<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>خارج از سیاست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/atom.xml" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11</id>
   <updated>2008-06-29T22:29:42Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>کودتا در ذهن مخاطب، با هنر مفهومی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_953.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.22366</id>
   
   <published>2008-06-28T20:22:49Z</published>
   <updated>2008-06-29T22:29:42Z</updated>
   
   <summary>سمیه مومنی: بابک اطمینانی در گفت و گو با زمانه درباره‌ی هنر مفهومی (کانسپچوال) می‌گوید: «هنر مفهومی به‌طور ناگهانی درایران مطرح شد ‌و پلی زده شد از یک جای تاریخ هنر، به جای دیگری از تاریخ، و همه وارد این کار شدند، بدون آنکه اصلاً درک کنند این کار یعنی چه. این‌طور نیست که همین‌طوری برداریم و یک کاری انجام دهیم. باید بتوانیم در ذهن مخاطب کودتا کنیم، ذهنیت را درگیر کنیم و اتفاقاتی ایجاد کنیم، نه این‌که بیاییم و ادا در بیاوریم. اگر در ایران کار مفهومی می‌کنیم، باید آرایش ذهن ایرانی را در نظر بگیریم.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>بابک اطمینانی، از نقاشان باسواد ایرانی است‌ که تعدادشان زیاد هم نیست. در فضایی که تعداد دانشکده‌های هنری، هنرجویان مراکز غیر‌دانشگاهی و به تبع آن، استادان هنر رو به افزایش‌اند، وجود اساتیدی که هنر روز دنیا را بشناسند، شخصیت منحصر به فردی در آثار هنری‌شان داشته باشند، شیوه‌های صحیح آموزش هنر را بدانند و به کار ببندند و از همه این‌ها مهم‌تر، دائماً در حال خلق آثار جدیدتر و جستجوهای تازه‌تر باشند، برای هنر امروز این مملکت ضروری است.

در این میان برگزاری نمایشگاه‌هایی از آثار این اساتید، از اهمیت خاص‌تری برخوردار است. اطمینانی، یکی از این هنرمندان است. 

بابک اطمینانی بعد از اولین نمایشگاهی که سال گذشته در موزه امام علی برگزار کرد، نمایشگاهی از جدیدترین آثارش را در گالری خاک عرضه کرده است. آخرین نمایشگاه انفرادی اطمینانی، تا پیش از نمایشگاه سال گذشته‌اش، مربوط به سال ۸۰ است که در گالری برگ برگزار کرد. اما او سال گذشته، مجموعه‌ای از کارهای دوره‌های مختلفش را به نمایش گذاشت و امسال نمایشگاهی از کارهای خاکستری‌اش را.

اطمینانی هنر دنیا را خوب می‌شناسد، طراحی را به خوبی می‌داند، استاد قابل اعتنایی است و دغدغه‌های جامعه‌اش را هم درک می‌کند. این درک بالای اجتماعی را بیش از هر جای دیگری در آثار مفهومی او می‌توان دید. آثاری که دیدگاه هنرمند در آن بسیار متفاوت است از آن‌چه‌ در کارهای نقاشی‌اش از او دیده‌ایم. 

این‌بار نه با موضوع ‌نمایشگاه نقاشی‌هایش، که به این بهانه، درباره آثار مفهومی او که در ایران بسیار اندک به آن پرداخته شده است، به گفت و گو نشسته‌ایم. با این توضیح که ‌گالری خاک با تابلوهای خاکستری آویخته بر دیوارش، تا سیزده تیرماه بازدید‌کننده‌هایش را می‌پذیرد.</small></strong> 

<strong>نگاه شما در نقاشی‌هایتان با نگاهی که در کانسپچوال‌های‌تان دارید بسیار متفاوت است. در کارهای مفهومی‌تان دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی دیده می‌شود. چیزی که در نقاشی‌هایتان وجود ندارد. </strong>

بله، نقاشی‌هایم از آن مرحله عبور کرده که بخواهد دلمشغولی‌های روزمره آدم‌ها را بیان کند. در نقاشی دارم به جای دیگری می‌روم. نقاشی‌هایم ‌از بدبختی‌ها و خوشبختی‌های روزمره انسان‌ها دور شده است و به عمق درونیات آن‌ها اشاره می‌کند، به آن جاهایی که وجودشان را  یادمان رفته است. من برای بیان دغدغه‌ها و اعتراض‌هایم راه دیگری را انتخاب کرده‌ام که همان‌طور که گفتید هنر مفهومی است.

[[photow01]]

<strong>درباره این دغدغه‌ها صحبت کنیم. از بلبل فرنگی‌هایتان شروع کنید. </strong>

خب، بلبل فرنگی یک کار مفهومی بود. ‌قبل از این‌که بخواهم به شما پاسخ بدهم، می‌خواهم ببینم درک شما از این کار چه بود؟

<strong>با شنیدن اسم بلبل فرنگی اولین چیزی که به ذهنم رسید همان داستان رنگ کردن گنجشک و فروختن آن به جای قناری بود. به همراه طنز و کنایه‌ای که به نظرم طنز خیلی هوشمندانه‌ای بود و خیلی خوب هم برنامه‌ریزی شده بود. جالب‌تر از همه این‌که کارها بدون این‌که درباره‌شان توضیح خاصی داده شود، فروخته شدند و خیلی‌ها هم آمدند و خریدند.</strong>

درک کلی‌تان درست بود. در حقیقت یک کار انتقادی - اجتماعی بود‌ که به انحطاط اخلاقی این جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، اشاره داشت. اشاره به این‌که کلاه گذاشتن سر مردم هنر است. زمانی‌که نوجوان بودم، اگر کسی قورباغه را رنگ می‌کرد و جای بلبل می‌فروخت مورد نکوهش قرار می‌گرفت. اما اگر الان ‌این کار را نکند به او می‌گویند «ساده و پپه». یعنی ارزش‌ها تا این اندازه جابه جا شده‌اند؟  اجرای ایده بلبل فرنگی، در حقیقت یک فریاد خاموش بود.

<strong>روی کار بلبل فرنگی شما خیلی در مطبوعات مانور داده نشد. خودتان فکر می‌کنید دلیلش چه بود؟</strong>

البته من تعجبی نکردم از این‌که منعکس نشد. در ایران عادت کرده‌ایم به چیزهایی که اهمیت دارند، ولی‌ منعکس نمی شوند. آن آگهی که برای تبلیغ فروش بلبل فرنگی‌ها در مجله تندیس دادم، نه تنها خودش یک کار هنری- مفهومی بود بلکه آن شماره مجله تندیس را از حالت مجله خارج و تبدیل به محل اکران یک کار کانسپچوال کرد. 

بلبل فرنگی‌ها باید حتماً به فروش می‌رسیدند تا کلاه‌برداری کامل شود. حتی با کسی که قرار بود بلبل فرنگی‌ها را بسازد و قالب‌گیری‌اش را انجام دهد صحبت کردیم که از چه جنسی استفاده کنیم که منطبق با مفهوم کلی باشد. 

به این نتیجه رسیدیم که باید جنسش طوری می‌بود که سریع از بین برود تا خریدار بگوید «عجب کلاهی سرمان رفت». همه چیز را حساب کرده بودیم. همان روز عده‌ای آمدند و کارها را خریدند. عده‌ای هم از طریق ایمیل سفارش داده بودند که آمدند و تحویل گرفتند. 

<strong>آیا ایده جدیدی برای این نوع کارها دارید؟</strong>

بله، ایده‌های مختلفی دارم. پیش از این هم کار دیگری داشتم که یک پرتره تمام قد از خودم بود با ارتفاع دومتر. در این کار، من شلوار و پیراهن رسمی پوشیده‌ام و با یک برگ خشک، مجدداً ستر عورت کرده‌ام. خیلی جالب بود که مدیر گالری نمی‌دانست با این کار چه کند، آن را نمایش بدهد یا ندهد. 

دوست دارم با ایده‌های مفهومی‌، افراد را با خطوط قرمز ذهنشان درگیر کنم. گاهی این خطوط قرمز، در ذهن افراد، قوی‌تر از واقعیت است که این به نوبه خود یک تراژدی است.

<strong>هنر مفهومی در ایران وضعیت بلبشویی را می‌گذراند. از همان آغاز مطرح شدن جدی‌اش در نمایشگاهی که چند سال پیش در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد، تا به الان، خیلی کم‌اند هنرمندان ایرانی که واقعاً کار مفهومی انجام بدهند.</strong>

بله، بیشتر به ساختن کاردستی‌های بی‌محتوا مشغولند. هنر مفهومی به‌طور ناگهانی درایران مطرح شد ‌و پلی زده شد از یک جای تاریخ هنر، به جای دیگری از تاریخ، و همه وارد این کار شدند، بدون آنکه اصلاً درک کنند این کار یعنی چه. 

[[photow02]]

این‌طور نیست که همین‌طوری برداریم و یک کاری انجام دهیم. باید بتوانیم در ذهن مخاطب کودتا کنیم، ذهنیت را درگیر کنیم و اتفاقاتی ایجاد کنیم، نه این‌که بیاییم و ادا در بیاوریم. اگر در ایران کار مفهومی می‌کنیم، باید آرایش ذهن ایرانی را در نظر بگیریم. 

مثلاً پاپ آرت که یک جریان امریکایی دهه ۱۹۷۰ است در ارتباط تنگاتنگ با فرهنگ، هنر و نوع زیستن آمریکایی ایجاد می‌شود و ‌نمودش محصولات هنری مرتبط با آن جامعه است. اما در جامعه ایرانی، پاپ آرت (هنر محبوب عامه) انجام دادن کاری نیست که اندی وارهول در آمریکا انجام می‌دهد؛ باید ببینیم که دغدغه‌های مردمی و گرایشات ذهنی این جامعه خودمان چیست. 

در ثانی، وقتی وارهول این کار را می‌کند دلیلش این است که نیاز تاریخی هنر در آمریکا ایجاب می‌کند. بخشی از تکامل فکر، اندیشه و فرم در هنر آن جامعه است که منطبق است با تاریخ و تکنولوژی و رابطه آدم‌ها با هم در آن جامعه. 

بنابراین اگر می‌خواهیم کارمان اصالت داشته باشد باید این اصالت به خود ما برگردد، نه این‌که منعکس کننده دغدغه‌های این و آن شود؛ که متاسفانه این داستان مثل یک طاعون خیلی‌ها را در برگرفته است. 

<strong>نوع برخورد با هنر مفهومی در ایران صحیح نبوده است. شیوه برخورد در ایران این‌طوری است که عده‌ای از ما کلاً کانسپچوال آرت را رد می‌کنیم و عده‌ای دربست قبولش می‌کنیم. هیچ‌ نقد سازنده‌ای که به آن جهت بدهد، وجود ندارد. تعریف درستی که بر اساس آن بینال‌های‌مان را برگزار کنیم و تنها کارهایی را که منطبق با یک سری معیارهای تعریف شده باشد، برای این نمایشگاه‌ها و بینال‌ها  بپذیریم، وجود ندارد. به نظر من این نوع برخورد، به هر دلیلی که باشد، محل اشکال است. تایید‌ها و رد کردن‌هایمان با دلایل درست انجام نمی‌شود؛ همین مساله یک سردرگمی را با خودش می‌آورد. شاید خیلی از این مشکلات را بشود در دانشگاه‌ها حل کرد. این مفاهیم را باز کردن و تعریف ارائه دادن‌‌، حتماً در دانشگاه‌ها اثر بیشتری دارد. </strong>

نوع برخورد ما، در ایران، با هیچ چیز درست نیست، و این یک درد است. البته، فکر نکنید همه کسانی که در دانشگاه‌های امریکا و اروپا درس می‌دهند، می‌دانند چی به چی است. خیلی از اساتیدی که در امریکا دارند تدریس می‌کنند، آدم هایی بسیار سطحی هستند، درکشان از مساله سطحی است و خلاقیت‌شان نیز متوسط‌الحال است. آدم باید شانس بیاورد که بتواند با اساتید مناسبی مرتبط شود؛ البته در آن جوامع این امکان و شانس خیلی بیشتر است تا مثلاً در ایران.

<strong>خود شما وقتی کار کانسپچوال می‌کنید چه فاکتورهایی را در نظر دارید؟</strong>

اول از همه باید نیازش حس شود. بعد از آن، ایده مهم است، چرا که ایده رکن اصلی هنر کانسپچوال است. سپس، لازم است که هنرمند ایده‌اش را مدیریت کند (که همان طراحی است)‌. یعنی ببیند با استفاده از چه چیزهایی (که هر چیزی می تواند باشد) می‌شود این ایده را القا کرد. مثلاً در بلبل فرنگی، سقوط اخلاقی جامعه کنونی ما مدّ نظر بوده است؛ این‌که دروغ، دزدی و کلاه‌برداری تبدیل به رسم رایجی شده است. 

در این‌جا، هنرمند با اقدام به یک کلاه‌برداری آشکار، به این اوضاع اعتراض می‌کند؛ قورباغه را رنگ می‌کند و به جای بلبل آگهی می‌کند تا بفروشد، آن هم با شعار «هنر نزد ایرانیان است و بس»

در عین حال، محصول را عمداً از جنس نامرغوب می‌سازد تا این کلاه‌برداری کامل‌تر شود؛ صفت «فرنگی» هم به آن می‌دهد تا از نقطه ضعف خریدار ایرانی نسبت به اجناس فرنگی سوء‌استفاده کرده باشد و نیز کنایه‌ای به نیت و محتوای دروغین کالاهای فرهنگی فرنگستان زده باشد.

در اثر دیگری که به آن اشاره رفت، یعنی «پرتره با برگ خشک» نیز لایه‌های متعددی از معنا و نقد نهفته است که به جای تشریح آن‌ها ترجیح می‌دهم اکتفا کنم به گفتن این‌که همه عوامل موجود در این اثر کاملاً حساب شده‌اند، و همه آن‌ها ارجاعاتی دارند به تاریخ (دین و هنر) در دنیا و نیز ذهنیت و موقعیت اجتماعی کنونی ما ایرانی‌ها.
]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>تیم ملی بسکتبال و شهرام شب‌پره در ملبورن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_952.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.22217</id>
   
   <published>2008-06-23T19:06:48Z</published>
   <updated>2008-06-24T20:44:31Z</updated>
   
   <summary>همایون خیری: برگزاری مسابقه‌ی بسکتبال، همراه شده بود با يک اتفاق ديگر در شهر ملبورن. اتفاق دوم عبارت بود از برگزاری کنسرت شهرام شب‌‌پره. بنابراين به هر کدام از اين دو برنامه که می‌رفتيد، از آن يکی جا می‌مانديد. حدود ظهر که رسيدم به ملبورن فکر می‌کردم چند نفر اهل تشويق بسکتباليست‌ها هستند و چند نفر اهل رقص و آواز. </summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="اجتماعی، فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      جمعه بيستم ژوئن، سومين و آخرين بازی دوستانه‌ی تيم ملی بسکتبال مردان ايران در مقابل تيم‌ ملی بسکتبال مردان استراليا که لقب‌شان Boomers است، در شهر ملبورن برگزار شد. 

Boomerها اسمی‌ست که به بچه‌های استراليايی که در دوران جنگ دوم جهانی به دنیا آمده‌اند اطلاق می‌شود. گرچه مسن‌ترين بازیکن تيم ملی استراليا ۲۷ ساله بود و هيچ خبری از بازيکن به دنيا آمده در جنگ دوم جهانی هم نبود.

[[photow01]]

چون قرار نيست گزارش ورزشی برای‌تان بنويسم، بنابراين مشاهدات خودم را از حواشی يک واقعه‌ی ورزشی می‌نويسم.

برگزاری مسابقه‌ی بسکتبال، همراه شده بود با يک اتفاق ديگر در شهر ملبورن. اتفاق دوم عبارت بود از برگزاری کنسرت شهرام شب‌‌پره. بنابراين به هر کدام از اين دو برنامه که می‌رفتيد، از آن يکی جا می‌مانديد. حدود ظهر که رسيدم به ملبورن فکر می‌کردم چند نفر اهل تشويق بسکتباليست‌ها هستند و چند نفر اهل رقص و آواز. 

از قرار طرفداران شهرام شب‌پره بيشتر بود، اين را می‌شد از تعداد ايرانی‌هايی که به سالن بسکتبال آمده بودند فهميد. حالا لابد اهل جامعه شناسی برای نوع مشارکت‌ مردم در دو اتفاق هم‌زمان از دو جنس متفاوت حرف و تحليل‌های متتوعی دارند. 

يک حرف متفاوت‌تر هم می‌تواند اين باشد که در زمينه‌ی برنامه‌ريزی، هر کسی کار خودش را می‌کند. يعنی در کشور استراليا که به دليل دوری از ساير نقاط جهان آنقدرها محل رفت و آمد هنرمندان و ورزشکاران ايرانی نيست، نه برگزار‌کنندگان مسابقه‌ی تيم ملی ايران و نه برگزار‌کنندگان کنسرت ايرانی خبر از آن يکی ديگر ندارند و لاجرم دو اتفاق در يک زمان و در يک شهر برگزار می‌شود و دست آخر مردم علي‌رغم علاقه‌شان به هر دو بايد يکی را انتخاب کنند. 

[[photow02]]

بلکه يک جورهايی آدم فکر می‌کند برگزار‌کنندگان مراسم ممکن است دشمن همديگر هم باشند، نوشتم «ممکن است» که بهتان برنخورد.

به عنوان يک ناظر اگر بخواهم درباره‌ی مسابقه بنويسم، حرف اصلی‌ام اين می‌شود که تيم بسکتبال ايران هم دچار همان گرفتار‌ی‌ست که تيم فوتبال‌مان به آن دچار است. در هر دو تيم هيچکس به فکر بازی گروهی نيست و اگر از سر ناچاری قانون نبود و می‌شد تيم يک‌نفره تشکيل داد، اعضای تيم خيلی هم در اين کار درنگ نمی‌کردند. 

البته آدم حيفش می‌آيد، ولی با قد و قامت و انرژی‌ای که در بازيکنان ايرانی می‌ديديد- که چيزی از استراليايی‌ها کم نداشتند- آن‌وقت باورتان می‌شد که اين کار گروهی‌ بود که نتيجه را به نفع تيم استراليا تغيير داد. 

البته که نبايد بی‌انصافی کرد و سهم گرفتاری‌های ديگر را در به ثمر نرسيدن يک کار گروهی ناديده گرفت. مثلاً از اين طرف و آن طرف و از زبان بازيکنان شنيدم که خيلی تحت کنترل بوده‌اند که مبادا اردو را ترک کنند. 

[[photow03]]

همين‌قدر که رفت و آمد آدم را کنترل کنند به اندازه‌ی کافی زمينه نامساعد روحی برای او توليد می‌کنند که به باقی کارها و مسئوليت‌هايش صدمه بخورد. ده سال پيش همين اتفاقات در جريان مسابقات مقدماتی جام جهانی فوتبال هم برای تيم ملی ايران پيش آمد و سر و صدای بازيکنان را درآورد، لابد همه يادشان هست.

و اما تشويق تماشاگران.

تشويق تيم‌های ورزشی ايران در خارج از کشور رفته رفته تبديل شده است به يک معضل اجتماعی که آثارش را در پخش زنده‌ی مسابقات از تلويزيون می‌بينيد. 

گرفتاری در اين است که هر گروهی از تماشاگران با يک مدل پرچم تيم ملی ايران را تشويق می‌کنند. از پرچم شير و خروشيد تا پرچم رسمی فعلی و تا پرچم سه رنگ بدون نشانه که آدم را ياد پرچم ايتاليا می‌اندازد.

حقيقتش مردم هم تقصيری ندارند. چون هر گروهی به فکر اندازه‌ی تحمل باقی تماشاگران ايرانی‌ست که ممکن است پرچم‌شان با پرچم آن‌های ديگر فرق کند و بلاخره مسابقه را بگذارند کنار و حساب صاحب پرچم متفاوت را برسند. 

[[photow04]]

در اين زمينه هم هر کسی کار خودش را می‌کند و در نتيجه نه تنها تيم ملی‌مان در کار گروهی گرفتاری دارد، بلکه ما تماشاگران هم در تشويق گروهی گرفتاری داريم.

تيم ايران در آخرين بازی‌ با نتيجه‌ی ۶۵ در مقابل ۸۸ شکست خورد. بازی قبلی که بين اين دو تيم در شهر آدليد برگزار شد با نتيجه‌ی ۵۳ به ۹۷ به نفع استراليا به پايان رسيد و نتيجه‌ی اولين بازی در شهر پرث هم ۶۸ به ۸۷ به سود استراليا بود. 

      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>دیده‌بانی اطلاعات در مصاف دروازه‌بانی اطلاعات</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_951.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.22164</id>
   
   <published>2008-06-22T13:45:07Z</published>
   <updated>2008-06-22T14:23:03Z</updated>
   
   <summary>ترجمه و تلخیص رضا شوقی: فرار از این واقعیت که روزنامه‌نگاری وارد دوران بحران خود شده است و شنوندگان و خوانندگان رسانه‌های سنتی مدام رو به کاهشند، سخت است. رسانه‌های سنتی در حال واگذاری عرصه به گزینه‌های جایگزینی هستند که می‌توان از آن‌ها به وب سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها یاد کرد. تنزل تدریجی نقش خبرنگاری متعلق به عصر صنعتی، به عنوان یک جریان غالب در عرصه عمومی را می‌توان مستقیماً به انتقال از پارادایم صنعتی به پارادایم پست صنعتی مرتبط دانست. </summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="رسانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[فرار از این واقعیت که روزنامه‌نگاری وارد دوران بحران خود شده است و شنوندگان و خوانندگان رسانه‌های سنتی مدام رو به کاهشند، سخت است. رسانه‌های سنتی در حال واگذاری عرصه به گزینه‌های جایگزینی هستند که می‌توان از آن‌ها به وب سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها یاد کرد.

تنزل تدریجی نقش خبرنگاری متعلق به عصر صنعتی، به عنوان یک جریان غالب در عرصه عمومی را می‌توان مستقیماً به انتقال از پارادایم صنعتی به پارادایم پست صنعتی مرتبط دانست. 

عصر صنعت راه را برای ظهور عصر اطلاعات هموار کرد و اینک ساختارهای تمرکز یافته و برخوردار از سلسله مراتب معین در سازمان تولید و توزیع عصر صنعتی تغییر کرده و اقتصاد بازار به یک شبکه از روندهای متعدد اطلاعات و اطلاع رسانی تبدیل شده است. بنابر این مدل معمول و مرسوم تولید، توزیع و مصرف در عرصه اطلاع‌رسانی نیز متناسب با این سیستم عوض شده است.

در اوج بحبوحه عصر صنعت، عوامل گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و تکنیکی دست به دست هم داده بودند تا صنعت رسانه را نیز در قد و قواره سایر صنایع تولیدی، که در آن زنجیره معین تولید کننده، توزیع کننده و آن چه در نهایت و به نحو مقتضی «مصرف کننده نهایی» نامیده می شد، در آورند.

در این مدل قدرت وتسلط بر اطلاعات مشخصاً و به نحوی واضح در دست گروه کوچک صاحبان رسانه تمرکز یافته بود و از بالا به پایین به وسیله سردبیران، روزنامه‌نگاران و سایر کارکنان رسانه‌های رسمی طبقه بندی و توزیع می‌شد.

در این شرایط نیاز روزانه به فعالیت‌های خبرنگاری، بسیاری از روزنامه‌نگاران را به آن جهت سوق می‌داد که بدون داشتن درکی عالی از «نیاز اطلاعاتی» مخاطب، و با تصوری انتزاعی از آنان و خواسته‌های‌شان، مطلب بنویسند.بیشترین بازخوردی که ممکن بود این افراد به دست بیاورند و از آن به عنوان متمم کار خود استفاده کنند، چند نامه یا تلفن از جانب مخاطبان بود.

این فرایند به وسیله فشار تبلیغاتی و بازرگانی رسانه‌های خبری تشدید می‌شد و در نهایت به شکافی فزاینده میان نیازها و خواسته‌های مخاطبان اخبار وتولید کنندگان خبر و اطلاعات در صنعت ژورنالیسم می‌انجامید.در این دوره دو مفهوم «عینیت» و «تعادل» واژگانی بودندکه به عنوان ایده‌های کلیدی تاریخ ژورنالیسم مدرن تقدس می‌شدند. در این دوره «دروازه‌های» ورودی و خروجی انتشارات ژورنالیستی، در هر دو سطح تولید و توزیع بسیار فیلتر شده و منزه نگه داشته می‌شد.

ژورنالیسم در عصر صنعت، از مدل زیر پیروی می‌کرد:

وردی: تهیه اخبار تنها به وسیله پرسنل رسانه
خروجی: تابع سلسله مراتب بسته سردبیری
بازخورد: گزینش نامه‌ها و تلفن های مخاطبان توسط سردبیری برای انتشار

با ظهور عصر اطلاعات اما بسیاری از این سیستم‌های «دروازه بانی» در دو سطح ورودی و خروجی منسوخ شد.

در حالی که خبر رسانی چه ازنوع چاپی و چه نوع غیر چاپی آن با مشکل کمبود فضا برای خروجی خود مواجه بودند، رسانه‌های آنلاین با ارایه فضایی غیر‌محدود، چه از نوع ستون نویسی و چه از نوع زمان پخش، به میدان آمدند. 

در حالی‌که رسانه‌های سنتی برای انتشار بازخوردها هم با محدودیت مواجه بودند، رسانه‌های آنلاین حتی تا آن جا پیش رفتند که گام‌های نخستین برای تبدیل‌ مصرف کننده به تولید کننده را نیز با موفقیت برداشتند. این گام ثروت بی نظیری از اطلاعات ایجاد کرد که می‌توان آن را «دیده‌بانی» اطلاعات توسط مخاطبان رسانه‌ها نامید.

در عصر اطلاعات، وب‌سایت‌هایی به وجود آمدند که مبنای کار خود را نه برطبق روش‌های متعارف و معمول روزنامه‌نگاری، بلکه بر روش‌هایی که بیشتر به مدل دیده‌بانی اخبار نزدیک است، بنا نهاده‌اند. این سایت‌ها، حوزه کار خود را در چارچوب معینی از علایق تعریف کرده و هم‌زمان به مدیریت اجتماعات مجازی فراوانی از کاربران که به عنوان دیده‌بان عمل می‌کنند، می‌پردازند.

<a href="http://Slashdot.org">اسلش دات</a> با بیش از ششصد هزار کاربر و مشارکت کننده که دارای ارتباط قوی با وبلاگ‌ها نیز هست، یکی از نمونه‌های موفق این نوع سایت‌هاست. وبلاگ‌های خبری گروهی نیز یکی از ابزارهای اطلاع رسانی هستند که از مدل دیده‌بانی پیروی می‌کنند و ورودی و خروجی و بازخورد در مورد طیف وسیع اخبار را خود بازآرایش می‌کنند.

چرخش اطلاعات در سیستم دیده بانی از مدل زیر پیروی می کند:
نظارت: نظارت همگانی بر منابع خبری برای همه کاربران به صورت آزاد
ورودی: ثبت آزاد وقایعی که به صورت آزاد مورد نظارت قرار گرفته اند، برای عموم به صورت آزاد
خروجی: انتشار  آنی وقایع
بازخورد: گفت و گو و کامنت‌نویسی آزاد برای همه کاربران

این مدل دقیقاً همان چیزی است که می‌توان از آن به «ژورنالیسم شهروندی» تعبیر کرد. وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری باز، در پیروی از این مدل بر مبنای فهم و تفسیر طیف اجتماع مجازی خود از حوادث و وقایع مبتنی هستند، طیفی که قطعاً از تعداد کم ژورنالیست‌های عصر صنعتی بسیار بیشترند.

تشکیل‌دهندگان این اجتماعات مجازی آن‌طوری که هنری جنکینز می‌گوید: «شهروندان خود‌انگیخته» هستند. این شهروندان ژورنالیست در خط اول اصلاح جریان رسمی و غالب رسانه‌ای قرار دارند.ژورنالیسم شهروندی امروزه توانسته است با دخالت‌های خود و تهدید استقلال و عینیت سیاستمداران، برای آن سوال قدیمی که می‌پرسد: «چه کسی بر ناظران نظارت می کند؟» پاسخی مناسب بیابد.

بنگاه های خبر رسانی مانند <a href="http://news.bbc.co.uk/">بی‌بی‌سی آنلاین</a> ‌و دیگران هم کوشش می‌کنند هر چه بیشتر از مدل دروازه‌بانی فاصله گرفته و راه را برای نظرات مخاطبان خود باز کنند (‌گرچه هنوزبه دلایل زیادی گفت و گو های کاربران در آن سایت‌ها مورد نظارت قرار گرفته و تعدیل می‌شوند.) اما این کار آن‌‌ها را می‌توان حرکت در مسیر پاسخ‌گویی به شیوه ژورنالیسم شهروندی باز و مستمر در پروسه ژورنالیسم تعبیر کرد، گرچه این سازمان‌ها در واقع میان رسانه های غالب و ژورنالیسم شهروندی قرار گرفته و مدل جدیدی ارایه کرده اند.

در این سازمان‌ها و نهاد‌های خبری روش خروجی هم چنان به شیوه سنتی باقی مانده است:

- نظارت: نظارت بر اخبار به عنوان یک منبع برای همه کاربران آزاد
- ورودی: ثبت وقایع اضافه ‌آزاد برای همه کاربران
- خروجی: گزینش وقایع توسط پرسنل
- بازخورد: گفت و گوی تعدیل شده و نظارت شده به صودت آزاد برای همه کاربران

ژورنالیسم شهروندی اما پدیده منحصر به فرد و کاملاً جدیدی است که ویژگی‌های خاص خود را دارد.

اما ژورنالیسم شهروندی در مقایسه با ژورنالیسم سنتی از برخی پشتیبانی‌ها برای تحقیقات جهت دست‌یابی به اخبار دست اول محروم است. عدم وجود پشتیبانی‌های عمومی‌ یا تجاری در خلال تحقیقات در مورد بعضی اخبار ویژه، فقدان چارچوب ‌های قانونی برای حمایت از شهروندان ژورنالیسم و منابع خبری آنان در قبال پیگردهای قانونی، بالاخص وقتی که مطالبی که توسط آن‌ها افشا می‌شود برای عموم جذاب است و سرو صدا می کند، از این موارد است.

ژورنالیسم شهروندی یک مشکل دیگر هم دارد و آن محدودیت انتخاب خبرهایی است که «ارزش خبری» دارند. اکثر شهروندان روزنامه‌نگار هنوز توانایی جستجو در مقیاس‌های وسیع برای دست‌یابی به منابع خبری دست اولی مانند حکومت و دولت، NGOها، کلکسیون‌های خبری آژانس‌های مختلف خبر رسانی و دیدگاه‌های مفسران را ندارند و این جاست که نقش ژورنالیست‌های حرفه‌ای به عنوان خبرنگارانی مطلع برجسته می‌شود.

در این شرایط ژورنالیسم شهروندی برای بقا و استقلال دو گزینه پیش رو دارد:

۱- هم چنان بیرون از عرصه جریان غالب رسانه‌ای قرار بگیرد و در حالی‌که به ممارست و توسعه بیشتر توانایی‌های خود می پردازد، منتظر زمانی باشد که ژورنالیسم حرفه‌ای کیفیت کار خود را از دست بدهد و آن گاه ژورنالیسم شهروندی وارد عمل شود.

۲- تنها جایگزین نقش حاشیه‌ای بالا این است که ژورنالیسم شهروندی به نحو متعمدانه و با اندیشه‌ای صحیح به پیگیری و تعقیب فرصت‌های حرفه‌ای - آماتور (Pro - Am) برخیزد. 

این سخن به هیچ قیمت و تحت هیچ شرایطی به معنای همکاری با ژورنالیسم حرفه‌ای نیست بلکه معنای آن کشف و ساخت یک مدلِ از دو جانب قابل قبول‌ و دو جانبه سودمند از همکاری حرفه‌ای - آماتور تحت حمایت سازمان‌های رسانه‌ای موجود یا جدید مانند<a href="http://ohmyNews.com"> اوه مای نیوز</a>است.  

<a href="http://snurb.info/files/News%20Blogs%20and%20Citizen%20Journalism.pdf ">منبع</a>
]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>نگاه‌ها به سوی ایران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/_eyes_on_persia.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21999</id>
   
   <published>2008-06-17T12:10:05Z</published>
   <updated>2008-06-17T12:34:54Z</updated>
   
   <summary>علیرضا کاظمی: اگر مانند من این روزها به کتابخانه دانشگاه لیدن مراجعه کنید، در سالن شمالی آن برگزاری نمایشگاهی از آثار ارزنده عکاسی ایران در قرن نوزدهم چشمان شما را خیره خواهد کرد. این نمایشگاه از پنجم ماه جاری (ژوئن) برابر با شانزدهم خرداد ماه  در جریان بوده و شما می‌توانید به‌مدت یک‌ماه ‌به‌طور رایگان از تصاویر محصور کننده آن لذت ببرید. </summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="عکس" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[اگر مانند من این روزها به کتابخانه دانشگاه لیدن مراجعه کنید در سالن شمالی آن برگزاری نمایشگاهی از آثار ارزنده عکاسی ایران در قرن نوزدهم چشمان شما را خیره خواهد کرد. این نمایشگاه با عنوان «Eyes on Persia» از پنجم ماه جاری (ژوئن) برابر با شانزدهم خرداد ماه  در جریان بوده و شما می‌توانید به‌مدت یک‌ماه ‌به‌طور رایگان از تصاویر محصور کننده آن لذت ببرید. 

[[photow01]]

<strong>گشایش</strong>

آثار عرضه شده در این نمایشگاه، شامل تصاویری است از شاهزاده تا گدا، از وقایع روزمره تا جشن‌ها و رویدادهای فرهنگی، از حرفه وفن تا آثار هنری و باستانی، همه و همه از ایران در سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۱. 

سازماندهی این مجموعه توسط سه تن از متخصصین در زمینه تاریخ عکاسی در ایران، کورین فورمان، کارمن پرز گونزالس و رضا شیخ صورت گرفته است و در ساعت ۴بعد از ظهر شانزدهم خرداد توسط خانم فریال نیکپور، رییس انجمن خاندان قاجار و در حضور بزرگ خانواده، سلطانعلی میرزا قاجار افتتاح شد.   

[[photow02]]

<strong>کلکسیون عکس هوتز</strong>

آثار این نمایشگاه از میان تصاویر کلکسیون هوتز برگزیده شده‌اند، کلکسیونی که از سال ۱۹۳۵ تا به‌حال در کتابخانه دانشگاه لیدن نگهداری می‌شود. 

آلبرت هوتز (۱۸۵۵ تا ۱۹۳۰) تاجری از بندر روتردام هلند بود که در ۱۹ سالگی به منظور پیشبرد فعالیت‌هایی در زمینه کشف نفت، میادین زغال سنگ و صنایع قالیبافی به ایران سفر کرد. 

[[photow03]]

مجموعه عکس‌های وی، نه تنها شامل عکس‌های آماتوری خود او، بلکه عکس‌های حرفه‌ای ارنست هولتزر آلمانی و آنتوین سوروگوین روسی‌ که دارای استودیوهای عکاسی در تهران و اصفهان بودند نیز می‌شود.

کلکسیون هوتز در کتابخانه دانشگاه لیدن، گذشته از این مجموعه عکس، همچنین شامل مطالب و ادبیات غربی در رابطه با خاورمیانه، دفاتر خاطرات و آرشیو گسترده‌ای از بریده‌های روزنامه‌های آن زمان در زمینه تاریخ، تجارت و بافندگی در ایران است.

<strong>کنگره سالانه</strong>

[[photow04]]

این نمایشگاه بخشی از مجموعه برنامه‌های <a href="http://www.qajarstudies.org/IQSAEvents.html">کنگره سالانه</a> انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار است که با همکاری <a href="http://www.iisg.nl/index.php">انستیتو بین‌المللی تاریخ اجتماعی</a> در آمستردام و همچنین <a href="http://www.cnws.leidenuniv.nl">پژوهشگاه</a> مطالعات آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین دانشگاه لیدن برگزار شده است.

[[photow05]]

<strong>نمایشگاه آنلاین</strong>

خوشبختانه <a href="http://disc.leidenuniv.nl/view/xserver/view.jsp?request=ubl117"><u>بازدید آنلاین</u></a> این مجموعه نفیس عکس نیز برای علاقمندان میسر شده است. هر چند دیدار از خود نمایشگاه و آثار آن در ابعاد بزرگ و امکان مشاهده‌ی واضح جزئیات، ‌با رویت آن‌ها در محیط مجازی وب به‌کلی متفاوت بوده و قابل قیاس نیست.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«نقالی» مرشد ترابی با ارکستر سمفونی تورنتو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_948.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21879</id>
   
   <published>2008-06-14T17:27:35Z</published>
   <updated>2008-06-14T22:10:24Z</updated>
   
   <summary>دکتر محمد توکلی طرقی، استاد تاریخ و مطالعات خاورمیانه دانشگاه تورنتو در گفتگو با محمد تاج‌دولتی می‌گوید: «کنفرانس دوسالانه ایران‌شناسی به شکلی تمام ایران‌شناسان را از سراسر جهان به یک جای خاصی می‌آورد که در مورد تحقیقات اخیرشان صحبت کنند. امسال بیش از ۵۰۰ طرح به ما ارائه شده بود که از بین اینها در حدود ۲۵۰ تا را انتخاب کردیم و افراد بسیار زیادی به این کنفرانس می‌آیند و همه‌ی آنها هم طرح‌های جدیدی ارائه می‌کنند. یعنی اگر شما بخواهید با مطالعات ایرانی و پژوهش‌های جدیدی که در زمینه ایران و درباره ایران می‌شود آشنا بشوید این کنفرانس بهترین جا هست.»</summary>
   <author>
      <name>pooneh</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و تاریخ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[ <strong><small>جامعه‌ی بین‌المللی ایران‌شناسان، چهل‌سال پیش توسط گروهی از ایرانیانی که در آن زمان دانشجوی علوم انسانی بودند بنیان گذاشته شد تا نگرشی تازه در زمینه مطالعات ایران‌شناسی را در برابر مطالعاتی که گرایش کلی شرق‌شناسانه داشت پی‌گیرند. 

پژوهشگران جامعه بین‌المللی ایران‌شناسان، چهل‌سال است که نشریه ایران‌شناسی، که یکی از قدیمی‌ترین نشریات ایران‌پژوهی است، را به زبان انگلیسی منتشر می‌کنند.

هر دوسال یک‌بار نیز این انجمن کنفرانسی را در یکی از شهرهای اروپا یا آمریکای شمالی با شرکت استادان و پژوهشگرانی از همه‌ی کشورهایی که ایرانیان در آنجا به پژوهش و تدریس و تحصیل اشتغال دارند، برگزار می‌کند. </small></strong> 

<strong>مدیر و مسئول هفتمین کنفرانس دوسالانه مطالعات ایران‌شناسی، دکتر محمد توکلی طرقی، استاد تاریخ و مطالعات خاورمیانه دانشگاه تورنتو و رییس مرکز پژوهش‌های ایران‌شناسی این دانشگاه است که درباره نشریه انجمن بین‌المللی مطالعات ایران شناسی می‌گوید:</strong>

[[sound]]

نشریه Iranian Studies (مطالعات ایران‌شناسی) نشریه‌ای است که ایرانیان از سراسر دنیا در آن مطلب چاپ می‌کنند. از سال‌های آغازین انتشار محققان ایرانی مثل دکتر آدمیت که اخیرا درگذشتند، یکی از نخستین مقاله‌هایش را در آنجا چاپ کرده و خیلی از مورخان ایران‌شناس نامدار که در ایران زندگی می‌کردند و به شکلی با زبان‌های اروپایی هم آشنا بودند، در نشریه مطالعات ایران‌شناسی مقاله چاپ کردند.

[[photow01]]

<strong>آیا هر یک از کنفرانس‌های دوسالانه سوژه و تم خاصی دارد یا اینکه موضوعات مطرح شده در آنها عمومی و کلی است؟</strong>

کنفرانس دوسالانه ایران‌شناسی به شکلی تمام ایران‌شناسان را از سراسر جهان به یک جای خاصی می‌آورد، و امسال در تورنتو، که در مورد تحقیقات اخیرشان صحبت کنند. امسال بیش از ۵۰۰ طرح به ما ارائه شده بود که از بین اینها در حدود ۲۵۰ تا را انتخاب کردیم و افراد بسیار زیادی از ژاپن، چین، تاجیکستان، ترکیه، گرجستان، ایران، فرانسه، انگلیس، آمریکا و کانادا به این کنفرانس می‌آیند و همه‌ی آنها هم طرح‌های جدیدی ارائه می‌کنند. 

یعنی اگر شما بخواهید با مطالعات ایرانی و پژوهش‌های جدیدی که در زمینه ایران و درباره ایران می‌شود آشنا بشوید این کنفرانس بهترین جا هست. اتفاقا برای کسانی که می‌خواهند با فرهنگ ایران آشنا بشوند در این چهار روز در تورنتو می‌توانند به شکل فشرده‌ای با تمام تحقیقات، از ایران‌باستان گرفته تا ایران کنونی آشنا بشوند.

<strong>معمولا این کنفرانس‌ها در سطح آکادمیک است یا اینکه برای مردمی که در سطح آکادمیک نیستند هم قابل استفاده می‌تواند باشد؟</strong>

کنفرانس‌های آکادمیک در زمینه ِ علوم انسانی معمولا قابل درک برای همه هست. بعضی وقت‌ها هم بحث‌هایی که می‌شود بحث‌های بسیار تکنیکی و در مورد مثلا مفهوم خاصی از یکی از متون قدیمی است. مثلا «مفهوم انیران در شاهنامه چیست؟» یکی از مقالاتی خواهد بود که در این کنفرانس درباره آن صحبت می‌شود. ولی این به این معنی نیست که کسانی که شاهنامه را نخوانده‌اند و با این واژه‌ها آشنا نیستند نمی‌توانند بحث را بفهمند. خیلی خوب هم می‌توانند بفهمند. 

بحث‌هایی هم در موارد دیگری هست مثل انقلاب مشروطیت یا جنبش ملی ایران یا در مورد زبان فارسی، دین زرتشتی و مولانا؛ اینها موضوعات متفاوتی هست که یک متخصص می‌تواند دقیقا همه این بحث‌ها را بفهمد ولی یک آدم عادی هم می‌تواند به راحتی از این بحث‌ها سود ببرد.

[[photow02]]

<strong>گفتید که این کنفرانس در طول چهار روز برگزار خواهد شد. در حاشیه این کنفرانس هم آیا برنامه‌های دیگری وجود دارد یا نه؟</strong>

در حاشیه این کنفرانس ما چندتا برنامه خیلی مهم داریم. یکی به مناسبت هزارمین سال به پایان رسیدن شاهنامه یک کنسرت بزرگ هزاره شاهنامه داریم که اثر «سه‌گانه پارسی» ساخته آقای بهزاد رنجبران در «روی تامسون هال»، که بهترین سالن کنسرت تورنتو هست، توسط ارکستر سمفونیک تورنتو اجرا می‌شود.
 
همزمان و در قالب این کنسرت آقای مرشد ولی‌الله ترابی، که از شاهنامه‌خوانان بسیار زبردست ایران است به تورنتو خواهد آمد و در این سمفونی سه‌گانه‌های پارسی، شاهنامه‌خوانی و پرده‌خوانی خواهد کرد. این برنامه جلوه و ابداع جدیدی در کنسرت خواهد بود که فکر می‌کنم برای هر ایرانی دیدنی باشد. 

مخصوصا برای ایرانی‌هایی که دوستان خارجی دارند و می‌خواهند بهترین جلوه‌های فرهنگ ایرانی، یعنی جهانی بودن فرهنگ ایرانی را، به آنها نشان بدهند؛ بهترین فرصت است و پیشنهاد می کنم دوستان‌شان را به این کنسرت بیاورند. 

در کنار کنسرت، ما یک فستیوال فیلم داریم که توجه آن بر روی بازسازی «شخص» و «فرد» هست که چطوری فیلم‌های ایرانی در بازسازی هویت ایرانی هم سهیم هستند. فیلم‌هایی را هم که نشان می‌دهیم یکسری فیلم‌های سینمایی هستند و یکسری هم فیلم‌های مستند که لیست همه‌ی اینها روی وب سایت کنفرانس: <a href="http://www.iranianstudies.ca">www.iranianstudies.ca</a> موجود هست. 

[[photow03]]

در کنار فستیوال فیلم و کنسرت هزاره شاهنامه، یک کنسرت دیگر هم داریم که یک «رپ کنسرت» هست و گروهی که اسم آن را الان نمی‌توانیم بگوییم، می‌آیند و در تورنتو آنرا اجرا می‌کنند. در کنار آن هم یک نمایشگاه کتاب خواهیم داشت که بهترین کتاب‌هایی که در سال‌های اخیر در ایران و در خارج از ایران در مورد ایران چاپ شده، به نمایش گذاشته خواهد شد و معمولا نمایش کتاب‌ این کنفرانس‌ها از جاهای بسیار دیدنی است. 

<strong>برگزارکننده این کنفرانس چه نهاد و یا اشخاصی هستند؟</strong>

برگزارکننده اصلی آن همان «جامعه بین‌المللی ایران پژوهان» است و در تورنتو «مرکز مطالعات ایران‌شناسی در دانشگاه تورنتو» کمک می‌کند. یعنی میزبان کنفرانس به یک شکلی دانشگاه تورنتو هست و یکسری از نهادها و سازمان‌های ایران شناسی که در سراسر دنیا هستند، مخصوصا در آمریکا، با ما همکاری می‌کنند و کمک‌های زیادی هم در برگزاری کنفرانس کرده‌اند.

<strong>از ایران چند تا از پژوهشگران در این کنفرانس شرکت خواهند کرد؟</strong>

در حدود ۶۰ نفر را ما از ایران داریم می‌آوریم که اتفاقا در انتخاب اینها هم توجه خاصی کردیم که کسانی باشند که از دانشگاه‌های متفاوت ایران بیایند. مثلا از بلوچستان، از زنجان و از دانشگاه تبریز، شیراز، مشهد و تهران. گروهی از دانشگاه‌های خیلی بزرگ هستند ولی از دانشگاه‌های مناطق محروم ایران هم استادانی را دعوت کرده‌ایم که به این کنفرانس می‌آیند. این کنفرانس فرصت بسیار خوبی است که ایران‌شناسان خارج از ایران و ایران‌شناسان داخل ایران بتوانند به گفتگوی فکری بپردازند.

<strong>برگزاری کنفرانسی در این ابعاد، با برنامه‌های حاشیه‌ای، هزینه‌های بسیار سنگینی دارد؛ آیا هزینه‌های برگزاری این کنفرانس فقط از طریق دانشگاه تورنتو که میزبان هست یا انجمن مطالعات ایرانی پرداخت می‌شود یا منابع دیگر مالی هم به شما کمک می‌کنند؟</strong>

کمک اصلی را همان انجمن بین‌المللی مطالعات ایرانی و دانشگاه تورنتو می‌کنند. ولی از طرف دیگر ایرانیان نیکوکاری در سراسر دنیا هستند و حتما در تورنتو هم هستند که به ما کمک‌های بی‌دریغی برای برگزار شدن این نوع برنامه‌های فرهنگی خیلی سنگین کرده‌اند. برگزاری چنین برنامه‌های فرهنگی بدون نیکوکاری و کمک تک‌تک ایرانیان امکان‌پذیر نخواهد بود. 

[[photow04]]

حتی شرکت افراد برای ثبت نام کردن و به کنسرت آمدن‌شان یک کمک مالی است. برای اینکه به شکلی که ما کنسرت را برگزار می‌کنیم در حدود دویست هزار دلار خرج دارد و امیدمان این است که اکثر قریب به اتفاق مخارج آن را از طریق فروش بلیط بپردازیم. یا شرکت بیشتر افراد در کنفرانس و پرداختن حق ثبت نام،  درآمد و کمک بزرگی است که مخارج ما را می‌تواند بپردازد.
]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>هانیبال الخاص: مثل ماقبلِ تاریخ نقاشی می‌کنم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_949.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21906</id>
   
   <published>2008-06-14T14:29:59Z</published>
   <updated>2008-06-16T18:53:06Z</updated>
   
   <summary>سمیه مومنی: هانیبال الخاص، آدم را شگفت‌زده می‌کند. چهل تابلوی کامل، که بخشی از آثار سه ماه اخیر او هستند، این روزها در گالری الهه به نمایش در‌آمده است. انگار هیچ چیز نمی‌تواند نقاش قصه‌گوی ما را از ساختن، نوشتن و گفتن بازدارد. او در نمایشگاهش به آرامی قدم می‌زند، دفتر یادداشت‌های بازدید‌کنندگان را می‌خواند و بعد هم پای یک گفت و گوی یک ساعته می‌نشیند، که آخرش با خنده خطاب به مدیر گالری الهه، بگوید: «فرخنده، راحت شدم، هر چه را دوست داشتم، گفتم.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>هانیبال الخاص، آدم را شگفت‌زده می‌کند. چهل تابلوی کامل، که بخشی از آثار سه ماه اخیر او هستند، این روزها در گالری الهه به نمایش در‌آمده است. 

انگار هیچ چیز نمی‌تواند نقاش قصه‌گوی ما را از ساختن، نوشتن و گفتن بازدارد. او در نمایشگاهش، به آرامی قدم می‌زند، دفتر یادداشت‌های بازدید‌کنندگان را می‌خواند و بعد هم پای یک گفت و گوی یک ساعته می‌نشیند، که آخرش با خنده خطاب به مدیر گالری الهه، بگوید: «فرخنده، راحت شدم، هر چه را دوست داشتم، گفتم.» 

خیلی از آن چیزهایی که او برای گفتن داشت اما، قابل انتقال نیستند، تنها آن‌چه گفتنی به نظر می‌آید، خوش‌خلقی اوست که به رغم بیماری که هنوز آزارش می‌دهد در خنده‌ها و حرف‌هایش به چشم می‌آید.

هانیبال الخاص به ایران آمده تا بعد از چند سال غیبت، این بار خود، در نمایشگاهش حاضر باشد. بیست و ششم خرداد ماه او ۷۹ ساله می‌شود و هانیبال می‌خواهد که ۷۹ سالگی‌اش را در ایران جشن بگیرد. 

او برای درمان بیماری‌اش، مجبور به حضور در آمریکاست چرا که در مملکت خودش بیمه پزشکی که بتواند نقاش بزرگ را درمان کند، ندارد. هانیبال باید برای درمان به کشوری برود که مسافت بسیاری با زادگاهش فاصله دارد؛ احتمالاً باید کار سختی باشد برای او که کشوری را ترک کند که همیشه عاشقانه دوستش داشته است. 

او در همه این سال های نبودنش در ایران، از علاقمندان ایرانی‌اش غافل نبوده است. نمایشگاه‌هایش در این سال‌ها، اگر چه بدون حضور او، اما ‌برپا می‌شده اند. با همه این‌ها آن‌چه بیشتر از همه چیز برای هانیبال دارای اهمیت است، بودنش در خاک ایران و زندگی در زادگاهش است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>شما کمتر از یک ماه است که به ایران برگشته‌اید، بعد از چند سالی که در خارج از ایران بودید. در آن دوره‌ای که در آمریکا بودید، کار جدیدی انجام داده‌اید؟ مثلاً این‌که کلاس آموزشی داشته باشد؟</strong>

تاریخ کارها را که بخوانید می‌بینید که همه را در یکی دو ماهه اخیر کشیده‌ام یعنی هیچ ‌کدام متعلق به بیشتر از سه ماه گذشته نیست. این آثار تنها سهمی از آبرنگ‌های سه ماه اخیرم است. 

من هر جا هم که بروم، کلاس دارم. افرادی هستند که پیش من می‌آیند، یا راهنمایی‌هایی که از طریق ایمیل از من می‌خواهند، یا با نامه کارهای‌شان را می‌فرستند که من نقد می‌کنم، یا به آن‌ها توصیه‌هایی می‌کنم که این کار را بکنید، آن کار را نکنید و از این دست. 

همیشه در حال کار کردن هستم. در آمریکا هم که بودم همچنان کار می‌کردم. این تابلوهایی که می‌بینید بخش کوچکی از کارهایی است که در این مدت انجام داده‌ام. من هشت ساعت در روز کار می‌کنم. بعضی وقت‌ها ۱۲ ساعت گاهی ۱۶ ساعت.

<strong>حضور طولانی مدت‌تان در خارج از ایران تاثیری در کارهای‌تان داشته است؟</strong>

دیدن آن دنیا‌ها برای من چیز تازه‌ای نبود. من در آمریکا تحصیل و تدریس کرده‌ام. آمریکا و اروپا را می‌شناسم. کتاب می‌خوانم، اخبار را می‌شنوم و در اینترنت وقت می‌گذرانم. همه این‌ها باعث می‌شود که من از اتفاقات روز دنیا مطلع باشم. 

لازم نیست آن‌جا باشی. هر کجا که باشی به همه دنیا دسترسی داری. همه چیز را می‌توان در اینترنت و در کتاب‌ها دید. وقتی کتاب می‌خوانم، نقاشی‌های یکی را می‌بینم و حرف‌هایی که می زنند را می‌شنوم، وقتی روزنامه‌ها را می‌خوانم انگار که در آن‌جا حضور دارم. دنیا خیلی کوچک شده است.

<strong>شما تعداد زیادی شعر دارید، می‌نویسید، علاوه بر آن مجسمه‌سازی هم می‌کنید. وقتی خیلی از وقت‌تان را صرف نقاشی می‌کنید آیا هنوز هم فرصتی برای آن فعالیت‌های دیگرتان دارید؟</strong>

بله، من کتاب و مقاله می‌خوانم. روزنامه‌های مختلف جهان را می‌خوانم. من مدام به زبان آشوری در حال شعر گفتن هستم. چند کتاب چاپ شده و چند کتاب آماده چاپ دارم. دیوان کامل حافظ را به زبان آشوری ترجمه کرده‌ام و از آن مهم‌تر این‌که برای آن نقاشی کرده‌ام. قرار است جایی در آسیای دور، مثلاً کره شمالی، که کتاب را ارزان چاپ می‌کنند، چاپ شود. 

<strong>اولویت خودتان کدام است؟</strong>

هیچ چیز را بیشتر از تصویر نمی‌پسندم. برای درام‌ش نیست که می‌گویم، اما من از بچگی لکه‌های روی دیوار و سقف را که نگاه می‌کردم، در آن‌ها تصویر می دیدم، مثلاً شکل فیل می‌دیدم و دلم می‌خواست بروم دور آن را با خط بکشم. 

من در هر چیزی شکلی را می‌بینم. هر وقت به کوه خیلی زیاد نگاه کنم، به آرامی چهره پدرم به چشم‌ام می‌آید و بارها که آن تصویر را نقاشی می‌کنم می‌بینم که چهره پدرم است. این همان کاری است که انسان‌های غارنشین می‌کردند. 

[[photow02]]

تصویر‌هایی را که انسان‌های غار نشین روی دیوار غارها کشیده‌اند، ببینید، خیلی نگاه اسطوره‌ای داشتند به تصویر. نقاشی ما از همان غارها شروع شد و من عین همان ما قبل تاریخ نقاشی می‌کنم. به آن زمان برگشته‌ام. معتقدم اوج هنر، متعلق به همان زمان است. 

نقاشی تنها هنری است که احتیاجی به سواد و تحصیلات ندارد. نقاشی کودکان را ببینید؛ اغراق، غم، شادی و همه این‌ها را می توانند بکشند، بدون آن‌که معنای‌شان را درک کنند. عاشق این هستم که بچه کار کند و من نگاه کنم. خیلی از ‌آن‌ها یاد می‌گیرم.

<strong>شما تعدادی کتاب آموزش هم دارید. اما آیا قصددارید که نوشته‌های جدیدتان را، مثل شعرها و داستان‌ها، چاپ کنید.</strong>

نوشته‌هایم و خاطراتم در حال چاپ است. مجموعه سه جلدی «‌رده با آفتاب»، منتشر شده است. البته جلد سوم آن در حال انتشار است. ایراداتی به چاپ جلد دوم کتاب دارم، مثلاً این‌که نقد‌هایی درباره طراحی‌هایی که برای من ارسال می‌شد، نوشته بودم که خود نقدها در کتاب چاپ شده، اما طراحی ها چاپ نشده است، انگار من دارم درباره «هیچ چیز» حرف می‌زنم. 

از کتاب اول و سوم، راضی هستم، اما درباره کتاب دوم نه. اگر ناشر آن را اصلاح و دوباره  چاپ کند که به او می‌سپارم. وگرنه از ناشر دیگری خواهم خواست که کتاب را چاپ کند. کتاب‌هایی هم برای کودکان دارم که می‌خواهم چاپ کنم. همین‌طور کتاب‌های شعری هم هست که در حال چاپ است.

<strong>کلاس‌هایی را که در ایران داشتید، تعطیل کرده‌اند؟</strong>

بله، در حال حاضر کلاسم را بسته‌اند. اما گفته‌اند دارند آن را باز می‌کنند. دوباره شاگردان قدیم و جدیدی می‌آیند. به دلیل مشکلاتی که در مد زمان نبودنم در ایران، برای کلاس پیش آمده بود، آن را پلمپ کرده‌اند. 

البته قرار است بعد از این نمایشگاه، کارهایی از خودم و شاگردانم را برای نمایش در زادگاهم، کرمانشاه، به آن‌جا ببرم و نماشگاهی هم در آن‌جا برگزار کنم. در کنار نمایشگاه، ورک شاپ‌هایی خواهیم داشت.

<strong>زمانی که شما وارد انشگاه هنرهای زیبا شدید، خیلی‌ها از آن دوره، به عنوان زمانی که سیستم آموزش نقاشی در دانشگاه متحول شد یاد می‌کنند. درباره حضورتان در دانشگاه هنرهای زیبا صحبت کنید.</strong>

اولین سالی که بعد از پایان تحصیلاتم به ایران آمدم، نمایشگاهی داشتم در انجمن ایران و آمریکا. به من گفتند این اولین نمایشگاهی است که شما می‌خواهید‌ برگزار کنید، چطور از ما می‌خواهید که نمایشگاه را اینجا برگزار کنیم؟ گفتم این‌جا انجمن ایران و آمریکاست، من هم یک ایرانی هستم که در امریکا تحصیل کرده‌ام، فکر می‌کنم می‌توانم اینجا نمایشگاه برگزار کنم. شما مجبورید نمایشگاه برگزار کنید. 

من کارهایی را که قرار بود نمایش بدهم، به مرگ پدرم تقدیم کرده بودم که تازه فوت کرده بودند. کارهایم همه در همان حال و هوای غمگینی بود که از مرگ پدرم، در من وجود داشت. 

روز افتتاح فهمیدم که رییس انجمن ایران و آمریکا، آقایی است که در ورزش دکترا دارد. البته نمی‌دانم دکترا در ورزش یعنی چه‌؟ دیدم دور تمام تابلو‌های مرا گل گذاشته‌اند، میز گذاشته‌اند و بینگو بازی می‌کنند. 

گفتند ما مراسم افتتاحیه نداریم و اختتامیه داریم، اگر خیلی مشکل دارید همین الان نمایشگاه را جمع می‌کنم. ‌ 

گفتم نه شما چنین غلطی نمی‌کنید و من باید به همه بگویم که شما نمی‌دانید نمایشگاه یعنی چه. تمام تابلو‌های من پر از غم بود، آن‌ها برای این‌که غصه‌دار نشوند در اطراف تابلوها، گل‌هایی گذاشته بودند که من از آن‌ها متنفر بودم! 

روز آخر نمایشگاه رفتم دیدم یک آقای بلند قد با یک خانم زیبا و سبزه، از نمایشگاه دیدن می‌کنند. خودشان را معرفی کردند. آقای جلال آل‌احمد و خانم سیمین دانشور بودند که من دورا‌دور می‌شناختم‌شان. 

اولین حرف جلال آل احمد این بود که «آشوری نقاش، تو کجا و شمایل کشیدن کجا؟» گفتم مگر بیزانس را نمی شناسید؟ همه‌اش شمایل است. همه نقاشی‌های بزرگ قبل از رنسانس، شمایل هستند. او برگشت به قول خودش به عیالش گفت: «عیال مثل این‌که این نقاش، باسواد است.» 

آن زمان خیلی نقاشان باسواد نداشتیم. ما سر همین بحث، با هم دوست شدیم و خیلی دوستی او به من کمک کرد. او کتابی را چاپ کرد و از من خواست که برایش چند تا طراحی کنم که کردم. طراحی‌‌هایی که در آن کتاب چاپ شد خیلی به مشهور شدن من کمک کرد. من دوستی‌ام را با او حفظ کردم. حتی یک بار در آمریکا، ایشان که برای کاری دعوت شده بودند، در خانه من ماندند. 

من از طریق او با فروغ، شاملو، اخوان، میم آزاد، سیروس طاهباز و‌... آشنا شدم و در مجله‌ای که طاهباز در می‌آورد، کارهایی را چاپ کردم‌ و همین‌ها به من کمک کرد که بتوانم شناخته شوم. 

آن زمان در هنرستان پسران درس می‌دادم، مرا در دانشسراهایی که آقای پهلبد باز کرده بود، راه ندادند. کاری گرفتم در آمریکا و در یک دانشگاه خیلی خوبی مرا با یک حقوق خیلی بالا استخدام کردند. 

در آن سال ها خیلی کارها کردم، هپنینگ‌ها و کانسپچوال‌هایی برگزار کردم و خیلی اسم و رسم پیدا کرده بودم؛ خیلی جاها برای سخنرانی از من دعوت کردند. بعد یک آقایی در دانشگاه هنرهای زیبا مرا دعوت کردند که برای تدریس به آن‌جا بیایم و از آن زمان من در دانشکده هنرهای زیبای تهران شروع به تدریس کردم. 

[[photow03]]

شاگردان، خیلی استقبال کردند، من هم شوق زیادی داشتم، برای‌شان نمایشگاه می‌گذاشتم. گالری گیل‌گمش را تاسیس کرده بودم ‌و کارهای شاگردانم را در آن‌جا می فروختم. کارهای زنده‌رودی، پیل آرام، صفرزاده و از همه بیشتر از آن، نقاش خود‌ساخته‌ی همدانی که منظره می‌کشید و اسمش را فراموش کرده‌ام، کارفروختم. اسم افراد زیاد در ذهن من نمی‌ماند، اما در آن گالری از خیلی‌ها توانستم کار بفروشم.

<strong>چه شد که کار تدریس در دانشگاه را رها کردید؟</strong>

در واقع مرا از دانشگاه بیرون کردند. انقلاب که شد، دانشگاه‌ها تعطیل شدند، رییس دانشگاه هم عوض شد، به هرحال من هم دعوت به کار شدم. اما چند بار یکی دو تا از شاگردان قدیمم را که از دوستانم هم بودند و روسری سر کرده بودند، در دانشگاه دیدم و مثلا گفتم: « ا... ‌لاله، یا مهین! تویی؟ نشناختمت.»

چند بار از طرف ریاست دانشگاه از من خواستند که این‌طوری صحبت نکنم و بعد هم بین ما بحث‌هایی پیش آمد.  بعد از چند روز، نامه‌ای برای من آمد که شما دیگر نمی‌توانید تدریس کنید. بعد هم برای من بیماری پیش آمد و به آمریکا رفتم، من سیتیزن آمریکا هم هستم. 

وقتی دوباره به ایران برگشتم، قرار بود کلاسی تشکیل شود. گفتم اگر همه شاگردان من برگشتند من می‌فهمم که باید این کلاس را تشکیل بدهم، نه تنها همه آن شاگردان ثبت‌نام کردند، بلکه تعداد زیادی از شاگردان جدید هم آمدند. شروع به تدریس کردم. 

من در دانشگاه آزاد و خیلی جاها کار کرده‌ام. چند نفر از نقاشان مهم امروز ما، در دوره فوق‌لیسانس با من کلاس داشتند. یکی از این‌ها آقای وکیلی‌ست که دوست من هم هست، همین‌طور خانم سهی که خیلی نقاش خوبی‌ست، تعدادشان زیاد است. 

<strong>نقدهایی را که درباره نقاشی‌هایتان در طی سال‌ها شده است، چقدر به کارتان نزدیک می‌بینید؟</strong>

فکر می‌کنم تازه دارند نقاشی‌هایم را می‌فهمند. دیده‌ام در این سال‌ها که مقالاتی نوشته شده که این مساله را نشان می‌دهد. زمانی به من می‌گفتند تصمیمت را بگیر، بالاخره تو نویسنده‌ای یا نقاش؟ 

یکی از دوستانم می‌گفت اگر یک فرانسوی بیاید کارهای تو را ببیند چه کار کند که نمی‌تواند متن هایی که تو بر تابلویت نوشته‌ای را بخواند و بفهمد؟ گفتم او همان کاری را بکند که من موقع گوش دادن به اپرایی به زبان فرانسوی، می‌کنم. ‌

من به زبان ایتالیایی و آلمانی اپرا شنیده‌ام و لذت برده‌ام، بدون اینکه آلمانی یا ایتالیای بدانم. من فلوت سحر آمیز موتزارت را خیلی دوست دارم. به کنسرتی رفتم که این را می‌نواخت، اتفاقاً آن‌جا شعرهایی را که خوانده می‌شد، ترجمه کرده بودند، آنقدر شعرهای بدی بودند که فکر کردم ای کاش نمی‌فهمیدم چه معنایی دارند. خود موسیقی چیز دیگری است. آدم را به آسمان می‌برد. معتقدم آن‌ها هم وقتی شاهنامه ما را چاپ می‌کنند، همه شاهنامه را می‌نویسند، با همان خط فارسی. یعنی همان خط هم جزیی از زیبایی اثر است.

<strong>اگر مطلبی می‌خواهید به صحبت‌هایتان اضافه کنید، بفرمایید.</strong>

نه چیزی نیست، جز این‌که من از صداقت و سادگی بیان‌تان و طرز برخوردتان خیلی خوشحالم. بعضی‌ها میآیند سوالاتی می‌پرسند که هر کدامش مجموعه‌ای از چند سوال بی‌ربط است. مثلاً می‌پرسند حالا که مریض هستید و نقاشی می‌کنید، این بیماری‌تان تاثیری بر رنگ‌های شما می‌گذارد که باعث شود شما ناامید شوید و دیگر هیچ‌وقت نخواهید عمه‌تان را ببینید؟ (می‌خندد)
]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>پرشین بلاگ شش ساله شد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_950.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21918</id>
   
   <published>2008-06-14T13:07:29Z</published>
   <updated>2008-06-16T18:52:20Z</updated>
   
   <summary>مینو صابری: عصر روز پنج‌شنبه بیست و سوم خرداد ماه به مناسبت جشن تولد اولین سرویس وبلاگ فارسی (پرشین بلاگ) مراسمی در تالار الغدیر دانشکده مدیریت در تهران برگزار شد. در این مراسم که جمعی از وبلاگ‌نویسان و همچنین چهره‌های فرهنگی هنری و سیاسی حضور داشتند، از تعدادی وبلاگ‌نویس تقدیر شد. چهره‌های سرشناس حاضر در مراسم عبارت بودند از سید محمدعلی ابطحی، معصومه ابتکار، فخرالسادات محتشمی‌پور، علی‌رضا خادم، پوپک صابری، امیرحسین داوودی، رضا کیانیان و سروش صحت.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="وبلاگ ايرانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      عصر روز پنج‌شنبه بیست و سوم خرداد ماه به مناسبت جشن تولد اولین سرویس وبلاگ فارسی (پرشین بلاگ) مراسمی در تالار الغدیر دانشکده مدیریت در تهران برگزار شد. در این مراسم که جمعی از وبلاگ‌نویسان و همچنین چهره‌های فرهنگی هنری و سیاسی حضور داشتند از تعدادی وبلاگ‌نویس تقدیر شد.

[[photow01]]

اقلیما پولادزاده، مدیر روابط عمومی پرشین بلاگ در ابتدای برنامه به معرفی پرشین بلاگ پرداخت و این که این سرویس وبلاگ فارسی وارد هفتمین سال فعالیت خود شده و تا کنون با مدیریت آقای مهدی بوترابی و یک تیم جوان توانسته جلب رضایت کاربران را فراهم کند. 

وی همچنین از اتفاق ناگواری که سال گذشته برای پرشین بلاگ افتاد یاد کرد. لازم به ذکر است که سال گذشته دامین (domain) پرشین بلاگ به سرقت رفت و مدت نه چندان کوتاهی کاربران این سرویس حالت بلاتکلیف داشتند.

همچنین ایشان چند کلامی درباره معضل فیلترینگ صحبت کرد و گفت درست نیست که به خاطر اشتباه احتمالی تایپ کلمه‌ای وبلاگی فیلتر شود و به روی علاقه‌مندان بسته شود.

اقلیما پولادزاده اضافه کرد که در جایی شنیده که تشخیص داده‌اند برای اینترنت خانگی، اینترنت 56k کافی است.

برنامه کماکان با پخش چند کلیپ و اهدای جایزه به وبلاگ‌نویسانی که اکثرا از اعضای پرشین بلاگ بودند، ادامه پیدا کرد.

[[photow02]]

چهره‌های سرشناس حاضر در مراسم عبارت بودند از سید محمد علی ابطحی، معصومه ابتکار، فخرالسادات محتشمی‌پور، علی‌رضا خادم، پوپک صابری، امیرحسین داوودی، رضا کیانیان، سروش صحت، داریوش فرضیانی (عمو پورنگ) و...

معصومه ابتکار به عنوان تشکر از پرشین بلاگ که با موج سبز همراه بودند، هدیه‌ای به مهدی ابوترابی مدیر پرشین بلاگ داد.
 
سید محمد ابطحی نیز در این مراسم خطاب به وبلاگ‌نویسان گفت: خیلی افسوس می‌خورم که شماها چقدر راحت می‌توانید پیرامون تمام مسایل اجتماعی سیاسی... بنویسید، اما من به راحتی شما نمی‌توانم بنویسم.

وی همچنین وبلاگ‌نویسان را به پشتکار داشتن ترغیب کرد و گفت چنان نباشد که با شوق زیاد شروع کنید، اما دلسرد شوید. با پشتکار آن را ادامه دهید.

محمد علی ابطحی در پایان صحبت با اشاره به این که خانم پوپک صابری را در بین حضار دیده بود، یادی از مرحوم کیومرث صابری کرد و اظهار امیدواری کرد که بعد از کیومرث صابری طنز نویسی سیاسی همچنان ادامه پیدا کند. او اضافه کرد گرچه الان با اتفاقاتی که در کشور می‌افتد طنز نویسی کار سختی نیست.

[[photow03]]

رضا کیانیان درباره وبلاگ‌نویسی گفت: همان‌طور که آقای ابطحی گفتند من هم از آن دسته افراد هستم که اگر شروع کنم، زود دلسرد می‌شوم و نیمه‌کاره رها می‌کنم. برای همین اصلا شروع نمی‌کنم.

امیر رضا خادم زمانی که روی سن رفت از مدیریت بلاگفا تشکر کرد. سپس تصحیح کرد و گفت: چون خودم در بلاگفا وبلاگ دارم، اشتباه گفتم. اینجا بود که  وبلاگ‌نویسان غیرپرشین بلاگی کمی دلگرم شدند که بالاخره در این مراسم نامی غیر از پرشین بلاگ هم برده شد.

[[photow04]]

وی در ادامه صحبت‌ها از مزیت و ویژگی دنیای مجازی گفت و اظهار خرسندی کرد که وجود این‌گونه وبلاگ‌ها فرصت را به افراد داده تا حرف‌هایی که در هیچ‌جا نمی‌توانند مطرح کنند را آزادانه در وبلاگ شخصی‌شان بنویسند.

امیر رضا خادم هدف خود را از وبلاگ‌نویسی را چنین عنوان کرد: خواستم در این مکان ارتباط غیر رسمی با افراد، خصوصا جوانان برقرار کنم و از این اتفاق خیلی راضی و خوشحال ام.

[[photow05]]

در پایان اقلیما پولادزاده گلایه‌ای را مطرح کرد مربوط به باشگاه وبلاگ‌نویسان که در گذشته برای وبلاگ‌نویسان افتتاح شد، اما پس ازمدتی کم‌کم مکان تبدیل شد به کلاس گلدوزی... و حالا قرار است باشگاه وبلاگ‌نویسان تبدیل به سینما شود.

با اینکه برگزاری این مراسم در حدی نبود که رضایت وبلاگ‌نویسان و مدعوین حاضر در مراسم را جلب کند، اما در شرایطی که وبلاگ‌نویسی در ایران کم کم کاری زیر زمینی به حساب می‌آید برگزاری چنین مراسمی غنیمت است.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«اعتراض را دوست دارم»</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_947.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21783</id>
   
   <published>2008-06-09T13:05:07Z</published>
   <updated>2008-06-10T21:16:09Z</updated>
   
   <summary>سارا تفکری‌، سمیه مومنی: توکا نیستانی در قسمت دوم گفت‌و گویش با زمانه می‌گوید: «‌کامنت گذاشتن، کار سختی است، من به آن ۷-۸ درصد کامنت‌گذارم مدیون هستم، چرا که گویا یکی از نشانه‌های یک وبلاگ موفق داشتن، بازدید‌کننده و کامنت‌گذار است. ترجیح می‌دهم آن‌هایی را که بد و بیراه می‌دهند هم با کمی حذف و ویرایش منتشر کنم تا آمار کامنت‌های من بالا برود. حالا نمی‌دانم این بالا رفتن آمار به چه درد من می‌خورد! اما حس خوبی دارد.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="وبلاگ ايرانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>دو روز پیش <a href="/morenews/2008/06/post_946.html">بخش اول</a> از گفت‌و گو‌ با توکا نیستانی را خواندید، در بخش دوم گفت‌و گو، او بیشتر از مخاطبان و کامنت‌گذارهایش گفته است:</small></strong>

<strong>درباره مخاطبان‌تان، در بازخوردهایی که از طریق کامنت‌ها به آن دست پیدا می‌کنید، معتقدید در برآورده شدن هدف نانوشته وبلاگ‌تان، یعنی بالا بردن سطح سلیقه مخاطبان، موفق بوده‌اید؟</strong>

یکی از بدی‌های وبلاگ، نوشتن این است که هیچوقت نمی‌توانید برآورد دقیقی داشته باشید. متوجه شده‌ام که تنها کمتر از ده درصد کسانی که وبلاگم را می‌خوانند، کامنت می‌گذارند. شما نمی‌دانید چند تا کامنت را یک نفر می گذارد. البته این‌که می‌دانید خواننده‌هایتان دارد زیاد می‌شود و اغلب هم کامنت نمی‌گذراند، نشان دهنده این است که این ارتباط  دوطرفه برقرار شده است. 

یعنی همین که وبلاگ خواننده دارد برای من کافی است. چند تا از وبلاگ‌هایی را که لینک کرده‌ام، خودم می‌خوانم و چند تا از این وبلاگ‌ها گفته‌اند که از من تاثیر گرفته‌اند. من به این مفتخر هستم. برای من خیلی خوشایند است.

<strong>آن قضیه بالا بردن سطح سلیقه، در کامنت‌های شما اعمال نمی‌شود. مثلاً کسانی هستند که برایتان گل می‌گذارند که توکای عزیز... شما آن ویرایش‌هایی را که گفتید درباره فحش‌ها انجام می‌دهید، این‌جا هم می‌توانید اعمال کنید. بالاخره این خواننده‌ها هم باید به جایی برسند که کامنت‌هایی برای شما بگذارند که به سطح این وبلاگ بخورد. شما مثلاً می‌توانید در جواب‌هایی که پایین کامنت‌ها می گذارید، نشان بدهید که آن کامنتی که گل و چشمک برای شما می‌گذارد و تعریف‌های لوس از شما می‌کند، مورد پسند توکای مقدس نیست. اما شما به این‌ها جوابی نمی دهید و فقط منتشرشان می‌کنید.</strong>

جواب نمی‌دهم، اما معنایش این نیست که خوشم می آید. اما واقعیتی وجود دارد. کامنت گذاشتن، کار سختی است، من به آن ۷-۸ درصد کامنت‌گذارم مدیون هستم، چرا که گویا یکی از نشانه‌های یک وبلاگ موفق داشتن، بازدید‌کننده و کامنت‌گذار است. ترجیح می‌دهم آن‌هایی را که بد و بیراه می‌دهند هم با کمی حذف و ویرایش منتشر کنم تا آمار کامنت‌های من بالا برود. حالا نمی‌دانم این بالا رفتن آمار به چه درد من می‌خورد! اما حس خوبی دارد. 

برای همین وقتی یک کامنت را حذف می‌کنم خیلی غصه می‌خورم. اما در مورد این‌که بخواهم به آن‌ها یاد بدهم شما نباید این‌طوری کامنت بگذارید و باید جور دیگری بنویسید؛ خودم هم نمی‌دانم چه باید بکنم. برای این‌که خودم هم نمی‌دانم چطوری باید کامنت گذاشت.

<strong>مساله این نیست که باید چیزی یادشان بدهید. شما که خوب بازی می‌کنید، می‌توانید با خلاقیت‌هایتان این اعتراض‌تان را به این شیوه کامنت گذاشتن‌ها نشان بدهید. </strong>

ببینید، این شکل کامنت گذاشتن به من هم حس خوبی نمی‌دهد، اما اصلاً خوشحال نمی‌شوم که از من تعریف‌های اغراق‌آمیز کنند. من هم نقاط  ضعف خودم را می‌دانم هم نقاط قوت خودم را. قرار هم نیست در آستانه ۵۰ سالگی با تعریف و تمجید چند نفر، دچار توهم شوم که عجب کسی هستم. 

بعضی‌ها فکر می کنند من احساس تقدس می‌کنم. این اسم را به خاطر تناقضی که با واقعیت وجودی من دارد انتخاب کردم، فکر می‌کردم خنده‌دار است. مثل این است که اسم خودم را بگذارم زلف‌علی، که خب خنده‌دار می شود. این تعریف تمجید‌ها خوشحالم نمی‌کند اما راه حلی هم ندارم، چون اصلاً دلم نمی‌خواهد مخاطبان وبلاگم سرخورده شوند.

[[photow01]]

<strong>چند درصد کامنت‌ها را تایید نمی‌کنید؟</strong>

خیلی کم هستند. در هر صد کامنت، دو سه تا را تایید نمی‌کنم. مثلاً من کامنت‌های سیاسی را تایید نمی‌کنم. یا مثلاً این‌که درباره اردشیر رستمی مطلبی نوشته باشم و یکی فکر کند کار خیلی درستی انجام می‌دهد و چهار تا فحش هم بدهد.

آن‌هایی را که می‌توانم با حذف کردن و نقطه چین گذاشتن قابل انتشار کنم، تایید می‌کنم. بعضی‌ها را اصلاً نمی‌شود و کلاً حذفشان می‌کنم. در بعضی از کامنت‌هایی که فحش داده‌اند هم، فعل و فاعل‌هایش را عوض می‌کنم و هر چه را که خطاب به من نوشته خطاب به خود کامنت‌گذار می‌کنم و این‌طوری یک اظهار نظر‌ می‌شود که یکی دارد به خودش فحش می دهد. 

خیلی‌هایشان شاکی می‌شوند که شما اصلاً دموکرات نیستید، حق ندارید دست ببرید در کامنت‌ها. می‌گویم مگر شما حق دارید در یک کامنت به من فحش بدهید که از دموکراسی حرف می‌زنید؟ دموکراسی تا زمانی است که شما حق و حقوق مرا رعایت می‌کنید، در غیر این صورت من هم لزومی به تبعیت از دموکراسی نمی‌بینم، آن هم در فضای شخصی خودم.

بعضی‌ها، درگیری‌هایی را که در کامنت‌ها به‌وجود می‌آید‌، بیشتر از خود پست‌ها دوست دارند؛ این‌ها هیجان می‌خواهند. این هم یک بخش قضیه است. می‌توان ژورنالیستی با کامنت‌ها برخورد کرد و کسانی که بی‌ادبانه کامنت می‌گذرند، تو هم نسبتاً بی‌ادبانه جوابش را بدهی.

من هم روش‌هایی دارم برای جواب دادن که مخصوص خودم است. گاهی هم به بعضی از کامنت‌ها حساس می شوم. کسی دوست ندارد مستقیماً فحش و ناسزا بشنود، اگر با اسم مستعار وبلاگ داشتم، من هم می‌توانستم با ادبیات خود آن‌ها برخورد کنم. اما چون با اسم خودم می‌نویسم این امکان را ندارم؛ برای همین دنبال راه‌هایی می‌گردم که بتوانم خلاقانه جوابشان را بدهم. این هم بخشی از فان (سرگرمی) این قضیه است برایم.

<strong>سیستم لینک دادن معمولاً در هر وبلاگ با دیگری متفاوت است، اما ‌اغلب وبلاگ‌نویس‌ها ترجیح می‌دهند حتماً چند‌تایی لینک از وبلاگ‌های مشهور و پربازدید را کنار وبلاگ‌شان بگذارند. درباره شما این انتخاب لینک‌ها چطور انجام شده است؟</strong>

من خیلی با اکراه لینک می‌گذارم، لزوماً قرار نیست وبلاگ‌ها خیلی هم سطح بالا باشند. اما به همه آن‌ها یا علاقه داشته‌ام، یا کنجکاو بوده‌ام و یا در رودربایستی قرار گرفته‌ام، لینک داده‌ام. مثلاً لینک سایت محمد قائد را هم علاقه‌ام، هم افتخارم و هم کنجکاوی‌ام است. چون هیچ کس به ظرافت قائد نمی‌نویسد. من خیلی او را در نوشتن قبول دارم. فکر نمی‌کنم کسی بتواند در سراسر این جغرافیای ایران،  به خوبی و طنازی قائد بنویسد. 

یا مثلاً صاحب بعضی وبلاگ‌ها، جوان هایی هستند که می‌توانند جای دختر یا پسر من باشند. برایم جالب است که ببینم این نسل به دنبال چیست. پست‌هایی که از بعضی‌هاشان خوانده‌ام به نظرم مایه‌های اعتراض دارد. من هر چیزی که اعتراض در خود داشته باشد را دوست دارم، یکی دوتا از آهنگ‌های محسن نامجو را هم برای همین دوست دارم. 

یعنی دنبال این نیستم که فلان وبلاگ چیزی به من یاد بدهد، بیشتر دلم می‌خواهد ببینم این نسل چه فکری دارد؟ دنیایش چیست؟ سبک نگارش آن‌ها نیست که برایم جالب است. البته یکی دو تا داستان‌نویس هم هستند که برایم جالبند. بعضی‌هایشان، طنز‌نویس هستند که واقعاً طناز‌های قابلی هم  هستند.

لزوماً این نیست که قبول‌شان داشته باشم یا چیزی به من یاد بدهند. یا یک نسل‌اند یا یک حرفه‌اند. به نوعی برایم جالب هستند. بعضی از دوستانم هم به زور مجبورم کردند که لینک‌شان را بگذارم. 

<strong>شما برای وبلاگ نوشتن و کامنت‌ها را تایید یا رد کردن و جواب دادن به آن‌ها، احتمالاً خیلی وقت می گذارید.</strong>

بله، واقعاً خیلی وقت می گذارم. خانم من شاکی است. من وقت زیادی می‌گذارم و هیچ بازدهی برای من ندارد. اما این‌که احساس می‌کنم دارم کاری را انجام می‌دهم که دوست دارم، حس خوبی به من می‌دهد. 

<strong>شما در وبلاگ‌تان خیلی صریح از آدم‌ها اسم می برید و انتقاد می‌کنید. می‌خواهم بدانم درباره آدم‌هایی که بعدا قرار است ببینیدشان، دوستانتان هستند یا همکارانتان؛ آیا برخورد‌هایی از طرف آن‌ها داشته‌اید؟ مثلاً اردشیر رستمی، یحیی تدین یا مهران مدیری؟</strong>

من با خود مهران مدیری کاری نداشتم. قضیه، نمایشی بود که نوشته شده بود. وظیفه طنز‌نویس این است که انتخاب موضوع کند. مثلاً من موضوع تدین را برای چاپ در یک روزنامه یا مجله انتخاب نمی‌کردم، ایشان (نویسنده آن قسمت از سریال مرد هزار چهره) هم می‌توانست یک موضوع دیگر را برای پخش در صدا و سیما انتخاب کند، به جای این‌که به این شکل به شاعران و نویسندگان برخورد کند. 

این جامعه، جامعه کم‌سوادی است و صدا و سیما رسانه فراگیری است. می‌شد با احترام بیشتری، فقط درباره کتاب صحبت کرد و اصلاً کاری به جامعه روشنفکرها نداشت. من فقط بحثم سر انتخاب موضوع بود. می‌شد آقای مهران مدیری و سابقه‌اش، جماعت هنرپیشه‌ها و نشستن‌شان با همدیگر را سوژه و موضوع آن سریال کرد.

بحث من این نبود که نباید به قشر روشنفکران اعتراض کرد و انتقاد داشت. بحثم این بود که باید موضوع را بهتر انتخاب می‌کرد. همان جمله معروفی که می‌گوید: هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

بعد از پست مربوط به اردشیر رستمی، سه تا کامنت برای من به اسم او گذاشته شد؛ که مطمئنم هر سه تای آن‌ها خودش بود. نوع برخورد او را می‌شناسم. ادشیر اصلاً روحیه طنزی ندارد، اما خیلی روحیه همکاری دارد و واقعاً آدم باجنبه‌ای است. 

فقط یحیی تدین ناراحت شد. یحیی تدین، مقاله‌ای نوشته و به من  بد و بیراه گفته بود. این‌که تو شبیه لبو فروشی هستی که آب لبو از لب و لوچه‌ات می‌چکد. کچل و ترسناکی. در حالی که من اصلاً به قیافه او کاری نداشتم و از کارهایش ایراد می‌گرفتم. در واقع کراهایش را در وبلاگم منتشر می کردم. 

به من چه که کار یکی را چاپ کنی به او بر می‌خورد؟! بعد هم که یک جلسه آشتی‌کنان داشتیم و تمام شد. برای این‌که نمی‌شد این مساله را بیش از این کش داد. البته او به طرز باور نکردنی فکر می‌کند که می‌تواند کاریکاتور بکشد. 

<strong>نوع نوشته‌ها، نگاه و بیان شما خیلی به نوشته‌های نسل ما شبیه است، ادبیات نسل خودتان نیست.</strong>

برای این‌که کارتونیست‌ها متعهد هستند که زود پیرنشوند. این یک واقعیت است. ‌کامبیز درم‌بخش را نگاه کنید، هنوز وقتی کار می‌کند مثل یک جوان نگاه‌ می‌کند. در یک سری از حرفه‌ها، آدم خیلی دیر پیر می‌شود، البته این خوب نیست.

<strong>شما خیلی هم محافظه‌کارید در نوشته‌های‌تان.</strong>

بله، من ترسو هستم. در زندگی خیلی از خود راضی‌ام، برای همین نمی‌توانم تحقیر را تحمل کنم؛ پس ترجیح می‌دهم دست به عصا و آرام حرکت کنم. من پیر نشده‌ام، بلکه در یک نتیجه‌گیری عقلانی به این نتیجه رسیده‌ام.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>توکا نیستانی‌: «وبلاگم، کارکرد درمانی بهداشتی دارد»</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_946.html" />
   <id>tag:radiozamaaneh.com,2008:/morenews//11.21741</id>
   
   <published>2008-06-07T16:58:27Z</published>
   <updated>2008-06-08T19:41:19Z</updated>
   
   <summary>سارا تفکری - سمیه مومنی: توکا نیستانی، کارتونیست و نویسنده‌ی وبلاگ توکای مقدس در گفت‌و گو با زمانه می‌گوید: «‌من درباره موسیقی اظهار‌نظر‌های خیلی حاد نمی‌کنم و در عین حالی‌که می‌دانم شهرام صولتی به هیچ دردی نمی‌خورد، برای این‌که او نه صدا دارد و نه شعر و مثلاً از شهره بدم می‌آید؛ ‌اما این را هم می‌دانم که ما همه به اندی مدیون هستیم، برای این‌که اغلب ما در مجالس رقصمان بالاجبار با او رقصیده‌ایم. بنابریان بخشی از شادی اغلب ما ایرانی‌ها در این سال‌ها، با اندی گره خورده. معلوم نیست چرا، اما این اتفاق افتاده است. به او احترام می‌گذارم اما گوش نمی‌کنم.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="وبلاگ ايرانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://radiozamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>توکای مقدس، کارتونیستی است که می‌تواند هر چیزی را دستمایه نوشتنش کند، نگاهش به اطراف دقیق‌تر از نگاه‌های معمول است و طنزی که در نوشته‌هایش می‌ریزد، نمکی است که خیلی وقت‌ها طعم تلخی دارد. 

بیشتر از یک سال از تولد توکای مقدس می‌گذرد و در این مدت صاحبش اتفاقات بسیاری را از سر گذرانده است. او صریح است و اغلب در لفافه حرف نمی‌زند؛ کاری با سیاست ندارد و بحث‌های سیاسی را هم به وبلاگش راه نمی‌دهد. 

اگر خیلی نزدیکش می‌شوید، باید مراقب حرف‌ها و رفتارهای‌تان باشید، او به راحتی از کنار چیزها نمی‌گذرد. عدم تناسب‌‌ها آزارش می‌دهد. اگر با کت و شلوارتان‌ جوراب سفید می‌پوشید، به راحتی می‌تواند شما را برای همیشه منفور کند.

توکای مقدس، قانون نانوشته‌ای دارد که می خواهد سطح سلیقه خواننده هایش را  کمی بالا ببرد. کج‌سلیقگی‌ها را تاب نمی‌آورد. اگر از علم اعداد چیزی نمی‌دانید جلوی او چیزی را محاسبه نکنید. توکای مقدس از بحث کردن نمی‌ترسد و خیلی راحت با اعتراف به کاستی‌هایش، خود را در مقابل هر اعتراضی بیمه می‌کند. 

توکا نیستانی را این روزها علاوه بر کارتون‌هایش با توکای مقدس می‌شناسند، اعتراض او به  قسمتی از سریال تلویزیونی مرد هزار چهره - که در ایام نوروز از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شد - مورد انتقاد و تایید بسیاری قرار گرفت، اما این تنها نمونه‌ای از علاقه او به صریح بودن است. 

توکا نیستانی، طنز‌نویس است اما اصلاً با کسی شوخی ندارد، تا به حال که نشان داده تیزی قلمش آشنا و غریبه نمی‌شناسد؛ اردشیر رستمی، دوستان روزنامه‌نگارش، دوستان کارتونیست و معمارش و هر کسی که روزی، در جایی، خودش یا اثرش به توکای مقدس برخورده، از نگاه – بی‌اغراق – تیز‌بینش در امان نبوده است.

او انتقاد را می‌پذیرد و همین، راه هر‌گونه دعوا را بر آدم می بندد. با این حال نمی‌دانم چرا هر روز جدلی نو، در کامنت‌دانی وبلاگ او برپاست. اگر تا به حال گذرتان به وبلاگ توکا نیستانی نیفتاده  است وقت را از دست ندهید. او را این روزها در <a href="http://sainttouka.blogfa.com">این‌جا</a> می‌توانید به راحتی پیدا کنید.</small></strong>

<strong>از این‌جا شروع کنیم که دید خود شما نسبت به وبلاگ‌تان چیست. به این معنا که خودتان چه کارکردی را برای آن قایل هستید؟ از اول وبلاگ را به چه قصدی ساختید و حالا بعد از یک سال فکر می کنید وبلاگ‌تان چقدر به آن کارکردی که برایش در نظر داشتید، نزدیک شده است؟</strong>

اگر بگویم من برایش کارکرد درمانی- بهداشتی قائل هستم، شما از من قبول می‌کنید؟ در این یک سال و چند ماهی که از وبلاگ‌نویس شدن من گذشته است، کمتر از هر زمان دیگری من ناراحتی روحی داشته‌ام یا دپرس شده و غصه خورده‌ام. بیشتر برای بهداشت روانی خودم موثر بوده است.

اثر دیگرش این بوده که باعث شده بیشتر بنویسم. نوشتن، موهبتی است که شاید به‌طور معمول خیلی از آن استفاده نکنیم. وقتی برایتان دغدغه باشد که متنی را، هر چند کوتاه، بنویسید، بعد هم سعی کنید که درست بنویسید؛ با مخاطب احتمالی‌تان ارتباط برقرار کنید و حرفتان را بفهمد وارد یک بازی جدید می‌شوید. بازی با کلمات، انتخاب کلمات مناسب، درست نوشتن و درست گفتن. 

من تلاش می‌کنم خوب بازی کنم. نمی‌گویم صد‌درصد این‌طوری است، برای این‌که من اساساً نویسنده نیستم و کارتونیستم؛ ولی خیلی برای متن‌هایی که می‌نویسم جان می‌کنم، هر متنی را بعد از این‌که نوشتم بارها می‌خوانم، جملاتم را پس و پیش ‌و گاهی عوض می کنم، سعی می‌کنم برای‌شان داستان بسازم. یک جور بازی خیلی شخصی است. 

پیش خودم تصور می کنم که من ستونی در یک روزنامه دارم که موظفم هفته‌ای سه مرتبه برایش مطلب تهیه کنم و باید این کار را بکنم. این‌طور نیست که صبر کنم ببینم حالم خوب است یا نه. 

[[photow01]]

با خودم شرط می‌کنم که اگر تو آدم خلاقی هستی و فکر می‌کنی که می‌توانی، باید بتوانی هفته‌ای سه مطلب تهیه کنی. بعد از زیر سنگ هم شده موضوع پیدا می‌کنم. تلاشی که برای پیدا کردن موضوع دارم، برای نوشتن و منتقل کردنش به خواننده‌هایم، برایم لذت‌بخش است. 

هم وقت آزادم را، که خیلی هم زیاد نیست، پر و هم غیبتم را در مطبوعات برای خودم از لحاظ روحی و روانی جبران می‌کند. من این یک سال و نیم گذشته را در هیچ روزنامه‌ای به‌طور مستمر کار نکرده‌ام. به این ترتیب احساس زنده بودن می‌کنم. 

<strong>فکر می‌کنید شخصی بودن وبلاگتان است که باعث می‌شود آن را به یک سایت جدی‌تر تبدیل نکنید؟ شما می‌توانستید برای این‌که این جای خالی در مطبوعات را جبران کنید، یک سایت داشته باشید و خیلی جدی در آن بنویسید.</strong>

دلم نمی‌خواست خیلی رسمی باشد. من در این وبلاگ درباره دعواهای خانوادگی‌ام هم نوشته‌ام. یکی دو بار که با خانمم دعوا کردم، عین دعواها را تبدیل کردم به یک داستان کوتاه. این‌ها واقعی هستند. وقتی آن را رسمی‌تر می‌کنی دیگر نمی‌توانی این چیزها را بنویسی.

یا مثلاً یکی از دوستان، نقدی بر نمایشگاه من نوشته بود که خیلی نقد مزخرف و بدی بود، من به روشنی احساس کردم که مشکل این منتقد کارهای من نبوده؛ بلکه مشکلش خود من بودم. یک منتقد حرفه‌ای وقتی با هنرمند مشکلی داشته باشد و نه اثر او، سعی می‌کند طوری بنویسد که کسی نتواند این ایراد را به او بگیرد که او با خود هنرمند مشکل دارد. یکی از گرفتاری‌های ابراهیم گلستان از پنجاه سال پیش با منتقدان، ‌سر همین موضوع بوده است. 

راحت‌ترین کاری که می‌توانستم بکنم این بود که جوابی به آن نقد بدهم و در همان نشریه ‌که نقد او را منتشرکرده بود، چاپش کنم. اما فکر کردم که این کار ‌یک‌جور رسمیت دادن به منتقد است، در حالی‌که من اصلاً به عنوان منتقد قبولش نداشتم. 

بهترین جا برای جواب دادن، وبلاگ خودم بود. ‌هزار بلا سرش آوردم، شعر برایش گفتم و کارهایش را مسخره کردم. کارهایش را می‌گذاشتم در وبلاگم، چه کار کنم که وقتی کارهای یکی را چاپ می‌کنی به او توهین می‌شود؟ کار خودش مشکل دارد. ‌این رفتار را نمی‌توانستم در یک جای رسمی انجام بدهم و آن آدم، ارزش یک جواب رسمی را نداشت. من در این وبلاگ می‌توانم خودم باشم. 

شما کاراکتری را در این وبلاگ می‌بینید که از همه جا به خودم نزدیک‌تر است. در عین حال که به بعضی مسایل نسبتاً مهم هم نگاه می‌کنم، در عین آن‌که در بعضی پست‌ها می‌بینید از چیزهای خیلی پیش پا افتاده و سطحی دلخور و ناراحت می‌شوم و درباره آن‌ها می‌نویسم.

ممکن است نوع استدلال کردنم اصلا منطقی نباشد، اما کسی که این وبلاگ را می خواند می تواند خیلی بیشتر با خود واقعی من آشنا شود. با تناقضاتی که ممکن است در رفتارها و حرف هایم باشد. اگر می خواستم همین ستون را در یک روزنامه داشته باشم، دوسوم مطالبی را که در این وبلاگ دارم، نمی‌نوشتم مسلماً. 

<strong>در‌باره چالش برای پیدا کردن موضوع هم صحبت کنید. این‌که شما از هر موضوع حتی پیش پا افتاده‌ای سوژه می‌سازید، از این جهت خوب است که توکای مقدس قرار نیست همیشه دغدغه‌های جدی اجتماعی و سیاسی و... را مطرح کند. اما حس این‌که موضوع سرسری انتخاب شده است هم وجود دارد. عده‌ای با بازی توکا همراه می‌شوند، اما مثلاً برای خواننده‌هایی هم این حس پیش می‌‌آید که این پست، بود و نبودش، تفاوت آن‌چنانی ندارد.</strong> 

واقعیت این است که شما در کار جدی روزنامه‌نگاری هم نمی‌توانید انتظار داشته باشید هر چه مقاله می‌نویسید یا از کسی مقاله می‌خوانید، حتماً خیلی عالی باشد. این یک وظیفه است. من باید منظم بنویسم. الان دیگر هنرمند، منتظر ظهور فرشته الهام نیست.

این شکل جدیدی از نگاه به هنر است. او صبح زود از خواب بیدار می‌شود. سرکار می‌رود و ساعت کار دارد. مثلاً مارکز. او هم همین کار را می‌کند. از ساعت مشخصی در اتاق کار خود می‌نشیند و همه می‌دانند آقای مارکز در این ساعت‌ها مشغول کار است و نباید مزاحمش شد. 

بعد از تمام شدن آن مدت زمان مشخص، کارهای دیگرش را انجام می‌دهد؛ دوستانش را می‌بیند، کافه می‌رود و کارهایی از این دست، ‌تا فردا صبح که دوباره سر ساعت مشخصی کارش را شروع می‌کند.

در اروپا نقاش‌های‌شان هم همین‌طورند. هر روز مثل یک کارمند به آتلیه‌شان می‌روند. هر کار هنری اگر نظم و توالی نداشته باشد، جدی نمی‌شود. این ایده درستی است. شما وقتی با نظم کار می‌کنید خلاقیت‌تان هم به کار می‌افتد. ذهنتان عادت می‌کند از هر موضوعی، سوژه بسازید. همیشه هم موفق نیست، اما راهش این است.

<strong>وبلاگ‌تان در این مدت یک سال و چند ماهی که از تولدش می‌گذرد، رشد خوبی داشته، به این معنا که ‌بازدید‌کننده‌ها و کامنت‌گذارهای‌تان زیاد شده‌اند. فکر می‌کنید کارکرد وبلاگ‌تان برای آن‌ها چیست؟</strong>

بله، در این مدت رشد خوبی داشت. چند اتفاق باعث شد که در مقاطعی یک‌باره رشد زیادی بکند. یک بار در همان نظرسنجی مجله اینترنتی هفت سنگ که به عنوان یکی از وبلاگ‌های برتر سال انتخاب شد، رشد کرد. 
یک بار هم مطلبی درباره محسن نامجو نوشتم. ‌یک پست هم درباره مهران مدیری و سریال مرد هزار چهره گذاشتم که باعث شد آمار بازدید‌کننده‌هایم بالا برود. نتیجه می گیرم که هربار یک برخورد ژورنالیستی و کمی جنجالی هم داشته باشم، بد نیست. 

[[photow02]]

در آن لحظه یک مرتبه تیراژم بالا می رود و از ۵۰۰ به ۳۰۰۰ در یک شب می‌رسد و این سه هزار تا شب بعد بر نمی‌گردند، اما یک تعدادی‌شان ‌موافق من هستند و بر‌می‌گردند. انگار مرا کشف می‌کنند! بنابراین آن فحش‌هایی را که آن تعداد زیاد در آن یک شب به من می‌دهند، تحمل می‌کنم به خاطر آن تعداد آدم‌های هم‌فکری که پیدا می‌کنم و می‌دانم که باز هم بر‌می‌گردند. درباره کارکرد وبلاگم برای دیگران هم، به نظرم این را باید از خودشان بپرسید. 

<strong>شما به هر حال برای مخاطبان‌تان هم جایگاهی در این وبلاگ تعریف کرده‌اید، باید احتمالاً بدانید که از آن‌ها چه می‌خواهید؟ می‌خواهید با خواندن توکای مقدس به چه جهتی هدایت شوند.</strong>

البته من یک سری اهداف از پیش اعلام نشده دارم. من می‌خواهم سطح سلیقه خواننده‌هایم را نسبت به آن چیزی که می‌خوانند، کمی بالا ببرم. مثلاً نیک آهنگ کوثر دوست صمیمی من است و خیلی هم دوستش دارم، اما فوق‌العاده نویسنده بدی است. وبلاگش ممکن است روزانه ده - دوازده هزار بازدید‌کننده داشته باشد؛ البته نمی‌دانم چرا بازدید می‌کنند از او، شاید خوش‌شان می‌آید. 

من تا قبل از این‌که خودم شروع کنم به نوشتن، هر‌از‌گاهی برای نیکان کامنت می‌گذاشتم که اصلاً وارد این بحث‌ها نشو. وقتی به نیکان می‌گویم ننویس، در قبالش می‌خواهم بگویم که من خودم می‌توانم بنویسم و از تو بهتر می‌نویسم. 

کسانی که وبلاگ من و نیکان را می‌خوانند، می‌توانند مقایسه کنند. اگر آدم با دقت، صبر و فکر بیشتری بنویسد، می‌تواند از موضوعات خیلی پیش‌پا افتاده، چیزهای درخور بیان و در خور صرف وقت بسازد.
 
یکی از مشکلات جامعه ایرانی این است که سطح سلیقه‌شان پایین است و به خاطر این سطح سلیقه پایین است که هر چیزی را به راحتی می‌پذیرند. وقتی به خودشان بگویند که در شان من نیست که آدمی با صد و هفتاد کیلو اضافه وزن بنشیند برای من گزارش ورزشی کند، در شان من نیست که مجله «خانواده گل باقالی» را بخوانم، یا چیزهایی از این دست؛ خیلی از مشکلات‌شان حل می شود. مردم کشوری که تمام سیاستمدارانش از پهناور بودن و پیشینه تاریخی این مملکت قدرت و اعتبار می‌گیرند، باید برای خود شانی قائل باشند. 

بنابراین هدف اعلام نشده من، همیشه همین بوده که سطح سلیقه مردم را برای پیش پا افتاده‌ترین چیزهایی که می‌خوانند بالاتر ببرم. برای این‌که این کار را بکنم، نمونه‌های خیلی سطحی مثال می‌زنم. 

بعضی‌ها در کامنت‌ها و اظهار‌نظرهای‌شان انتقاد می‌کنند که چرا اینقدر به چهار تا مهندسی که جوراب سفید می‌پوشند گیر می‌دهی؟ من از این کار یک هدف دارم. ممکن است شامل حال خود من و فامیل من هم بشود، اما این سمبل آدم‌هایی است که سطح سلیقه شان آنقدر درجا زده که متوجه یک سری بدیهیات نیستند. 

متوجه نیستند که لباس اسپرت را نمی‌توانند با لباس رسمی بپوشند. این بد است. وقتی بفهمید که چیزها با هم فرق دارند، مثلاً فلان مارک ساعت از آن یکی مارک بهتر است، یک سلیقه ای در خرید کردن پیدا می‌کنید. 
ممکن است سطحی باشد، اما من معتقدم که این سلیقه، بعد‌ها در چیزهای دیگر هم خودش را نشان می‌دهد. یعنی لزوما در انتخاب لباس و جنس نیست که وجود دارد، بلکه این سلیقه در انتخاب راه‌های برآوردن نیازهای روحی و روانی‌شان هم وارد می‌شود.

<strong>درباره خیلی از پست‌ها، این هدف از پیش اعلام نشده‌تان را می‌توان دید. اما یک جاهایی این شکلی نیست. برای شمایی که دارید می‌گویید می‌خواهید سطح سلیقه را بالا ببرید، پیش آمده که در پست‌هایی سلیقه پایین‌تری را معرفی کرده‌اید. مثلاً در پست مربوط به موسیقی‌هایی که دوست دارید. درگیری خیلی از کامنت‌گذارها با شما بر سر این بود که این کسانی که شما دارید معرفی می‌کنید، اسم کاری که می‌کنند اصلاً موسیقی نیست. می‌شود گفت چیزی که دارید معرفی می‌کنید، یک سلیقه متعالی نیست.</strong>
 
اولاً که من ادعا نکرده‌ام در همه زمینه‌ها سلیقه‌ی متعالی دارم. مثلاً من نه سواد موسیقایی دارم، نه سلیقه خیلی مترقی در موسیقی. من یک شنونده قدیمی هر جور موسیقی، حتی موسیقی اتفاق هستم. 

مثلاً من هیچ علاقه‌ای به شجریان ندارم. می‌توانم قبول کنم که شجریان در موسیقی سنتی، احتمالاً یک پدیده است. اما من دوستش ندارم چون  برای موسیقی کارکردهای دیگری قائل هستم. همانطور که شما سواد من را در کاریکاتور ندارید، اما می‌توانید از کاریکاتور من خوشتان بیاید یا نه، یا از کاریکاتور نیک‌آهنگ. کاریکاتور مال شماست و این نشانه کم‌سوادی و کج‌سلیقگی شما هم نیست. 

<strong>اتفاقا می تواند نشانه کج‌سلیقگی باشد. مثلاً من به عنوان یک بیننده کاریکاتور، می‌توانم تشخیص بدهم که تعبیری که فلان کارتونیست از یک مساله سیاسی دارد، با یک بیان خیلی سطح پایینی ارایه شده و من می‌توانم ادعا کنم که سلیقه ام یک سلیقه مترقی است در مقابل کسی که کار آن کارتونیست را دوست دارد. بالاخره یک معیارهای گفته شده و البته گفته نشده‌ای هم وجوددارد.</strong>

خب، من نمی‌توانم با این مثال شما خیلی درگیر شوم‌، اما موسیقی برای من یک انرژی در جنب زندگی روزمره من است. خیلی با آن قاطی نمی‌شوم. یک وقت‌هایی وارد زندگی‌ام می‌شود و باعث می‌شود لحظاتی که خسته هستم، انرژی بگیرم؛ یا مثلاً احساس خوشایند‌تری به زندگی‌ام داشته باشم.

شما می‌توانید این حس را از شجریان بگیرید، من مثلاً از کریستینا آگولرا. برای این انتخاب‌هایم هم‌ دلیل دارم. همه فعالیت روزمره من پشت میز انجام می‌شود، من ساعت‌ها از پشت میزم تکان نمی‌خورم و خیلی هم اهل ورزش نیستم، موسیقی‌ای که بتواند مرا بجنباند، از درون به حرکت وادارد، به هیجان بیاورد، باعث شود من دپرس نشوم و از کارم نیفتم، به من کمک می‌کند که به کارهای اصلی‌ترم برسم.

می‌دانم که چه تیپ موسیقی را می‌توانم تحمل کنم و من هر جور موسیقی پاپ، رپ، راک یا متالی را می‌توانم گوش کنم. البته نوازنده‌ها یا خواننده‌های‌شان را نمی‌شناسم. یا مثلاً‌ تمام تصنیف‌های قدیمی‌ را دوست دارم، چون شعر‌های این تصنیف‌ها را دوست دارم. 

نتوانستم با محسن نامجو ارتباط برقرار کنم چون اولین ارتباط من با موسیقی را، که همان شعر است، مخدوش می‌کند. می‌توانم بپذیرم که کارش بسیار متحورانه است، اما نهایتاً می‌گویم چون من هم می‌توانم عین همان چیزهایی را که او می خواند، بگویم و کسی نمی‌تواند ادعا کند که من بدتر از او شعر می‌گویم، کارش را نمی‌پسندم. 

بله، در موسیقی سطح سلیقه‌ام پایین است. اوج سلیقه‌ام در موسیقی، این‌که خیلی بخواهم غیرمعمول گوش کنم، تام ویتس است. تازه همیشه هم نمی‌توانم آن را گوش کنم و اندازه دارد. از یک حدی بیشتر اذیتم می‌کند. 
یک روزی می‌دانستم که وقتی به محل کارم می روم و هنوز کسی نیامده، باید صبحم را با پاواروتی شروع کنم. 

به محض این‌که همکاران می‌آمدند، خاموشش می‌کردم چون دوست نداشتند. این نشان دهنده این است که من خودم را می‌شناسم. می‌دانم با چه موسیقی می‌توانم صبحم را شروع کنم، با چه موسیقی می‌توانم ادامه بدهم و چه موسیقی می‌تواند در این روند اخلال ایجاد کند. در این حد خودم را می‌شناسم.

من درباره موسیقی اظهار‌نظر‌های خیلی حاد نمی‌کنم و در عین حالی‌که می‌دانم شهرام صولتی به هیچ دردی نمی‌خورد، برای این‌که او نه صدا دارد و نه شعر و مثلاً از شهره بدم می‌آید؛ ‌اما این را هم می‌دانم که ما همه به اندی مدیون هستیم، برای این‌که اغلب ما در مجالس رقصمان بالاجبار با او رقصیده‌ایم. بنابریان بخشی از شادی اغلب ما ایرانی‌ها در این سال‌ها، با اندی گره خورده. معلوم نیست چرا، اما این اتفاق افتاده است. به او احترام می‌گذارم اما گوش نمی‌کنم.

در این حد می‌توانم راهنمایی کنم که من به عنوان یک آدم فرهیخته که بعضی وقتها در جایگاه دانای کل می‌نشیند در وبلاگش، هر کسی که وبلاگ می‌نویسد و درهمین جایگاه است، اندی و شهرام صولتی گوش نمی‌کنم و از شهره بدم می‌آید. اما من نمی‌فهمم که چطور آقای مرتضوی اجازه می‌دهد به خودش که بگوید که می‌خواهم کف اقیانوس را نقاشی کنم یا آسمان را کاشی کنم! 

دوست دارم در موسیقی شعری بشنوم که احساس کنم خودم نمی‌توانم بگویم. به من حق بدهید، من آدمی هستم که وقتی نوجوان بودم شعرهای شاملو را با صدای فرهاد می‌ش