<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>خارج از سیاست</title>
      <link>http://zamaaneh.com/morenews/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section11_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 17 Mar 2010 16:00:48 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>وبلاگ‌نویسی: سرگرمی یا فرهنگ‌سازی</title>
                  <description>وبلاگ یا تارنوشت یا تارنگاشت گونه‌ای از وبسایت یا وبگاه یا تارنماست که یا یادداشت‌های روزانه‌ی ما و یا رای و گمان و باور و اندیشه ما را در باره‌ی کسی یا چیزی یا رویدادی در برمی‌گیرد. شکل کوتاه شده‌ی این ترم در انگلیسی «بلاگ» است که گرچه در فضای اینترنت فارسی به کار می‌رود، بهتر است کنار گذاشته شود[1]. 

وبلاگ جایگاه یا عرصه یا پهنه ( venue)‌ای‌ست که افزون بر نوشته یا متن می‌تواند و بایسته است که ابزارهای رسانه‌ای دیگری چون عکس و طرح و بریده‌ی دیداری ( video clip) و بریده‌ی شنیداری (audio clip) را هم در بربگیرد. به این ترتیب وبلاگ عرصه‌ی هم‌نشینی کلام با صدا و نما و در نهایت هم‌نشینی نوشتار با هنرهایی چون گرافیک و موسیقی و فیلم می‌شود تا بتواند کارکرد یک رسانه‌‌ی امروزی را داشته باشد؛ یعنی نه تک‌رسانه، که چند‌رسانه باشد.

فراهم آوردن متن و صدا و نقش و همراه کردن آن با یک رشته پیوند یا بند (link) به دیگر وبلاگ‌ها و یا وبگاه‌ها و یا وببرگ (webpage)‌ها و نیز نگه‌داری از وبلاگ و پیش‌بری (promoting) آن را در فارسی می‌شود وبلاگ‌گردانی نامید؛ کسی را هم که عهده‌دار این کار است، می‌توان «وبلاگ‌گردان» نامید. 

روشن است که هر وبلاگ‌گردانی یک وبلاگ‌نویس است، اما هر وبلاگ‌نویسی همه‌ی امکان‌های یک وبلاگ‌ را به کار نمی‌گیرد. وبلاگ‌هایی هستند که جز کلام از ابزار یا مایه (material)‌ی دیگری بهره نمی‌گیرند یا اندک می‌گیرند. از سوی دیگر وبلاگ‌هایی هم هستند که در آن‌ها کلام حرف اول را نمی‌زند؛ برای نمونه وبلاگ عکس یا وبلاگ ویدیو یا وبلاگ هنری. 

با این همه و به هر حال می‌شود گفت که وبلاگ نوشتاری بیش از گونه‌های دیگر آن رواج دارد. به بیان دیگر، این نوشتار است که بنیاد بیشتر وبلاگ‌ها و یا پاره‌ی اصلی آن‌هاست.

[[photow01]]

افزون برگونه، وبلاگ‌ را می‌‌شود از زاویه‌های دیگر هم دسته‌بندی کرد: برای نمونه، بر پایه‌ی درونه (یا محتوا یا مضمون content) و یا موضوع، و یا بر پایه‌ی گرداننده‌ی آن که آیا فردی ناوابسته (independent) است یا جمعی وابسته به یک سازمان یا گروه. 

تعریفی که از وبلاگ در این نوشته داده شد، بر پایه‌ی گونه‌ای از وبلاگ است که سرشتی شخصی و سودناور (nonprofit) دارد. گرچه برخی از وبلاگ‌ها در خدمت هدف‌های گوناگون یک شرکت یا سازمان یا گروه‌اند و به انگیزه‌‌ی دادوستد و بازاریابی و یا پیشبرد کارهای یک گروه و دسته گردانده می‌شوند، شاخه یا جریان اصلی سپهر وبلاگی (blogsphere) از وبلاگ‌‌های شخصی شکل و نیرو می‌گیرد. 

این دسته از وبلاگ‌ها گیرم که با آگهی گرفتن درآمدی هم داشته باشند، دادوستد را هدف نخست و نهایی نمی‌دانند و می‌شود گفت که شخصی و سودناور هستند.

وبلاگ شخصی بر گرد فرد وبلاگ‌گردان و وبلاگ‌نویس ناوابسته می‌گردد. این وبلاگ میدانی اختصاصی‌ست که صاحب آن یکه تازش است و می‌تواند هرجور که بخواهد در آن مانور بدهد؛ قلمرویی‌ست که فرمانده و فرمانبر یا رئیس و مرئوسش یکی‌ست. می‌توان گفت که وبلاگ رسانه‌ی تک‌نفره است؛ بساطی‌ست که یکی به میل و پسند خود در گوشه‌ای از شبکه‌ی جهانی می‌گستراند و به فراخور خواست و توان و مهارت خود برای کالاهای خود، یعنی هر آن‌چه که از هر جنس بر بساط دارد، خریدار می‌جوید.

روشن است که یافتن خریداری خشنود که با گذاشتن رای و نظری خوشایند هم‌رایی کند، دلخواه است؛ اما نیت وبلاگ‌نویس در بنیاد بر بیان خود و رای خود و پسند خود استوار است و یا شایسته است که چنین باشد. بر این روال چه بسا رای و نظر و تفسیر ناخوشایند، چون نشان از توجه دیگران دارد، در نگاه وبلاگ‌نویس بهتر از هیچ‌رای باشد. 

به بیان دیگر برداشت یا باور یا اندیشه یا خیال یا هرچه که وبلاگ نویس به تماشا می‌گذارد، کالای اوست؛ اما اهمیت این «کالای او» بیش از آن که از کالا آب بخورد، از «او» سرچشمه می‌گیرد. این فردیت وبلاگ‌نویس است که بر وبلاگ سایه می‌اندازد و شکل و نوع و رنگ و بوی کالا را رقم می‌زند. 

هر که به سراغ وبلاگی می‌رود، می‌داند که در این بساط هرچه هست مهر و نشان یک تن را دارد؛ چه آنچه که از ذهن و ذوق او تراویده، یا آنچه که از دیگران است و به گزینش او یک‌جا فراهم آمده، یا حتا نشانی‌ها و سرنخ‌هایی به جاهای دیگر که همه از میل و پسند اوست.  

چیرگی فردیت وبلاگ‌نویس بر وبلاگ سبب می‌شود که نوشتار وبلاگی نوشتاری از جنس «از خود نوشتن» (expressive writing) باشد. 

«از خود نوشتن» یا «از خود نگاری» نوعی از نوشتار است که شخصی و نارسمی و گمان ورزانه (speculative) است و بیش از آن که بیانگر موضوعی باشد، بازنماینده‌ی خود نویسنده است. «از خود نوشتن» نه به معنای نوشتن «فقط در باره‌ی خود» یا «درباره‌ی خود نوشتن»، که به معنی نوشتن از دیدگاه خود است. 

در این روش نوشتاری اصل بر آن است که نویسنده به هر موضوعی که می‌پردازد، بر شیوه‌ی نگرش و برداشت و تعبیر و تفسیر خود تاکید دارد و روشن و سرراست می‌خواهد که خواننده بداند و آگاه باشد که این نوشته فرآورده‌ی کارخانه‌ی ذهن و زبان و اندیشه و خیال و پسند و خواست اوست. 

پس در این گونه از نوشتار هدف نویسنده، حتا جایی که به خبری می پردازد، یا رویدادی را گزارش می‌کند، یا اطلاعات یا داده‌ای را فراهم می‌آورد، بیش و پیش از هر چیز کاوش در خود و تجربه و احساس و اندیشه و خیال خود و ارائه‌ی یافته‌ها به دیگران است. به کوتاه سخن «از خود نوشتن» یعنی که پاسخ من نویسنده به جهان این است. 

[[photow02]]

بر این روال وبلاگ‌نویس که از این شیوه بهره می‌گیرد و به کار جهان و یا تفسیر و تعبیر خود از جهان می‌پردازد، کسی‌ست که می‌گوید: من وبلاگ‌نویس به جهان این‌گونه پاسخ می‌دهم و حالا شمایی که دیگرانید، چه می‌گویید؟ 

چنین تعریفی از وبلاگ‌نویسی به روشنی دو وجه بنیادی آن را نشان می‌دهد: شیوه‌ی نگرش و نگارشی بر پایه‌ی دیدگاه فردی در یک سو؛ و در سوی دیگر، میل و اراده به بیان خود و ایجاد ارتباطی میان کنشی با دیگران از راه برانگیختن آنان به واکنش. همان اندازه که وجه اول تکیه و تاکید بر فرد دارد، وجه دوم بر ارتباط کارآمد انسانی، یعنی ارتباطی دو سویه و هم‌تراز، استوار است. 

به این ترتیب است که وبلاگ که دستاوردی برآمده از فناوری برتر است، به ابزاری ارتباطی بدل می‌شود که نه تنها برخاسته از پیشرفت فنی و هماهنگ با آن است، بلکه به ضرورت ویژگی‌های بنیادی این زمانه، یعنی فردیت و شتاب و تنهایی، پاسخ می‌دهد. 

در روزگاری که فرد در چنبره‌ی زندگی با دور تند ناگزیر به خلوت کردن با کامپیوترش است، راهی جز این نمی‌ماند که به میانجی‌گری آن پیوند خود را با تک تک دیگرانی چون خود که در سراسر جهانی به‌هم‌پیوسته پراکنده‌اند، برقرارکند تا دوام بیاورد.

وبلاگ‌نویسی که یک روی سکه‌ی بالا، یعنی بیان خود را، بر روی دیگر آن، یعنی ارتباط با دیگران، برتری می‌دهد، در پی گستراندن دامنه‌ی خوانندگان و یا پدید آوردن ارتباطی ژرف نیست. چنین وبلاگ‌نویسی از یک سو وبلاگ را جایگاهی برای بازتاباندن برداشت‌های آنی و شخصی خود می‌داند و در واقع به وبلاگ به دیده‌ی دفترچه‌ی یادنگار شخصی یا دفتر یادداشت کامپیوتری نگاه می‌کند، و از سوی دیگر آن را ابزار خودنمایی و یا ارتباطی سطحی با شمار اندکی از خویش و آشنا و یار و دوست می‌داند. 

این دسته از وبلاگ نویسان یا نمی‌خواهند و یا نمی‌توانند در خود اندیشه یا خیال یا باور و برداشتی بیابند که آنان را به شمار چشمگیری از دیگرانی ناشناخته پیوند می‌دهد. کار این گروه هر چند به هر حال و به هر رو نشان از پاسخ آنان به جهان دارد، چون به بخش دیگر، یعنی ارتباط گسترده و دوسویه با دیگران، بهای چندانی نمی‌دهد، در حد سرگرمی و تفننی شخصی باقی می‌ماند و در گستره‌ی توجه این نوشته نمی‌گنجد.

وبلاگ‌نویس کانون این نوشته اما با برقرارکردن هم‌ترازی میان دو ویژگی نهادی وبلاگ‌نویسی، یعنی فردیتی ناوابسته و استوار برخود از یک سو و ارتباط دوسویه با شمار هرچه بیشتر و طیف هرچه گسترده‌تر دیگران از سوی دیگر، خواه ناخواه پا به خطه‌ی تعهدی روزنامه‌نگارانه می‌نهد. 

چنین وبلاگ‌نویسی ناگزیراست که از مرحله‌ی آماتوری یا ذوق‌ورزی بگذرد و با خودآموزی و از راه تجربه و نیز با پشتکار و استمرار در گرداندن وبلاگ خود پاسخگوی مخاطبانش باشد. این ناگزیری از آن روست که وبلاگ که نخست گونه‌ای از شبکه‌سازی از راه اینترنت بوده، در زمانی کوتاه گسترشی شگفت‌آور داشته و حالا دیگر وبلاگ‌نویسی گونه یا ژانری تازه از روزنامه‌نگاری به شمار می‌آید: ژانری که با روزنامه‌نگاری شهروندی (citizen journalism) یا روزنامه‌نگاری مشارکتی (participatory journalism) پیوندی تنگاتنگ دارد. 

حرف چند و چون روزنامه‌نگاری شهروندی که آن را روزنامه‌نگاری همگانی و روزنامه‌نگاری دموکراتیک هم نامیده‌اند، در این نوشته نمی‌گنجد. با این همه باید به یک تفاوت بنیادی میان روزنامه‌نگاری سنتی یا کلاسیک و این گونه‌ی تازه از روزنامه‌نگاری اشاره کرد: در حالی که در اولی گروهی روزنامه‌نگار حرفه‌ای و مزدبگیر رسانه‌ای را برای خواننده فراهم می‌آورند و کالایی برای مصرف‌کننده تولید می‌کنند، در دومی خواننده یا مخاطب خود تبدیل به تولید کننده‌ی رسانه می‌شود. 

به بیان کوتاه و ساده مصرف‌کننده در تولید شرکت دارد. این شرکت در چارچوب وبلاگ هم در وجه تولید درونه‌ی وبلاگ و هم در وجه واکنش به این تولید از راه رای دهی و تفسیر صورت می‌گیرد.

شاید گفته شود که، بنابرتعریف رایج از روزنامه‌نگاری شهروندی، وبلاگ‌نویس چون نه مزدبگیر است و نه دوره دیده، پس حرفه‌ای نمی‌تواند باشد. درسنجش چنین حرفی باید نخست روشن شود که آیا «حرفه‌ای» به دوره‌دیده‌ای گفته می‌شود که برای تولید رسانه مزد می‌گیرد، و یا به کسی که برخلاف یک آماتور در کار خود استاد است. 

کسی که وبلاگی را به راه می‌اندازد، چه در کار نوشتن و تولید رسانه‌ای دانش و تجربه‌ای داشته باشد و چه نه، بی‌تردید بنا به سرشت وبلاگ از روی ذوق و شوق به این کار می‌پردازد و به این اعتبار می‌شود او را «ذوق ورز» نامید. اما اگر قرار باشد وبلاگ برقرار بماند و کارکردی رسانه‌ای داشته باشد، وبلاگ‌‌گردان ناگزیر از آموختن فوت و فن وبلاگ‌گردانی و وبلاگ‌نویسی خواهد بود؛ گیرم این آموختن بیش‌تر از راه خودآموزی و تجربه به دست می‌آید و سرآخر هم او را به مزد نمی‌رساند.

[[photow03]]

پرپیداست که نگاه این نوشته بیشتر به سپهر وبلاگی ایرانیان و یا به بیان دیگر وبلاگستان فارسی است. پس نباید از یاد برد که اهمیت دوچندان کارکرد روزنامه نگاری شهروندی در نبود آزادی رسانه‌ها سبب می‌شود که وبلاگستان افزون بر کارکرد طبیعی خود بار نبود و کمبود روزنامه‌‌ها و هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌ها و فصلنامه‌های گوناگونی را که برای دست یافتن به دموکراسی از نان شب واجب‌ترند، بر دوش بکشد. در این حال و هوا وبلاگ‌نویس نمی‌تواند از زیر بار یادگیری و بهبود کاری که می‌کند، شانه خالی کند و به هر بهانه سرسری‌کار و شلخته‌نویس باشد.

از زاویه‌ی دیگری هم اگر نگاه شود، می‌بینیم که گزیر و گریزی از کوشش در فاصله گرفتن از آماتوری و رسیدن به خبره‌کاری و یا کاردانی نیست. اگر ویژگی دوم وبلاگ‌نویسی یادمان نرود و در پی برقراری پیوندی ژرف و گسترده با دیگرانی که روی سخن ما با آن‌هاست باشیم، بازدیدکننده‌ی وبلاگمان را گرامی می‌داریم. 

ما کالایی را تولید می‌کنیم که مادی نیست و رایگان عرضه می‌شود، اما این کالای فرهنگی رایگان برای رسیدن به مصرف‌کننده‌ی آن تولید می‌شود و بنابر اصل بازار تولید و مصرف باید از چنان کیفیتی برخوردار باشد که خریدار بیابد؛ وگرنه که به مفت هم نخواهد ارزید. 

نگاهی به تاریخ کوتاه وبلاگ‌نویسی در غرب به این فکر دامن می‌زند که شاید رمز تحول وبلاگ از کشکول حرف‌های صد من یک غاز و درددل‌ها و دادوقال (rant)های عوامانه به رسانه‌ای پویا و پرنفوذ در جادوی بازار عرضه و تقاضا نهفته باشد؛ به این معنی که وبلاگ‌ها دریافتند که دوام و بالندگی‌شان در گرو ارائه‌ی کالای مرغوب است.

وبلاگ‌نویسی یعنی رسانه‌سازی و بنابراین یعنی روزنامه‌نگاری. وبلاگ وقتی از مرز دفترچه‌ی یادداشت شخصی می‌گذرد، خواهی نخواهی پاره‌ای از روزنامه‌نگاری شهروندی به‌ شمار می‌آید، بی آن که ویژگی‌های خود را از دست بدهد. 

هدف بنیادی روزنامه‌نگاری شهروندی گردآوری و رساندن خبر است. این گونه از روزنامه‌نگاری که نخست در غرب برای به چالش کشیدن جریان چیره‌ی رسانه‌ها (mainstream media) و فراهم آوردن رسانه‌ای به‌راستی آزاد و بی‌طرف و بی‌غرض (impartial) پا گرفت، سپس در کشورهای محروم از دموکراسی کارکردی شگفت‌آور یافته است. 

در وبلاگ اما، نه خبر، که تعبیر و تفسیر خبر، از اهمیت برخوردار است. به بیان روشن در حالی که یک تارنمای خبری دغدغه‌ی خبررسانی درست را دارد؛ یا باید داشته باشد، وبلاگ‌نویس وقتی به خبری می‌پردازد، سر آن دارد که برداشت یا گمان یا اندیشه‌ی خود را در باره‌ی آن بیان کند.

می‌شود وبلاگ‌نویس را به ستون‌نویس مانند کرد. در چارچوب رسانه‌ی چاپی ستون‌نویس روزنامه‌نگاری‌ست که به موضوع نوشته‌، چه خبر باشد و چه نه، از دیدگاه خود نگاه می‌کند. ستون‌نویس حرفه‌ای بی‌شک باید از خط مشی و سیاست‌ کلی نشریه‌ای که برایش کارمی‌کند، پیروی کند. وبلاگ‌نویس این قید را ندارد و پرپیداست که مزد هم نمی‌گیرد. 

این ویژگی، یعنی نوشتن از دیدگاه خود و پرداختن به کندوکاو و تعبیر و تفسیر، چندان مهم است که می‌توان گفت روی‌هم‌رفته وبلاگستان بیش و پیش از خبررسانی به کار فرهنگ‌سازی می‌پردازد. 

هر وبلاگی در وبلاگستان فارسی مانند ستونی از روزنامه‌ای بی‌در و پیکر به فراخور میل و پسند گرداننده‌ی خود به رشته‌ای یا زمینه‌ای می‌پردازد و در پی یافتن بازدید‌گر و خواننده‌ی خاص خود است. بر این روال وبلاگ‌نویس فارسی به هرچه؛ از سیاست گرفته تا دانش وهنر یا ادبیات یا فرهنگ یا حتا دادوستد؛ بپردازد، ‌به‌ویژه به سبب کم‌توانی و ناتوانی رسانه‌های چاپی، دانسته‌نادانسته دارد فرهنگ‌ می‌سازد.

این همه که گفته شد، برای آن است که وبلاگ‌نویس وقتی بداند و بپذیرد که وبلاگش، نه سرگرمی، که رسانه‌ای فرهنگ‌ساز است، به راحتی می‌تواند راه بهتر نوشتن و بهتر شدن وبلاگش را پیدا کند. چنین وبلاگ‌نویسی می‌داند که باید آداب کار رسانه‌ای را بیاموزد و اصول اخلاقی (ethics ) کار را نادیده نگیرد. 

چنین وبلاگ‌نویسی می‌خواهد که پست امروزش از پست دیروز و پریروزش بهتر باشد؛ می‌خواهد در جا نزند؛ می‌خواهد در این بده بستان فرهنگی با دیگران پویا باشد؛ می‌خواهد در بالیدن و گسترش وبلاگستان سهم داشته باشد؛ می‌خواهد هم بساط خود را نگه‌دارد و رونق بدهد و هم جای دیگران را تنگ نکند؛ و هم‌چنین می‌خواهد ‌به سهم خود و با تمام توان خود بکوشد که وبلاگستان جایی برای همه‌ی صداها، یعنی پهنه‌ا‌ی دموکراتیک، برجا بماند تا صدای او هم در کنار صداهای دیگر معنی پیدا کند.

پیداست که دوام آوردن در چنین بازاری که هر و همه‌ رنگ و هر و همه رای را در خود جا می‌دهد، آسان نیست. صدای وبلاگ‌نویس تنها اندیشه و رای و پسند او نیست؛ صدای او چگونه نوشتن او را هم در برمی گیرد. او در باره‌ی هر چه که بنو‌یسد، چون در نهایت برای خودش می‌نویسد، با شور و شوق می‌نویسد. نویسنده‌ی یک وبلاگ به‌خوبی می‌داند که خواسته‌اش، نه گزارش یک رویداد یا بیان چیزی، که بیان اهمیت آن رویداد و آن چیز است. 

او که مثل یک نویسنده‌ی حرفه‌ای می‌داند که چرا می‌نویسد و برای که می‌نویسد، از یاد نمی‌برد که سببی یا انگیزه‌ای برای نوشتن یا حرف تازه‌ای برای گفتن دارد؛ از یاد نمی‌برد که به درستکاری باور دارد و می‌خواهد که با خودش و خواننده‌اش روراست و یکرنگ باشد؛ از یاد نمی‌برد که باید گه‌گاه بنویسد و پاسخگوی خوانندگانش باشد؛ از یاد نمی‌برد که برای خوب نوشتن ناگزیر به خوب خواندن است؛ از یاد نمی‌برد که در وبخوانی و وبگردی هر گاه به نوشته و پست خوبی هم‌پیوند با سرشت وبلاگ خود؛ گیرم مخالف با رای و پسند خود؛ برخورد کرد، با بند دادن یا لینک دادن به آن قدردان کار خوب باشد و از این راه به بالیدن وبلاگستان کمک کند؛ و نیز، از یاد نمی‌برد که شرط اهلیت وبلاگستان و کار فرهنگ‌سازی با باندبازی و فرقه گرایی و خاصه‌ خرجی برای یار و دوست و از آن بدتر با بده بستان کاسبکارانه‌ی «تو لینک بده تا من لینک بدهم» هم‌خوانی ندارد. 

صدای یک وبلاگ‌نویس سبک نگارش او هم هست؛ سبکی که فراخور توان و ذوق و شوق اوست و با آن مهر خود را بر کالای خود، یعنی درونه یا محتوای پست خود، می‌زند. این سبک هم نشان از آن دارد که او تا چه اندازه از الفبای درست نوشتن و خوب نوشتن آگاه است، و هم حکایت از پسند او در پوشاندن پیراهنی بر پیکر آن الفبای نگارش دارد. اگر آن پیکر را در دانش زبانی و نگارشی ببینیم، می‌شود آن پیراهن را هم در آرایش زبانی و نگارشی دید. 

دانش نوشتاری یعنی دانستن چگونگی درست نوشتن، و آرایش نوشتاری یعنی راه و رسم زیبا نوشتن. وبلاگ‌نویس کاردان می‌داند که خودش ویراستار خودش است و این یعنی که نمی‌خواهد به بهانه‌ی رسم روز یا جوانی یا شتاب یا هر چه، به پایه‌های نگارش، از دستور زبان گرفته تا نحو (syntax) و تا غلط دیکته‌ای، بی‌اعتنایی کند؛ برعکس می‌خواهد که از بدنویسی و نادرست‌نویسی بپرهیزد. 

از آن فراتر، می‌خواهد که گویا و روشن و روان و کوتاه هم بنویسد. پیداست که کوتاه نویسی تنها پایبند بودن به اندازه‌ی مرسوم یک پست نیست و پرهیز از بازگفت یا تکرار -- چه تکرار واژه و چه تکرار حرف -- و نیز پرهیز از زیاده‌گویی ( یا حشوredundancy) را هم دربرمی‌گیرد. 

او این را هم می‌داند که گرچه زبان نوشتاری وبلاگ نارسمی و لحن آن خودمانی‌ست، معنای نگارش نزدیک به زبان گفتار آن نیست که شکسته‌نویسی کنیم؛ چرا که دشواری‌های شکسته ‌نوشتن واژه‌ها در زبان فارسی چنان و چندان‌ است که با از میان بردن یکدستی (consistency) و دامن زدن به بلبشو راه را بر روان‌خوانی می‌بندد. 

از این‌ها گذشته این را هم خوب می‌داند که شتاب زمانه و زندگی و سپهر وبلاگی نمی‌تواند دستاویزی باشد تا با خیال راحت هر چه واژه‌ی انگلیسی به تورمان خورد برداریم بریزیم لابلای نوشته‌مان و از پست‌مان کشکول فارگلیشی بسازیم که خواننده‌ باید با رمل و اسطرلاب رمزگشایی‌اش کند.

و حرف آخر این که وبلاگ‌نویس فرهنگ‌ساز از این همه بایست و شایست‌ها وحشت نمی‌کند و پی‌گیر کار خود می‌ماند تا از این رسانه‌ی امروزی بهترین و بیشترین بهره را بگیرد و به دیگران نیز بهره برساند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1201.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1201.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Mar 2010 16:00:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«تهران نیویورک»؛ جلوه‌ای از گالری‏های تهران</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>گوناگونی، رنگارنگی و چند صدایی در گالری‏های تهران، نمایش‏گر وسعت و تنش این شهر است. شهری با جمعیت جوان و پر از تناقض. چشم‏انداز هنری در تهران، انعکاس بی‏نظمی سامان یافته نیز هست؛ تناقضی آشکار.

[[sound]]

گالری‏ها مانند قارچ در این شهر می‏رویند. به جز برخی گالری‏های مجلل، بسیاری از نمایشگاه‏ها به دلیل ترس از نیروهای امنیتی و یا بخشاً گریز از پرداخت مالیات، به زیرزمین منتقل شده‏اند. بعضی دیگر از آثار در گالری‏های سامان‏یافته در منازل، تنها با دعوت‏نامه قابل مشاهده است و بازدیدکنندگان بسیار بااحتیاط وارد می‏شوند.

بسیاری از هنرمندان ایرانی برای این که بتوانند سانسور و محدودیت‏ها را دور بزنند، شیوه، سبک و روش خود را درونی، رمزی و سری کرده‏اند. برخی هنر را به خاطر زندگی دنبال می‏کنند، در حالی که گروهی دیگر به خاطر هنر زندگی می‏کنند.

به‏هرحال انگیزه‏ی آنان هرچه باشد، آن‏چه بلافاصله در هر اثر هنری نمودار می‏شود، نفوذ عطر طغیان سیاسی- اجتماعی‏ای است که انعکاس‏دهنده‏ی بحران سیاسی موجود است.

آثار ۴۰هنرمند ایرانی در درون و برون مرزهای ایران زینت‏بخش «گالری لیلا تقی‏نیا- میلانی‏ هلر» در نیویورک است. این نمایشگاه «تهران نیویورک» نام دارد و با همکاری هنر خاورمیانه سامان یافته است و آثار متفاوتی مانند نقاشی، عکس، مجسمه، چیدمان و ویدئو- نقاشی را دربر دارد.

آثار هنرمندان بسیاری، از جمله شادی قدیریان، مریم بیات، سیامک فیلی‏زاده، مهدی فرهادیان، داریوش قره‏‏زاد، رضا درخشانی، حسین عدالت‏خواه، فرهاد مشیری، همیلا وکیلی، نظر موسوی‏نیا، رعنا جوادی، فرح اصولی، آرمان استپانیان، فرید لاشایی و محمود بخشی، تنها برخی از این آثار است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>رؤیا فراست هنرمند ایرانی که در ۱۴ سالگی ایران را ترک گفته است، سه چیدمان در نمایشگاه «تهران نیویورک» ارائه داده است که با آهن ساخته شده‏اند. آثار او ترکیبی از لطافت و سختی، از احساس و نفوذناپذیری است و بن‏مایه‏ی اصلی آثارش، تقابل بین آزادی و محدودیت است.</strong>

<strong>رؤیا در مورد علاقه‏اش به این سبک کار می‏گوید:</strong>

من کار فیریکی را خیلی دوست دارم و از چکش کردن، جوش‏کاری، کوباندن، جوشیدن و با آتش کار کردن خیلی خوش‏ام می‏آید. خوبی‏اش آن است که می‏توانم آن‏ها را به هم وصل کنم، دوباره بشکنم و از نو بسازم. در کار سنگ که باشی، سنگ را که بتراشی دیگر نمی‏توانی آن را آن‏طور که می‏خواهی به هم وصل کنی. ولی در کار جوش‏کاری، می‏توان اثر را از اول ساخت.

[[photow02]]

<strong>در واقع، نوعی خلاقیت، نوعی آفرینش و ساختن چیز جدیدی است. همین‏‏طور است؟</strong>

من اصولا کارم را با هیچ ایده‏ای شروع نمی‏کنم. با شکلی که از آن خوش‏ام می‏آید، شروع به کار می‏کنم و بعد که شروع به ساختن آن می‏کنم، کاملا چیز دیگری از آب درمی‏آید که من اصلا تصور نمی‏کردم.

<strong>مواد اولیه‏ی این کارها از چیست؟</strong>

از آهن. تمام آن آهنی است. آهن‏ها را می‏برم و به هم جوش می‏دهم، با چکش می‏کوبم، گرم می‏کنم و بعد به‏هم وصل می‏کنم. نام این اثر «چشم سوزن» است. کارهای من از یک رو خیلی نرم و از یک رو خیلی خشن است. من همیشه در کارهای‏ام سعی می‏کنم که این دو ایده را با هم قاطی کنم.

کار دیگری به نام «رؤیای آمریکایی» دارم که منبع آن از دمکراسی الهام گرفته شده و این که تمام انسان‏ها برابر درست شده‏اند و به دنبال یک راحتی در زندگی هستند. همه‏ی ما. 

البته ما همه از ایران آمده‏ایم و مهاجرت کرده‏ایم. در نتیجه دچار مشکلات مسکن، شغل، پول و… بوده‏ایم و شرایط خاصی داشته‏ایم که همه را عوض کرده است. من این مجسمه را بر همین مبنا درست کرده‏ام. 

[[photow03]]

این مجسمه با یک زنجیر وصل است و خیلی سمبلیک است. بالای آن به شکل الماس است که سنبل پول و ثروت است. پایین آن یک خانه است.

این سه قطعه را به وسیله‏ی یک زنجیر به‏هم وصل کرده‏ام. البته خود زنجیر باید بیفتد و زیبایی این کار در آن است که زنجیر صاف ایستاده است و برعکس جاذبه‏ی زمین، خود را بالا نگاه داشته است. زیر بیشتر مجسمه‏های من خیلی سنگین هستند و به بالا که می‏رسند به صورت یک بادکنک یا بادبادک باز می‏شوند.

<strong>کار «چشم سوزن»تان، از چشم هم الهام گرفته است. تقابل بین خشونت و احساس را خیلی خوب می‏توان در این کار شما دید.</strong>

هم شکل یک چشم و هم شکل یک دهان است که باز می‏شود. مژه را هم  از پشت به حالت سوزن کشیده‏ام. یک حالت هندسی هم دارند، چون از بغل به هم وصل می‏شوند. از جلو باز هستند و حالت پذیرش دارند، ولی از پشت خیلی خشن و سخت‏اند.

[[photow04]]

<strong>هدف از نمایشگاه «تهران- نیویورک» ارائه‏ی تعریفی از هنر ایرانی نیست. بلکه پیدا کردن آن چشم‏انداز، تصور و یا دیدی است که در مورد هنرمندان برون و درون مرز ویژه می‏نماید و نیاز به گفتمان را می‏طلبد؛ هرچند با وجود فاصله‏ی جغرافیایی، عناصری وجود دارند که این هنرمندان را به‏هم پیوند می‏دهد.</strong>

<strong>در حالی که هردوی این دو گروه با مسائل مشترک اجتماعی- سیاسی کلنجار می‏روند، ولی آثار آنان به خاطر چشم‏اندازهای متفاوت جغرافیایی، گونه‏گون است. 

اثر شادی قدیریان، هنرمند مقیم ایران، زنی را در پشت شیشه‏ی زندگی نشان می‏دهد. نیمه‏ی سر و چهره‏ی زن با رنگ آبی پوشانده شده است. گیسوان‏اش نیمه‏پیدا است و چشمی که پر از سؤال است و دستی که بر روی شیشه گذاشته شده است. شیشه‏ای که می‏تواند نماد فاصله و شاید آن محدودیت آشکار و پنهان باشد. 
محدودیت‏های اجتماعی، خواست و جست‏وجو برای آزادی بیان را افزایش داده است. آن‏چه همواره در روان شعر ایرانیان منعکس بوده است. 

[[photow05]]

بدون درنظر گرفتن آن‏که چه درجه‏ای از اعتراض و طغیان اجتماعی- سیاسی در هر اثر فردی منعکس می‏شود، نتیجه‏ی آن سیلی از جوایز در حراج‏های بین‏المللی و موجی از نمایشگاه‏ها برای هنرمندان ایرانی در خارج از کشور بوده است.

نیکی نجومی، هنرمند ایرانی است که پس از انقلاب ۵۷ مجبور به ترک ایران شد. آثار او همواره نوعی تابوشکنی در پیوند با سنت‏های غالب اجتماعی بود. شاید استفاده از آناتومی و برهنگی در آثار او، یکی از نمادهای این تمرد باشد.

نیکی نجومی نقاش ایرانی:</strong>

این بخشی از مشغولیات فکری من در کار نقاشی، در رابطه با سنت‏گرایی و مدرنیسم در ایران است؛ این که ما چگونه از یک سنت چه در مسائل سیاسی، چه در مورد هنر، از موقعیت‏هایی که خیلی عقب افتاده‏ و سنتی هستند، به سمت جایی که معاصر است، زمانی است که ما ایستاده‏ایم  و جهان را نگاه می‏کنیم، حرکت کنیم. این مجموعه‏ی فکری همیشه بوده است. اما زمان‏های معینی، شکل‏های معینی هم به خود می‏گیرد.

[[photow06]]

<strong>می‏خواستم خواهش کنم، در مورد فرم در کارتان کمی صحبت کنید.</strong>

مساله‏ی اصلی، سوای معناهایی که مطرح کردم، موضع نقاشی و موضوع فرم است. من روی این مساله‏ تاکید زیادی می‏کنم. برای این که می‏دانم موضوع‏گرایی نقاشی من می‏تواند گاهی برجسته بشود. در حالی که خود نقاشی است که اهمیت دارد. به همین دلیل سعی زیادی می‏کنم که این فرم نقاشی را به بهترین شکل، به شکلی که من می‏ببینم و می‏توانم، انجام بدهم. 

این کارها آب رنگ و گواش است، ولی از نظر تکنیکی متفاوت‏اند و حرکت‏هایی که اتفاق می‏افتد با هم تفاوت دارند. مثلا در یک کار، شما دو ویور را در دو جهت مختلف می‏بینید؛ یک جهت آن می‏تواند عادی باشد و در همان زمان، جهت متفاوتی هست که دید دیگری را نشان می‏دهد و تقابل این دو جهت است که مدرنیسم را نشان می‏دهد.

[[photow07]]

<strong>شما در کارهای قبلی‏تان هم روی آناتومی بدن انسان و اساساً روی انسان خیلی تاکید کرده‏اید. به نظر من، خیلی مهم است که نقاش‏ها روی انسان تاکید کنند. اما شما در کارهای‏تان مشخصا تاکید زیادی هم روی آناتومی بدن انسان و هم روی برهنگی دارید. آیا این از دیدگاه خاصی ناشی می‏شود؟ چیز خاصی را می‏خواهید القا کنید؟</strong>

چون موضوع من انسان‏گرایی است، در نتیجه سعی می‏کنم با فیگور انسان بیشتر کار کنم. کارهای من به این دلیل فیگوراتیو است. دلیل دیگرش هم می‏توانم بگویم مهارتی است که در به کار بردن این قضایا وجود دارد. من به راحتی می‏توانم دِفرمه کنم؛ بالا ببرم، پایین بیاورم و به اصطلاح با آن بازی کنم. با این بازی کردن می‏توانم معناهایی را که می‏خواهم به‏دست بیاورم.

برهنگی را صرفاً نه به خاطر برهنگی استفاده می‏کنم، بلکه به خاطر شکستن تابوهایی که در فرهنگ سنتی  ایران و شاید حتی مدرن ایران نسبت به برهنگی وجود دارد. این‏جاهاست که ما مشکل اساسی داریم و من فکر می‏کنم حداقل به کار بردن این‏ها و در کنار هم گذاشتن‏شان، در جهت شکستن این تابوها است.

<strong>رؤیا فراست، هنرمند نقاش و مجسمه‏ساز، بر این باور است که هنرمندان برون‏مرزی با خاطره‏ی ایران می‏زیند و ایرانی‏های داخل، با الگوهای آزادی‏‏خواهی و مدرن زندگی می‏کنند:</strong>

سختی‏هایی را که ایرانی‏ها در داخل ایران می‏کشند، ما نداریم. بلکه سختی‏های آن‏ها را در کارهای‏مان نشان می‏دهیم. این‏ها سختی‏هایی نیستند که ما با آن‏ها روبرو هستیم، بلکه سختی‏هایی است که ایرانیان در داخل کشور می‏کشند و ما سعی می‏کنیم در کارمان بازتاب بدهیم.

[[photow08]]

مسلما سختی‏هایی که آن‏ها می‏کشند، روی ما تاثیر زیادی دارد و ما یادی از کشورمان داریم. اما آن‏طور که ما فکر می‏کنیم، نیست. خیلی عوض شده، خیلی مدرن‏تر از آن است که من خودم فکر می‏کنم. خیلی از آنان از خود ما مدرن‏تراند.

چون ما هنوز با فکر گذشته و با خاطره زندگی می‏کنیم. ولی آن‏ها با فکر غرب زندگی می‏کنند و به آینده فکر می‏کنند. ما هنوز به گذشته فکر می‏کنیم و به همین دلیل کارمان احساسی است و نه به این دلیل که آن‏جا زندگی می‏کردیم و زجر کشیدیم.

<strong>اینک ۹ ماه از جنبش آزادی‏خواهی مردم ایران می‏گذرد و آثار بسیاری از هنرمندان، نمودی از این طغیان اجتماعی است. ولی برای برخی نقطه‏‏ی عطف این حرکت، نه ۹ ماه پیش بلکه سه دهه‏ی پیش شروع شده است.</strong>

[[photow09]]

<strong>نیکی نجومی:</strong>

می‏توانم بگویم که از سال‏های اوایل ۷۰ میلادی، درگیر کار نقاشی سیاسی برای آزادی بیان و دمکراسی بوده‏ام. در انقلاب ۱۹۷۹ ایران هم شرکت داشتم. در این سال‏ها و در زمانی که فکر می‏کردیم داریم آزادی را به‏دست می‏آوریم، تعداد زیادی هم نقاشی برای آزادی کشیده شد.

<strong>این نقاشی‏ها الان کجا هستند؟ در تهران هستند؟</strong>

این نقاشی‏ها در نمایشگاهی در موزه‏ی هنرهای معاصر در سال ۱۹۷۹ یا ۱۹۸۰ به نمایش گذاشته شدند. اما سه روز بعد پایین کشیده شدند. در زمانی که آقای موسوی ادیتور روزنامه‏ی جمهوری اسلامی بودند، در این روزنامه نوشته شد که من ضد انقلاب و ضد جمهوری اسلامی هستم. نمایشگاه پایین کشیده شد و من مجبور شدم از ایران خارج شوم. 

خوشحال‏ام که امروز بعد از ۳۰ سال،  آقای موسوی و دیگران دنبال همان مبارزه‏ای هستند که ما آن زمان برای آزادی و دمکراسی انجام می‏دادیم. می‏خواهم بگویم که از آن زمان این همیشه مشغولیات فکری بوده که اگر کاری صورت می‏گیرد، به خاطر آزادی و دمکراسی است.

<strong>کاری که آن زمان ارائه دادید، نقاشی بود یا چیدمان؟</strong>

نقاشی، چیدمان  و طراحی را در برمی‏گرفتند.  در مجموع ۱۲۵ تا ۱۳۰ کار بود. تعداد ۱۰ نقاشی بزرگ رنگ روغن به اسم «گزارشی از انقلاب» که از زمان انقلاب کشیده شده بود نیزدر میان این کارها بودند. این کارها پیدا شده‏اند و معلوم است کجا هستند، اما هیچ‏کدام به دست من نرسیده‏اند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1200.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1200.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 16 Mar 2010 15:09:19 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«محمد جلالی آخرین شاعر ملی است»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>انتشار هم‏زمان سه کتاب شعر از محمد جلالی (م. سحر) شاعر ایرانی ساکن پاریس، با نام‏های «داوری»[1]، «گفتمان‏ الرجال»[2]، «قصه‏ی ما راسته»[3]، گفت‏وگوها و اظهارنظرهایی را در محافل ادبی و میان شخصیت‏های ادبی و نویسندگان ایرانی برانگیخت.

[[sound]]

داریوش آشوری، نویسنده و پژوهش‏گر، م.سحر را در زمره‏ی شاعران کلاسیک دوران مشروطه به شمار می‏آورد و به دلیل حس قوی میهن‏پرستی وی در اشعارش می‏گوید: «محمد جلالی آخرین شاعر ملی است.»

دکتر صدرالدین الهی، نویسنده و روزنامه‏نگار، دو ویژگی در شعرهای م. سحر می‏بیند؛ احاطه‏ی او به زبان واژگان شعری و بیان شاعرانه و دیگری نوعی وطن پرستی ناب، دور از شعار و خالی از رنگ و نیرنگ.

شجاع‏الدین شفا، نویسنده و پژوهش‏گر نیز با خواندن سه کتاب تازه‏ی م. سحر در نامه‏ای خطاب به او، طنز وی را با کارهای عبید زاکانی در هفت قرن پیش مقایسه کرده و می‏نویسد: «در این راستا، من دو استاد طنز دیگر را نیز در حال حاضر شریک شما می‏شناسم؛ یکی از آن‏ها ایرج پزشک‏زاد و دیگری هادی خرسندی است و می‏توانم بگویم تفنگ بی‏صدای این سه تفنگ‏دار در رویارویی با جماعت آخوند، به مراتب کاراتر از تفنگ‏های پرصدا، ولی بی‏خاصیت سه تفنگ‏دار الکساندر دومای است.»

در گفت‏وگویی با محمد جلالی (م. سحر)، ابتدا از او در باره‏ی محتوا و مضمون کتاب‏های تازه‏اش می‏پرسم:</small></strong> 

نام یکی از این کتاب‏ها «داوری یا عریضة‏النساء» (اندر باب بی‏شوهری در ایران)، دیگری «قصه‏ی ما راسته» و سومی «گفتمان الرجال» نام دارد.

کتاب «داوری» که یک مثنوی بلند حدود ۲۵۰ صفحه‏ای است، تحت تاثیر تصویری که در اینترنت دیدم، سروده شده است. این تصویر نشان می‏داد که تعدادی از زنان محجبه در ایران تظاهرات کرده بودند و روی پلاکاردی که در دست‏شان بود، نوشته شده بود «بی‏شوهری در ایران، خیانت است به قران!»

[[photow02]]

این مثنوی به این صورت شروع شد و می‏خواست بیان احوال وضعیت زنان در ایران باشد. البته ادامه پیدا کرد و حدود ۲۵۰ صفحه شد. منتها در این مثنوی که به این صورت آغاز شد و تداوم پیدا کرد، داستان‏ها و مسائل مختلفی مطرح شده‏اند.

اسم داوری را هم من در آخر انتخاب کردم، چون به نظرم رسید  که این کتاب کیفرخواستی است علیه کسانی که در این ۳۰ سال جامعه‏ی ما را به این روز انداخته‏اند. یک منظومه‏ی طنزآمیز است که ضمن طنز، جد هم مطرح می‏شود و در واقع نقدی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی از  ۶۰-۷۰ سال تاریخ معاصر ایران است.

در ارتباط با کتاب «گفتمان‏ الرجال»، من شروع کرده بودم به نوشتن دوبیتی‏های طنزآمیز با لحن دوبیتی‏های محلی و از تیپ دوبیتی‏های باباطاهر، از زبان گروه‏های مختلف اجتماعی.

وقتی مجموعه‏ی این دوبیتی‏ها تمام شد، اسم «گفتمان‏ الرجال» راگرفت. چون از قول رجال و گروه‏های مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران صادر شده بودند.

[[photow04]]

این کتاب هم نقد اجتماعی، فرهنگی و فکری جامعه‏ی ایران است. برای نمونه، دوبیتی‏های شیخ ابوال‏مدرن چپستانی یا دوبیتی‏های طوطی خان چپ آوازه، دوبیتی‏های حاج شیخ عبدالرفرم سکولاری، دوبیتی‏های آقابالاخان وجیه‏المله، دوبیتی‏های جناب دبیرنظام پلیس‏الاسلام و…

«قصه‏ی ما راسته» داستان زبان فارسی است و منظومه‏ی بلندی است که بر اساس وزن‏های عامیانه و فولکلوریک سروده شده است؛ «یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‏کی نبود»... به این صورت، بر وزن متل‏ها و با لحن محاوره‏ای شعر عامیانه‏ی فارسی شروع شده و انتقادی است از کسانی که به دلایل ایدئولوژیک و سیاسی، نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران بی‏مهری می‏ورزند، جایگاه زبان فارسی را تنزل می‏دهند و مدعی هستند که این هم زبان قومی است مانند بقیه.

در صورتی که نقش بسیار مهم، تاریخ‏ساز و فرهنگ‏ساز زبان فارسی را که زبانی مربوط به همه‏ی اقوام ایرانی است و نه تنها ایران، بلکه افغانستان، تاجیکستان و خیلی از کشورهایی که امروزه به زبان فارسی تکلم نمی‏کنند ( مانند هند، پاکستان و ترکیه) ولی این زبان نقش اساسی در بُن‏مایه‏ی فرهنگی و تاریخی این کشورها داشته است، نمی‏توان نادیده گرفت.

در هر صورت این شعر هم پاسخی است به آن سری از افکاری که به نوعی در پشت آن مساله‏ی سیاسی و جدایی‏خواهی است، ولی نیش حمله‏شان به زبان فارسی است. در واقع، داستان طنزآمیزی از ماجرای زبان فارسی است. 

[[photow03]]

<strong>برای این که از دنیای شعری شما دور نشویم، چند دوبیتی از کتاب گفتمان ‏الرجال را از زبان خود شما بشنویم: </strong>

پس اجازه بدهید، دوتا دو بیتی از دوبیتی‏های دلال‏الاسلام، حاج‏ آقای عبدالبورژوای میدان باری را برای‏تان بخوانم:

ز تجارُم، به بازارُم گذر بی<br>سرُم شیخ و فقیه‏اُم تاج سر بی<br>خری سرگرم کار اقتصادُم<br>که طبق امر رهبر، کار خر بی!<br>مرا از علم و صنعت بی‏نیازی است<br>که از دلالی‏اُم اسلام راضی است<br>مو در ایران فروشی بی‏جوازُم<br>مراد از بورژوازی، بی‏جوازی است<br>

دوتا دوبیتی هم از دوبیتی‏های مولانا نورالدین ابن‏ابی‏الفَکور

سری لاهوتی و پایی زمینی<br>مو مشهورُم به روشنفکرِ دینی<br>گَهی با عاشقانُم هم نوایی <br>گَهی با قاتلانُم هم نشینی <br>به انسان کوبی ِ پوتین و نعلین<br>شفاعت از خدا خواهُم در این بین<br>مویُم مجموع ِ روشنفکری و دین<br>انا نَوعاً عجیباً ذوحَیاتِین 

[[photow01]]

<strong>آقای جلالی، شما با وجود این که بیش از ۳۰ سال است در خارج از ایران زندگی می‏کنید، اما به قول داریوش آشوری عمیقاً ایرانی مانده‏اید و به ویژه آن‏چه در این سال‏ها در ایران و بر ملت ایران گذشته است را در شعرهای‏تان بازگو کرده‏اید. خودتان م.‏سحر را بیشتر یک شاعر اجتماعی می‏دانید یا تغزلی و حسی؟ </strong>

من شعر را از خیلی کودکی شروع کردم. فکر می‏کنم خواندن و نوشتن را که یاد گرفتم، هشت یا ۹ ساله بودم که ابیات منظوم می‏نوشتم. در دبیرستان هم غزل می‏نوشتم. همیشه طبع‏ام بیشتر با غزل، تغزل و اشعار عاطفی جور بوده است.

اگرچه من هیچ‏وقت در ایران کاری منتشر نکردم. چهارساله‏ی دوره‏ی دانشگاه‏ام را در دانشکده‏ی هنرهای زیبا گذراندم، اما حتی نزدیک‏ترین دوستان من اطلاع نداشتند که من شاعری غزل‏سرا هستم.

من اصولاً طبع جنگی نداشتم و قصد این که از طریق شعر وارد دعواهای سیاسی بشوم در میان نبود. اما اتفاقاتی که افتاد و ما و نسل ما گرفتار آن طوفان‏ها شد را نمی‏شد ندیده گرفت و نمی‏شد در برابر این همه ویرانی، این همه خسارت و نابودی از لحاظ جانی، مالی، مهاجرت بزرگ، جنگ و… سکوت کرد.

در نتیجه من خود را ناگزیر می‏دانستم که عکس‏العمل نشان بدهم. این عکس‏العمل‏ها در شعر من بروز کرد. به همین دلیل بود که در سال ۱۳۵۸ که در این‏جا دانشجو بودم، اولین کتاب‏ام که مایه‏های اعتراض در آن هست، به اسم «یاد آر، ز شمع مرده یاد آر» در پاریس منتشر شد.

بعد هم ماجرای حزب توده و پیوستن آن‏ها به حکومت دینی‏ای که حاکم می‏شد، موجب شد نمایش‏نامه‏ی طنز آمیز «حزب توده در بارگاه خلیفه» را بنویسم.

بعد از آن کتاب «قمار در محراب» که انتقاد سرسختی از دست‏آویز کردن دین در قدرت و بازی گرفتن مذهب و ایمان مذهبی مردم برای کسب و حفظ قدرت است، منتشر شد. این سه کتاب هم ادامه‏ی همان روال است.

اما من عمیقاً خودم را یک شاعر غزل‏سرا می‏بینم و بیشتر کارهایی که شخصاً دوست دارم، تغزل‏ها و کارهای عاطفی و شخصی سروده شده‏، چه در اوزان نیمایی و چه در اوزان کلاسیک هستند. بیشتر خودم را در این‏گونه شعرها پیدا می‏کنم.

اما از این بابت هم اظهار پشیمانی نمی‏کنم که چرا شعر سیاسی گفته‏ام. ناگزیر بودیم بگوییم. همه فریاد کردند؛ هر کسی به زبان و صدای خود. من چنین فرصت و آمادگی‏ای را داشتم که این اعتراض را به زبان شعر بیان کنم و از این طریق صدای بی‏صداها باشم و امیدوارم توانسته باشم تا حدی صدای بی‏صدایان کشورم و نسل‏ام را انعکاس داده باشم.

صدای بی‏صدایان می‏زند موج<br>ز قعر جان آزادی‏پرستم

مو اون جانُم که جسمُم در سفر بی<br>چو با شب زیستُم نامُم «سحر» بی<br>مُرادی جُز حقیقت رهبرُم نیست<br>مرادُم را حقیقت راهبَر بی<br>گر این دل را میان ِ جنگ بُردُم<br>همینُم بس که دور از ننگ بُردُم<br>به خاکِ دیگران، در گوشه‏ی خویش<br>هنر ورزیدم و فرهنگ بُردُم

مو که دلداده‏ی مِهرِ دیارُم <br>از آن محسودِ اهلِ روزگارُم <br>که با دستِ هُنرپرورده‏ی شعر <br>فراروی بدی آیینه دارُم 

به جز ایران که با وی زیسته ستُم<br>به دیّارو دیاری دل نبستُم <br>صدای بی صدایان می زند موج 
زقعرِ جان ِ آزادی پرستُم

نه هرگز درغمِ تشریف و جامه<br>نه لُطفِ خاص و نه تأییدِ عامه<br>فرود آرم غریو شعرِ خود را<br>چو مُشتی بر دهان ِ خویش‏کامه

دکتر صدرالدین الهی، از ورای سه کتاب اخیرتان، دو ویژگی در شعر شما دیده است؛ بیان شاعرانه و نوعی وطن‏پرستی ناب، دور از شعار و خالی از ننگ و نیرنگ و بر فراز این دو، جرأت گفتن و نترسیدن از این که چه خواهند گفت: 

حقیقت این است که من هیچ نوع خودسانسوری را به خودم تحمیل نمی‏کنم. یعنی اصولا نمی‏توانم. فکر می‏کنم هر هنری همین‏طور است. در لحظه‏‏ی خلاقیت کسی نمی‏تواند فکر کند که اگر این را بگویم چه خواهد شد، فردا چه کسی بدش می‏آید و چه کسی خوش‏اش خواهد آمد. این صحبت‏ها در کار سرایش و سرودن شعر نیست. 

<strong>برخی از اشعار شما،رنگی انتقادی دارند و بسیاری از آنان از روی‏دادهای سال‏ها و به ویژه‏ ماه‏های اخیر تاثیر بسیار گرفته است. فاجعه‏ی مرگ ندا، دختر جوانی که در راهپیمایی اعتراضی دور از خشونت مردم ایران شرکت کرده بود، آخرین نگاه معصومانه‏اش را بر بی‏رحمی و شقاوتی که بر او گذشته، باز نگاه داشته است. شما نیز چند شعر در باره‏ی ندا گفته‏اید:</strong> 

نـدای شهید ما

این دخت وطن فدای ایران شده است<br>خونش جاری برای ایران شده است<br>با چهره‏ی لاله گون و چشم ِ نگران<br>آزادی را «نــدا»‌ی ایران شده است

<strong>شما جنبش اعتراضی مردم ایران در چند ماه اخیر را از نگاه یک شاعر چگونه دیدید؟ </strong>

من هم مانند همه‏ی ایرانی‏ها، در این ۳۰ سال جز این که فلاکت و بدبختی جامعه را ببینیم و رنج بکشیم و غصه بخوریم، کار دیگری از دست‏مان برنمی‏آمد و کاری انجام نمی‏گرفت. در واقع همه چشم‏انتظار حرکتی بودند.

اما دیدن به حرکت درآمدن جامعه‏ی ایران، آن هم برای تحقق نظرگاه و کسب حقوق‏شان که همان مساله‏ی رأی بود و این که «رأی من کجاست»، فکر می‏کنم برای همه‏ی ایرانی‏ها خیلی شوربرانگیز و اشتیاق‏آفرین بود.

در میان ایرانی‏ها، برخی که شاخک‏های حسی‏شان قوی‏تر است، اگر شاعر یا هنرمند باشند، طبیعی است که متأثر می‏شوند.

بالطبع من هم متأثر شدم و طی این چند ماه، هر اتفاق مهم و هیجان‏انگیز و یا دردناکی که در جامعه اتفاق می‏افتاد، مرا متأثر می‏کرد و به تاثیر از آن، شعرهایی را هم می‏سرودم.

یکی از آن‏ها هم همان شعر «جنبش سبز» بود. این شعر قصیده‏ای بود که روز اول بعد از انتخابات و قبل از سخنرانی آقای سید علی خامنه‏ای سروده شده بود. این قصیده خطاب به ایشان است و ایشان را برحذر می‏داشت از کاری که ایشان سرانجام کردند و دستور کشتن دادند.

ما بی‌شماریم<br>صدها هزاریم<br>فریاد شوریم<br>فرزند کاریم<br>زاد ِزمستان<br>روح بهاریم 
چون صبح روشن<br>آئینه واریم<br>از شب پرستان <br>پروا نداریم<br>تاب و شکیبیم<br>قول و قراریم<br>با مهر میهن<br>پیمان گزاریم<br>چشم امیدی‏ام<br>شوق دیاریم<br>از بند ِ ایران<br>دل برنداریم<br>آزاده پودیم<br>آزاده تاریم<br>آزادگان را<br>گل در کناریم<br>چشم بدان را<br>پیکان ِ خاریم<br>با جور و بیداد<br>در گیر و داریم<br>سرخ شقایق<br>خون اناری‏ام<br>چون آب ِ جاری<br>درجویباری‏ام<br>آئینه‏ی دوست<br>بردست یاریم <br>در کام دشمن<br>چون زهر ماریم<br>قهر ِنیاکان<br>خشم ِ تباریم<br>جان عدو را<br>خنجرگذاریم<br>دشمن شکافیم<br>دشمن شکاریم<br>جوینده‏ی روز<br>درشام تاریم<br>آینده سازیم<br>آینده کاریم<br>ما بی‌شماریم<br>ما بی‌شماریم<br>ما بی‌شماریم<br>ما بی‌شماریم 

▪ ▪ ▪ 

<strong>پانوشت‌ها:</strong>

۱ـ داوری یا عریضةالنساء (اندر باب بی شوهری در ایران): این کتاب، منظومه ای ست طنزآمیز و بلند ( یک مثنوی ٢٣٥ صفحه ای) در زمینهء نقد سیاسی و فرهنگی و فکری و اجتماعی ایران معاصر.
در مقدمه این کتاب می‌خوانیم : « ...  بی هیچ غرور کاذب یا تواضع مصنوعی ، صادقانه می گویم که در این منظومه ، فرهنگ ایران و زبان شعر فارسی به سخن درآمده است تا گوشه‌ای از آنچه را که بر ملت ایران و نسلهای سوخته و ارزش های برباد شدهء این کشور رفته است ، بازگو کند و برستمی که بر ایران و ایرانیان می‌رود، شهادت دهد!»
این کتاب به طرح ها و تلخنگاری های نقاش و گرافیست نامدار ایرانی ساکن پاریس ، «خاور» تزیین ومصور شده است. 

۲ـ گفتمان الرجال: این کتاب منظومه‌ای‌ست، طنزآمیز شامل دوبیتی‌های به‌هم پیوسته از زبان گروه‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گوناگون در نقد مسائل سیاسی و فرهنگی جامعه معاصر ایران. این کتاب نیز با طرح های «خاور» مصور شده است. 

٣ـ قصه‌ی ما راسته: منظومه‌ای است بلند که در اوزان هجایی و فولکلوریک و به تأثیراز زبان و فرم متل‌ها و ترانه‌های محلی و مردمی فارسی سروده شد است. این منظومه به تاریخ زبان فارسی و کارکرد این زبان در قوام ملی و هویت فرهنگی و تاریخی ایرانیان می پردازد و به طنز خاص خود، برخی از داوری های سیاسی و غیر منصافانهء رایج در بارهء زبان فارسی را نقد می کند و با زبانی صمیمانه  و شوخ،  به برخی گفتارهای مرسوم ، پیرامون میراث فرهنگی ایران زمین خرده می‌گیرد. 

هرسه کتاب از سوی«انتشارات پیام» منتشر شده‌اند و علاقمندان می‌توانند به نشانی‌های الکترونیک زیر از طریق ناشر یا سراینده این کتاب ها را تهیه کنند: 

م.سحر(پاریس) : mim.sahar@yahoo.com و m.sahar@free.fr
ناشر (لوکزامبورگ و آلمان): payam.bayan@yahoo.de 
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1199.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1199.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 13 Mar 2010 14:50:10 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>متلک‌گویی به زنان در مصر</title>
                  <description>بر طبق آخرین همه‌پرسی‌های انجام شده در مصر، ۹۸ درصد زنان خارجی و ۸۳ درصد از زنان مصری حداقل یک بار در معرض متلک و آزار جنسی قرار گرفته‌اند. 

نکته مهم این است که این تحقیق، علت اصلی این رفتار غیرمدنی را، در زنان مورد حمله قرار گرفته جست‌وجو می‌کند و انگشت تهمت را به سمت آن‌ها نشانه می‌گیرد و آنان را مقصر قضیه می‌بیند.

اذیت جنسی و متلک‌گویی از جمله مشکلات رفتاری و تربیتی است که سیاست‌مداران و رسانه‌های گروهی مصر با استثنا شمردن ارتکابات واقع شده، در صدد نادیده گرفتن شیوع همه‌جانبه‌ی آن در جامعه مصر هستند. بنا بر همین استدلال، صاحب منصبان جامعه تمایلی برای حل مسئله نشان نمی‌دهند و سعی همه معطوف است بر پاپوش گذاشتن بر شدت و حدت موضوع!

[[photow01]]

ماجرای به بحران کشیده شده در غروب عید فطر در سال ۲۰۰۶، نقطه پایانی بود برای سرپوش گذاشتن بر این رفتار ضد زنانه. در در غروب روز عید فطر، عده‌ای مرد جوان، بر طبق عادت ناپسند متلک‌گویی و آزار و توهین‌هایی که نیت جنسی دارد به ده‌ها نفر از زنان و دختران جوان در شهر قاهره حمله کرده و باعث اذیت و آزار جمعی آن‌ها شدند.

هیچ‌کس در امان نبود، حتی مادران و زنان باحجاب نیز از لات بازی‌های جوانان مصون نماندند. بدتر از همه آن‌که همه ماجرا در برابر چشمان نیروهای انتظامی بوقوع می‌پیوست. 

در روزهای بعد از این حادثه‌ی شرم‌آور، یک‌بار دیگر رهبران سیاسی و اجتماعی و حتی رسانه‌های گروهی سعی وافری کردند تا ماجرا را کوچک جلوه دهند.

در این میان جمعیت بسیاری از جوانان مصر و بویژه شهر قاهره که امکان استفاده از اینترنت را داشتند از طریق وبلاگ‌های خود به اعتراضات فراگیر دامن زدند. در ادامه‌ی این اعتراضات افشاگرانه، میدان «تعلت حرب» به میدانی برای نمایش عمومی ویدئوی ضبط شده از لات بازی‌های جوانان در روز عید فطر تبدیل گشت و از این طریق توانستند اذیت و آزاری که بر زنان روا شده بود را در معرض دید عموم قرار دهند.

[[photow02]]

شجاعت عده‌ای زن که با قدم نهادن در فضای عمومی به ابراز آشکار مزاحمت‌هایی که بر آنان روا شده، زمینه‌ساز آن شد تا جمعی از سازمان‌های مصری طرف‌دار حقوق زنان به گونه‌ای حرفه‌ای (از طریق گزارش‌های جمع‌آوری شده در وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها)، در صدد برپایی کمپینی در جهت آموزش و اطلاع‌رسانی دراین زمینه گردند.

تلاش‌های کمپین بر ضد متلک و آذیت جنسی وارد مرحله جدیدتری شد وقتی که شکایت فیلم‌ساز جوان خانم «نوح رشدی صالح» در دادگاه به پیروزی دست یافت. 

برای اولین بار در تاریخ جرائم مدنی در سال ۲۰۰۸، یک راننده کامیون به جرم متلک‌گویی و اذیت فیلم‌ساز جوان به سه سال زندان و پرداخت جریمه نقدی محکوم شد. این حادثه برای اولین بار این مشکل اجتماعی را به شکل وسیعی به درون بحث‌های عمومی رسانه‌های عمومی و سیاست در مصر کشاند.

کمپین سراسری برای اطلاع‌رسانی، آموزش و ارائه راه‌حل‌های سازنده بویژه به زنان و دختران جوان بیش از هر نکته‌ی دیگری بر این واقعیت تکیه می‌کرد که زنان و نحوه حضورشان در جامعه دلیل و توجیهی برای ارتکاب توهین‌های جنسی نیست.

آموزش افسران جوان در واحدهای انتظامی در باره‌ی تاثیرات منفی متلک‌گویی‌های بی‌رویه و رابطه‌ی آن با خشونت و تجاوز جنسی و تلاش برای تهیه و تصویب جرائم قانونی از جمله هدف‌های جهت‌دار و آگاهانه‌ای است که کمپین سراسری در مصر موفق به اجرای آن شده است.

[[photow03]]

طرح مباحث در نشریات ویژه زنان مصر و از آن طریق، در دیگر نشریات و رسانه‌های ملی، طرح شعارهای پایه‌ای نظیر «به خودت احترام بگذار» و «امنیت خیابان‌ها برای همه»، هم‌زمان گشت با طرح و بررسی عمومی‌تر متلک و توهین جنسی به عنوان یک معضل اساسی در جامعه. همچنین دلایلی نظیر مشکلات بیکاری مردان جوان، بالا رفتن سن ازدواج و تغییرات ارزش‌های اخلاقی در جامعه مدنی هم از جمله موضوعاتی بودند که درسطح وسیع به آن‌ها اهمیت داده شد.

اتفاق ناپسند اوباش جوان در عید فطر سال ۲۰۰۶ در قاهره و محکومیت یک راننده کامیون در سال ۲۰۰۸ به جهت اذیت جنسی، برای همیشه متلک‌گویی را به پدیده‌ای جدی و غیرمدنی تبدیل کرد. بدون شک این موضوع مساله‌ی مهمی بود تا از بار گناه زنان که بنا بر سنت اخلاقی، عامل اصلی و توجیه‌گر رفتار ناپسند مردان مصر بودند، بکاهد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1198.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1198.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و جامعه</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 17:00:16 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>جهان متفاوت «هنری مور»</title>
                  <description>نمایشگاه جامع و دیدنی این روزهای گالری «تیت» از آثار «هنری مور» - یکی از برجسته‌ترین چهره‌های مجسمه‌سازی تاریخ هنر که آثارش حتی تا موزه هنرهای معاصر تهران هم رسیده و سال‌هاست که در آن‌جا چشم‌ها را می‌نوازد - سبب خیری است برای چاپ کتاب - کاتالوگ‌ای خواندنی و مبسوط، در شرح و تحلیل افکار و دنیای این هنرمند بزرگ و متمایز قرن بیستم.  

[[photow01]]

تصاویر خوش‌چاپ کتاب برای آن‌ها که امکان دیدن نمایشگاه را ندارند، فرصت مناسبی است برای آشنایی نظام‌مند با دنیای این هنرمند و نوع آثار او طی دوره‌های گوناگون. در بخش اول با عنوان «تمدن جهانی»، تاثیرپذیری مور از فرهنگ آفریقا و آمریکای جنوبی به نمایش گذاشته می‌شود. 

دوره بعدی با عنوان «مادر و بچه»، یکی از مهم‌ترین تم‌های آثار مور را روایت می‌کند که در آن طی سال‌های مختلف، مور به جان بخشیدن به مجسمه‌های گونه‌گونی از یک مادر و فرزند در کنار هم می‌پردازد که بر حسب احوال او در دوره‌های گوناگون، شکل این مجسمه‌ها تغییر می‌کند و از روایت‌های شاعرانه به روایت‌های کاملاً انتزاعی می‌رسد. 

[[photow02]]

فصل بعدی یعنی مدرنیسم، دوره‌ای است که قالب و شکل اصلی کار مور را - که دلیل شهرتش است - شکل و گسترش می‌دهد و نام او را به عنوان پیشروترین چهره مجسمه‌سازی جهان در دهه‌ی سی تثبیت می‌کند. 

آثار طراحی او در دوره‌ی جنگ جهانی دوم، بخش بعدی است که جهان تیره و تار دوره جنگ را با شدت تمام عریان می کند و روبه‌روی مخاطبش قرار می‌دهد. تاثیر بی‌نهایت عمیق جنگ بر مور را در همه این طراحی‌ها می توان حس کرد؛ طراحی‌هایی که حکایت از یک آخرالزمان دارند و روزن امیدی در آن‌ها وجود ندارد. 
 
دوره پس از جنگ، آثار متاخرتر مور را به نمایش می‌گذارد که پیچیده‌تر - و البته کامل‌تر - شده‌اند و زخم جنگ را هم بر پیکر خود دارند. دوره «نارون» غالباً  آخرین آثار او را به نمایش می‌گذارد که حجیم شده‌اند و تم «حفره» را بسط و گسترش می‌دهند؛ یکی از مهم‌ترین تم‌های آثار مور که خودش درباره  آن می‌گوید: «هیچ شکی نیست که توضیح روان‌شناسانه عمیقی درباره افسون حفره وجود دارد» اما همو در پاسخ به دانشجویان با این موضوع شوخی هم می‌کند: «من به داشتن حفره در مجسمه ایمان دارم؛ همان طور که همه مجسمه‌سازهای بزرگ همین حفره را در اسم‌شان دارند: میکل آنژ، دوناتلو، پیکاسو، جیاکومتی، کارو و البته من دو تا از این حفره ها در اسم‌ام دارم!» (اشاره به حرف انگلیسی O که در نام تمام این مجسمه‌سازان بزرگ وجود دارد و به قول بروس مک لین این حرف را در نام مجسمه‌سازان بزرگ نسل بعدی جهان هم می توان یافت: آنیش کاپور، بیل وودرو، آنتونی گورملی و...) 

[[photow03]]

شاید جالب ترین بخش کتاب، یادداشت‌هایی است از چهره‌های شناخته شده‌ای چون آنتونی گورملی، مجسمه‌ساز و هنرمند بزرگ این سال‌های بریتانیا که دیدگاه خود را درباره مور توضیح می‌دهند. «بروس مک لین» اشاره می‌کند که چطور مور هیچ‌گاه به یک فرد آکادمیک تبدیل نشد و حقیقتاً جهان مور بزرگ‌تر از آن است که در قالب‌های بسته دانشگاهی بگنجد و این که لقب «شوالیه» را هم نپذیرفت. 

«گورملی» به تلاش خستگی‌ناپذیر مور برای یافتن راهی جز راه کلاسیک مجسمه‌سازی و شیوه «رودن» درود می‌فرستد و به تاثیرپذیری مور از «ایپسن» اشاره می‌کند. «آنتونی کارو» به عنوان دستیارش می‌نویسد: مور به رغم آن که مجسمه‌سازی برایش «هنر واقعیت» بود، بسیار به سوررئالیسم نزدیک است.  

اما چند مقاله تحلیلی کتاب هم دنیای مور را به خوبی واشکافی می‌کنند. «کریس استفنز» جهان مور را از منظر مدرنیسم تحلیل می‌کند و «جنیفر موندی»، رابطه مجسمه‌های مور با کشور بریتانیا را مورد بررسی قرار می‌دهد. «لینزی استونبریج» از منظر روان‌شناسانه به واشکافی مور می‌پردازد و «دیوید آلن ملور» نگاهی دارد به طراحی‌های مور که آن‌ها را با عکس‌های برجا مانده از جنگ مقایسه می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد. «ریچارد کالووکورسی» به تاثیر هولوکاست و جنگ سرد بر آثار مور نظر دارد و سرانجام «یان وود» تاثیر شگرف مور بر مجسمه‌سازان معاصر بریتانیایی از «کیت کاونتری» تا «تونی کرگ» را ردیابی می‌کند. 
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1197.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1197.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 18:59:18 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نود سالگی ایران‌شناس فرانسوی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>پروفسور ژیلبر لازار ۹۰ ساله شد؛ مردی که بیش از ۶۰ سال از زندگی‌ خود را در راه مطالعه و پژوهش زبان فارسی و زبان‌های آریایی‌ای چون پهلوی و فارسی دری صرف کرده و آثار با‌ارزشی در این زمینه‌ها منتشر کرده است، استاد فرهنگ و ادبیات فارسی در دانشگاه سوربون بوده است، پروفسور زبان فارسی در مدارس عالی زبان‌های شرقی در پاریس، مدیر آکادمی کتیبه‌ها و ادبیات که ادبیات کلاسیک و زبان‌های قدیمی جهان را در‌بر‌می‌گیرد، هم‌چنین یکی از بنیان‌گذاران گروه تحقیقی که در مرکز ملی مطالعات فرانسه با نام «دنیای ایرانی»، روی ایران کار می‌کنند.

[[sound]]

همین‌طور خالق کتاب‌هایی چون: فرهنگ لغات فارسی به فرانسه، دستور زبان فارسی معاصر، ایران جدید، ترجمه‌ی رباعیات خیام، سه قطره خون و حاجی آقا از صادق هدایت، گزیده‌ی شعر پارسی و زبان‌های باستانی ایران.

به مناسبت ۹۰ سالگی پروفسور ژیلبر لازار، ایران‌شناس نام‌دار فرانسوی به ابتکار اعضای آکادمی کتیبه‌ها و ادبیات یا زبان‌های باستانی و ادبیات کلاسیک و شاگردان زبان فارسی او که به مقام استادی رسیده‌اند، مراسمی در محل آکادمی فرانسز برپا شد. از خانم پولک سان‌ولیون زبان‌شناس عمومی - نظری ایرانی‌تبار که در دانشگاه سوربون نوول استاد زبان‌شناسی هستند و از همکاران نزدیک پروفسور لازار، درباره‌ی این مراسم بزرگداشت می‌پرسم:</small></strong>   

روز ٤  فوریه‌ی ٢٠١٠ میلادی پروفسور لازار ٩٠ ساله شدند و ما در گروه تحقیقی که من در آن کار می‌کنم، تصمیم گرفتیم به پاس بزرگ‌داشت و قدردانی از خدمات ژیلبر لازار یک مراسمی تشکیل دهیم و نه تنها زبان‌شناسان و استادان، بلکه دانشجویان قبلی آقای لازار هم در این جلسه شرکت کنند.

چون آقای لازار عضو آکادمی هستند ما از آکادمی تقاضا کردیم که اگر ممکن است به ما کمک کنند در این زمینه و به همین خاطر، سالنی که داشتیم داخل همین آکادمی بود.

مراسم در واقع یک مراسم یک روزه بود و ما همان‌طور که اشاره کردید از خیلی از شاگرد‌های آقای لازار که اکثرا استاد هستند و حتی بعضی از آن‌ها استاد بازنشسته، تقاضا کردیم هرکدام سخن‌رانی کوچکی در بزرگ‌داشت آقای لازار تهیه کنند و در روز جلسه حدود ١٠ سخنرانی انجام شد. اولین سخنران آقای یان‌قیشاق بود که پس از پروفسور فوش‌کور و پروفسور لازار، این پست به آقای یان‌قیشاق منتقل شد و یان‌قیشاق استاد فعلی ایران‌شناسی دانشگاه سوربون نوول است.

ایشان تا حدی در واقع بیوگرافی آقای لازار را توضیح داد که از چه زمانی کار روی ایران را شروع کرده است، اقامتش در ایران، کار او روی زبان فارسی، درباره‌ی شکل‌گیری زبان فارسی و از این طور مسائل صحبت کرد.

آخر این جلسه یک سری از اشعاری که توسط آقای لازار ترجمه شده‌اند مثل خیام و حافظ، خوانده شد و یک جلسه‌ی شعر‌خوانی هم داشتیم.

[[photow01]]

<strong>ممکن است درباره‌ی اهمیت کارهای پروفسور لازار در زمینه‌ی زبان فارسی و کتاب‌هایی که نوشته‌اند هم چند کلمه‌ای بفرمایید؟</strong>

آقای لازار کتاب‌های زیادی دارند و سخت است که بیلان کوتاهی از کار‌هایشان ارائه دهم. یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی که آقای لازار نوشته‌اند دستور زبان فارسی معاصر است که خوتان نیز به آن اشاره کردید، آقای لازار این کتاب را در سال ۱۹۵۷ و بعد از یک اقامت چند ساله در ایران نوشتند، زیرا بعد از جنگ دوم جهانی بعد از ۱۹۴۸ تا ۵۱ آقای لازار در ایران زندگی کردند و در آن مدت واقعا یادداشت‌های خیلی مهم [دارند]، نه فقط [به] زبان ادبی، بلکه واقعا زبان فارسی به شکلی که در آن موقع بین ایرانیان صحبت می‌شده است.

ایشان، یادداشت‌های فراوانی با خودشان به فرانسه آوردند و در سال ۱۹۵۷ دستور زبان معاصر فارسی را منتشر کردند که می‌شود گفت تا حالا، نه فقط از نظر من بلکه از نظر خیلی از زبان‌شناسانی که روی فارسی کار کرده‌اند، یکی از بهترین دستور‌های زبان فارسی است.

این کتاب در سال ۱۹۹۲ به انگلیسی ترجمه شد و فکر می‌کنم اخیرا به فارسی ترجمه شده است. در سال ۲۰۰۶ چون این کتاب باید دوباره منتشر می‌شد، من و پروفسور یان‌قیشاق و خانم رخساره حشمتی با آقای لازار همکاری کردیم برای انتشار دوباره‌ی این دستور و در سال ۲۰۰۶ نسخه‌ی جدید این کتاب دستور معاصر زبان فارسی به زبان فرانسه در ایران منتشر شد.

یکی از بهترین دستورهای زبان فارسی است و اهمیتش این‌است که اولا از نظر توصیف ساختار‌های زبان فارسی واقعا جزو دستور‌هایی است که خیلی از مطالبی که در دستور‌های دیگر پیدا نمی‌شود، در آن هست و همان‌طور که به شما گفتم فقط روی فارسی ادبی متمرکز نیست بلکه روی فارسی محاوره‌ای و فارسی که صحبت می‌شود نیز کار شده است و مثال‌هایی که آقای لازار در آن آورده‌اند نه تنها از مثال‌های ادبی، شعری و از این قبیل است، بلکه مثلا از داستان‌های کوتاه و رمان‌های صادق چوبک، صادق هدایت و مثال‌هایی که خودشان در ایران شنیده بودند و یادداشت کرده بودند نیز در آن وجود دارد.

یکی از کتاب‌های خیلی مهم ایشان که ترجمه فارسی نام آن «قدیمی‌ترین اسطوره‌های نثر فارسی» می‌شود، درباره‌ی فارسی کلاسیک و شکل‌گیری فارسی جدید است. منتهی مرحله‌ی کلاسیک فارسی جدید است. این یکی از مهم‌ترین کارهای آقای لازار است.

یک کتاب دیگر ایشان که درواقع مجموعه‌ای از دوازده مقاله است و تیتر فارسی آن را می‌شود «شکل‌گیری زبان فارسی» نامید، درباره‌ی تولد و شکل‌گیری زبان فارسی است. به نظر بنده این سه کتاب، مهم‌ترین کتاب‌های آقای لازار در مورد زبان‌های ایرانی و خصوصا زبان‌ فارسی هستند و همان‌طور که به شما گقتم به جز این کتاب‌ها آقای لازار مقالات بسیار مهمی در مجله‌های زبان‌شناسی مختلف، نه تنها مجله‌های ایران‌شناسی بلکه در مهم‌ترین مجلات زبان‌شناسی فرانسه منتشر کرده‌اند.

می‌شود گفت کار ایشان فقط راجع به فارسی نبوده است بلکه روی خیلی از گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی مثل تالشی، بلوچی و زبان‌های دیگر نیز کار کرده‌اند.

[[photow02]]

<strong>آقای تیان بوکتانویچ یکی دیگر از ایران‌شناسان و از شاگردان قدیمی پروفسور لازار که در مراسم بزرگ‌داشت او در آکادمی فرانسز حاضر بود، از شگفتی خود از این مراسم می‌گوید:</strong>

من خیلی تعجب کردم از این مراسم؛ اولا باید دانست که استاد لازار ۹۰ ساله هستند و من خودم فکر می‌کردم استاد لازار که ساعت ده صبح آمد تا کی می‌تواند بماند؛ آیا برای استراحت به خانه می‌رود؟ و تعجب کردم از ده صبح تا پنج بعد‌از‌ظهر که پشت سر هم دانشجویانش پژوهش‌های او را شرح می‌دادند، همیشه در ردیف اول ماند.

میکروفون داشت و هر دفعه که لازم می‌شد تذکر می‌داد. یعنی از ۱۰ صبح تا ۵ بعد‌از‌ظهر مدام گفت‌و‌گوی داشت. این دانشجویان ایشان که حضور داشتند، مثلا خانم ژیستین‌ لاندو که پدر و مادرش ایرانی نیستند، فارسی را آن‌قدر خوب یاد گرفته بود که در ریزه‌کاری‌های کتاب‌های فارسی درباره‌ی فن شعر کار می‌کند و آن شب در ده دقیقه خیلی خوب به ما نشان داد تا کجا رسیده است.

<strong>یکی از کارهای بسیار مهم پروفسور لازار در زمینه‌ی زبان فارسی، فرهنگ فارسی - فرانسه استاد لازار است، درباره‌ی این فرهنگ می‌شود نظرتان را بفرمایید</strong>؟

پیش از استاد لازار فرهنگ‌هایی بود و نویسندگان معمولا از فرهنگ‌هایی که ۴۰ سال پیش چاپ شده بود استفاده می‌کردند و بعضی چیز‌ها به ان اضافه می‌کردند ولی هیچ‌کدام یک فرهنگ از زبان محاوره، از زبان اشخاصی که امروز زندگی می‌کنند ننوشته بودند.

خود استاد لازار این کار را کرد و تمام دانشجویان و ایرانی‌ها و همه از این فرهنگ استفاده می‌کنند. از کتاب اول که چاپ کرده است، اولین شعرای فارسی زبان؛ ابوشکور بلخی، میثمی یعنی  برای نسخه‌ی خطی به استانبول، بریتانیا و به کتاب‌خانه‌ها می‌رفت و ساعت‌ها و روزهایی صرف کرد تا این‌ها را پیدا کند.

این‌ها را از جاهای مختلف جمع کرد و به ما داد و واقعا حیف است که این کتاب که ۱۹۶۴ اولین بار چاپ شده است، دوباره تجدید چاپ نشود. دو یا سه سال بعد شروع به ترجمه‌ی نوشته‌های صادق هدایت کرد که اتفاقا می‌شود گفت هشتاد درصد از کتاب‌هایی که از صادق هدایت به فرانسه ترجمه شده است اثر استاد لازار است.

ولی یک کار بزرگی که کرد این بود که به جوانانی که آخر تحصیلات خود بودند و می‌خواستند مثل گنجشگ‌های کوچک خودشان بپرند، به این‌ها گفت ما باهم ترجمه می‌کنیم و این تکه از نادرپور یا فروغ فرخ‌زاد را با فلان دانشجو ترجمه کردیم و هر دو امضا کردیم و بعد به من گفت برای یونسکو و کلاله‌ی آقای یار‌شاتر خودتان تنها ترجمه کنید.

<strong>شما اطلاع دارید که پروفسور لازار الان مشغول چه کاری هستند در مورد زبان و ادبیات فارسی؟</strong>

بهترین وعده برای ایرانی‌ها چه خارج و چه داخل، باید بگوییم تا چند ماه دیگر بهترین ناشر پاریس یک جلد از غزلیات حافظ ، اثر استاد لازار را چاپ می‌کند، که ترجمه‌ی خیلی مهمی خواهد بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1196.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/03/post_1196.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 06 Mar 2010 17:39:01 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>طلاق</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>طلاق را لابد بارها شنیده‏اید؛ ماجراهای زندگی و جدایی را. توی داستان‏ها و کتاب‏ها و رسانه‏ها، در قالب تحلیل‏های جامعه‏شناختی و روان‏شناسی فردی و انواع پیامدهای اجتماعی و شخصی آن. 

اما احتمالاً از زبان پدر و مادرها و یا کارشناس‏ها.

[[sound]]

احساس؛ تجربه‏های واقعی و خلاصه حرف‏های ما جوان‏ها را هم شنیدید؟

این‏جا در هلند و خیلی کشورهای غربی دیگر، وقتی زن و مردی متارکه می‏کنند، اکثراً به‌خاطر بچه‏ها، دوستی‏شان پابرجا می‏ماند. 

بسیاری از اوقات در تولد و ازدواج و جشن فارغ‏التحصیلی بچه‏هاشون، کنار هم ایستادند و خیلی وقت‏ها دست‏شون در دست هم است.

اما آیا زبان حال آن‏ها که فرنگی هستند، با من ایرانی یکی است؟

اگر پدر و مادر من از هم‏دیگر جدا شده باشند، چه فکرهایی توی سرم می‏چرخد؟ که توپ والیبال‏ام؟ که اضافی‏ام؟ 
کدام‏شان را باید انتخاب کنم؟ 

می‏تونم هردوی‏شان را داشته باشم؟ 

آیا حق انتخاب دارم یا مجبورم انتخاب کنم؟ 

اجازه‏ی اعتراض دارم یا به‌تر است سکوت کنم؟ 

اگر بخواهند ازدواج مجدد کنند، من چه فکری می‏کنم؟

حالا اگر پدر و مادرم متارکه نمی‏کردند، آیا الزاماً خوشبخت‏تر بودم؟

تمام سؤال‏هایی را که مطرح کردم و بسیاری سؤال‏های دیگر را از مریم که در ایران زندگی می‏کند، پرسیدم.

مریم برای این‌که صدای‏اش به بیرون اتاق نرسد، صدای موسیقی‏اش را بلند کرد:</small></strong>

قبل از این‌که از هم جدا بشن، همیشه با هم دعوا داشتن. همیشه مامانم می‏گفت: من می‌رم! یا بابام می‏گفت: 

من می‌رم! و این ترس همیشه در من بود. تا این‌که ۱۱ سال‏ام که بود، نشسته‏ بودم و منتظر بابام بودم که بیاد خونه. قشنگ یادمه. عین یک فیلم. بابام اومد خونه، مامان‏ام دعوا کرد. بابام گفت: میرم ها! مامانم گفت: برو!

بابام شاید بیشتر از ۱۰۰ بار از خونه رفته بود. ولی بعد از دو سه روز که حال‏اش بهتر می‏شد، برمی‏گشت. این‏بار هم فکر کردیم همین‏طور می‏شه. اما رفت نیومد… نیومد… شش ماه بابام‏و ندیدم، شاید هم بیش‌تر. 

بعد فکر کردم می‏خوان با هم آشتی کنن. رفتند با هم حرف زدند. مامان‏ام همان شب گفت که دیگه نمی‏خواد برگردد و می‏خوان از هم جدا بشن. جدا شدند. فقط شناسنامه‏ای با هم بودند.

<strong>به خاطر بچه‏ها؟</strong>

آره، واسه‏ ماها.

<strong>فرقی هم می‏کند؟ این که اسم‏شون فقط توی شناسنامه با هم باشه؟</strong>

نه هیچ فرقی نمی‏کنه. اتفاقا آزارم‏ام می‏ده، به خاطر این که چیزی باید ۱۰۰درصد باشه یا نباشه. وسطی وجود ندارد.

<strong>وقتی این اتفاق افتاد، چه‏جوری با این درد کنار آمدی؟</strong>

هیچ‏وقت کنار نیامدم. هیچ‏وقت هضم‏اش نکردم. هیچ‏وقت بر‏ام عادی نشده. هیچ‏وقت بر‏ام حل نشده که بگم چه‏جوری. 

الان که ۲۴سال‏ام شده، هنوز هم سؤال‏هایی که در مغز اون دختر ۱۱ ساله بود، توی مغزم است.

<strong>فکر می‏کنی هیچ‏وقت جواب سوال‏هاتو بگیری؟</strong>

نه الان این‏طوری فکر نمی‏کنم. چون اگر جوابی‏ هم داشتم، فقط خودمو گول می‏زدم. چون اتفاقی بود که اون موقع افتاد و با من بزرگ شد. سؤال‏هام بزرگ‏تر شد؛ بدون این که سؤال‏های کوچک‏ترم حل بشه.

<strong>بزرگ‏ترین سؤال‏ات چی بود؟</strong>

زندگی‏ حال‏ام، اگه اون اتفاق نمی‏افتاد، چقدر از این بهتر بود؟ چقدر روابطام فرق می‏کرد؟ یک حس بدبینی، یک حس پرت‏شدگی که الان دارم، نداشتم. 

الان هم اگر بخواهم یک رابطه‏ی عاطفی جدیدی شروع کنم، همیشه به خودم می‏گم: من یک بار طرد شدم. 
اگر اون اتفاق نبود، راحت‏تر، خیلی راحت‏تر می‏تونستم زندگی کنم.

<strong>توی این مدتی که با مادرت زندگی می‏کنی، چطور بدون اون پشتیبان، بدون محبت پدری بالای سرت ادامه دادی؟</strong>

با عادت حل نمی‏شه؛ ولی عادت می‏کنی. بعضی‏ وقت‏ها چیزهایی که مهم نیستن‏رو واسه‏ی خودم مهم می‏کنم. مثلا با مامان‏ام می‏رم مسافرت، در حین این‌که پشت رل‏ام، یه نفر می‏خواد اذیت‏ام کنه. 

این می‏شه پتکی که توی اون مسافرت هزاربار می‏کوبم توی سرم که اگه الان بابام باهام بود، هیچ‏وقت این اتفاق نمی‏افتاد. 

یا وقتی مجبورم کارهای مردونه‏رو برای مامان‏ام انجام بدم، عذاب می‏کشم. ولی تو چیزهای دیگه، عادته. من دیگه عادت کردم. زندگی من اینه.

[[photow01]]

<strong>اگر با همه‏ی این تجربیات می‏تونستی زمان‏رو به عقب برگردونی، هرکاری از دست‏ات برمی‏اومد، انجام می‏دادی برای این که پدر و مادرت پیش هم بمونن؟</strong>

نه! چون اون موقع هم زندگی‏ام یک‏جور دیگه خراب بود. چون این دوتا آدم هیچ سازگاری‏ای با هم نداشتند. اگه می‏تونستم، یک ذره عقب‏تر برگردونم، توی کله‏شون می‏کردم که هیچ‏وقت یک موجود دیگه‏رو به درگیری‏هاشون اضافه نکنن. 

باز این‏و ترجیح می‏دم.… حداقل صدای دعوا نمی‏شنوی، استرس‏ات باز کم‏تره.

<strong>وقتی به کلمه‏ی خانواده فکر می‏کنی، چه تصویری‏و می‏بینی؟</strong>

اول این که سعی می‏کنم کم بهش فکر کنم؛ ولی… خودم‏و مامان‏ام‏و می‏بینم که تنها زندگی می‏کنیم. من و مامان‏ام یک خانواده‏ایم.

<strong>جز تو خواهر و برادر دیگه‏ای هم هستن که درگیر این موضوع شده باشن؟</strong>

برادر دارم که اون‏ها هم ازدواج کردن و زندگی مشترک دارن.

<strong>تا قبل از ازدواجشون با شما بودن؟</strong>

آره؛ با هم با مامان‏ام زندگی می‏کردیم.

<strong>با برادرات مشکلی نداشتی؟</strong>

نه…

<strong>توی اون دوره‏ای که برادرات خونه بودن و سن بلوغ تو بود و پدرت تازه رفته بود، بیشتر به کی پناه می‏آوردی؟</strong>

اون موقع من به هیچ‏کس پناه نمی‏بردم. حتی با کسی در این مورد حرف نمی‏زدم. دردل نمی‏کردم. توی عالم بچگی یک دیوار دور خودم کشیده بودم. خیلی وقت‏ها جلوی دیگران اصلا به‏روی خودم نمی‏آوردم که این اتفاق افتاده.

<strong>با چی دردت‏ رو پر می‏کردی؟</strong>

دوران راهنمایی زیادی پرخاش‏گر بودم. سعی می‏کردم با شیطونی‏هام یادم بره. خودمو مشغول کنم. حتی جلب توجه کنم و بالاخره کاری کنم که این فکر رو از خودم و دیگران دور کنم. 

۱۶سال ۱۷ سال‏ام که شد، آدم آرومی شدم. آدمی که فقط فکر کرد. دوستا‏ش کم شدند… یعنی بیش‌تر ساعات اون روزهام به فکر کردن گذشت. چی می‏شه… چی نمی‏شه؟! 

تو اون سنین واقعا آدم دیگه‏ای بودم، با بچه‏های هم‏سن و سال‏ام فرق می‏کردم. اصلا لذت نمی‏بردم از چیزهایی که همه لذت می‏بردن.

[[photow02]]

<strong>چند وقت بعد از این که پدر و مادرت از هم جدا شدند، فهمیدی پدرت ازدواج کرده؟</strong>

یک سال نشد؛ بعد ۱۰−۱۱ ماه.

<strong>وقتی فهمیدی، چه حسی بهت دست داد؟ چه عکس‏العملی نشان دادی؟</strong>

اولین بار که فهمیدم، مامان‏ام داشت من‏و از یک کلاسی می‏آورد خونه. توی خیابون خلوت خونه‏مون، یک‏هو یک آقا و خانمی توی ماشینی که که پدرم هم داشت، از کنار ما رد شدند. 

خواستم شوخی کرده باشم و گفتم: بابا بود با زنش ها… به شوخی! بعد مامان‏ام خیلی رُک برگشت گفت: «اتفاقاً پدرت ازدواج کرده و ممکنه چند وقت دیگه با خانم‏اش ببینی‏اش». 

نزدیک‏های مهر بود. وقتی بود که بچه‏ها وسایل مدرسه می‏خریدن. اولین فکری که به ذهن‏ام رسید این بود که: اگه بابا ازدواج کرده باشه، دیگه واسه من کیف و لباس نمی‏خره.

وقتی اومدم خونه، کم‏کم فکرام عوض شد که: وای بابام رفت… بابام منو به یکی دیگه فروخت…طردم کرد. احساس می‏کردم دیگه هیچکی منو دوست نداره. بابام یک زن دیگه‏رو به من ترجیح داده…هیچکی دیگه منو نمی‏خواد… من الان اضافی‏ام… 

بعد توی عالم بچگی فکر می‏کردم که الان مامان باید ازدواج کنه… چون من کوچکم، مامان ازدواج نمی‏کنه…پس من باید خودمو بکشم… چون اگه من بمیرم، مامان می‏تونه ازدواج کنه، مثل بابا.

<strong>ترس‏ات از چیه مریم؟</strong>

این «چی می‏شه؟» که همیشه توی ذهن‏ام هست و این که هر پسری که بیاد تو زندگی‏ام، بخوام روی جزییات‏ش فوکوس کنم… این من‏و کی ول می‏کنه؟ …کی می‏شه که اینم بره؟ 

یا دوست دختر، دختری که باهاش دوست‏ام، فکر می‏کنم کی می‏شه این باهام قهر کنه؟ یا حتی لباسی که دوست‏اش دارم، فکر می‏کنم: اینم فردا خراب می‏شه.

یک چیز دیگه هم هست. مثلا یه چیزی که خوشحال‏ام می‏کنه، می‏خندم، بعد به خودم می‏گم:

این‏ها همه ترسه ها! شاید فکر کنی به سؤال تو ربطی نداره، ولی ترسه. چون این‏هارو به خودم می‏گم که چیزی‏رو مال خودم ندونم که وقتی از دست‏اش دادم، داغون نشم. می‏ترسم… من می‏ترسم… از همه چیز می‏ترسم. حتی از این که بابام بمیره می‏ترسم. 

بابام الان شصت و خرده‏ای سالشه، بالاخره یک وقتی باید بمیره. ولی بزرگ‏ترین کابوس زندگی من ختم بابامه. که مامان‏ام با زنی که هنوز هم تا حالا باهاش روبرو نشده، چه‏کار می‏کنه؟

من از این که ازدواج کنم می‏ترسم. از این که بچه داشته باشم می‏ترسم. این‏ چیزها تا روزی که من زنده‏ام توی من می‏مونه. زخمی‏ای که هیچ‏وقت نمی‏ره. شاید زخمه عمیق نباشه. ولی من همیشه از همه‏چیز می‏ترسم. 

اگه کسی بخواد کتابی‏رو به من قرض بده، ازش نمی‏گیرم. می‏‏رم می‏خرم. چون باید مال من باشه. من بدونم که این کتاب‏رو از دست نمی‏دم. این ترس از دست دادن منو داره دیوونه می‏کنه.

الان مشکلات من با خودمه. مشکلات‏ام توی سرمه. مشکلات‏ام زندگی خودمه. چرا؟ فقط می‏گم چرا؟ این چرا… این ترس…

الان که دارم با تو حرف می‏زنم، شش تا سیگار تا حالا کشیدم. چون عادت ندارم اینارو به کس دیگه‏ای بگم. دارم خودمو خالی می‏کنم. عصبی شدم.

<strong>این برنامه ‏هم برای همینه مریم. ما بچه‏ها هیچ‏وقت این شانس‏و پیدا نمی‏کنیم که بتونیم خودمونو خالی کنیم.</strong>

یاد می‏گیری نگاه کنی تا حرف بزنی. من امشب دارم بیشترین حرف زندگی‏مو می‏زنم با تو. 

تا چند وقت پیش، الان دیگه نه، الان دیگه ‏بهش فکر نمی‏کنم؛ اما تا چندوقت پیش به بچه‏هایی که پدرشون مرده بود، حسودی‏ام می‏شد. چون حداقل به اونا ترحم می‏کنن، می‏گن: یتیم… ولی به من می‏گن: باباش ولش کرد، رفت زن گرفت.

همه‏ی آدم‏ها اشتباه می‏کنن. ولی کاش آدم‏ها اشتباهی‏ کنن که تاوانش‏ر‏و خودشون بدن.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1195.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1195.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنسیت و جامعه</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Feb 2010 21:03:10 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«که بی تو نخواهم گل باغ دید»</title>
                  <description><![CDATA[با کوشش «انجمن فرهنگ ایران» در پاریس، مراسم بزرگ‏داشت و یادبود محمد عاصمی، از چهره‏های ماندنی فرهنگ ایران و مدیر مجله‏ی «کاوه» با حضور گروهی از ایرانیان و سخنرانی دکتر شجاع‏‏الدین شفا، سیروس آموزگار، عبدالحمید اشراق و هنرمندی جلال اخباری، نوازنده‏ی سنتور برپا شد.

[[sound]]

محمد عاصمی شاعر، نویسنده، بازیگر تئاتر و پژوهش‏گر ایرانی مقیم آلمان، آدینه بیستم آذرماه ۸۸، برابر با یازدهم دسامبر ۲۰۰۹ در بیمارستانی در نزدیکی شهر مونیخ، در سن ۸۴ سالگی خاموش شد.

[[photow01]]

محمد عاصمی در جوانی شاعر و نویسنده‏ای پرشور بود و اشعار خود را با امضای «شرنگ» منتشر می‏کرد. او از هنرمندان تئاتر و از شاگردان عبدالحسین نوشین، کارگردان نامی تئاتر بود. در همان دوران با خانم ایرن، بازیگر نام‏دار سینما و تئاتر ازدواج کرد که دوام چندانی نداشت.

محمد عاصمی بعد از ترک ایران و اقامت در آلمان، در فروردین ماه ۱۳۴۳ خورشیدی مجله‏ی کاوه را به زبان فارسی منتشر کرد. علی میرفطروس، نویسنده و پژوهش‏گر، در باره‏ی «کاوه» می‏گوید:

«محمد عاصمی مجله‏ی کاوه را تداوم راه و کار سید حسن تقی‏زاده و محمد علی جمالزاده در "کاوه"‏ی برلین می‏دانست و کوشش داشت تا کاوه آیینه‏ی تمام‏نمای تاریخ  و فرهنگ ایران باشد. گروه بزرگی از نویسندگان ایران با آن همکاری داشتند».

در مراسم بزرگ‏داشت و یادبود شاعر و نویسنده‏ی ایرانی، دکتر گلدوست، رییس انجمن فرهنگ ایران، محمد عاصمی را مانند خورشیدی توصیف کرد که زمین برای روان او کوچک می‏نمود.

دکتر احسان یارشاطر، نویسنده و مدیر دانشنامه‏ی ایرانیکا هم در پیامی که فرستاده بود، صفت بارز محمد عاصمی را ایران دوستی و علاقه‏ی عمیق‏اش به فرهنگ ایران توصیف کرد و نوشته بود: 

«سود کاوه نه تنها به فارسی‏‏زبانان می‏رسید، بلکه برای آلمانی‏زبان‏ها هم دریچه‏ای به فرهنگ ایران به شمار می‏آمد».

<strong>شعری از زنده‏یاد محمد عاصمی (با صدای شاعر):</strong>

پرستوی من<br>بی تو آمد بهار<br>که بی تو نخواهم به گیتی‏ بهار

پرستوی من<br>بی تو گل بردمید<br>که بی تو نخواهم گل باغ دید

پرستوی من<br>بی تو سالی گذشت<br>ورق خورد تاریخ این سرگذشت

پرستوی من<br>بوستان خرم است<br>ولی بوستان دل‏ام در غم است<br>غم سینه‏سوزی که سوزد مرا<br>به کابوس اندوه دوزد مرا<br>بکاهد ز اندیشه‏ی روشن‏ام<br>جهان تیره سازد به پیرامن‏ام<br>به تنگ آمدم زین غمان دراز<br>به جان آمدم زین همه سوز و ساز<br>از این آتش سرد پندارها<br>از این برزخ زرد رخسارها<br>از این سینه‏های پریشان ز درد<br>که باید بر آن دردها چاره کرد

<strong>دکتر شجاع‏الدین شفا، نویسنده و پژوهش‏گر، در این نشست با اشاره به تفسیر شاعرانه‏ی ایران‏شناس فرانسوی «رُسه» در مورد فرشته‏ی نگهبان ایران که همان فرهنگ ایران باشد، به کاوه‏هایی اشاره کرد که در دوران‏های مختلف به جنگ ضحاک‏های ماردوش رفته‏اند. او مجله‏ی کاوه را با داشتن نقش روشن‏گری، مدلی از این کاوه‏ها دانست.

[[photow02]]

شجاع‏الدین شفا در گفت‏وگویی با زمانه در مورد زنده‏یاد محمد عاصمی و کاوه‏ی او گفت:</strong>

مجله‏ی کاوه از اول تا حالا همیشه نقش خیلی مثبتی در روشنفکری ایران ایفا کرده است. دو کاوه‏ی ایرانی هم کاوه‏ی واقعی است و هم کاوه‏ی مجازی. اگر عملی شدن پیشنهاد من ممکن شود و دیوان شعرش چاپ شود، بهترین یادگار او برای نسل آینده‏ خواهد بود.

<strong>سیروس آموزگار، روزنامه‏نگار و نویسنده، از ویژگی‏های محمد عاصمی می‏گوید:</strong>

یکی از خصوصیات خاص محمد عاصمی، صراحت ایشان بود که به نظر من، ناشی از پاکدامنی‏اش بود. او به طرز عجیبی قادر بود افکار خود را در دیگران بکارد. 

[[photow03]]

من هرگز در طول زندگی و دوستی خود با ایشان، ندیده‏ بودم که راجع به موضوعی اظهارنظر صریح بکند و یا در بحث سعی کند طرف بحث را قانع کند. تنها کاری که به قول خودش می‏کرد، این بود که دانه‏ی فکر خود را در مغز طرف می‏کاشت و بعد از این که می‏کاشت، منتظر می‏ماند تا بار بیاورد. خودش می‏گفت: 

خاطرات و تجربیات من نشان می‏دهد که هیچ‏ کسی در تاریخ دنیا در یک بحث طرف مقابل را نتوانسته قانع کند. شما باید اصل حرف خود و آن‏چه را که واقعا قصد دارید طرف بپذیرد، به عنوان یک پیشنهاد به او بدهید و آزادش بگذارید که فکر کند. اگر فکر کند و درست فکر کند و بداند شما نیستید که ایشان را مجبور می‏کنید، بالاخره به سمت فکر شما خواهد آمد.

<strong>آقای عاصمی شاعر، نویسنده و هم‏چنین هنرپیشه بودند و حتی شما کاوه را به عنوان فرزند ایشان توصیف کردید. از میان کارهای ایشان، شما کدام‏یک را بیشتر می‏پسندیدید؟</strong>

من تقریبا همه‏ی کارهایش را می‏شناختم؛ هم بازی‏اش را در تئاتر دیده بودم و هم نوشته‏ها و شعرهای‏اش را خوانده بودم. به نظر من، پیش از هر چیز انسانیت او اثرگذار بود. 

[[photow04]]

اما گذشته از این، کاوه کار بسیار عظیمی است. من با کاوه به جز شماره‏ی اول آن (چون در راه بودم و از ایران به مونیخ می‏آمدم، نرسیدم به او مطلب بدهم)، در تمام شماره‏های آن مطلب دارم. به نظر من کار عجیبی است. فقط آدم باید بداند انتشار یک روزنامه در خارج چقدر دشوار است؛ به خصوص وقتی شما هیچ منبع مالی و حمایت ‏کننده‏ی مالی‏ای ندارید. 

با این وجود مانند یک فرزند این مجله را نگاه داشت و بزرگ کرد. از لباس‏، از خوراک و از زندگی‏اش می‏زد برای این که بتواند این مجله را منتشر کند.

[[photow05]]

<strong>جلال اخباری، استاد سنتور در پاریس، آهنگی را که به یاد محمد عاصمی ساخته بود در این نشست نواخت. او می‏گوید  این آهنگ را با الهام از یکی از اشعار عارف قزوینی ساخته است:</strong>

اگر یک سمفونی هم می‏ساختم، برای این مرد بزرگ کم بود. تنها کوشیدم با همین ساز بی‏بضاعت و اندک خودم یک آهنگ حماسی برای ایشان بسازم. این آهنگ بیشتر رنگ حماسی داشت تا رنگ سوگواری. این آهنگ را با الهام از شعر و ترانه‏ی عارف که می‏گوید:

رحم ای خدای دادگر؛ کردی نکردی<br>رحمی به ابقای بشر؛ کردی نکردی

ساختم. تم این ترانه را تم مادر گرفتم و پیرامون آن گسترش دادم. پراکنده نوازی کردم و  کمی هم از بداهه‏نوازی مدد گرفتم.

<strong>عبدالحمید اشراق، از چهره‏های فرهنگی و موسیقی‏شناس، گرداننده‏ی نشست یادبود محمد عاصمی، در مورد آهنگ جلال اخباری می‏گوید:</strong>

اثری که ایشان ساخته بود، روی اوزان شعری آقای عاصمی بود. چون شعر همیشه یک وزنی دارد. یک هجا دارد. بیان هر مکثی، روی مضراب‏ها حس می‏شد. اگر مضراب سکوت می‏کند، یعنی مصرع آن شعر است. اگر توجه کرده باشید، یک مضراب سکوت می‏کند و مضراب دیگر ریز می‏زند. این مضراب‏ها جواب‏گو و بیان‏گر اشعار بودند. این مهم است که هنرمند روی اوزان شعر فکر کرده و بر روی آن آهنگ ساخته است.

[[photow06]]

<strong>آقای اشراق، کدام جنبه‏ی فرهنگی و هنری محمد عاصمی شما را بیشتر تحت تاثیر قرار می‏داد؟</strong>

من سال‏های سال با ایشان نزدیک بودم؛ قدرت توانایی شعرش در کم‏تر جایی پیدا می‏شود. ما آهنگی برای ایرانیکا ساخته‏ایم و آرزوی‏مان این بود که شعر این سرود را آقای عاصمی بگویند. ایشان هم قبول کرده بود که شعر این سرود را بسراید. اما از دست‏مان رفت. 

لغات ایشان قدرت توانایی دیگری دارد، نوع دیگری مطرح می‏کند. نمی‏دانم از لابلای افکارش چطور ممکن بود این لغات را پیدا ‏کند که جواب‏گوی احتیاجات مغزی شما باشد و جواب شما را بدهد.

<strong>«خاطرات یک معلم» و «سیما جان» از جمله کتاب‏هایی است که از محمد عاصمی به جا مانده است.

ماریا هُرتس‏من، همسر محمد عاصمی، در نامه‏ای به مناسبت بزرگ‏داشت و یادبود همسرش در پاریس نوشته است:</strong>

«محمد عاصمی در قلب‏های ما جای دارد. آن‏‏چه را وی به‏قلم آورده است، ماندنی‏تر از ما است».

زندگی<br>مانند یک سمفونی است<br>این‏جا یک نغمه‏ی جان‏گذاز<br>‏آن‏جا یک رقص شفاف و سبک<br>و سپس غرش هزاران طبل شیپور<br>و سکوت و تکرار و هیجان پیروزمند<br>همراه با آه‏های یأس و عجز<br>و ملودی دل‏انگیز عشق یا آرزو

زندگی<br>مانند قمار است<br>رقص مغشوش تصادف‏ها<br>تصادف‏هایی گاه خنده‏آور<br>گاه حیرت‏انگیز<br>و ظهور ناگهانی آن‏چه نمی‏جستی<br>و غیبت سمج آن‏چه در جست‏وجوی آنی<br>و بردها و باخت‏های متناوب<br>و گاه باخت‏های یک‏نواخت و عبوس<br>تا آن‏جا که به‏کلی از پا درآیی]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1193.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1193.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 18:13:22 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دیالوگی با خانم «پارسی‌پور» در باب نقدنویسی</title>
                  <description><![CDATA[<a href="http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_365.html">نقد</a> خانم پارسی‌پور گرامی بر کتاب من، «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی.»، در کنار برخی انتقادات درست، بیش از هر چیز اما مشکل ایشان با یک نگاه نوین مدرن/پسامدرنی و نیز برخی معضلات «نقدنویسی» ایشان را نشان می‌دهد. 

همان‌طور که در چالش میان او و نگاه من در واقع چالش نسل اول و دوم، عدم میل نسل اول به قبول قدرت‌های نسل دوم و قبول ضرورت جای‌گزینی نسل‌ها خود را نشان می‌دهد. 

زیرا هر چالش و دیالوگی بر بستر یک گفتمان و در چهارچوب یک سناریو صورت می‌گیرد. با آن‌‌که امید من آن بود که لااقل خانم پارسی‌پور، بنا به قدرت‌های فردی و زنانه خویش، هر چه بیش‌تر قادر به چیرگی بر این عادت‌های کهن و قبول نگاه‌های نو و زبان‌های نو باشد.

نکات اصلی قدرت و ضعف نقد ایشان به شرح ذیل است:

خانم پارسی‌پور از ابتدا می‌گوید که کتاب را تا انتها نخوانده است و بنابراین نقد بر کتابی می‌نویسد که به قول ایشان، به علت سختی زبان و دشواری نثرش، خواندنش تا انتها برایش ممکن نبوده است. 

یک بخش از این انتقاد درست است. کتاب من مطمئنا می‌توانست دارای ویراستار بهتری باشد و برخی مباحث می‌توانست با پیچیدگی کمتری توضیح داده شود. 

این خطا هم ناشی از برخی ضعف‌های زبانی نگارنده است و هم ناشی از عدم یافتن یک ادیتور بهتر بود؛ هم این ضعف‌ها ناشی از شرایط درج این کتاب بود که ابتدا یک سال و اندی منتظر درجش در ایران بودم و سپس حتی اجازه نشر یک خط آن را ندادند و این کتاب مجبور شد در خارج از کشور منتشر شود. 

عدم ارتباط میان نویسنده در خارج و ادیتور در ایران در این شرایط به این مشکلات اضافه کرد. اما این ضعف‌های کتاب در واقع باعث می‌شود که به زبان نیچه، خواننده ارزش قدرت‌های کتاب را بیشتر بداند که بی‌شمار است اگر که نقادی چون پارسی‌پور واقعا به «خواندن این کتاب» تن می‌داد. 

این‌جاست که بایستی سوال کرد که علت «مقاومت درونی» نویسنده در برابر رویارویی عمیق‌تر با این کتاب چیست که برای اولین بار به طرح سناریوی کلی روان و فرهنگ ایرانی و به تشریح بحران‌های مختلف فردی و جمعی آن می‌پردازد.

یک قسمت مشکل و این مقاومت درونی دقیقا در نوع «عادت زبانی و نوشتاری» خانم پارسی‌پور، نسل اول و خوانندگانی است که به نوشته‌های این نسل عادت دارند. 

زبان کتاب من اما بیان‌گر نگاه و نگرشی نسلی چون من است که زبان و جهانش تودرتو، لابرینت‌وار، چندلایه است. زیرا من و امثال من بیش از هر چیز یک مهاجر دوملیتی و چندفرهنگی، حداقل دوزبانی هستیم. 

زبان چنین نسلی مثل استادان این نسل، یعنی کسانی چون ژیژک، دریدا، دلوز و غیره زبان و نگرشی تودرتو و گاه با جملات دراز است. 

هر جمله یک تمنا و چشم‌اندازی است که مرتب به کوچه‌ها و راه‌ها یا متن‌های دیگر وصل می‌شود تا پیچیدگی، چندچشم‌اندازی بودن و ناتمام بودن بحث هر پدیده مشخص باشد. 

ازین‌رو در این نگاه به زبان دلوز «و» اهمیت بیشتری تا «نقطه» می‌یابد و باز هم به قول او این نویسنده در زبان مادری خویش نیز اکنون یک بیگانه است. 

همان‌طور که به زبان «دریدا» این نویسنده در زبان دوم خویش نیز مرتب تحول و معانی نو ایجاد می‌کند، از جمله «دوستت دارم» که دارای چند متن آلمانی/ایرانی و غیره است تا نقد یک پدیده و بحران.

ازین‌رو من برای این‌که به قدرت ایجاد یک زبان قوی، متفاوت و از طرف دیگر ساده و روشن دست یابم، به یک «سادگی در پیچیدگی» دست یابم، از انتقادات نسل اول و دیگران استفاده می‌کنم، اما هیچ‌گاه به شیوه «زبان به‌اصطلاح ساده و روشن» آن‌ها نمی‌نویسم با آن‌‌که این نوع نوشتن بسیار ساده است. 

زیرا پیوند عمیق میان نوع نگاه، نوع تحلیل و زبان یک نویسنده وجود دارد و خانم پارسی‌پور متوجه نیست که چرا من با این زبان قادر به بیان مباحثی هستم که هیچ‌کدام از نسل اول و یا حتی هم‌نسل‌های روانشناس و روان‌کاو خودم به این شیوه تا کنون قادر به بیان آن نبوده اند. 

چرا من می‌توانم در این کتاب هم «تصویر کلی سناریو و گفتمان ایرانی» را نشان دهم، پیوند جزء و کل میان اجزای این سیستم و گفتمان را نشان دهم، هم مرتب راه‌حل‌هایی برای عبور از بحران‌های مختلف و تحول سناریو و گفتمان بحران‌زده‌ی فرهنگ و جامعه ایرانی بیان کنم.

از طرف دیگر او حتی به این موضوع اشاره نمی‌کند که زبان کتاب در بخش‌های مختلف کتاب متفاوت است و گاه نسبتا ساده و گاه با پیچیدگی بیشتر است. 

دلیل این کار دقیقا این است که او کتاب را نخوانده است و به آن‌چه که در مقدمه آمده است و حتی در ایمیل برایش توضیح دادم، توجهی نکرده است. 

زیرا تقریبا صد صحفه از بخش اول کتاب و بخشی از مقاله اول «بحران جنسیت» نسبتا تخصصی نوشته شده است. تا خواننده توانا یا متخصص بتواند پایه‌های نگاه و تئوری چندسیستمی این تحلیل را بفهمد و نقد کند. 

این‌که این بخش‌ها برای خواننده عادی و یا برای خانم پارسی‌پور سخت و پیچیده است، قابل فهم است. زیرا مباحث تئوریک است و آن هم نه تنها مباحث مدرن بل‌که موضوع بحث مهم‌ترین نگاه‌های پسامدرن و جسم‌گرایانه است. 

زیرا برای اولین بار میان ایرانیان یک نفر قادر است یک نگاه چندسیستمی ارائه دهد و در نگاه و تحلیل خویش به‌ترین قدرت‌های نگاه مدرن و پسامدرن، مهم‌ترین تئوری‌های کنونی، یعنی تئوری لکان، دلوز، فوکو را که از جهاتی نیز بسیار متفاوت و متضاد هستند، در خدمت نقد خود بگیرد و یک نگاه چند‌سیستمی ایجاد کند. 

یا در بخش «بحران جنسیت ایرانیان» برای اولین بار یک نقد روان‌کاونه مباحث جنسیتی و فمینیستی ایجاد کند و مهم‌ترین تئوری‌ها در این زمینه، از نظریه روان‌کاوی جنسیت فروید تا لکان، از فوکو تا جودیت باتلر، از سیمون دوبوار تا جنبش کوئیر را به بحث بکشاند و به نقد آن‌ها بپردازد؛ در انتها جنبش فمینیستی ایران را بحث کند و به بحث بحران جنسیتی ایرانیان بپردازد و نقدی نو در این باره ارائه دهد. 

نشان دهد که جامعه ایران یک جامعه پدرسالارانه/مادرمحوری است و پیوند تنگاتنگ و دیسکورسیو میان حالت جنسیتی زنانه/مردانه در این جامعه وجود دارد. 

ازین‌رو در این جامعه حتی مرد مدرن قادر به رشد نبوده است، با آن‌‌که زنان ستم مضاعف دیده‌اند. زیرا مرد سنتی و زن سنتی دو روی یک سکه‌اند و دو حالت هم‌پیوند یک گفتمان سنتی هستند و مرگ یکی بدون مرگ حالت متقابل ممکن نیست. 

همان‌طور که هر تحول در یک طرف به ناچار طرف متقابل را به تحول و یا مقاومت وامی‌دارد. زیرا کل سناریو با هر تحول در خطر تغییر قرار می‌گیرد.

در بخش‌های دیگر نیز گاه بسیار کوتاه مباحث تئوریک توضیح داده شده است، اما بخش عمده کتاب نقد بحران‌های مشخص فردی، جنسی و جنسیتی ایرانیان، بحران‌های عشقی، هویتی و راه‌های عبور از آن‌هاست. 

برای من این قابل فهم است که خانم پارسی‌پور مفاهیمی مثل «گیتی‌گرایی پسامدرن» را نشناسد و یا مفهوم «سمبولیک»، «مفهوم جسم‌گرایی» را. 

زیرا عدم آشنایی خانم پارسی‌پور بر مفاهیم و نقد پسامدرنی و ضعف‌های مهم نقادی ایشان در این زمینه بر من آشکار است. 

من سال‌هاست نقد ادبی و فیلم بر پایه روان‌کاوی فروید/لکان، نظرات دلوز و تئوری بینامتنی می‌نویسم و می‌دانم ایشان اصولا این مفاهیم را نمی‌شناسند. اما موضوع این است که چرا به جای سوال کردن در باب این مباحث و قبول عدم آگاهی خویش، این مفاهیم را علامت «مبهم بودن و ناروشن بودن» نوشته و نگاه نویسنده می‌داند.

 برای اطلاع ایشان باید کوتاه بگویم که «مفهوم گیتی‌گرایی» مدرن از زمان هگل، مارکس وبر تا دریدا و دیگران متفکران پسامدرن دیگر تغییر محتوایی بسیار داشته است و اگر ایشان بخش «بحران گیتی‌گرایی ایرانیان» را خوانده بود این موضوع را متوجه می‌شد و نیز اهمیت شناخت به این مفاهیم را. 

زیرا ما در یک جامعه بینابینی زندگی می‌کنیم و هم با مباحث گیتی‌گرایی کلاسیک و هم گیتی‌گرایی پسامدرن درگیریم. به ویژه که این بخش نیز نسبتا ساده و روشن نوشته شده است. 

یا در این بخش و بخش‌های دیگر پی می‌برد که مفهوم «جسم‌گرایی» اشاره به تحول مهم جهان مدرن و قرن بیست و یکم دارد که در آن هر چه بیشتر «جسم» به مرکز توجه فیلسوفانی چون دلوز/گتاری، علوم نویروبیولوژیک جدید چون نظرات «آنتونیو داماسیو» و یا در نقطه مقابل آن نظرات علوم تکنولوژیک و مفهوم «کلون‌زنی» تبدیل شده است. 

علت این لغزش‌ها و نارسایی‌ها در نقادی ایشان تنها محدودیت زمانی نیست بل‌که موضوع مهم‌تر «عادت‌های فرهنگی و زبانی» نسلی است که می‌خواهد همه چیز برایش ساده و قابل مصرف باشد. 

به زبان ساده موضوع برایش «راحت الحلقوم» باشد و نمی‌داند که این ساده‌پنداری و مصرف‌گرایی دقیقا یکی از مشکلات بزرگ فرهنگی ماست. 

بیان‌گر ذهن مونتاژگر ما ایرانیان و نشان عدم توانایی ما به سیستم‌شناسی مدرن و پسامدرن است. این «زبان و تصویر روشن و ساده» هم‌زمان یکی از ساختارهای اصلی قدرت و قدرت‌نمایی گفتمان نسل اول برای حفظ قدرت خویش بر نسل‌های دیگر است. 

حالت رفتاری و در پیوند با این زبان باصطلاح روشن و ساده، همان رفتار پرطمطراق و «نگاه از بالا به پایین» این نسل و عدم تن دادن به چالش و دیالوگ حتی در کامنت‌ها است. (البته در موضوع آخر خانم پارسی‌پور به این گفت‌وگو تن می‌دهد). 

چیزی به اسم «متازبان و متا_نوشتار وجود ندارد». هیچ زبانی و نوع نگارشی، نوع نهایی و بهترین راه یک زبان نیست. 

زیرا هر نگاه و نوع نگرشی مجبور است زبان متفاوت خویش را بیافریند. موضوع مهم برای تحول در زبان فارسی و عبور از بحران زبان فارسی، دست‌یابی به «وحدت در کثرت» زبان‌های متفاوت و نگاه‌های متفاوت ایرانی در نوشتار و گفتار است و کمک به یکدیگر که این زبان‌ها در عین تفاوت دارای خطوط مشابه نوشتاری و گرامری باشند. 

همان‌طور که شناخت کمبودهای این زبان در بیان مباحث روانشناختی و علمی یک موضوع مهم است. (این مباحث در بخش هفتم کتاب و در مقاله «بحران زبان فارسی و روشنفکر ایرانی و راه‌های پاسخ‌گویی به آن» مطرح شده است که ایشان نخوانده‌اند، زیرا اصلا از بخش اول و عمدتا تئوریک عبور نکرده‌اند.)

عدم توانایی «نسل پدران و مادران» به قبول این تفاوت‌ها و عدم کمک به رشد این تفاوت‌ها در واقع ناشی از این «هراس درونی» است که جا و مقام خویش را به نسل‌های بعدی بدهد. به جای‌گزینی نسل‌ها تن بدهد. 

ازین‌رو نیز در همه عرصه‌ها از سیاست تا فرهنگ و یا در همه کرسی‌های نقادی‌رسان‌های به طور عمده این نسل اول جا خوش کرده است و اجازه تحول نمی‌دهد. 

همان‌طور که نسل‌های بعدی هنوز قادر به شناخت دقیق این دیسکورس و سناریو نیستند و یا به عنوان مومن اسیر این بازی و کیش شخصیت‌پرستی و نفی فردیت در نگاه و زبان خویش هستند، یا دچار طغیان و خشم کور به این نسل و در نهایت به این «زبان مادری» و «قانون پدری» هستند و ناتوان از قبول ضرورت چالش و دیالوگ و استفاده از قدرت‌های یکدیگر برای رشد متقابل. 

می‌توان حتی برخی از خطاهای بالای خانم پارسی‌پور را به عنوان «حالت فردی نقادی» ایشان در نظر گرفت. هر نقدی نکات ضعف و قدرت دارد و ایشان حق دارند اثری را از منظر خویش قوی یا ضعیف بپندارند. 

مشکل اساسی نقد او اما در دو موضوع مهم ذیل است:

۱- خانم پارسی‌پور در نقد نهایی‌اش بر کتاب، این کتاب را یک «ترجمه و تالیف بد» می‌خواند و حکم نهایی‌اش درباره کتابی را صادر می‌کند که نخوانده است و حتی یک نمونه مثال نمی‌آورد که نمونه این ترجمه و تالیف بد چیست. 

استنادهای او هر دو از بخش تئوریک و صد صحفه اول کتاب است که خودبه‌خود برای او سخت و پیچیده است اما او به خود زحمت نمی‌دهد یکی از بخش‌های اصلی کتاب را بخواند که به نقد بحران‌های مشخص جامعه ایران و راه‌های عبور از آن می‌پردازد و با این حال «حکم نهایی» صادر می‌کند.

کتاب «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» در واقع در هفت بخش در حال تشریح مشخص و معین بحران‌های فردی، گیتی‌گرایی، بحران جنسی و جنسیتی، بحران عشقی و بحران هویتی و علائم مختلف آن است. 

در هر بخش نیز به بیان راه حل‌های مشخص پرداخته می‌شود. در بخش هفتم، «بخش رنسانس ایران» آن‌گاه دقیق‌تر به تشریح راه‌های عبور از این بحران‌ها و راه دست‌یابی به رنسانس عشق و خرد ایرانی می‌پردازد. 

در این بخش برای اولین بار مفاهیم و گفتمان گیتی‌گرایانه «عارف زمینی، عاشق زمینی، خردمندان شاد و مومنان سبکبال» به طور مشخص طرح می‌شوند. 

به شیوه علمی و شماتیک این دیسکورس در برابر دیسکورس (گفتمان) سنتی، مدرن، پسامدرن و جسم‌گرایانه گذاشته می‌شود و جواب‌های این نگاه نو برای ایجاد حالات مختلف فردیت نوین ایرانی، ملت نوین و رنگارنگ ایرانی و راه‌های دستیابی به خلاقیت مدرن و پسامدرن فردی و هنری مطرح می‌شود. 

یعنی این کتاب در بیش از پانصد صحفه کتاب به تشریح بحران‌های مشخص و علائم آن در نسل‌ها و حالات مختلف می‌پردازد و برای هر کدام نیز راهی نو برای عبور نشان می‌دهد. یا خطوط عمده روانی برای عبور از این بحران‌ها را نشان می‌دهد. 

چگونه می‌توان آن‌گاه چنین کتابی را یک «ترجمه و تالیف بد» دانست. چگونه می‌توان چنین «دروغی» گفت و با چنین سخنی سعی در «سرکوب» یک سیستم نو و اندیشه نو کرد. 

آخر کدام خارجی را می‌شناسید که اصولا در این زمینه‌ها در باب بحران‌های ایرانیان کتاب نوشته باشد و یا اصولا قادر به تشریح سناریو و دیسکورس این بحران باشد و هم‌زمان راه‌هایی نو نشان دهد؟ 

این‌جاست که ما دیگر با نقد علمی روبه‌رو نیستیم بل‌که با خشم و هراس از یک نگاه نو روبه‌روایم. 

حال خانم پارسی‌پور از یک سو موظف است که نشان دهد کجای این کتاب «ترجمه و تالیف» است و از سوی دیگر و با کمی فاصله، به پیوند درونی و ناآگاهانه میان «تحریف» ایشان و «سکوت و بایکوت» برخی دیگر از هم‌نسل‌های دیگر در برابر این نگاه نو با «ممنوعیت این کتاب در ایران» توسط هم‌نسلان بنیادگرای درون ایران بنگرد. تا بتواند جواب این سوال را بدهد که این پیوند درونی و رفتاری ناشی از چیست؟

۲- این «تحریف آشکار» و «توهین و ظلم آشکار» به یک اثر نو، به جای نقد مدرن نقاط ضعف و قدرت آن، ناشی از هراس‌ و ناشی از عدم رویارویی با قدرت‌های نسل ما و یا رویارویی با بحران‌های عمیق خویش است که در این کتاب به بحث گذاشته شده است. 

شاهدی دیگری برای این ادعا رفتار عملی خانم پارسی‌پور است. 

ایشان این کتاب را سه ماه در اختیار داشتند و اصلا این کتاب را «فراموش» کرده بودند و پس از اعتراض من و به «یاد‌آوردن» کتاب، به خواندن بخشی از بخش اول کتاب می‌پردازند و بعد از دو ماه و نیم این نقد را می‌نویسند. 

او حتی به پیشنهاد من که لااقل یک بخش اصلی کتاب مثل بخش «بحران جنسی» را بخواند تا بتواند به نقد نگاه مشخص و تحلیل مشخص من بپردازد، عمل نمی‌کند. 

سوال این است که علت این «فراموشی ناآگاه» و این «مقاومت در برابر تحلیل عمیق یک کتاب» و «خواندن درست آن» چیست و این «خشم نهفته» در حکم نهایی «ترجمه و تالیف بد» از کجا می‌آید؟

زیرا هر کسی که کمی از اصول نقد مدرن بداند، می‌داند که در برابر چنین کتاب جامعی دو راه تحلیل است. یا کسی که آشنایی به تئوری و سیستم‌شناسی مدرن دارد، ابتدا «تئوری چندسیستمی» این نقد و پایه اساسی کتاب را نقد می‌کند و سپس به نقد قدرت عملی این سیستم در تحلیل بحران‌های مشخص می‌پردازد. 

یعنی از جزء به کل و یا بالعکس پیش می‌رود. یا آن‌‌که فرد در عرصه مشخصی که می‌شناسد، به نقد تحلیل مشخص این کتاب در باب بحران‌های مختلف جنسی، هویتی و غیره می‌پردازد و راه‌های پیشنهادی او را به نقد می‌کشد و این‌گونه به نقد بخش مشخصی از کتاب از چشم‌انداز خویش می‌پردازد. 

نقد خانم پارسی‌پور به هیچ‌کدام از این روش‌ها عمل نمی‌کند و با این حال «حکم تکفیر» صادر می‌کند. حتی اگر در پایان نقدش به «جدی بودن» این اثر اذعان می‌کند. اما این دیگر دعای بر سر قبر است. 

باری این‌ها مشکلات اساسی نقد خانم پارسی‌پور است و تکرار بازی کهن سرکوب نگاه نو به شیوه‌ای نو. 

این‌جاست که می‌توان بار دیگر دید که چرا این گفتمان و سناریوی کهن باید از طرف ما به کنار زده شود تا چالش و دیالوگ مدرن جای‌گزین این بازی کهن شود و جای‌گزینی نسل‌ها صورت گیرد. تا «نگاه این پدران و مادران» چون ولایت فقیه بر سیاست و فرهنگ ایران سنگینی نکند. 

حکومت «نگاه پدران و مادران» که باعث می‌شود حتی پس از مرگشان نگاه آن‌ها و زنجیر گذشتگان مانع تحول ایران شود و هر کس بخواهد کاری کند باید ناآگاهانه یا آگاهانه به این «نگاه جبار و بدون جسم» و ارادتش به این نگاه اشاره بکند، مثل اشاره همه قدرت‌های سیاسی دولتی و اپوزیسیون به «نگاه امام خمینی»، یا از طرف دیگر طغیان و خشم کور نسل نو برای «کور کردن» این نگاه رشد می‌کند. 

به جای آن‌‌که تغییر سناریو و ایجاد سناریو و رابطه «چهره با چهره» و دیدن نکات ضعف و قدرت یکدیگر رشد کند. به جای آن‌‌که عبور از بازی خطرناک و بحرانی «پدر/کودک» و دست‌یابی به رابطه و چالش میان نسل‌ها در عرصه «بالغ/بالغ» یا «بالغ/پدر» بیشتر رشد کند. 

حتی وقتی کسانی چون من به این سناریو تن نمی‌دهند و خواهان چالش و دیالوگ هستند و هم به خاطر شرایط «قحط‌الرجال تصنعی» و ساختگی در عرصه نقد در رسانه‌ها، کارهای‌شان را به این نسل می‌دهند، آن‌گاه جوابی این‌گونه می‌گیرند. 

اما موضوع این است که ما بازی‌گران نوینیم و کار ما «پدرکشی یا مادرکشی» نیست بل‌که دیدن این سناریو و نقد آن، عبور خندان از آن و جای‌گزینی نسل‌هاست. 

کار ما ایجاد یک حالت نوین از چندصدایی و وحدت در کثرت است. تحقق خواست دیرین دیسکورس و فرهنگ ایرانی است و کتاب من دقیقا نخست‌زادی از این نسل است و بیان‌کننده این جهان و سناریوی نو. 

ازین‌رو با آن‌‌که درون‌اش هیچ خشمی نیست اما عمیقا رادیکال و خالق یک تحول بنیادین است و بدین دلیل ممنوع می‌شود، با بایکوت و یا با «فراموشی ناآگاهانه» افرادی از نسل اول روبه‌رو می‌شود.

<strong>سخن نهایی</strong>

خانم پارسی‌پور گرامی:

حال شما باید به این سوال من و خوانندگان خودتان جواب دهید که کجای این اثر «ترجمه و تالیف» است. امیدوارم این بار به پیشنهاد من عمل کنید و یک بخش کتاب، مثل بخش بحران جنسی را بخوانید و به نقد آن بنشینید و بگویید کجای آن «ترجمه و تالیف بد» است و یا به اشتباه و حکم غلط خویش اذعان کنید و به این‌که از موازین نقد مدرن خارج شده‌اید. 

همان‌طور که امیدوارم با خواندن این بخش یا بخش‌های دیگر ببینید که چرا من در عین نقد گفتمان بحران‌زده ایرانی به نقد جهان مدرن در هر بخش می‌پردازم و نگاهی نو و تلفیقی ایجاد می‌کنم. زیرا من و امثال من مهاجران دوملیتی، چندفرهنگی هستیم. 

ما نماد آن «ایرانی مدرن و هویت باز و تلفیقی» ایرانی هستیم که در راه است و همیشه ناتمام است. همیشه زبان و نگاهش در حال تحول است و ازین رو خواهان گفت‌وگوی نسل‌ها است. زیرا ما به شناخت عمیق محرومیت خویش از دست‌یابی به حقیقت مطلق پی برده‌ایم. به عمق نیاز خویش به «دیگری و غیر»، چه به معشوق خوب، رقیب و مخالف خوب، پی‌برده‌ایم تا به کمک یاری و نقد آن‌ها به اوج بازی عشق و قدرت زندگی دست یابیم و مرتب نو شویم. همان‌طور که نسل ما مهاجرین دوملیتی و چندفرهنگی نماد «تحول و دگردیسی» جهان مدرن است که اکنون هر چه بیشتر از جهان تک‌صدایی مدرن به جهان چندصدایی پسامدرنی دست می یابد و به یک «کثرت در وحدت نو» و چندصدایی. جهانی که ما مهاجران چندهویتی نماد آن هستیم.

همان‌طور که امیدوارم از این بحث یاد گرفته باشید که هر نقدی یک «نظم سمبولیک یا نمادین» دارد. معنای کلمه سمبولیک در کتاب بارها توضیح داده شده است و یا می‌توانستید در «واژه‌نامه» کوچک این کتاب در پایان کتاب، معنای آن را بفهمید. یک حالت اساسی این «نظم سمبولیک» به این معناست که یک متن به خوانندگان‌اش جا و نقش مشخصی در متن و ساختار نمادین خویش می‌دهد. 

برای مثال یک نقد مدرن، چه در مجموع از کتاب طرفداری کند و یا آن را ضعیف بپندارد، قبل از هر چیز خوانندگانش را به «اندیشیدن» در باب کتاب و ایجاد نقد و نگاه خویش به کتاب وامی‌دارد و بنابراین حکم قطعی صادر نمی‌کند، چه برسد به این‌که «به تکفیر و تحریف کتاب» دست زند. 

دقیقا این حالت کتاب شما باعث شد که دقیقا کسانی نیز کامنت بگذارند که در واقع مثل شما می‌خواستند به تکفیر کتاب بپردازند و یا حسادت‌ها و خشم‌های خویش قدیمی خویش را نشان دهند. 

تا جایی که مجبور شدید به این حرکات در کامنت‌ها جواب دهید و با آوردن مثال‌هایی به بیان قدرت‌های کتاب من بپردازید. اما متوجه نبودید که این نوع نقد شماست که اصولا این نوع کامنت‌گذاری را عمدتا به وجود آورده است. 

زیرا هر متنی خواننده و نقاد خویش را به وجود می‌آورد و می‌پروراند. (<a href="http://www.rfi.fr/actufa/articles/113/article_6630.asp">نمونه‌ای از این نقد مدرن</a> بر این کتاب را می‌توانید در نقد کوتاه ذیل از خانم فرنگیس حبیبی از سایت رادیو فرانسه ببینید.)

 همان‌طور که کتاب من و نگاه من در پی ایجاد خواننده و نقاد خویش است و انتخاب‌گر است. خواننده و نقاد قوی می‌خواهد و خود را پایین نمی‌آورد تا ساده و به مصرف عموم برسد. 

ازین‌رو این کتاب در معنای نیچه‌ای یک کتاب برای «همه و هیچ کس» است و از ابتدا می‌خواهد که هر خواننده بنا به توانش به خواندن بخشی از کتاب نائل آید و از آن‌جا شروع کند. ازین‌رو هر بخش و هر مقاله در عین پیوند با کل متن، یک فراگمنت مستقل است و ساختار این کتاب یک ساختار سسیتماتیک و شبکه‌وار است.

در انتها خوانندگان می‌توانند به <a href="http://asar.name/books/systemi.pdf">کتابچه اینترنتی</a> من به نام «قدرتی نو، سیستمی نو برای آفرینش رنسانس ایرانیان.»[3] مراجعه کنند تا با خواندن آن امکان مقایسه‌ مستقلی بین نقد خانم پارسی‌پور و نقد من در باب کتابم بیابند. 

زیرا این کتابچه فشرده و خلاصه مباحث اساسی کتاب و راه‌های پیشنهادی من است و هم بخشی از کتاب است که خانم پارسی‌پور آن را اصلا ندیده است. 

همان‌طور که خواننده معمولی بایستی برای خواندن این متن سیستماتیک کمی به خودش زحمت دهد و مطلب را دو بار بخواند اگر می‌خواهد جوابی برای بحران‌های خویش و بحران فرهنگ و جامعه خویش بیابد. 

اگر که می‌خواهد برای اولین بار یک «تصویر کلی» از خود و جامعه خود از چشم‌اندازه نقد روانشناختی ببیند. 

همان‌طور که این کتاب، در جواب به سخن نهایی خانم پارسی‌پور، مطمئنا با یک ویراستار به‌تر قدرت نوینش و «اورژینال» بودن آن به‌تر مشخص می‌شود، اما در همین حالت نیز یک اثر قوی و بی‌نظیر است، اگر که شخص چشم و قدرت «دیدن» داشته باشد. 

همان‌طور که حتی ضعف‌هایش نیز نشان می‌دهند که یک راه نو همیشه کمی شتاب‌زده و مشکل‌دار است و در مسیر مرتب تحول می‌یابد. 

ازین‌رو «کمبودش خندان» است و به قول نیچه برای آن‌‌که توانایی دیدن و نقد داشته باشد، آن‌گاه این ضعف‌ها ارزش و اهمیت قدرت‌های این کتاب را بالاتر می‌برد و او را وارد یک جهان نو و سناریوی نو، وارد یک سعادت فانی و زمینی فردی و جمعی نو می‌کند.

او را وارد جهان خندان و خردمند «عاشقان و عارفان زمینی، مومنان سبکبال و خردمندان شاد ایرانی» و وارد جهان هزار روایت نوین و تلفیقی از زندگی، از مذهب و سنت، از مدرنیت می‌کند. 

به او اجازه می‌دهد این جهان خندان و رقص و شادی این جهان زمینی عشاق و خردمندان زن و مرد ایرانی را تجربه و لمس کند و به «اغوای» این صدای سحرانگیز زمینی تن دهد و «آن شود که هست». 

یعنی هر چه بیشتر آن‌ها به «انسان مدرن و خندان ایرانی»، به بازی‌گوشان مدرن و شوخ‌چشم ایرانی و به «ملت مدرن و رنگارنگ ایرانی» تبدیل شوند و به آن دگردیسی یابند. 

به نسلی که مهره مار دارد و مرتب تحول می‌یابد تا مرتب به درجه نوینی از بازی عشق و قدرت و شکوه و سلامت فردی و جمعی دست یابد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1194.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1194.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و جامعه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 17:34:08 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>می‌خواهم بمیرم!</title>
                  <description>پیرزنی فرتوت اما سالم و حواس جمع آهسته کاسه سوپی را سر می‌کشد و بعد رو به دوربین می‌گوید: «لطفا حالا کاسه قرص‌ها را بده تا کار را زودتر تمام کنم.» او آهسته‌آهسته بیش از صد قرص مسکن و خواب‌آور را قورت می‌دهد. 

آلبرت پسرش که رو به روی او نشسته در سکوت به مادرش خیره شده است. خانم موک هرینگخا پیرزن ۹۹ ساله بعد با نوه‌اش که باردار است خداحافظی و برای او آرزوی زایمانی راحت و فرزندی سالم می‌کند. از پسرش برای همه کمک‌هایش تشکر می‌کند و روی تخت‌اش دراز می‌کشد تا به خواب ابدی فرو رود.

[[photow01]]

در شام‌گاه هشتم فوریه فیلم مستندی درباره  آخرین آرزوی موک هرینگخا، زن ۹۹ ساله هلندی 
از تلویزیون هلند پخش شد. 

موک در این فیلم که توسط پسرش تهیه شده می‌گوید که دیگر نمی‌خواهد زندگی کند ولی از آن‌جا که مریض نیست پزشکان به او حق پایان دادن به زندگی‌اش را نمی‌دهند و در این راه به او کمک نمی‌کنند.  

موک نمی‌خواست که بیشتر از این عمر کند و مصمم به مردن بود. او در فیلم می‌گوید که زندگی طولانی و خوبی داشته و بیش از این نمی‌خواهد ادامه دهد و اشتیاقی به صدساله شدن هم ندارد.  

اصرار خانم موک به فرزندانش سرانجام پسرش آلبرت را وادار می‌کند که بیش از صد قرص خواب‌آور در اختیار مادرش قرار دهد تا به اراده خود به زندگی‌اش پایان دهد. به دنبال پخش این فیلم دادگستری هلند تحقیق در مورد مرگ موک هرینگخا را شروع کرد.

خودکشی خانم موک  مسئله آزادی حق انتخاب مرگ، برای سال‌مندانی که بیماری کشنده‌ای ندارند اما از هستن و بودن  هم بریده‌اند، را باز در دستور کار سیاست‌مداران قرار داد.

هفته گذشته به دنبال پخش این فیلم به ابتکار چند نفر از سیاست‌مداران، هنرمندان و نویسندگان هلندی کمپین «آزادی عمل» به معنای خودمختاری افراد ۷۰ ساله و یا مسن‌تر در پایان دادن به زندگی‌شان تشکیل شد. 

این کمپین تنها در عرض چند روز توانست با جمع  کردن نزدیک به هفتاد هزار امضا موفق شود این طرح را برای بحث و تصویب روانه مجلس شورا در هلند کند.

در فرهنگ امروز دنیای غرب مسئله آزادی انتخاب و رهایی فرد از تمام شرایطی که شهروندان را به نوعی اسارت و فرمان بری ناخواسته ملزم کند، یکی از هدف‌های اساسی هر جامعه مدنی و دموکراتیک به حساب می آید. 

آزادی عمل و تصمیم گیری اشخاص در مورد زندگی خود به واقع به امری مقدس و حیاتی تبدیل شده است. آزاد بودن در انتخاب مرگ برای سال‌مندانی با بیماری کشنده در ۳۰ سال گذشته به‌تدریج مورد پذیرش بیشتر مردم در اروپای شمالی قرار گرفته است.

در سال ۲۰۰۱ قانون «کشتن از روی ترحم»، یا اتونازی Euthanasia برای کسانی که از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برند و مجبورند که دردهای کشنده را تحمل کنند، برا ی اولین بار در دنیا در هلند پس از بیش از چهل سال مبارزه تصویب شد. 

البته قبل از تصویب این قانون موارد متعددی از این نوع خودکشی با همکاری پزشک معالج انجام شده بود. اما با تصویب این قانون کسانی که امیدی به زندگی آن‌ها نیست و به شدت درد دارند می‌توانند روی کمک رسمی پزشک برای خودکشی حساب کنند. البته برای این کار اجرای مراحل قانونی و اجازه کتبی بیمار و یا خویشاوندان او ضروری است.

اتونازی در موارد متعددی به کار گرفته می‌شود و به دو صورت پاسیو و اکتیو  قابل اجرا است. در نوع اکتیو، بیمار با تزریق داروی کشنده می‌میرد و در نوع پاسیو با محروم کردن خود از خوردن و آشامیدن.

سالانه در هلند چند هزار نفر با روش اتونازی به زندگی خود پایان می‌دهند. در سال ۲۰۰۵ تعداد کسانی که در مراحل نهایی بیماری با تجویز پزشگ اتونازی کرده‌اند، ۹۶۰۰ نفر بود که از این تعداد ۲۳۰۰ نفر شخصا خواهان پایان دادن به زندگی خود بودند. این افراد از شدت بیماری و درد قادر به ادامه زندگی نبودند.

به جز هلند، قانون اتونازی در بلژیک، آلمان و ایالت اورگان در ایالات متحده آمریکا هم تصویب شده است. در ضمن با مخالفت شدید کلیسای کاتولیک و بسیاری از گروه‌ها و جمعیت‌هایی که از نقطه نظر اخلاقی، مذهبی و فلسفی با این نوع خودکشی مخالف‌اند هم روبرو است. 

در هلند و سایر کشورهای اروپای شمالی روز به روز به جمعیت سال‌مندانی که از فرط پیری و یا بیماری قادر به ادامه زندگی نیستند افزوده می‌شود. 

مشکل نگهداری افراد سال‌خورده یکی از معضلات رو به رشد در این کشورها هم هست. پیرانی که تنها و بدون فرزند هستند بیشتر در معرض تنهایی، مشکلات جسمی و افسردگی مزمن قرار دارند. 

گروه کثیری از این افراد خواهان حق تصمیم گیری شخصی درمورد زمان مردن  هستند. تابوی مرگ کم و بیش برای جامعه پیران شکسته شده و اکثر افراد با مرگ برخوردی واقع‌گرایانه دارند. پیران معمولا قبل از مرگ در مورد نوع مراسم عزاداری و تمام جزییات آن شخصا تصمیم می‌گیرند. 

با تشکیل کمپین «آزادی عمل» و احتمال تصویب لایحه حق انتخاب مرگ، بحث‌های متعددی در  میان مردم، رسانه‌ها، احزاب سیاسی در مورد شرایط،ضوابط و حدود آزادی فردی در گرفته است. 

امکان سوء استفاده از این لایحه و چگونگی عملی کردن آن همه و همه از مسائل مورد بحث‌اند. آیا پزشکان عملا می‌توانند در صورت نیاز برای پیرانی که نه مریض اما خواهان مرگ هستند داروی مرگ‌آور تجویز کنند؟ یا با تصویب این طرح مخالفت خواهند کرد. 

به‌طور معمول وظیفه یک دکتر نجات دادن انسان از مرگ است و نه تجویز داروی کشنده! در گذشته با تصویب قانون اتونازی اخلاقیات سنتی حاکم بر جامعه پزشکی بارها مورد بحث قرار گرفته بود.

رفاه روزافزون، کنترل بیماری‌ها و تکنولوزی پیشرفته پزشکی از دلایل موثر در افزایش طول عمر شهروندان در دنیای غرب است. اما در ضمن سبب دگرگونی اخلاقیات رایج و تزلزل ناپذیر در جامعه پزشکی  هم شده است. 

به روش معمول وظیفه یک طبیب نجات بیمار و حفظ زندگی اوست. اما در شرایط کنونی آیا یک پزشک می‌تواند در همه شرایط به این اصل پای‌بند باشد؟ 

در شرایطی که ادامه زندگی جز رنج و درد جسمی و روحی ثمری برای بیمار ندارد. در واقع نوع جدیدی از اخلاقیات پزشکی هم با تصویب قانون اتونازی عملا به کار گرفته شده است. آیا با تجویز مرگ پزشکان در آزادی و رهایی فرد از درد و رنج بیشتر موثر نخواهند بود؟ 

کمپین «آزادی عمل»  با سوالات دیگر هم روبرو است. آیا باید گروه دیگری از کادرهای پزشکی را برای تجویز مرگ به این گروه از سال‌مندان سالم تربیت کرد؟ آیا تعیین حداقل سن یعنی ۷۰ سالگی برای مردن یک انتخاب منطقی است؟ آیا مرگ تنها حادثه‌ای فردی، اجتماعی و یا هردو است؟ 

مخالفان این کمپین می‌گویند آیا این وظیفه فرزندان و یا خویشان دیگر نیست که با توجه و محبت بیشتر از ایجاد حس بی تفاوتی و بیهودگی در پیران پیشگیری کنند و نگذارند که تنهایی و محنت آن‌ها را به سوی مرگ خودخواسته سوق دهد. 

آیا فرزندان باید به والدین خود اجازه انتخاب مرگ را در شرایطی که آن‌ها بیمار نیستند بدهند؟ 

و آیا تامین آزادی فردی حتی در انتخاب نوع مرگ افراد جامعه را به سوی رهایی بیشتر خواهد برد و یا به سست شدن پیوندهای خویشاوندی، بی‌تفاوتی و عدم احساس مسئولیت در برابر یک‌دیگر منجر خواهد شد؟</description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1192.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1192.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و جامعه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Feb 2010 16:01:41 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>