نیویورک سخت می‌شود. برایم فکر کردن به این آسان است که، چرا دارم این کار را می‌کنم، نویسنده‌های بزرگ زیاد و کتاب‌های بزرگ فراوانی هست ـ اهمیت کارم در چیست؟

می‌توانم نسبتاً راحت در این شرایط ذهنی قرار بگیرم، و هرچه بیشتر ببینم این یا آن کتاب منتشر می‌شود، راحت‌تر می‌توانم به این وضعیت ترسناک برسم. این را درباره‌ی خودم می‌دانم. درباره‌ی کارم محافظه‌کارم. و توانایی متمرکز، چیزی واقعاً ارزش‌مند است. با این حال، فکر می‌کنم آدم‌هایی که مسئولیت را مرور می‌کنند، چیزی واقعاً ارزش‌مند می‌سازند. آن‌ها مثل معلم‌ها هستند.

<strong>با گفتن این‌که خیلی درباره‌ی کارتان محافظه‌کار هستید، نظرتان درباره‌ی فیلم شدن کتاب‌تان چه بود؟</strong>

از فیلم بسیار لذت بردم، چون همه‌ی کنترل‌ها را رها کردم و فکر می‌کنم خیلی راحت با کارگردان، میرا نائیر، ارتباط برقرار کردم. کارهای دیگرش را دیده بودم و می‌دانستم باهوش و جذاب است. نوعی حس وجود داشت که این آدم خیال‌پرداز است، این آدم می‌داند چه می‌خواهد بگوید. جهانی موازی بود و آن را به عنوان چیزی متعلق به او تصور کردم. این «همنام»‌ او بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/06/post_535.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/06/post_535.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Jun 2009 12:17:33 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بخارا به هفتاد رسید</title>
                  <description><![CDATA[<em>هفتادمین شماره مجله بخارا با مقالاتی از شفیعی کدکنی، ژاله آموزگار، عزت‌الله فولادوند، دکتر باطنی، محمود دولت‌آبادی، داریوش شایگان، محمد‌علی موحد، جمشید ارجمند، انور خامه‌ای‌، عبدالحسین آذرنگ و... و با شعری منتشر نشده از سیمین بهبهانی منتشر شد و از روز یک‌شنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ در دسترس علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت.

با هم نگاهی داریم بر فهرست این شماره بخارا‌:</em>

<strong>یادداشت‌ سردبیر</strong>
از اینجا و آنجا و ماجراهای‌.... / علی‌ دهباشی صفحه ۹
<strong>فلسفه‌</strong>
آرتور کوستلر / جرج‌ ارول‌ / دکتر عزت‌الله‌ فولادوند صفحه ۱۸
<strong>زبانشناسی‌</strong>
استعمال‌ «که‌، دیگه‌، آخه‌،ها» / دکتر محمدرضا باطنی‌ صفحه ۳۹
<strong>فرهنگ‌</strong>
نگاه‌ محلی‌، نگاه‌ جهانی‌ / عبدالحسین‌ آذرنگ‌ صفحه ۵۳

<strong>نقد ادبی‌</strong>
هنر شفیعی‌ کدکنی‌ در تصحیح‌ عطار / دکتر محمد علی‌ موحد صفحه ۶۴
خاطراتی‌ از مارسل‌ پروست‌ / سیدونی‌ گابریل‌ کولت‌ / اصغر نوری‌ صفحه ۷۰
<strong>ایرانشناسی‌</strong>
تازه‌ها و پاره‌های‌ ایرانشناسی‌ (۶۲) / ایرج‌ افشار صفحه ۷۷
دریای‌ پارس‌ از دیرباز / دکتر ژاله‌ آموزگار صفحه ۱۱۵
پنج‌ قرن‌ دموکراسی‌ در ایران‌ باستان‌ / همایون‌ صنعتی‌زاده‌ صفحه ۱۲۲
نشریه‌ مطالعات‌ ایرانی‌ (۴۱) / یاسمین‌ ثقفی‌ صفحه ۱۳۲
<strong>یادداشت‌هایی‌ از ژاپن‌</strong>
از چشمه‌ خورشید (۲۲) / دکتر هاشم‌ رجب‌زاده صفحه ۱۳۹
<strong>کتاب‌ و کتابخوانی‌</strong>
مشهد و کتابفروشی‌های‌ پنجاه‌ سال‌ پیش / دکتر محمدرضا شفیعی‌ کدکنی‌ صفحه ۱۶۷
تاریخ‌ نشر کتاب‌ در ایران‌ (۲) / عبدالحسین‌ آذرنگ صفحه ۱۸۶
<strong>اندیشه</strong>
آمیزش‌ افق‌ها / دکتر داریوش‌ شایگان‌ / کامران‌ فانی صفحه ۱۹۸
<strong>سفرنامه‌</strong>
شرحی‌ بر سفرها و نوشته‌های‌ ادوارد لین / جیسون‌ تامپسون‌ / دکترحسن‌ کامشاد صفحه ۲۰۸
<strong>موسیقی‌</strong>
واگنر چگونه‌ درگذشت‌؟ / ارنست‌ ویلهلم‌ هاینه‌ / علی‌ اسدیان‌ صفحه ۲۲۸
<strong>طنز</strong>
چگونه‌ از علامت‌ «سه‌ نقطه‌» استفاده‌ کنیم‌؟ / امبرتو اکو / سحر کریمی‌مهر صفحه ۲۳۹

[[photow01]]

<strong>شعر جهان‌</strong>
شعر کارلس‌ ریبا / رامون‌ گاژا و فریده‌ دکترزاده‌ صفحه ۲۴۵
<strong>شعر فارسی‌</strong>
مراد / سیمین‌ بهبهانی‌ صفحه ۲۵۳
سیاهه‌ عمر / محمد ابراهیم‌ باستانی‌ پاریزی‌ صفحه ۲۵۵
در وصف‌ بهار / حسین‌ مصاحبی‌ نائینی‌ صفحه ۲۵۷
ای‌ بخت‌ همایون‌ غزل / افسانه‌ یغمایی‌ صفحه ۲۵۸
.... بمان‌! / حسین‌ اکبری‌ صفحه ۲۵۹
پرواز اندیشه‌ / دکتر داریوش‌ صبور صفحه ۲۶۰
ساقی‌نامه‌ / جمشید ارجمند صفحه ۲۶۲
طلوع / احمد وثوق‌ احمدی‌ صفحه ۲۶۳
چهار شعر / احمد شاهین‌ صفحه ۲۶۴
بی‌قراری / فریده‌ رازی‌ صفحه ۲۷۰
در آغوش‌ خراسان / محمد علی‌ عجمی‌ صفحه ۲۷۱
گم‌ شده‌ / حسین‌ اسماعیلی‌ صفحه ۲۷۲
دو شعر / خسرو شافعی‌ صفحه ۲۷۳
دو شعر / سارا مسینایی‌ صفحه ۲۷۵

<strong>رونمایی‌ ترجمه‌ هلندی‌ جای‌ خالی‌ سلوچ‌</strong>
گزارش‌ مراسم‌ رونمایی‌ ترجمه‌ هلندی‌ «جای‌ خالی‌ سلوچ‌» / ترانه‌ مسکوب‌ صفحه ۲۷۷
مترجمان‌ زبان‌ خاموش‌ تفاهم / محمود دولت‌آبادی‌ صفحه ۲۸۳
قلم‌ قدرتمند نویسنده‌ ما / محمد علی‌ سپانلو صفحه ۲۸۷

<strong>مجموعه‌ مطالعات‌ ایران‌ باستان‌</strong>
گزارش‌ مراسم‌ رونمایی‌ از مجموعه‌ مطالعات‌ ایران‌ باستان‌ / علی‌ دهباشی‌ صفحه ۲۹۱
کارنامه‌ مجموعه‌ مطالعات‌ ایران‌ باستان‌ / مهندس‌ تورج‌ اتحادیه‌ صفحه ۲۹۴
هفت‌ خوان‌ رسیدن‌ به‌ ایران‌ باستان / ایرج‌ افشار صفحه ۲۹۹
کتیبه‌های‌ هخامنشی‌ و لوکوک / دکتر ژاله‌ آموزگار صفحه ۳۱۱
کتاب‌ گِل‌نبشته‌های‌ باروی‌ تخت‌ جمشید / دکتر عبدالمجید ارفعی‌ صفحه ۳۱۶

<strong>عصر پنج‌شنبه‌ها در بخارا</strong>
یادداشتی‌ درباره‌ عصر پنج‌شنبه‌ها در بخارا / علی‌ دهباشی‌ صفحه ۳۲۲
گزارشی‌ از جلسه‌ حضور پیروز سیار در بخارا / ساناز چیت‌ساز صفحه ۳۳۹
و گزارشی تصویری از عصر پنج‌شنبه‌ها با عکس‌هایی از: انور خامه‌ای، گلی ترقی، دکتر حسن کامشاد، دکتر محمد تقی غیاثی‌، پری زنگنه، ژاله آموزگار، سیمین بهبهانی، دکتر شهریار عدل، محمود دولت‌آبادی، دکتر حسن عشایری‌، دکتر جلال خالقی مطلق و...

<strong>سالگرد دکتر فریدون‌ آدمیت‌</strong>
گزارش‌ مراسم‌ سالگرد فریدون‌ آدمیت / شهاب‌ دهباشی‌ صفحه ۳۴۹
فریدون‌ آدمیت‌ و این‌ پرنده‌ کوچک‌ / محمود دولت‌آبادی‌ صفحه ۳۵۹
آدمیت‌ به‌ ما «تأمل‌ در تاریخ‌» را آموخت‌ / جواد مجابی‌ صفحه ۳۶۵
پیام‌ بزرگ‌ آدمیت‌‌: امید / محمد‌علی‌ سپانلو صفحه ۳۷۰

<strong>جشن‌‌نامه‌ همایون‌ خرم‌</strong>
گفت و گو با همایون‌ خرم / علی‌ دهباشی‌ و رضا یکرنگیان‌ صفحه ۳۷۶
شب‌ مهندس‌ همایون‌ خرم / بدری‌ نکوروح‌ صفحه ۴۲۰
کارنامه‌ زرین‌ استاد همایون‌ خرم / علی‌ دهباشی صفحه ۴۲۵
همایون‌ خرم‌ و عرصه‌ موسیقی‌ ایرانی‌ / دکتر محمد سریر صفحه ۴۲۹
چهره‌ خوشنام‌ موسیقی‌ ایرانی / فرهاد فخرالدینی صفحه ۴۳۷
پیامی‌ از آن‌سوی‌ دریاها / تورج‌ نگهبان‌ صفحه ۴۳۸
حقانیت‌ هنر و موسیقی‌ / رضا یکرنگیان‌ صفحه ۴۴۱

<strong>بررسی‌ و نقد کتاب‌</strong>
باز هم‌ درباره‌ یادداشت‌های‌ علم‌ / محمود طلوعی‌ صفحه ۴۴۸
مردان‌ و زنانی‌ که‌.... / فرزانه‌ قوجلو صفحه  ۴۵۴ (‌معرفی کتاب نام‌آوران ایران ـ نوشته دکتر عباس میلانی)
شاخه‌های‌ شوق‌ بهاءالدین‌ خرمشاهی / م‌. ف‌. سخن‌ صفحه ۴۶۳
روایت‌ میلوان‌ جیلاس‌ از استالین / جواد ماه‌زاده‌ صفحه ۴۶۶
فروپاشی‌ نظریه‌ مارکسی‌ شهر / هاشم‌ بناپور صفحه ۴۷۲
اجاق‌ سرد همسایه / محسن‌ حیدریان‌ صفحه ۴۷۷
مترجمان‌، خائنان / یاسمین‌ ثقفی‌ صفحه ۴۸۱
گسست‌ یک‌ ملت / مهدی‌ شفقتی‌ صفحه ۴۸۷
پدیده‌شناسی‌ تطبیقی‌ شعر پهلوانی / سیما سلطانی‌ صفحه ۴۹۰
در جست‌وجوی‌ زمان‌ از دست‌ رفته‌ / سحر مازیار صفحه ۴۶۹
آینه‌ نادیده‌ها / عهدیه‌ دوشیری‌ صفحه ۴۹۹
حباب‌ آرزو در سایه‌ جنگ‌ / ترانه‌ مسکوب‌ صفحه ۵۰۵
یاد و یادبود
گرگ‌ اجل‌ یکایک‌ از این‌ گله‌ می‌برد / دکتر انور خامه‌ای‌ صفحه ۵۰۹

<HR>

تماس با بخارا‌:
تلفن همراه سردبیر‌: ۱۳۰۰۱۴۶ -۰۹۱۲
فاکس‌: ۸۸۹۵۸۶۹۷
پست الکترونیک‌: dehbashi.ali@gmail.com 
نشانی مجله بخارا در اینترنت‌: www.bukhara-magazine.com
شرایط اشتراک مجله بخارا‌:
بهای اشتراک سالانه مجله بخارا در داخل کشور و شش شماره با احتساب هزینه پست پنجاه هزار تومان است. متقاضیان می‌توانند وجه اشتراک را به حساب جاری ۰۱۰۰۰۹۳۴۷۰۰۷ بانک صادرات شعبه ۷۷۴ اوایل خیابان میرزای شیرازی به نام علی دهباشی واریز کنند و اصل برگه را با نشانی دقیق (‌با قید کد پستی ) به نشانی‌: تهران ـ صندوق پستی ۱۶۶ -۱۵۶۵۵ ارسال کنند یا به شماره ۸۸۹۵۸۶۹۷ فاکس کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/06/post_534.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/06/post_534.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Jun 2009 15:12:21 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نشانه‌های بی‌خویشاوند</title>
                  <description>در عصر برتری علم و تکنولوژی، دینامیک سرعت و بالستیک فضا و مکان، زبان همه فهم اسمبلی، گروپ و جوینت و فان، و در یک کلام در روزگار تغییر ثانیه‌ای و یا حتی یک ـ دهم ثانیه‌ای ارزش‌ها، انسان بحران‌زده امروز در میانه نیستی و هستی، در تمنای جاودانگی و ترس از دست دادن فردیت فردی، در نومیدی از منطق خلل‌ناپذیر پاسخ‌های علمی و سیطره بی‌رقیب خرد ابزارگرا معلق مانده است.

انسان محکوم به نیستی در اشتیاق سوزان به آگاهی جاودانه، ایمان قهرمانانه و دن کیشوت وارش را در دل تاریک‌ترین شب در کهن‌ترین غار جهان به شکل صدایی که می‌گوید بخوان، به صورت پرسشی خط زننده بر دل وهمناکی جهالت که آیا هیچ یازیگری نیست؟ یا به صورتِ مثالی چهارستون بر آمده از زمین بر آسمان فریاد می‌کشد.

«بیوتن» حکایت تنهایی انسان، یا انسان تنهای در جست‌وجوی ایمان است یا می توانست که باشد. انسانی که در میانه منطق و دل، فلسفه و دین، حکومت خدا و انسان، بیمرگی و نابودی، ایمان کاریکاتوروار اما دلنشینش را به دلسینه حفظ می‌کند.

«بیوتن» حکایت انسان تکامل‌گرایِ تحول‌گراست که در جهانی بیکران، تهی شده از تمامی مصادیق و مفاهیم، با چشمانی باز خواب جهان از دست رفته‌اش را فریاد می‌کشد. انسانی که می‌خواهد دیگری شود اما به شرط خویشتن خویش بودن، دستیابی به دیگری از طریق رنج. رجعت انسانی یکه، به اصل‌ها و اول‌ها در روزگاری که اصل و اولی باقی نمانده است. نقطه شروع تنها از اینک است تا برسد به نیستی، نابودی خودآگاهی و مرگ.

رضا امیر خانی در رمان «بیوتن» با به کارگیری تکنیک‌های فرمی، بازی‌های زبانی، آشنایی‌زدایی از کلمات با تغییر در محور همنشینی آن‌ها، استفاده از علائم سجاوندی قرآنی، کاربرد جملات قرآنی و ارتباط مناسب آن‌ها با معانی تعقیب شده در متن، استفاده از زبانی دیگر با فونت فارسی و نهایتاً گنجاندن داستانی عاشقانه در دل متنی ایدئولوژیک توانسته است، توجه طیف گسترده‌ای از مخاطبان را به خود معطوف کند.

اما این رمان از همان ابتدا به اعتقاد من با سه مشکل اساسی دست به گریبان است. مشکلاتی که اگر نبودند می‌توانست این رمان را به متنی چالش‌برانگیز، دیرپا و ماندگار مبدل کند.

۱. طولانی بودن رمان، که نه تنها باعث خستگی و ملال خواننده شده است بلکه از برجسته شدن نقاط و تصاویر درخشان رمان جلوگیری کرده است. حذف خوانش‌ها یا مونولگ‌های ذهنی شخصیت‌های فرعی رمان، حضور به جا یا نابجای مداوم نویسنده در متن نه تنها کمکی به واگشایی معانی نهفته در متن یا به پرداخت شخصیت‌ها نکرده است بلکه با مطول کردن داستان از ایجاز و گزیده‌گویی آن کاسته است.

۲. شخصیت‌پردازی: شخصیت‌های فرعی رمان، مانند خشی، رمزی، آرمیتا و حتی شخصیت‌های فرعی درجه دوم مثل آقای گاورمنت یا عبدالغنی زنده و به صورتی پرخون وچند بعدی و قابل لمس به تصویر کشیده شده‌اند. برخلاف شخصیت اصلی داستان، ارمیا، که شخصیتی پهلوان پنبه‌وار، مسلط و اقتدار‌گرا با ادعاهایی غیرقابل باور یافته است.

به زعم من شاید علت اصلی این تناقض این باشد که نویسنده تکلیف خود را با شخصیت‌های فرعی رمان از همان ابتدا مشخص کرده است در حالی که تا پایان رمان با شخصیت ارمیا جدالی پرابلماتیک دارد. به همین علت است که شخصیت‌های فرعی آزادانه و به راحتی در طول محور مکانی ـ زمانی رمان حرکت می‌کنند. در حالی که تا پایان، وضعیت قاطعی برای شخصیت ارمیا ترسیم نشده است. طبیعی است که در طول خوانش نیز، مخاطب دائماً، در ارتباط با این کاراکتر دچار سردرگمی، کج اندیشی و سوء تفاهم شود.

[[photow01]]

برای واکاوی شخصیت ارمیا چهار گزینه قابل بررسی است:

الف) آیا ارمیا شخصیت تراز انقلاب اسلامی، یک حزب‌اللهی متعهد است؟
سیستم نشانه‌ای موجود در رمان به مخاطب جواب منفی می‌‌دهد. شخصیت تراز انقلاب، در هر کجای دنیا که باشد وطن دارد (‌آن‌هم وطن با تای دسته‌دار ). وطن او ارزش‌هایی است که برای آن‌ها می‌جنگد و می‌میرد. شخصیت وفاداربه آرمان‌های امام نه به دیسکو ریسکو می‌رود، نه به مدونا شو و نه از همان ابتدا عاشق آرمیتا می‌شود.

ب) آیا ارمیا یک عارف شوریده‌سر است؟
باز هم پاسخ منفی است. یک عارف مطابق آنچه کیر کگارد می‌گوید در سپهر عرفانی حرکت می‌کند. یعنی حرکت از وضع موجود به وضع مطلوب، انتخاب در حوزه خدامحور، دیگر محور و نهایتاً خود محور. در حالی که شخصیت ارمیا از همان ابتدای ورود به فرودگاه جان ـ اف ـ کندی در پی حذف دیگری است، در پی خاموش کردن صدایی غیر خود. عرفا معتقدند کسی که وجود دیگری را مستقل از خود نپذیرد به کشتن خویشتن خویش دست یازیده است. کشتن دیگری یعنی قطع الوتین.

ج) آیا ارمیا یک انسان در جست‌وجوی ایمان است؟
به نظر می رسد که باز هم پاسخ منفی است. جست‌وجوگر ایمان حتی در مفهوم امروزین خود، مدام در ایمان خود، به عنوان امری هوهویه شک می‌کند و مدام آن را بازسازی می‌کند. معماری است که خانه‌ای می‌سازد و چه باک که، یک شبه آن را از بیخ و بن براندازد. جست‌وجوگر ایمان، به دنبال یافتن حقیقت است نه در پی اثبات هویت. آن‌هم نه حقیقتی یکه، که در جهان امروز حقایق متکثر و در کنار یکدیگرند، نه در مقابل هم. در حالی که ارمیا از لحظه ورود نه تنها در پی اثبات هویت خویشتن و نفی هویت هرکسی به غیر خود است که، برای او اثبات حقیقت خودی به معنی حذف حقیقت دیگری است.

د) ارمیا یک شخصت نهیلیست، هیچ‌انگار است؟
به نظر می‌رسد که این گزینه بیش از همه با چگونگی کنش و واکنش ارمیا، در مکانیسم درونی رمان همخوان است. ارمیا شخصیتی است که با عبور از پارادایم سنت و به چالش کشیدن قرائت و خوانش رسمی دین در نظام اسلامی از یکسو، نقد خرد ابزارگرا و به سخره کشیدن مسلمانان کشورهای مهد اسلام از سوی دیگر، در جهانی که به دلیل بی‌کرانگی افق تمام مصادیقش از معانی تهی گشته‌اند، تلاشی دردمندانه می‌کند تا با گره زدن طناب خاطراتش با گذشته‌ای نوستالژیک یا ظاهر کردن مدام شبح گذشته در برابر خویشتن و چنگ‌اندازی به شهادت و مرگ معانی از کف رفته خود را واسازی کند.

اما از آنجا که به قول ویتگنشتاین، معنی هر واژه در کاربرد آن واژه است، آنچه ارمیا می جوید در این جهان به تمامی از معنا تهی گشته است چرا که برای انسان معاصر آن‌سوی آب‌ها، کاربرد عملی خود را از دست داه‌اند. شاید به همین دلیل است که ارمیای داستان «بیوتن» با درک و دریافت غمگنانه، در زیر فشار کابوس‌ها و مالیخولیا، ترس و شک‌، تضاد و قطعیت له می‌شود و تلاش می‌کند که از دنیای واقعی فاصله بگیرد و به کنج انزوای خویشتن خویش پناه برد.

ارمیا می‌تواند یک نهیلیست پوچ‌گرا یا یک انقلابی متعهد یا یک عارف و عاشق باشد اما تناقض آشکار شخصیت‌پردازی از آنجا آغاز می‌شود، که نویسنده‌ی داستان مدام با حضور گاه و بیگاه خود به مخاطب یادآوری می‌کند که نکند در گوشه‌ای از گوشه‌های ذهنش این تصور لانه کند که ارمیا در مورد معانی و مبانی اعتقادیش دچار شک شده است. دائماً اصرار دارد که مخاطب به خاطر داشته باشد که ارمیا یک مومن متعهد وفادار به امام خمینی. یک عارف دیگرخواه، یک منتقد خرده‌گیر، یک ایده الیست مسلمان است. اما نشانه‌های کتاب راه را  بر باور مخاطب می‌بندد و باور او را دستخوش تردید می‌کند.

۳. نوع نگاه انتولوژیک نویسنده به جهان و انسان.
در طول رمان، نویسنده دائماً سعی می‌کند که مخاطب را متقاعد کند، که جهان سرمایه‌داری تمایل دارد که تمامی فرهنگ‌های ضعیف را در خود مستحیل سازد یا تمامی آن‌ها را به پرستش خدای پول وادارد (و پیامد چنین پروسه‌ای این خواهد بود که تو ای انسان دیگر آسمان را نخواهی دید، که به شکل موتیف یا ترجیع‌بند در طول رمان خودنمایی می کند.)

از طرف دیگر نویسنده به طور ضمنی به خواننده یادآوری می‌کند که مطابق یک پیشگویی آپوکالپتیک‌وار، نهایتاً تمامی جهان در زیر لوای اسلام جمع خواهند شد (‌جهان به مستضعفان خواهد رسید). با یک تغییر در محور جانشینی این دو جمله، تغییر جهان اسلام با جهان سرمایه‌داری چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نتیجه واضح و روشن است. این دو جمله با هم یکی خواهند بود.

اشکال و ایراد اساسی چنین نگاه به عقیده من می‌تواند به نگاهی حذفی، به جهانی تنها مال من نه دیگری و نهایتاً به ایجاد فضایی فاشیستی بینجامد که نه تنها برای رمان اسیب زننده پس زننده خواهد بود بلکه در دست دوستداران چنین دیدگاهی به مانیفیستی برای حذف دیگری، خط زدن دوستانی که دیگر دوستشان نداریم، چون امروز به ارزش‌هایمان نه گفته‌اند. دشمنانی که امروز دوستشان داریم چون به ما آری گفته‌اند و در شکل اگزجره و بیمارگونه به شکل اردوگاه‌های کار اجباری سیبری و کوره‌های آدم‌سوزی هیتلری و نسل‌کشی قبایل رواندا استحاله می‌یابد.

اما در انتها باید یاداوری کرد که به اعتقاد من، ارمیای «بیوتن» از خالقش گامی فراتر نهاده است، آهسته و بی‌اجازه آنگونه که تنها مخاطب می‌تواند ببیند، به سوی پنجره آمده است. پرده را به کناری زده و شاید می‌بیند سنگی که به طرف دیگری پرتاب شده است، این‌بار با حرکتی آهسته اما معکوس به سوی پنجره باز‌می‌گردد. من امیدوارم به شرطی که به ارمیای محبوب رمان آسیبی وارد نشود این سنگ در حرکتی تقدیر‌گرا شیشه پنجره را بشکند تا ارمیا بتواند جهان و حضور انسانیِ دیگری را لمس کند‌.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_533.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_533.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 27 May 2009 15:30:45 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«ترور، تاریخ ایرلند را به ما نشان می‌دهد»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>ویلیام ترور از جمله پرکارترین نویسندگان معاصر ایرلندی است و به عنوان نویسنده رمان و داستان کوتاه مورد تحسین بسیاری قرار گرفته است. ترور در سال ۱۹۵۳ به انگلستان‌، جایی که مکان رویدادهای چند رمان اولیه‌‌اش است، نقل مکان کرد.

در کتاب «پسران خوب»‌، ‌پانسیون، و گروه عشق، ترور به شیوه‌ای خاص تفاوت‌های جزیی و دقیق شخصیت‌هایی را که سرنوشت برایشان نوعی مصیبت رقم زده به تصویر می‌کشد. وی به رغم زندگی در انگلیس‌، اغلب برای مضامین داستان‌های خود از یک چشم‌انداز ایرلندی استفاده می‌کند.

برای بررسی بیشتر آثار ویلیام ترور در ایران، به سراغ الاهه دهنوی، نخستین مترجم آثار ترور در ایران رفته و با او گفت و گو کرده‌ام.</small></strong>

[[sound]]

<strong>خانم دهنوی لطفاً ویلیام ترور را برای ما معرفی کنید.</strong>

ویلیام ترور یا به عبارتی ویلیام ترور کاکس، یک نویسنده‌ی ایرلندی است. در یک خانواده پروتستان به دنیا آمده. ترور جزو آن دسته از نویسندگانی است که به خاطر شرایط مالی، مجبور شد کشوری را که به آن تعلق داشت ترک کند و ساکن انگلستان شود.

چند سالی به تدریس و مجسمه سازی مشغول بود. بعد به داستان‌نویسی روی آورد و کارهای او با توجه منتقدان دانشگاهی مواجه شد. جوایز زیادی از جمله جایزه بوکر را کسب کرده و بارها و بارها نامزد بوکر بوده است.

در مواردی جایزه ویت برد را برده، نشان سی‌بی‌ای (CBE‌) را دریافت کرده و همین‌طور از سوی فرهنگستان ادب انگلستان و بریتانیا، لقب «سر» را دریافته کرده است. ترور الان جزو نویسندگان معتبر و معیار است.

[[photow01]]

<strong>چه چیزی باعث این شد که در میان این همه نویسنده برجسته انگلیسی سراغ ویلیام ترور بروید؟</strong>

من دو فاکتور را در نظر گرفتم. اول برای من مضامین مهم بود و دوم سبک و تکنیک. خیلی از داستان‌ها و رمان‌هایی که در آمریکا و اروپا نوشته می‌شوند به لحاظ مضمونی یا دغدغه خواننده فارسی نیست و یا از لحاظ فرهنگی برای او قابل لمس نیست. این برای من خیلی مهم بود.

در مورد ترور عکس این است. یعنی به لحاظ فرهنگی خیلی ملموس و قابل درک است. حتی در جاهایی شما احساس می‌کنید که فقط کافی است اسم‌ها را ایرانی انتخاب کنید. آن اتفاق می‌تواند در فضای کشور ما هم رخ داده باشد.

دلیل دوم هم همان‌گونه که گفتم، سبک بود. ویلیام ترور جزو نویسندگانی است که پیچیده می‌نویسد. خواننده در آثار ویلیام ترور یک مصرف‌کننده منفعل نیست و تمام مدت به چالش کشیده می‌شود و در فرایند خواندن درگیر می‌شود. ترور از تکنیک‌هایی مثل سیلان ذهن و کم‌گویی استفاده می‌کند. خواندن آثار ترور یک خواننده زبردست نیاز دارد. این دو دلیل باعث شد که من سراغ ترور بروم.

<strong>شما رمان‌های «تورگنیف خوانی» و «سفر فلیشا» را از ترور ترجمه کردید. در این دو رمان، خواننده با چه نوع شخصیت‌ اصلی و قهرمان‌هایی مواجه می شود؟</strong>

معمولاً این‌گونه است که یک داستان یا یک رمان حول زندگی یک یا دو شخصیت می‌‌گردد که به آن‌ها شخصیت اصلی می‌گوییم. شخصیت اصلی کسی است که تمام توجه خواننده به او معطوف می‌شود. با او احساس هم‌دردی می‌کند و نسبت به او حس ترحم دارد.

نکته جالب توجهی که در آثار ترور وجود دارد این است که شخصیت‌های اصلی آثارش به حاشیه رانده شده‌های جامعه هستند. من معتقدم که ترور سراغ سایه‌هایی می‌رود که اجتماع آن‌ها را نادیده می‌انگارد و از توجه به آن‌ها امتناع می‌کند.

به این معنا که سراغ بخش خاموش جامعه که ما صدایشان را نمی‌شنویم می‌رود. برای خواننده این را مقدور می‌کند که به افکار و بازخوانی خاطرات چنین آدم‌هایی دسترسی داشته باشد. شما با آن بخش خاموش جامعه مواجه می‌شوید و فرصت پیدا می‌کنید که ذهن و اندیشه آن‌ها را از نزدیک ببینید.

مثلاً در رمان «تورگنیف‌خوانی» ما با زنی مواجه هستیم که ۳۱ سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در یک دیوانه‌خانه سپری کرده. در حالت عادی اگر بشنوید که فردی دیوانه است دوست ندارید با او مواجه بشوید و به او نزدیک شوید.

در رمان «سفر فلیشا» هم همین اتفاق می افتد. شما با یک آدم عادی روبرو هستید و روند تبدیل شدن او به یک کارتن خواب را می‌بینید. و در کنار او، با شخصیت دیگری که خیلی برجسته است، با بازخوانی خاطرات یک قاتل زنجیره‌ای همراه می‌شوید. یعنی دقیقاً سایه‌هایی که جامعه نمی‌خواهد آن‌ها را ببیند. ترور شما را با این‌ها مواجه می‌کند و این ویژگی بارز شخصیت‌های ویلیام ترور است.

[[photow02]]

<strong>در این آثار اشاره‌هایی را به اختلافات مذهبی مردم ایرلند می‌بینیم. به نظر شما کارکرد این مضامین در کلیت این آثار چیست؟</strong>

در آثار ویلیام ترور خصوصاً دو رمان «تورگنیف‌خوانی» و «سفر فلیشا» دو مسأله‌ی تاریخی مهم دیده می‌شود. یکی بحث سیطره انگلستان در طول چندین قرن بر ایرلند بوده و مسأله‌ی دوم، نزاع چند صد ساله بین کاتولیک و پروتستان است.

مردم ایرلند سال‌های سال تلاش کردند که از زیر استعمار انگلیس رها شوند و استقلال‌شان را به دست بیاورند. این تحت استعمار بودن، همیشه بر زندگی آن‌ها سایه انداخته است. از طرف دیگر وقتی هنری هشتم، پادشاه انگلستان به پروتستان تغییر مذهب داد، کشور خود و مستعمراتش را وادار کرد که آن‌ها هم تغییر مذهب دهند.

اما مردم کاتولیک ایرلند مقاومت کردند و به این قانون تن ندادند. آن‌ها نیز زمین‌ها را از مردم گرفتند و به اقلیت پروتستان دادند و یک‌سری افراد پروتستان را از انگلستان و اسکاتلند به ایرلند فرستادند و ساکن کردند.

این‌گونه بود که نزاعی بین کاتولیک و پروتستان شکل گرفت. هنوز هم این مشکل در ایرلند وجود دارد. یعنی ایرلند همچنان درگیر این کشمکش‌های مذهبی است. این دو در آثار ویلیام ترور خیلی نمود پیدا می‌کنند.

در ظاهر چنین است که شما درحال خواندن داستان یک فرد هستید. ولی واقعیت این است که این آدم‌ها مقهور تاریخ کشورشان هستند. آن‌ها یک هویت ملی دارند که بر اساس معادلات سیاسی، اجتماعی و مذهبی کشورشان تعریف شده و آن‌ها خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر این معادلات قرار دارند.

یعنی سرنوشت فرد به هیچ عنوان قابل تفکیک از گذشته‌ی تاریخی کشورش نیست. مثلاً شما در رمان «تورگنیف‌خوانی» می‌بینید که در یک قسمت، مری لوئیس و خواهر و برادرش که پروتستان هستند از مدرسه بر می‌گردند.

بچه‌های یک مدرسه کاتولیک آن‌ها را ملحد خطاب می‌کنند و می‌گویند که شما در آتش جهنم خواهید سوخت. و هراس از این‌که در آتش جهنم بسوزد برای مری لوئیس کوچک آن‌قدر بزرگ است که از خواهرش می‌پرسد آیا واقعاً چنین اتفاقی قرار است بیفتد.

یعنی دارد نشان می دهد که این ترس‌ها و نفرت‌ها در زندگی مردم نشسته است. البته نگاه ویلیام ترور در نهایت خیلی مهم است. نگاه او در آخر نه ناسیونالیستی است و نه متعصبانه. نشان می‌دهد که آدم‌ها فارغ از مذهبشان دارای جنبه‌های انسانی مشترک هستند که می‌تواند آن‌ها را در کنار یکدیگر قرار دهد.

<strong>از لحاظ سبک نوشتار، ترجمه آثار ویلیام ترور چگونه است؟</strong>

باید بگویم ترجمه آثار او دشوار است به خاطر این‌که از تکنیک‌هایی همچون سیلان ذهن و گفتار آزاد غیر مستقیم استفاده می‌کند. سیلان ذهن یعنی شما مستقیماً با افکار شخصیت‌ها مواجه می‌شوید. این افکار الزاماً مرتب نیست. همان‌طور که افکار روزانه خود ما هم از نظمی خطی پیروی نمی‌کند.

گفتار  آزاد غیر مستقیم هم این است که شما به افکار شخصیت از زبان راوی دسترسی پیدا می‌کنید. این‌ها خیلی کار ترجمه را دشوار می‌کند. شما فرض کنید که جریان ذهن شخصیت به یکباره تغییر می‌کند و بر اساس دیدن یک صحنه، خاطره‌ای برایش بازسازی می‌شود.

مترجم باید این را درک کند و به خواننده انتقال دهد که کار دشواری است. ترجمه آثار او در مقایسه با ترجمه نویسندگانی همچون پل استر که خودم هم تجربه‌اش را داشته‌ام سخت‌تر است. مسأله‌ی دیگر این‌که ویلیام ترور خیلی به جزئیات اهمیت می‌دهد و توصیفات ریزی در آثارش دارد که البته شاید به خاطر مجسمه‌ساز بودنش هم باشد. در آوردن این ها در ترجمه کار سختی است.

[[photow03]]

<strong>شما در صحبت‌های خودتان به بحث تعهد و عدم تعهد در ادبیات اشاره کردید و اعتقاد دارید که یک سوی ادبیات همیشه متعهد بوده است. آیا در آثار ویلیام ترور هم این تعهد دیده می‌شود؟</strong>

اگر بخواهیم تعهد را به آن معنایی که مد نظر منتقدان مارکسیسم است نگاه بکنیم، یعنی این‌که تمام آثار یک نویسنده در خدمت یک ایدئولوژی و باورهای مشخصی قرار بگیرد، خیر. ولی تعریف دیگری برای تعهد وجود دارد و آن این‌که نویسنده صدای شخصی خود را از داستان حذف می‌کند و ما یک سری باورهای اجتماعی را در داستانش می‌بینیم که می‌تواند بر افکار خواننده تأثیر بگذارد.

ویلیام ترور بدون شعار دادن، این‌ها را وارد داستانش می‌کند. به این معنای دوم بله، ترور این کار را می‌کند. یعنی تاریخ ایرلند را به ما نشان می‌دهد. تأثیر نبردهایی را که بین دو مذهب کاتولیک و پروتستان بوده است به ما نشان می‌دهد.

پس به عبارتی متعهد است. ولی نگاه رادیکالی خیلی از نویسندگان ناسیونالیست را هم ندارد. یعنی جدا از این‌‌که آثارش زیبایی‌های ادبی خودش را دارد ویلیام ترور به ما نشان می‌دهد که مردم ایرلند چاره‌ای ندارند جز این‌که این مرزبندی‌های مذهبی را کنار بگذارند و با جنبه‌های انسانی‌شان کنار هم قرار بگیرند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_532.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_532.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 May 2009 21:00:20 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>زندگی‌‌نوشت‌های آمریکایی</title>
                  <description><![CDATA[<strong>داستان‌هایی برای رادیو</strong>

احتمالاً یکی از خوشحال کننده‌‌ترین خبرهای ادبی سال ۱۳۸۷ این بود که موسسه‌ی انتشاراتی افق، حقوق قانونی انتشار کلیه‌ی آثار پل استر، نویسنده‌ی نام‌دار آمریکایی را خریده و حالا، مجموعه‌ی تقریباً کامل آثار استر که در ایران توسط این نشر به بازار رسیده‌اند، همه قانونی و با هماهنگی با نمایندگان استر منتشر می‌شوند و کپی‌رایت دارند.

در زمستان سال گذشته، سه جلد جدید از آثار استر توسط نشر افق منتشر شدند، اولی «سفر در اتاق تحریر» بود که به‌دنبال آن «داستان‌های واقعی از زندگی آمریکایی» منتشر شد، هر دو با ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان و در اسفند ماه هم «موسیقی شانس» با ترجمه‌ی خجسته کیهان به بازار آمد.

در حالی که دو کتاب اول و سوم همانند تقریباً همه‌ی کارهای منتشر شده از استر رمان بودند، «داستان‌های واقعی از زندگی آمریکایی» تجربه‌ی جدید ادبی بود که به دست خوانندگان فارسی زبان رسید: داستان‌هایی واقعی از زندگی روزمره‌ی آمریکایی‌ها که در ده فصل تدوین و ویرایش شده است. داستان‌هایی که استر خود آن‌ها را در یک برنامه‌ی رادیویی خوانده است.

همه چیز از روزی شروع می‌شود که پل استر برای شرکت در برنامه‌ای رادیویی با رادیوی «نشنال پابلیک» مصاحبه می‌کند، ماه می (یا جوئن) سال ۱۹۹۹ است و در پایان برنامه مجری از استر می‌پرسد، دوست دارد نویسنده‌ی ثابت این برنامه باشد؟ استر مردد می‌ماند و جواب را به بعداً موکول می‌کند.

مجری می‌گوید: درست «نمی‌داند، فقط این‌که می‌توانی مثلاً ماهی یک بار برای‌شان برنامه داشته باشی و داستان تعریف کنی.» خود استر چندان از ایده خوشش نمی‌آید. اما همسرش فکری دیگر دارد. می‌گوید: «مجبور نیستی داستان‌ها را خودت بنویسی؛ از مردم بخواه که بنشینند داستان‌های‌شان را بنویسند و آن‌ها را برایت بفرستند، آن وقت تو هم می‌توان بهترین‌شان را در رادیو بخوانی. اگر تعداد این داستان‌ها به قدر کافی باشد، یک کار خار‌ق‌العاده می‌شود.»

شانزده ماه پس از آن گفت ‌و‌ گو، پل استر «پروژه‌ی داستان ملی» را در رادیو مرتب می‌خواند و در طول یک سال، بیش از چهار هزار نامه دریافت می‌کند. سرانجام ۱۷۹ متن از میان تمام داستان‌هایی را که در رادیو خوانده شده‌اند، گل‌چین می‌کند و در ده فصل می‌چیند و این کتاب در سال ۲۰۰۰ منتشر می‌شود: داستان‌هایی که نویسنده‌های واقعی دارند و واقعاً اتفاق افتاده‌اند، از زندگی عادی، از زندگی روزمره.

کتاب با مقدمه‌ی پل استر شروع می‌شود و سپس اولین فصل «حیوانات» می‌آید و با فصل‌های «اشیاء»، «خانواده»، «بزن بزن»، «دیگران»، «جنگ»، «عشق»، «مرگ»، «رویاها» و «تأملات» دنبال می‌شود. در هر فصل حداقل ده داستان آورده شده‌اند، بعضی داستان‌ها کوتاه و یک صفحه‌یی هستند، بعضی چند صفحه درازا دارند.

[[photow01]]

<strong>روزمرگی خواندنی</strong>

کتابی قطور پر از داستان‌های کوتاه که مرتب شخصیت‌ها، مکان‌ها، سبک‌های نوشتاری، ماجراها عوض می‌شوند، و به زبانی ساده، همه چیزشان تغییر می‌کند و نویسنده‌های آن‌ها شهرت ادبی هم ندارند، چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟ شاید در اولین نگاه، خواندن چنین کتابی ملال‌آور، تلاشی بی‌نتیجه و وقت تلف کردن به نظر برسد.

شاید اگر نام پل استر روی جلد کتاب نخورده بود، هیچ توجه‌‌ای را به خودش جلب نمی‌کرد. چرا چنین کتابی می‌تواند جالب باشد؟ اولین جواب را باید در فرهنگ خود آمریکایی‌ها دنبال کرد، فرهنگ مردمانی که هر کدام از جایی از جهان، با هویت و سبک زندگی خودشان زمانی به این سرزمین رسیده‌اند و الان در جست‌وجوی راه‌هایی هستند تا بتوانند هویت خودشان را جمعی کنند. کتابی این چنین، یک قدم کوچک است در نزدیک کردن فرهنگ‌ها و هویت‌های گوناگون و دادن یک تصویر جمعی به زندگی آنان.

اما این مسأله همه چیز کتاب نیست. موضوع اصلی کتاب، تعلق آن به ژانر «زندگی‌نامه‌نویسی» است. ما عادت داریم زندگی‌نامه‌نویسی را در کتاب‌های قطوری جست‌وجو کنیم که روزهای زندگی مردمان مشهور را به تصویر می‌کشند. اما الان در هزاره‌ی سوم نفس می‌کشیم، روزگاری که شهرت یک چیز کاملاً نسبی است و تقریباً به کمتر کسی ارث می‌رسد.

آمریکایی‌ها که سنت‌های قدیمی مانند مجله‌ی «لایف» را دارند که مختص نگریستن به زندگی است، حالا کتابی به خواننده‌های فارسی زبان خود هدیه کرده‌اند که در آن از زندگی معمولی و عادی خود سخن می‌گویند، زندگی‌‌ای که شاید در نگاه اولین چیزی برای خواننده نداشته باشد، اما در کلیت کتاب، یک حس هم‌بستگی فرامرزی می‌سازد که برای خواننده‌ی فارسی هم آشناست، که مسأله‌هایی نشان داده می‌شوند که چندان فرقی در محتوا با زندگی‌های روزمره‌ی ما ندارند. داستان‌هایی ساده از امیدواری و ناامیدی، از فقر و از امید، از آگاهی و از تلاش و سرانجام از خود زندگی.

«داستان‌های واقعی از زندگی آمریکایی» اثری‌ است لبریز از سیاه‌مشق‌های کسانی که شاید برای اولین بار به صورتی جدی می‌نویسند، به این نیات که کلمه‌های‌شان در رادیوی ملی پخش شوند، آن هم با صدای یکی از مشهورترین نویسنده‌های زمانه. تلاشی که به نتیجه رسیده است، کلمه‌ها در جای خودشان قرار گرفته‌اند و شکل داستانی ساده، اما حرفه‌‌ای را پیدا کرده‌اند.

خود پل استر در معرفی این برنامه در رادیو «نشنال پابلیک» می‌گوید: «گفتم دنبال قصه می‌گردم. قصه‌ها باید واقعی و کوتاه باشند، اما محدودیت موضوعی یا سبکی وجود ندارد. گفتم به‌نظر من جالب‌ترین داستان‌ها آن‌هایی است که انتظارات و توقعات ما را از دنیا توصیف کند؛ حکایت‌هایی که از نیروهای ناشناخته و مرموز در زندگی ما، پیشینه‌های خانوادگی، جسم و روح و ذهن‌مان حکایت کند. به عبارت دیگر، داستان‌هایی واقعی که هم‌چون قصه به‌نظر برسند. درباره‌ی موضوعات مهم و بی‌اهمیت، غم‌انگیز و خنده‌دار و هر تجربه‌ای که فکر می‌کردم ارزش نوشته شدن دارد حرف زدم. گفتم مهم نیست که تا به حال داستان نوشته‌اند یا نه، هر کسی در اطرافش آدم‌های خوبی می‌شناسد و اگر تعداد کسانی که برای شرکت در این پورژه پاسخ می‌دهند کافی باشد، حتماً چیزهای اعجاب‌آور زیادی می‌توانیم درباره‌ی خود و یکدیگر بیاموزیم. ماهیت پروژه کاملاً دموکرات بود. همه‌ی شنوندگان دعوت ما را پذیرفتند و من هم قول دادم تمام داستان‌های رسیده را مطالعه کنم. مردم در زندگی و تجربیات خود غور می‌کردند، اما در عین حال به بخشی از یک تلاش گروهی بدل شده بودند؛ چیزی فراتر از خودشان. گفتم امیدوارم بتوانم با کمک آن‌ها آرشیوی از حقایق و موزه‌ای از واقعیت زندگی آمریکایی فراهم آورم.» (صفحه‌های ۱۶ و ۱۷ کتاب.)

[[photow02]]

<strong>داستان‌ به خاطر داستان</strong>

داستان‌های کتاب واقعاً ساده هستند. یک روایت سرراست را دنبال می‌کنند. دنبال هیچ‌گونه تکنیک فرم نمی‌روند که خوانش اثر را سخت کند. از یک نقطه در زندگی راوی شروع می‌شوند، و در نقطه‌‌ای دیگر پایان می‌پذیرند. یک حادثه در هر داستان رخ می‌دهد، یک گره‌ی خیلی ساده مقابل چشم خواننده قرار می‌گیرد و گره به سرعت به نزدیک شدن به پایان داستان باز می‌شود.

ویژگی اصلی داستان‌ها بعد از سادگی، این است که همه‌ی آن‌ها درباره‌ی زندگی سخن می‌گویند و تقریباً همه‌ی آن‌ها امیدوارانه به زندگی نگاه می‌کنند. داستان‌ها در سادگی‌شان جذاب می‌شوند، با خواندن آن‌ها، احساس نمی‌کنید در حال نگریستن به یک نوشته‌ی چاپ شده روی کاغذ هستید که یک داستان کوتاه است، فکر می‌کنید با خود زندگی طرف هستید.

انگار روای‌های داستان‌ها زنده در برابر چشم‌های شما قرار گرفته‌اند و شما با آرامش، دارید بازی آن‌ها روی صحنه‌ی نمایش را نگاه می‌کنید، یا حتا خیلی ساده‌تر، با هم نشسته‌اید و دارید قهوه‌تان را مزه‌مزه می‌کنید و به حرف‌های آن‌ها در کنار آتش شومینه گوش می‌کنید که از زندگی‌شان می‌گویند. این سادگی و این ملموس بودن در سرتاسر اثر موج می‌خورد.

پل استر همیشه دوست دارد زندگی آمریکایی را به تصویر بکشد. رمان‌های امروزی او، همیشه یک راوی آمریکایی را دنبال می‌کنند که به دنبال از دست رفته‌های زندگی و هویت خودش می‌گردد. حالا یک اثر، شاید قطورترین نوشته‌ی با نام خودش روی جلد را به دست خواننده رسانده، که در آن تنها و تنها از زندگی حرف زده می‌شود، آن هم از نوع آمریکایی‌. چیزی که پل استر در سرتاسر وجود خویش همیشه به دنبال آن بوده است، حالا به زنده‌ترین شکل در برابر چشم خواننده قرار دارد. کتابی که از زندگی می‌گوید و برای خوانده شدن ساخته شده است.

«از میان چهار هزار داستانی که خواندم، بیش‌ترشان به‌قدری جذاب بودند که مرا تا کلمه‌ی آخر دنبال خود کشاندند. غالب داستان‌ها ساده و بی‌غل و غش نوشته شده و مایه‌ی افتخار فرستندگان‌شان بودند. همه‌ی ما یک زندگی کاملاً شخصی برای خودمان داریم. همگی فکر می‌کنیم بخشی از دنیا هستیم با این وجود از آن تبعید شده‌ایم. از آتش درون‌مان شعله‌وریم. به کلمات نیازمندیم تا درون‌مان را آشکار کنیم... نظریات مردم اغلب حیرت‌انگیز بود. با مرور آن‌ها بیش از هر وقت دیگری، به این نکته رسیدم که بیشت‌تر ما چه عمیق و چه بااحساس زندگی می‌کنیم و این را باید قدر بدانیم. به انی نتیجه رسیدم که ما دلبستگی‌های‌مان شدید است و چه‌قدر عشق‌های‌مان ما را در خود غرق می‌کند، توصیف‌مان می‌کند، و مرزهای بین ما و دیگران را از بین می‌برد. مضمون یک سوم داستان‌هایی که خواندم خانوادگی بود: والدین و بچه‌ها، بچه‌ها و والدین، زن و شوهرا، برادر و خواهرها، پدربزرگ‌ و مادربزرگ‌ها. برای بسیاری افراد، این‌ها کسانی‌اند که دنیای ما را پر می‌کنند. داستان پشت داستان می‌خواندم و در داستان‌های تلخ و نیز در داستان‌های خنده‌دار، تحت‌ تأثیر این مسأله بودم که این روابط با چه شفافیت و قدرتی توصیف شده‌اند.» (پل استر ـ صفحه‌ی ۱۹ و ۲۰ کتاب.)]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_531.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_531.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 May 2009 13:45:45 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>قصه‌ی نشست‌های بخارا به سر رسید</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>مجله «بخارا» در بیست و سومین و آخرین نشست خود بیست و چهارم اردیبهشت ‌ماه، میزبان امینه سوگی اوزدامار، نویسنده ترک زبان مقیم آلمان بود. 

ابتدا علی دهباشی برای حسن ختام، مروری بر این نشست‌ها داشت و دکترسعید فیروزآبادی، ضمن ترجمه خوش آمد گویی مجله «بخارا» به زبان آلمانی، تمام گفت‌وگوهای این دیدار را تا پایان جلسه ترجمه کرد:</small></strong>

امروزبیست وسومین و آخرین جلسه از نشست‌های «عصر پنج‌شنبه در بخارا» را برگزار می‌کنیم. برگزاری «شب‌های بخارا» از پنج‌شنبه شبِ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۴ با برگزاری «شب رابیندرانات تاگور» آغاز شد، و با برگزاری «شب محمد علی کشاورز» در سه‌شنبه شبِ سوم دی ماه ۱۳۸۷ پایان گرفت. 

در این نشست‌ها ما موفق شدیم شب‌هایی را برای معرفی نویسندگانی همچون: اومبرتو اکو، فردیناند سلین، هانا آرنت، فردریک دورنمات، لوئیس بونوئل، ویرجینیا وولف، آنا اخماتووا، اوسیپ ماندلشتام، آلبرتو موراویا، محمود درویش، نونو ژودیس، فاسبیندر، ....» برگزار کنیم. 

تلاش‌های ما برای برگزاری ادامه‌ی «شب‌های بخارا» متأسفانه به نتیجه نرسید و ما اکنون با خاطره‌ی «شصت و هفت شب» از «شب‌های بخارا» روبروییم. پس از ناکامی در ادامه‌ی برگزاری «شب‌های بخارا»، تصمیم گرفتیم درسطح محدودتری در دفتر مجله‌ی «بخارا» جلسات «عصر پنج شنبه در بخارا» را برگزار کنیم.

این نشست‌ها از پنج‌شنبه ۱۹ دی ماه ۱۳۸۷ آغاز شد و امروز، بیست و سومین و آخرین نشست «عصر پنج‌شنبه در بخارا» را برگزار می‌نمائیم. 

تا روزگار با ما در آینده چه بازی داشته باشد.

ما، پیش از این در جلسات «عصر پنج‌شنبه‌ها در بخارا» دیدار و گفت‌وگو با بسیاری از شخصیت‌های مهم فرهنگی، ادبی و هنری داشتیم که نام این میهمانان را ذکر می‌کنم:

محمد علی کاتوزیان- عزت الله فولادوند- ژاله آموزگار- پیروز سَیّار- انور خامه‌ای- هوشنگ ماهرویان- جلال خالقی مطلق- میشل کویی پرس- مازیار بهروز- حسن کامشاد- سیمین بهبهانی- دکتر حسن عشایری- جمشید ارجمند- فاطمه معتمد آریا- محمود دولت آبادی- گلی ترقی و...

<strong>علی دهباشی  در ادامه به معرفی خانم سوگی اوزدامار، نویسنده معاصر آلمانی پرداخت:</strong>

امینه سوگی اوزدامار، نویسنده، کارگردان، بازیگرفیلم و تئاتروعضو آکادمی زبان و ادبیات آلمان می باشد. او درسال ۱۹۶۴، درملاطیه ترکیه متولد شد و در دوازده سالگی برای نخستین بار به روی صحنه تئاتر رفت و از همان زمان به نمایش هم علاقمند شد. در نوزده سالگی به آلمان سفر کرد و مدت دو سال در این کشور ماند و طی این مدت در کارخانه‌ای دربرلین غربی به کارگری مشغول بود.

در ۱۹۶۷، به ترکیه بازگشت و از یک مدرسه تئاتر فارغ التحصیل شد. پس از کودتاهای ترکیه، به آلمان شرقی سفرکرد و در «فولکس بونه» واقع در برلین شرقی، زیر نظر بنو بسون، شاگرد برتولت برشت، دوره‌ای آموزشی را گذراند. او بین سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ همراه بسون نمایش «دایره گچی قفقازی» را در پاریس و آوینیون اجرا کرد.
سپس  کلاوس پایمان با او قرداد همکاری بست و در سال ۱۹۸۲، برای تئاتر «بوخوم» اولین نمایش نامه‌اش «سیاه چشم در آلمان» را نوشت و در سال ۱۹۸۶ این نمایشنامه به کارگردانی خودش در تئاتر «فرانکفورت» اجرا شد. دومین نمایشنامه‌اش، «آشتی خوک و بره» را در سال ۱۹۹۱، نگاشت.

<strong>نخستین رمان اوزدامار «زندگی، کاروانسرایی است با دو در که از یکی می‌آیی و از در دیگر بیرون می‌روی» در سال ۱۹۹۲، منتشر و مفتخر به دریافت جایزه ادبی «اینگبورگ باخمان» گردید.</strong>

از دیگر آثار او می‌توان به مجموعه داستان «زبان مادری» (۱۹۹۰)، رمان «پل شاخ زرین» (۱۹۹۸)، مجموعه داستان «حیات خلوط در آینه» (۲۰۰۱) و رمان «ستارگانی غریب به زمین ما چشم دوخته‌اند» (۲۰۰۳) اشاره کرد.

اوزدامار همچنین جوایز ادبی، از جمله جایزه ادبی شهر آخن (۱۹۹۳)، جایزه آدلبرت فون شامسیو (۱۹۹۹)، جایزه هنرمندان ایالت نوردراین وستفالن (۲۰۰۱) و جایزه هنر برلین (۲۰۰۹) را دریافت کرده است.

[[photow01]]

نخستین سوالی که از خانم اوزدامار پرسیده شد این بود: از نویسندگان معاصر ایران چه کسانی را می‌شناسید؟

از نویسندگان معاصر، صادق هدایت را می‌شناسم و ازگذشتگان هم با سعدی، حافظ و مولانا آشنا هستم. در جوانی گرایشات سیاسی داشتم و ازهمان زمان عاشق حافظ بودم و برادرم هم همین طور. 

اکثراین فیلم‌های ده ساله که ازسوی کارگردانان نسل جوان ایرانی در باب موضوعات و مسائل معاصر جامعه ایران ساخته شده‌اند را می‌شناسم. این فیلم‌ها بسیارعالی و جذابند و دلیل آمدن من به ایران هم همین جذابیت فیلم‌ها بود، چون این فیلم‌ها به نوعی به احساسات انسان نزدیک می‌شوند. اروپائیان همواره مایلند که شرق و دیدگاه‌هایش را کوچک نشان دهند، اما این فیلم‌ها بیانگر ارزش درونی انسان‌ها است.

<strong>درادامه ازایشان سوال شد: شما به غیر از هدایت با آثار کدام نویسنده ایرانی آشنا هستید؟</strong>

با آقای محمود دولت آبادی در ایران آشنا شدم و حتی همین حضور من دراین نشست، مشوقی است تا کارهای ایرانی را بخوانم. همین طوری هم هر کتابی را نمی‌خوانم، مگر آن‌که به نوعی تعلق خاطر و یا دلبستگی به آن داشته باشم و یا نویسنده‌اش را بشناسم. 

<strong>همچنین خانم اوزدامار گفت:</strong> «خوشحال می‌شوم شما خودتان پیشنهاد دهید.»

<strong>یکی ازحضار به خانم اوزدامار چنین گفت:</strong> «نظرشما درباره آثارنویسندگان جوان که تصویر امروز ایران را نشان می‌دهند و این داستان‌ها در آنتولوژی‌های قصه‌های ایرانی از نویسندگان معاصربه زبان آلمانی ترجمه شده‌اند چیست؟ چرا که تصویری که این نسل جدید از ایران بیست سال پیش ارائه می‌دهد، به نوعی بسیارمتفاوت است.»

<strong>خانم اوزدامارپاسخ داد:</strong> 

ببینید، چخوف هم در داستان‌هایش ماجرای دو، سه نسل را با هم نشان می‌دهد: نسل‌هایی که برباد رفته‌اند، گم شده‌اند و سرگشته‌اند. ترکیه در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ نیز با همین معضل مواجه بود. علی الخصوص که نویسندگان جدید ترک خواهان نشان دادن حس جدید زندگی بودند.

<strong>در ادامه این نشست ازایشان سوال شد: «درایران ما نویسندگانی داریم که ازایران مهاجرت کرده‌اند و به فرانسه و یا آلمانی می‌نویسند، آیا شما خانم اوزداماربه ترکی فکرمی‌کنید و سپس می‌نویسید؟»</strong>

ما درآلمان نویسندگان خوبی همچون «سعید» و «نوید کرمانی» داریم که او را جزو اعضاء آکادمی برگزیدیم. نوید، کسی است که درآلمان الهیات و شرق شناسی خوانده و رمان هم می‌نویسد. من در آلمان قرار است سال بعد با نمایشی تحت عنوان «ادیسه» در جشنواره شرکت کنم که دراین نمایش از نوید کرمانی تاثیر گرفته‌ام و همه او را خوب می‌شناسند. طبیعتاً وقتی به آلمانی می‌نویسم، به همان زبان آلمانی هم فکرمی‌کنم و از آنجایی که بازیگر تئاتر هستم، می‌دانم که ریتم بدن انسان متناسب با تفکرش می‌باشد. 

پس این عادی است که به آلمانی بنویسم. وقتی پنجره را بازمی‌کنی، زبان آلمانی می‌شنوی، در خیابان آلمانی حرف می‌زنی،  پس ناخودآگاه ریتم بدن و زبان اندیشه‌ات هم آلمانی می‌شود و وقتی که به آلمانی می‌اندیشی ناخودآگاه آلمانی هم می‌نویسی.

<strong>یکی دیگر از مهمانان این نشست از خانم اوزدامار سوال کرد: «پس شما را باید در جرگه نویسندگان آلمانی به حساب آورد؟»</strong>

<strong>خانم اوزدامار چنین پاسخ داد:</strong>  

در آلمان برنامه مشهوری در زمینه نشست‌های ادبی پخش می‌شود که مجری آن مارسل رایش راینسکی است که به انتقاد از نویسندگان می‌پردازد. خود او مدعی است که من یک نویسنده آلمانی هستم و کاملاً آلمانی می‌نویسم ومعتقد است که اِتیکت ادبیات مهاجر به کارهای من نمی‌چسبد، زیرا آثارم تداعی‌گر فرهنگ کشور دیگری نیست.

[[photow02]]

<strong>سوال بعدی از ایشان چنین بود: «خانم اوزدامار، شما کتابی دارید تحت عنوان "زبان مادری" و از آنجایی که ما در زبان آلمانی برای کلمه "زبان" دو واژه داریم، این نام گذاری شما مبین چیست؟»</strong>

درزبان ترکی واژه «آنا دِلی» معادل زبان مادری است و از آنجایی که در ترجمه به زبان آلمانی تغییراتی رخ می‌دهد، لذا سعی داشته‌ام وفاداری‌ام به کلمه را رسانده باشم. این کتاب شرح حال زنی ترک است که مدام از برلین غربی به برلین شرقی می‌رود و در این رفت و آمدها، تمامی واژه‌های زبان مادری‌اش را به فراموشی می‌سپارد و جز سه واژه، چیز دیگری به خاطرنمی‌آورد. 

در زبان ترکی استانبولی و آذری، بین واژه «زبان مادری» تفاوت وجود دارد. «دیل» در هر دو زبان معادل «زبان» بکار می‌رود، ولی اگر کسی به جای «آنا»، «آنِه» بگوید، بیان‌گر خود کلمه «مادر» است نه «مادری». 

در هرحال این زن تصمیم به یادگیری زبان عربی می‌گیرد زیرا که پدر بزرگش به زبان عربی خاطراتش را نگاشته و زن می‌خواهد با خواندن آن‌ها مادرش را بیابد. وی از طرفی هم دارای دیدگاه‌های مارکسیستی است و با صوفی ارتباط دارد و در کنار او زندگی می‌کند و به نوعی عشق افلاطونی دارند.  

<strong>در ادامه گفت‌وگو با خانم اوزدامار، این پرسش مطرح شد که: صوفی سمبل چیست؟</strong>

یک آدم تند رو؛ و این زن سعی دارد ازطریق واژگانی که آموخته، عشق خودش را به این مرد نشان دهد.

<strong>از خانم اوزدامار پرسیدند؟ آیا این اثر به نوعی تداعی‌گر ادغام فرهنگی است؟</strong>

نکته اینجاست که این زن چون می‌خواهد از طریق زبان مادری، عشق‌اش را نشان دهد، پس به نوعی متحول می‌شود و زبان مادری که سال‌ها خاموش مانده بود، بار دیگر زنده می‌شود. زن قبلاً سه واژه می‌دانست و حالا به سی واژه آشناست. 

<strong>سوال دیگری که از ایشان مطرح شد این بود: یعنی به نوعی با فرهنگ خودش آشتی کرده است؟

خانم اوزدامار پاسخ داد: </strong> 

من این شخص عرب را به این دلیل در داستانم گنجاندم تا نشان دهم واژه‌ها انسان را متحول می‌کنند و اگر غیر از این باشد، دیگر ارزشی ندارند. این داستان به نوعی ماجرای سفری است به گذشته، مثل دیداریک پدربزرگ. 

این یک داستان کوتاه است ولی نکته اینجاست که من بعد از نوشتن این داستان، نزد یک استاد عربی آموختم و به ترکیه نزد مادرم رفته وحال و هوایم  و اضطرابی را که داشتم برایش تعریف کردم و او گفت «نگران نباش، کتابت به زودی چاپ می‌شود.» و دو روز بعد از این ماجرا مادرم را از دست دادم. 

مساله اینجاست که خط به شکل کهن آن از اهمیت به سزایی برخوردار است و به نوعی تداعی‌گر تصاویر می‌باشد. خط عربی برای یک دختر ترک زبان، مرده‌ای بیش نیست و شاید به نوعی تداعی‌گربهشت و آخرت و جهنم باشد. 

من حین نوشتن این کتاب حس می‌کردم که مادرم را از دست خواهم داد، ولی مدام به خودم دلداری می‌دادم و متاسفانه همین طورهم شد و در این کتاب می‌خواستم زبان مادری و گرمی و لطافت و شیرینی سخن مادر را مطرح نمایم.

<strong>از خانم اوزدامار پرسیدند: برخی معتقدند که یک نویسنده خودش را درآثارش تکرار می‌کند، آیا شما هم از این دسته هستید و صرفاً فقط به موضوع مهاجرت فکرمی‌کنید یا تِم‌های دیگری هم مد نظرشما هست؟</strong>

این سوال در صورتی صحت داشت که من ژورنالیست بودم. من در آثارم ازعشق و علاقه سخن می‌گویم. از مهاجرت هم حرف زده‌ام، ولی اگر ژورنالیست بودم برای این سوال پاسخ مناسب‌تری داشتم. من درکارهایم در جستجوی کسانی هستم که ازدست داده‌ام: مثلاً مادربزرگم یا سربازانی که در جنگ جهانی اول یا در جنگ‌های ترکیه کشته شده‌اند.

[[photow03]]

<strong>خانم اوزدامار در پاسخ به این سوال که: آیا دغدغه شما در کتاب‌های‌تان عشق به زندگی و گذر زمان است و آیا برای شما عشق فاقد زمان می‌باشد چنین پاسخ داد:</strong>

بله، دقیقاً. من درکارهایم همیشه به نوع قصه پردازی توجه دارم و فکر می‌کنم که این قصه‌ها می‌توانند مهم باشند و صزفاً دلم نمی‌خواهد جنبه اطلاعاتی و یا آماری داشته باشند.

<strong>سوال بعدی از ایشان این بود: خانم اوزدامار، آیا شما قصه‌گو هستید؟</strong>

بله.

<strong>در ادامه از او سوال شد: آیا داستان‌های «هزار و یک شب» را خوانده‌اید و جایگاه آن نزد غربیان کجاست؟

خانم اوزدامارپاسخ داد</strong>: 

درجواب شما باید بگویم که خیرنخوانده‌ام، ولی باید بگویم که در اروپا بسیارمحبوب است و یکی از کتاب‌های پر طرف‌دار است و زمانی که کتاب من هم به چاپ رسید به من می‌گفتند «شهرزاد». 

<strong>یکی دیگر از حضار از ایشان پرسید: جایگاه ادبیات مهاجرت درآلمان کجاست و با توجه به این‌که مهاجرت، امری خاص و محدود به یک زمان نیست، نظر شما در رابطه با جایگاه جهانی آن چگونه است؟</strong>

ادبیات مهاجرت همواره حضور دارد و شاید هم به نوعی تقسیم بندی نژادپرستانه باشد که من با آن موافق نیستم. هنگامی که ازمن پرسیدند شما به سبک ادبیات مهاجرت می‌نویسید، جواب دادم: نه.

<strong>از خانم اوزدامار سوال شد: از دیدگاه شما ادبیات مهاجرت جایگاه نازلی دارد؟</strong>

بله. پائین است. یک نویسنده خوب باید خودش به مدد قلمش خوانندگانش را به دست آورد و نباید هیچ‌گاه برچسبی به او بچسبانند.

<strong>در جواب این سوال که: پس فرهنگ یک نویسنده مهاجر چه می‌شود چنین پاسخ داد:</strong>

نظرات متفاوت است ولی یک عده به موازات جریانات و موضوعات مطبوعات و مجلات جلو می‌روند و چنین تم‌هایی را انتخاب می‌کنند: موضوعاتی که همه کما بیش می‌دانید. تا شاید بتوانند تأییدی برکارهای‌شان گذارند. 

برای مثال کتاب «بدون دخترم هرگز» را در قطار که بودم اکثرمسافرین در کوپه‌ها مشغول خواندن بودند و پیش خودم گفتم این کتاب ماجرای زنی است پر از عقده‌های آشکار و پنهان که نه تنها ازیک مرد؛ بلکه از یک ملت می‌خواهد انتقام گیرد و این قبیل موضوعات خطرناک است.

<strong>سوال مهم دیگری که از خانم اوزدامار پرسیده شد این بود: اخیرا درزوریخ کتاب «کلنل» محمود دولت آبادی به چاپ رسید. آیا آن را خوانده‌اید ونظرتان چیست؟</strong>

بله درحال خواندن آن هستم. این کتاب پر از تصویر و استعارات است و صادقانه و جذاب. صادقانه به این دلیل که سرکسی را کلاه نمی‌گذارد و مثل تئاتر که بیان موجودیت هستی است  این کتاب مبین موجودیت واقعی جامعه است.

<strong>یکی دیگر از حضار از ایشان پرسید: شما وقتی برای نگارش کتاب فکر می‌کنید به زبان آلمانی می‌اندیشید، حال آن‌که پرسوناژ کتاب شما با همان زبان مادری‌اش عاشق می‌شود، آیا این به آن معنی است که خودتان هیچ‌گاه عاشق نشده‌اید؟</strong>

خیلی هم معلوم نیست که بشود با زبان مادری عشق را به بهترین وجه بیان کرد. این شاید برداشت ما باشد، در حالی که شما هیچ‌گاه با زبان مادری‌ات نمی‌توانی عشقت را به یک فرانسوی نشان دهی. برای من این رسم الخط عربی حائز اهمیت بود. استالین هم با این که سخت گیر بود، اما الهیات خوانده و نوشته‌های مقدس را می‌شناخت. 

من درآلمان و فرانسه نمایش اجرا کرده‌ام ولی هیچ‌کس به من نگفت که به زبان مادری‌ات بازی کن. این خط و شیوه نگارش است که برداشت‌هایی متفاوت را بوجود می‌آورد. در مورد آواز این نکته صادق است ولی در مورد خود زبان این مساله صادق نیست.

<strong>از خانم اوزدامار سوال شد: پس چرا قهرمان زن کتاب با زبان مادری‌اش عاشق صوفی شد؟</strong>

چون زندگی روزمره‌ای برایش وجود نداشت. آدم از یک جایی، دور و به جایی نزدیک می‌شود و این فاصله و این لحظه بسیار هراس آور است. آدم می‌تواند آثارفالکنر و محمود دولت آبادی را بخواند تا الهام بگیرد و  اِلا زبان مادری جایگاه خاص خودش رادارد. 

وقتی شما برای خودتان خافظ و یا کُنراد را می‌خوانید به یک لحظه‌ای می‌رسید که متن شما را تکان می‌دهد و آن لحظه همه چیزبرایت حکم جادو پیدا می‌کند و این امر تو را به نگارش وا می‌دارد. آن لحظه دیگرتو به خاطر ترسی که داری سِحر و جادو برایت معنا ندارد و باید بر آن غلبه کنی تا بتوانی اثری بیافرینی.

<strong>در ادامه از آقای محمود دولت آبادی سوال شد: به نظرشما جایگاه ادبیات مهاجرت چیست؟</strong>

من این نوع ادبیات را از زاویه مثبت می‌بینم. مثلاً ماجرای زنی که درآلمان زندگی می‌کند ولی قلبش در زادگاهش است و با شاعری در آن دیار ارتباط دارد، مبین این موضوع است که انسان با وجودش زندگی می‌کند نه با مغزش. امروزه دنیا به سمت درهم شده پیش می‌رود. شما اگربه لباس مردمان اروپا در سی سال پیش نگاه کنید و بعد به صد سال قبل برگردید متوجه می‌شوید که همه چیزدرحال تغییر و دگرگونی است. 

ادبیات مهاجرت جزیی از ادبیات جهان است و این‌که یک نویسنده چه دوره‌هایی را باید بگذراند و اقوام نیزچه دوره‌هایی را گذرانده‌اند تا با هم خودی شوند موضوعی است که هرچند کند اتفاق می‌افتد، ولی حادث می‌گردد و این نوع ادبیات جهانی است.

<strong>فرد دیگری از آقای محمود دولت آبادی پرسید: به نظرشما با توجه به کتب ادبی که درخارج از ایران منتشر می‌شود و به آن ادبیات مهاجرت اطلاق می‌گردد، آیا این تم در این آثار کم رنگ و بی‌مایه نیست؟</strong>

این‌جا مقوله هویت مطرح می‌شود. چون با تلاش برای حفظ هویت است که این‌گونه اصطلاحات را بار ادبیات می‌کنند تا بتواند هم دلیلی برای خودشان و هم دیگران بیابند و در واقع این نوع ادبیات، ادبیات فراق است.

[[photow04]]

<strong>سوال دیگر از آقای محمود دولت آبادی این بود: درباره ادبیات مهاجرت و مساله فراقی که شما عنوان کردید آیا فکر نمی‌کنید که این نوع ادبیات در ایران فقط نشان‌گرانسان‌های خسته است و به نوعی تحقیر و حقارت را نشان می‌دهد؟

محمود دولت آبادی پاسخ داد:</strong> 

بی شک همین طوراست. من حدود ۱۵ سال پیش لندن بودم و درباره این موضوع سوال شد و گفتم نویسندگان ما و سایر کشورها باید در جوامع اروپایی سعی کننند که زبان و فرهنگ آن جامعه را فراگرفته و مثل جوزف کُنراد بنویسند، در غیر این صورت ایزوله می‌شوند. خوشبختانه امینه اوزدامار در این حوزه موفق بوده است و شما اگر می‌خواهید در یک سرزمین زندگی کنید باید وارد ادبیات و زندگی همان سرزمین  بشوید.

<strong>خانم اوزدامار هم در ادامه‌ی حرف‌های دولت آبادی گفت:</strong> 

به قول برشت: «نبوغ تئاتر در این است که وقتی پرده دوم شروع می‌شود تو پرده اول را فراموش کرده‌ای و فقط از این پرده لذت می‌بری.» در کتاب‌های من هم همین لذت به عینه وجود دارد.

<strong>محمود دولت آبادی ادامه داد:</strong>

ما ایرانی‌ها این خاصیت را داریم که وقتی پا به کشوردیگری می‌گذاریم تعصب‌مان بالا می‌رود و اگر این تعصب توام با تنبلی باشد دیگر نمی‌توان زبان آن کشور را یاد گرفت. من شعرایی را می‌شناسم که در کشورهای دیگر زندگی کرده‌اند و به واسطه همین تعصب و گاه تنبلی زبان آن‌ها را یاد نگرفتند، حال آنکه در یک قاره جدید تو هم باید خودت را در بطن جریانات قراردهی.

<strong>یکی دیگر از حاضرین گفت: شاید به نوعی دلیل گم شدن هم همین باشد. نسل قبلی نسلی بود که به تبعیدی خود خواسته تن داد و هیچ کارمثمر ثمری هم در سایر کشورها نکرد، زیرا که به زبان و فرهنگ‌شان آشنایی نداشت.

محمود دولت آبادی چنین پاسخ داد:</strong>

نویسنده‌ای که از لهستان به پاریس می‌رود نوعی قرابت و خویشی با فرهنگ آنجا می‌یابد ولی کسی که ازآسیا می‌رود، موانعی در جلوی پای خویش می‌بیند و باید آنها را رد کند تا به اهدافش برسد و در این حالت است که تو به حالت تعلیق در می‌آیی، علی الخصوص که اگر تنبلی هم سراغت بیاید که در نتیجه به تعصب منجرمی‌شود.

<strong>یکی از حاضرین پاسخ داد:</strong>

دقیقاً همین‌طور است که می‌گوئید و الان فقط عباس معروفی است که توانسته خلاف این جریان حرکت کند و نباید این نکته را هم فراموش کرد که عرب‌ها در آلمان قلم خوبی دارند. «سعید» هم درآلمان خوب می‌نویسد و چون زبان آلمانی خوبی دارد هیچ‌گاه وام‌دارزبان فارسی نمی‌شود.

<strong>یکی از دانشجویان درباره‌ی غلامحسین ساعدی و مشکلات زندگی‌اش درغربت پرسید و محمود دولت آبادی پاسخ داد:</strong>

در مورد غلامحسین ساعدی این مساله فرق می‌کند. او در اواخرعمر ایران را ترک کرد و فقط دلش می‌خواست بمیرد و هیچ‌گونه دغدغه‌ای برای نوشتن نداشت و در این وادی استثناست.

<strong>سوال دیگر این بود: آقای محمود دولت آبادی به نظر شما آیا این تعصبی را که با باورهای سنتی ما عجین گشته است می‌توان تفکیک کرد؟</strong>

بنا نیست تفکیک شود. کسی که به اروپا می‌رود وقتی به زبان و فرهنگ آنجا مسلط شد ناخودآگاه جوهره‌ی ملی خودش را درآنچه که می‌نگارد به ثبت می‌رساند.

<strong>یکی دیگر از حاضرین از محمود دولت آبادی پرسید: آیا در آثار خالد حسینی آن افغانستانی که ما انتظار داریم توصیف شده و یا صرفاً باب طبع آمریکایی‌هاست؟</strong>

خالد حسینی نویسنده خوبی نیست. او فقط تاریخ افغانستان را مونتاژ کرده است و به دلیل مطابق سیاست میزبان رفتارکردن، منجربه غفلت ازادبیات واقعی شده است. مثل برخی‌ها که سینما را از اصالتش خارج و دِفورمه ساخته‌اند.

<strong>در خاتمه سوال شد: آقای محمود دولت آبادی آیا شما کتاب‌تان «کلنل» را به صورت اینترنتی هم به خوانندگان عرضه می‌کنید؟</strong>

خیر. چون من یک نویسنده حرفه‌ای هستم و از راه چاپ و نشر آثارم امرار معاش می‌کنم. لذا کتابم باید منتشر شود و دوست ندارم رایگان در اختیارمردم قرار گیرد. 

<strong>در ادامه جلسه بحث و گفت‌وگو با خانم اوزدامار درباره‌ی موضوعات گوناگون ادبی ادامه یافت و در بخش پایانی این نشست محمود دولت آبادی ضمن اظهار تاسف از این‌که نشست‌های «عصر پنج‌شنبه در بخارا» خاتمه می‌یابد چنین گفت:</strong>

می‌خواهم بگویم که آقای دهباشی عزیز ازبابت این جلسه بسیار خرسندم و متاسفیم که از این مکان می‌روید و باز متاسفیم که جای مناسبی پیدا نکردید و دست ما هم خالی است، هر چند که هر پایانی را آغازی است.

<strong>محمود دولت آبادی افزود:</strong> 

دهباشی نه از ایدئولوژی خاصی جانب داری می‌کند و نه تعصب خاصی را در ادبیات رواج می‌دهد. « بخارا» و کارهای علی دهباشی بسیار حائز اهمیت است و این نشریه را متمایز از سایر نشریات می‌کند. 

«بخارا» را شاید بتوان گفت که یک دائره المعارف ادبی است و این مجله ادبی در هر شماره‌اش آگاهی‌هایی را به ما می‌دهد که شما کمتر می‌توانید در جایی بیابید. به زعم من مجله بخارا و فعالیت‌های سردبیرش در حد یک بنیاد عظیم فرهنگی است، علاوه بر این مخاطبین بسیار جدی در کشورهای فارسی زبان نیز دارد و من جز آرزوی موفقیت و استقامت برای این مجله آرزوی دیگری ندارم. 

<strong>در این نشست: ترانه مسکوب، محمود حسینی زاد، سعید فیروزآبادی، مریم شرافتی، فرزانه قوجلو، ویدا لطفی، نسترن مبشری، جواد ماه زاده، هاشم بناپور، ناهید موسوی، شیوا مقانلو، سحر کریمی مهر، آرش نصیری، سحر مازیار، یاسمین ثقفی و دانشجویان رشته زبان و ادبیات آلمانی به همراه استادان‌شان حضور یافتند.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_530.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_530.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 15 May 2009 16:26:01 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دی.‌اچ.‌لارنس در نود دقیقه</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>وانس در جنوب فرانسه در سال ۱۹۳۰، میزبان آخرین روزهای زندگی نویسنده‌ی از همه جا رانده‌ی انگلیسی، دی.‌اچ.‌لارنس بود. وقتی لارنس درگذشت، رنجور و خسته و ناآرام از سفرهای طولانی برای یافتن وطنی بود که بتواند در آن آرام بگیرد.

نویسنده‌ای که به خاطر رمان «عاشق لیدی چترلی» از جامعه‌ی رسمی انگلستان رانده شده بود، به‌دنبال زمینی آزاد می‌گشت تا بتواند در مورد زندگی بنویسد، و منظور لارنس از زندگی، همراه شدن‌ آن با جسم و تن بود. رابطه‌ی جسمی، طبیعی‌ترین اتفاق در زندگی یک انسان است و محور نوشته‌های لارنس هم بیشتر بر این موضوع استوار شده بود.

در چهل و پنج سال زندگی خویش، ۲۰ کتاب گوناگون نوشت؛ رمان، داستان‌کوتاه و شعر. دو دهه بعد از مرگ او بود که کم‌کم نوشته‌های اصلی از محاق توقیف درآمدند و سانسور نشده در آمریکا و انگلستان عرضه گشتند و قبل از دهه‌ی آشوب‌زده‌ی ۱۹۶۰، کتاب‌ها با فروشی سرسام‌آور در دست‌ جوان‌هایی دست‌ به‌ دست می‌شدند که بعد از سال‌های جنگ،‌ به دنبال هویت واقعی خودشان می‌گشتند.

لارنس را در ایران کم می‌شناسیم، به خاطر نیاز درونی‌اش به آزادی و رهایی از بند تمدنی که اجازه‌ی نفس کشیدن را از او می‌گرفت و نگاه حیرت‌زده و زبان رهای او، کم‌تر مجال ترجمه یافته است. تنها آرزویش این بود که بتواند کار کند و بگذراند نوشته‌هایش منتشر شود. منظورش همه‌ی کسانی بود که جلوی او ایستاده بودند: مادر و خانواده‌اش، همسر عجیب و غریبش (زن استاد زبان فرانسه که بچه‌هایش را ول کرد و با لارنس گریخت،) و جامعه به صورت عام و خاصش.

کتاب کوچک ۹۶ صفحه‌ای «آشنایی با دی.‌اچ.‌لارنس» که در نسخه‌ی اصلی، با نام «دی.‌اچ.‌لارنس در نود دقیقه» منتشر شده است، قدمی در شناخت لارنس است. پل استراترن، نویسنده‌ی انگلیسی زبان، بعد از انتشار مجموعه‌ی موفق «آشنایی با فیلسوف‌ها»، به سراغ نویسنده‌‌هایی گوناگون رفته و مجموعه‌ی «آشنایی با نویسنده‌ها» را کار کرده است.

مجموعه‌ای که شیوا مقانلو دو جلد «آشنایی با دی.‌اچ.‌لارنس» و «آشنایی با همینگوی» آن را ترجمه و نشر مرکز کتاب‌‌ها را منتشر کرده است. جلدهای منتشر شده‌‌ی دیگر کتاب‌های استراترن در ایران، آشنایی با بکت، بورخس، تولستوی، جویس، داستایفسکی، کافکا، گارسیا مارکز، ناباکوف و ویرجینیا وولف هستند که مترجم‌های دیگری بر روی آن‌ها کار کرده‌اند.

ویژگی جالب کتاب‌های این مجموعه، موجز بودن و در عین موجز و کوتاه بودن، کامل و متنوع بودن آن‌ها است. کتاب «آشنایی با دی.‌اچ.‌لارنس» با یادداشت ناشر شروع می‌شود که بر اهمیت مجموعه کوتاه صحبت می‌کند و سپس «درآمد» نویسنده می‌آید. در این بخش نویسنده، با آوردن یک صحنه‌ی واقعی از زندگی شخصیت مورد بحث، روح و ویژگی‌های اصلی او را به نمایش می‌گذارد.

لارنس در اواخر عمر به سیر و سفر در ایتالیا رفته و به دیدار مقبره‌های اتروسک‌ها می‌رود. مقربه‌های مردمان پیش از روم باستان که روم تا جایی که دید، همه‌ی آثار زندگی آنان را محو کرد تا تمدن خود را بر زندگی آن‌ها پایه‌گذاری کند. لارنس افسوس از دست رفته‌ها را دارد.

به دنبال تصویر آزادی می‌گردد، در یک غار با آن روبه‌رو می‌شود: «دورتادور دیوارهای اتاق کوچک، آسمان و دریایی مه‌آلود نقاشی شده، با پرندگانی در حال پرواز و ماهی‌هایی در حال جست‌وخیز و مردان کوچکی در حال شکار، ماهی‌گیری،‌ و قایقرانی... از دریا صخره‌ی بلندی به هوا برخاسته وا ز فرازش مردی برهنه... به شکلی زیبا و پاکیزه به درون آب شیرجه می‌رود... درهمین حال دلفینی از پشت جست‌وخیز می‌کند...» (ص ۱۱ کتاب.) و حیرت زده برجای می‌ماند.

سپس بخش اصلی کتاب شروع می‌شود تا این حیرت بر تماشای زندگی را دنبال کنیم: «زندگی و آثار لارنس»، در این‌جا قدم به قدم زندگی لارنس را دنبال می‌کنیم، همراه با آشنا شدن با نوشته‌هایش و هم‌زمان خلاصه نوشته‌ها معرفی و نقد هم می‌شوند. درنهایت کتاب، چند متن «از نوشته‌های لارنس»، فهرست «آثار عمده‌ی لارنس»، «گاه‌شمار زندگی و زمانه‌ی لارنس» و «متون پیشنهادی برای مطالعه‌ی بیشتر» و آخرسر «نمایه» را به خواننده عرضه می‌کند. همه‌ی این‌ها در ۹۶ صفحه.

با شیوا مقانلو درباره‌ی کتاب «دی.‌اچ.‌لارنس» و ترجمه‌ی این اثر گفت و گو کردم.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>کتاب از نظر فرم حیرت‌انگیز بود خانوم مقانلو. در نوشته‌ای کوتاه، موارد مختلف در کنار هم جمع شده‌اند و تصویری نسبتاً واضح از دی.‌اچ.‌لارنس شکل می‌گیرد. در عین حال که فرم سنگین است و متن‌ها باید دقیق خلاصه شوند، نوشته‌های استراترن زبانی زنده و خواندنی دارند. در کتاب همینگوی دیدنی بود که طنز موثر به کار رفته است و در این اثر، نرمی زبان احساس می‌شد. این استراترن کیست؟</strong>

در یک معرفی زندگی‌نامه‌وار، استراترن فیلسوف، آکادمیسین، و نویسنده‌ای انگلیسی‌ است که در سال ۱۹۴۰ به دنیا آمد. در کالج ترینیتی دوبلین تحصیل نموده، مدتی در نیروی دریایی خدمت کرده، چند وقتی را در یک جزیره‌ی یونانی گذرانده، و سپس به هند و هیمالیا سفر کرده است.

می‌بینید؟ تا همین‌جا هم ماجراجویی فیزیکی از تمام زندگی‌اش می‌بارد. و از نظر ماجراجویی‌های ذهنی، او در سال ۱۹۷۲ کتاب «فصلی در حبشه» را نوشت که برنده‌ی جایزه‌ی سامرست موام شد. علاوه بر پنج رمان، او کتاب‌های پرفروشی هم در حوزه‌ی تاریخ دارد، از جمله «خاندان مدیچی: پدرخوانده‌های رنسانس» و «ناپلئون در مصر».

اما به همین‌جا هم ختم نمی‌شود! او زندگی‌نامه‌های زیادی هم در حوزه‌های علوم، پزشکی، و اقتصاد نوشته، از جمله مجموعه کتاب‌های «دانشمندانی که جهان را تغییر دادند». البته ما بیشتر در ایران با مجموعه‌ی فلاسفه ـ و ـ حالا نویسندگان ـ او آشنا هستیم. استراترن استاد سخنران دانشگاه کینگزتون است و آن‌جا فلسفه و علوم درس می‌دهد.

<strong>موضوع دیگری که درباره‌ی این کتاب جالب بود، تلاش نفس‌گیر نویسنده برای آشنا شدن با نویسنده است. استراترن نشسته و چندین کتاب قطور و انبوهی مقاله را به علاوه‌ی کتاب‌های اصلی لارنس خوانده و بعد نوشته و نوشته‌اش خوب ویرایش شده است و به بازار رسیده. این چیزی است که من در جامعه‌ی ادبی کشور خودمان کم می‌بینم، این‌که یک محقق جدی فرهنگ داشته باشیم که کارش را بلد باشد و بتواند چنین اثری به خواننده برساند. نظر شما در مورد فرم کتاب چیست؟ ترجمه‌ی کتاب راحت بود؟</strong>

نه راحت نبود. اولین بار که خانمی از نشر مرکز در مورد ترجمه این کتاب با من تماس گرفتند، در ذکر ویژگی‌های کار گفتند که کتاب‌های ساده و بی‌دردسری‌ هستند. اما هنگام صحبت حضوری‌ام با مرحوم آقای فاطمی، ایشان به صراحت گفتند که طنز پنهان استراترن چالش خاصی را پیش پای مترجم خواهد گذاشت.

همین‌گونه هم بود. نثر استراترن سهل و ممتنع است، یعنی به عنوان یک زندگی‌نامه که باید عامه‌ی مردم و حتا بچه‌های نوجوان را با خود همراه کند، کاملاً قابل فهم و سلیس است. اما امضاهای نثری خودش را دارد، بازی‌های زبانی خودش را، و شیرین‌کاری‌هایی که دشواری برگرداندن‌شان برای مترجم می‌ماند.

احاطه‌ی او بر حوزه‌های مختلف دانش حیرت‌انگیز است، و این چیرگی در نثر و در انتخاب‌های او هم دیده می‌شد. مثلاً استراترن در تفسیر ویژگی‌های ادبی لارنس و همینگوی، مثال‌هایی دقیق و درست از خط ‌به ‌خط کتاب‌های مختلف آن‌ها ذکر می‌کند که کاملاً با تفسیر مورد نظر او همخوان‌اند.

این شاید به نظر خواننده کار آسانی بیاید، اما در عمل استراترن باید عمری را پی کاوش این نوشته‌ها گذاشته باشد، تا این‌قدر بر آن‌ها احاطه داشته باشد و بداند چه مثالی را از کجا بیرون بکشد. حالا این چیرگی را ضرب کنید در ده‌ها شخصیت مختلفی که او روی‌شان کار کرده است.

البته محقق بودن یک شغل تمام وقت و جدی‌ است، یعنی آدم مدام بخواند و بخواند و یادداشت بردارد و تمرین کند و به منابع مختلف سرک بکشد و حتا سفر برود و جست‌وجو کند. حتماً استراترن علاوه بر لیاقت خودش، شرایط اجتماعی و شغلی مطلوبی هم دارد که توانسته چنین آثار درخشانی خلق کند.

تا جایی که دیده‌ام، ببشتر آثار حوزه‌ی تحلیل در کشور ما، به نقد و تفسیر اثار برمی‌گردند که طبعاً کار راحت‌تری‌ است، و نه به زندگی‌نامه‌ها. در حوزه‌ی زندگی‌نامه، مثلاً به نظرم نشریه بخارا فعالیت‌هایی جدی انجام داده، بعضی از قدیمی‌ترها هم تک و توک کارهایی کرده‌اند، ولو در مورد زندگی‌های خودشان یا دوستانشان. اما در میان نسل جدیدتر چنین رغبتی را نمی‌بینم. ما هنوز کسی را به شکل استراترن نداریم که حرفه‌ای باشد و کارش را این‌قدر جدی بگیرد و زبان شکیلی هم داشته باشد.

[[photow02]]

<strong>چیزی که من را در خواندن این کتاب سردرگم کرده بود، مخاطب کتاب است. در عین حال که کتاب برای کسانی نوشته شده است که می‌خواهند برای اولین بار با یک نویسنده آشنا شوند، اما برای من هم جذاب بودند و چیزهای جدیدی داشتند، وقتی مثلاً مقایسه می‌کنم که در دانشگاه به شکلی مناسب با لارنس آشنا شده بودم. هدف اصلی این سری کتاب‌ها چیست؟ استراترن دنبال چی می‌گردد؟</strong>

به گمانم دنبال همان سردرگمی که در شما پیدا شده! قطعاً این‌ها فرم جدیدی در سبک نوشتار زندگی‌نامه‌ای محسوب می‌شوند. خود استراترن در انتهای این کتاب‌ها، منابع و ماخذ زیادی برای کارش ذکر می‌کند، از همان منابع مرسومی که ما هم زیاد دیده‌ایم. پس چرا وقتی این همه منبع وجود داشته، زحمت این دوباره‌کاری را به خودش داده؟

به نظرم اولاً با هدف ایجاد یک زبان و سبک نوشتاری فردی جدید در عالم زندگی‌نامه‌نویسی: یعنی بیوگرافی را از حالت آویزان و درحاشیه ماند‌ه‌ی ادبیات خارج کردن و آن را به فرم محکم و ارزشمندی تبدیل کردن که دیگر صرفاً «درباره‌ی ادبیات» نیست، بلکه خودش هم ادبیاتی جدی به شمار می‌رود.

دوم این‌که، او وجوه مختلف زندگی و کار یک نویسنده را به خواننده نشان می‌دهد، اما با تیزهوشی از قضاوت می‌پرهیزد: و این مشکلی است که اکثر زندگی‌نامه‌ها دارند، یعنی قضاوت می‌کنند. ولی استراترن «فضاسازی» می‌کند، اقوال و امثال گوناگون را کنار هم می¬گذارد، وضعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی آن جامعه را ذکر می‌کند، و در انتها ما را با نویسنده تنها می‌گذارد.

<strong>جسمیت بحث اصلی نوشته‌های لارنس است. در کتاب نمونه‌های بسیاری در بحث زندگی شخصی خود لارنس آمده‌اند، در مورد همسرش، احتمال‌ دوجنس‌گرا بودن او و هم‌چنین توصیف‌های مفصل جسمانی که در نوشته‌های او تقریباً برای اولین بار این‌قدر آزاد در قرن بیستم نوشته شده‌اند. می‌خواستم کمی برای ما در این مورد صحبت کنید که چگونه این رابطه‌ی دوجانبه‌ی نوشتن و زندگی شخصی، در آثار لارنس و البته در این کتاب نمودار شده‌اند.</strong>

من نمی‌خواهم بگویم زندگی شخصی یک نویسنده حتماً در مضامین کتاب‌های او هم نمود پیدا می‌کند، اما این اتفاقی است که اکثرا می‌افتد. در مورد لار‌نس هم، نه به این معنا که مثلاً حتماً باید نویسنده‌ای خودش ترنس‌سکشوال باشد تا این وضعیت را در اثرش نشان بدهد، بلکه اگر او در فضایی زندگی کند که مثلاً ترنس‌سکشوال بودن یک معضل، دغدغه، یا مسأله‌ی مورد بحث است ـ حالا بحث مثبت یا منفی ـ آن وقت حتماً این مسأله در کارش هم نمود خواهد یافت.

تمام نویسندگان از جریانات اجتماعی اطراف‌شان تأثیر می‌گیرند، و از همه مهم‌تر دوست دارند دغدغه‌های پیدا و پنهان خودشان را به کاغذ بیاورند. تفاوت لارنس در جسارت و صراحت او بوده، در این‌که چیزهای موجود، ولی ناگفتنی را گفتنی کرده. ببینید، در فیلم درخشان «کتاب‌خوان / the reader» که جزو آثار مطرح جهان در سال گذشته بود، فیلمی که آن هم به نوع خود، تعامل هوشمندانه‌ای میان کتاب و بدن برقرار می‌کرد، صحنه‌ای هست که پسر نوجوان بخشی از «عاشق لیدی چترلی» را برای محبوبش می‌خواند.

واکنش اولیه‌ی این زن اعتراض و شرم است و به او می‌گوید ساکت شود، اما کمی بعد از او می‌خواهد که ادامه بدهد! زمان فیلم به نیمه‌های قرن بیستم برمی‌گردد، اما به نظرم این همان وضعیتی‌ است که هم‌دوران‌های خود لارنس هم با آن روبه‌رو بودند: احساساتی مرکب از خجالت و ترس و چندش و اشتیاق و هیجان نسبت به خواندن موضوعات ممنوعه‌ای که خودشان عملاً تجربه‌اش می‌کردند.

دی.‌اچ.‌ارنس نمونه‌ی نویسنده‌ای است که توانسته از میان جامعه‌ی روستایی که در آن متولد شده، خودش را جدا کند و به جامعه‌ی متوسط برساند. توانست مادر تقریباً دیکتاتورخوی‌ خودش را از ذهنش رها کند. توانست با زن عجیبش کنار بیاید و این‌قدر جسور بود که این چنین بنویسد.

[[photow03]]

<strong>لارنس نمونه‌ی نویسنده‌ای است که از جامعه‌اش پیش افتاده و توانسته پیشرفت خودش را به جامعه‌اش تحمیل کند. فکر می‌کنید صرف ترجمه‌ی چنین کتابی بتواند خواننده را با لارنس آشنا کند؟ وقتی که می‌دانیم تقریباً بیشتر نوشته‌های اصلی او نمی‌توانند به صورت قانونی در داخل کشور منتشر شوند.</strong>

به نظر من هیچ تفسیر و تحلیلی جای مواجهه‌ی مستقیم با یک اثر هنری را نمی‌گیرد، البته تحلیل‌ها تأثیر زیادی در نوع این مواجهه، و آشنایی با  زبان و ساختار  یک اثر دارند و به هضم بهتر آن کمک می‌کنند. شخصاً در ترجمه‌های قبلی‌ام، مثلاً دونالد بارتلمی و جان بارت ـ که این دومی هنوز چاپ نشده ـ نشان داده‌ام که دوست دارم از آدم‌هایی ترجمه کنم که راجع‌ به‌شان در جامعه ادبی ایران بحث زیاد شده بود، اما کمتر اثر مستقیمی از آن‌ها وجود داشت.

ولی نوع جسارت‌ها فرق می‌کند، گاهی جامعه برایم نوع نثر و نوشتار خاص هنوز آماده نیست، مثلاً برخی‌ها آثار تجربی نویسندگان آمریکایی دهه‌ی ۷۰ را برای جامعه¬ی ادبی خودمان هنوز زیادی غریب یا آوانگارد می‌دانند! اما به قول شما جسارت لارنس بیشتر متنی بوده، هم در متن زندگی‌اش و هم در متن آثارش. مسأله‌ی ترجمه‌ی لارنس برای ما به ممیزی برمی‌گردد و پیشاپیش منتفی‌ است و فکر نمی‌کنم هیچ مترجمی به سراغ آن برود.

<strong>من وقتی کتاب‌ها را دیدم، فکر می‌کردم که آثاری معمولی را می‌خوانم. نوشته‌هایی در حد و اندازه‌ی دیگر کتاب‌های درباره‌ی ادبیات. اما بعد شگفت‌زده ماندم، از نوشته‌ای که در برابرم قرار گرفته بود. فکر می‌کنم شما هم در اولین برخورد با استراترن به چنین لحظه‌‌ای رسیده باشید. در برابر دیگر کارهای ترجمه و نوشتاری شما، فکر می‌کنید این دو کتاب چه جایگاهی دارند؟ دوست دارید باز هم چنین تجربه‌هایی داشته باشید؟</strong>

من این اواخر زندگی‌نامه‌های دیگری هم ترجمه کرده‌ام، مثلاً زندگی‌نامه‌های میکل آنژ و اسکندر از مجموعه‌ای که توسط نشر ققنوس زیر چاپ‌اند؛ هر دو ساده‌تر بودند، زبان استاندارد آشنایی هم داشتند، و حتماً هم ترجمه‌ی آن مجموعه کارها را ادامه خواهم داد. اما از طرف دیگر، من از کش مکش و چالش خوشم می‌آید.

وقتی مانعی سخت‌تر باشد، قدرت و انگیزه‌ی من هم برای انجامش بیشتر می‌شود. شگفت بودن کارهای استراترن این انگیزه را قوت می‌بخشد، البته پس از دوهای ماراتونی چون دونالد بارتلمی و جان بارت، استراترن یک دو صد متر محسوب می‌شود! نهایتاً این‌که اگر شرایط حرفه‌ای مناسب‌تری برای ترجمه‌ی جلدهای دیگر استراترن مهیا شود، شرایطی که من فاعلیت بیشتری در نحوه‌ی تنظیم قراردادش داشته باشم، حتماً از آن استقبال خواهم کرد.  ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_529.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_529.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 May 2009 13:28:31 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>خود‌سانسوری در تاریخ ادبیات ایران</title>
                  <description>روز جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۰۹، برای ششمین بار نشستی فرهنگی‌ در شهر وین با عنوان «آزادی بیان» بر‌گزار شد. تعداد کثیری از ادب‌دوستان ایرانی‌ و اتریشی‌ در این نشست که در کتابخانه مرکزی وین ترتیب داده شده بود، شرکت کرده و پس از شنیدن گفتار و اشعار، با دست‌اندر‌کاران این برنامه به فارسی‌ و آلمانی به گفت و گو و تبادل نظر پرداختند.

دلیل اصلی برگزاری این نشست ادبی‌، هنری، عدم اهدا جایزه گلشیری بود. در همین راستا نسیم خاکسار که یکی‌ از اعضای هیأت داوران این جایزه است‌، در این همایش شرکت کرده و طی‌ تحلیلی به تاریخچه سانسور و خود‌سانسوری در تاریخ ادبیات ایران پرداخت.

وی با اشاره به این‌که ادبیات داستانی بخشی از رفتار فرد را منعکس می‌‌کند‌، بر نقش «آینه کرداری» آن تأکید نهاد. به گفته خاکسار‌، نویسنده چه در ایران و چه در خارج از کشور به هنگام نوشتن‌، به دنبال یک هدف است و آن جست‌وجوی هویت است و سانسور یکی‌ از موا‌نع بزرگی است که بر سر این شناسای هویت قرار می‌‌گیرد.

[[photow01]]

سنت «پوشیده‌نویسی» یا سانسور در ادبیات زبان فارسی‌ سنتی است که نویسندگان و شاعران ایران همواره در طول تاریخ زیر یوغ آن بوده و سعی‌ کرده‌ا‌ند با به‌کار ‌گیری عبارات تصنعی با مجازی و همچنین کلمات پیچیده و مبهم آن را دور زده و اندیشه‌های خود را در قالب و لباسی دیگر، ارائه کنند.

نسیم خاکسار به این امر اشاره کرد که این سانسور‌ها بیشتر ریشه سیاسی و مذهبی دارند که در طول تاریخ به صورت یک اخلاق و رفتار عمومی در آماده و به قاعده و قانونی تبدیل شده‌ا‌ند که کسی‌ جرأت تخطی از آن را ندارد و حتی عدم رعایت از آن توهین به مردم و مخالفت با اخلاق عمومی تلقی‌ می‌‌شود.

[[photow02]]

بدین ترتیب مثلاً سخن گفتن از رابطه جنسی‌ بین زن و مرد حکم یک تابو را دارد و این امر باعث شده است که به این موضوع به صورت تحلیلگرانه پرداخته نشود. آقای خاکسار با تأکید بر موقعیت برتر نویسندگان و شاعران در تبعید‌، یاد‌آور شد که چون این اشخاص تبر سانسور بالای سرشان نیست‌، می‌‌توانند نقش مهمی‌ را در تاریخ ادبیات ایران بازی کنند.

یعنی زبان فارسی‌ را به سر‌چشمه‌های روشن و زلال آن برگردانده و نارسایی تصنعی و ابهماتی را که سانسور دولتی، مذهبی‌ و خصوصاً اخلاقی‌ عمومی به آن تحمیل کرده است‌، از آن بزدایند. هر چند که تحمیل‌های زاییده از قوانین اخلاق عمومی که فرهنگ ایران را در سیطره خود گرفته‌ا‌ند نقشی‌ پیچیده‌تر از سانسور‌های دولتی دارند و به نوعی به «وجدان عمومی» تبدیل شده‌اند و به زودی از اذهان ایرانی‌ زدوده نمی‌‌شوند. شناخت این موضوع و آگاهی‌ از این معضلات سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ با هم گره خرده‌ا‌ند، خود بسیار امید‌آفرین است.

[[photow03]]

در بخش دیگری از این همایش فرهنگی‌ هنری، بهروز حشمت، مجسمه‌سازی که از سال‌ها پیش در آثارش به موضوع حقوق بشر می‌‌پردازد‌، بعد دیگری از هنر خود را ارائه داد. حشمت این‌بار از کارگاه خود که با لحنی طنز‌آمیز و پدرانه آن را «آهنگرخانه» می‌‌نامد بیرون آمد‌ه و اشعار خود را به گوش ادب دوستان رساند. وی در اشعارش‌، با کلماتی‌ ساده و بی‌ریا‌، آزدانه و بدون تصنع به احساسات انسانی‌ خصوصاً احساسات انسان در غربت پرداخت.

لازم به یاد‌آوری است که پرستو فروهر نیز قرار بود در این نشست فرهنگی‌ ادبی‌ وین شرکت کند، ولی‌ متأسفانه به دلیل یک سانحه نتوانست در آن حضور یابد. صالح روضاتی، هنرمند جوان و نوازنده ساز‌های کاخون و دفّ با هنر‌نمایی خود مراسم جمعه شب را همراهی کرد و تحسین همگان را بر‌انگیخت.

لازم به توضیح است که این همایش فرهنگی‌ به همت آقای گرجی مرزبان و انجمن ادبی‌ فرهنگی کوول و تنی چند از دست اندر کاران ادبی‌ در کتابخانه مرکزی شهر وینچون، شاعر اتریشی رودلف کراوس و سرپرست بخش ادبی توماس گلدنر برگزار شد.

[[photow04]]

عنوان این همایش «آزادی بیان»، با نام پروژه‌ای که از دو سال پیش در همین کتابخانه شکل گرفته است و در حقیقت پروژه جمع‌آوری کتاب‌های فارسی‌ در زمینه شعر و داستان معاصر برای ایرانیان نسل دوم مقیم اتریش بوده، هم‌نام است.

این پروژه که از دو سال پیش با همت گرجی مرزبان و همسرش و تنی چند از فرهنگیان مقیم وین چون ویدا مشایخی و مریم مومنی فقط با صد جلد کتاب به مرحله اجرا در‌آمد‌، امروز با بیش از چهار‌صد جلد کتاب از جمله کتاب‌هایی‌ که از تیغ سانسور نگذشته‌ا‌ند‌، به هستی‌ و فعالیت خود با موفقیت ادامه می‌‌دهد و یکی‌ از فعال‌ترین بخش‌های  کتابخانه مرکزی وین محسوب می‌‌شود.

هدف نهایی رساندن تعداد کتاب‌ها را به هزار جلد و تداوم برگزاری نشست‌های فرهنگی‌ هنری دوزبانه به آلمانی و فارسی زیر چتر آزادی بیان است. باشد تا این برنامه روزی خود نیز نهادینه شده و سنت ناپسندیده سانسور و دخل و تصرف را جایگزین کند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_528.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_528.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 May 2009 12:30:25 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روزنه‌‌ای به فضای باز </title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>اواخر فروردین‌ماه امسال در تهران، با مهدی همزاد جلوی ورودی موزه‌های هنرهای معاصر در تهران قرار می‌گذارم. با چند دقیقه تأخیر خودش را نشان می‌دهد، یک پسر جوان معمولی که هیچ‌ چیز خاصی در قیافه‌اش او را از بقیه‌ی آدم‌هایی جدا نمی‌کند که در خیابان قدم می‌زنند.

بلیط ورودی موزه را می‌خریم و قدم‌زنان به تماشای دو سالانه‌ی نگارگری ایران می‌رویم. ساختمان قدیمی و زیبای موزه‌ی هنرهای معاصر را تابلوهای هنرمندهای امروز نقاشی کلاسیک پر کرده‌اند. همان‌طور که در سالن‌ها قدم می‌زنیم و مینیاتورهای رنگارنگ را تماشا می‌کنیم، مهدی را دید می‌زنم: پسری با قدی متوسط، تی‌شرت آبی‌ پررنگ با یک بافتنی بنفش تیره بر تن، شلوار جین مشکی بر پا و موهای معمولی سیاه رنگ که رو به پایین شانه شده‌اند و کوله‌پشتی کِرِم رنگ.

تنها نشانه‌ی هم‌جنس‌گرا بودن او، پلاک پرچم رنگین‌کمان (پرچم جهانی هم‌جنس‌گرایان در جهان) است که بر کوله‌پشتی‌اش نصب کرده است. آرام قدم می‌زند و همیشه موقع حرف زدن مکث می‌کند. گفت و گو با او لذت‌بخش بود، با صدایی آرام حرف می‌زد و به حرف‌هایش اول چند لحظه فکر می‌کرد.

مهدی را از وبلاگش چند سالی ا‌ست می‌شناسم. وبلاگ <a href="http://hamzaaad.blogspot.com/"><u>همزاد</u></a> را اگر دقیق نخوانید، همانند قیافه‌ی مهدی، متوجه محتوای هم‌جنس‌گرایانه‌ی آن نمی‌شوید. یک وبلاگ معمولی بلاگ‌اسپات با رنگ آبی تیره که در آن مهدی، هر چند هفته یک بار یک یادداشت خیلی جدی منتشر می‌کند که اغلب همراه توصیف‌های ادبی قوی به منظور تصویرسازی و نوشته شده با جمله‌بندی‌هایی کوتاه است.

مهدی همزاد علاقه‌ به درست‌نویسی نشان می‌دهد و به حفظ رسم‌الخطی منسجم و معنادار پایبند است. مهدی در تهران درس می‌خواند و مطالعاتی منظم در باب ادبیات و فلسفه دارد. دیدار ما که به صرف آشنایی صورت گرفت، فرصتی دوباره به من داد تا در اردیبهشت‌ماه، در روزهایی که تهران در تب نمایشگاه بین‌المللی کتاب می‌سوزد و هر روز صدها هزار نفر به مصلی می‌شتابند تا کتاب‌های عرضه شده را دیدار و خریداری کنند، با مهدی صحبتی کوتاه درباره‌ی ادبیات هم‌جنس‌گرایانه داشته باشم.

هم‌زمان با آغاز نمایشگاه کتاب در تهران، یک نمایشگاه کتاب اینترنتی با نام «نمایشگاه بین‌المللی کتاب دگرباشان» روی نت عرضه شده است که در آن یازده کتاب گوناگون شعر و داستان عرضه شده‌اند (از جمله ترجمه‌ی «آمریکا و چند شعر دیگر» از آلن گینزبرگ و کتاب شعری از ساقی قهرمان به دو زبان فارسی و انگلیسی.) کتاب‌ها را نشر افرا در تورنتو به صورت اینترنتی منتشر کرده است و کتاب‌ها در کتاب‌خانه‌ی ملی کانادا ثبت شده‌اند.

متن نوشتاری وبلاگ این نمایشگاه کتاب می‌گوید: «کسانی هم در دل جامعه‌ی ایران هستند که از دیدگاه دولت "نیستند". کسی که نیست نمی‌تواند بنویسد، پس نمی‌تواند کتابی را روانه‌ی بازار کند... ما، دگرباشان جنسی ایران، "هستیم" و این بودن تنها حضوری فیزیکی در شهرها و روستاهای ایران نیست. ما در درون این جامعه قرار داریم؛ از آن تأثیر می‌گیریم و بر آن اثر می‌گذاریم. ما در این جامعه "زندگی" می‌کنیم... گروهی از ما می‌نویسند، می‌سرایند و تولید اندیشه می‌کنند. اما مردم ما را نمی‌خوانند، چون نمی‌توانند به نوشته‌هایمان دسترسی داشته باشند.»

از مهدی همزاد در این مجموعه کتاب «قبیله‌ی پسرهای دربه‌در» منتشر شده است. این گفت و گو به صورت اینترنتی و از طریق ایمیل انجام شده است. برای بازدید از این نمایشگاه و دریافت کتاب‌ها در فرمت پی‌دی‌‌اف، به <a href="http://www.ketabkhane88.blogfa.com "><u>آدرس اینترنتی نمایشگاه</u></a> مراجعه کنید.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>وقتی داشتم کتاب تو را ورق می‌زدم، این فکر به ذهنم رسید که تو از تصویرسازی بیشترین استفاده را برای شکل دادن به اندیشه‌هایت داری، اما نه به صورتی عادی. انگار تو یک بیننده‌ی خاموش هستی و به عنوان نویسنده صدایی از تو نیست. تو صرف دیدار خودت را در واژگان عرضه می‌کنی. می‌خواستم بپرسم چرا تصویرسازی‌های تو به این شکل خاموش هستند؟</strong>

اتفاقاً فکر می‌کنم که در نوشته‌هایم، من با تمام صدای خودم حرف می‌زنم. یعنی به‌جای این‌که از بیرون به خودم و زندگی نگاه کنم و بعد این‌ها را توصیف کنم، کاملاً همان چیزی را که از دید من و در ذهن من می‌گذرد می‌نویسم. شاید این احساسِ بیننده‌ی خاموش بودن هم از همین جا بیاید، چون خواننده نیز به‌واسطه‌ی کلمات نویسنده، خودش را در بطن ماجراها و توصیف‌ها می‌بیند و فاصله‌ای با متن/نویسنده حس نمی‌کند.

شاید تأثیر هم‌جنس‌گرا بودن این باشد که یک آدم هم‌جنس‌گرا خودش را در جامعه تنها و نادیده‌ گرفته ‌شده، حس می‌کند و این باعث می‌شود که منِ هم‌جنس‌گرا به یک نوع درون‌گویی و با-خود-حرف-زدن پناه ببرم. یعنی همان چیزی که شاید تو در نوشته‌های من حس کرده باشی.

<strong>هم‌جنس‌گرا بودن یک نویسنده، چه تأثیری در نوشته‌هایش دارد؟ وقتی من به تو نگاه می‌کنم، تفاوت خاصی در روش زندگی‌ات با آدم‌های دیگر نمی‌بینم. تنها چیزی که وجود دارد، میل جسمانی تو به هم‌جنس‌ خودت است، چیزی که متفاوت از روش زندگی اکثریت مردم است. ولی این یک مسأله‌ی خصوصی است. چیزی نیست که تو را بخواهد از دیگران جدا کند. می‌خواهم بگویم که اگر از این نوشته‌ها نام‌های پسرانه را حذف کنی، چه فرقی با نوشته‌های دیگران خواهد داشت؟ می‌خواهم بدانم هم‌جنس‌گرا بودن، نقشی جدا کننده به تو، به عنوان یک نویسنده می‌دهد؟</strong>

هم‌جنس‌گرا بودن نویسنده همان‌قدر در نوشته تأثیرگذار است که مرد یا زن بودن، ایرانی بودن، دانشجو بودن، مسلمان یا مسیحی بودن یا هر وضعیت خواسته یا ناخواسته‌ی دیگری که انسان در آن قرار دارد. هم‌جنس‌گرا بودن یک نظرگاه بین هزارها نظرگاهی است که می‌توان از طریق آن‌ها به جهان نگاه کرد ـ بدون این‌که تمایز و ارجحیتی بین هر کدام از این نظرگاه‌ها باشد.

اما خیلی وقت‌ها هست که نظرگاه و چشم‌اندازی فکریِ خاصی به‌خاطر شرایط تاریخی، سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی نادیده گرفته می‌شود و همین‌جا است که تفاوت‌ها را پررنگ می‌کنیم تا نگاه‌ها و ذهن‌ها را متوجه منظره‌های نادیده کنیم، یعنی بگوییم ببین! این مفهوم هم در دنیا وجود دارد؛ ببین! این آدم‌ها هم بین ما هستند.

به‌خاطر همین مسأله که من سعی می‌کنم خودم را همان‌طور که هستم در نوشته‌هایم انعکاس بدهم، به‌نظرم اگر هم نام‌ها و نشانه‌های آشکارِ هم‌جنس‌گرایانه از متنِ من حذف بشود، باز هم چیزهایی هست که بشود در آن‌ها گرایش متفاوت نویسنده را ردگیری کرد.

همین که ماجراها و توصیف‌ها از دریچه‌ی چشم کسی روایت می‌شود که خودش را در کلیشه‌های جنسی و اجتماعی محدود نکرده، به کلمه‌ها و جمله‌ها یک جور رهایی می‌دهد. می‌خواهم بگویم به‌نظرم اگر نوشته‌ها با دقت و با همدلی خوانده شود، می‌توان فارغ بودنِ آن‌ها را از قیدها و پیش‌فرض‌های جنسیتی، دوقطبی و مردسالارانه تشخیص داد.

<strong>برای من به عنوان یک شخصیت معمولی جامعه، نوشتن یک ابزار ساده است برای کار کردن. ولی چیزی که من در نوشته‌های تو، به عنوان یک شخصیت هم‌جنس‌گرا می‌بینم، استفاده از نوشتن به عنوان تنها دریچه‌ی وجود داشتن است. نظر خودت در این باره چیست؟ چرا از نوشتن این چنین احساساتی و پر از شور استفاده می‌کنید؟</strong>

آدمی را تصور کن که در اتاقی تنگ و تاریک و بی‌روزنه گرفتار شده. و فرض کن سوراخ کوچکی هست روی دیوار این اتاق، منفذی به فضای باز بیرون. طبیعی است که این منفذ برای این آدمِ اسیر هم راهی است برای نفس کشیدن، هم راهی است برای دیدنِ نور، هم دریچه‌ای برای فریاد زدن و کمک خواستن، هم امیدی به بیرون آمدن از این تنگنا. در اوضاع امروزی که ما داریم، فضای مجازی به‌طور عام، و نوشتن به‌طور خاص، برای من (و دیگرانی مثل من) حکم این روزنه را دارد.

از طرف دیگر، نوشتن برای من راهی بوده است برای بهتر شناختن خودم. انگار که وقتی فکر و احساس و تداعی‌های ذهنت را می‌نویسی، چیزی را که تا الان مبهم و بی‌شکل و آمورف بوده در تن کلمه‌ها قالب می‌زنی و چیزی سیال و فرّار را به چیزی منجمد و قابل لمس تبدیل می‌کنی. به‌نظرم آدم این طوری خودش را بهتر «می‌بیند» و می‌تواند قضاوت درست‌تری از خودش و احساسات خودش داشته باشد.

[[photow02]]

<strong>لطفاً کمی درباره‌ی پروژه‌‌ای توضیح بده که منجر به انتشار اینترنتی این مجموعه کتاب‌ها شد. و از شکل‌گیری کتاب خودت هم بگو.</strong>

از چند وقت پیش قرار بود که مجموعه‌ای از کارهای ادبی هم‌جنس‌گراها به‌صورت یک مجموعه‌ی مستقل دربیاید. از یک طرف نبود امکان انتشار و عرضه‌ی رسمی این نوشته‌ها و از طرف دیگر میل به معرفی بیشتر و شناساندن بیشتر آثار هم‌جنس‌گرایانه ایده‌ی اصلی این کار را ایجاد کرد. با هماهنگی‌هایی که انجام شد، این مجموعه‌ها به‌صورت کتاب الکترونیکی به‌طور رسمی از طرف نشر افرا (در کانادا) آماده و منتشر شد و همزمان با نمایشگاه کتاب تهران روی اینترنت قرار گرفت.

این کتاب‌ها در واقع امکانی برای دیده شدن برای ما فراهم کرده. ساقی قهرمان، شاعر ایرانی مقیم کانادا، دوستانه رابط نویسنده‌ها با نشر افرا شد و زحمت کار کتاب‌ها را کشید، که نتیجه‌اش را الان می‌بینید.

<strong>می‌خواهم بدانم الان چه احساسی داری، وقتی که دیگر صرف یک‌ وبلاگ‌نویس کوییر ایرانی نیستی، بلکه یک نویسنده هستی که نوشته‌هایت به صورت یک کتاب منتشر شده است؟ فکر می‌کنی این اتفاق، چه تأثیری بر زندگی کاری و ادبی آینده‌ی تو بگذارد؟</strong>

خب قاعدتاً شوق و شادی زیادی دارم، چون با چاپ این کتاب ـ هر چند به‌صورت مجازی ـ امکانی برای خوانده شدنِ بیشتر فراهم می‌شود و طبیعی است که با این کتاب، نمونه‌کاری رسمی برای عرضه کردن دارم ـ در مقابل وبلاگ که مثل نقش روی آب است. این کتاب برای من ارزش شخصی زیادی دارد و پنجره‌ای است که با آن می‌توانم با آدم‌های بیشتری ارتباط برقرار کنم.

اما در عین حال در آمدن این کتاب را اتفاقی خارق‌العاده و آن‌چنانی هم نمی‌دانم، چون به هر ترتیب کتابی که در خارج، به‌صورت مجازی، و با نام مستعار منتشر می‌شود همچنان مخاطبان اندکی دارد.

<strong>باز هم به سراغ چاپ کتاب‌هایی این چنین خواهی رفت؟ یا این‌که دوست داری اثر بعدی خودت با نام شخصی و واقعی‌ات به صورت قانونی در کشور منتشر شود؟</strong>

با اوضاعی که در این زمانه در کشور هست، بعید می‌دانم تا زمانی که زنده باشم بتوانم کتابی از این دست را با نام خودم منتشر کنم. بنابراین چاره‌ای جز استفاده از ابزارهایی مثل وبلاگ، چاپ غیرقانونی، چاپ مجازی و این چیزها نیست.

خواست شخصی من انتشار به این صورت نیست، اما تا وقتی که شرایط این طوری باشد، کارهای بعدی من هم به همین شکل منتشر خواهند شد؛ یعنی در فضایی غیررسمی، بدون حق استفاده از نام واقعی خودم، بدون این‌که بتوانم آزادانه درباره‌ی آن حرف بزنم یا بتوانم آن‌ها را به کسی نشان بدهم. این‌که من دوست دارم کارم چطور چاپ شود یک مسأله است و گزینه‌هایی که دارم مسأله‌ی دیگر. فعلاً شرایط همین است و چاره‌ای جز این نیست.

<strong>مهدی، می‌دانم که با شخصیت‌های ادبی ایران محدود رفت و آمد داری و با نام واقعی خودت هم کار می‌کنی. می‌خواهم بدانم می‌توانی به عنوان یک هم‌جنس‌گرا با دیگر نویسنده‌های ایرانی ارتباط برقرار کنی؟ یا خودت را موجودی جدا مانده در بین آن‌ها می‌بینی؟</strong>

هنوز نمی‌دانم! تصور کلی من این است که افرادی که در فضاهای فرهنگی هستند، زمینه‌ی بیشتری برای پذیرش و درک تفاوت‌های انسانی دارند و شاید راحت‌تر بتوانند با هم‌جنس‌خواهی کنار بیایند؛ به‌خصوص با در نظر گرفتن این‌که در میان شخصیت‌های برجسته‌ی ادبی و هنری جهان، هم‌جنس‌گرایان و دگرباشانِ نام‌آشنای زیادی را می‌توان سراغ گرفت.

اما اگر هم‌جنس‌گرا هستی و در ایران زندگی می‌کنی، هرگز نباید خطر کنی و بی‌گدار به آب بزنی. هوموفوبیا (یا هم‌جنس‌گرایی‌هراسی، که ۲۷ اردیبهشت روز جهانی مقابله با آن است) همیشه در کمین کسانی مثل من است. منظورم این است که آدم از پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌های درونی دیگران بی‌خبر است و نمی‌تواند واکنش آن‌ها را پیش‌بینی کند.

بنابراین کاری که می‌توانم بکنم این است که با صبر و حوصله جلو بروم و آرام ‌آرام گرایش خودم را برای آدم‌های بیشتری علنی کنم. تجربه‌ی شخصی من این است که مشکل افرادی که با هم‌جنس‌گرایی کنار نمی‌آیند این است که هم‌جنس‌گرایان را نمی‌شناسند و زندگی و رفتار آن‌ها را از نزدیک ندیده‌اند؛ و این مسأله باعث شده که تصور غلط و نامنطبقی از افرادی مثل من داشته باشند.

در عین حال آرزوی بزرگ من این است که بتوانم همان‌طور که هستم با دوستان خودم و با نویسندگان و شاعران ارتباط برقرار کنم و گرایش جنسی من باعث خودسانسوری و جداافتادگی نشود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_527.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_527.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 May 2009 12:00:25 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«فروغ از زنان روشنفکر خوشش نمی‌آمد»</title>
                  <description><![CDATA[مجله بخارا ‌در هجدهمین نشست خود در تاریخ دهم اردیبهشت ۸۸ میزبان گلی ترقی بود. طی این دیدار جمعی از نویسندگان‌ و علاقمندان به ادبیات، به طرح سوالات خود پرداختند‌. جلسه را علی دهباشی با یاد‌آوری فرازهایی اززندگی گلی ترقی چنین آغاز کرد:

گلی ترقی، فرزند سوم پدری است که روزگاری در این مملکت از موفق‌ترین روزنامه‌نگاران دوران خود به شمار می‌رفت. لطف‌الله ترقی از نویسندگانی بود که با انتشارمجله ‌ترقی‌ توانسته بود گروه مخاطبین وسیعی را درجامعه آن روزگار ایران پیدا کند. 

درفضای خانوادگی که قلم و دوات ازعناصر اصلی‌اش بود، طبیعی است که اثر خود را بر روی نویسنده ما گذاشته باشد. در جایی خانم ترقی درباره این تاثیر گفته است:

«پدرم اغلب درحال نوشتن بود. کنارش می‌یستادم و می‌دیدم که قلمش را در دوات فرو می‌برد و از توی آن دوات، جادویی است که همه حرف‌ها و قصه‌ها خارج می‌شود. به محض تنهایی، انگشتانم را دانه دانه، توی دوات فرو می‌بردم و به روی میز و رومیزی و دست و صورتم می مالیدم و اولین قصه ام را با یک کثافت‌کاری کیف‌آوری شروع کردم.»

اگر ادعا کنیم که گلی ترقی، نویسندگی را ازپدرش به ارث برده است، بی‌راه نگفته‌ایم. پدر که علاوه بر روزنامه‌نگاری نویسنده چندین رمان از قبیل‌ جنّ درحمام سنگلج، بانوی هندی و دو سه کتاب دیگراست. 

داستان‌ پدر و فضای خانوادگی به صورت بسیارجذاب و خواندنی درکتاب «خاطرات پراکنده» گلی ترقی آمده است. گلی ترقی تحصیلات اولیه را درتهران گذراند و بعد برای تحصیل به آمریکا رفت و در آن‌جا در رشته فلسفه، کار مطالعاتی را ادامه داد. در بازگشت به ایران، چند سالی دردانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل در رشته شناخت اساطیر و نهادهای آغازین پرداخت و ازدواجش با هژیر داریوش، کارگردان سینما نیز در همان دوران اتفاق افتاد. در دانشگاه تهران خیلی زود درحلقه آشنایانی چون دکتر نصر، دکتر فردید و دیگرروشنفکران آن دوران قرار گرفت. 

در همین دوران، نوشتن مقالات ادبی را برای نشریاتی هم‌چون «آیندگان ادبی» و «کتاب الفبا» آغاز می‌کند. اولین مجموعه داستانش درسال ۱۳۴۸، با عنوان «من هم چه گوارا» هستم، منتشر شد. هر چند که این کتاب، چند سال قبل از تاریخ انتشار به نگارش درآمده بود و قصه‌هایی هم در نشریه آوانگارد آن زمان ‌مجله اندیشه و هنر ‌ چاپ شده بود. 

[[photow01]]

کوتاه آن‌که سرانجام پس از یک دوره کاربر روی رمان ‌«خواب زمستانی»، آن را در سال ۱۳۵۲ منتشر و بعد چندین بار تجدید چاپ شد و بعد نیز کتاب‌های‌ مجموعه داستان «خاطرات پراکنده» درسال ۱۳۷۲، شعربلند «دریا پری کاکل زری» در سال ۱۳۷۸ و مجموعه داستان «جایی دیگر» را درسال ۱۳۷۹ و نیز مجموعه داستان «دو دنیا» را درسال ۱۳۸۱ منتشر کرد و «بزرگ بانوی هستی» که مجموعه مقالات گلی ترقی است در سال ۱۳۸۶ به چاپ رسید.

یکی ازویژگی کارهای ‌خانم ترقی مسئله زبان است. چند سال پیش در گفتگویی از خانم ترقی پرسیدم که علاقه شما برای کشف امکانات زبان فارسی درکارهایتان چگونه است؟ 

خانم ترقی پاسخ داد: «اغلب گفته‌اند که زبان فارسی، زبان شعراست و نه زبان مفاهیم مدرن. من فکر می‌کنم که با این زبان می‌شود همه کارکرد. نباید از آن ترسید و عقب نشست و نباید آن را درچنگ گرفت و پُررو شد. باید در نهایت تواضع با این زبان کنار آمد و مهارش کرد. 

من دیده‌ام که بعضی نویسندگان ایرانی، از آن‌جا که فارسی را خوب می‌دانند و با زیرو بم قواعد آن آشنایی دارند، دچار نوعی خود‌شیفتگی بیانی می‌شوند و آن‌چنان منبت‌کاری و گلدوزی می‌کنند که اصل موضوع از یاد می‌رود، البته اگر اصل موضوعی در کار باشد. من وقت نوشتن، همه‌‌ش نگران خواننده‌ام هستم هی می‌ترسم خوابش بگیرد، خمیازه بکشد، خسته بشود، غُر بزند و بدتر از آن فحشی هم نصیبم کند و کتابم را به دیوار بکوبد، کاری که خودم با برخی کتاب‌ها کرده‌ام.»
    
آن‌گاه حضار به طرح سوالات‌شان پرداختند و گلی ترقی در پاسخ به این که چه کار جدیدی در دست دارد، گفت: 

«درحال حاضرسه کار جدید دردست دارم و نمی‌دانم چرا گرفتار این مساله شده‌ام که هر سه را با هم به سرانجام برسانم یا یکی یکی. از طرفی هم سنم به جایی رسیده است که وقت وسواس به خرج دادن نیست. قدیمی‌ترین این کارها آقای الف‌ بود که به پایان رسید و کمی دستکاری لازم داشت. 

قصه کوتاه، حسنش این است که زود تمام می‌شود و من آن را دوست دارم و اغلب نیز حوادث آن در یک روز می‌گذرد و خاطرات به حالت فلش‌بک حضورپیدا می‌کنند. با رمان گرفتاری دارم. البته ‌خواب زمستانی‌ شش ماه بیشتر طول نکشید، چون فرم مدرنی داشت و تکه تکه به هم وصل می‌شد. رمان اشکالش این است که در آن غرق می‌شوی و به جلو می‌روی. ‌

آقای الف تجربه‌های خودم از غربت را نشان می‌داد، آن زمانی که تازه رفته بودم و شروع به نوشتن کردم و تجربه‌هایم دراین زمینه کافی نبود و می‌بایست تجربه بیشتری کسب می‌کردم. ‌لذا بعد ازمدتی، آن را کنارگذاشتم و خسته شدم، بعد هم که موج بازگشت به ایران فرا رسید و اکثر رفقایم از شاهرخ مسکوب گرفته تا لیلی متین و فرخ غفاری هم را که ازدست داده بودم‌ و لذا من نیز برگشتم و دراین زمان قصه‌ای به نام "بازگشت" به ذهنم رسید که جان‌دار و پرمایه بود و درباره زنانی بود که با فرزندان‌شان در خارج از کشور زندگی می‌کردند.»

[[photow02]]

وی در ادامه گفت: «من ازهریک از آدم‌هایی که در اطرافم بودند، جهازی درست کردم برای قصه‌های بعدی و درونمایه‌ای شد برای کارهایم. مساله دوگانگی و بازگشت به وطن، یک مساله تاریخی و نسلی است، لذا من نیز برگشتم و قهرمان داستانم، ‌آزاده خانم‌ را جلوتر از خودم به ایران فرستادم و سرنوشت خودم را به دست او دادم و این بار نویسنده به دنبال قهرمان داستانش پیش می‌رود‌ و این شد ماجرای قصه "‌بازگشت" که سه فصل آن در پاریس می‌گذشت و یک بخش آن مربوط  به ایران و درباره زنی است که بچه‌هایش بزرگ شده‌اند و به ایران برگشته است. 

می‌دانید در حوادث زندگی همیشه یک عنصری هست که می‌توان آن را ‌hasard‌ یا اتفاق نامید و یک جور بازی تاس است که همه اتفاقات را نقش برآب می‌کند. فعلاً ‌‌آقای الف‌ را در آب نمک خوابانده‌ام برای روزمبادا! هرچند که قصه کوتاه خیلی دوست دارم و ‌‌قصه‌های کوتاه چخوف‌ همیشه بغل دستم است و به نظرم قصه‌های کوتاهش، دنیایی است از حرف، زیبایی، گفت و گو و طنز و قصه‌های بلندش که به صورت رمان می‌شود، همه ضعیف اند. قصه کوتاه، خیلی پرمعنا‌ست.»

سوال بعدی این بود که‌ اهمیت ناباکوف درچیست؟

گلی ترقی در پاسخ گفت: ‌«زبان نوشتاری‌اش بسیارمهم است. ناباکوف را باید به انگلیسی خواند. کارهای روسی‌اش را خود و پسرش ترجمه کرده‌اند. قصه‌گویی او برایم خیلی جالب است. به نظرم غالباً ادبیات امروز فرانسه بعد ازپروست، لوس و بی‌محتوی است و نوعی فلسفه‌بافی است. 

در حوزه سینما هم همین اتفاق افتاده‌ و سینمایی که زمانی ناب و طلایی بود، الان صفر و بی‌محتوی است. هرچند که فرانسه، فیلسوفان بزرگی از قبیل فوکو و دریدا داشت، اما نویسندگان امروزی، قصه‌گو نیستند و وقتی حرف می‌زنند، خیلی ذهنی و روشنفکرانه است ‌و آثارشان استخوان‌دار نیست. ناباکوف، قصه‌گویی است با اندیشه‌های بسیار.»

در ادامه سوال شد‌ کدام یک از کارهای‌ ناباکوف را بیشتر می‌پسندید؟

ترقی گفت: «ماشنکا، مری ،پنین و لولیتا که ا زلحاظ سبک نگارش و ساختار، درجه یک است. کتاب‌های آخری او به این قوت نیست ‌و ترجمه فارسی آن خیلی مشکل می‌شود.‌‌ ناباکوف چون با زبان کارهای عجیب و غریبی می‌کند، بر من تاثیر گذارده است.»

سوال بعدی ازگلی ترقی این بود که‌ شما با آثار سوررئالیستی رابطه‌ای ندارید اما در ادبیات آمریکا پس ازدوره همینگوی، فا‌کنر و فریتس جرالد، این جریان پا برجا مانده و آیا در فرانسه نیز به این صورت و یا درحد افراطی بوده است و چرا در کارهای شما رد‌پایی ازآن نیست؟

گلی ترقی به این سوال این‌گونه پاسخ داد:

«خواب زمستانی، تلفیق تخیل و واقعیت است و اتفاقاتی که می‌افتد خارج از داستان‌های واقعی است. سورئالیسم به معنای واقعی آن قابل درک نیست و من همیشه کلیتی از آن را ‌هم در زبان و هم درفکر دوست دارم. برایم این نکته مطرح است که درپشت ظاهر هر چیزی، دنیای دیگری نهفته است و دوست دارم آن را به شکل قصه درآورم. مثلاً ناباکوف درکتاب‌ Transparent  things‌‌ که خانم آذر نفیسی «پشت نماها» ترجمه کرده‌اند، نشان می‌دهد که هر چیز، بی‌خودی به وجود نیامده و ریشه تاریخی دارد. رئالیسم مطلق برایم ناکامل است، چون هرآدمی را که بخواهیم بشناسیم، دنیایی دنیا دارد. من نه رئال مطلق را دوست دارم و نه سورئالیسم مطلق را، زیرا که واقعی نیست. برای من درحوزه ادبیات، زبان مهم است که منظورم زبان شعری است. قصه‌ای که می‌خوانم، اگر فکر و حس شاعرانه نداشته باشد، برایم جذاب نیست و زبان برایم آمیخته‌ای است از کلمات شاعرانه مثلاً در این شعر فروغ:
‌
ای ترنم زیبای چرخ خیاطی<br>‌ای جدال روز وشب فرش‌ها و جارو‌ها<br>‌با من رجوع کن<br>

کلمات ترنم و چرخ خیاطی، جدال روز وشب و جارو و این کلمه رجوع که معنای عمیق قرآنی و فلسفی دارد و گنجاندن آن درکنار ‌جارو‌ بی‌نظیر است. من دوست دارم در کارهایم از شعر استفاده کنم، ولی اگر تمامی کارم بر مبنای شعرباشد، سنگین می‌شود و سنگینی آن را  فوراً با یک کلمه عامیانه و فولکلوریک می‌شکنم. من دوست ندارم خواننده با خواندن آثارم گیج شود. مثلاً این بازی‌ها ونوآوری‌های در حوزه ادبیات در فرانسه و آمریکا، دورانش به سرآمده، کارور نویسنده‌ای رئالیست است که ساده می‌گذرد و پل آستر، عرفان را در کارهایش وارد می‌کند که دوست ندارم. 

در فرانسه دوران رمان مدرن با کارهای زیبای دوراس که برای همان دوران خوب بود و نیز آلن روب‌گریه به پایان رسید. کتاب‌های این دوره بی‌روح است و ملال‌آور. فرانسویان با استناد به منطق دکارتی‌شان مثل روس‌ها و ایرانی‌ها و ایتالیایی‌ها طنز را وارد حوزه ادبیات نمی‌کنند. روس‌ها واقعاً تمامی کارهایشان مملو‌ از طنز است و فلسفه.

[[photow03]]

اما در مورد لوکلزیو، این موضوع فرق می‌کند. او چهل سال است که می‌نویسد و زیباترین نثر فرانسوی را دارد و نثرش هم جدی است و نمی‌شود‌ شوخی گرفت. نسل جدید فقط درباره عشق و مرگ می‌نویسند. لوکلزیو زبان شاعرانه‌ای دارد و بی‌نظیر است. مثلاً در "صحرا" که به شرق اشاره دارد، توصیفش از صحرا و دریا فوق‌العاده است و نویسنده اصیلی است اما کارهای فیلیپ راث را دوست ندارم و کارهایش صرفاً دنیای جدید آمریکا و حوادث روز را نشان می‌دهد.»

در ادامه این نشست‌‌ نظر خانم ‌ترقی را درباره‌ی کارهای آنا گاوالدا پرسیدند و او گفت:

«من مدتی است که فقط ادبیات انگلیسی می‌خوانم و کلاً معتقدم هرکتابی که در فرانسه جایزه ادبی گنکور را می‌گیرد، کتاب مطرحی نیست و سراغش نمی‌روم. حتی عتیق رحیمی که دوست من است و کتاب "‌خاک وخاکسترش" ‌جایزه ادبی برده و به مسائل افغانستان می‌پردازد، درحد جایزه گنکورنیست.»

حرف که به عتیق رحیمی رسید از ترقی پرسیده شد که آیا «خاک و خاکسترش» کپی‌برداری از «عقیل عقیل» دولت‌آبادی است؟

گلی ترقی گفت: «نمی دانم. می‌گویند که ‌سنگ صبور‌ش نیز برداشتی است از‌ سنگ صبور‌ چوبک. عتیق رحیمی، فارسی شیرینی دارد و ایران را هم خوب می‌شناسد. در هلند نیز نویسندگان ایرانی هستند، مثل قادر عبدالله که من کارهایش را به فرانسه خوانده‌ام و شهرتی کسب کرده است. اما ما نویسندگان بزرگی که مثل پروست و ناباکوف باشند، نداریم.»

یک نفر از او پرسید نظرتان درباره ادبیات مهاجرت چیست؟

و او جواب داد: «من اکثر این دسته از نویسندگان مثل شهرام رحیمی و رضا قاسمی را می‌شناسم. رضا دانشور هم کتاب ‌خسرو خوبانش‌ قشنگ است، هرچند که در برخی جاها ناموفق است، اما تخیل خیلی قوی دارد و ‌سوگ‌ ، که ‌مجموعه داستانی از شهلا شفیق است نیز، خیلی زیبا‌‌ست و‌ خاطرات زندانش‌ نیز که با تیراژ کم به چاپ رسید، موفق بود و نویسندگانی هم هستند که از شهرت نسبی برخوردارند. کتاب "‌روزها درراه" مسکوب هم فروش محدودی داشت و حالا آقای دهباشی در تدارک چاپ آن است.»

یکی دیگر از حضار سوال کرد: از آثار نویسندگان ایرانی کدام‌یک را دوست دارید‌؟

و گلی ترقی گفت: «‌چهل سالگی‌ خانم طباطبایی خوب بود، همین‌طور هم "‌خنکای سپیده دم سحر" که ماجرای آن در زندان می‌گذرد، جذاب و گیرا بود و فضای سوررئالیست‌اش برایم قابل تحمل بود. از فرخنده آقایی هم داستان کوتاهی خواندم  که قوی بود، همین‌طور هم "راز کوچک" ‌و "یک زن و یک عشق"اش‌. کتاب‌های خانم وفی را نیز خوانده‌ام‌. از آقایان کتاب چندانی نخوانده‌ام .خانم‌ها برخلاف آقایان به خودشان جرات می‌دهند و زندگی درونی‌شان را مطرح می‌کنند. آقایان علت بزرگ‌تری برای نوشتن دارند و "‌سمفونی مردگان" عباس معروفی و "‌نیمه غائب" سناپور از کارهای خوب هستند و شهریار مندنی‌پور نیز قصه‌های کوتاه خوبی دارد. اصولاً زن‌ها ساده می‌نویسند و مسائل درونی‌شان را مطرح می‌کنند.»

[[photow04]]

او در پاسخ به کسی که از او درباره کتاب «سنگی برگوری» نوشته‌ی جلال آل آحمد پرسیده بود، از بوف کور گفت: 

«منظورم نویسندگان جدید بود و‌گرنه ‌بوف کور‌ هدایت استثنایی است.»

نویسنده دیگری ازگلی ترقی پرسید: شما درباره فروغ تحلیل بسیاری نوشته‌اید و صاحب نظر هستید. درباره بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی  و حتی مسکوب، تحلیلی نمی‌نویسید؟

ترقی این‌چنین پاسخ داد:

«غلامحسین ساعدی را دوست دارم و یکی او از بهترین نوول‌نویس‌ها‌‌ست برعکس نمایشنامه‌هایش که چندان گیرا نیست. "‌گدا" را می‌توان از درخشان‌ترین کارهای ادبیات فارسی دانست و آن را با "شاه لیر" و "بابا گوریو‌" مقایسه کرد. 

من در تحلیل‌هایم چون صرفاً به دنبال تمثیل‌ها و سمبل بودم، لذا این کار فقط در شعر فروغ ممکن بود و به نوعی در اشعار سپهری. ولی درکارهای شاملو چون اشعارش، زمینی است، این کار مقدور نبود و همین‌طور هم در کارهای مسکوب که مقاله‌نویس و نثرنویس درجه اول‌ است. 

من فروغ را بارها با ابراهیم گلستان دیده بودم و فروغ از زنان روشنفکر خوشش نمی‌آمد و نخستین قصه‌ام به همت شمیم بهار در‌ اندیشه و هنر‌ به چاپ رسید و روزی برحسب اتفاق، فروغ را در رستورانی دیدم و با او درباره مادربزرگم و تنهایی‌اش صحبت کردم و فروغ گفت: "‌این ماجرا را بنویس" و مدام تاکید کرد که بنویسم و من این‌جوری شد که دل به دریا زدم و نوشتم و یک بار دیگر هم فروغ را در ‌کانون سینما‌ یا همان ‌‌سینما تِک‌ در وزارت فرهنگ دیدم و به من گفت: "‌عالی بود، بهت نگفتم!" وبا مرگش دیگر حس می‌کردم برای که بنویسم و کی کارهایم را می‌خواند.»

وی ادامه داد: «‌اشعار"‌تولدی دیگر" و "‌ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" برگرفته از دنیایی دیگر‌ند و به قول یونگ‌، ‌هنر هم‌چون روحی است که در جسمی حلول می‌کند و اتفاقاً این نوابغ زود هم می‌میرند، مثل رمبو که روحش تاب این جسم را نداشت. 

فروغ زن خاصی بود و یونگ هم برایم حکم پیامبر را دارد. من می‌خواستم دراین مقاله اسطوره و آرکتیپ را در کارهای فروغ توضیح دهم. چون یونگ معتقد بود که سمبل‌‌ها در عمق ما خفته‌اند و‌ بوف کور‌ هدایت نیز مملو‌ ازاین سمبل‌ها است که دکتر محمد صنعتی بسیار پیرامون این موضوع کار کرده‌اند.»

‌یکی دیگر از شرکت‌کنندگان دراین نشست سوال کرد‌ در زمینه نوشتن چه آداب و رسومی دارید؟

و ترقی گفت: «من نویسنده چندان منظمی نیستم. ناباکوف، روزی شانزده ساعت می‌نوشت! من زود از کار خسته می‌شوم . شاید به همین دلیل از قصه کوتاه خوشم می‌آید. بیشتر هم ولع خواندن دارم که هشتاد درصد اوقاتم را پرمی‌کند. من عادت دارم در همهمه و شلوغی بنویسم. دیسیپلین خاصی هم ندارم و اغلب بازیگوشی می‌کنم و کارهایم را با کامپیوتر می‌نویسم. از آشپزی هم بدم نمی‌آید و سفرکردن را هم دوست دارم.»

سوال بعدی از گلی ترقی این بود: از آن‌جایی‌ نویسنده‌ای چون ناباکوف برای‌تان حائز اهمیت است، آیا درحوزه ادبیات کلاسیک فارسی هم شما الگوی خاصی دارید؟

نویسنده کتاب دو دنیا گفت: «حافظ و مولانا برایم بسیار حائز اهمیت هستند. من تمام کلمات فارسی را که استفاده می‌کنم، می‌بینم همان‌ها را مولانا هم به کاربرده است. کلاً زبان مولانا برایم جالب است و ابیاتش مملو‌ ازتصویر است. اشعار ایرج میرزا علی‌الخصوص ‌‌زهره و منوچهر‌ را خیلی دوست دارم و همان روش ایرج میرزا را در ‌‌دریا پری کاکل زری‌ به‌کاربردم، اما تاریخ بیهقی برایم گنگ و غریبه است.»

سوال بعدی این بود: به غیر از ناباکوف و چخوف از کدام نویسندگان قدیمی ایرانی خوشتان می‌آید؟

او گفت: «من در بچگی انشای خوبی داشتم و در همان کودکی "‌زیبا" اثر حجازی و ترجمه‌های شجاع‌الدین شفا را می‌خواندم و "‌دِمیان" تاثیر بسیاری برمن گذاشت و بواسطه پدرم هم مجله "ترقی" و... را می‌خواندم و نمی‌توانم بگویم از هدایت و جمالزاده متاثر بودم، اما کارهای‌شان را خوانده‌ام. من آسان نمی‌نویسم و صدبار یک جمله را تغییر می‌دهم و موزیک کلام برایم اهمیت به‌سزایی دارد و نثر ساده، شیرین و بازیگوشی دارم و همان‌گونه که اشاره کردم، این به همان دوران کودکی برمی‌گردد که مدام مشغول قصه‌بافی و خیال‌پردازی بودم.»
 
درادامه این نشست گلی ترقی به دیگر سوالات درباره رابطه ادبیات و اجتماع، تکنیک‌های ادبی در داستان‌نویسی، وضعیت ترجمه درسال‌های اخیر و وضعیت روشنفکران ایرانی دردهه ۴۰ و ۵۰ پاسخ داد. 

شرکت کنندگان در نشست عصر پنجشنبه در بخارا با گلی ترقی عبارت بودند از: جواد ماه‌زاده. صفدر تقی‌زاده، فرزانه قوجلو. ناهید طباطبایی، سعید فیروزآبادی، یوسف علیخانی، محمد محمد علی، رضا نجفی، علی عبداللهی، محمود فاضلی بیرجندی، آرش نصیری، فرشاد قربانپور، ترانه مسکوب‌، فائزه احمدی، فاطمه معتمد‌آریا. مینو فرشچی و سردبیران نشریات ادبی و چند ناشر.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_526.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_526.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 02 May 2009 18:05:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>