<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>خارج از سیاست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://zamaaneh.com/morenews/atom.xml" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11</id>
   <updated>2010-01-26T18:42:25Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>نرمال‌بودن یا نبودن؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1188.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.38206</id>
   
   <published>2010-01-25T18:40:48Z</published>
   <updated>2010-01-26T18:42:25Z</updated>
   
   <summary>فروغ .ن. تمیمی: واژه‌ی «نرمال» در زبان انگلیسی به معنای عادی، و در زبان فارسی هم جا افتاده است. نرمال چیست و نرمال کیست؟ و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ این سوال اصلی در نمایش‌گاهی بین‌المللی در آمستردام مطرح شده. نمایش‌گاهی با شرکت بیش از چهل هنرمند و ۹۰ اثر گوناگون؛ از فیلم گرفته تا مجسمه، عکس و اینستالیشن‌ها که با استقبال خوبی هم روبه‌رو شده است.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="انديشه اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      واژه‌ی «نرمال» در زبان انگلیسی به معنای عادی، و در زبان فارسی هم جا افتاده است. نرمال چیست و نرمال کیست؟ و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ این سوال اصلی مطرح شده در نمایش‌گاهی بین‌المللی به نام «آنرمال» در گالری بورس فان برلاخه در آمستردام است. نمایش‌گاهی با شرکت بیش از چهل هنرمند و نود اثر گوناگون از فیلم گرفته تا مجسمه، عکس و اینستالیشن‌های جالب و بحث‌انگیز که با استقبال خوبی هم روبه‌رو شده است.

[[photow01]]

هنرمندان شرکت‌کننده در این نمایش‌گاه با دیدی طنزآلود، متفاوت و انتقادی به موضوع «نرمال‌بودن یا نبودن» پرداخته‌اند و با آثار جالب خود خواننده را هم شوکه و هم منقلب می‌کنند. هم تحسین او را برمی‌انگیزند و هم او را به فکر فرو می‌برند. آن‌ها از منظر هنر به رسانه‌ها، آگهی‌های تجارتی، تکنولوژی و دانش پرداخته‌اند. و چگونگی تاثیر آن‌ها را بر شکل‌گیری هنجارهای فردی و اجتماعی در روایتی هنرمندانه بازگو می‌کنند.

این هنرمندان در پاسخ به این سوال که آنرمال‌بودن چرا هنجاری پذیرفته شده و یا نرم اجتماعی نیست، بیننده را با دنیای واقعی و طبیعی افراد معلول، عقب‌افتاده و یا از نظر برخی غیرعادی مواجه می‌کنند. بیننده در این نمایش‌گاه با این سوال هم روبه‌رو می‌شودکه چرا مردم از تفاوت‌های بدنی جلب توجه‌کننده می‌ترسند؟

چرا فردی با یک نقص جسمی باید زندانی معلولیت خود شود؟ چرا باید به‌خصوص نقص‌های جسمی را تا آن‌جا که می‌توان پوشاند؟ چرا نباید با دیگران فرق داشت؟ چرا ما آدم‌های متفاوت و یا عقب‌افتاده را غیرعادی می‌دانیم و نادیده‌شان می‌گیریم؟

[[photow02]]

امروزه در فرهنگ غرب خوش‌بختی و موفقیت امری دست‌یافتنی تلقی می‌شود. ایده‌آلی نه‌چندان دور اگر که به توانی همه‌چیز را در کنترل داشته باشی، پس زندگی‌ات را طوری طراحی می‌کنی که بدن سالم و زیبا، شغل مناسب، خانواده‌ای پر از عشق و محبت و چندین دوست صمیمی داشته باشی، و نیز سالی دوبار به تعطیلات بروی.

و یا به‌دست‌آوردن پول بیش‌تر و خانه‌ای ییلاقی در ساحلی آفتابی برای بسیاری از شهروندان اروپایی رویایی ناممکن نیست! در ضمن همه‌ی مشکلات فرد هم تقربیا قابل حل‌اند. همه‌ی آرزوها قابل تحقق‌اند و غیرممکن وجود ندارد، اگر که فقط تو اراده کنی.

حتی بیماری و پیری را هم با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفته می‌توان تا حد امکان در کنترل داشت. جوانی و زیبایی ابدی با جراحی پلاستیک و کوچک‌کردن و بزرگ‌کردن اندام‌ها متحقق می‌شود. همه و همه واقعیت یافته‌اند؛ احساس کامل‌بودن و به‌کمال‌رسیدن در همه‌ی ابعاد زندگی.

این الگوی خوش‌بینانه و کمال‌گرابانه یک روی دیگر هم دارد و آن اسیرشدن در ایده‌ی بهتربودن و تلاش دائمی برای بالارفتن از پلکان موفقیت، و هم زبیاتربودن و جوانی ابدی است. این روزها برطرفکردن، پوشاندن نقص‌ها و درگیری دائمی با بدن به هنجاری طبیعی و نرمال تبدیل شده است.

[[photow03]]

در پوسترهای تبلیغی بزرگ از چهره‌های موزون و جذاب استفاده می‌شود. تصاویر افراد مشهور با جابه‌جاکردن خطوط صورت بر صفحه‌ی کامپیوتر زیباتر و زیباتر می‌شوند. زیبابودن چهره و اندام ضرورتی بی‌چون‌وچراست. هرکس از این قاعده مستثتی باشد نمی‌تواند نرمال باشد.

اما فرد موفق و کامل، انعطاف‌پذیر هم باید باشد و هم با جمع هم‌رهی کند. قابلیت تطبیق با گروه و یکی از آن‌ها بودن امنیت خاطر را در پی دارد. هلندی‌ها ضرب‌المثل معروفی دارند که می‌گوید: «به اندازه‌ی کافی دیوانگی کرده‌ای اگر که عادی رفتار کنی!» بنابراین تمایل به نرمال‌بودن و به دیگران شباهت داشتن در رفتارهای اجتماعی متداول، هنجاری جاافتاده در راه و رسم روزمره است.

پذیرفته‌شدن فرد از طرف گروه و هم‌رنگ جماعت بودن. انسان همیشه نگران قضاوتی است که در مورد او می‌شود. ما از واکنش دیگران به نقطه ضعف‌های خود رنج می‌بریم و نمی‌خواهیم که عیب و علتی داشته باشیم. بیماربودن، نقص عضو داشتن و متفاوت‌بودن اضطراب و رنج به هم‌راه دارد.

[[photow04]]

ولی آیا این عادی و کاملا نرمال نیست که آدم‌ها مریض و یا پیر هم بشوند، نقض عضو داشته باشند و یا گرفتار مشکلات روحی باشند؟ و چرا ما از بعضی نقص‌ها بیش‌تر رنج می‌بریم؟ آیا داشتن دندان مصنوعی و عینک بهتر از استفاده از یک سمعک است؟ حساسیت بیش‌تر نسبت به بعضی از ناتوانی‌های جسمی ناشی از چیست و چگونه در ذهن ما جا می‌گیرد؟

معمولا زیبایی و یا زشتی، گرایش جنسی متفاوت، رنگ پوست، مذهب و تفکر سیاسی تم‌هایی هستند که ما با آن‌ها دیگران را قضاوت می‌کنیم. اما چرا از متفاوت‌بودن اجتناب می‌کنیم؟ تحقیقات نشان می‌دهد که طرز فکر منفی که در مورد معلولیت جسمی و ذهنی در میان مردم وجود دارد، بسیار مهم‌تر و تاثیرگذارتر از خود آن محدودیت بدنی بر فرد معلول و اطرافیان اوست.

هنرمندان با طرح این سوالات بیننده را با دنیایی غیرعادی هم که در واقع خیلی هم عادی است روبه‌رو می‌کنند. در یک اینستالیشن زیبا از سوزی فری‌مان به نام «از گهواره تا گور» هزاران قرص رنگارنگ را می‌بینیم که بر روی تور نازک و سیاهی چسبانده و بر زیر میز شیشه‌ای نصب شده است.

[[photow05]]

یعنی تمام مواد دارویی که خانمی هلندی در طول زندگی خود مصرف کرده است. چهارده هزار قرص! آسپرین، آنتی‌بیوتیک‌ها، قرص ضدحاملگی و انواع دیگر داروها که در دوران یک زندگی مصرف شده‌اند. این کار به رو میزی گل‌دوزی‌شده با قرص‌های رنگی می‌ماند. کاری حیرت‌انگیز و شوکه‌کننده.

باورنکردنی است که یک فرد معمولی از بچگی تا پیری این همه دارو مصرف کند. آیا مصرف این‌همه دارو نرمال است؟ هلندی‌ها معمولا خود را خوش‌حال و خوش‌بخت می‌دانند ولی در سال‌های اخیر داروی ضد افسردگی بیش‌تر از هر دارویی در این کشور مصرف شده است.

آیا  استرس ناشی از ایده‌ی پیش‌رفت و به‌کمال‌رسیدن در همه‌ی ابعاد زندگی، کنترل و از بین بردن تمام عیب‌ها و نقاط ضعف آدم‌ها را به اضطراب دائمی و به مصرف بیش از حد داروی ضد افسردگی واداشته است؟

آیا نمی‌توان با داشتن یک معلولیت جسمی شدید به کمال رسید؟ یکی از آثار زیبای این نمایش‌گاه مجسمه‌ی استفان هاگینگ، کار دو  نفر یعنی جیک و دینوس چاپمن است. این اثر ابر مرد نام دارد. هاگینگ روی صندلی چرخ‌دارش و بر بالای صخره‌ای نشسته است. ابر مردی استثنایی!

[[photow06]]

استفان هاکینگ، یکی از مهم‌ترین دانش‌مندان فیزیک و نجوم در عصر ما تنها به کمک یک ماشین قادر به حرف‌زدن است و سال‌هاست که قادر به حرکت نیست و تمام ماهیچه‌های‌اش از کار افتاده‌اند. اما مغز او سالم است و او هنوز به‌شدت کار می‌کند.

ماشین‌های مدرن ارتباط او با دیگران را ممکن می‌سازند. زندگی هاگینگ بدون استفاده از تکنولوژی پیش‌رفته غیرممکن است. شاید بیماربودن چنین فردی را باید هم به حساب بی‌رحمی و هم شوخی طبیعت با او گذشت! نابغه‌ای معلول.

یک گروه مرد افغانی که همگی تنها یک پا دارند،با چوب دستی زیر بغل و نگاهی به آسمان به سرعت درحرکتند. از هواپیمایی برفراز سرشان ناگهان ده‌ها چترباز در آسمان رها می‌شوند. ولی  به هر چتر تنها پایی مصنوعی آویزان است. این بخشی از فیلم قندهار ساخته‌ی محسن مخمل‌باف در سال ۲۰۰۱ است که در این مجموعه هم به نمایش درآمده است.

تم اصلی این فیلم رابطه‌ی میان فرد و دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی است. کارگردان با خلاقیت و در هم آمیزی خیال و واقعیت فجایع جنگ را به تصویر می‌کشد. چند فیلم دیگر در این نمایش‌گاه به آسیب‌های بدنی و روحی ناشی از مسایل اجتماعی و جنگ در نقاط مختلف دنیا پرداخته است.

[[photow07]]

در خانه‌ی پدرم، تیتر عکسی است از دونالد رودنی. این عکس در کمال زیبایی و سادگی بیان‌گر واقعیتی تلخ و طبیعی است. خانه‌ای کوچک در کف دست یک مرد افریقایی که به بیماری پوستی نادری مبتلا است که فقط در نژاد سیاه دیده می‌شود.

در این بیماری پوست بدن تکه‌تکه می‌شود. دونالد به این بیماری مبتلا است و از پوست‌های کنده‌شده‌اش در هنگام جراحی خانه‌ای کوچک ساخته است. این بیماری ارثی و غیر قابل علاج است.

بشر امروزی برای داشتن بدنی سالم و کامل، شکست بیماری‌ها و طول عمر بیش‌تر تلاش می‌کند. سلطه بر تمام نواقص جسمی و حتی دست کاری ژنتیکی و سفارش نوزادان زیبا با رنگ چشم دل‌خواه و ضریب هوشی بالا هم آرزویی دست‌یافتنی در آینده‌ای نزدیک است.

[[photow08]]

میکایل متی در یک اینستالیشن زیبا آرمان‌شهری بدون دکتر و دوا را تصور می‌کند. بسیاری دنیای آینده را دنیایی فاقد بیماری و درد تصور می‌کنند. روزگار ایده‌آلی که مردم نمی‌دانند بیماری چیست و مریض کیست؟ و برای آن‌که تصوری از بیماربودن داشته باشند. باید آن‌ها را مصنوعا به ویروس و یا باکتری آلوده کرد.

این سوال که نرمال چیست و کیست و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ چه بهایی برای زیباشدن و کامل‌شدن باید داد؟ و رابطه‌ی میان وابستگی به نورم‌های اجتماعی مد روز و درجه‌ی آسیب‌پذیری از آن‌ها چیست؟ کنترل مداوم بدن و بهای پرداخت‌شده برای به‌کمال‌رسیدن چیست، سوالاتی هستند که در این نمایش‌گاه بیننده را به طرح سوالات دیگری در ذهن خود وامی‌دارد.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>ایران و بیداری دوباره مدرنیته</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1187.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.38173</id>
   
   <published>2010-01-24T16:34:16Z</published>
   <updated>2010-01-24T14:38:36Z</updated>
   
   <summary>بختیار علی، ترجمه: آزاد بهین: در هیچ کشوری مثل ایران، شاهد برخورد گذشته و آینده با هم نیستیم؛ در هیچ سرزمینی مثل ایران ترادسیون[سنت] دچار بحران نشده است، در هیچ خاکی هم‌چون ایران مدرنیته گریبان‌گیر اختلافات درونی خود نگشته است. ایران کشوری‌ست که ثابت کرد مدرنیته بدون احترام حقیقی به حقوق فردی و شهروندی، بدون احترام گذاشتن به اصول آزادی‌های سیاسی، قادر به زیستن نیست. ایران هم‌چنین ثابت کرد که بازگشت به دین و ترادسیون[سنت] نمی‌تواند آلترناتیو مدرنیته باشد.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>dani</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و تاریخ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      در هیچ کشوری مثل ایران، شاهد برخورد گذشته و آینده با هم نیستیم؛ در هیچ سرزمینی مثل ایران ترادسیون[سنت] دچار بحران نشده است، در هیچ خاکی هم‌چون ایران مدرنیته گریبان‌گیر اختلافات درونی خود نگشته است. ایران کشوری‌ست که ثابت کرد مدرنیته بدون احترام حقیقی به حقوق فردی و شهروندی، بدون احترام گذاشتن به اصول آزادی‌های سیاسی، قادر به زیستن نیست. ایران هم‌چنین ثابت کرد که بازگشت به دین و ترادسیون[سنت] نمی‌تواند آلترناتیو مدرنیته باشد.

حکومت شاهنشاهی سال‌های زیادی ایران را بر سر راه مدرنیته‌ی کاذب آورد؛ مدرنیته در ایران به جای آن‌که فرآیندی درونی باشد، فرآیند تازه کردن ابزارهای اداره و حکم بود. در اوایل سده‌ی بیستم ایدئولوژی تقلیدی غرب، جانشین اندیشه‌ی مدرن می‌شود.

این اشتباه همان اشتباهی است که ترک‌ها هم مرکتب آن شدند: یکسان‌سازی [و] مدرنیزه‌ کردن به تقلید از غرب. این رفتار به جای آن‌که جامعه را به سوی تجدد سوق دهد، به سوی شکل گرفتن نخبه‌هایی هدایت خواهد کرد که تلاش برای رسیدن به ایده‌آل غربی، باعث خواهد شد که از فکرشان فراموش شود که باید درک نمایند «مردم» در چه رؤیایی هستند. 

در دوران قاجارها و نیزدر دوران پهلوی، نخبه‌های روشن‌فکر ایرانی، پایگاه توده‌ای بزرگ و حقیقی‌ای را پیدا نکرد که تا پایان پرچم‌دار و دربرگیرنده شعارهای پروژه مدرنیته باشد.

روشنگری به مثابه‌ی زمینه تولد یافتن فردی که بتواند آزادانه بیاندیشید و تصمیم بگیرد؛ یعنی به جای آن‌که فضای اندیشیدن را آزاد کند، آن جوی را فراهم کند که در آن افراد آزادانه گرایش سیاسی خود را انتخاب نمایند، به پروژه‌ای جهت کنترل دولت بدل می‌گردد برای هر نوع ایده و تفکری و این پروژه مدرنیته ایرانی را از رویای آزاد کردن اندیشیدن به پروژه کنترل کردن اندیشیدن تغییر خواهد داد. 

یکی از پدیده‌هایی که مدرنیته در مشرق زمین در اوایل از آن رنج می‌برد این است که مدرنیته به خواب دولت و حکمرانان بدل می‌گردد و این زمینه را برای ظهور اپوزیسیونی مرتجع و سنت‌گرا فراهم می‌آورد؛ ایران به کارخانه این تجربه بزرگ نائل می‌گردد.

در هم آمیختن مدرنیته به تقلید غرب و جدا کردن آن از زمینه‌های محلی و اجتماعی خود، این فضا را فراهم می‌کند که بازگشت به تشیع به مثابه منبع هویت ایران الهام‌بخش تمام نیروهای سنتی شود. 

پروژه مدرنیته در ایران به دو مانع بزرگ برخورد خواهد کرد؛ یکی نزول در این که از مدرنیزه کردن دولت به مدرنیزه کردن جامعه انتقال دهد؛ دیگری نزول در این که خطی روشن در میان غرب‌زدگی و مدرنیته بکشد. 

در هم آمیختن مدرنیته به غرب زدگی کسانی چون «جلال آل‌ احمد» را ناچار کرد که تشیع را جوهر هویت ایرانی بودن قلمداد کنند. انقلاب ایرانی ثابت کرد که نخبه‌های مدرن ایران چقدر ضعیفند و چقد ناتوانند در ساختن نیروهایی که قادر به ایستادن و مقاومت در برابر نیروهای سنتی باشند. 

انقلاب ایران در جوهر انقلابی بود بر علیه ستم شاهنشاهی ولی خیلی زود تغییر جهت داد تا انقلابی باشد بر علیه مدرنیته. نخست انقلابی بود در جهت آینده، ولی بزرگترین انقلابی شد در تاریخ که گذشته بر سر آینده آورده باشد. 

سوال این است که آیا امروزه مسأله مدرنیته و نیروهای مدرنیته در ایران در کجا هستند؛ آیا بعد از گذشت سی سال بازی هنوز تمام برعکس نشده، یعنی از انقلاب توده‌ای سنت‌گرا به مرحله انقلاب توده‌ای مدرن‌گرا نرسیده‌ایم. اگرچه امروز آغاز تغییر و تحولاتی بزرگ در ایران به چشم می‌خورد ولی دشوار و سخت است سخن از این به میان بیاوریم که ایران تصمیم به رسیدن به مرحله‌ای گرفته که درآن سنت و مدرنیته در جنگی کورکورانه و تاریک و ویران‌گر نباشند.

امروزه ایران به دنبال هویت دیگری است اما ظلمت دوران قدیم و دوران پیشین همیشه به دنبال آن هستند. هیچ کشوری مثل ایران به میدان جنگ گذشته و آینده تبدیل نشده است. به ندرت جنگ در میان دوران چهره‌ای چنین ایدئولوژی [ایدئولوژیک] به خود گرفته است. 

جنگ میان سنت و مدرنیته در غرب به عام، درایران به خصوص جنگی ایدئولوژی [ایدئولوژیک] است. برعکس نقاط  بسیار دیگر دنیا، به نظر نمی‌آید در ایران ترادسیون و مدرنیته قادر باشند با صلح و آشتی در کنار هم زندگی کنند و دستورات و بازی‌ها را تقسیم نمایند. سرشت جامعه ایرانی چنین است که قادر به تولید کردن هم نخبه سنت‌گرای فعال و هم نخبه روشنگاری فعال است. 

این روزها هر روز این جنگ بزرگ و به تعلیق در آمده و دیرینه‌ی میان مدرنیته و سنت درایران نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد. عقلیت بسته نخبه سنت‌گراها هر روزه این اختلافات را به بن بست می‌کشاند، این هم، هم اشتباهی بزرگ و هم اشتباهی غیرمنتظره است. 

گذشته قادر نیست تا ابد بر آینده پیروز شود؛ رهبران انقلاب اسلامی در ایران نتوانستند از این فرصت تاریخی کم سابقه استفاده بهینه نمایند تا سنت و مدرنیته، دین و آزادی را با هم سازش دهند. نزول تلاش‌های خاتمی از این‌رو تاریخ ایرانی را به بن‌بستی بزرگ رساند. 

با نزول جناح اصلاح‌طلب، جناح آرمان‌گرا درون سنت‌گرایان از میان رفت. سنت‌گرایان ایران دو بار سرشت ایدئولوژی را به جنگ علیه مدرنیته بخشیدند؛ آن وقت که انقلاب ایران را به انقلاب سنتی تغییر دادند، حالا که به هیچ تجدد رادیکالی نظام و جامعه اعتراف نمی کنند. 

ولی مشخص است رویای سنت‌گراها برای بیرون کردن ابدی مدرنیته از ایران شکست خورد؛ هم‌چون رویای دولت شاهنشاهی که برای پاک کردن سنت‌گرایان از نیروی سیاسی خود شکست خورد. 

ایران برای بازگشتن به شرایط متعادل، به هژمونی رادیکال نیاز دارد، هژمونی که روشنفکران و سیاسی‌ها را به یاد این بیندازد که نه امکان محو سنت‌گرایی روی نقشه عقلیت و دید ایران وجود دارد، نه امکان نگه داشتن مرزهای مدرنیته در جغرافیای مدرنیزه کردن دولت. 

جامعه‌های بسیاری موجود است که به خون زیادی نیاز دارند تا حقیقت ساده برایشان آشکار شود. ما در عراق و کردستان نمونه‌های مثال زدنی هستیم به امید اینکه ایرانی‌ها هوشیارتر از ما باشند. اما این سلسله از اعدامهایی که این روزها مردمان اپوزیسیون و «کورد»های کردستان ایران با آن مواجه هستند، نشانه این است که تاریک کردن ایران نمی تواند ادامه یابد.

امروزه در ایران نیرویی بزرگ از خواب بیدار شده است؛ نیرویی که در دوران قبل قادر به یافتن هویت سیاسی خود نگشته، امروزه سرکوب نظام هویتی جدید و یادآوری جدید و رمز جدیدی به آنان خواهد داد. 

در هر کجای دنیا اعدام زیاد باشد، انسان بیشتر بیدار می‌شود. امروز درایران چیزی متولد می‌شود که متفاوت است با گذشته؛ نسلی که درگذشته نبوده، نسلی که برای این‌که خود را درک نماید تنها به خود می‌نگرد. مرجع بزرگ هیچ امامی نیست، بلکه تنها خودش است. در هر کشوری که نسلی پدید آید، خودش خواستار دست نشان کردن خویش باشد، خودش خواستار ساختن هویت خویش باشد، روشنگری در آن‌جاست. 

درود بر تمام کسانی که تاریخ ویژه خود را می‌نویسند و خودشان این را تعیین می‌کنند که چه هستند و می خواهند چه شوند.  
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«سخن از هایده»؛ بیست سال پس از او</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1186.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.38076</id>
   
   <published>2010-01-21T19:00:38Z</published>
   <updated>2010-01-22T23:22:32Z</updated>
   
   <summary>انتشار مستند «سخن از هایده» با بیستمین سالروز درگذشت نابهنگام این هنرمند محبوب ایرانی همراه شد. پژمان اکبرزاده، سازنده مستند، از عدم پشتیبانی ایرانیان از چنین پروژه‌هایی گلایه می‌کند و می‌گوید: «این مسئله، ادامه چنین پروژه‌هایی را در غربت ناممکن می‌کند.» رویکرد بی‌پروای او در این مستند برایش بی‌دردسر هم نبوده؛ می‌گوید: «در پی نمایش فیلم در لوس‌آنجلس عده‌ای در تالار می‌گفتند: این پسر را جمهوری اسلامی فرستاده تا چهره هایده را مخدوش کند؛ در شب نمایش فیلم در آنجا نیز تنها عضو حاضر از خانواده، سهیل، نوه هایده بود.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[بیستم ژانویه ۲۰۱۰ همزمان با بیستمین سال‌گرد درگذشت نابهنگام هایده، خواننده محبوب ایرانی است.

هایده که از سال ۱۳۴۷ خورشیدی فعالیت خود را آغاز کرد در طول بیست و یک سال فعالیت حرفه‌ای، حدود یکصد و پنجاه قطعه ترانه و آواز با صدای خود به یادگار گذاشت. 

کارهایی در سبک و سیاق گوناگون: از تصنیف‌های کلاسیک علی تجویدی و همایون خرم در برنامه گلها گرفته، تا ترانه‌های کوچه و بازاری، و همچنین آثاری از چهره‌های نمادین موسیقی پاپ ایران مانند فرید زولاند، صادق نجوکی و آندرانیک که همچنان جذابیت خود را برای نسل‌ گذشته و حال حفظ کرده است.

هایده گرچه از بابت ضبط و پخش آثارش از خوش‌شانس ترین خوانندگان ایرانی به حساب می‌آید اما همچنان بسیاری از ویدئوهای وی در آرشیوهای شخصی و تلویزیونی پراکنده و خانواده او نیز در گذر این بیست سال، علاقه‌ای برای مدون کردن این آثار از خود نشان ندادند.

[[photow01]]

پس از درگذشت هایده، محمد حیدری، تکنواز سنتور که بسیاری از ترانه‌های ماندگار او مانند «قلبم گرفت» و «بهار بهار» را آفریده؛ بخشی از کارهایش را گردآوری کرد. اجراهایی که عموما" همراه با ویلن حبیب الله بدیعی در محافل خصوصی خوانده شده بود و پس از آن دیگر هیچ.

سال گذشته اما، برای نخستین بار، مستندی یک‌صد دقیقه‌ای به کوشش <a href="http://www.pejmanakbarzadeh.com">پژمان اکبرزاده</a>، پیانیست و روزنامه‌نگار ایرانی، با عنوان «<a href="http://www.hayedehdocumentary.com">سخن از هایده</a>» در آمستردام به نمایش در آمد. نگاهی فشرده به جنبه‌های گوناگون آثار او؛ گفت‌وگو با پدیدآورندگان آثارش، نمونه‌هایی از اجراها و تاثیر آن‌چه در فرهنگ و سیاست ایران گذشته بر کارهای او. 

فیلم در طول سال ۲۰۰۹ در چندین جشنواره مانند جشنواره جهانی سینمای تبعید در سوئد و جشنواره فیلم نور در آمریکا به نمایش در آمد. در لس‌آنجلس، نامزد دریافت جایزه بهترین مستند شد و رضا بدیعی، فیلمساز ایرانی در هالیوود، آنرا «دریچه‌ای به زیبایی‌های زندگی هایده» نامید.

با اینهمه برخی همکاران و اعضای خانواده هایده، بازگویی نکات منفی کار و زندگی هایده در مستند را نپسندیدند و حاشیه‌ و شایعه، همانند زندگی خود هایده، پیرامون این فیلم را نیز گرفت.

پژمان  اکبرزاده می‌گوید: «در اینجا هر برنامه ای که اجرا می شود، هر آلبومی که منتشر می‌شود، بلافاصله نقد آن هم چاپ می شود و همه آزادانه اظهار نظر می کنند ولی برخی از ما ایرانی‌ها حتا اگر سه دهه هم از خارج ماندمان گذشته باشد باز هم حاضر نیستیم از پوسته خودمان خارج شویم. انتظار داریم همه با یک ماسک ادب و احترام تنها بگویند عالی بوده؛ چه کار خوب باشد چه بد.»

[[photow02]]

سازنده مستند «سخن از هایده» می گوید زمانی که فیلم در لس‌آنجلس اکران شد، برخی که برشمردن جنبه های ضعیف کارهای هایده را خوش نداشتند در همان شب می گفتند: «این پسر را جمهوری اسلامی فرستاده است تا هایده را بد نام کند.»

<object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/jEGMci4Q1n8&hl=en_GB&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/jEGMci4Q1n8&hl=en_GB&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="300" height="250"></embed></object>

برخی از ببیندگان مستند، گرچه تا حدی از جنبه های خصوصی زندگی هایده آگاه شده بودند اما باز هم انتظار داشتند روی این موضوع در فیلم بیشتر کار شود. پژمان اما می‌گوید: «هایده به خاطر ترانه‌هایش محبوب بود نه به خاطر زندگی خصوصی‌اش و من هم  درباره آثارش فیلمی ساخته‌ام.» 

او می‌افزاید: «اگر منبعی برای اطلاعات بیشتر درباره زندگی شخصی هایده بود تا حدی از آنها استفاده می‌کردم ولی هیچیک از فرزندان  او به تماس‌ها و پیغام‌های من برای همکاری پاسخ ندادند. در شب نمایش فیلم در تئاتر هنرهای زیبای لس‌آنجلس نیز تنها عضو حاضر از خانواده، سهیل، نوه هایده بود.»

سازنده مستند گلایه می کند که عدم پشتیبانی ایرانیان از چنین پروژه هایی، ادامه آنها را در غربت ناممکن می‌کند؛ «همه در جشنواره‌ها می‌گفتند درباره دیگر هنرمندان هم چنین فیلم‌های بساز ولی هیچ‌کس نمی‌گفت بیاییم کمک کنیم تا چنین پروژه هایی ادامه پیدا کند. کسی نمی‌پرسید حال هزینه‌های صرف شده چگونه جبران می شود.»

علی‌رغم همه اینها، در بیستمین سالگرد درگذشت هایده، مستندی درباره او نیز آماده پخش شده؛ فیلمی که از انگشت‌شمار فیلم‌های مستند درباره خوانندگان محبوب ایرانی است. صدایی که با گذشت بیست سال از خاموشی آن، همچنان طنین انداز دل‌های پارسی‌زبانان در سراسر دنیاست.

بخشی از هزینه‌های ساخت مستند «سخن از هایده» از سوی رادیو زمانه تامین شده است.

<strong>لینک‌های مرتبط</strong>:

- تارنمای رسمی مستند «<a href="http://www.hayedehdocumentary.com">سخن از هایده</a>» (فارسی و انگلیسی)
- تارنمای رسمی <a href="http://www.PejmanAkbarzadeh.com">پژمان اکبرزاده</a> (انگلیسی)]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«دختران بوتیکی» اخلاق ندارند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1185.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.38044</id>
   
   <published>2010-01-19T15:10:28Z</published>
   <updated>2010-01-20T18:00:44Z</updated>
   
   <summary>ترجمه‌ی ونداد زمانی: فیلم «خوکچه‌ها» اثر رابرت گلینسکی، به روی پرده‌ی سینماهای کشورش خواهد رفت. داستان این فیلم درباره‌ی نوجوانان لهستانی است که در اطراف مرز مشغول خودفروشی هستند. هم‌زمان با آن، فیلم دیگری با عنوان «دختران بوتیک» به کارگردانی کاترازینا روزلونیک، درباره‌ی دختران نوجوانی است که حاضرند تن به هر کاری دهند تا دست‌شان  برای خریدن لباس‌ها و وسایل مد روز باز باشد.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      فیلم «خوکچه‌ها» اثر کارگردان مطرح سینمای لهستان رابرت گلینسکی، به روی پرده‌ی سینماهای کشورش  خواهد رفت، داستان این فیلم درباره‌ی نوجوانان لهستانی است که در اطراف مرز کشورشان مشغول خودفروشی هستند.

هم‌زمان با آن، فیلم دیگری با عنوان «دختران بوتیک» به کارگردانی کاترازینا روزلونیک، درباره‌ی دختران نوجوانی است که حاضرند تن به هر کاری دهند تا دست‌شان برای خریدن لباس‌ها و وسایل مد روز باز باشد.

دو فیلم مذکور به‌مثابه‌ی جرقه‌های بودند که شعله‌بخش بحث‌های داغی گشته ‌است که در رسانه‌ها و محیط‌های فرهنگی جامعه‌ی لهستان دامن زده شد، بحث‌های که توجه‌ی اصلی خود را معطوف ارزش‌های اخلاقی جدیدی کرده‌اند که گریبان نسل‌های خیلی جوان‌تر لهستان را گرفته است.

[[photow01]]

در صحنه‌های مقدماتی «خوکچه‌ها»، یک پسر خجالتی شانزده‌ساله به نام تامک، توسط یک دلال محبت‌ به یک راننده‌ی همجنس‌گرای آلمانی معرفی می‌شود که برای خرید سکس وارد لهستان شده‌بود. دلال لهستانی با زبانی صریح و بی‌تعارف به تامک توضیح می‌دهد که معامله بر سر چه‌چیزی است و درآمد آن چه‌قدر خواهد بود.

تامک بعد از موافقت درباره‌ی قیمت، سوار ماشین مشتری آلمانی می‌شود. تلخی ماجرا در این نهفته است که تامک از سر فقر و بیچاره‌گی نیست که تن به خود‌فروشی می‌دهد، او حتی یک نوجوان همجنس‌گرا هم نیست که از سر لجاجت و دهن‌کجی به سیستم تن به این کار داده باشد.

تامک نوجوانی است معمولی که به نظر می‌آید در خانواده‌ای معمولی زندگی می‌کند، به مدرسه می‌رود و حتی دوست دختر هم دارد. تنها فرق او با بقیه‌ی هم‌سن‌وسالان‌اش دراین است که او انواع و اقسام وسایل پر زرق ‌و برق الکترونیکی دارد که خیلی‌های دیگر ندارند.

[[photow02]]

کارگردان فیلم آقای گلینسکی اعتراف می‌کند که مدت‌های مدیدی است که در فکر ساختن فیلمی است که بتواند به این پرسش اصلی پاسخ دهد که آیا نوجوانان امروزه‌ی لهستان، در زندگی‌شان چیزی به‌عنوان اخلاق وجود دارد یا نه؟

آقای گلینسکی می‌افزاید: «نزدیک به بیست‌سال پیش ما به قضیه‌ی سوسیالیزم دولتی پشت پا زدیم و وارد دنیای کاپیتالیستی شدیم. از آن به بعد، اخلاق و ارزش‌های جامعه‌ی لهستان به‌ویژه در نسل جوان، دست‌خوش تغییرات وسیع در تمام سطوح شده است.

به عقیده‌ی کارگردان، فیلم «خوکچه‌ها» درباره‌ی دنیای بدون مرز است. او می‌گوید: «نه‌تنها مرزی بین کشور‌های اروپایی نمانده است بل مرزی که نگه‌دارنده و کنترل‌کننده‌ی رفتارهای اخلاقی باشد نیز با آن از بین رفته است».

فیلم «دختران بوتیک» ساخته‌ی خانم روزلونیک در درون مجموعه‌ی سر‌پوشیده‌ی فروش‌گا‌ه‌های لوکس و مدرن در مرکز لهستان فیلم‌برداری شده ‌است و فضا چنان شیک است که گویی به‌اندازه‌ی یک سال نوری با زندگی پسران خودفروش در کنار مرز لهستان و آلمان  فاصله دارد.

[[photow03]]

ولی در حقیقت، هر دو فیلم به شکل فاحشی از خط داستانی مشابه‌ای برخوردارند. در فیلم خانم روزلونیک، چهار دختر نوجوان با کلک‌هایی که در درون توالت فروش‌گاه‌های سرپوشیده می‌زنند قادر می‌گردند تا به اعتیاد غیر قابل کنترل خویش که همانا تمنای تمام‌نشدنی خرید از بوتیک‌هاست جامه‌ی عمل بپوشانند.

در یکی از صحنه‌های فیلم، یکی از دخترها به دختری تازه‌کار توضیح می‌دهد چگونه شخصی را پیدا کند که بتواند برای‌اش از بوتیک‌ها جنس خریداری کند. او می‌گوید: «دیگر خبری از عشق نیست، این مهم است که بعد از یک هم‌خوابگی چه‌چیزی به چنگ می‌آوری».

یکی از بازیگران نوجوان که نقش یکی از دختران بوتیکی به نام آنیژکا را در فیلم بازی می‌کند، اقرار می‌کند که در بین دوستان‌اش خیلی‌ها هستند که این‌طوری زندگی می‌کنند. او می‌افزاید:

«این، داستانی سینمایی نیست که فیلمنامه‌نویس در ذهن‌اش خلق کرده باشد، این واقعه‌ای است که هر روز اتفاق می‌افتد. این فیلمی است درباره‌ی بخشی از دختران لهستانی و ارزش‌های اخلاقی که با آن زندگی می‌کنند».

خانم کارگردان به این نکته اشاره می‌کند: «جدا سعی کردیم که زبان و نحوه‌ی گفت‌وگوهای فیلم تا حد امکان به زبان کوچه و بازار دخترهای آن‌چنانی نزدیک باشد. من می‌بایست هر طوری شده به درون کله‌ی آن نوع دختران راه پیدا کنم و بفهمم که چه‌طور می‌بینند و فکر می‌کنند؟»

هر دو فیلم خوکچه‌ها و دختران بوتیک به فستیوال‌های مطرح بین‌المللی راه پیدا کردند و جوایزی را نیز نصیب خود ساختند. منتقد سینمایی کریستف فوردونسکی می‌گوید که عدم وجود اخلاق در بین نسل جوان اروپای شرقی توجه‌ی خارجی‌ها را به خود جلب کرده است.

تماشاگران لهستانی نیز با وجود نگاه تلخ و سیاه فیلم‌های فوق، از تماشای آن‌ها لذت بردند چون به نظرشان رسید که آن‌ها در مقایسه با تولیدات بی‌شمار فیلم‌های هالیوودی‌وار لهستانی، تجربه‌ی جدیدی بوده‌اند.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>نوادرالوقايع؛ مهم‌ترين اثر ادبی و فلسفی احمد دانش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1183.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37920</id>
   
   <published>2010-01-16T15:24:57Z</published>
   <updated>2010-01-16T14:06:54Z</updated>
   
   <summary>نجم کاویانی: احمد دانش در کتاب نوادرالوقايع، مسائل فلسفی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی و ادبی روزگار خود را بررسی می‌کند و در آن به سنت‌های کهن و ويژگی‌های سفرنامه‌ی ناصر خسرو و بدايع‌الوقايع واصفی اتکا می‌کند، اما اثر او به لحاظ بهره‌مندی از گرايش‌های نو از ارزش بيشتری برخوردار است. کتاب «نوادرالوقايع» در دو جلد با حروف سيريليک در شهر دوشنبه منتشر شده است.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[نوادرالوقايع، مهم‌ترين اثر ادبی و فلسفی احمد دانش:

احمـد دانـش، هنگامی‌که در خدمت دربار بود زمان کافی برای تأليف و نگارش آثار علمی نداشت. گرفتاری‌های دربار به او فرصت نمی‌داد که به کارهای علمی مهمی دست زند، ولی پس از آنکه از کارهای دربار کنار رفت، خود را وقف آفرينش آثار فلسفی و ادبی کرد.

احمـد دانـش در طی ۱۰ سال (۱۸۷۵-۱۸۸۵) بيشتر وقت خود را به نوشتن مهم‌ترين اثر فلسفی و ادبی‌اش «نوادرالوقايع» صرف نمود. 

در نيمه‌ی دهه‌ی هشتاد ميلادی سده‌ای نوزده نوشتن اين اثر برجسته به پايان رسيد. اين کتاب دارای يک پيشگفتار، بيست باب و يک خاتمه می‌باشد. 

«دانش در سرسخن به علل تأليف کتاب می‌پردازد. وی در نوادرالوقايع مسايل فلسفی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی و ادبی روزگار خود را بررسی می‌کند و در آن به سنت‌های کهن و ويژگی‌های سفرنامه‌ی ناصر خسرو و بدايع‌الوقايع واصفی اتکا می‌کند، اما  اثر او به لحاظ بهره‌مندی از گرايش‌های نو از ارزش بيشتری برخوردار است[14].» (کتاب «نوادرالوقايع» در دو جلد با حروف سيريليک در ۹۸۹۱-۸۸۹۱ در شهر دوشنبه منتشر شده.)

دانش اين اثر را تکـثير و ميان دوستان و هواداران خود پنهانی پخش نمود. «نوادرالوقايع» در بين اهل علم و ادب آن زمان به سرعت شهرت پيدا کرد. ترقی‌خواهان و آزادی‌انديشان اين اثر را دست به دست گردانيده و می‌خواندند و در آن به بسياری از مسايل اجتماعی زمان خود جواب‌های قانع‌کننده می‌يافتـند. 

محمد جان شکوری می‌نويسد که: «در سال ۱۸۹۹ صدر ضيا يک نسخه کتاب احمد مخدوم دانش بنام "نـوادرالـوقايع" را به دست آورده و رونويس آن را به شاعر جوان و خوشنويس مشهورعبدالواحد منظم [۳۴۱۹- ۱۸۸۷] سپرده و با دستخط مؤلف مقايسه نمودن رونويس را به عينی [۱۹۵۴- ۱۸۷۸] و حيرت [۰۲۱۹ – ۱۸۷۸] فرموده بود. 

منظم، عينی و حيرت سپارش (سفارش) را پنهانی انجام دادند، زيرا مطالعه اثرهای احمد مخدوم منع بود. بعد از آنکه اين سه جوان با مفاهيم "نوادرالوقايع" آشنا شدند، در آنها "انقلاب فکری" روی داد و به فعاليت روشنگری و تجدد قدم گذاشتند.[15]»

مطالعه «نوادرالوقايع» احمـد دانـش، در روحيه بسياری از روشنفکران بخارايی تحولي شگرف پديد آورد، باورهاي پيشين شان را متزلزل کرد و آنها را به سوی جنبش تجددخواهی سوق داد.

«نوادرالوقايع» در تاريخ ادبيات فارسی و افکار اجتماعی و سياسی ملت تاجيک به ويژه در نيمه‌ی دوم سده‌ای نوزده جزء برجسته‌ترين اثرها به شمار می‌رود. مندرجات آن بی‌نهايت گوناگون است. 

مؤلف در آن به بررسی بسياری از مسايل فلسفی، اجتماعی و اخلاقی زمان خود از آن ميان آفرينش دنيا؛ قضا و قدر؛ مناسبات روح با بدن؛ آدمی برای چه مخلوق شده؛ تاريخ عالم و تفتيش حدوث و قديم؛ مسايل خانوادگی؛ عشق و محبت حقيقی و مجازی و آداب عشق‌‌بازی؛ آداب نکاح؛ تربيت فرزندان؛ حقوق پدر و مادر و حد عقوق آنها؛ در تشخيص اخلاق انسان؛ خصلت زنان؛ حکايت فراموش‌خانه؛ سلوک امرا با سپاه؛ معادن؛ جشن روسيه؛ ... پرداخته و آنها را با دقت و به شيوه‌ا‌ی نوين تحليل و پژوهش کرده است.

ارزش و اهميت «نوادرالوقايع» احمـد دانـش در آنست که وی در محيط فئودالی و تعصب دينی آن زمان، خود کامگی امير و خدمت‌گذرانش را به کنگاش گرفته و امير خود کامه و طرز حکمرانی‌اش را دليرانه نقـد کرده است. او در اين اثر فکر تحول در اداره‌ی دولت را پيش کشيده. در شرايط اختناق و واپس‌گرايی، «مدنيت‌پروری»، پيشرفت‌، ترويج علم، برپايی و گسترش جنبش معارف را تشويق کرده است.

احمـد دانـش در يکی از بخش‌های «نوادرالوقايع» زير عنوان« در وصايای فرزندان و بيان کسب‌ها و پيشه‌ها» برنامه‌های رسمی مدرسه‌های آن دوران بخارا را که درونمايه‌ی آن آموزش‌های کهنه و غيرضروری بود، تحليل و انتقاد نموده و چنين نتيجه‌گيری کرده است: سال‌ها عمر يک شاکرد به آموختن زبان عربی و هم‌چنين درس‌های کهنه که با زندگی اجتماعی بيگانه اند، می گذرد. اين درس‌ها به جزء اتلاف کردن وقت فايده‌ی ديگری ندارد. احمـد دانـش به تغيـير اصول آموزش و پرورش توجه جدی داشت، آموزش علوم تجربی و فنون را نياز جامعه می‌دانست.

[[photow01]] 

احمـد دانـش آنگاه به تحليل و انتقاد گروه‌های گوناگون حاکم آنزمان در دربار امارت بخارمی‌پردازد، که در زير چند مورد از آنها را به عنوان نمونه می‌آورم:

«از شيخ‌ها همه فريب‌گر و از عالمان همه رشوه خور بودند»، «قاضی‌گی و رئيسی غير از حرام‌کاری هيچ کار حلال ندارد»، «مفتيان همه چشم بدر و ديده به زر دارند، با اميد که کسی بيآيد و ... با حيله‌های شرعی پول‌شان را گيرند.»، ... شاعران ستايشگر دربار را به باد انتقاد می‌کيرد. در درآمد اين شعر می‌خوانيم:

ای کــه تــعريف سـلطان کــرده‌ای<br>مشـق تـعــليـــم شــياطيـن کـرده‌ای<br>چـيست تعـليم شيـاطين؟ حـب جـاه<br>ای شياطين مرشدت، رويت سياه!

احمـد دانـش در حاليکه همه گروه‌های دربار را به باد انتقاد و نگوهش می‌گيرد، اما در باره‌ای امير و وزرا سکوت می‌کند. گمان بر اينست که او هنوز هم به اين باور بود که امير می‌تواند با جايگزينی اشخاص نادان توسط اشخاص آگاه و کاردان دستگاه دولتی را در مسير درست سمت و سو ‌دهد.

با در نظرداشت اينکه «نـوادرالـوقايع»  پس از انتشار  در افکار عمومی جامعه  تکانه‌ی جدی بوجود آورد و در بيداری فکری بسياری از مخالفان حکومت بخارا سهم بسيار ارزنده‌ای داشت، بنابرين امير و درباريان آنرا  يک اثر مضر برای دين و حکومت بخارا معرفی کردند و بر مؤلف آن اتهام الحاد زدند.

<strong>سخن آخر:</strong>

احمـد دانـش در يک دوره پرتب و تاب خانات بخارا کار و زندگی می‌کرد. دوره ايکه مشخصه‌ی آن از يکسو آشوب حاکم بر مناسبات درونی خانات همراه با بی‌کفايتی و خودکامگی آنها بود و از سوی ديگر چيرگی نظامی و اقتصادی امپراتوری روسيه بر خانات.

زندگی در بخارا دشوار و گاه جانگاه بود. بخارائيان حتی برمال و جان خود حاکم نبودند. خودکامگی، فساد، ظلم و ستم امير و درباريان بيداد می‌کرد. 

احمـد دانـش در چنين اوضاع و احوالی با خودکامگی حکام بخارا و نا اگاهی رهبران مذهبی نسبت به علم روز مبارزه می‌کرد و در راه پياده کردن اصلاحات در همه حوزه‌های اجتماعی، سياسی و فرهنگی، ترويج علم و معارف تلاش می‌نمود. 

وی گستردگی دانش و تکنولوژی در روسیه را با عقب‌ماندگی خانات بخارا مورد سنجش قرار داده و مردم بخارا را به آموختن زبان روسی فرا می‌خواند تا از این طریق با فرهنگ اروپایی و عوامل پیشرفت آنها آشنا شوند. البته در شکل‌گيری ديد جهانی احمـد دانـش، نقش بزرگ را همانا آشنايی وی با فرهنگ، دانش، هنر و پيشرفت‌های روسيه و انديشه‌های نوين باختر و خاور داشته است.

در پی اشغال بخارا در سال ۱۸۶۸ توسط روسیه تزاری، میان بخارا و دیگر سرزمین‌های روسیه و به تبع آن اروپا ارتباطی هرچند اندک بوجود آمد و اين امر موجب آشنايی مردم بخارا با پيشرفت‌های مهم اروپايـيان شد. اين آشنايی پدیدآمدن تحولاتی را در حیات فرهنگی و اجتماعی بخارا در پی داشت. بسياری از روشنفکران بخارايی از طريق آثار احمـد دانـش با روسيه آشنا شدند.

احمد مخدوم دانش، انديشه‌پرداز اصلاحات و سرآمد برپايی و گسترش جنبش معارف پيوسته از شیوه‌های عقب‌مانده‌ای آموزش در بخارا به شدت انتقاد می‌کرد و بر ضرورت سمت‌گيری در جهت با سواد کردن مردم، بالا بردن فرهنگ جامعه و آموزش علوم تجربی و فراگرفتن زبان‌های خارجی پافشاری داشت. 

در دهه‌های واپسين سده‌ا‌ی نوزده بود که اين سمت‌گيری جنبه جدی به خود گرفت و بر شمار گروه‌های از مسلمانان و يهودی‌های بخارايی خواهان آموزش علوم تجربی و زبان روسی افزوده شد و برپايی مدرسه‌ها به سبک جديد گسترش يافت. ادبيات معارف‌پروری در بخارا با آثار احمد دانش آغاز می‌شود.

احمـد دانـش، متفکر بزرگ بخارا به انقلاب فکری باور داشت و به تاريخ، فرهنگ، معنويت انسان اهميت زياد می‌داد و آموزه‌های وی شماری از روشنفکران را به پيکار عليه بی‌دانشی رهنمون شد.

احمـد دانـش، پيشگام جنبش نوآوری در آثار خویش اعم از نثر و نظم به موضوع‌های مهم اجتماعی و فرهنگی و دشواری‌های جامعه پرداخته است و از روش‌های خودکامگی اداره‌ی حکومت، رشوه خواری، فساد اداری، خرافه‌پسندی به شدت انتقاد کرده است. وی بر ضرورت اصلاحات در همه حوزه‌های اجتماعی، سياسی، اقتصادی و فرهنگی تأکيد داشته است.

«احمـد دانـش هنگام بررسی نقش و تأثير اسلام سنتی و ايده‌های جديد اروپايی در دولت، متوجه هر دو مدل بود. به طور مثال او خواهان يک "مجلس" از نوع پارلمان اروپايی بود که در حضور داشت امير برگزار می‌شد. 

چنين پارلمان لابد متشکل از نمايندگان اقشار محتلف مردم می‌بود، مسايل را پس از بحث و مناقشه مورد رای‌گيری قرار می‌داد و پس از تصويب به وسيله‌ی امير توشيح می‌شد. برای محدود ساختن هرچه بيشتر امتيازات امير، دانش مقام نخست‌وزير را نيز شامل [اين ساختار] نموده بود. اين نوع تحت کنترل قرار دادن دو جهته صلاحيت‌های امير، از نظر دانش نه تنها نظم لازم را در اداره‌ی امور بوجود می‌آورد بلکه يک سيستم تعادل و کنترول را نيز بوجود می‌آورد.[16]»

سفرهای احمـد دانـش به روسيه وی را از يکسو به عقب‌ماندگی بخارا متيقين ساخت و از سوی ديگر بر ضرورت پياده کردن اصلاحات در آن. وی تلاش کرد که با ارايه پيشنهادهای مشخص امير مظفرالدين را به ضرورت انجام اصلاحات برانگيزد. وی اين اصلاحاتی را به سود بخارا می‌دانست. 

اما امير پيشنهادهای دانش را يک‌سره رد کرد و حتی اصلاحات در سيستم آموزش و پرورش از جمله گنجانيدن علم و فناوری در نصاب درسی مدرسه‌ها را نپذيرفت.

احمـد دانـش جانب‌دار آموزش زبان‌های خارجی به ويژه روسی و استفاده از تجربه‌ی دولت‌مداری روسيه بود. «وی برای نخستين‌‌بار در تاريخ تاجيک بر دوستی تاجيک‌ها و روس‌ها تأکيد ورزيده و در آثار خود با بهره‌گيری از نثر سنتی تاجيک، تصوير واقع‌گرايانه از روزگار خود ارايه کرده است.[17]» تلاش احمـد دانـش در متقاعد ساختن امير در جهت تأسيس سيستم آبياری و کشاورزی در بخارا توسط روسيه ناکام شد.

برغم اينکه احمـد دانـش به عنوان انسانی آزادانديش برای امير نصرالله خان و اخلاف‌اش شخصی مطلوبی نبود؛ اما امير می‌خواست که هم از استعداد وی استفاده کند و هم‌ در عين حال وی را از دربار دور نگهدارد[18].

احمـد دانـش در سال ۱۸۷۹ دربار را ترک گفت. امير مظفرالدين او را به عنوان قاضی به يک محله دوردست بخارا گسيل داشت، در واقعيت وی را تبعيد کرد. احمـد دانـش چند هفته پس از مرک امير مظفرالدين در ۱۸۸۵ به بخارا برگشت. 

امير عبدالاحد (۱۹۱۰-۱۸۸۵)، حاکم جديد بخارا او را به کتابداری يکی از مدرسه‌های بخارا گماشت. احمـد دانـش فعاليت‌های علمی و ادبی خود را در بخارا ادامه داد و تمام عمر باقی‌مانده‌ای خود را وقف نوشتن و کارهای پژوهشی کرد و با در نظرداشت آگاهی‌هايی که از فساد اخلاقی، سوءاستفاده‌های مالی و اختلاس رده‌های بالايی دربار داشت، دست به افشاگری در اين زمينه ‌زد.

جريان زندگی و کار او نمونه‌ی بسيار گويايی از اين واقعيت است که چگونه يک کارمند اداره‌ای دولتی در بخارا به يک اپوزيسيون منتـقد دستگاه و به يک مورخ جدی تبديل می‌شود. اين امر نشانه‌ی از آن تحول بزرگ فرهنگی بود که طی ده‌هه‌های واپسين سده‌ای نوزدهم در آسيای‌ميانه رخ داد.

«دانش در مسايلی مانند پيدايش عالم، ماده‌ا‌ی حرکت، جريان عالم نباتات، حيوانات، روح و نفس انسان، ازليت و ابديت عالم، ذات الهی و مناسبت آن به موجودات، افکار و انديشه‌های تازه ارائه داده است... در مسايل اساسی فلسفه و طبيعت از تأثير ايده‌آليسم و فلسه اسلام فاصله گرفته است، در بيان بسياری مسايل می‌توان نقش علوم و فنون بومی روسيه و اروپای غربی را در افکار و عقايد وی به وضوح ديد. 

در مسايل اجتماعی[نظريات] او بيشتر به موضع رئاليستی و ماترياليستی نزديک بود. وی حوداث اجتماعی را نه به طرز مجرد و نه با ديد الهی، بلکه بيشتر در دايره‌ا‌ی واقعيت همان عصر تحليل و جمع‌بندی کرده است.[19]»

احمـد دانـش که نه تنها انديشمند بزرگ بلکه نويسنده‌ی توانا نيز بود، سعی کرد که فرآيند ادبی را با زندگی واقعی پيوند دهد و در کاربرد زبان زنده‌ای مردم تاجيک، اعم از گفتگوها و ضرب‌المثل‌ها توجه جدی کند. نقش وی در شکل‌گيری جهان‌بينی نويسدگان و شاعران بخارا و ادبیات نوين تاجيک چه به لحاظ شکل و مضمون و چه از نظر زبان و اسلوب چشم‌گير بود. وی شيوه‌ی آموزش ادبيات تاجيک را پی‌ريزی کرد.

«دانش در مواجهه با موج بيدل‌گرايی، هم‌زمان با ارج‌ نهادن به مقام بيدل در تاريخ ادبيات تاجيک، از پيروی سبگ وی سر باز زد. رويه‌‌ی ساده‌‌نويسی دانش تنها پس از انقلاب ۵۰۱۹ روسيه که برای نخستين‌بار در بخارا و ترکستان روزنامه‌های به زبان تاجيکی (فارسی) منتشر شد، رواج يافت.[20]»

نقش بيدارکننده و تأثيرگذار آثار احمـد دانـش باعث شد تا وی مورد کينه و غضب امير، دربار و روحانيون قرار گيرد. از طرف امير و درباريان کتاب‌های احمـد دانـش غيراسلامی و مولف وی بی‌دين معرفی شد. دانش در مقام پاسخگويی اين ادعاها برآمد و به آسانی بر ادعاهای مخالفان‌اش خط بطلان کشيد.

در آغاز احمـد دانـش می‌پنداشت که اميران بخارا به انديشه‌های خيرخواهانه و اصلاح‌طلبانه‌ی وی گوش فرا خواهند داد، اما آنها نه تنها گوش شنوا نداشتند و هيچ مساعدتی برای تحقق جنبش اصلاحات و معارف‌پروری نکردند، بلکه دانش و اصلاح‌طلبان را تحت فشار قرار دادند. 

به نظر می‌رسد که اميران بخارا جنبش معارف‌پروری و با سوادی مردم را خطری جدی برای حاکميت خود دانسته و نگاه داشتن مردم را در بند جهل و بی‌سوادی به سود ادامه حاکميت خود می‌پنداشتند و هم از اين‌رو پيشنهادهای معارف‌پروان را رد می‌کردند.

[[photow02]]

در باور و انديشه‌ی احمـد دانـش در سال‌های پايانی زندگی‌اش تحول جدی مبنی بر اينکه اصلاحات سطحی در دستگاه دولتی امارت نمی‌‌تواند بخارا را در شاهراه‌ای پيشرفت قرار بدهد، بوجود آمد. 

اين تحول فکری، در رساله‌ی دارای ارزش تاريخی وی که در سال‌های پايانی زندگی‌اش (۵۱۸۹-۱۸۹۷) به به نوشته درآمد، به روشنی بازتاب دارد. اين اثر بعدها به نام "رساله يا مختصری از تاريخ سلطنت خاندان منغيتيه[21]" ناميده شد. اين اثر يکی از با ارزش‌ترين آثار تاريخی در تاريخ سياسی سده‌هـای اخير آسيای‌ميانه می‌باشد.

احمـد دانـش در اين رساله با بررسی تاريخ صد ساله‌ی حکمرانی سلسله‌ی منغيتيه، طرز حکمرايی و اصول دولت‌مداری آنها می‌پردازد و « دوره حکمرانی امير مظفر را به تفصيل نقد و هجو می‌کند. 

وی بيشتر به آن وقايع تاريخی به دقت ويژه‌ای می‌پردازد که بی‌بنيادی و نااستوری حاکميت بخارا را به روشنی نشان می‌دهد...[22]» و نتيجه می‌گيرد که اين دولت و سلطنت از آنجا که بر ظلم و ستم، نابرابری اجتماعی و بی‌سامانی بنا شده است لذا اصلاح‌پذير نيست و پيش‌بينی می‌کند که حاکميت منغيت‌ها واژگون و نابود خواهد شد. 

احمـد دانـش در پايان رساله مردم را به نافرمانی از امير و نظام امارت بخارا دعوت می‌کند و چنين می‌نويسد:
 «در آينده کسانی که زنده‌اند خواهند ديد که سرکردگان آخر سر خود را به دار خواهند سپرد و اميران و واليان همچنان بی نصيب به خسران ابدی گرفتار خواهند شد... دوام سلطنت در ماوراءالنهر به دست اين طايفه پايدار نماند ... اين فرمانفرمايان که حالا حضرت امير و جناب وزيرش می‌خوانيم، هيچ‌کس را به حکم آنها اطاعت کردن لازم نيست، ... [هيچ‌کس از نافرمانی] کناهگار هم نخواهد شد.[23]»

بی‌گمان اين سخن احمـد دانـش و دعوت آن از مردم برای به زير کشيدن امارت بخارا در سال‌های پايانی نيمه‌ی دوم سده‌ی نوزده دست کم يک نتيجه‌گيری تاريخی و کار نهايت دليرانه بود.

به نوشته‌ی دانشنامه‌ی بزرگ اتحاد شوروی پيشين «رساله يا مختصری از تاريخ سلطنت خاندان منغيـتيه و نوادرالوقايع مهم‌ترين منبع در تاريخ بخارای قرن نوزدهم است.[24]»  

اثرهای احمـد دانـش نه تنها در روزگار تاجيک‌ها، بلکه در زندگی فرهنگی و سياسی مردمان فرارود نيز تأثير بزرگی و ارزنده‌ا‌ی داشت. اين رساله‌ی تاريخی که دانش در آن به نحو بسيار روشنی نهادها و ساختار حاکميت، اختلاس و سوءاستفاده‌های اميران بخارا را افشا، انتـقاد و تقبيح کرده است، ساليان دارزی به طور پنهانی دست به دست می‌گشت.

اين کتاب منبع بزرگی برای مطالعه تاريخ همان دوران است. در اين کتاب احمـد دانـش در باره سفرهايش به سنت‌پترزبورگ و جنگ روسيه و بخارا و سياست استعماری روسيه در آسيای‌ميانه نيز سخن می‌کويد.

احمـد دانـش به عنوان انسانی مروج علم، تالاری برای بحث داشت که در آن يک تعداد اهل نظر از جمله نويسندگان، شاعران و موسيقی‌‌دانان جمع می‌شدند و به گفتگو در رابطه با مسايل گوناگون می‌پرداختند.

بزرگ‌ترين خدمت احمـد دانـش، اينست که توانست گروهی از معارف‌پروران سده‌ای نوزدهم تاجيک را در دوروبر خود متحد کند و مکتب معارف‌پروری را برغم سنگ‌اندازی‌های امير و درباريان غرقه در فساد و تعصب بخارا گسترش دهد. 

«عقايد معارف‌پروری دانش برای ترقی افکار پيشگام سياسی و اجتماعی خلق تاجيک در نيمه‌ی دوم سده‌ای نوزدهم و ابتدای سده‌ای بيستم اهميت زيادی داشت.[25]» در اين مکتب يک نسل از روشنفکران و معارف‌پروران پرورش يافـتند که سهم آنها در تحولات فکری و سياسی، ادبی و فرهنگی بخارا برجسته است. از همين‌جاست که صدرالين عينی احمـد دانـش را در افـق تيره و سياه بخارا هم‌چون ستاره‌ای تابناک ناميده بود.

احمـد دانـش، حکيم انديشمند بخارا و برجسته‌ترين چهره‌ای از نخبگان آسيای‌ميانه در سده‌ای نوزده، در سال ۱۸۹۷ در بخارا چشم از جهان فروبست.

<strong>پانوشت‌ها:</strong>

۱۴<small>- دانشنامۀ ادب فارسی، جلد يکم، آسيای‌مرکزی، تهران، ۱۳۷۵خ، ص۹۷۸.

۱۵- محمدجان شکوری بخارائی، صدر بخارا، دوشنبه، ۲۰۰۵، با حروف سيريليک، ص ۱۳.

۱۶- . Iraj Bashiri, Prominent Tajik Figures of the Twentieth Century, , Dushanbe, 2002, p. 80.

۱۷- دانشنامۀ ادب فارسی، جلد يکم، آسيای‌مرکزی، تهران، ۱۳۷۵خ، ص۱۸۳.

۱۸- Encyclopaedia Iranica, volum vi, Mazda, Colifornia, 1993, p 648.

۱۹- کهيان فرهنگی، ويژه فرهنگ تاجيکستان، سال دهم، آبان ماه، ۱۳۷۲خ، تهران، ص. ۷۱.

۲۰- شنامۀ ادب فارسی، جلد يکم، آسيای‌مرکزی، تهران، ۱۳۷۵خ، ص۱۸۳.

۲۱- له يا مختصراز تاريخ سلطنت خاندان منغيتيه" به سعی، کوشش و تصحيح عبدالغنی ميرزايف در ۱۹۶۰ در استالين‌آباد (شهر دوشنبه) چاپ شده است.

۲۲- دانشنامه بزرگ اتحاد شوروی تاجيک، جلد دوم، زبان فارسی با حروف سيريليک، شهر دوشنبه، ۰۸۱۹، ص ۳۲۲.

۲۳- رسول هادی‌زاده، گلچينی از اثرهای احمد دانش، نشريات دانش، دوشنبه، ۱۹۷۷، ص ۱۷.

۲۴- دانشنامه‌ی بزرگ اتحادشوروی، ج ۸، زبان روسی، مسکو، ۱۹۷۲، ص ۴۴۹.

۲۵- کهيان فرهنگی، ويژه فرهنگ تاجيکستان، سال دهم، آبان ماه، ۱۳۷۲خ، تهران، ص ۷۱. 

يادداشت: از صدوپنجاه سالگی تولد احمد دانش، در سال ۱۹۷۶ در تاجيکستان تجليل به عمل آمد و در موسسه‌های علمی در رابطه به کارنامه‌های وی کنفرانس‌های علمی برگزار شد و برنامه‌های هنری راه اندازی کرديد و بخشی از آثار وی تجديد چاپ شد.</small>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«ما بی‌شماریم» برای بچه‌های ایران </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1184.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37935</id>
   
   <published>2010-01-15T20:45:38Z</published>
   <updated>2010-01-16T20:10:26Z</updated>
   
   <summary>ایرج ادیب‌زاده: رهگذرانی که این روزها از خیابان‌های توریستی پاریس عبور می‌کنند با نقاشی گرافیتی بسیار بزرگی با زمینه‌ی کاملا سبزرنگ رو‌به‌رو می‌شوند. این نقاشی، دختر معترض ایرانی‌ای را در کنار نوشته‌هایی با مضمون «ما بی‌شماریم»، «دوست من کجاست؟»، «رأی من کو؟» و «ایران آزاد» نشان می‌دهد. با مهستی که به همراه چند تن از دوستانش این نقاشی غول‌پیگر گرافیتی را به وجود آورده گفت‌وگو کرده‌ام.</summary>
   <author>
      <name>amir</name>
      
   </author>
         <category term="ایرانیان خارج از کشور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>رهگذرانی که این روزها از بلوار راسپا، یکی از خیابان‌های توریستی و پر رفت و آمد مرکزی پاریس نزدیک به مون‌پارناس، عبور می‌کنند با نقاشی گرافیتی بسیار بزرگی با زمینه‌ی کاملا سبزرنگ روی دیوار بیرونی نمایشگاه کاختیه رو‌به‌رو می‌شوند.

[[sound]]

یک دختر معترض ایرانی که چهره خود را برای شناخته نشدن پوشانده و نوشته‌هایی به زبان فارسی، فرانسوی و انگلیسی با مضمون «ما بی‌شماریم»، «دوست من کجاست؟»، «رأی من کو؟» و «ایران آزاد» بر روی آن نوشته شده است.

مهستی نام مستعار یکی از هنرمندان ایرانی ساکن پاریس است که به همراهی چند تن از دوستانش این نقاشی غول‌پیگر گرافیتی را به وجود آورده‌اند. او هدف از این اقدام را نشان دادن مخالفت خود و دوستانش با آن‌چه در ایران با سرکوب اعتراضات مدنی توسط حکومت انجام می‌گیرد توصیف می‌کند.</small></strong>

[[photow01]]

در واقع هنرهای خیابانی جدا از آن که هنر محسوب می‌شود می‌تواند بیان‌گر احساسات سیاسی، اجتماعی نیز باشد. ما تصمیم گرفتیم که مخالفت خود را در برابر اتفاقاتی که در ایران می‌افتد، بر روی این دیوار نشان دهیم.

از دو جهت یکی برای مردمی که داخل ایران هستند تا نشان دهیم که ما بی‌شماریم و دیگر آن‌که این نمایشگاه بسیار پر بیننده است و با نمایش این کار به آن‌ها نشان می‌دهیم که جنبش ایران هنوز ادامه دارد.

<strong>مهستی شرح می‌دهد که آن‌ها در آغاز طرح‌های گوناگونی برای خلق این اثر در نظر داشتند و رنگ سبز در زمینه بیش از همه مورد نظر آن‌ها بود، که نشان دهنده‌ی جنبش سبز مردم ایران باشد.</strong>

طرح‌های اولیه زیادی داشتیم ازجمله، دستی که علامت V را نشان می‌داد یا یک مشت گره کرده، ولی در نهایت به دختری رسیدیم که چهره خود را پوشانده است تا شناخته نشود و از سه زبان مختلف استفاده کردیم تا مخاطبین بیشتری را در بربگیرد.

<strong>گرافیتی یا دیوار‌نویسی، در آ غاز دهه ۱۹۷۰ در خیابان‌ها و متروهای نیویورک پدیدار شد و خیلی زود به یک پدیده‌ی جهانی مبدل شد. این هنر خیابانی در آغاز امضای خالقان آن را به همراه داشت ولی به تدریج تبدیل به هنری اعتراضی شد و به بازتاب شعارهای سیاسی به ویژه در مخالفت با حکومت‌های استبدادی و دیکتاتوری پرداخت.

در ایرلند شمالی هر دو گروه متخاصم از هنر گرافیتی برای بیان خواسته‌های سیاسی خود استفاده می‌کردند. هنری که در همه جا غیرقانونی و ممنوع، ولی بسیار مورد توجه است.

در جریان جنبش اعتراضی و دموکراسی‌خواهی مردم ایران در چند ماه گذشته دیوارنویسی به صورت ابزاری برای مبارزه با حکومت درآمد و حتی یکی از شیوه‌ها‌ی اطلاع‌رسانی از محل و تاریخ تظاهرات شد. مهستی دیوارنویسی در ایران را بسیار متفاوت می‌داند و در عین حال کاری پر خطر.</strong>

[[photow02]]

تا جایی که من می‌دانم، مبازان تنها می‌توانند جمله‌هایی را بر روی دیوار بنویسند و فرار کنند بنابراین فرصت کافی ندارند تا آن را به شکل یک اثر هنری درآورند تا کسی بتواند جلوی آن بایستد و نگاهش کند.

<strong>نقاشی‌های گرافیتی به صورت یک شیوه و بیان کاملا سیاسی درآمده‌ است؛ به ویژه در جوامع بسته با حکومت‌های دیکتاتوری نقش مهمی را به عنوان ابزاری برای بیان اعتراض، بازی می‌کند.</strong>

هنر گرافیتی یک نوع ابراز بیان شخصی است و زمانی که کسی خطر می‌کند و این کار غیر قانونی را انجام می‌دهد در واقع تنها می‌خواهد بودن خود را اثبات کند.

هنر گرافیتی زمانی رواج پیدا می‌کند که در نیویورک در دهه70 جوان‌های نیویورکی اسمی را که به آن معروف بودند بر روی واگن‌های مترو می‌نوشتند، در نتیجه اسم آن‌ها تمام شهر نیویورک را در طول روز طی می‌کرد. هرجا که جنبشی مردمی بوده است این هنر رنگی سیاسی - اجتماعی به خود گرفته.

<strong>«ما بی‌شماریم»، «رأی من کجاست؟»، از آغاز جنبش اعتراضی در ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور به صورت شعار اصلی درآمده؛ مهستی درباره‌ی این شعارهای انتخاب شده می‌گوید:</strong>

ما هستیم و هرکدام از ما وجود داریم، «رأی من کجاست؟» این است که ما می‌خواهیم از نظر اجتماعی در جامعه حساب بشویم و «ما بی‌شماریم» برای بچه‌های ایران است که بدانند در همه جای دنیا ما پشت آن‌ها ایستاده‌ایم و هر کاری که بتوانیم برای به نتیجه رسیدن این جنبش انجام خواهیم داد.

[[photow03]]

آن‌چه برای مهستی و دوستانش اهمیت دارد روی آوردن جوان‌های ایرانی حتی آن‌هایی که خارج از کشور به‌ دنیا آمده‌اند به رویدادهای داخل ایران و توجه آن‌ها به جنبش اعتراضی مردم ایران است.

نمایشگاه بزرگ گرافیتی، هنری که در خیابان متولد شد، به دلیل استقبال فراوان از آن در ماه ژانویه در بنیاد کاختیه تمدید شده و نقاشی گرافیتی غول‌پیکر و سبز رنگ، از امیدهای جوانان ایرانی به جنبش اعتراضی، سخن می‌گوید.

من خیلی مثبت فکر می‌کنم و امیدوارم این جنبش به نتیجه خوبی برسد و مردم راه خود را پیش برده و ادامه بدهند.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>پهلوان زنده را عشق است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1181.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37916</id>
   
   <published>2010-01-15T13:30:23Z</published>
   <updated>2010-01-15T11:31:42Z</updated>
   
   <summary>کتاب  «دو کلمه حرف حساب» در سال ۱۳۶۹ منتشر شد. انتشار این کتاب توجه بسیاری را متوجه خود کرد. از جمله نوشته‌های منتشر شده که این کتاب و نویسنده آن را بررسی کرده است، مقاله‌ای است که در دومین شماره مجله «ارغوان» چاپ شد. ابراهیم نبوی در این مقاله سراغ شخصیت ادبی، اجتماعی و سیاسی گل آقا رفته و درباره ویژگی‌های شخصیتی او و ظرایف و آرایه‌های قلمی‌اش نوشته است. بخش‌هایی از این مطلب را بخوانید.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[کتاب «دو کلمه حرف حساب» در سال ۱۳۶۹ منتشر شد. انتشار این کتاب توجه بسیاری از نویسندگان و منتقدین را متوجه خود کرد. از جمله نوشته‌های منتشر شده که این کتاب و نویسنده آن را بررسی کرده است، مقاله‌ای است که در دومین شماره مجله «ارغوان» چاپ شد. 

این مقاله پس از انتشار یک بار نیز توسط روزنامه اطلاعات تجدید چاپ گشت. و بعد از آن در سالنامه ۱۳۷۰ گل آقا به زیور طبع آراسته شد. البته به نظر می‌رسد نبوی در این مقاله به بهانه انتشار کتاب دو کلمه حرف حساب سراغ شخصیت ادبی، اجتماعی و سیاسی گل آقا رفته و درباره ویژگی‌های شخصیتی او و ظرایف و آرایه‌های قلمی‌اش نوشته است. 

بخش‌هایی از این مطلب را بخوانید. متن کامل مطلب، برای مطالعه علاقه‌مندان در سالنامه سال ۱۳۷۰ گل‌آقا محفوظ است.

[[photow01]]

«کیومرث صابری خالق شخصیت گل‌آقا و نویسنده ستون «دو کلمه حرف حساب» در روزنامه اطلاعات بی‌شک پدیده خاص فضای طنزنویسی امروز ایران است. وی که تا سال ۵۰ تحت عناوینی مانند «گردن شکسته» و «لوده» و اسامی دیگر در مجله‌ی توفیق ـ معتبرترین و تأثیرگذارترین نشریه طنز ایران می‌نوشت، در آثار پس از انقلاب خود به طنزنویسی «بی‌بدیل» بدل شد که نوشته‌های امروز او میزانی برای سنجش اوضاع اجتماعی پس از انقلاب  است. 

صابری در سن ۳۰ سالگی ستون «هشت روز هفته!» را در مجله توفیق می‌نوشت. کار او قابل توجه بود و به هر حال در زمره نویسندگان مهم توفیق به شمار می‌رفت. اما امروز، در پنجاه سالگی او قلمی پخته و مسلط دارد که به قول جلال مانند مار در لابه‌لای اتفاقات و حوادث سیاسی و اجتماعی حرکت می‌کند و به آنجا که باید نیش خود را می‌زند، نیشی شیرین و طناز که تمام ناظرین و خوانندگانش را می‌خنداند و نیش خورده‌ها را می‌سوزاند و می‌چزاند.

... در یک بررسی گذرا شاخصه‌های صابری را چنین ارزیابی می‌کنم.

۱- تسلط به ساختار و ایدئولوژی سیاسی جامعه امروز ایران

۲- شناخت دقیق و روشن روابط و مناسبات سیاسی کشور

۳- داشتن امکان حفظ تعادل در صحنه پشت صحنه سیاسی کشور، با توجه به این که کیومرث صابری شخصیتی اصول‌گرا دارد

۴- تسلط به فرهنگ اقشار مختلف جامعه و بالاخص شناخت دقیق و روشن طبقة متوسط ایران

۵- تسلط به شیوه‌های گونه‌گون طنز به خصوص داشتن سبکی خاص در نوشته‌ که به آثار او شخصیتی ویژه می‌دهد

۶- سلامت نفس در حیطه‌های خصوصی، رفتارهای اجتماعی و شاخصه‌های سیاسی

۷- شناخت دقیق حساسیت‌های سیاسی ـ اجتماعی ـ اقتصادی و فرهنگی

تمام این خصوصیات در یک موجود کوچک اندام و ظریف جمع آمده‌اند. گاه که او را در حال نوشتن می‌بینی ـ گاهی که فرصتی دست می‌دهد ـ قلم که در دست می‌گیرد، انگار که تمام حواسش متوقف می‌شود و کلمه‌ها که سر زیر می‌کنند از قلمش و در پس هر نوشتنی است که چیزی تازه و نو را می‌آفریند. 

اما این‌ها در پی سال‌ها مداومت در نوشتن حاصل شده. کیومرث صابری حداقل شش سال است که به طور مداوم ـ روزانه ـ در اطلاعات می‌نویسد و در این مسیر هر روز حرفی تازه را در شکلی تازه باز می‌گوید و همین رمز بقای شخصیت اوست.

[[photow02]]

<strong>ویژگی‌های نثر و شیوه نگارش:</strong>

کیومرث صابری نویسنده‌ای تواناست. از معدود نویسندگانی است که چه در قالب طنز و چه در صورت جّد خوب می‌نویسد. قلمی چند کار کردی دارد. شعر می‌گوید. از ایجاز غیر مخل بهره می‌گیرد. نثر احساسی را به خوبی به کار می‌گیرد و در تمام این حالات می‌تواند بر گروه خوانندگان خود (طبقة متوسط) اثر بگذارد. نوشته‌های او اگر چه به قصد اثر گذاری بر عامه مردمان نوشته شده، اما عمدتاً بر روشنفکران طبقه متوسط اثر می‌گذارد، اگر چه نویسنده از این جماعت چندان دل خوشی ندارد!

شیوه‌هایی که از نثر صابری دریافته‌ام چنین است:

<strong>۱- نفی بدیهیات (تجاهل العارف):</strong> 

صابری در نوشته‌های خود به نفی بدیهیات سیاسی و اجتماعی می‌پردازد. بدیهیاتی نظیر کلیشه‌های روزمره و قواعد شناخته شده و موجود روز (بهترین شیوه ۱۲.۲.۶۶ صحیح! ـ ۳.۳.۶۵)

<strong>۲- قضیه‌سازی:</strong> 

گل‌آقا از طریق به کارگیری ذهن و درگیرکردن خواننده در صغری و کبرای مسائل سیاسی و اجتماعی فرد را درگیر مسائل و مبهمات معمول می‌کند و و ذهن را به کار می‌اندازد. وی قضیه‌سازی را از طریق حاشیه‌نویسی و یا کنار هم گذاشتن اخبار نیز انجام می‌دهد.

<strong>۳- استفاده از روش‌های گوناگون: </strong>

گل‌آقا از روش خاص و ثابت و واحدی در بیان استفاده نمی‌کند. لذا خواننده گل‌آقا می‌تواند به راحتی و برای همیشه به مجموعه متنوعی از نوشته‌های گل‌آقا مربوط می‌شود.

<strong>۴- استفاده از ادبیات مغشوش</strong> ـ و احتمالاً رایج در رسانه‌ها گروهی ـ از شیوه‌های مهم «گل‌آقا»ست. غلط نویسی، استفاده از ترکیبات مغشوش عربی (تکلیف مالایطاق، کسرالله عنقهم...) از این دست است که بازتابی است از تأثیر عربی نویسی متون مذهبی در بخشنامه‌های اداری!

<strong>۵- دیالوگ منفی:</strong> 

از شیوه‌های دیگر مورد استفاده در گل‌آقا استفاده از دیالوگ‌هایی است که نقش منفی دارند ـ یا تأثیر معکوس می‌گذارند ـ اثر این نوع دیالوگ‌ها به تمسخر گرفتن کلیشه‌های روز است (ر. ک.«من ضد انقلاب نشده‌ام»). برای نمونه به مارک ‌زدنهای سیاسی گل‌آقا به خودش یا دیگر شخصیت‌های دو کلمه حرف حساب می‌توان اشاره کرد.

<strong>تکلمه:</strong>
... صابری در خدمت به آرمان مردم است و همین آرمانگرایی و اصول‌گرایی اوست که تکلیف او را با مسائل روشن می‌کند. دلی دردمند دارد، اما دردها را در خود فرو می‌دهد و در میان گریه می‌خندد. 

مردم گل‌آقا را علیرغم توطئه سکوت «بده بستان» کاران مطبوعاتی دوست دارند و گوشه‌گیری و انزوای او را دوست‌تر. اما علی‌رغم تقلید بی‌رویه و انبوه طنزنویسان روزنامه‌ها هیچ‌کدام نتوانسته‌اند جای او را در دلها بگیرند. صابری «آن»‌ی دارد که تا در دل نداشته باشی سخن از دلت بر نمی‌آید ولاجرم بر دل نمی‌نشیند. 

می‌خواستم او را به دهخدا تشبیه کنم، اما می‌بینم که «صابری» همان «صابری» است، بی کم و کاست. به کسی مانند نیست. اگر چه ما مرده‌ها را دوست داریم و همواره گمان‌مان بر آن است که مرده‌ها شریف‌تر و بهتر از زنده‌ها هستند و زنده‌ها حتماً به این دلیل که زنده‌اند ـ و فقط به این دلیل ـ لابد باجی به عزرائیل داده‌اند! اما من این حرفها سرم نمی‌شود.»

پهلوان زنده را عشق است<br>دمش گرم و سرش خوش باد]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>احمـد دانـش، ادیب و اندیشمند بزرگ بخارا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1182.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37919</id>
   
   <published>2010-01-15T11:00:52Z</published>
   <updated>2010-01-16T13:21:25Z</updated>
   
   <summary>نجم کاویانی: احـمد مخدوم دانـش، اديب توانا و انديشمند بـزرگ تاجيک، سرآمد جنبش معارف‌پروری در آسيای‌ميانه و انديشـه‌پـرداز بـرجـسـته‌ی اصلاحات در بخـارا طی نيـمه‌ی دوم سده‌ا‌ی نـوزده بود. احمـد دانـش، دانشمندی بود که از يک‌سو به واقعيت‌های کشور خويش آگاهی داشت و از سوی ديگر جريان تحولات کشورهای خاور و باختر بويژه روسيه را مطالعه کرده بود.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>خواننده عزيز!<br>پس از فروپاشی اتحاد شوروی و سر برآوردن جمهوری‌های مستقل آسيای‌ميانه از جمله جمهوری تـاجـيکستان فرصتی به دست آمده که با کارهای پژوهشی هويت تاريخی منطقه نهادينه گردد. در همين راستا از آغاز دهه‌ی نود سده‌ای بيستم روند گسترده‌ای تاجيک‌شناسی به ويژه در ايران شکل گرفته که علاوه بر نشست‌های متعدد، ده‌ها کتاب و صدها مقاله‌ی‌ پژوهشی در اين حوزه نوشته، چاپ و پخش شده است.

به باور نگارنده پرداختن به کارنامه‌‌ی شخصيت‌های علمی و فرهنگی معاصر در اين حوزه از اهميت ويژه‌ای برخوردار است. نوشته‌ی زير در همين راستا نگارش يافته است.</small></strong>

احـمد مخدوم دانـش (۷٢۱۸- ۱۸۹۷)، اديب توانا، انديشمند بـزرگ تاجيک، سرآمد جنبش معارف‌پروری در آسيای‌ميانه و انديشـه‌پـرداز بـرجـسـته‌ی اصلاحات در بخـارا طی نيـمه‌ی دوم سده‌ا‌ی نـوزده بود.

نام او احمد، تخلص ادبی‌اش دانش و در بسياری از آثار به نام مخدوم مشهور است. مخدوم نسبتی بود که به دانشمندان وابسته به دولت بخارا اعطا شده بود.

احمـد دانـش، دانشمندی بود که از يکسو به واقعيت‌های کشور خويش آگاهی داشت و از سوی ديگر جريان تحولات کشورهای خاور و باختر بويژه روسيه را مطالعه کرده بود. 

از همين‌رو او در عرصه‌ی اصلاحات و نوآوری در سده‌ای نوزدهم و آغاز سده‌ای بيستم در بخارا نقش روشنگرانه‌ی برجسته‌ی بر دوش داشت و سهم وی در تحول فکری و سياسی تجـددخـواهان آسيای‌ميانه نيز با اهميت بود. به سخن ديگر، «احمـد دانـش يکی از فاضل‌ترين انسان‌های بخارا به شمار می‌رفت.[1]»

احمـد دانـش، فرزند ملا ناصر در ۱۸۲۷ در يک خانواده‌ی فرودست در بخارا زاده شد. پدر و مادرش اشخاصی با سواد و دوستدار ادبيات بودند. وی آموزش ابتدائی را نزد مادرش که بانوی فرهيخته بود، ديد و در سن نه سالگی وارد مدرسه‌ی دينی گرديد که در آنجا تنها قرائت قرآن آموزش داده می‌شد. 

وی می‌بايد در آنجا قرآن را حفظ میکرد و به عنوان قاری قرآن فارغ میشد. اما از آنجايکه او از يکسو لکنت زبان داشت و از سوی ديگر آموزش‌های کورکورانه و شيوه‌ا‌ی به خاطر سپردن مطالب در حافظه از طريق تکرار پيهم برای او برانگيزنده نبود و آنرا برنتابيد، بنابران مدرسه را ترک کفت.

[[photow01]]

احمـد دانـش در اين رابطه نوشته بود:

«پدر مرا به دبيرستان فرستادند تا حفظ قرآن کنم ... لکنت بر زبان داشتم به دشواری سبق حفظ میکردم و به تکرار بسيار حوصله نداشتم و محبتی زيادی بر حفظ در طبيعت خود نمی‌يافتم ....

همين‌که از مکتب بيرون می‌شدم در معرکه‌ی تاريخ‌خوانان حاضر می‌شدم و بر ان رغبتی و شوق در طبيعت داشتم، چون در اين مجلس‌ها احوال گذشتگان را مفصل می‌شنيدم و طرز مملکت‌داری سلطان را می‌دانستم .... 
اما به حفظ سبق اِهمال می‌ورزيدم.... و با رنج فروان در مدت سه سال يکبار ختم قرآن نمودم آنچه که از ياد کرده بودم، در حال فراموش کردم ... دل‌سردی و کاهلی من افزون‌تر گشت...[2]»

احمـد دانـش مدرسه را ترک کرد، اما درس خواندن را نزد آموزگاران خصوصی پی گرفت و به مطالعه و آموزش مستقلانه‌‌ی علوم رياضيات، نجوم، هندسه، فلسفه‌ی اسلامی، تاريخ، ادبيات، هنر نقاشی و خطاطی پرداخت. 

او در نقاشی و خوشنويسی دارای استعداد و مهارت ويژه‌ای بود و از کودکی به آن شوق زيادی نشان می‌داد، به طوريکه در سن هفت و هشت سالگی روی ديوارها نقاشی می‌کرد و جمله‌های فارسی را با خط زيبا می‌نوشت.

احمـد دانـش ديوان‌های شاعران گذشته را برای دوستان و درخواست ‌کندگان آن با خط زيبا رو‌نويسی می‌کرد و آنها را با نقاشی‌های زيبا میآراست. وی در خوش‌نويسی روی رواق‌ها و ديوارهای بنا‌ها با زمينه‌ی مناظر طبيعت و ميدان‌های جنگ، بس ماهر و چيره ‌دست بود. بخشی از هزينه‌ی زندگی‌ او از کارهای خوش‌نويسی و نقاشی‌اش تأمين می‌شد.

توانايی احمـد دانـش در نقاشی و خوش‌نويسی سرانجام پای او را به دربار امير بخارا کشانيد. امير بخارا در بهار سال ۱۸۵۰ احمـد دانـش را به دربار دعوت می‌کند. وی زير نظر استادی که معماری ماهر، نگارگر چيره ‌دست و خطاطی برجسته بود، به آموزش و کار می‌پردازد. بعد از درگذشت استادش، او را جانشن استاد تعيين کردند و هزار درم حقوق برايش مقرر داشتند[3].

وی نه تنها نقاشی و خوش‌نويسی لوحه‌ها و رواق‌ها را آموخت بلکه در حوزه‌ا‌ی خطاطی قاعده‌های نو را پيش کشيد. اما احمـد دانـش در دربار بيشتر به کتابت رساله‌ها و امور ديوانی دربار مشغول بود.

<strong>نخستين سفر احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ:</strong>

احمـد دانـش در سال‌های که در خدمت دربار امارت بخارا بود، سه بار به سنت‌پترزبورگ، پايتخت آن‌زمان روسيه سفر کرد.

نخستين سفر وی در سال ۱۸۵۷ در دوره امارت نصرالله (۱۸۲۶ - ۱۸۶۰) صورت گرفت. امير بخارا بنابر دعوت دربار روسيه هيـأتی را به سنت‌پترزبورگ فرستاد. هدف اصلی هيـأت تبريک گفتن تاج‌گذاری تزار الکساندر دوم بود. 

امير، احمـد دانـش را بنابر فهم و وسعت معلومات‌اش به عنوان دبير اين هيـأت گمارد و به وی وظيفه سپرد که علاوه بر وظيفه‌ی دبيری هيـأت در باره‌ا‌ی زندگی مردم روس و طرز اداره‌‌ای دولت روسيه تحقيـق کرده و به او گزارش بدهد.

هيـأت به تاريخ نهم نوامبر سال ۱۸۵۷ به سنت‌پترزبورگ وارد شد و تا دوازدهم ژانويه ۱۸۵۸ يعنی دو ماه در آنجا باقی ماند. احمـد دانـش در اين مدت در مذاکرات رسمی با مقامات روسيه شرکت کرد و از مرکزهای علمی، فرهنگی و صنعتی سنت‌پترزبورگ بازديد نمود.

در اين سفر احمـد دانـش با يک جهان ديگر، جهانی متفاوت از بخارا آشنا شد. جوانی که در تاريکستان فيودالی امارت بخارا زندگی می‌کرد به کشوری پا نهاده بود که گام در راه رشد سرمايه داری گذاشته بود. 

او می‌ديد که روسيه در فرهنگ، هنر و صنعت تا چه اندازه با بخارا فاصله دارد. او بر پايه مشاهدات‌اش درک کرد که امارت بخارا که امير و درباريان آنرا دولت با «حشمت و جلال» در دنيا معرفی می‌کردند، در چه حد در «جهالت و غـفلت» باقی مانده است.

احمـد دانـش، گزارش مشاهدات خود را در باره‌ا‌ی حيات اقتصادی، سياسی و فرهنگی روسيه همراه با مشورت‌های خود در راستای اصلاحات اجتماعی، اداره دولت، معارف، اقتصاد و امور نظامی در بازگشت از سنت‌پترزبورگ به امير پيش‌کش کرد و اميدوار بود که امير برای تحقق اصلاحاتِ پيشنهاد شده‌ا‌ی وی دست به اقداماتی خواهد زد. 

اما «امير صرف آن بخش از پيشنهادهای او را که به مسايل نظامی و منافع اقتصادی رابطه می‌گرفت، پذيرفت ولی نظريات او را در مورد پياده کردن اصلاحات در حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی، تعليم و تربيت به صورت دربست رد کرد.[4]»

اما احمـد دانـش برغم اينکه امير و درباريان غرق در فساد، گوش شنوا به مشوره‌ها و پيشنهادهای اصلاحی وی نداشتند، تلاش کرد که امير را به پذيرش اصلاحات برانگيزد و تعويض روحانيون فاسد و درباريان بی‌کفايت با اشخاص سالم و کارا راه اصلاحات را در پيش کيرد. اما اين تلاش‌ها سودی نه بخشيد و اميد‌های اصلاح‌طلبانه‌ی احمـد دانـش تبديل به يأس شد.

در سال ۱۸۶۰ امير مظفرالدين به تخت بخارا تکيه زد و تا ۱۸۸۵ در بخارا حکمروايی کرد. احمـد دانـش همچنان در خدمت دربار ماند و در آنجا از شهرت بلندی برخوردار بود. وی سعی کرد که با استفاده از وضع جديد، امير جديد را به ترويج و گسترش علم و معارف تشويق کند. 

وی در يک قصيده‌‌ای که به امير مظفر پيش‌کش کرده بود، به طور روشن او را ترغيب می کند که در دربار و دور و بر خود پيش از همه دانشمندان، اديبان و هنرمندان را جمع کند و با مشورت و صوابديد آنها کار مملکت را به پيش ببرد که در زير چند مصرع از آن‌را می‌آورم:

شنيده‌ام زحکيمی، کـه پادشـاهــان را<br>به چـند طايـفه بايـد گشود راه وصال<br>همه هنرور و دانش‌پژوه و دين‌پرور<br>همه سخن ورسنجـيده و مليح مقـال

دانش در اين قصيده از عالم دين، طبيب، منجم، آوازخوان، مطرب، دبير، شاعر، سخنور، ... ياد می‌کند که جملگی می‌بايد در دربار و دستگاه دولت حضور فعال داشته باشند. وی در بخش پايانی قصيده تأکيد می‌کند.

دگــر، مـصـور بـهـزاددســــت و مــانـی‌کـلـک<br>کـــــه نقــشه فـلــک و ارض را کــشــد تـمـثال<br>وجود هر يک از اين قوم زينت مملکت است<br>حضور هر يک از اين فرقه ملک راست جمال<br>کـسی کـه جـمع کـند ايـن فـنون زبـخـت بـلنــــد<br>بـــه چــنــد راتــبه لايـــق بــود بــديــن مــنوال

اما اين اندرزها و نصحيت‌ها بر امير جديد و خودکامه تاثيرگذار نبود. گروه‌های چابلوس که به رتق و فتق امور داخلی و خارجی دربار می‌پرداختند، مخالف حضور يافتن آن گروه از نخبگان بودند که احمـد دانـش در قصيده‌ای بالا از آنها نام می‌برد. نتيجه‌ی بی‌برنامگی و مديريت ناکارآمد امير و درباريان‌اش آن بود که وضع افتصادی و اجتماعی بخارا رو به وخامت بيشتر داشت.

«اين امير جاهل و خودپسند انديشمندان و متـفکران را که در زمان حکمرايی پدرش مرتبه و مقامی بايسته در امور دولتی داشتند، از کار برکنار کرد، از جمله احمـد دانـش را مرتبه‌ی پست‌تری داد و در کارهای مملکت‌داری کمتر با او مشورت می‌کرد. در گذر اين سال‌ها مقام و وظيفه‌ی دانش در دربار معلوم نبود، تنها چيزی که از احوال او در دست است، آنکه به سفارش امير در سال ۱۸۶۵ رساله‌ای به نام "مناظره الکواکب" در علم نجوم نوشته نموده است. از اين رو می‌توان گفت امير مظفر او را همچون يک منجم در دربار نگاه می‌داشته است.[5]»

<strong>دومين سفر احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ:</strong> 

دومين سفر احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ به دليل کاملا متفاوت از دليل سفر اول وی صورت می‌کيرد. در ميانه‌ی سده‌ای نوزدهم از يکسو سه خان‌نشين ماوراءالنهر (خوقند، خيوه و بخارا) با تشديد اختلافات درون- قومی، کشمکش‌های فرساينده با هم‌ديگر و واپس‌گرايی‌ها راه زوال را در پيش گرفته بودند و از سوی ديگر روسيه آماده‌ا‌ی حمله بر آنها می‌شد. 

در نيمه‌‌ی دوم سده‌ای نوزدهم، ارتش روسيه تزاری با هجوم گسترده‌ای به آسيای‌ميانه دولت‌های ناتوان و بی‌کفايت منطقه را شکست داد و شهرهای آن را يکی پس از ديگری اشغال کرد و سرانجام در پی سقوط تاشکند در ژوئن ۱۸۶۵ تا استانه‌ی دروازه‌های دارلخلافه‌ی بخارا پيش رفت. «در ۱۸۶۸ روحانيان مبارز شهر از امير خواستند که يا از مقام خويش کناره گيرد تا پسر بزرگش بر جای او بنشيند يا آنکه حکم جهاد با کفار روس دهد. 

امير راه دوم را برگزيد و به زرافشان لشکر کشيد که نتيجه‌اش سقوط خفت‌بار بخارا بود. سرانجام امير مظفرالدين مجبور شد هيـأت نمايندگی را برای امضای قرارداد صلح روانه سنت‌پترزبورک کند. اين اقدام در واقع به منزله‌ی تسليم بی‌چون و چرايی بود که امير برای نجات تاج و تخت‌اش برگزيده بود. احمـد دانـش نيز يکی از اعضای اين هيـأت سرافکنده بود که به سنت‌پترزبورگ می‌رفت.[6]»

بدين‌ترتيب در نتيجه‌ی آشوب حاکم بر مناسبات درونی خانات و بی‌کفايتی دولت‌های منطقه، بخش‌هايی از سرزمين‌های امارت بخارا از دست رفت و به سرزمين‌های امپراتوری استعماری روسيه ملحق ساخته شد و با امضای عهد‌نامه‌ی خفت‌بار امارت بخارا تحت‌الحمايه امپراتوری روسيه قرار گرفت.

در چنين اوضاع و احوالی امير به نشانه‌ی دوستی سفارت در روسيه باز کرد و از دانش خواست که در آن حضور يابد. دانش همراه با هيـأت بخارا، به تاريخ سوم اکتبر سال ۱۸۶۹ به سنت‌پترزبورگ وارد شد تا تاريخ دهم دسامبر همان سال يعنی دو ماه و اندی در آنجا باقی می مانند. 

احمـد دانـش اين‌بار با زندگی سياسی، اقتصادی و مدنی مردم روس بيشتر آشنا می‌شود. او همراه با هيـأت بخارا از موزه کشاورزی، موزه زمين‌شناسی، موزه راه‌های مواصلاتی، خزانه‌ی بانک دولتی، کارخانه‌های شيشه و چينی‌سازی و کارخانه‌های کشتی‌سازی، اپرا و باله و برخی مرکزهای علمی و فرهنگی سنت‌پترزبورگ بازديد کرد و در مراسم با شکوه پرده‌برداری از مجسمه يکاترين دوم حضوريافت. 

او با کاظم بيک، مترجم وزارت امور خارجه روسيه، که به سخن احمـد دانـش شخص بسيار فاضلی بود، دوست می‌شود و به واسطه او با زندگی، عرف و رسوم مردم روس آشنايی بيشتر پيدا می‌کند و از حيات سياسی، اقتصادی، شيوه دولت‌مداری و ساختار دولتی روسيه و هم‌چنين از تاريخ و انقلاب‌های سياسی روسيه و اروپا آگاهی بيشتر می‌يابد.

در نشست‌‌های پذيرايی و گفـتگوهای ديـپلماسی، فـهم و کاردانی احمـد دانـش به عنوان يک سياسـتمدار بيشتر نمايان می‌شود و مقام‌های رسمی دولت روسيه با او با احترام و التـفات ويژه برخورد می‌کنند.

احترامی که در روسيه نسبت به احمـد دانـش ابراز می‌شد، موجب بالا رفتن منزلت او در نزد امير و دربار بخارا نيز ‌شد. امير به احمـد دانـش به پاس خدمات‌اش پيشنهاد نمود که منصبی را در اداره‌ای دولت به دوش گيرد. اما احمـد دانـش بادرک و دريافت اينکه تا زمانی‌‌که دگرگونی کلی در اداره‌ای دولت، شيوه دولت‌داری و ترتيب حکومت بوجود نيآيد، هرگونه اشتغال به کارهای دولتی سودی برای مملکت و مردم نخواهد داشت، به بهانه‌های گوناگون از پـيشنهاد امير طفره می‌رفت.

<strong>سومين سفر احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ:</strong> 

سومين سفر احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ به مناسبت جشن عروسی دختر الکساندر در سال ۱۸۷۴ رخ داد. امير بخارا به مناسبت جشن عروسی دختر الکساندر هيـأتی را به رهبری عبدالقادر دادخواه و معاونت احمـد دانـش به سنت‌پترزبورگ فرستاد. 

هيـأت در ششم ژانويه ۱۸۷۴ به سنت‌پترزبورگ می‌رسد و نزديک به يک ونيم ماه در آنجا می‌ماند. احمـد دانـش اين‌بار از ديده‌ها و شنيده‌هايش در جريان سفر، شرح زير عنوان «در سفارت عبدالقادربای و عجايب جشن روسيه» می‌نويسد که آنرا ضميه‌ی اثر برجسته‌اش «نوادرالوقايع» می‌کند.

احمـد دانـش می‌نويسد که در بدو ورود به سنت‌‌پترزبورگ، «مترجم، ... مردی هوشمند و خوشنويس کاظم‌بيک نام قفـقـازی که با محرر اين سطور صداقت و محبتی داشت[7]» و در سفر پـيشين با وی آشنا شده بود، به استقبالش می‌آيد. کاظم‌بيک از احمـد دانـش خواهش می‌کند که به مناسبت عروسی دختر تزار شعری بسرايد. دانش می‌نويسد که «من دو سه روزی درين مسئله اِهمال داشتم. هر بار که مترجم با ما ملاقات می‌کرد از من می‌پرسيد که: آخر اگر شعری بسته‌ی در نظر آر تا بيـبينم ...

[[photow02]]

من گمان کردم، که مبادا مرا امتحان کند و عاجز يابد. در آخر نام داماد و نام عروس را پرسيدم. ...» احمـد دانـش قصيده‌ا‌ی کوتاه در مدح عروس و داماد می‌سرآيد و مترجم آنرا به زبان روسی بر می‌گرداند و به تزار پيشکش می‌کند که مورد استقبال قرار می‌گيرد.

احمـد دانـش در اين سفرنامه تصوير دقيقی از جشن عروسی، محل برگذاری آن، شرکت‌کنندگان، از شيوه‌ا‌ی لباس پوشيدن و رقص آنها به دست می‌دهد که به راستی زيبا است. او اشيأ و ساختمان‌ها را با دقت و زيبايی ويژه‌ا‌ی به توصيف می‌نشيند.

پرفسور تورج اتابکی روکرد دقيق و زيبايی در رابطه با توانايی احمـد دانـش در امر توصيف و به تصوير کشيدن صحنه می‌دهد که من آن تکه را در زير می‌آورم.

«احمـد دانـش تنها به وصف اشيا و ساختمان‌ها اکتفا نمی‌کند، از مردمانی که می‌بيند نيز تصويری زيبا و جاندار به دست می‌دهد. برای مثال از شيوه‌ای لباس پوشيدن‌شان و به ويژه رفتار بانوان و رقصيدن‌شان با مردان در ملأ عام و دامن‌های بلندی که می‌پوشيده‌اند توجه دانش را جلب می‌کند. 

از تردست و سيرک‌بازان می‌گويد که خاصه برای سرگرم کردن ميهمانان استخدام شده‌اند و از دسته‌های بزرگ نوازندگان (ارکستر) که حرکات آنان را همراهی می‌کنند. ظاهرا آنجه بيش از همه چيزهای ديگر حيرت احمد دنش را برانگيخته حضور آوازخوان فرانسوی است به نام پاتی که به دعوت شخص تزار از پاريس به آنجا آمده است. دانش به قدری شيفته‌ی صدا و شمايل پاتی می‌شود که بی‌درنگ غزلی می‌سرآيد و پيش‌کش او می‌کند.[8]»

تزار الکساندر علاوه بر سنت‌پترزبورگ در مسکو نيز جشن‌هايی به مناسبت عروسی دخترش برپا می‌کند که همه‌ی ميهمان‌های رسمی از جمله هيـأت بخارا توسط قطار رهسپار آنجا می‌شوند. احمـد دانـش در اين رابطه می‌نويسد که: «به تقاضای مترجم در عرض راه ... صورت بزم طوی (عروسی) ايمپراطور در رشته نظم درآمد و آنرا بلفظ روسی ترجمه نموده بهمه فرنگستان در روزنامه‌ها بردند.[9]»

در مطلع اين مثنوی بلند از جمله آمده است که:

شـه عـدل در ملک نايـب خـداست<br>شهـان را بـجز عـدل ملت کجاست<br>ز شاهان همين عدل پرسند و بـس<br>نه از ديـن و دولـت نه از دسترس

احمـد دانـش، پس از سومين و آخرين سفرش به سنت‌پترزبورگ به بخارا بر می‌کردد و امير مظفر بار دگر او را به دربار فرا می‌خواند و برايش منصب بلندی را پيشنهاد می‌کند. اما احمـد دانـش در برابر امير شرط می‌گذارد که در صورت تغيير دادن طرز اداره مملکت حاضر است خدمت در تشکيلات دولتی را بپذيرد. 

وی در طی خدمت چند ساله در دربار بارها امير را ترغيب کرده بود که نظمی را در دولت برقرار کند و در اداره‌ای آن اشخاص عالم و کاردان را برگمارد. دانش اميد داشت که از اين راه نظمی در کار دولت بوجود بيآيد تا موجب آبادانی مملکت و رفاه مردم گردد.

احمـد دانـش، با آگاهی که از طرز اداره کشور در روسيه و برخی کشورهای اروپايی داشت به اين نتيجه رسيده بود که بدون انجام اصلاحات و دگرکونی‌های مهم در نظام امارت بخارا، وارد شدن در دستگاه امارت با هدف خدمت به مملکت، سودمند و به مصلحت نيست.

به گفته‌ی پـرفـسور رسول هادی‌زاده، احمـد دانـش پيش از همه تشکيل وزارت‌‌خانه‌ها و پی‌ريزی يک نهاد مشورتی را برای اميران بخـارا پيشنهاد می‌کرد. احمـد دانـش می‌نـويسد: ". . . سلطان را گريز نبود، . . . دارالمشوره تعيين کند و به آن رئيس قوی منصوب گرداند. . . امير نبايد حاکم مطلق باشد. امير مثل هرکس يک مزدور است، کار می‌کند و مزد می‌گيرد...[10]»

احمـد دانـش می‌خواست که مجلس شورای بخارا راه اندازی شود و امير در آن حضور يابد و اين مجلس در رابطه به کارهای مهمی دولتی رأی و نظر خود را بيان دارد و بعدا توسط امير تصديق و توشيح شود و همچنين حکومت و وزارت‌‌خانه تشکيل کردد. به عبارت ديگر کارهای مملکت نه توسط يک فرد (امير) بلکه از سوی اشخاص مسئوول و مامور اجرا شود و صلاحيت‌های بی‌حد و حصر امير محدود کردد، سروسامان در امور دولت بوجود آيد.

احمـد دانـش، پيشنهادهای خود را در رساله‌ی ويژه‌ای جمع‌بندی و به امير مظفرالدين پيش‌کش می‌کند. در اين اثر که بعدها به نام «رساله در نظم تمدن و تعاون» ناميده شد، ساختار دولتی بررسی شده است. اين رساله در برگيرنده‌ی يک بازبينی در بوروکراسی بخارا بود و روی تأسيس دستگاه دولتی بر پايه‌‌ی عدالت و معارف پافشاری می‌ورزيد. رساله در واقعيت برنامه‌ی جدی دگرگونی کلی در حوزه‌های اساسی اداره‌ای دولتی امارت بخارا بود.

<strong>احمـد دانـش در مقدمه‌ی اين رساله چنين نوشته است:</strong>

«... نويستده اين سطرها به سبب فضيلت و برتری‌ها به پيش خادمان و اميران رفت و آمد داشتم، می‌ديدم که ... در آنجا خدمت کردن خيلی دشوار بود....

باری وقتی‌که من را به خدمت طلب کردند. نوشتم، ... اگر سلطان رأی داشته باشد، که من مشغوليات علمی خود را ترک کرده به کار اداره‌ی دولت داخل شوم، لازم است که در اين دولت نيز ترتيب معين دولت‌های ديگر جاری کرده شود. از بسکه جاری نمودن ترتيب در ميان جماعه ازبک (يعنی منغيـتيان) بی‌دشواری و رنج ممکن نيست، من رساله‌ی می‌نويسم که از ترتيب دولت‌داری اميران مملکت‌های اروپا عبارت باشد. اگر از روی همين کار کنند من روزی چهار- شش ساعت آمده در دربار خدمت می‌کنم... اگر با اين راضی نباشند، مرا معذور دارند....[11]»

امير که برای حفظ تاج و تخت‌اش حاضر بود به هر کاری تن در دهد به جز پيش گرفتن راه اصلاحات، پس پيشنهادهای خردمندانه‌ی احمـد دانـش را نپذيرفت و رد کرد. 

امير که از نفوذ و شهرت زياد احمـد دانـش در بيرون از دربار به ويژه ميان اهل علم و ادب آگاه بود و از آن بيم داشت، در پی اين شد که احمـد دانـش را هرچه زودتر نه تنها از دربار بلکه از بخارا دور کند. امير به نزديکان خود می‌گفت که « من فلانی را با سفيران دولت به جانب روسيه همراه کردم، او به من نصحيت‌گر شد. منبعد از اين او را نفرستانم[12]» احمـد دانـش در جواب او ‌گفته بود: «من هم به نوکری اين کله‌خران طالب نيستم[13]»

بدين ترتيب، وقتی‌که پيشنهادهای احمـد دانـش از طرف امير بخارا رد شد، وی از خدمت دربار دست کشيد و کناره گرفت و پانزده سال باقی مانده عمر خود را در بيرون از دربار وقف تأليف و نوشتن آثار علمی و ادبی از جمله کتاب معروف «نوادرالوقايع» کرد که يکی از برجسته‌ترين آثار سده‌ای نوزدهم آسيای‌ميانه است.

<strong>پانوشت‌ها:</strong>

۱<small>- بابه‌جان غفوروف، تاجيکان، ج ۲، زبان فارسی با حروف سيريليک، نشريات عرفان، دوشنبه، ۱۹۹۸، ص ۸۲۷.

۲- رسول هادی‌زاده، گلچينی از اثرهای احمد دانش، نشريات دانش، دوشنبه، ۱۹۷۷، صص ۱۳۲و ۱۳۳.

۳- همانجا، ص ۱۴۴.

۴-  . Iraj Bashiri, Prominent Tajik Figures of the Twentieth Century, , Dushanbe, 2002, p. 79.

۵- کهيان فرهنگی، ويژه فرهنگ تاجيکستان، سال دهم، آبان ماه، ۱۳۷۲خ، تهران، ص ۷۰.

۶- تورج اتابکی، سفر احمد دانش به سنت‌پترزبورگ، ارج‌نامه ايرج، جلد اول، انتشارات توس، تهران، ۱۳۷۷، صص ۴۲۵ و ۴۲۶.

۷- رسول هادی زاده، گلچينی از اثرهای احمد دانش، نشريات دانش، دوشنبه، ۱۹۷۷، ص۸۶.

۸- تورج اتابکی، سفر احمد دانش به سنت‌پترزبورگ، ارج‌نامه ايرج، جلد اول، انتشارات توس، تهران، ۱۳۷۷، ص ۴۲۷.

۹- رسول هادی‌زاده، گلچينی از اثرهای احمد دانش، نشريات دانش، دوشنبه، ۱۹۷۷، ص۹۸.

۱۰- سليم ايوب‌زاد، تاجيکان در قرن بيستم، نشر نيما، آلمان، ۲۰۰۶، صص ۵۷ و ۸۵.

۱۱- رسول هادی‌زاده، گلچينی از اثرهای احمد دانش، نشريات دانش، دوشنبه، ۱۹۷۷، ص ۱۳.

۱۲- همانجا، ص ۴۱.

۱۳- همانجا.</small>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>در كشور من حرف زدن قدغن است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1173.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37580</id>
   
   <published>2010-01-13T14:09:52Z</published>
   <updated>2010-01-14T21:32:58Z</updated>
   
   <summary>اين روزها مصادف است با دوازدهمین سال درگذشت مترجم نامدار ايران، محمد قاضی؛ كه با ۷۰ اثر ترجمه و تأليفي كه از خود به يادگار گذاشت، براي هميشه نام خود را در فرهنگ و ادبيات كشورمان ماندگار كرد. انسانی بزرگوار و دوست داشتنی كه صبر و تحمل او در برابر سختی‌ها و ناكامی‌ها حيرت‌انگيز و شگفتی‌آور است.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[اين روزها مصادف است با دوازدهمین سال درگذشت مترجم نامدار ايران، محمد قاضی؛ كه با ٧٠ ترجمه و تأليفی كه از خود به يادگار گذاشت، براي هميشه نام خود را در فرهنگ و ادبيات كشورمان ماندگار كرد. 

محمد قاضی مترجم نامدار كه قريب ٧٠ كتاب ارزشمند ترجمه و در فرهنگ جامعه به يادگار گذاشته است، يك انسان بزرگوار و دوست داشتنی بود كه صبر و تحمل او در برابر سختی‌ها و ناكامی‌ها حيرت‌انگيز و شگفتی‌آور است.

[[photow01]]

محمد قاضی که به سال ۱۲۹۲ در مهاباد متولد شد، خود درباره‌ی شرح حال خويش چنين می‌نويسد:

«. . . پدرم امام جمعه مهاباد بود و با دختری از نوه‌عموهای خود به نام آمنه ازدواج کرد. پدرم سخت آرزومند بود که ‌ثمره‌ی اين وصلت پسری باشد و نامش را محمد بگذارد... ازقضا آرزويش برآورده شد و آمنه خانم پسری برايش آورد که او را محمد نام نهادند. 

ليکن چند ماهی بيش زنده نماند و به ‌بيماری سرخک  و يا شايد هم آبله‌مرغان درگذشت و خانواده را داغ‌دارکرد. اندوه پدر در ماتم گنج بربادرفته‌اش بي‌حد و اندازه ‌بود و آن‌قدر غصه‌ خورد و عزا گرفت تا خدا دلش سوخت و بار ديگر همسر را حامله کرد... 

پدر که ازخوشحالی سر از پا نمی‌شناخت، باوجود مخالفت شديد مادر، اسم اين پسر را نيز محمد گذاشت. مادر معتقد بود که اين اسم خوش‌يمن نيست کمااينکه برای بچه اول نبود. ولی پدر به ‌اطمينان اين‌که خدا دلش را راضی کرده ‌است که يک پسر محمد نام  به ‌او روا ببيند، اصرار داشت که هر چه ‌بادا باد، نام اين پسر نيز محمد باشد. 

 محمد ثانی نيز بعد از هفت-هشت‌ ماه، نمی‌دانم چرا عمر خود را به ‌شما داد و زبان ملامت مادر را به ‌روی پدر گشود... دو سالی گذشت و از بچه خبری نبود تا در اوايل سال سوم باز آثار حاملگی در مادر به ‌ظهور رسيد. 

باز دوران نشاط و شادی آمد و بی‌تابی برای ديدار پسر سوم به ‌درجه‌ای بود که کم‌کم کار از روزشماری به‌ساعت‌شماری رسيد. 

لحظه‌ی موعود که همه بابی‌صبری انتظار آن را می‌کشيدند فرا رسيد و خداوند با دادن دختری به امام، مرد حسرت به‌دل را بور کرد. انگار خدا هم شوخی‌اش گرفته ‌بود! با اين‌که اسم‌گذاری اين بچه ديگر مسئله‌ای نبود که در برنامه‌ی خانواده مطرح باشد، معلوم نبود به ‌قصد يا برحسب تصادف اسمش را خديجه‌(خه‌جی) گذاشتند. 

ولی دريغ که يک سال نگذشته خديجه نيز به ‌دنبال آن دو محمد درگذشت، ليکن مرگش چندان غم و ماتمی درخانه به ‌بار نياورد... .

يکی-دوسال پس‌ از مرگ خديجه، آمنه خانم برای بار چهارم حامله ‌شد. چه‌ مي‌شد کرد! شب‌های زمستان دراز بود و قلندر بيکار و پيدا بود که امام هنوز از تلاش خود برای رسيدن به آرزويش دست‌ برنداشته است... .

اين يکی پسربود و گرچه ظاهرا تصور مي‌شد که امام ديگر به ‌گرد نام محمد نخواهد گشت و حتما از دو ضايعه‌ی پيشين به قدر کافی عبرت‌ گرفته ‌است، ولی او هر دو پايش را در يک  کفش کرد و اصرار ورزيد که الا وللا اسم اين يکی هم بايد محمد باشد و به ‌هيچ قيمت حاضر نشد از خر شيطان پايين بيايد. 

مادر بيچاره که کم‌کم پی ‌می‌برد به ‌اين‌که مخالفتش بيشتر اثر معکوس دارد و امام دست از يک‌دندگی خود برنمی‌دارد به ناچار تن ‌به ‌رضا داد و نام محمد را به ‌اکراه پذيرفت. 

اين محمد ثالث منم... دريغ من شش يا هفت ساله بودم که او (پدر) مرد و نتوانست از داشتن پسری محمد نام چندان که بايد لذت ببرد.

 تحصيلات ابتدايی‌ام‌ را در شهر مهاباد در سال ١٣٠٧ به ‌پايان بردم. عمويی داشتم که تحصيلاتش را درآلمان کرده ‌بود. در زمان «داور» که ‌وزير دادگستری ايران بودند ايشان را از آلمان آوردند ايران. 

ايشان ‌هم اولادی نداشتند و من برادرزاده‌اش بودم. من ‌را آورد به ‌تهران و فرستاد به مدرسه‌ی دارالفنون. تحصيلات خودم را درمدرسه‌ی دارالفنون درسال ۱۳۱۵ به پايان آوردم، ديپلم ادبی گرفتم و از آن به ‌بعد وارد دانشکده‌ی حقوق شدم. در اواخر خرداد ١٣١٨ به‌ اخذ گواهينامه‌ی ليسانس از دانشکده‌ی حقوق دررشته‌ی قضايی نايل آمدم.» 

نخستين اثر محمد قاضی داستان کردی کوتاهی است به نام «زهرا عشق‌چوپان» که ‌آن را به زبان فارسی به رشته‌ی تحرير درآورد. اين داستان اخيرا به زبان کردی نيز منتشر شده ‌است. 

به علاوه کتاب «خاطرات يک مترجم» درباره‌ی دوران کودکی و زندگی خويش، و «سرگذشت ترجمه‌های من» را نوشته ‌است. محمد قاضی کار ترجمه را با «کلود ولگرد» اثر ويکتور هوگو شروع کرد وبه دنبال آن توانست طی حدود ٦٠ سال نزديک به ٧٠ کتاب ترجمه کند.

[[photow02]] 

کتاب جزيره‌ی پنگوئن‌ها را در سال ١٣٢٩ ترجمه ‌کرد. در مورد اين ترجمه برای جلب نظر ناشران دچار مشکل شد چرا که‌ به نظر آن‌ها آناتول فرانس برايشان بازار نداشت! تنها مقدمه‌ای از استاد سعيد نفيسی توانست اين کتاب را به زيرچاپ ببرد. 

ترجمه‌ی دن کيشوت که دوره‌ی کامل آن درسال ١٣٣٧ _ ١٣٣٦ به چاپ‌ رسيد جايزه‌ی ‌بهترين ترجمه‌ی سال را ازطرف دانشگاه ‌تهران به خود اختصاص‌ داد.

كتاب خاطرات يك مترجم مملو از تلاش بی‌وقفه‌ی يك انسان در برابر ناملايمات زندگی است كه با همت والای خود و با گذر از فراز و نشيب‌های زمان به موفقيت‌های بزرگی نائل می‌شود. 

محمد قاضی در سال ١٢٩٢ در شهر مهاباد كه در آن زمان ساوجبلاغ مكری نام داشت، به دنيا آمد و در سال ١٣٧٦ در ٨٤ سالگی درگذشت و در گورستان مهاباد كه در تپه‌ای باصفا و مشرف به منظره‌ی شهر واقع شده، به خاك سپرده شد.

مترجم ده‌ها شاهكار ادبی جهان از جمله كتاب به يادماندنی زوربای يونانی اثر نيكوس كازانتراكيس، در حالي به زبان فرانسه تسلط كامل داشت كه تا سال ١٣٤٢ پای خود را به خارج از كشور ايران نگذاشته بود و تنها اين موقع بود كه به همراه همسرش كه سخت بيمار بود، به انگستان سفر كرد. 

پس از آن در سال ١٣٤٨ با تور گردشگری به كشورهای اروپايی و در سال ١٣٥٣ به كشورهای هندوستان، تايلند، سنگاپور، هنگ كنگ و ژاپن سفر كرد و آخرين سفر وی برای معالجه‌ی سرطان حنجره به كشور آلمان در سال ١٣٥٤ بود. بازتاب سفرهای قاضی به كشورهای مختلف جهان را در نوشته های وی می‌خوانيم. 

[[photow03]]

بسياری از اين بازتاب‌ها كه در ارتباط با سفر دور اروپای وی است، در كتاب خاطرات يك مترجم درج شده است.
محمد قاضي می‌نويسد: 

«در اوايل سال ١٣٤٨ آگهی جالبی در روزنامه خواندم كه يك آژانس مسافرتی، مدت ٤٥ روز مسافران را به شش-هفت كشور اروپايی می‌برد، همه جا با هواپيما و در هر شهری اقامت در بهترين هتل‌ها با صبحانه و ناهار، با ديدار از همه‌ی نقاط ديدنی و تاريخی همه‌ی شهرها، مبلغی كه هر مسافر بايد پرداخت می‌كرد، شش هزار تومان بود كه حتی با اقساط هم امكان پرداخت داشت.»

قاضی پس از گذشت٢٠ سال از اين سفر می‌گويد: «به راستی باورم نمی‌شود كه ما چنان گشت و سياحتی را با آن همه مزايا و لطايف به ازای مبلغی انجام داده‌ايم كه امروزه خرج يك مهمانی شش-هفت نفره به ناهار يا شام است. 

هنوز وقتي گاه گاه عزيزانی را می‌بينم كه افتخار همسفری در آن گشت را با ايشان داشته‌ام، با هم از آن روزهای خوش و فراموش‌ناشدنی ياد می‌كنيم و بی‌اختيار اين جمله از دهان‌مان بيرون می‌پرد كه: آوخ، آوخ چه بود و چه شد!»

و در سفر به آلمان در سال ١٣٥٤ براي معالجه سرطان حنجره‌اش وقتی پروفسور بيمارستان خطاب به او می‌گويد:

سه ماه دير آمده‌ای و سه ماه زود. قاضی می‌پرسد چطور ممكن است، هم زود آمده باشم و هم دير. پاسخ می‌شنود كه سرطان حنجره‌ی شما بسيار پيشرفته است، زود آمدی؛ اگر سه ماه ديگر دير مي كردی، ممكن بود غده‌ی سرطانی راه تنفس را می‌گرفت و خفه می‌كرد و دير آمدی؛ اگر سه ماه زودتر می‌آمدی، ممكن بود سرطان به تارهای صوتی نمی‌رسيد و شما قدرت حرف زدن را از دست نمی‌داديد.

حالا اگر راضی به عمل جراحی هستيد، بايد بدانيد كه پس از عمل قادر به تكلم نخواهيد بود و قاضی می‌گويد: 

«هيچ مهم نيست كه من بعداً خواهم توانست حرف بزنم يا نه، مهم اين است كه من زنده بمانم. پروفسور كه از خونسردی بيمارش در مقابل از دست دادن توان حرف زدن تعجب كرده بود، می‌پرسد چطور محروم شدن از نيروي تكلم برای شما مهم نيست؟ قاضی می‌گويد: «مهم نيست! من از کشوری مي‌آيم که حرف‌ زدن ممنوع است!»

 هنگامي‌ که بيانيه‌ی «ما نويسنده‌ايم» توسط ١٣٤ نويسنده در اکتبر  ١٩۹۵منتشرشد، نام محمد قاضی نيز درميان امضاکنندگان بود. 

قاضي در سحرگاه چهارشنبه ٢٤ دی‌ ١٣٧٦در بيمارستان دی در سن ٨٤ سالگي درگذشت و با اين که سال‌ها در تهران ساکن بود ولی با اصرار مردم مهاباد او را در زادگاهش به ‌خاک سپردند. 

مرحوم قاضی بنا به وصیت خود در زادگاهش مهاباد و در کنار بزرگانی چون استاد عبدالرحمن شرفکندی «هه‌ژار» و استاد محمدامین شیخ الاسلامی «هیمن» در مقبره‌الشعرای مهاباد به خاک سپرده شد.

هر سال در ماه دی و در ايام مصادف با سال‌روز درگذشت محمد قاضي، افراد زيادی از شهرهای گوناگون استان های كردستان و آذربايجان غربی و ساير استان‌ها بر سر خاك او می‌روند. 

در اين روزها هر مسافر غريبه‌ای به تاكسی بگويد گورستان مهاباد، به راحتی او را كنار آرامگاه محمد قاضی می‌رساند. تندیس محمد قاضی مترجم و نویسنده‌ی بزرگ کشور در کوی دانشگاه مهاباد است. ارتفاع این پیکره چهار متر بوده و از بتن است.

این تندیس توسط پیکره‌ساز مشهور سنندجی، هادی ضیاالدینی ساخته و نصب شده است.

<strong>پانوشت:</strong>

<small>این مطلب از منابع زیز گردآوری شده است:

۱- روزنامه همشهری - یادنامه قاضی<br>۲- مجله مترجم - یادنامه قاضی<br>۳- رسالت مترجم - عرفان قانعی فرد<br>۴- خاطرات یک مترجم - محمد قاضی</small>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>نقاشی‌های شوق‌آور برای جنبش آزادی‌خواهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1180.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37811</id>
   
   <published>2010-01-11T15:00:27Z</published>
   <updated>2010-01-11T13:05:22Z</updated>
   
   <summary>پانته‌آ بهرامی: سهیل توکلی واقعیت‏های تلخ زندان، شکنجه، تجاوز و درگیری‏های خیابانی را در فرم رنگ‏های شاد نشان می‏دهد. این تضاد به تحمل بیننده و ظرفیت‏های انسانی برای ادامه‏ی مشاهده‏ی اثر کمک می‏کند. او معماری را برای انتقال پیام‏های اجتماعی ناتوان یافته و به نقاشی روی آورده. با او درباره‌ی نقاشی‌ها و ویدئوهایش گفت‌وگو کرده‌ام.</summary>
   <author>
      <name>amir</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>با شور، تلاش و انرژی فزاینده در آن چند روز اعتصاب غذا در تابستان پیشین، روبروی سازمان ملل در نیویورک، مشغول نقاشی بود. نقاشی برای جنبش آزادی‏خواهی مردم ایران.

آن روزها شروع این حرکت بالنده بود. همه چیز رنگ امید، رنگ آزادی، رنگ مبارزه‏ی مسالمت‏آمیز داشت. رنگ‏ها روی گستره‏ی بوم‏اش انبوه مردم را نشان می‏داد، با میدان آزادی. چند روز طول کشید تا آن نقاشی در آن ابعاد بزرگ پایان یافت.

[[sound]]

اما کسی فکر نمی‏کرد که نقاش آن بوم نقاشی که رنگ در آن موج می‏زد و شوق و امید از تک تک زوایای‏اش فوران می‏زد، روزی ویدئوهای دیجیتالی برای جنبش جوان و پرتوان ایران بسازد.

شش ماه بعد او را در یک نمایشگاه نقاشی یافتم و شاهد نقاشی‏های دیجیتالی او بودم.

سهیل توکلی آرشیتکت است. سال ٢٠٠٤ ایران را برای تجربه‏های نوین ترک گفت. معماری را برای انتقال پیام‏های اجتماعی ناتوان یافت و به این دلیل به نقاشی روی آورد.</small></strong>

<strong>سهیل توکلی در مورد تکنیک کارش می‌گوید:</strong>

نقاشی‏ها را در دو سطح کار می‏کنم؛ یکی نقاشی روی بوم است که در استودیو و آتلیه‏ام کار می‏کنم. آن‏ها کار می‏برند.

ولی موضوع این بود که من از نقاشی به عنوان یک تاریخ‏نگاری و شوق‏رسانی استفاده کردم. یعنی هم می‏خواستم قسمت‏های خالی تاریخ را ترسیم کنم که دارد گم می‏شود. چون خیلی اطلاعات زیاد است و قطعا خیلی از آن‏ها گم می‏شوند. هم این که از طریق نقاشی خواستم برای بچه‏های خودمان شور ایجاد کنم.

[[photow01]]

فیلم «تایتانیک» را حتما دیده‏اید؛ در این فیلم یک کشتی داشت غرق می‏شد. اما یک گروه موزیک تا آخرین لحظه داشتند موزیک می‏زدند. شوق ایجاد می‏کردند و هیچ هدف دیگری نداشتند. آن‏ها نه می‏خواستند به تاریخ بپیوندند و نه انگیزه‏ای برای خلق یک اثر موسیقایی زیبا داشتند.

<strong>کار شما در واقع کار همان گروه موزیک است؟</strong>

کار من همان نقش را بازی می‏کرد. انرژی ایجاد می‏کرد که ما هستیم، همه با هم‏ایم. برای همین با دیجیتال می‏توانستم گاهی اوقات هر دو روزی یک نقاشی بیرون بیاورم. روزی چهار- پنج ساعت اخبار را می‏خواندم.

برخی از ویدئوها را ۱۵ تا ۱۶ بار نگاه می‏کردم که جاهای گم‏شده‏ای از آن‏ها را پیدا کنم. چون ویدئو هست و من نمی‏خواهم کاری را که هست، نقاشی کنم. بلکه می‏خواهم بگردم و چیزهای گم‏شده‏ در این اطلاعات را پیدا کنم.

این مجموعه که حدود ٤٠−٤٥ نقاشی در دو ویدئو شده‏اند، بیان کننده‏ی این گم‏شده‏ها هستند. موزیکی را که انتخاب کردم، موزیک آقای مایکل کمن (Michael Kamen)، آهنگ‏ساز برجسته‏ی آمریکایی  بود که همین اخیرا متوجه شدم ایشان در سال ٢٠٠٣ فوت کرده‏اند.

نکته‏ی جالب این است که روز تولد ایشان درست هم‏زمان با روز تولد من است. موزیک ایشان می‏توان گفت یکی از راه‌نماهای من بود. موزیک واقعا به نقاشی‏ها کمک کرد.

<strong>ویدئوهای سهیل توکلی یک تریلوژی یا سه‏گانه است. دو تای اول را در اینترنت می‏توان تماشا کرد و در آن دوران پرتنش، استقبال انبوهی از دوست‏داران را برانگیخت.

این ویدئوها از نظر استیل و سبک کار مشابه‏اند. مجموعه‏ی نقاشی‏های دیجیتالی را نشان می‏دهد که پشت سر هم قرار گرفته‏اند و تلاش دارد روند جنبش را نشان دهد.

اگرچه ویدئوهای او داستان مشخصی ندارد، اما چون نقاط پنهانی که دوربین عکاسی ناتوان از نمایش‏شان بوده، مانند شکنجه و تجاوز، را نشان می‏دهد، از شاخص‏های ویژه‏ای برخوردار است که معمولا آن را از دیگر ویدئوهایی که در اینتزنت هست، متمایز می‏کند.

[[photow02]]

ویدئوی اول ویژگی‏های جنبش، حرکت‏های انبوه و مسالمت‏آمیز و خشونت‏های حاکمیت را نشان می‏دهد. ویدئوی دوم روی‏کردها و روندهای پیروزی مانند اتحاد و اعتصاب را به نمایش می‏گذارد.

سهیل توکلی نقاش می‌گوید:</strong>

این ویدئوها یک مجموعه‏ی سه قسمتی است. مجموعه‏ی اول وقایع از ابتدا تا هدف جنبش سبز را می‏گوید که چه می‏خواهد؛ آزادی زودرس و پیروزی بدون خون‏ریزی.

ویدئوی اول در چهار ماه اول ساخته شد. به خاطر این که در دوره‏ای بود که همه شوکه شده بودند. حتی تلویزیون‏های دنیا تحت تاثیر قرار گرفته بودند. تک تک ما در هرجای دنیا که بودیم، خیلی تاثیر گرفتیم.

ولی به نظر من، قشر زخیمی از جامعه‏ی ما، یعنی آن هیجان اولیه فروکش کرد. نقاشی مجموعه‏ی اول مربوط به همان دوره‏ی اول بود. در نتیجه انعکاس آن هم خیلی خوب بود. چون آن لایه هنوز روی کار بود.

مجموعه نقاشی‏های دوم درست زمانی ساخته شد که پیامی داشتم و غیر از این که می‏خواستم با نقاشی‏ها وقایع را آن هم از زاویه‏ای که دوربین عکاسی عاجز است تصویر کنم، پیامی داشتم. به خاطر این که در جاهایی اجازه‏ی حضور دوربین را نمی‏دهند. مثلا در اتاق شکنجه یا در اتاق تجاوز دوربین نمی‏تواند قرار بگیرد. این است که قلم نقاشی را آوردم تا به داد لحظاتی که دارد در تاریخ گم می‏شود، برسد.

اما در ویدئوی دوم هدف این بود که راه پیروزی، اگر واقعا پیروزی را می‏خواهیم، وحدت و اتحاد است. ویدئوی دوم اعتصاب را نشان می‏دهد. حتی در یکی از نقاشی‏های‏ام پالایشگاه آبادان را دارم. اگر می‏خواهیم اتحاد داشته باشیم، اتحاد باید همه‏گیر باشد.

در ویدئوی سوم، مخاطب‏ام خود نظام است. به خاطر این که جنبش سبز کارش را انجام داده، جنبش سبز پیروز شده است. جنبش سبز مگر باید چه‏کار می‏کرد؟ جنبش سبز باید به همه‏ی دنیا می‏گفت، همه‏ی رسانه‏ها را بیدار می‏کرد، مردم باید خودشان را نشان می‏دادند و نشان دادند. دیگر قرار نیست همه کشته شوند.

<strong>مهم‏ترین ویژگی ویدئوهای او در آن است که واقعیت‏های تلخ زندان، شکنجه، تجاوز و درگیری‏های خیابانی را در فرم رنگ‏های شاد نشان می‏دهد. آبی، سبز، قرمز و زرد رنگ‏های زنده و اصلی او هستند.

در سینما معمولا فرم در خدمت محتوا است و آن را تعمیق می‏بخشد. آثار او اما فرم و محتوا را در تضاد با هم قرار می‏دهد. فرمی که مستندسازان ایرانی ورای مرزها نیز در دهه‏ی اخیر برای آثار خود یافته‏اند؛ محتوایی خشن در فرمی چشم‏نواز.این تضاد به تحمل بیننده و ظرفیت‏های انسانی برای ادامه‏ی مشاهده‏ی اثر کمک می‏کند.</strong>

[[photow03]]

<strong>سهیل توکلی، نقاش مقیم نیویورک خود را فردی سیاسی نمی‏داند. اما معتقد است به عنوان یک انسان و یک هنرمند در مقابل ظلم باید ایستاد:</strong>

برخی می‏گفتند چرا هنرمندها سیاسی شده‏اند. من می‏گفتم: من سیاسی نیستم، اما اگر بیایند خواهر و یا بردار من را ببرند و هرکاری دلشان خواست با او انجام بدهند، حق ندارم دفاع کنم؟ در این صورت من سیاسی هستم؟ من دارم از حقوق اجتماعی‏ام دفاع می‏کنم و اگر این کار را نکنم، کی هستم؟ اگر دفاع نکنم، یک بیمارم.

گروهی که امروز وارد جریان شده است، گروهی بسیار شاداب و باطراوت است. این گروه «آرزو» ندارد ایران را آزاد کند، این گروه «هدف‏اش» آزادی ایران است.

آخر دو تا بحث است؛ شما وقتی آرزو دارید، با آرزوی‏تان بزرگ می‏شوید، با آرزوی‏تان پیر می‏شوید. بسیاری از خوانندگان ما آرزو داشتند به ایران برگردند، فوت کردند. چون آرزو بود.

زمانی که این نظام با گروهک‏ها، گروه‏های مختلف و سازمان‏های مختلف می‏جنگید و حتی می‏کشت، ما با سوءظن نگاه می‏کردیم. چون کشتن اصلا کار درستی نیست. ولی همیشه بحث این بود که دو نفر قدرت را می‏خواهند و جنگ قدرت است.

اما امروز این‏ها به جان بچه‏هایی افتاده‏اند که حق‏شان را می‏خواهند. آمدند رأی‏شان را پس بگیرند، در خیابان غافل‏گیر شدند. به آن‏ها تجاوز شد و معلوم نیست چه‏کارها با آن‏ها کرده‏اند.

آن هم حکومتی که ٣٠ سال پیش آمد به ما عصمت یاد بدهد؛ آمد به ما گفت که شما حیثیت ندارید؛ باید حجاب سرتان کنید، بی‏عفت هستید و پاک نیستید. آمدند ما را پاک کنند. بعد همان حجاب را از سرمان کشیدند و به ما تجاوز کردند.

به نظر من، همه چیز عوض می‏شود. بعد از اتفاقاتی که افتاد، دیگر همه‏ چیز تغییر می‏کند. من به عنوان یک نفر، دیگر این سیستم را نمی‏خواهم. مگر قحط‏الرجال است؟ مگر ما مرد و زن کم داریم؟!

[[photow04]]

<strong>او از این همه ناملایمات و اجحاف زخمی است. زخمی که باز شده و دیگر خوب هم نمی‏شود. سهیل توکلی، آرشیتکت ایرانی بر این باور است که انسان نقش خود را گم کرده:</strong>

خسته از این همه اجحاف، این همه تقلب! طوری شده که گاهی مقابل یک برکه می‏نشینم و واقعا شرمنده می‏شوم که یک آدم‏ هستم. نگاه می‏کنم که نه فقط سیستمی که الان در ایران هست، در دنیا، پیرامون خودمان، خیلی آدم‏ها فقط حرف می‏زنند. من احساس می‏کنم که انسان نقش خود را گم کرده است.

مقابل آتلیه‏ام یک پنجره‏ی بزرگ است. گاهی فکر می‏کنم که هر روز دارم این هدف را کوچک‏تر می‏کنم. ولی دیگر اصلا به آن فکر نمی‏کنم. برای این که نه دنبال پست‏ام، نه دنبال جاه‏ام، نه دنبال شهرت‏ام، نه دنبال پول‏ام. در نیویورک زندگی می‏کنم، در فشار هم زندگی می‏کنم. فکر نکنید خیلی زندگی عالی‏ای دارم، ولی دارم صددرصد نقاشی می‏کنم.

انگار زخم‏ام باز شده، دیگر حالا خوب هم نمی‏شود. دیگر آن‏قدر می‏رویم که یا این زخم مرا بدرد یا بالاخره من پانسمان درست و حسابی‏ای روی آن بزنم.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«ایستاده بود تا ببیند این وحشت کی تمام می‌شود»</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1179.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37798</id>
   
   <published>2010-01-10T21:16:02Z</published>
   <updated>2010-01-11T05:23:35Z</updated>
   
   <summary>لیدا حسینی‌نژاد: محمد ایوبی، داستان‌نویس، امروز شنبه بر اثر ناراحتی قلبی در سن ٦٧ سالگی درگذشت. او که از اعضای قدیمی کانون نویسندگان هم بود، در سال ١٣٢١ در شهر اهواز به دنیا آمد. محمد ایوبی از معدود نویسندگان دهه‌ی ٤٠ بود که بعد از انقلاب هم در ایران ماند. پیرامون مرگ او نگاهی به وبلاگ‌های فارسی انداخته‌ام و همچنین با عباس معروفی به گفت‌وگو نشسته‌ام.‌</summary>
   <author>
      <name>amir</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>محمد ایوبی، بازنشسته‌ی آموزش و پرورش و داستان‌نویس، امروز شنبه بر اثر ناراحتی قلبی در سن ٦٧ سالگی درگذشت. او که از اعضای قدیمی کانون نویسندگان هم بود، در سال ١٣٢١ در شهر اهواز به دنیا آمد. محمد ایوبی دارای کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی بود و از معدود نویسندگان دهه‌ی ٤٠ بود که بعد از انقلاب هم در ایران ماند.‌

[[sound]]

«راه شیری»، «مراثی بی‌پایان» و «پایی برای دویدن» از مجموعه داستان‌هایی است که به قلم محمد ایوبی نوشته شده است. همین‌طور بیش از سیصد داستان کوتاه و مقاله از او در نشریات مختلف ادبی منتشر شده است.

محمد ایوبی مدتی هم سردبیر مجله‌ی اینترنتی ادبی <a href="http://www.khazzeh.com/authors/index.php?author=ayoubi">«خزه»</a> بود، که البته در بهمن ١٣٨٦ به بهانه‌ی جمع‌آوری نوشته‌هایش برای چاپ، به فعالیت‌هایش در این سایت خاتمه داد و سردبیری و مدیریت «خزه» را به جوان‌ترهای «خزه» پیشکش کرد.

نام محمد ایوبی با یکی از رمان‌هایش، «صورتک‌های تسلیم»، امسال در میان نامزدهای جایزه‌ی جلال آل احمد به چشم می‌خورد. <a href="http://zamaaneh.com/library/2008/08/post_192.html">«با خلخال‌های طلایم خاکم کنید»</a>، اثری از محمد ایوبی، در ٤٦ قسمت در زمانه منتشر شده بود.

برخی از وبلاگ‌نویسان مانند حسین نوروزی، بهرنگ تاج‌دین و یا بهمن دارالشفایی در وبلاگ‌هاشان از محمد ایوبی به عنوان معلم‌شان یاد می‌کنند.</small></strong>

<strong>حسین نوروزی در وبلاگش <a href="http://norouzi3.blogfa.com/post-402.aspx">«گاو خونی»</a>، چندی پیش نوشته بود:</strong>

«محمد ایوبی سال‌هاست معلم من است. پیرمرد همین چهارتا خیابان پایین‌تر از ماست و هنوز چهارسال است که می‌خواهم بروم به دیدنش. یک باری در ایمیلی، حال و احوالی پرسیده بودم. جوابی داده بود به مهر و دوستی. مثل همان ده سال قبل.

جایی از نامه‌اش نوشته بود، من هم گوشه‌ای سرد دارم و تنها دو روز هفته که با جوان‌تری‌ها دم خورم، یادم می‌یاد قدری کمی اکسیژن و هیدروژن یافت می‌شه انگار. این دو روز را اِی نفسی می‌کشم و قدری تا کمی آسمان ابری‌ام آفتابی می‌شه...»

<strong>و همین‌طور <a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html">«آق بهمن»</a> در وبلاگش مطلبی در مورد محمد ایوبی می‌نویسد و از یادداشتی می‌گوید که چهار سال پیش برای ابراز ارادت به محمد ایوبی نوشته بوده. محمد ایوبی معلم ادبیات و انشای سوم راهنمایی آق بهمن بوده. او می‌نویسد:</strong>

«الان از خواب بیدار شدم و سریع لپ تاپ را باز کردم که شاید خبری از سخن‌رانی کسی آمده باشد، که نامه‌ی کوتاه اسد‌الله امرایی خورد توی سرم: «محمد ایوبی آرام گرفت!». خشکم زده. همه‌اش ٦٧ سالش بود. اما بیشتر از ١٥ سال بود، انتظار می‌کشید برود پیش همسرش.»

<strong>و بعد در ادامه نوشته‌ای را، که چهارسال پیش برای این نویسنده نوشته بوده، در وبلاگش می‌آورد. می‌نویسد:</strong>

«سوم راهنمایی که بودم، معلم ادبیات و انشایی داشتیم به اسم آقای محمد ایوبی. مسن بود با موهای سفید، سبیل سفید و سیاه که سیگار وسطش را قهوه‌ای کرده بود و ریش همیشه تراشیده. لاغر بود. دست‌هاش استخوانی بودند با انگشتان بلند. قدش چندان بلند نبود. یک دانه از همین کاپشن‌های بهاری داشت که بیشتر وقت‌ها می‌‌پوشیدش. کرم بود.

شلوار پارچه‌ای‌اش هم بیشتر وقت‌ها طوسی یا کرم بود. کلأ تصویری روشن از او در ذهنم مانده. زمستان هم زیر کاپشن اش یقه اسکی می‌پوشید. آن هم معمولاً طوسی. وقت خواندن هم عینکش را می‌گذاشت نوک دماغش.

[[photow01]]

آقای ایوبی از آن معلم‌های سخت‌گیربود. از آن‌هایی که فکر می‌کردی که فکر می‌کنند ٢٠ مال خداست و ١٩ مال پیغمبر خدا. من خیلی دوستش داشتم. در واقع بیشتر بچه‌ها با وجود سخت‌گیری‌اش دوستش داشتند.

<strong>آق بهمن در نوشته‌اش ادامه می‌دهد:</strong>

«بیشتر چیزهایی که از ادبیات بلدم، از آقای ایوبی یاد گرفتم. تعارف نمی‌کنم. همیشه حس می‌کنم بهش مدیونم. یکی، دو ماه مانده بود به آخر سال، آقای ایوبی حواس پرت شده بود. کمی هم بداخلاق‌تر از همیشه. می‌گفتند همسرش مریض است. بال بال می‌زد. قشنگ می‌دیدم که بال بال می‌زنه. حتی منِ ١٣ ساله هم می‌فهمیدم.

یک روز نیامد مدرسه و تا یک هفته بعدش هم نیامد. گفتند همسرش مرده. همه با هم رفتیم به ختمی که مدرسه به یاد همسرش در مسجدی نزدیک مدرسه‌مان گرفته بود. بعد از یکی‌‌ـ دو هفته آقای ایوبی برگشت مدرسه، ولی دیگه حال و حوصله‌ی قدیم را نداشت.»

<strong>در بخش دیگری از این نوشته، آق بهمن می‌نویسد:</strong>

«آقای ایوبی سه‌ـ چهار سال بعد از مرگ همسرش رمانی نوشت. موضوع کتاب این بود که نویسنده‌ای که همسرش تازه مرده، برای او می‌نویسد. رمانش همان سال جایزه‌ای هم برد.»

<strong>بهمن دارالشفایی در ادامه‌ی نوشته‌اش می‌نویسد:</strong>

چند روز پیش به روزنامه که رسیدم، دیدم بیست‌ـ سی تا از یک مجله گذاشتند جلوی دست. فصلنامه‌ی حوزه‌ی هنری استان خوزستان بود. آمدم بروم، که اسم محمد ایوبی را روی جلدش دیدم. مجله را برداشتم و آوردم خانه. شب که داستان کوتاه آقای ایوبی را خواندم، دیدم باز هم داستان مردی است که زنش مرده و مدام به خیالش می‌آید.»

<strong>آق بهمن در پایان این مطلب چهارسال پیش نوشته بوده:</strong> 

«خدا خودتان را نگه دارد آقای ایوبی».

<strong>به بهانه‌ی درگذشت این نویسنده و داستان‌نویس با عباس معروفی به گفت‌و گو نشستم.</strong> 

<strong>آقای معروفی شما محمد ایوبی را از کجا و کی می‌شناسید؟</strong> 

راستش من از زمانی که شروع کردم به نوشتن، زمانی که ١٥ـ ١٤ ساله بودم، محمد ایوبی یک نویسنده شناخته شده بود. یعنی نویسنده‌ای بود که کارهایش در نشریات مهم ادبی آن زمان منتشر می‌شد.

خب بعدها دیگر با همدیگر دوست شدیم، با هم همکار شدیم، کار می‌کردیم تا این اواخر، که جزو هیأت داوران «قلم زرین زمانه» بود و به خوبی کنار ما ایستاد، کارها را خواند و نظرهای خوب داد، انتخاب‌های خوب کرد و نسبت به ٤٧٧ داستانی که برای ما رسیده بود، خیلی دلسوزانه عاطفه نشان داد.

او خیلی آدم منزویی بود. زیاد اهل هیاهو نبود. ولی همین که پذیرفت با زمانه همکاری کند و این کار قشنگ را انجام بدهد، خیلی برای من ارزش داشت.

در سه سال گذشته‌ی نمایشگاه بین المللی کتاب آلمان، رقم‌ها از ١٨ درصد و بعد ٢٤ درصد و بعد ٣٩ درصد رشد کرده است. کتاب‌هایی که صوتی و دیجیتال هستند. این یکی از کارهای مهمی است که ما داریم از آن غافل می‌شویم، فکر می‌کنم پارسال در یکی از برنامه‌های رادیو زمانه هم اعلام کردم.

یکی از معدود نویسندگانی که در این زمان حاضر شد یک کار دیجیتالی بکند و بیاید یک رُمان را بخواند و از خودش اثری بگذارد، او بود. در ضمن ما یک داستان هم در بخش داستان‌خوانی با صدای نویسندگان معاصر از محمد ایوبی داریم، با یک بیوگرافی کوتاه که داستان خیلی زیبایی را هم آن‌جا خوانده است.

اهمیت دیگری که من برایش قائل هستم این است که از معدود نویسندگان ادیب ما بود. یعنی خیلی از نویسنده‌ها هستند که نمی‌توانند حتی چهار خط حافظ بخوانند. یا مثلاً نمی‌توانند تاریخ بیهقی را از رو بخوانند. ولی محمد ایوبی این کتاب‌ها را درس می‌داد. یعنی علاوه بر این که نویسنده بود، یک ادیب بود و یک استاد ادبیات فارسی بود که متاسفانه جایش خیلی خالی‌ست. 

<strong>کمی برای ما از سبک و نوع نوشتن داستان‌های آقای ایوبی می‌گویید، که بیشتر با او آشنا شویم؟</strong> 

ببینید، محمد ایوبی از نویسندگان خطه‌ی جنوب بود. در واقع یک زمانی گلشیری این‌ها را مکتب‌بندی می‌کرد. در واقع او از مکتب جنوب و نویسنده‌ی‌ رئالیست بود. 

<strong>نویسندگان خطه‌ی جنوب، مکتبی که شما می‌گویید، کارهاشان چه تفاوتی با نویسندگان خطه‌های دیگر دارد؟</strong> 

رنگ و بوی اقلیمی در کارهاشان دیده می‌شود. یعنی احمد محمود، صادق چوبک، منیره روانی‌پور و محمد ایوبی و بسیاری نویسندگانی هستند که از آن منطقه برخاسته‌اند. حتی اسماعیل فصیح یک زمانی آن‌جا کار کرده و این رنگ و بو را گرفته است.

یعنی رنگ و بویی که تو حضور انگلیسی‌ها را در جنوب می‌بینی، یا ترکیب واژگان انگلیسی را. و خب محمد ایوبی از نظر سبک نگارش یک نویسنده رئالیست بود، دقیقاً مثل احمد محمود، و اصراری نداشت که مثلاً فرمالیست باشد یا مثلاً روی فرم‌های مختلف کار کند. پایبند ادبیات فارسی و پایبند اقلیم جنوبی خودش بود. 

<strong>آقای ایوبی جزو اعضای قدیمی کانون نویسندگان هم بودند و از معدود کسانی بودند که در ایران ماندند و بیرون نیامدند. شما در این مورد هیچ‌وقت با ایشان صحبت نکردید که چه شد چنین انتخابی را کردند و با وجود فشارهایی که روی نویسندگان بود، ایشان در ایران ماندند، و یا اصلأ راضی بودند از این انتخابشان که در ایران ماندند یا نه؟ </strong>

خب من مرتب با او تلفنی در تماس بودم. با او صحبت می‌کردم و گاه و بی‌گاه حالش را می‌پرسیدم، و خب دوستش داشتم. یعنی هم به عنوان یک نویسنده و هم به عنوان یک رفیق دوستش داشتم. 

ببینید، محمد ایوبی به هرحال آدمی است که خانواده دارد، بعد استاد دانشگاه است، بعد می‌نویسد، یک بار زندگی کرده، بعد در این سال‌ها سنش از ٥٠ گذشته است، قرار هم نیست که همه کشور را ترک کنند. به هرحال در همان پستو، در همان سختی، در همان فشارها پذیرفته بود که زندگی بکند، کار بکند.

او به همان حداقل چیزی که در ایران برای نویسندگان وجود دارد، قانع شده بود. حتی من یک بار هم به او گفتم که نمی‌خواهی بیایی اینورها؟ گفت، نه حالا هستم. دارم می‌نویسم، کار می‌کنم. و خب می‌دانید، برای من قشنگ بود.

همیشه به او فکر می‌کردم که تا آدم ناچار نیست، تا آدم زیر فشار نیست، تا آدم در شرایط سخت و در مواجه با مرگ قرار نگرفته، دلیلی ندارد کشور را ترک کند. چون به هرحال یک نویسنده می‌تواند یک خورشید تابان باشد در کشورش. می‌تواند یک درخت باشد که پرنده‌هایی روی‌اش لانه بگذارند.

یعنی یک جاهایی این جور آدم‌ها مرجع هستند یا یک منشأ هستند برای یک عده. چون خودش تنها نیست. شاگرد و دوستانی دارد. مثلاً نویسندگانی هستند که زیر دست آقای ایوبی تربیت می‌شدند. 

با یک سری کار می‌کرد. می‌دانید این چیزها، دلبستگی‌ها، وابستگی‌ها خود‌به‌خود آدم را نگه می‌دارد و محمد ایوبی هم قصد نداشت کشور را ترک بکند و می‌خواست با همان حداقلی که هست لااقل بتواند بنویسد، کتاب‌هایش منتشر شود. می‌دانستم که دوـ سه تا از کتاب‌هایش منتظر دریافت اجازه بودند. 

<strong>مهدی جامی هم مطلبی در مورد محمد ایوبی نوشته است. در <a href="http://sibestaan.malakutonline.org/">«سیبستان»</a> آمده: </strong>

«محمد ایوبی ٣۰ سال از این ٦٧ سالی را که عمر کرد، پس از انقلاب گذراند. با خودم می‌گویم، چطور ممکن است کسی مثل او بتواند دوام بیاورد؟ کسانی که در ردیف او بودند، آمدند بیرون. او نیامد. حتی سفر هم نکرد. یا کرد و من خبر ندارم. اما نکرد. اگر می‌آمد، بی‌خبر نمی‌ماندم. ایوبی ماند. 

نمی‌دانم. شاید چون رنج کشیدن را بخشی از سرنوشت خودش تعریف کرده بود، یا ایستاده بود تا ببیند این وحشت کی تمام می‌شود. با پرویی تمام ایستاده بود، که یعنی نمی‌توانید من را از خانه‌ام بیرون کنید.» 

<strong>مهدی جامی در پایان مطلبش این‌طور می‌نویسد:</strong>

«او غنی بود از دیدار یاران. تجربه‌ی غربت نداشت. به نظرش زندگی خودش به چپاول رفته بود. نمی‌دانست که زندگی ما هم غارت شده. دلش بند این جنبش بود، تا همه‌ی ما دوباره به دیدار هم تازه شویم.

حیف است که دیگر نمی‌توانم وقتی به وطن می‌رسم، با او رو در رو بنشینم. او هم مثل بسیاری از ما رفت، تا بر سنگ گورش بنویسیم: کسی که حسرت دیدن ایرانی آزاد از ترس و تحقیر، بر دلش ماند.»]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>دوستی، تنهایی و اینترنت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1177.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37750</id>
   
   <published>2010-01-09T20:00:43Z</published>
   <updated>2010-01-09T18:13:42Z</updated>
   
   <summary>ترجمه‌ی ونداد زمانی: تعداد افرادی که در زندگی اجتماعی دوست صمیمی ندارند طی پنج سال گذشته بیش از پیش کاهش یافته است، افزایشی که در سیری متضاد با روند افزایش وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های عمومی، ایجاد شده است. به نظر می‌رسد افراد با گذراندن وقت بیشتر بر روی اینترنت و ایجاد شبکه‌های دوستی، و به بهای داشتن تعداد بیشتری از دوستان، از رابطه دوستی عمیق کمتری برخوردار می‌گردند.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="رسانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[اگر نگاهی داشته باشیم به دهه‌ی اول قرن جدید، متوجه رشدی در ابعاد باور نکردنی می‌گردیم که نصیب پدیده اینترنت و شبکه‌های ارتباطی‌اش گشته است. 

فقط در سال گذشته، سرعت رشد کشورهای خاور میانه در استفاده از اینترنت ۱۶۵۰ درصد افزایش یافته است و پس از آن آفریقا با ۱۳۰۰ درصد رشد، در مقام دوم گسترش شبکه‌های اینترنتی بوده است.

[[photow01]]

طی ۱۰ سال اول هزاره جدید میلادی، شبکه‌های اجتماعی و اطلاع‌رسانی نظیر گوگل، آی‌فون و فیس بوک به‌علاوه میلیون‌ها وب سایت، قادر گشتند که تقریبا نیمی از ساکنین کره زمین را از طریق کاربرد اینترنتی به هم مرتبط سازند.

همسایه دیوار به دیوار ما که اصلیت‌شان از تورینو ایتالیا است بعد از تولد فرزندشان، با نصب دوربین اینترنتی قادر گشته است تا تصویر ویدئویی نوزادش را در دسترس پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها قرار دهند. اقوام خانواده نوزاد، دیگر قرار نیست به دلیل فاصله بین قاره‌ای، از دیدن شبانه روزی نوه‌شان محروم باشند.

با وجود شبکه‌های وسیع اجتماعی در درون دنیای مجازی اینترنت، بعید خواهد بود اگر، افراد احساس تنهایی کنند و قادر به درد دل و گفت‌وگو با کسی نباشند. سوالی که مطرح می‌شود این است که آیا گسترش تماس‌های عمومی، بین اهالی کره زمین، هزینه‌ها و مشکلاتی نیز با خود خواهد آورد؟

آقای ویلیام درزیویچ، استاد دانشگاه یل در آمریکا در دو مقاله متوالی، به پی‌آمدهای منفی مربوط به افزایش تماس و ارتباط بین افراد جامعه در اینترنت اشاره کرده است و از تنهای بشر در حین شلوغی ناشی از تکنولوژی جدید حرف زده است.

[[photow02]]

این منتقد ادبی، که توجه اصلی‌اش را در سال‌های اخیر، معطوف ارتباطات عمومی و رسانه‌های جدید کرده است به تحقیقات آماری اشاره می‌کند که در باره کم شدن دوستی‌های صمیمی پرداخته است. 

تحقیقات فوق نشان می‌دهد که در سال ۱۹۸۵، از هر ۱۰ نفر فقط یک نفر، از نداشتن دوست صمیمی و محرم اسرار در رنج بود، ولی در سال ۲۰۰۴ رقم افراد بدون دوست صمیمی به چهار نفر رسید.

تعداد افرادی که در زندگی اجتماعی دوست صمیمی ندارند طی پنج سال گذشته بیش از پیش کاهش یافته است، افزایشی که در سیری متضاد با روند افزایش وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های عمومی، ایجاد شده است. 

به نظر می‌رسد افراد با گذراندن وقت بیشتر بر روی اینترنت و ایجاد شبکه‌های دوستی، و به بهای داشتن تعداد بیشتری از دوستان، از رابطه دوستی عمیق کمتری برخوردار می‌گردند. 

آقای ویلیام درزیویچ[1] معتقد است که هرچه بیشتر دایره تماس ما گسترش یابد در اصل، از دایره تماس‌مان کاسته می‌گردد. او همچنین به نگرانی دیگری دامن می‌زند که گریبان روابط موجود در دنیای مجازی را گرفته است، او باور دارد که تماس مداوم و سهل‌الوصول اینترنتی با خیل عظیمی از دوستان، تنها ماندن را برای بسیاری دشوار می‌سازد.

[[photow03]]

آقای درزویچ توضییح می‌دهد که، افراد بشر احساس تنهایی نخواهند کرد اگر بتوانند رابطه مثبتی با خود و تنهایی خود داشته باشند. 

بسیاری از تنهایی رنج می‌برند چون با خودشان راحت نیستند و حل آن مستلزم تمرین و گذراندن اوقات شخصی با خویش است. فرصتی که متاسفانه دنیای هر لحظه شلوغ‌تر شونده اینترنتی به افراد نخواهد داد.

داشتن و نگهداری ده‌ها و حتی گاهی صدها دوست روی فیس بوک، امری است که از طریق نامه الکترونیکی و تبادل علائق و مسائل مشترک. با زدن دکمه ارسال میسر می‌گردد، ولی پیدا کردن، مانگاری و حتی رشد یک دوستی عمیق به دقت، ایثار و صرف انرژی زیاد نیازمند است.

[[photow04]]

با وجود همه نگرانی‌ها که به شکل ذاتی، در پی هر نوع تکنولوژی جدید، توسط منتقدین مطرح می‌شود ولی در طی ۵۰ سال گذشته، همیشه دلائلی به وجود می‌آمد که فرصت تماس و ارتباط عمیق و حتی تمرین تنهایی و با خود راحت بودن را به زیر سوال می‌برد ولی انسان‌ها دیر یا زود یاد می‌گیرند که با تکنولوژی جدید رابطه‌ای متعادل ایجاد کنند. 

بی‌شک نوبت به اینترنت هم خواهد رسید.

<strong>پانوشت:</strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>۱-William Deresiewicz (born 1964), formerly an associate professor of English at Yale University until <p 2008, is a widely published literary critic. His criticism directed at a popular audience appears 
in The Nation , The American Scholar , the London Review of Books , and The New York Times</p>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>اوکی‌یوئه، نقاشی‌های جهان گذران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1178.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37751</id>
   
   <published>2010-01-09T14:54:47Z</published>
   <updated>2010-01-10T18:45:31Z</updated>
   
   <summary>مهرداد علی بابایی: با افزایش جمعیت شهرها و قدرت گرفتن طبقه نوپای شهرنشینان ژاپن در قرن هفدهم، نوعی نقاشی چاپی که می‌شد آن را با استفاده از قالب‌های چوبی به تعدادی زیاد منتشر کرد، رونق گرفت. این نقاشی‌های باسمه‌ای را «اوکی‌یوئه» می‌نامیدند. اوکی‌یوئه در واژه به معنی نقاشی‌های جهان گذران بود. نقاشی‌هایی که به «این جهان» می‌پرداختند و از زیبایی‌های زودگذر آن سخن می‌گفتند.</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>Beta</uri>
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      با افزایش جمعیت شهرها و قدرت گرفتن طبقه نوپای شهرنشینان ژاپن در قرن هفدهم، نوعی نقاشی چاپی که می‌شد آن را با استفاده از قالب‌های چوبی به تعدادی زیاد منتشر کرد، رونق گرفت. 

این نقاشی‌های باسمه‌ای را «اوکی‌یوئه» می‌نامیدند. اوکی‌یوئه در واژه به معنی نقاشی‌های جهان گذران بود. نقاشی‌هایی که به «این جهان» می‌پرداختند و از زیبایی‌های زودگذر آن سخن می‌گفتند. 

نگارگران اوکی‌یوئه پیوسته در سفر بودند و از منظره‌های طبیعی، نیایشگاه‌های مشهور و زندگی مردم معمولی تصویر می‌کشیدند. با این همه برای تولید محصول نهایی، این نقاشی‌ها باید به کارگاه هنرمندان باسمه‌ساز می‌رفت.

برای ساختن اوکی‌یوئه، ابتدا طرح را به روی تخته‌ای از چوب گیلاس کنده‌کاری می‌کردند. سپس تخته‌ی کنده‌کاری شده را رنگ می‌زدند و کاغذ را با دقت روی آن می‌گذاشتند. اگر قرار بود رنگ‌های دیگری نیز به اثر نهایی اضافه شود، برای هر یک از آن‌ها قالبی جداگانه ساخته می‌شد. به این ترتیب، بیش از دویست کپی از یک اثر تهیه می‌کردند و بعد چوب گیلاس را که تحت تاثیر چاپ‌های پی‌درپی خیس شده بود، برای مدت شش ماه یا بیشتر به کناری می‌گذاشتند تا خشک شود. 

باسمه‌هایی که با این روش ساخته می‌شد به نسبت ارزان بود و گاه در ادامه‌ی سفر خود، به کاغذ بسته‌بندی برای ظرف‌های چینی و سفالینه‌های صادراتی تبدیل می‌شد. 

اما این کاغذهای بسته‌بندی که قرار بود پس از رسیدن به مقصد مچاله شده و به سبد زباله انداخته شود، بسیار بیشتر از خود آن سفالینه‌ها مورد توجه قرار گرفت. نقاشی‌های هیروشیگه، هوکوسای، کونی‌یوشی و دیگر بزرگان هنر اوکی‌یوئه، از همین طریق به بندرگاه‌های اروپایی رسید.

گفته می‌شود اولین کسی که متوجه زیبایی طرح‌های هوکوسای شد، کلیشه‌ساز جوان فرانسوی، فلیکس براکموند بود. جیمز میستلر آن‌ها را در یک چایخانه چینی نزدیک پل لندن پیدا کرد، و کلود مونه در یک ادویه‌فروشی در هلند. 

[[photow01]]

عده‌ای از هنرمندان و صنعتگران فرانسوی نیز هر ماه در انجمن دربسته‌ای به نام «جینگ‌لر» که با محوریت هنر ژاپنی تشکیل می‌شد، گرد هم می‌آمدند تا علاقه و اشتیاق خود را نسبت به این پدیده نوظهور فرهنگی که هر روز گسترش بیشتری پیدا می‌کرد، با هم در میان بگذارند. به زودی مغازه‌ها پر شد از بادبزن‌های ژاپنی،  کیمونوهای رنگارنگ و باسمه‌های چوبی. 

به همین ترتیب تاثیر زیبایی‌شناسی ژاپنی در جواهرسازی، طراحی لباس، تزیینات ظروف چینی و هنرهای زیبا نیز نمایان شد. تاثیراتی که به زودی نام ژاپنیسم را بر آن نهادند.

البته آثار نقاشان غربی، دو قرن پیش از این، از طریق دریانوردان اروپایی به تصویرگران ژاپنی معرفی شده بود و هوکوسای و هیروشیگه نیز از قواعد حاکم بر این نقاشی‌ها تاثیر پذیرفته بودند. در قرن شانزدهم، کشتی‌های پرتغالی که عازم سفر چین بودند، راه خود را گم کرده و به سواحل ژاپن رسیده بودند. 

آن‌ها با خود سلاح و کتاب و مذهبی تازه آورده بودند. چیزی نگذشت که اسپانیایی‌ها و هلندی‌ها نیز از گرد راه رسیدند. 

ارتباط بازرگانی و تجاری با کشورهای اروپایی، باعث گسترش نفوذ فرهنگی و سیاسی غرب در ژاپن می‌شد. با روی کار آمدن خاندان توکوگاوا و آغاز دوره‌ی «ادو»، در واکنش به هراسی که از نفوذ اندیشه‌های غربی به وجود آمده بود، بندرها به روی کشتی‌های خارجی بسته شد و سیاست انزوا یا «ساکوکو» در پیش گرفته شد. 

بر اساس این سیاست، اتباع کشورهای بیگانه حق ورود به سرزمین ژاپن را نداشتند و ژاپنی‌ها نیز نمی‌توانستند از مرزهای کشور خود خارج شوند. تنها تعدادی از بازرگانان هلندی و چینی که تا حدودی از اجرای این قانون معاف شده بودند، حق داشتند که فقط در جزیره مصنوعی دجیما، واقع در بندر ناگاساکی، به داد و ستد با بازرگانان بومی بپردازند. 

زیر پا گذاشتن این قانون، مجازات مرگ را در پی داشت. به باسمه‌سازان ژاپنی هم فرمان داده شد که تنها به تجلیل از گذشته شکوهمند ژاپن بپردازند و سوژه دیگری را برای نقاشی‌های خود انتخاب نکنند.

با وجود تمام سخت‌گیری‌هایی که به دنبال پیروی از سیاست «ساکوکو» اعمال می‌شد، هنرمندان بنام اوکی‌یوئه، مانند هوکوسای، هیروشیگه و کونی‌یوشی، بارها به بندر ناگاساکی سفر کردند و در آنجا با آثار نقاشان هلندی و ایتالیایی آشنا شدند. 

از رهگذر همین سفرها بود که با تکنیک سایه‌روشن و ژرف‌نمایی در آثار غربی، و نیز رنگ‌های مصنوعی روشن و زنده‌ای که در کشورهای اروپایی تولید می‌شد، آشنا شدند. هر کدام از آنان، بعدها از آن چه که آموخته بودند در تکوین نقاشی‌های خود بهره‌ی فراوان بردند و آثاری پدید آوردند که در چشم ژاپنی‌ها تازه بود و همزمان، ویژگی‌های هنر بومی این سرزمین را نیز با خود داشت. 

زندگی درونی اوکی‌یوئه‌ها، با شور و حمایتی که جامعه شهرنشین ژاپن و کشاورزان و تجار ثروتمند به این نقاشی‌ها نشان می‌دادند ادامه یافت، تا این که دریادار متیو پری، در هشتم ژولای ۱۸۵۳ با چهار کشتی توپدار سیاه، وارد خلیج توکیو شد و به انزوای دویست و بیست ساله ژاپن پایان داد.

[[photow02]]

از این پس روابط ژاپن با دنیای خارج گسترشی روزافزون پیدا کرد. با برگزاری نمایشگاه جهانی پاریس در سال ۱۸۶۷ و دو نمایشگاه دیگری که در پی آن بازگشایی شد، آثار هنری ژاپن به طور رسمی به جامعه غربی معرفی شد. 

ظرافت و زیبایی این آثار و تکنیک‌های خاصی که در اجرای آن‌ها به کار رفته بود، هم منبع الهام تازه‌ای برای نقاشان جوان فرانسوی شد، و هم بر بسیاری از ایده‌های جسورانه آنان مهر تایید زد. همین نقاشان به زودی، مکتب هنری امپرسیونیست را بنا نهادند که بخشی از توان هنری آن مدیون تاثیر اوکی‌یوئه‌ها بود. 

چند دهه پیش از آن، دوربین عکاسی در خود کشور فرانسه اختراع شده بود و واقع‌نمایی صرف و قواعد هنری «یونانی ـ رومی» که آکادمی هنرهای زیبای فرانسه همچنان بر اجرای آن‌ها پافشاری می‌کرد، رفته‌رفته جذابیت خود را از دست داده بود. 

از طرف دیگر، با یک نگاه اجمالی به نقاشی‌های اوکی‌یوئه، می‌شد دید که در اینجا تلاشی برای نزدیک شدن به این قواعد صورت نگرفته است. این نقاشی‌ها رنگ و لعابی تزیینی داشتند، ترکیب‌بندی‌ها ساده بود و خط‌های درشت، به روشنی سوژه را از متن اثر جدا می‌کرد. در کنار همه این‌ها، پرداختن به موضوع‌های روزمره‌ی زندگی، کاباره‌ها، چایخانه‌ها و بازیگران کابوکی، بر جذابیت این آثار می‌افزود.

امپرسیونیست‌های فرانسوی نیز از رنگ‌های روشن و زنده استفاده می‌کردند. آن‌ها منظره‌های بیرونی را ترجیح می‌دادند و مایل بودند که قلم مو اثر مشخصی بر بوم نقاشی باقی بگذارد. 

بسیاری از نقاشان اروپایی در آن زمان، و در دوره‌های بعد، از تکنیک‌هایی که در نقاشی‌های چاپی اوکی‌یوئه به کار برده شده بود، استفاده کردند. ونگوگ شیفته مناظری بود که هیروشیگه می‌کشید. علاقه او به کارهای هیروشیگه به قدری بود که دو اثر او را دوباره نقاشی کرد. او به برادرش تئو نوشت: 

«من به وضوح فوق‌العاده‌ای که در آثار ژاپنی رخنه کرده است غبطه می‌خورم. این آثار هرگز کسل کننده نیستند و هرگز به نظر نمی‌رسد که با شتاب کشیده شده باشند. کارهای آن‌ها مثل نفس کشیدن ساده است و یک نقش را با انتخاب چند خط مناسب، چنان ساده و بی دردسر ترسیم می‌کنند که کسی دگمه‌های جلیقه‌اش را می‌بندد».

اوکی‌یوئه و کابوکی با هم پیوندی تنگاتنگ داشتند. هنر روزگار ادو، علاوه بر باسمه‌های چوبی، در تئاتر کابوکی نیز متجلی شده بود و هنرمندان اوکی‌یوئه توجه خاصی به این نوع نمایش نشان می‌دادند. 

هنری تولوز لوترک، رنگ‌های اغراق‌آمیز و حالت‌های چهره‌ی بازیگران کابوکی را که در اوکی‌یوئه‌ها به نگارش درآمده بود، جذاب یافت. او خطوط مرئی را وارد کارهایش کرد و به آثارش شکلی تزیینی داد. درباره‌ی تاثیرپذیری نقاشان اروپایی از اوکی‌یوئه‌ها، از هنرمندان بسیاری نام برده می‌شود.

اوکی‌یوئه نزدیک به سیصد سال به عنوان مهم‌ترین شیوه‌ی نقاشی در ژاپن به حیات خود ادامه داد و بر هنر نقاشی جهان اثری ماندگار به جای گذاشت.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«هیچ‌چیز دوبار اتفاق می‌افتد»؛ بکت یک بار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1176.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37691</id>
   
   <published>2010-01-07T16:59:39Z</published>
   <updated>2010-01-08T18:34:54Z</updated>
   
   <summary>ترجمه‌ی ونداد زمانی: نمایش‌نامه‌های بکت انگار که واگیر است. با صحنه‌های ساده و خالی، با شخصیت‌های منزوی، یادآوری‌های دردناک و فراموشی‌های پرملال.  «در انتظار گودو»، با آن مرثیه‌ی غیر قابل درکی که هیچ‌بودن زندگی را می‌سرود. نمایش‌نامه‌ای که به‌گفته‌ی منتقد ایرلندی، ویویان مرسیر، در آن «هیچ‌چیز دوبار اتفاق می‌افتد». معلم‌ام می‌گفت کارهای بکت مثل یک چاقوی تیز است که شکم بورژوازی را به‌راحتی یک تکه‌ی پنیر می‌برد.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      آخرین‌بار که بکت را دیدم، در یکی از خیابان‌های پاریس، توی «رمی دوموند» بود، البته کاملاً مطمئن نیستم که خود بکت بود، حدس می‌زدم که خودش بود؛ هم‌قد خودش بود، همان بدن لاغر استخونی را داشت، نزدیکی‌های همان خانه‌ی سالمندان که در آن مدتی بعد فوت کرده بود. کلاه و کت داشت، نمی‌توانم زیادی مطمئن باشم، چون بیست‌سال پیش بود.

معلم درس فرانسه‌ام در دبیرستان، آقای آچکار بود که  برای اولین‌بار از او چیزهای درباره‌ی بکت شنیدم. یادم می‌آید که او با هیجان تمام، نمایش «روزهای خوش» را می‌ستود:

[[photow01]]

«یک زن به‌آرامی در حال تلف‌شدن است ولی هم‌چنان دم از زندگی‌ای می‌زند که سراسر پوچ است... عالی است! کسی هست در این دنیا که بتواند بهتر از بکت درباره‌ی تراژدی ابتذال و ابتذال تراژدی بنویسد. این زن می‌توانست همسر من هم باشد؛ آدمی که ذاتاً خوش‌بین است، با وجود این‌همه‌ دلایل و مدارک بدبینانه... نه، این کار عالی است.»

نمایش‌نامه‌های دیگری هم بود؛ مشخصاً «در انتظار گودو»، با آن مرثیه‌ی غیر قابل درکی که هیچ‌بودن زندگی را می‌سرود. نمایش‌نامه‌ای که به‌گفته‌ی منتقد ایرلندی، ویویان مرسیر، در آن «هیچ‌چیز دوبار اتفاق می‌افتد». معلم‌ام، اقای آچکار، می‌گفت کارهای بکت مثل یک چاقوی تیز است که شکم بورژوازی را به‌راحتی یک تکه‌ی پنیر می‌برد.

[[photow02]]

من همیشه با احتیاط کامل به نمایش‌نامه‌های بکت نزدیک می‌شوم؛ انگار که واگیر است. با صحنه‌های ساده و خالی، با شخصیت‌های منزوی، یادآوری‌های دردناک، فراموشی‌های پرملال - که به نظر می‌رسید هدف خاصی را دنبال نمی‌کردند، بی‌هدفی‌ای که بعدها فهمیدم، درحقیقت، چیزی جز اثبات پوچی زندگی نبود.

جوانی بکت مثل بقیه‌ی جوانان پروتستان طبقه‌ی متوسط ایرلندی گذشت. او به مدرسه‌ی خصوصی دوره‌ی متوسطه رفت و تحصیلات دانشگاهی را در کالج ترینیتی گذراند. همان دانشگاهی که دو ادیب مشهور ایرلند، جاناتان سویفت در قرن ۱۸ و اسکار وایلد در قرن ۲۰، در آن درس خواندند.

بکت، پا به پای پدرش، عاشق پیاده‌روی‌های طولانی در کوه‌های ایرلند بود. سکوت، تنها وسیله‌ی ارتباطی این پدر و پسر بود، سکوتی که  بعدها جزو همیشگی زندگی‌اش شد. سکوتی که فقط با صدای گیلاس مشروب، جرقه‌ی کبریت و موسیقی شوبرت می‌شکست.

[[photow03]]

برای مدتی کوتاه در ترینیتی درس داد و بعد به لندن رفت تا در مطب روان‌کاوان به جوابی دست یابد. مدتی نیز در برلین به سر برد تا شاهد تولد و رشد نازیسم باشد. در پاریس بود که با هم‌شهری‌اش، جیمز جویس، ملاقات کرد. در پاریس دوباره برای مدتی کوتاه درس داد ولی چون آرام و قرار نداشت، چون آدم سربه‌زیر و بسیار بی‌حوصله‌ای بود، در کار تدریس موفق نبود.

به پشتوانه‌ی حمایت مالی خانواده، در گالری‌های هنری و کافه‌های ایتالیا و آلمان پرسه می‌زد. ایتالیا و آلمان؛ دو کشوری که فاشیسم در آن مشغول زین‌کردن اسبان خود و در تدارک کنترل همه‌چی بود. شکی نیست که بکت از نزدیک شاهد بربریتی بود که می‌رفت تا گریبان فرهنگ اروپا را بگیرد.

[[photow04]]

دغدغه‌ی شخصی بکت در دهه‌ی ۳۰ میلادی یادگیری زبان بود. وی، با این‌که تسلط کاملی بر زبان انگلیسی و فرانسوی داشت، مشغول خواندن و حرف‌زدن به زبان‌های ایتالیایی و آلمانی و اسپانیایی شد. او حتی گوشه‌چشمی به زبان هلندی و روسی نیز داشت.

در همان دوران چند مقاله و تعدادی داستان کوتاه از او منتشر شد. بیش از ۴۰ موسسه‌ی انتشاراتی از چاپ اولین رمان‌ بکت امتناع کردند ولی بالاخره در سال ۱۹۳۸ موفق شد رمان «مورفی» را به زیر چاپ ببرد. ناگفته نماند که همه‌ی کارهای بکت تا قبل از شهرتی که «در انتظار گودو» برای‌اش ارمغان آورد در محاق مانده بود و خریداری نداشت.

[[photow05]]

رمان «مورفی» سرشار بود از بازی با کلمات، کنایه و طنز پیچیده‌ی ایرلندی و مفاهیم انتزاعی. در این رمان او به بورژوازی نتاخته بود و یا اشاره‌ای به طبقه‌ی کارگر نکرده و یا نقش کلیسا را به نقد نکشیده بود؛ بکت در این داستان به قلب همه‌ی ماجراها زد و اصل زندگی را به زیر سؤال برد:

«خورشید تابید و مورفی چون برنامه‌ای نداشت و قرار نبود اتفاق جدیدی بیافتد، دل‌اش نیامد که از خانه بیرون برود، و انگار که آدم آزادی باشد درون اتاق دخمه‌مانندش در غرب برامپتون ماند. آن‌جا به مدتی که شاید می‌توانست شش‌ماه باشد خورد و نوشید و خوابید، و لباس‌اش را کند و پوشید.»

[[photow06]]

سال‌ها بعد، بالاخره موفق به ملاقات با بکت شدم؛ همان‌جایی که جسد او و همسرش، سوزان را دفن کرده بودند. علاقمندان‌اش روی سنگ قبرش، یک بلیط استفاده‌نشده‌ی مترو گذاشته بودند به‌هم‌راه بلیط  استفاده‌شده‌ی اتوبوس دوبلین و یک پاکت سیگار مورد علاقه‌اش؛ هاوانیتو. من چیزی آن‌جا نگذاشتم؛ فقط شاید، لکه‌ای بر سکوت.

« اگر سکوت را لکه‌دار نمی‌کردم نمی‌توانستم با این زندگی نکبتی، مفتضح و پست کنار بیایم». ساموئل بکت
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>تابو و تابوشکنی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/01/post_1174.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.37636</id>
   
   <published>2010-01-06T14:00:57Z</published>
   <updated>2010-01-06T12:53:54Z</updated>
   
   <summary>فروغ.ن. تمیمی: در جوامع بسته و سنتی که فرهنگ شرم و ترس از بی‌حرمت‌شدن و ریختن آبرو  به‌شدت حاکم است و حیات فرد به رعایت آن سنت‌ها بستگی دارد، تخطی و زیر پا گذاشتن یک تابو، فرد خاطی را هم به تابو تبدیل می‌کند. و تنها با مجازات او می‌توان حرمت از دست رفته و آبروی بر باد رفته را جبران کرد. مثال مشهور در این مورد قتل‌های ناموسی و کشتن زنان و دختران است.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="انديشه اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      امروزه دو واژه‌ی تابو و تابوشکنی از کلمات جاافتاده در ادبیات رسانه‌ای، متون جامعه‌شناسانه، سیاست و هنر بوده و هم در گفت‌وگوی روزمره در کلاس درس و یا درد و دلی دونفره به کار می‌آیند. در عصر ما به ‌زیر سوال بردن و سرپیچی از ارزش‌های رایج، تخطی از راه و رسوم مرسوم جامعه معمولا به تابوزدایی و تابوشکنی تعبیر می‌شود.

و این عبارت اغلب در برخورد انتقادی با قوانین تحمیل‌شده‌ی مذهبی و سنتی، راه و روش سیاسی، موضوعات اخلاقی، افشاگری درباره‌ی مسائلی که در مورد آن‌ها سکوت شده، مبارزه با اخلاق دوگانه، و نابرابری‌ها به کار می‌رود.

تلفظ دو هجای «تا» و «بو»، و با تلفظ بی‌وقفه آن یعنی تابو، همیشه با احساس خاصی هم‌راه است. چیزی جادویی، ناشناخته، هیجان‌انگیز و یا ترسناک! دنیایی که باید به آن وارد شد. خانه‌ای تاریک  با پنجره‌هایی بسته، که روزی به هر ترتیب باید باز شوند.

و یا صحنه‌ای با پرده‌ای فروافتاده که با بالارفتن ناگهانی‌اش چشم‌ها را خیره خواهد کرد. رازی که باید آشکار شود. و یا بی‌اثرشدن جادویی هزارساله و خروج دیو از چراغ جادو. تابوشکنی، شکستن و فروریختن را تداعی می‌کند. ریزشی که اجتناب‌ناپذیر است و خواهی‌نخواهی به وقوع خواهد پیوست!

[[photow01]]

ریشه‌ی لغوی تابو به زبان اقوام  پلونزی و جزیره‌ی تونگو در اقیانوس آرام برمی‌گردد. و اولین‌بار توسظ کاپیتان کوک، دریانورد معروف انگلیسی، در ۱۷۷۳ در ترجمه‌های او از کلمات بومیان تونگو به معنای حرام‌بودن یاداشت شده است.

بومیان تونگو با به‌کاربردن تابو که در اصل تاپو بوده است، حرام‌بودن بعضی از خوردنی‌ها، یا رفتار و اعمالی را برای خود و تازه‌واردان سفیدپوست مشخص می‌کردند. واژه‌ی تابو از آن پس در زبان‌های اروپایی واردشده و برای حرام‌بودن عملی، گفتاری و یا اجتناب‌کردن از خوردن غدایی، به کار می‌رود.

ممنوع‌شدن بعضی از مواد خوراکی، یا منش و آیینی مشخص در تمام فرهنگ‌ها و دوران‌ها و در میان تمام اقوام بشری وجود داشته و دارد. نمی‌توان جامعه‌ای فاقد تابو را تصور کرد. با وجود تنوع و گستردگی تابوها می‌توان دو دسته‌ی اصلی را در میان اعمال حرام و ممنوع تشخیص داد.

[[photow02]]

دسته‌ی اول تابوهایی که در تمام فرهنگ‌ها منع شده و کاراکتری جهانی دارند. مثلا تابوبودن رابطه‌ی جنسی با فرزندان، جنایت و یا مرگ، دسته‌ی دوم تابوهایی که مختص بعضی از مناطق و اقوام است و در تمام دنیا به‌یکسان مورد پذیزش نمی‌باشد. مانند تابوی خوردن گوشت خوک و یا نشان‌دادن بدن برهنه.

تئوری‌های مردم‌شناسانه و روان‌شناسانه چگونگی به‌وجودآمدن تابوها را تشریح می‌کنند. از منظر انسان‌شناسی پرهیزکردن و حرام‌دانستن عملی و یا چیزی به رفتار غریزی انسان در نفی مرگ و انگیزه‌ی زیستن برمی‌گردد.

شاید اولین و مهم‌ترین تابو برای بشر، تابوی مرگ است. فرار از مرگ در پرهیز از خطر را می‌توان غریزه‌ای طبیعی برای حفظ خویش دانست. پرهیز از تماس با اشخاص مریض در جلوگیری از شیوع بیماری را مردم‌شناس استیو پینکر، رفتاری غریزی می‌نامد.

اما مثلا در ممنوع‌شدن آمیزش جنسی با محارم به‌جز ممنوعیت مذهبی، دلایل دیگری که ریشه در شرایط مادی زندگی داشته‌اند را می‌توان نام برد. به‌عنوان مثال، در زندگی انسان بدوی، یکی از دلایل حرام‌شدن ازدواج پدران با دختران و حلال‌شدن ازدواج با زنانی به‌غیر از دختران و خواهران خود، به‌دلیل جلوگیری از قطع رابطه و خویشاوندی با اقوام دیگر که در مجاورت هم  زندگی می‌کردند بوده است.

[[photow03]]

آنان برای بقای خود به هم‌کاری و خویشاوندی با یک‌دیگر برای شکار و جمع‌آوری غذا احتیاج داشتند. البته ازدواج میان خواهر و برادر در جهان باستان در میان تمدن‌هایی مانند فراعنه در مصر رواج داشته و به‌تدریج منسوخ شده است.

ما در زندگی روزمره با تابوهای کوچک و بزرگی سر و کار داریم. مثلا از دروغ‌گفتن منع شده‌ایم. ولی آیا این ممنوعیت را گردن می‌نهیم؟ روان‌شناسان می‌گویند که هر آدم نرمال روزانه به‌طور متوسط سه دروغ در مورد مسائل مهم یا بی‌اهمیت می‌گوید. که البته دروغ‌های مصلحت‌آمیز را هم شامل می‌شود. بنابراین تنها تابوشدن یک رفتار همیشه میزان وقوع آن رفتار را کاهش نخواهد داد.

در جوامع بسته و سنتی که فرهنگ شرم و ترس از بی‌حرمت‌شدن و ریختن آبرو  به‌شدت حاکم است و حیات فرد به رعایت آن سنت‌ها بستگی دارد، تخطی و زیر پا گذاشتن یک تابو، فرد خاطی را هم به تابو تبدیل می‌کند. و تنها با مجازات او می‌توان حرمت از دست رفته و آبروی بر باد رفته را جبران کرد.

مثال مشهور در این مورد قتل‌های ناموسی و کشتن زنان و دختران است. سلطه‌ی بی‌چون‌وچرای فرهنگ شرم و ترس، دلیل تابوبودن بیماری‌های لاعلاج، نقایص جسمی، عقب‌افتادگی کودکان و مخفی‌کردن آن‌ها است. پنهان‌کردن مشکلات، سکوت فردی و جمعی و اخلاق دوگانه از پی‌آمدهای حاکمیت و سلطه‌ی بی‌چون‌وچرای تابوها است.

[[photow04]]

زیگموند فروید در توضیح روان‌شناسانه برای عمل حرام‌کردن و به‌وجودآمدن تابوها، به مطالعه‌ی رفتار بیماران، کودکان و تاریخ فرهنگ پرداخت. او معتقد بود که تمایلات سرکوب‌شده و نهفته، منشا کشش شدید به سرپیچی از قوانین و انجام اعمال ممنوع‌شده هستند.

تابوبودن نوعی از رفتار، مثل قباحت‌داشتن خشونت و مجازات کسی که خشونت را اعمال می‌کند، اگرچه که به کنترل و محدودکردن آن رفتار منجر می‌شود اما امکان تکرار را از میان نمی‌برد. به نظر فروید تابوی حرام‌بودن پدرکشی و برادرکشی از تابوهای اولیه هستند.

تابوی پدرکشی و احساس گناه ناشی از آن، منشا اخلاق و تفکر دینی در دوران اولیه‌ی زندگی بشر است. احساس گناهی که در افسانه‌های مذهبی در گناه نخستین و نافرمانی آدم و حوا در برابر پدر آسمانی و بیرون‌رانده‌شدن از بهشت هم نمادین می‌شود.

فروید تابوها را قدیمی‌ترین قوانین وضع‌شده به‌دست بشر می‌داند، که در خودآگاهی و ناخودآگاهی فردی و جمعی فرد جای گرفته‌اند. و در آیین‌ها و مراسم رسمیت‌یافته و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند.

اما به عقیده‌ی مردم‌شناسان تحلیل‌های روان‌شناسانه‌ی فروید در توضیح رفتار و سنت‌های فرهنگی و از جمله چگونگی شکل‌گیری تابوها و مذاهب نگرشی تقلیل‌گرا و بی‌توجه به تاثیر فاکتورهای اجتماعی دیگر است.

تابوها جاودانی نیستند و  بنا به مقتضیات زمان به وجود می‌آیند و یا از بین می‌روند. منشا تابوها هرچه باشند، نمی‌توان جامعه‌ای را بدون آن‌ها تصور کرد. دگرگونی در آداب و رسوم، ارزش‌ها و هنجارهای متداول سبب تغییر، محو تدریجی و بی‌اعتبارشدن یک تابو و به‌وجودآمدن تابوی جدیدی می‌شود.

[[photow05]]

مثلا در زمان ما با پیش‌رفت دانش، تحولات فکری و اجتماعی، خرافات و تابوهای مربوط به آن به زیر سوال رفته‌اند. در روند شکل‌گیری ساختار دموکراتیک هر جامعه تابوشکنی و افشاگری درباره‌ی مسایلی که درباره‌ی آن‌ها سکوت می‌شود از ضروریات و واجبات پیش‌رفت فکری و فرهنگی در آن جامعه است.

تابوزدایی از یک معضل، شکستن سکوت فردی و جمعی به افشاگری و بازنگری و تغییر نگرش افراد منجر می‌شود. مثلا تا همین چند دهه‌ی پیش، در بیش‌تر فرهنگ‌ها تنبیه بدنی کودکان در مدارس بخشی از تعلیم و تربیت به حساب می‌آمد و  کم‌وبیش  به کار گرفته می‌شد و تابوی وحشت‌ناکی نبود، اما در زمان ما و حداقل در کشورهای پیش‌رفته کتک‌زدن بچه‌ها، توهین و تحقیر شاگردان رسما ممنوع و در بسیاری از کشورها جرم محسوب می‌شود.

و یا ختنه‌ی دختران یکی از رسوم رایج و مقدس در بعضی از کشورهای افریقایی و بعضی از مناطق خاورمیانه است. اما در زمان ما مشروعیت فرهنگی و مذهبی آن به زیر سوال رفته و ممنوعیت آن از طرف جامعه‌ی بین‌المللی رسما اعلام شده است.

تغییرات اجتماعی و فرهنگی از سویی به تابوزدایی، طرح و حل‌وفصل یک مشکل و از سوی دیگر ممنوعیت و یا تحمیل تابوی جدیدتری منجر می‌شوند. به این معنا، شکستن سکوت در برابر ختنه‌ی زنان و اقدام قانونی برای جلوگیری از آن، ممنوعیت و ریشه‌کن‌کردن این رسم را در پی دارد.

تا همین پنجاه‌سال پیش مسایلی مانند نژادپرستی، همجنسگرایی، تجاوز به زنان و کودکان به‌آسانی و در همه‌جا مطرح نمی‌شدند. مبارزه و تامین حقوق برابر برای سیاهان در ایالات متحده و یا افریقای جنوبی یکی از نتایج تابوزدایی و تابوشکنی نژادی در این کشورهاست.

افشاگری آقای کروبی پس از اطلاع از شکنجه و تجاوز به تعدادی از زندانیان کهریزک که در پی حوادث ناشی از انتخابات تابستان گذشته دستگیر شده بودند، قدم مهمی برای تابوزدایی در این زمینه و طرح آن در سطح جامعه بود.

این اقدام شجاعانه باعث شد که افراد زندانی‌شده هم به بازگویی فجایعی که بر آن‌ها رفته بود اقدام کنند. بدون شک از این پس هرگونه حادثه‌ی مشابه با واکنش شدید مردم روبه‌رو خواهد شد.

در یک جامعه‌ی دموکراتیک که حقوق فردی و اجتماعی شهروندان تامین می‌شود و آزادی بیان وجود دارد، نوشتن و بحث درباره‌ی مسایل ممنوعه به‌تدریج جای خود را در رسانه‌ها و افکار عمومی باز کرده و تابوشکنی بیش‌تر عرصه‌های دینی و دنیوی و خصوصی را در بر می‌گیرد. استفاده از زبان هنری و ادبی در شوکه‌کردن مخاطب و فروپاشی دنیای ذهنی او روشی است که اغلب هنرمندان پیشرو به کار گرفته‌اند.

با نگاهی به اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر  و بررسی چگونگی تدوین مفهوم حقوق بشر در عصر روشن‌گری درمی‌یابیم که درخواست حقوق برابر برای تمام افراد بشر بدون توجه به رنگ و قوم و نژاد و جنسیت، مردودشمردن و ممنوع‌کردن تمام اعمالی است که به تبعیض و ستم بر انسان منجر می‌شود. به این معنی، این اعلامیه خشونت، نژادپرستی و یا ستم جنسیتی را تابو اعلام می‌کند.
      
   </content>

</entry>

</feed>
