<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>خارج از سیاست</title>
      <link>http://zamaaneh.com/morenews/</link>
	  <copyright>Copyright 2009</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section11_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Fri, 03 Jul 2009 14:02:32 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خشونت: گفتمان ناخوش‌آیند</title>
                  <description><![CDATA[روزانه هزاران انسان قربانی خشونت‌های بدنی و زبانی می‌گردند. به علت تنوع گسترده در اشکال[1] خشونت و دلایل بروز آن، پژوهشگران از نامیدن یک علت قطعی یا اصلی پرهیز می‌کنند. این امر ایجاب می‌کند که به این پدیده از زوایای گوناگون نگاه کنیم.

<strong>رویکردهای متفاوت</strong>

پروفسور کون راس، استاد اخلاق و فلسفة حقوق دانشگاه خنت بلژیک در مصاحبه‌ای می‌گوید: «فرضیه‌های بیولوژیک خشونت را پدیده‌ای هورمونی می‌دانند. فرضیه‌ای که از آن انسان می‌تواند بفهمد چرا بیشتر خشونت‌های جنسی و خانگی توسط مردان انجام می‌شود و همچنین چرا مردان عموماً خشن‌تر از زنان هستند. بعضی از کشفیات بیوشیمی نیز این نظریه را تقویت می‌کنند. وجود (فراوان) بعضی از پیوندها، مانند تستوسترون (هورمون مردانه که در دوپینگ‌های ورزشی برای افزایش قدرت بدنی استفاده می‌شود) میل به خشونت را تقویت می‌کنند در حالی که پاره‌ای از پیوندها آن را کاهش می‌دهند.»

او ادامه می‌دهد: «فرضیه‌های تربیتی خشونت را رفتاری آموختنی می‌دانند. کودکانی که در محیط اصلی زندگی خود (خانواده و فامیل) می‌بینند که چگونه خشونت در حل یک دعوا نقش مهمی بازی می‌کند، بیشتر از سایر کودکان خشونت می‌کنند. همچنین کودکانی که خود را مورد بی‌توجهی احساس می‌کنند یا پدر و مادر بسیار مستبد یا بسیار ضعیف دارند، سریع‌تر برافروخته می‌شوند و تمایل بیشتری به اذیت کردن کودکان دیگر دارند. فرضیه‌های اجتماعی توضیح می‌دهند که خشونت چگونه می‌تواند یک عادت و جزئی از شخصیت فرد شود که ترک آن بدون استفاده از داروهای بیماری‌های روانی بسیار مشکل است.»

پروفسور کون راس می‌گوید: «فرضیه‌های اجتماعی معتقدند که خشونت از متن حوادث و موقعیتی (موقعیت شخصی) که فرد یا گروه در آن قرار گرفته است، ناشی می‌شود. تقریباً هرکسی در موقعیت به‌خصوصی ممکن است دست به خشونت بزند. به نظر می‌رسد که برافروختگی‌های ناشی از کمبودهای مالی و نداشتن هرگونه امید به آینده (نداشتن چشم‌انداز مالی و اجتماعی) به میزان زیادی از عوامل خشونت‌ورزی است. همچنین گروه‌هایی که با آن‌ها خودکامه رفتار می‌شود، برای آن‌ها هیچگونه حق اظهارنظری قائل نمی‌شوند، مقررات محیط آن‌ها دائماً تغییر می‌کنند و هدف تصمیمات مسئولین درباره آن‌ها ناروشن و خودسرانه است، آمادگی بیشتری برای خشونت کردن دارند.»

او در ادامه می‌گوید: «سرآخر رویکردهای دیگری نیز هستند که خشونت را امری فرهنگی می‌دانند. این نظریه‌ها میان خشونت و هنجار‌ها، ارزش‌ها، ایده آل‌ها و سرمشق‌های یک جامعه که رفتار خشونت‌آمیز را تشویق می‌کنند، ارتباط قائل‌اند. به عبارت دیگر اعمال خشونت در همه فرهنگ‌ها قبح یکسانی ندارد. جامعه‌ای که در آن بی‌اعتمادی و بی‌اطمینانی موج می‌زند و افراد آن اعتماد به نفس خود را از دست داده اند نسبت به جامعه‌ای که در آن اعتماد، خوشبینی و اعتماد به نفس هست، آمادگی بیشتری برای اعمال خشونت دارد. به‌عنوان مثال  اشاره می‌کنند به مطبوعات (و مسئولینی) که خشونت را مناسب‌ترین وسیله در حل اختلافات می‌دانند و آن را تقدیس می‌کنند.»

دعواها و قتل‌های ناموسی نیز از مثال‌های بارز خشونت فرهنگی هستند که متأسفانه در مقاله پروفسور راس از آن نام برده نشده است. این رویکردها، هرکدام فقط جنبه‌هایی از خشونت را توضیح می‌دهند اما هیچ‌کدام به تنهایی یک چارچوب فراگیر برای درک کامل و همه جانبه از خشونت را به دست نمی‌دهند. از آن گذشته هنوز این کارکرد را ندارند تا فرد را از امکانات خودش برای مقابله با خشونت آگاه کند.

<strong>آیا خشونت نوعی گفتمان[2] است؟</strong>

تعریف کلاسیک گفتمان (کنش ارتباطی یا کامیونیکیشن ) مبادله «پیام» ( اطلاعات) میان «فرستنده» و «گیرنده» است که به واسطه‌ی سه محور افکار (هوش، وجدان، انگیزه و تجربه)، احساسات (حس و برداشت) و رفتار (عملکرد، ارتباط کلامی و غیرکلامی) تکوین می‌یابد. احساسات تعیین کننده‌ی رفتار فرد هستند. به‌طور مثال حس ترس (واقعی یا توهم‌زا) از ناامنی می‌تواند انسان را به خشونت وادارد.

خانم گیزلا رده کر، استاد علوم ارتباطات دانشگاه گرونینگن هلند، گفتمان را «ساختن معناهای مشترک می‌داند». وقتی سگی پارس می‌کند منظورش این است که اینجا محوطه من است، وارد نشوید. کسانی که این را می‌پذیرند و محوطه را دور می‌زنند، با هم بر سر یک چیز توافق دارند و آن حریم محوطه سگ است.

این توافق، معنای مشترکی است که تقریباً در همه فرهنگ‌ها و زبان‌ها یکسان درک می‌شود. هرگاه به دلیلی یکی از طرفین این معنای مشترک را نادیده انگارد، با آن موافق نباشد یا آن را نقض کند می‌تواند باعث خشونت گردد. می‌توان نتیجه گرفت که خشونت یک گفتمان ناخوش‌آیند است.

یکی از نمونه‌های آن در خانواده، مردی است که از اداره برگشته و پاهایش را روی هم انداخته و روزنامه می‌خواند و با این رفتار می‌گوید که کارش را انجام داده و حالا انتظار دارد از او پذیرایی شود. زن که خانه‌دار است، در آشپزخانه ظرف‌ها را با سر‌ و ‌صدا به هم می‌زند تا پاسخ دهد که از صبح تا به حال در خانه به اندازه کافی کار کرده و حالا موقع آن است که هر دو با هم میز شام را بچینند.

این گفتمان اگر راه حلی میانه نیابد به خشونت می‌انجامد. پروفسور فرانس ویلم وینکل می‌گوید: «زنان در بیشتر موارد قربانی خشونت هستند اما در ایجاد خشونت هر دو طرف سهیم‌اند.» سهم زنان در ایجاد خشونت، با همه ناچیز بودن آن از این رو  مورد تأکید پروفسور وینکل قرار می‌گیرد که او در پیشگیری از خشونت برای قربانی نیز نقش مهمی را قائل است. او اعتقاد دارد «که در برآورد احتمال رخ دادن (دوباره) خشونت در یک خانواده باید همه عوامل مخاطره آفرین از جمله نقش قربانی را بررسی کرد.»

پاره‌ای از پژوهشگران معتقدند که میان حیوانات نیز گفتمان[3] وجود دارد. پروفسور لورنز در پژوهش خود خشونت حیوانی و انسانی را با هم مقایسه کرده است. تفاوت‌های قابل توجهی میان خشونت حیوانات و خشونت انسان‌ها موجود است: «خشونت با قصد و انگیزه در میان حیوانات اصلاً مطرح نیست و آن‌ها به‌طور مثال مفاهیم انتقام یا تلافی را نمی‌شناسند و خشونت خود را بهتر می‌توانند کنترل کنند. یک نزاع حیوانی همیشه پایانی دارد و حیوانات به‌جز در موارد اتفاقی هم‌نوع خود را نمی‌کشند ولی انسان‌ها این کار را می‌کنند.»

[[photow03]]

<h4>انواع خشونت</h4>

<strong>خشونت احساسی</strong>

پاره ای از خشونت‌ها احساسی هستند و حالت پیش‌بینی نشده و انفجاری دارند و معمولاً سریع متوقف می‌شوند. اما درصد کوچکی از آدم‌های عصبانی در مرحله‌ای صدای خود را کلفت می‌کنند و به خود، خدا یا طرف مقابل ناسزا می‌گویند. هیجان، تحریک پذیری، ناآرامی افزاینده و حرکات عصبی همراه با لرزش از نشانه‌های این مرحله است. این مرحله تحریک Agitation نام دارد.

شخص عصبانی در مرحله‌ی بعد که خشم نام دارد کمی کنترل خود را از دست می‌دهد و محکم روی میز می‌کوبد یا وسایل با ارزش خانه، کاسه و بشقاب و مانند این‌ها را پرت می‌کند و می‌شکند و ممکن است لحظات کوتاهی هم دچار خشم کور شود و کسی را سیلی بزند. همه این مراحل معمولاً کوتاه هستند و شخص هنوز بخش زیادی از کنترل خود را دارد.

اما در مرحله خشم دیوانه‌وار، شخص کنترل خود را کاملاً از دست می‌دهد و هیچ راه طبیعی برای بیرون‌ کردن عصبانیت خود نمی‌بیند. خشم دیوانه‌وار تجربه‌ای جسمی است که نیاز به خالی کردن بار فیزیکی از طریق سیلی‌زدن، لگد‌زدن و له‌کردن دارد. شخص دیگر قادر به تشخیص ارزش آدم‌ها و اشیاء نیست. خشم دیوانه‌وار حس ویرانگری است که فقط در پی ارضاء خود است و مرحله اوج خشونت احساسی است.

<strong>خشونت ابزاری و مفهوم قدرت</strong>

پاره‌ای دیگر از خشونت‌ها ابزاری هستند. خشونت ابزاری زیر فشار گذاشتن آگاهانه و هدفمند فرد است برای به دست آوردن چیزی یا برآوردن منظوری و مترادف است با به‌کارگیری یا سوء استفاده از قدرت. هرگاه فرد یا حکومت از توانایی‌های فردی، اداری و نظامی خود استفاده کند تا دیگران را در جهت منافع خود تغییر دهد یا زیر نفوذ خویش بگیرد یا آن‌ها را مورد شستشوی مغزی قرار دهد، مرتکب پرآسیب‌ترین نوع خشونت شده است.

اعمال فشار برای انجام کاری بر خلاف میل و عقیده، زندانی کردن و کشتن مخالفان از نمونه‌های عمده خشونت ابزاری است. زخم زبان زدن به یک همکلاسی، شانتاژ دیگران و زیرفشار گذاشتن و تهدید کردن مغازه‌داران و کاسبان برای گرفتن پول نیز از نمونه‌های دیگر خشونت ابزاری به‌شمار می‌آیند.

به‌کارگیری خشونت ابزاری زمانی امکان‌پذیر است که میان افراد عدم توازن قدرت وجود داشته باشد. قانون، نیروهای مسلح، پول، دانش، تجربه، نیروی‌بدنی، زیبایی، وقت، تفاوت سنی و کاریسما از منابع مهم قدرت هستند. به چنگ گرفتن بازوی شهروند توسط پاسبان، لمس تن خانم منشی توسط مدیر و  پشت شانه کارمند زیردست زدن از نمونه‌های (معمولاً ناپیدا)ی اعمال قدرت محسوب می‌شوند.

<strong>علل خشونت چیست؟</strong>

سرچشمه خشونت ترس است. ترس ناشی از احساس ناامنی، ترس از دست دادن قدرت، هویت یا محبت. همچنین استیصال (در حل یک موضوع)، احساس ناامیدی کردن یا مورد بی‌اعتنایی قرار گرفتن می‌توانند موجب ترس و به تبع آن خشونت شوند. اما «ترس» به تنهایی عامل اصلی اعمال خشونت نیست.

باید (صورت افراطی) یک عامل دیگر در میان باشد تا موجب اعمال خشونت گردد. این عامل «ابراز وجود Assertiviness‌« نام دارد که داشتن حدی از آن برای انجام وظایف پایه‌ای انسان (و حکومت) لازم است و در شمار کیفیت‌های سالم و مفید او به حساب می‌آید. افرادی که از این کیفیت برخوردارند شهامت انتقاد کردن دارند، خواسته خود را روشن بیان می‌کنند، از نشان دادن احساسات خود شرم ندارند، قادرند از نظرات خود دفاع کنند، می‌توانند از دیگران تمجید کنند و ظرفیت تمجید شنیدن را دارند و خلاصه می‌توانند از پس زندگی خود برآیند. اما این کیفیت، مانند تمام کیفیت‌های مفید و سالم دیگر، صورت‌های تفریطی و افراطی نیز دارد که زیان‌بار است.

[[photow02]]

<strong>‌صورت تفریطی</strong>

کمبود توانایی در ابراز وجود کردن باعث می‌شود انسان خجالتی و عاری از اعتماد به نفس برآمد کند. چنین فردی قادر به دفاع از خود نیست و در برابر هیچ چیز مقاومت نمی‌کند و از دیگران فرمان می‌برد. از خود هیچ ابتکاری ندارد و دقیقاً همان کاری را انجام می‌دهد که به او دیکته شده است. قادر به تصمیم‌گیری نیست و تمایل دارد اختیار خود را به دست دیگران بدهد. چنین فردی ناروشنی بسیار در اعمال و گفتار خود دارد و سرانجام ممکن است در‌باره خودش منفی قضاوت کند یا از جامعه کناره‌گیری کند که این خود نیز حالتی از خشونت به‌حساب می‌آید.

<strong>صورت افراطی</strong>

هرگاه تمایل به ابراز وجود کردن از حد لازم فراتر رود، فرد (یا حکومت) فقط بر حقوق خود تـأکید می‌کند و به حقوق و مسئولیت‌های دیگران احترام نمی‌گذارد. چنین فردی (یا حکومتی) فقط بر نظر خود تأکید دارد و هیچ نظر مخالفی را بر‌نمی‌تابد. مرزهایش بسیار محدود هستند و آرام آرام محدودتر نیز می‌شوند.

<strong>نتیجه‌گیری</strong>

همراه شدن ترس با تمایل افراطی به ابراز وجود کردن، علت اصلی اعمال خشونت است اما عوامل درونی و بیرونی نیز هستند که بر رفتار و احساسات ما تأثیر می‌گذارند و ممکن است موجب تقویت تمایل فرد به اعمال خشونت گردند. به‌عنوان مثال عصبانیت و برافروختگی، کسی که نسبت به چیزی حساس است سریع‌تر عصبانی می‌شود و هرگاه برخوردهای دیگران با او از آستانه این حساسیت‌ها فراتر روند، باعث خشونت می‌گردند.

بعضی از بیماری‌های روانی و شخصیتی، الکل و مواد مخدر و شیر کردن یا به عبارت دیگر هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن و تشویق او به رفتاری ظاهراً شجاعانه، نیز در بروز اعمال خشونت مؤثرند. یا همچنان که گفته شد عدم توافق بر سر معناهای مشترک مانند آزادی و حقوق فردی نیز می‌توانند به خشونت انجامند.

<strong>چه باید کرد؟</strong>

پروفسور کون راس در ادامه مطلب خود می‌نویسد: «ارزش حفظ حرمت انسان در روند شهرنشینی جوامع غربی از اهمیت بیشتری برخوردار شد و از آنجا که خشونت همیشه به حرمت روانی و جسمانی انسان آسیب می‌رساند، صورت‌های بیشتری از خشونت جرم محسوب شدند. از جمله  تنبیه بدنی در خانه و مدرسه (محیط‌های آموزشی)، سوء استفاده از وابستگی و نیاز آدم‌های ظعیف‌تر (مثلاً وابستگی کودک به شخص بالغ یا بیمار به پزشک یا مددجو به مددکار) و تجاوز به حریم شخصی.»

او ادامه می‌دهد: «در جامعه دمکراتیک، خشونت دیگر ابزار مشروعی برای حل اختلاف یا بیان احساسات نیست و انضباط درونی به ترمز شورش‌های احساسی تبدیل شده است. همچنین مقررات، کنترل‌های اجتماعی و خوداجباری اخلاقی باعث کمتر شدن خشونت شده‌اند. اگر از کودکان رفتار خشونت‌آمیز سرزند به آن‌ها تذکر داده می‌شود و افراد می‌آموزند که در خیابان و اتوبوس و هنگام فعالیت‌های دست جمعی از تماس بدنی پرهیز و از یک فاصله معین با هم صحبت و معاشرت کنند.»

پروفسور راس در ادامه می‌گوید: «پس از جنگ دوم جهانی مقررات در مدارس بسیار آسان شدند. برای نوع لباس، آرایش مو و  اظهار عقیده دیگر به دانش‌آموزان سخت‌گیری نمی‌شود. اقتدار معلم کمتر شده و اطاعت دانش‌آموز جای خود را به گفت‌ و گوی متقابل داده است. از زاویه دموکراسی این تحول پیشرفت بزرگی به حساب می‌آید و از بروز خشونت پیشگیری می‌کند. همچنین در جامعه‌ای که روز به روز پیچیده‌تر می‌گردد و سرعت، تمرکز و سطح کارآیی بالا به اجزاء جدایی‌ناپذیر همه عرصه‌های فعالیت انسان تبدیل می‌شوند، از شهروندان و حاکمان توقع انضباط درونی بالایی وجود دارد زیرا اشتباهات آن‌ها می‌توانند در شرایط معینی مرگ‌آور باشند.»

او ادامه می‌دهد: «زندگی انسان چنان ماشینی شده است که ایجاد ترس و برافروختگی می‌کند و سبب می‌شود که ما در بعضی مواقع کنترل رفتار خود را از دست دهیم. در گردهم‌آیی‌های بزرگ، مانند کنسرت‌ها و مسابقات فوتبال، که افراد برای ورود و خروج باید منتظر نوبت بمانند، دچار شتابی درونی می‌شوند و آن استدلال منطقی حفظ فاصله و رعایت حرمت را فراموش می‌کنند. رانندگی نیز یکی از عرصه‌هایی است که رفتار فرد را متفاوت با شخصیتش می‌کند. موقع گیر کردن در راهبندان ما رانندگان دیگر را نه شرکت کنندگان برابر حقوق در جاده بلکه مزاحمین سرراه خود می‌بینیم. مقررات، به نظرمان تحمیلی و اجباری می‌رسند و با آن نظمی که بخشی از شخصیت ما را تشکیل می‌دهد دیگر احساس همذات پنداری نمی‌کنیم و این سبب رفتار مغایر با نظم و انضباط می‌شود که باید از آن دوری کنیم.»

[[photow01]]

<strong>راه حل‌ها</strong>

تقابل و فرار راه‌های ابتدایی و از نوع اول مقابله با خشونت هستند که تنوع و ظرافت ندارند. ما می‌توانیم نهایتاً سخت‌تر بجنگیم یا تند‌تر فرار کنیم اما سرانجام تغییری در محتوای راه‌حل‌هایمان ایجاد نمی‌کنیم. راه‌حل‌های فراوان دیگری هستند که در پیشگیری از خشونت کمک می‌کنند. بعضی از این راه حل‌ها وابسته به ساختار حکومت و فرآیندهای کلی اجتماعی و سیاسی و تاریخی یک جامعه هستند (مثلاً چرخشی کردن قدرت سیاسی، پرهیز از تمامیت‌گرایی و تقسیم عادلانه منابع ثروت) و به‌کار بستن آن‌ها به‌طور مستقیم در اختیار فرد نیست، به همین دلیل از شمردن آن‌ها خودداری می‌کنم. اما خیلی از راه حل‌ها در اختیار فرد هستند و در صورت رعایت آن‌ها در پیشگیری و مهار خشونت تأثیر بسیار دارند. در اینجا به ذکر چند نمونه می‌پردازم.

ـ هنگام رخ دادن یک اختلاف مانند مشاجره خانوادگی، نزاع خیابانی یا درگیری در محیط کار از این اصل اخلاقی پیروی کن: رعایت احترام متفابل برابر است با امنیت بیشتر و خسارت کمتر برای همه طرف‌های درگیر.

ـ پس از هر مشاجره، از ایفای نقش قربانی خودداری کن و به جای شماتت دیگران، اول رفتار خودت را بررسی کن و همیشه مسئولیت بخشی از اشتباه را بر عهده خود بگیر زیرا در هیچ مشاجره‌ای مسئولیت همه کاستی‌ها به عهده یک نفر نیست.

ـ در موارد اختلاف با دیگران (همسر، کودک، همسایه و همکارت) به دنبال پیروزی کامل برای خود نباش، سازش و تفاهم دو طرفه و نهایتاً رضایت دادن به پیروزی پنجاه پنجاه از رخ دادن بسیاری از خشونت‌ها پیشگیری می‌کند.

ـ رعایت عدل و انصاف و اعتماد و شفافیت حتی اگر به زیانمان باشد.

ـ دادن مسئولیت به دیگران (اعضاء خانواده، همکاران و مانند این‌ها) و باورکردن توانایی‌هایشان و مشارکت دادن آن‌ها در تصمیم‌گیری‌ها.

ـ شنیدن صبورانه سخنان طرف مقابل و توجه به  موضوع اصلی و پرهیز از پرداختن به حواشی هنگام مشاجره و اختلاف.

ـ روشن کردن مرز خود و رعایت مرز دیگران.

ـ تحمل افراد دگراندیش و دگررفتار، افرادی که به زعم ما از افکار یا رفتاری متفاوت با هنجارهای جاری و مورد پسند اکثریت جامعه برخوردارند، مانند هم‌جنسگرایان، استفاده کنندگان از خالکوبی و زیورآلات.

ـ پرهیز از پیشداوری، عمومیت بخشیدن و نسبت دادن یک خصلت یا عادت (منفی) به یک گروه یا ملت. باید در نظر داشت که همه چاق‌ها تنبل نیستند، همه خارجی‌ها خلافکار نیستند، همه مسلمان‌ها و مارکسیست‌ها متعصب نیستند، همه سازشکارها خیانتکار نیستند و همه مسئولین در فکر پرکردن جیب خود نیستند.

از این‌که همیشه خود را قربانی جلوه دهی پرهیز کن و اگر همکاران ایرانی یا اروپایی‌ات، همیشه وقت و حوصله برای شنیدن درددل‌ها و مصیبت‌های تو ندارند بر آن‌ها خرده نگیر.

ـ همیشه و در تمام موارد به جای گاز‌ دادن (جنگیدن، کشتن، زندان کردن، شکنجه دادن، تو‌سری‌زدن و مانند ‌این‌ها) دنده عوض کن (تغییر در وضعیت).

ـ مطمئنم که خواننده گرامی می‌تواند این لیست را طولانی‌تر کند.

<HR>

<small>پانوشت:

۱. این خشونت‌ها معمولاً در اشکال سیاسی (‌نسل‌کشی، سرکوب مخالفین)، خانگی (نزاع میان زن و شوهر یا پدر‌و مادر و بچه‌ها)، بی‌معنی (بدون هیچ دلیل مهمی کسی را در خیابان یا کافه کتک‌زدن یا حتی کشتن)، جنسی (تجاوز و تماس‌بدنی) تربیتی (تنبیه فرزندان یا شاگردان) و فردی ـ روانی (خودآزاری، دگرآزاری، کسی را آهسته دنبال کردن) نمود پیدا می‌کنند و به روش‌های اعدام، ترور، زندان، تجاوز، کتک زدن و شکنجه، تعقیب، خودزنی، ناسزاگویی به خود و خودکشی اجرا می‌شوند.

۲. کلمه گفتمان را معادل واژه هلندی کامیونیکاتسی انتخاب کردم تا یکدستی متن حذف شود. در غیر اینصورت می‌بایستی به تناسب هرجمله واژه فارسی متفاوتی انتخاب می‌‌کردم.

۳. اساساً میان همه موجودات زنده، از جمله حیوانات و گیاهان، و حتی میان موجودات زنده و اشیاء و پدیده‌ها نیز شکلی از گفتمان وجود دارد. رویش گیاه به سمت نور، کوبیدن مشت روی دیوار و تقابل دو حیوان بر سر یک طعمه نمونه‌های از این قبیل هستند.</small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/07/post_1059.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/07/post_1059.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">انديشه اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 14:02:32 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سانسور، شر غیرلازم</title>
                  <description><![CDATA[<em>«سانسور مانند شیطان، وجود خود را از راه تلاش برای اقناع ما به وجود نداشتنش ثابت می‌کند.»</em>
ژان ژاک بروشیه

هفته‌ای پیشتر بود که محمد باقر قالیباف در تلویزیون رسمی ایران حاضر شد، تسلیتی به کشته‌شدگان حوادث اخیر در تهران گفت و با اشاره به حضور خیابانی معترضان به نتیجه انتخابات، دانستن را حق مردم دانست. تحلیل و حتی چه بسا روخوانی سخنان شهردار تهران توسط یک روزنامه‌نگار و در یک روزنامه اما در این زمانه پرخطر به نظر نمی‌رسد که مجاز باشد و چه بسا فراتر از مرزهای نانوشته قانون و منافع ملی قلمداد شود بنابراین بگذارید از این بحث‌ها بگذریم و به موضوعی بپردازیم که چندان مرتبط با حال و هوای امروز ما نیست. بگذارید از «سانسور» بگوییم و بنویسیم که هیچ ارتباطی با شرایط سیاسی روز ما ندارد و بی‌خطر به نظر می‌آید. موافقید

۱. اگر حکومت، خود یک «شر لازم» است و نه بیشتر، چگونه می‌توان از وجاهت «سانسور» توسط حکومت سخن گفت؟ طنز غریبی است که حکومت که خود یک «شر لازم» است، برای تحکیم پایه‌های خود به سانسور مبادرت ورزد که همانا «شری غیر لازم» است. گویی صفتی به نام «کنجکاوی» برای حاکمان «لازم» است و برای رعایا «غیرلازم».

حاکمان می‌خواهند از جزئی‌ترین مولفه‌های زندگی شهروندان ـ یا به بیان بهتر رعایا ـ باخبر باشند و بدانند که در اندرونی خانه آن‌ها نیز چه می‌گذرد و با این حال آیا حق کنجکاوی را برای شهروندان نباید به رسمیت شناخت؟ تصور کنید حکومتی را که به شهروندان خود بی‌اعتماد است و ذره‌بین بر زندگی آن‌ها می‌گذارد و با این حال تقاضای آن دارد که شهروندان به او اعتماد داشته باشند و با ذره‌بین رفتارهایش را زیر نظر نگرفته باشند.

هرچقدر که این تصور دور از ذهن است، سانسور و وجاهت آن نیز ناپذیرفتنی است. حکومت‌ها اما آنگاهی که فراموش می‌کنند صرفاً یک «شر لازم» هستند و برای خود رسالت هدایت بر‌می‌گزینند و چسبندگی‌ها به قدرت افزایش می‌یابد، جای پای سانسور نیز گشوده می‌شود.

آنچنان که یک جزوه پروتستان علیه دربار در سده هجدهم یا یک بیانیه جمهوری‌خواهانه در زمان ناپلئون سوم یا یک سخن منتقدانه در شوروی استالین مشمول سانسور و حذف می‌شد و کمیسر برای لویی چهاردهم می‌نوشت: «کتابخانه و چاپخانه... دین، دولت، اخلاق و آرامش خانواده را به خطر می‌اندازند.» تیغ «مادام گیوتین» در فرانسه روبسپیر انقلابی را نیز نشانه می‌گیرد آنگاهی که انقلاب «برابری، برادری و آزادی» در مسیر تثبیت قرار می‌گیرد و سر و کله سانسور دوباره پیدا می‌شود.

۲. سانسورچی‌ها و حکومت‌های سانسور اما چه بسا که خود را آزادترین حکومت‌ها هم بدانند و نقاب برچهره خود بیفکنند. آنچنان‌که ناپلئون در سال ۱۸۰۶ اعلام کرد که کمترین سانسوری در فرانسه وجود ندارد و گویی که پلیس او نبود که هر روز روی کتب چاپ شده، سانسور مطلوب خود را اعمال می‌کرد و بی‌محابا قیچی به دست می‌برد و کتابی با عنوان «تاریخ بناپارت» را به «یادداشت‌هایی در مورد تاریخ مبارزات ناپلئون کبیر» تغییر نام می‌داد.

ناپلئون را البته لفظ «سانسور» خوش نمی‌آمد و این واژه با طبع او سازگار نبود و بنابراین چنین برقع بر سانسور می‌کشید: «هدف من آن است که آزادی تام در چاپ داشته باشیم، هیچ مزاحمتی بر آن فراهم نکنیم، به منع آثار وقیح یا مایل به ایجاد دردسر از کشور اکتفا کنیم... پرسشی که باید بکنیم این است : آیا این اثر می‌تواند عواطف را بیدار کند، جناح‌هایی را شکل دهد یا دردسرهایی در کشور پیدا کند؟»

چه بسیار که «سانسور» نقاب قانون بر چهره می‌کشد اما آیا قانونی که علیه عقیده شخصی وضع شده باشد، برابری شهروندان را نقض نکرده است؟ و بهتر نیست که آن را قانون یک حزب در حکومت بر ضد یک حزب دیگر بدانیم؟ چنین قانونی برای پیاده شدن محتاج سانسورچی‌ها و دستورالعمل‌هایی است که به قول کارل مارکس در عمل «خودسرانگی را جایگزین قانون می‌کنند» و «خواستار اعتمادی نامحدود به مقامات رسمی‌اند اما از عدم اعتمادی نامحدود به مقامات غیررسمی کار خود را آغاز می‌کنند.»

۳. چه توجیهی برای اثبات ضرورت «سانسور» وجود دارد به جز آن‌که بگوییم «هدف وسیله را توجیه می‌کند» و اهدافی همچون حفظ حکومت (حفظ شر لازم) یا حفظ یک عقیده ایدئولوژیک، ما را مجبور به استفاده از چنین وسیله‌ای کرده است. اما آیا می‌توان براساس قاعده «هدف وسیله را توجیه می‌کند» قاعده‌ای اجتماعی را برقرار کرد و در این صورت آیا فقط برای عده‌ای خاص، به کار بردن هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف مجاز است؟

و به واقع که این تبعیض را چگونه میتوان توجیه کرد و سرانجام چنین تبعیضی چه خواهد بود؟ ارباب سانسور با چنین وسیله‌ای به هرحال در اندیشه تحدید آزادی بیان و آزادی مطبوعات و نشر هستند. اما آیا محدود کردن خبررسانی، صحنه واقعیت را تغییر می‌دهد و اصل مساله را حل می‌کند یا آن‌که صرفاً پاک کردن صورت مساله خواهد بود؟ آیا سانسور، آینده مقدر را به نفع هدف ایدئولوژیک و غیرمقدر ارباب سانسور، تغییر خواهد داد؟

اصحاب کلیسا در قرون وسطی بر این ادعا بودند که «سانسور، رنجی است معنوی و درمانی که از نیروی وجدان برمی‌خیزد و کلیسا با آن، انسانی تعمید یافته، گنهکار و مطرود را از کاربرد برخی کالاهای معنوی محروم می‌کند.» ترجمان این سخنان برای امروزیان نیز همچنان تکراری است و بسیار که ما سخنانی از این دست را شنیده‌ایم. اما آیا سانسور قرون وسطایی توانست مانعی در برابر وزیدن نسیم آزادی باشد؟

۴. به راستی اما آن‌ها چه کسانی هستند که از صلاحیت علمی لازم برای سانسور سخن اصحاب علم برخوردارند؟ در پاسخ به این سوال بیایید سخن مارکس را مرور کنیم آنجایی که با تعجبی مطایبه‌آمیز از حاکمان پروس می‌خواهد که این سانسورچی‌های صاحب صلاحیت و علم را به جای آن‌که به پاسداری مطبوعات بگمارند به‌عنوان پایه‌های یک مطبوعات کامل استخدام کنند و دیگران را از دانش سرشار آن سانسورچی‌های صاحب صلاحیت محروم نسازند:

«چرا این عقل‌های کل (سانسورچی‌ها) در مقام نویسنده پا پیش نمی‌گذارند؟ کاش این مقامات که از لحاظ شمار و قدرت ناشی از دانش و نبوغ علمی افراد برجسته‌ای هستند، بی‌درنگ برمی‌خاستند و با ارزش و اعتبار خود صدای آن نویسندگان مفلوکی را خاموش می‌کردند که هرکدام فقط می‌توانند به یک سبک بنویسند. این مقامات به این طریق می‌توانند بسیار بهتر از سانسور نقطه پایانی بر بی‌نظمی‌های مطبوعات بگذارند. چرا این متخصصان ساکت مانده‌اند؟ فروتنی آن‌ها از حد گذشته است. جامعه علمی آن‌ها را نمی‌شناسد اما دولت‌ها آ‌ن‌ها را می‌شناسند.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1058.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1058.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Jun 2009 17:47:27 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>آمستردام و بادکنک های سبز ایرانی</title>
                  <description><![CDATA[همراه با شهرهای دیگر جهان تعدادی از ایرانیان و هلندی ها با حضور در میدان بورس آمستردام بادکنک های سبز و سیاه خود را برای همبستگی با حرکت اعتراضی مردم ایران به هوا فرستادند. این برنامه علی رغم بارش شدید باران برگزار شد و برای لحظاتی آسمان آمستردام هم شاهد این بادکنک های رنگین بود. بارش باران و سرودخوانی حاضران این برنامه را اندکی متفاوت از برنامه های قبلی کرده بود که قسمتی از این برنامه را در فیلم و عکس های مربوط می بینید.

عکس ها از: شبنم و ارنست


<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam01.jpg" alt="Amsterdam" width="285" height="217" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam02.jpg" alt="Amsterdam" width="285" height="459" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam03.jpg" alt="Amsterdam" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam04.jpg" alt="Amsterdam" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam05.jpg" alt="Amsterdam" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam06.jpg" alt="Amsterdam" border="1" /></p>


<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/NCmN7w0gn2M&hl=en&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/NCmN7w0gn2M&hl=en&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>


<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/8_8cBd8IIwI&hl=en&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/8_8cBd8IIwI&hl=en&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1057.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1057.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عکس</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Jun 2009 15:57:52 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam01.jpg" length="37133" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam02.jpg" length="16671" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam03.jpg" length="22772" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam04.jpg" length="16556" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam05.jpg" length="54167" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/pictures-new/greenam06.jpg" length="59254" type="image/jpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>بدا به حال اُروس!، بدا به حال اُروس! -٢ </title>
                  <description><![CDATA[<strong><a href="http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1053.html">قسمت اول مقاله</a></strong>

در پی آن اظهار نظر شجاعانه، یک بار دیگر قائم مقام مورد غضب قرار می گیرد. در آن موقع حاجی میرزا آقاسی هم – که دشمن خونی قائم مقام بود – به سید محمّد مجاهد و یارانش دست همکاری داده بود. "این دار و دسته همه جا قائم مقام را مخالف آزاد کردن مسلمانان قفقاز شهرت می دادند و مخالفین جنگ را کافر و مرتد و نا مسلمان می خواندند ... چون اظهار عقیده ی قائم مقام مخالف رأی علما و مجاهدین بود دشمنانش فرصت یافته، او را به دوستی با روس متهم کرده، معزول ساختند." 

[[photow01]]

ولی همانطوریکه در دنباله ی این گفتار خواهید دید، "طرفداری قائم مقام از روس"، تهمتی بیش نبود و طرفداران راستین سپاه روس و ستون پنجم آنان همانا کسانی از خود ملایان بودند که به هنگام نزدیک شدن سربازان روس با سلام و صلوات به استقبالشان رفتند.  

پس از عزل قائم مقام، ماندنش را در آذربایجان صلاح ندانستند و او را به مشهد تبعید کردند. "... و از غیبتش استفاده نموده خانه و املاکش را غارتیدند. اینست که در "رساله ی شکوائیه" [قائم مقام] می گوید: " نه تنها بر املاک و نقود و حقوق من حمله و طَمَع کردند بلکه قصد عــِرض و ناموس و جان مرا هم کردند."  


<strong>ای بخت بد، ای مصاحب جانم</strong>


قائم مقام را یک بار دیگر هم قبلاً به جرم بی اعتنایی به آخوند ها که در رأس آنان حاجی میرزا آقاسی قرار داشت و همچنین ایستادگی او در برابر زورگویی دست نشاندگان دولت های خارجی (مخصوصاً ایادی دولت انگلیس)؛ معزول ساخته و از آذربایجان تبعید کرده بودند (ولی آن بار به جای مشهد، به تهران).  

جهانگیر میرزا (پسر عباس میرزا) در کتاب معروف خود موسوم به "تاریخ نو" می نویسد: " در سال 1239، حاسدین [حسودان] بر قائم مقام حسد بردند و نزد نایب السطنه (عباس میرزا) از وی سعایت کردند. نایب السطنه نگرانی خود را از عملیات او به شاه نوشت و تقاضا کرد او را به تهران طلبیده، آنجا معزول سازد." 

فتحعلی شاه هم قائم مقام را با خود به تهران برد. به عقیده ی خان ملک ساسانی، " در این سال ها نفوذ انگلیس ها در ایران افزون گردیده..." و عبدالله خان امین الدوله (سر دسته ی طرفداران انگلیس و دیگر هواداران سیاست آن دولت) ... "طوماری از خطا های قائم مقام تهیّه کردند." 

خود عباس میرزا- که قائم مقام سمت وزیری او را به عهده داشت - از این توطئه با خبر بوده ولی چیزی در آن باره به قائم مقام اظهار نکرده و فقط به او گفته بود که در رکاب شاه به تهران برود. 

قائم مقام پس از رسیدن به تهران و اطّلاع از ماهیّت ماجرای تبعید خود، قصیده ای گلایه آمیز در 150 بیت خطاب به عباس میرزا سرود. او در این قصیده می گوید:

      "ای بخت بد، ای مصاحب جانم،

      ای وصل تو گشته اصل حرمانم.

      ای بی تو نگشته شام، یک روزم،

      وی با تو نرفته شاد یک آنم.

      زانسان که سگان به جیفه گرد آیند،

      با سگ صفتان نشانده بر خوانم.


و در باره ی موضوع تبعید خود به تهران و اینکه چرا عباس میرزا، آن مطلب را به طور خصوصی به او نگفته است، می افزاید:

      "بایست به من نهفته فرمائی،

      آن روز که بود عزم تهرانم.

      نه آنکه به کام دشمنان سازی،

      رسوای فرنگ و روم وایرانم. 

خان ملک ساسانی در توضیح این دو بیت می نویسد: " از این شعر معلوم می شود تبعید او سیاسی بوده است. بعد از روانه کردن قائم مقام به تهران، عمّال سیاست انگلیس از خطا هایی که به او نسبت می دادند طوماری تنظیم کرده تَوَسُّط میرزا ابوالحسن خان ایلچی به تهران فرستادند."

      و خود قائم مقام در اشاره به آن طومار و آورنده ی  آن می گوید:

      "من کیستم آخر ای خدا، کارند،

      طومار خطا، به شاه کیهانم؟!

      و انگاه رسول نا امین باشد،

      یک ناکس، ناسزای کشخانم ." 

با خواندن ابیات دیگری از این قصیده؛ می توان به استقلال رای و شهامت ذاتی قایم مقام در ایستادگی در برابر مداخله ی روحانیون در اداره ی امور کشور و بی پروایی او نسبت به گفته های آنان و فضولی مأموران خارجی، بیشتر پی برد. عباس میرزا به قائم مقام حکم کرده بود که او در رفتار خود با نوکران انگلیس که در دربارش بودند، میانه روی داشته باشد؛ ولی قائم مقام به جای ابراز چاپلوسی و اظهار نوکر صفتی، رک و پوست کنده خطاب به ولی نعمت خود می گوید:

      "من، بنده، ولی چگونه بپذیرم،

      حکمی که بود ورای امکانم؟.

      این بود سزای من که بفروشی، 

      گاهی به فلان و گه به بهمانم؟" 

و سپس با همان بی باکی مخصوص به خود، بی محابا خطاب به عباس میرزا می گوید: 

      "من قحبه نیم که هر زمان جائی،

      بنشینم و یک حریف بنشانم."

      و ادامه می دهد:

      "امروز ز هر چه کرده ام تا حال،

      وز هر چه نکرده ام، پشیمانم.

      افسوس که پیر گشتم و هم باز،

      در کار جهان چو طفل نادانم."


<strong>بقچه ای از مشوّق ها </strong>

با تبعید قائم و دور شدن او از صحنه ی سیاست، دست ماجراجویان بی فکر و روحانیان جنگ طلب  باز تر شد و آن ها برای پیشبرد مقاصد  فتنه انگیزانه خود آزادی عمل بیشتری پیدا کردند.  نه تنها روسیه حاضر به در گیری در جنگ تازه ای با ایران نبود بلکه خود عباس میرزا – نایب السطنه – هم که فرماندهی سپاه ایران به اجبار به عهده ی او مُحَوّل شد تمایلی به شرکت در جنگ نداشت. ولی مجبور شد، چون از آن بیم داشت که مبادا ملایان، برچسب ارتداد و بی دینی بر او بزنند و او را که نایب السطنه ی مملکت بود در بین ملّت بی آبرو سازند. خان ملک ساسانی عقیده دارد: "... سید محمّد مجاهد که یکی از روحانیون مقیم عتبات عالیات بود و سال های دراز تَوَسُّط قنسول انگلیس مقیم بغداد از موقوفات قلابی هندوستان متنعّم بوده بود برای روشن کردن آتش جنگ مامور ایران کردند."  و جهانگیر میرزا، پسر همین عباس میرزا نیز در تاریخ نو می نویسد: " سید محمّد مجاهد اصفهانی از کربلای معّلا با سایر علمای عراق عرب به عزم جنگ با دولت روس و برانگیختن خاقان مغفور به اینکار روانه ی عراق عجم [نواحی غربی و مرکزی ایران] شدند و جمیع علمای عراق و آذربایجان را کلاً در این عزم شریک ساختند. نایب السطنه به هیچوجه صلاح در این جنگ و جدال نمی دید و در خدمت خاقان مغفور [فتحعلی شاه] تمکین این عمل را نمی نمود. امنای دولت شاهی مثل عبدالله خان امین الدوله و سایرین در خدمت علما و مجتهدین از طرف نایب السطنه مرحوم به طور های دیگر حرف می زدند و علما و مجتهدین را واداشتند که فتوایی بدین نوع صادر شود که هر که بر این مصلحت در این جنگ انکاری نماید از جمله ی کفّار و ملحدّین می باشد. نایب السطنه ی مرحوم از این حال آگاه شد و اِجماع [اتّفاق  نظر]  خواص و عوام را مشاهده نمود. لابدّاً [به ناچار] تمکین این مسأله نمود و جز تمکین و رضا چاره ای ندید و سفرای روس را از تبریز روانه ی سرحد کردند و جنگ شروع شد."  

روس ها، تا آخرین لحظه، نهایت بردباری را به خرج دادند و تمامی سعی دیپلماتیک خود را به کار گرفتند تا جنگی رخ ندهد. آنان حتّی نمایندگان بعضی از کشور های خارجی از جُمله سفیر انگلیس را واسطه قرار دادند تا حضرات آیات را از خر شیطان و خر خاقان پایین بیاورند و آنان دست از جنگ و ماجراجویی بردارند. روس ها تا آن جا پیش رفتند که حاضر شدند، امتیازاتی چشمگیر و یا به قول روزنامه نگاران امروزی؛ "بسته ای از مشوّق ها" را به دولت ایران بدهند و از آن گذشته، کاری به کار مُتَخَصِّصان و مستشاران نظامی فرانسوی که به ارتش ایران در امر توپ سازی – چون هنوز از صنعت موشک سازی خبری نبود – نداشته باشند. و جهانگیر میرزا در این زمینه می نویسد، "خود من از نایب السطنه شنیدم که سفیر روس مُتَعّهد واگذاشتن مملکت طالش و مغان تا کنار سالیان و قزل آغاج [نواحی تحت تصرّف روس ها بعد از جنگ نخست خود با ایران] شده بود."  ولی هیچکدام از این تدبیر ها و تشویق ها مؤثّر واقع نشد و جنگ شروع شد.  

<em>
منابع و مآخذ مورد استفاده در نگارش این گفتار با قید شماره صفحه، همراه با توضیح واژه های دشوار (در پانویس) در نسخه پی دی اف قید شده است به نشانی زیر:
http://www.rpedram.com</em>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1056.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1056.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Jun 2009 12:16:57 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تشابه دو کارتون و سمبل‌های مشابه</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>مایک لوکویچ یکی از معروفترین کارتونیست‌های مطبوعاتی آمریکا است. این کارتونیست ۴۹ ساله که برای آثارش دو بار برنده‌ جایزه‌ی «پولیتزر» شده است در روزنامه‌  Atlanta Journal Constitution کار می‌کند. لوکویچ مثل بسیاری دیگر از کارتونیست‌های مطبوعاتی دنیا در روزهای اخیر توجه خاصی به ایران نشان داده است.

اما تشابه میان یکی از کارتون‌های من و <a href="http://i.friendfeed.com/2690697fa50c8ad26e3da8d456de2c4a9f0da6c2"><u>یکی از کارتون‌های او</u></a> باعث سوءتفاهم بعضی از دوستان شد و عاملی شد که با او تماس بگیرم. لوکویچ فردی را کشیده بود که مانند صحنه‌ی معروف میدان «تیان‌ان‌من» سد راه تانک‌ها شده بود و داشت از طریق گوشی تلفن خود با توییتر پیغام می‌فرستاد.

اما من در کارتون خود کاراکتر روزنامه‌نگار خودم را کشیده بودم که داشت با گوشی موبایل از تانک و راننده‌اش فیلمبرداری می‌کرد و به راننده می‌گفت: «لبخند بزن، تو در یوتیوب هستی.» از مایک پرسیدم چگونه به ایده‌ی این کارتون رسیده که فردی را بکشد که دارد جلوی تانک‌ها می‌ایستد، ولی با توییتر پیغامش را می‌فرستد؟</small></strong>

[[sound]]

تو خودت یک کارتونیست هستی و می‌دانی که وقتی اتفاقی می‌افتد، همه‌ی ما دنبال سمبل‌ها یا نشانه‌هایی می‌گردیم که بتوانیم منظور خودمان را بهتر نشان بدهیم و من در شرایط فعلی که وضعیت ایران را می‌بینم، به یاد آن آقایی افتادم که مقابل تانک‌ها در میدان «تیان‌ان‌من» ایستاده بود.

آن تصویر واقعاً تکان‌دهنده بود. اما تفاوتی که آن تصویر با وضعیت امروزه‌ی ایران دارد این است که مردم در ایران از طریق وسایلی که دستشان هست پیغام خود را به خارج از کشور می‌فرستند و می‌توان تصویر بهتری از وضعیت داخل ایران داشت که در چین بیست‌ سال پیش چنین نبود. تظاهرکنندگان می‌توانند از طریق ابزاری مثل موبایل، وقایع و یا ایده‌هایشان را مخابره کنند و یا فیلم اتفاقات را بردارند.

[[photow01]]

<strong>مایک تو هم کار من را دیدی. من هم با همان تفکر نسبت به میدان «تیان‌ان‌من» کاراکتر خودم را جلوی تانک‌ها گذاشتم که با گوشی موبایل دارد از آن‌ها فیلمبرداری می‌کند و می‌گوید لبخند بزنید، شما در یوتیوب هستید! اما نکته‌ی بامزه این بود که بعد از کشیدن و انتشار آن کار با حمله‌ی چند نفر روبه‌رو شدم که مرا متهم به دزدی ایده‌ی تو کرده بودند و من هم برایشان ماجرای شباهت ناگزیر را توضیح دادم که در شرایط مشابه کارتونیست‌ها معمولاً از سمبل‌های مشابه استفاده می‌کنند و این در حالی بود که من کار تو را ندیده بودم و آن‌ها لینکش را برایم فرستادند و من هم البته قول دادم که با مایک لوکویچ تماس بگیرم و نظر کارشناسی‌اش را بپرسم.</strong>

یک مثال خوب برایت بزنم. بعداز واقعه‌ی یازده ستپامبر، کارتونی کشیدم که در آن مجسمه‌ی آزادی را مصور کرده بودم. اما خیلی‌ها هم این کار را کردند که کارشان نیز به کار من شباهت داشت و نکته‌ی جالب‌تر این که هیچ‌کس کار دیگری را کپی نکرده بود و این اتفاق تصادفی بود.

وقتی کارتون اخیرم را هم که کشیدم، یعنی تشبیه فضای ایران با فضای میدان «تیان‌ان‌من»، مطمئن بودم کارتون‌های زیادی شبیه کار من کشیده خواهد شد. با همان تصویر معروف میدان «تیان‌ان‌من». چون معروف‌ترین تصویری‌ است که از فضای آن‌روز باقی مانده که یک مرد به تنهایی جلوی دولت خودش ایستاده است.

نه من از تو کپی کردم و نه تو از من کپی کردی، بلکه هرکدام به طریقی سعی کردیم استفاده‌ی گوشی موبایل را در فضای مشابه فضای «تیان‌ان‌من» مصور کنیم و عملاً نشان دهیم که این ابزار جدید چه انقلابی در فرایند انقلاب فعلی داخل ایران ایجاد کرده است. حالا با دیدن کار تو البته باید بگویم تکنیک بسیار خوبی داری و من خیلی از این کاراکتر تو هم خوشم می‌آید و این تشابه تصویری و تشابه فضا هم ناشی از همان عکس معروفی‌ است که از «تیان‌ان‌من» برجا مانده است.

<strong>از مایک که بیست و پنج سال در رسانه‌های مختلف آمریکایی کارتون کشیده پرسیدم: اعتراضات مردم ایران را با جنبش‌های مختلفی که در طول سال‌های کارش دیده است چگونه مقایسه می‌کند؟</strong>

وقتی همین اتفاق را با واقعه‌ی «تیان‌ان‌من» مقایسه می‌کنم، چیزی که برای من مشخص است، این است که در «تیان‌ان‌من» و در چین بیست سال پیش دانشجویان بودند که فعالانه مبارزه می‌کردند. ولی چیزی که در ایران دارد اتفاق می‌افتد حاصل حضور طبقات مختلف و گروه‌های مختلف سنی است و استفاده از لوازمی با تکنولوژی جدید باعث شده که ما بیشتر و بهتر با واقعیت آشنا بشویم و بدانیم که در ایران چه می‌گذرد.

<strong><small>خلاصه موضوع تشابه یک کارتون با کارتونی که مایک لوکویچ کشیده بود باعث دوستی ما شد و اثبات این نکته که وقتی یک ایده‌ی جالب به ذهن‌تان می‌رسد فکر نکنید تنها کسی هستید که به آن اندیشیده‌اید و ممکن است کسی چند روز پیش‌تر از شما موضوعی تقریباً مشابه کشیده باشد. با همان نما و با المان‌های مشابه کار شما.</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1055.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1055.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Jun 2009 15:33:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بدا به حال اُروس، بدا به حال اُروس! - ١  </title>
                  <description><![CDATA[در صد و هشتاد سال پیش نیز، چون امروز، نوای شوم جغد جنگ ز هر طرف به گوش می رسید. نا آگاهی و لجبازی ناشی از جهالت حاکمان آن روز ایران باعث شده بود که این کشور در میان سه منگنه ی پر قدرت سیاسی گیر بیفتد: روسیه از یک سو؛ و انگلیس و فرانسه از سوی دیگر. هر یک از آن سه قدرت می کوشید تا با استفاده از موقعیّت ژئوپلیتک (جغرافیایی – سیاسی) ایران جای پایی برای خود در این کشور باز کند. 
هنوز از اکتشاف نفت در ایران آن روزگار خبری نبود و قرارداد بهره برداری از معدنی هم با  هیچ کشور خارجی به امضا نرسیده بود که بگوییم آن سه قدرت، در جستجوی کسب امتیاز های اقتصادی بوده باشند؛ بلکه هر یک از آن ها می خواستند تا از ایران پایگاهی بسازند برای از صحنه خارج کردن دیگری و مآلاً، تَسَلُّط  بر سراسر خاورمیانه. 

[[photow01]]

نیرو های انگلیس از سال ها قبل، خلیج فارس را دور زده و به هندوستان رسیده بودند. ارتش ناپلئون هم با سی و هشت هزار سرباز از دریای مدیترانه گذشته و در شمال افریقا و سرزمین های غربی خاور میانه (لبنان و اردن امروز) در حال پیشروی بود و می خواست با پیمودن همان راهی که اسکندر مقدونی قرن ها پیش پیموده بود، پس از عبور از ایران خود را به هند برساند و کنترل آن جا را از دست انگلیسی ها خارج سازد. حتّی شایع کرده بودند که ناپلئون بناپارت به دین اسلام گرویده است و قرآن در یک دست و شمشیر در دست دیگر دارد . 
در آن روز ها هم مثل امروز، صحنه ی بین المللی مُتَشّنج بود و سرزمین های دور و بر ایران پر از فتنه و آشوب. ولی دولتمردان حاکم، غافل از آنچه که در اطراف مرزها و در منطقه می گذشت؛ غرق در دریایی از خرافات و موهومات بودند و در دنیایی از دروغ و ریاکاری و عوامفریبی  روز می گذراندند. 

پس از دوران کوتاهی از بهبودی نسبی در اوضاع اجتماعی ایران، در زمان نادر شاه افشار و کریمخان زند؛ جامعه ی ایران یک بار دیگر به وضع عصر صفویه؛ در امده بود. عصری که به قول شادروان دکتر عزت الله همایونفر "عصر اختناق، عصر خرافاتی ساختن مردم و عصر پرورش "جهل" و پروراندن "تَعَصُّب" بود. عصر عقب افتادگی "فکری و معنوی و مذهبی ایران". عصری که در آن جامعه ی ایرانی به گوشه گیری و "عزا و ماتم" پناه می برد". 

در همین گیر و دار از نواحی چچن، داغستان و قره باغ امروزی – که قبلاً طبق عهدنامه ی گلستان (در سال ١٨١٣) از ایران جدا شده و به تصرّف روسیه در آمده بود – خبر رسید: که چه نشسته اید، اسلام در خطر است و در مدارس این جا به بچه های مسلمان درس بی دینی می دهند. باید همّتی کرد و به داد برادران دینی شتافت. 
روحانیان نجف هم بر خبر های رسیده از قفقاز صحّه گذاشتند و فتوای جهاد صادر کردند. فتوایی که طبق آن، هر مسلمانی موظّف می شد که از جان و مال خود بگذرد و به جبهه ی جنگ بشتابد. تو گویی که چشم و دل آخوند ها از آن همه کشتار و خون و خونریزی ده ساله (جنگ اوّل ایران و روس)؛ سیرنشده بود و آنان باز هم خون و کشته و معلول و یتیم و مادر داغدار و خانواده های عزادار می خواستند تا به بازار عوامفریبی و جهل و تَعَصُّب، رونق تازه و بیشتری ببخشند.  
ولی در برابر آن دسته از روحانیانی که بر طبل جنگ می کوفتند و جنگ را "نعمت" می شمردند؛ کسانی هم مانند ابوالقاسم قائم مقام فراهانی بودند که از همان آغاز، نه تنها مخالف جنگ، بلکه مخالف هر گونه ماجراجویی بودند که ممکن بود موقعیّت ایران را در صحنه ی بین المللی بیشتر به خطر بیندازد و این کشور را  منزوی تر سازد.  

<strong>بدا به حال اروس!، بدا به حال اروس!</strong>

در آن روزگار، فتحعلی شاه قاجار ملقب و متخلص به "خاقان"، در ایران سلطنت می کرد. این پادشاه، نخست تَوَجُّهی به تقاضا های رسیده از نجف، برای شروع جنگی تازه، از خود نشان نداد. زیرا هنوز مرکّب عهدنامه ی گلستان خشک نشده بود و فرماندهان نظامی هم دل و دماغ جنگ دیگری را نداشتند. چون ده سال جنگ با روسیه و آن همه کشتار و آن شکست خفّت بار، روحیه ای برایشان باقی نگذاشته بود تا بار دیگر راهی جبهه ها بشوند. ولی صدور فتوای جهاد تَوَسُّط روحانیان نجف، آن ها در برابر عملی انجام شده و در شرایط دشواری قرار می داد. شرایطی که بی تَوَجُّهی به آن نه در حیطه ی امکان سلطان بود و نه در حدّ توان دربایان. خود شاه که بقای سلطنتش را مرهون دعای خیر حضرات آیات می دانست، اگر فتوای جهاد را پشت گوش می انداخت، نه تنها زنان حرم برایش حرام می شدند بلکه ارکان حکومتش هم بی دوام می گشت.  

[[photow02]]

فتحعلی شاه، ناگزیر و محض اطاعت از فتوای علما - به اکراه و نه به دلخواه - برای تهیّه مقدمات جنگی تازه راهی تبریز شد. مجتهدی هم به نام سید محمّد مجاهد از عراق امروزی به ایران آمد تا از نزدیک و شخصاً بر روند استراتژی جنگ نظارت کند. "این سید محمّد مجاهد وقتی می خواست برای جنگ به طرف سلطانیه برود، وقتی به قزوین می رسد به مسجد بزرگ قزوین می آید تا وضو بگیرد . آبی که وی در آن وضو می گیرد به نظر مردم تبرّک می شود، و [مردم] می ریزند دو ساعته آب استخر بزرگ مسجد جامع قزوین را می برند تا خشک می شود."  ولی وقتی سپاهیان ایران شکست خوردند و سید محمّد در جبهه فوت کرد، جنازه اش را شبانه از قزوین عبور می دهند که مبادا مردم بریزند و جنازه اش را تکه تکه کنند. 

در تبریز نشستی با حضور فتحعلی شاه برای تصمیم گیری در باره ی جنگ دوم ایران و روس تشکیل می شود. در آن جلسه که به قول امروزی ها، جنبه ی "نشست فوق العاده ی شورایعالی دفاع" را داشته است، شاه، شمشیر نادری حمایل می کند و بر تخت می نشیند. فرماندهان قشون، مقامات عالیرتبه ی مملکتی و حضرات علما اعلام، حجج اسلام و سادات صحیح النسب هم در برابرش طبق تشریفات معمول آن زمان صف می کشند.  

در مراسم رسمی، کسانی که اونیفورم نظامی بر تن دارند، در دست راست پادشاه؛ و مقامات کشوری در سمت چپ او قرار می گیرند. این رسم حتّی در زمان محمّد رضا شاه و در مراسم سان و رژه در مقابل تمثال او هم رعایت می شد. و اگر به عکس هایی از مراسم رسمی آن دوره نگاه کنید می بینید هر جا که شاه ایستاده است، نظامیان اونیفورم بر تن، در سمت راست و مقامات غیر نظامی و با لباس سیویل در سمت چپ او قرار دارند. ولی متاسفانه آیین نامه ای که پروتکل صف ارایی حضرات آیات و حجج و ائمه ی جماعت در آن قید شده باشد؛ در دسترس نیست تا با مراجعه به آن نحوه ی استقرار صاحبان عمامه های سیاه و سفید را بتوان مُشَخّص کرد. ولی به هر حال، در جلسه ی آن روز، آنان در حضور فتحعلی شاه صف کشیدند؛ از آن صف کشیدن هایی که ایرج میرزا - نوه ی همین سلطان خاقان – در وصف آن می گوید: 

<strong>صف کشیدند پدر سوخته ها / چشم بر منصب هم دوخته ها  </strong>

خان ملک ساسانی در این باره، در کتاب سیاستگران دوره قاجاریه می نویسد: " در تبریز مجلسی آراسته، سران سپاه و رؤسای عشایر و رجال آگاه و نا آگاه را جمع کرده، قصد خود را اظهار نمود [منظور فتحعلی شاه] و از آن ها رأی خواست. همه برای دلخوشی شاه از روی بی خبری و خود نمائی رأی به جنگ دادند و سخن های لاف و گزاف گفتند." 
پس از انجام مراسم دعا و ثنا برای سلامت ذات اقدس ملوکانه و آرزوی دوام و قوام دین مبین، نوبت به اظهار نظر در باره ی جنگ می رسد. همه ی کسانی که مورد سئوال قرار می گیرند، بدون استثناء، پس از بیان مراتب جان نثاری و ابراز آمادگی برای نوشیدن شربت شهادت، روی موافق با جنگ  نشان می دهند.

<strong>موضعگیری قائم مقام فراهانی </strong>

درباره ی شعار های داده شده در آن مجلس اطّلاع زیادی در دست نیست ولی همین قدر می دانیم که پس از پایان سخنان هر یک از حاضران، فتحعلی شاه با هیجان دست به قبضه ی شمشیری که حمایل کرده بود می برده و می گفته است: "بکشم این شمشیر نادری را؟!" حاضران نیز یک صدا فریاد می زدند: " بدا به حال اروس!، بدا به حال اروس! (وای به حال روس)" – به جای شعار "مرگ بر امریکا" ی روزگار ما.  و این صحنه چندین بار تکرار می شده است. 

خان ملک ساسانی در ادامه ی مطلب خود در باره ی آن جلسه می نویسد: "تنها کسی که در آن مجلس ساکت و مخالف جنگ بود، قائم مقام بود. شاه ملتفت سکوت دانا شده، احتمال داد مخالف بوده باشد. از او رأی خواست. و جواب شنید: "من مردی دبیر پیشه ام (اهل قلم)، امیران سپاه بیش از من در اظهار نظر صلاحیّت دارند."  ولی شاه به این پاسخ راضی نشده و اصرار می کند. در اینجاست که قائم مقام می گوید:

      " اعلیحضرت چه مبلغ مالیات می گیرد؟"

      شاه: " شش کرور".

      قائم مقام: " دولت روس چه مبلغ مالیات می گیرد؟"

      شاه: " می شنوم ششصد کرور."

      قائم مقام عرض کرد: " به قانون حساب، کسی که شش کرور مالیات می گیرد با کسی که ششصد کرور عایدات دارد از در جنگ در نمی آید." دنباله ی مطلب فردا در همین سایت 

منابع و مآخذ مورد استفاده در نگارش این گفتار با قید شماره صفحه، همراه با توضیح واژه های دشوار (در پانویس) در نسخه پی دی اف قید شده است به نشانی زیر:http://www.rpedram.com  ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1053.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1053.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و تاریخ</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Jun 2009 16:36:55 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب میخک ها، قیام افسران پرتغالی - ٢  </title>
                  <description><![CDATA[<strong><strong><a href="http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1051.html">قسمت اول این مقاله</a></strong></strong>


آن سرتیب همچنان فریاد می زند: آتش!، آتش!. ولی گلوله ای از اسلحه هیچکس شلیک نمی شود. چون می بیند که کسی به دستورهایش ترتیب اثر نمی دهد،  چاره ای جز فرار نمی بیند. در نتیجه همه ی پرسنل اعزامی با تانک هایی که به همراه آورده بودند خود را تحت امر سروان مایا قرار می دهند. 

رادیو همچنان با پخش اعلامیه های ستاد فرماندهی عملیات، پشت سر هم از مردم می خواهد که چشم به راه حوادث در خانه ها بمانند و به خیابان نیایند. مردمی که تا آن ساعت از دیدن سربازان اونیفورم پوش دچار وحشت می شدند با تابش نخستین اشعه های خورشید بر ساختمان های لیسبون، اندک، اندک در خانه های خود را باز می کنند. بعضی هم دل و جرأت به خرج می دهند و بیرون می آیند. ماه آوریل، موسم گل میخک در پرتغال است. جوانانی که شهامت بیشتری داشتند با شاخه هایی از گل میخک در دست، به ارتشیان نزدیک می شوند و گل ها را به لوله تفنگ آنان می زنند. به همین جهت آن قیام به نام "انقلاب میخک ها" در تاریخ پرتغال به ثبت رسیده است. زنان خانه دار قهوه و صبحانه حاضر می کنند و برای نظامیان می فرستند. در عرض کمتر از یک ساعت خیابان ها و معابر عمومی مملو از جمعیّت می شود. جمعیتی که تا آن روز، غیر از تَجمّع در کلیسا ها برای عبادت،  راه اندازی دسته های مذهبی در ایام عید پاک و شر کت در تظاهرات دولتی هرگز اجازه تشکیل تجمعّات، ولو به طور کاملاً مسالمت آمیز، در بیرون خانه ها را نداشت اکنون در خیابان بود و نظامیان را در آغوش می کشید. عده زیادی هم به روی نفر بر های زرهی، تانک ها، کامیون ها و سایر خود رو های ارتشی سوار می شوند و همراه نظامیان در خیابان ها به راه می افتند. 

به سروان مایا خبر می رسد که "مقام رهبری" در پادگان کارمو مخفی شده است. نیرو های امنیتی و پرسنل یکان ویژه انتظامی در اطراف پادگان سنگر گرفته اند و به شدّت از آن مراقبت می کنند. سروان مایا عده ای از افراد خود را در مرکز شهر برای حفظ ایمنی، محافظت از بانک ها، ساختمان های دولتی و مقابله با بروز هر گونه رویداد پیش بینی نشده احتمالی باقی می گذارد و خود راهی پادگان کارمو می شود. در بین راه به یک ستون پیاده نظام بر می خورد. در این جا هم مثل دفعه قبل، سروان مایا شخصاً به طرف آن ها می رود و از فرمانده ستون می پرسد: "این جا چکار می کنید؟ و در کمال شگفتی جواب می شنود که: "دستور داریم شما را بازداشت بکنیم ولی راستش را بخواهید قلب ما با شماست." آن ها هم به نیروی های تحت فرمان سروان مایا می پیوندند و به اتّفاق راهی پادگان کارمو می شوند. 
تا ساعت ده صبح تقریباً تمامی واحد های نظامی در سراسر پرتغال همبستگی خود را با قیام اعلام  کرده بودند و آن هایی هم هنوز نسبت به رژیم ابراز وفاداری می کردند در محاصره قرار داشتند. در ساعت ده صبح بود که ژنرال ها در ستاد ارتش تصمیم به یک ضدّ حمله می گیرند تا ضربه ی مهلکی به قیام وارد بیاورند. 
در ارتش های جهان همیشه یکان هایی هستند که نسبت به بقیه از توان رزمی بیشتری برخوردارند. در آن سال ها هم سربازان نیروی دریایی پرتغال و اسپانیا برتری رزمی بیشتری نسبت به نیرو های دیگر داشتند. آن ها نه فقط در طول قرن های گذشته، حتی در قرن بیستم هم جنگ های متعددی را تجربه کرده بودند. و به همین جهت بود که مأموریت انجام آن ضدّ حمله به سربازان نیروی دریایی مُحَوّل شد. به رزمناو معروف به "رزمناو دریا سالار گاگو کوئی تی نیو" دستور داده شد که در حالت آماده باش رزمی در سواحل لیسبون پهلو بگیرد. 
هر لحظه بیم آن می رفت که توپ های آن رزمناو، مرکز شهر لیسبون را گلوله باران کنند، که در آن صورت فاجعه ای با ابعادی غیر قابل تَصَوّر به وقوع می پیوست و پیروزی قیام با شکست مواجه می ساخت. نظامیان به محض اطّلاع از نقشه آن ضدّ حمله در زیر تاق پیاده رو ها پناه گرفتند. تا ساعت دوازده ظهر گلوله ای از هیچ طرف شلیک نشد و اثری از زخمی شدن کسی به چشم نمی خورد. با اینکه لوله برجک توپ ها به طرف مرکز لیسبون هدف گیری می کرد ولی اقدامی تا آن ساعت صورت نگرفت و رزمناو همچنان به حالت آماده باشد باقی ماند. 
رادیو برای بار چندم با پخش اعلامیه های ستاد "جنبش نیرو های مُسلَّح" اعلام  می کرد که احتمال خطر جانی وجود دارد و از مردم می خواست که در داخل خانه های خود بمانند و بیرون نیایند. ولی مردم بدون تَوَجُّه به آن اخطار ها همچنان به خیابان ها می ریختند و سربازان را در میان می گرفتند. 

<strong>خودم را به یک سروان تسلیم بکنم؟! </strong>

سرانجام سروان مایا و نیروهایش به پادگان کارمو، محلّ اختفای مارسلو کائتانو، رئیس جمهور و رهبر کشور می رسند. خود آن سروان در خاطراتش می نویسد: "وقتی که به آن جا رسیدم، همسایه ها پیشنهاد می کردند که من از پنجره خانه هایشان به عنوان آشیانه مُسَلسَل استفاده کنم و تیربار ها را در آن جا، که مشرف به پادگان بود، مستقر سازم. کسانی هم دور و بر ما جمع شده بودند و با خواندن سرود ملّی کشور، ما را ترغیب و تهییج می کردند. فکر نمی کنم لحظه ای زیباتر از این  در زندگی ام پیش بیاید. قلم من قادر به توصیف آن نیست." 
سروان مایا از طریق تلفن از افراد مستقر در داخل پادگان می خواهد که تسلیم شوند، ولی جواب رد می شود. از ستاد فرماندهی "جنبش نیرو های مُسلَّح" به نیرو هایی که پادگان را در محاصره گرفته بودند، دستور داده می شود که به آن جا حمله مسلحانه بکنند. ولی از آنجاییکه ممکن بود در اثر آتش متقابل از داخل پادگان غیر نظامیانی که در بیرون بودند به خاک و خون کشیده شوند، سروان مایا خویشتن داری از خود نشان می دهد  و فقط به شلیک یک رگبار مُسَلسَل به پنجره های طبقه دوم پادگان اکتفا می کند.  

تماس تلفنی دیگری با داخل پادگان برقرار می شود. این بار، مارسلو کائتانو اظهار می دارد که کسر شأن خود می داند که خود را به یک "سروان" تسلیم کند. در نتیجه موافقت می شود تا ژنرال آنتونیو اسپینولا  که مغضوب رژیم حاکم و مورد اعتماد شورشیان بود شخصاً به پادگان بیاید و یا کسانی را به نمایندگی از طرف خود بفرستد تا رئیس جمهور را وادار به تسلیم کند. 

درست در لحظه ای که یکی از تانک های سروان مایا مُسَلسَل های خود آماده شلیک به طرف پادگان می کرد، دو نفر نماینده از طرف ژنرال مزبور از راه می رسند. خدمه تانک دست نگه می دارند و به نمایندگان اعزامی اجازه رفتن به داخل پادگان را می دهند. آن دو سرانجام رئیس جمهور را مُتَقاعِد می کنند که  استعفا بدهد و پست خود را به ژنرال اسپینولا تسلیم کند. رئیس جمهور هم قبول می کند به شرط اینکه مراسم نقل و انتقال قدرت در داخل مُحَوَّطِه ی پادگان صورت بگیرد و نه در خارج از آن.  
سروان مایا، از احتمال اینکه مبادا رئیس جمهور با این حرف ها بخواهد تا رسیدن نیرو های تازه نفس وقت کشی کند، به داخل پادگان می رود تا شخصاً با او صحبت بکند. رئیس جمهور به سروان می گوید که مایل نیست اختیار اداره کشور به دست مردم کوچه و بازار بیفتد. سروان هم  در جواب می گوید که مردم کوچه و بازار ساعت هاست که اختیار اداره کشور را در دست گرفته اند. پس از انتظاری طولانی سرانجام اتومبیل ژنرال اسپینولا در میان هَلهَلِه و شادی مردم از راه می رسد. مارسلو کائتانو استعفا نامه ی خود را به ژنرال تسلیم میکند. و بدینسان پرونده قدیمی ترین رژیم دیکتاتوری اروپا برای همیشه بسته می شود. 

مردم خشمگین در بیرون پادگان منتظر بودند که رئیس جمهور از آن جا بیرون بیاید تا او را تکه تکه کنند. نظامیان تحت فرمان سروان مایا برای اینکه  صدمه ای به رئیس جمهور (که دیگر سمتی در آن موقع نداشت)؛ برسد، او را در داخل یک نفر بر زرهی اسکورت می کنند و از پادگان بیرون می برند. 

چند تن از اعضای سازمان امنیت پرتغال معروف به "پیده"  (PIDE) که چنین سرنوشتی را برای رهبر خود پیش بینی نمی کردند، با شنیدن خبر استعفای کائتانو به خشم می آیند و شروع به تیر اندازی به طرف جمعیّت بی دفاع می کنند. در جریان تیراندازی چهار نفر جان خود را از دست می دهند و ده ها تن دیگر هم  زخمی می شوند. این عده تنها قربانیان "انقلاب میخک ها" در تاریخ پرتغال به شمار می آید. 
رأس ساعت هفت و پنجاه دقیقه عصر، خبر رسمی سقوط رژیم و پیروزی قیام از رادیو پخش می شود. رژیمی پس از بیش از چهل سال حکومت مستبدانه، اختناق، حبس و شکنجه و اعدام مخالفان، درست در عرض 19 ساعت و  40 دقیقه سقوط کرد، بی آنکه شیرازه امور کشور از هم گسیخته شود، کسی را اعدام انقلابی بکنند و یا ساختمانی را به آتش بکشند. 

فردای آن روز (یعنی روز ٢٦ آوریل) اعضای "شورای نجات کشور" مُتشکّل از برخی از افسران عالیرتبه و به ریاست ژنرال اسپینولا در تلویزیون ظاهر می شوند. تا ظهر روز بعد بقیهء نیرو های فاشیستی هم که هنوز مقاومت می کردند، خود را تسلیم می کنند و آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی شروع می شود.

در کشور همسایه پرتغال، یعنی اسپانیا هم، ژنرال فرانکو پس از ٣٩ سال حکومت دیکتاتوری ماه های پایانی خود عمر خود را می گذراند. پس از مرگ او در بیستم نوامبر ١٩٧٥ (یک سال پس از پیروزی انقلاب میخک ها) دوران گذار از دیکتاتوری به دموکراسی در اسپانیا هم شروع شد که به مراتب آرام تر از پرتغال بود.

پس از تغییر رژیم در پرتغال و تا زمان برگزاری اولین انتخابات آزاد در این کشور، حوادث مهّم دیگری اتّفاق افتاد که کم مانده بود کشور را در گیر یک جنگ داخلی تمام عیار بکند. در این جا هم ارتش نقش سرنوشت سازی بازی کرد که پرداختن به آن مستلزم مقاله دیگری است.

می توانید متن کامل این مقاله را همراه با تصویر های آن در قالب پی دی اف از نشانی زیر دریافت کنید:

<strong><a href="www.rpedram.com">www.rpedram.com</a></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1052.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1052.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">انديشه اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Jun 2009 16:09:08 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب میخک ها،  قیام افسران پرتغالی - ١</title>
                  <description><![CDATA[	روز ٢٥ آوریل ١٩٧٤ گروهی از افسران جزء (نظامیان از رده سرگردی به پایین) علیه نظام  حاکم بر پرتغال به پا خاستند. مردم عادی هم پس از چهل سال تحمل دیکتاتوری و اختناق به آنان پیوستند و در عرض بیست و چهار ساعت، رژیمی را که هرگز کسی تَصَوّر فروپاشی آن را نمی کرد سرنگون کردند.

[[photow01]]

	روز ٢٥ آوریل ١٩٧٤ گروهی از افسران جزء (نظامیان از رده سرگردی به پایین) علیه نظام  حاکم بر پرتغال به پا خاستند. مردم عادی هم پس از چهل سال تحمل دیکتاتوری و اختناق به آنان پیوستند و در عرض بیست و چهار ساعت، رژیمی را که هرگز کسی تَصَوّر فروپاشی آن را نمی کرد سرنگون کردند.
	هر چند <strong>سالازار</strong>، دیکتاتور فاشیست پرتغال، پس از بیش از سی سال حکومت مستبدانه، مرده بود ولی جانشینش <strong>مارسلو کائتانو </strong>[1]همچنان راه او را ادامه می داد.
سال ها جنگ بی حاصل در مستعمرات پرتغال در افریقا، بیکاری، تَوَرُّم، فقر، رواج خرافات، و رواج فساد در تمامی سطوح دستگاه های دولتی و وابسته به آن باعث شده بود که دامنه ناراضی ها نه تنها در بین توده مردم بلکه در میان واحد های ارتش در رده های پایین هم گسترش یابد. مردم و ارتش به دنبال بهانه ای می گشتند و منتظر فرصتی بودند تا با قیامی بدون خون ریزی به دیکتاتوری حاکم بر کشور خاتمه دهند.
گام نخست را نظامیان برای رهایی کشور از چنگال خودکامگی برداشتند. آنان با ایجاد تشکیلاتی زیر زمینی موسوم به "جنبش نیروهای مُسلَّح" (MFA) و مُتشکّل از افسران جزء و درجه داران، یکبار در صدد برآمدند تا با کودتایی برق آسا، رژیم را سرنگون کنند.
روز 16 مارس 1974 یک هنگ پیاده از یکی از پادگان های نزدیک لیسبون (پایتخت پرتغال) به سوی این شهر حرکت کرد. ولی مجبور شد که در سه کیلومتری لیسبون متوقف شود و نزدیکتر نیاید. زیرا عدم هماهنگی با نیروی هوایی (که اغلب در چنین مواردی به منظور پشتیبانی و پیروزی کودتا وارد عمل می شود) از یک سو، و آماده نبودن افکار عمومی برای حمایت از  قیام، از سویی دیگر کودتا را با شکست روبرو ساخت.
	هر چند آن کودتا شکست خورد؛ ولی رهبران "جنبش نیرو های مُسلَّح" از پا ننشستند و با طرح نقشه ای تازه، ولی این بار با آماده ساختن افکار عمومی و جلب پشتیبانی آنان، در صدد بر آمدند تا خواست خود را از قوّه به فعل در آورند. 
	نظامیان با بعضی از گویندگان و تکنیسین های رادیو تماس گرفتند و پس از جلب موافقت آنان، قرار شد که دو ترانه با فاصله ای کوتاه و در ساعتی معین و در روزی که تعیین می شد  از رادیو پخش شود. پخش یک ترانه، نشانه ی فرمان "آماده باش" و پخش دیگری به عنوان فرمان "قیام" و ریختن به خیابان تَلَقّی می شد.

<strong>گراندولا، ای شهر سوخته در زیر آفتاب</strong>

در سال 1974 (سال سرنگونی رژیم)، برنامه ای به نام "چهارچوب" از ساعت دوازده نیمه شب تا بامداد از یکی از رادیو های پر شنونده پرتغال به نام "رادیو رنسانس" پخش می شد. روز 24 آوریل (روز قبل از قیام)، مقاله ای در یکی از روزنامه های عصر پرتغال، به نام "جمهوری" (República) منتشر شد که در آن  نوشته شده  بود: "کیفیّت برنامه "چهارچوب" که بعد از نیمه شب پخش می شود به تازگی به مراتب بهتر از گذشته شده است و باید به آن گوش کرد و آن را شنید." هدف نویسنده از انتشار آن مقاله، کشاندن مردم به پای رادیو ها و تشویق آنان به گوش دادن به آن برنامه بخصوص در شب پیش رو بود
	به همه ی عوامل قیام هم توصیه شده بود که رادیو های خود را در آن شب روشن نگه دارند و طول موج را از روی فرکانس رادیو رنسانس به جای دیگر تغییر ندهند و منتظر پخش ترانه ها به گوش بمانند.        
	ساعت ده و چهل و هشت دقیقه شب بود که بر اثر بروز یک نقص فنی، صدای فرستنده به طور غیر منتظره قطع شد و کم مانده بود که امید ها به نومیدی مُبدّل شود. ولی تکنیسین های بخش فنی توانستند در عرض چند دقیقه نقص پیش آمده را بر طرف سازند. چند لحظه بعد از راه اندازی دوباره فرستنده نخستین ترانه، که ترانه ی معروف "بعد از آن خداحافظی"[2]  با صدای پائلو د کاروایو [3] بود، روی آنتن رفت.
	با شنیدن این ترانه، نظامیان عضو جنبش اندک، اندک خود را برای بیرون آمدن و پیوستن به دیگر همقطاران خود آماده ساختند.
	در آن ساعت، عده ای نظامی در یکی از قهوه خانه های لیسبون دور میزی نشسته بودند. یکی از آن ها از گارسون می پرسد: "امشب زود تعطیل می کنید؟".
	گارسون در جواب می گوید: "هر چه زود تر بهتر. چون مجبوریم فردا هم کار بکنیم."
	آن نظامی می افزاید: " و شاید هم فردا مجبور نباشی که سر کارت بیایی."
	گارسون چیزی از حرف های آن نظامی سر در نمی آورد و به جمع کردن میز و صندلی ها ادامه می دهد.
	بیست دقیقه از نیمه شب می گذشت. بر و بچه ها در استودیوی رادیو ترانه دوم را برای پخش آماده می کردند. ولی یکی از گوینده ها همچنان در باره ی موضوعی تجاری از پشت میکروفون حرف می زد. هر چه از پشت شیشه اتاق فرمان به او اشاره می کنند که حرفش را تمام کند، او ترتیب اثر نمی دهد تا اینکه مجبور می شوند میکروفون او را قطع و ترانه دوم را پخش کنند. 
	ترانه دوم که از آن لحظه به بعد، شهرتی جهانی یافت و در تاریخ پرتغال جایی برای خود باز کرد؛ ترانه ی "گراندولا، ای شهر سوخته در زیر آفتاب" با صدای<strong> ژوزه "زکا" آفونسو</strong> [4] بود. 
	با پخش این ترانه، افسران و درجه دارانی که از قبل  دستور های لازم دریافت کرده بودند با عجله رو به پادگان ها و مراکز نظامی محلّ خدمت خود نهادند. برخی حتی فرصت نکردند تا اونیفورم های خود را بر تن کنند. با همان لباس شخصی سلاح برداشتند و وارد عمل شدند. اولین اقدام آن ها دستگیری فرماندهان رده بالا در داخل پادگان ها بود.  پس از دستگیری فرماندهان، به یکان های مستقر اخطار کردند که قیامی گسترده در شرف تکوین است و بهتر است کسی مقاومتی از خود نشان ندهد و از انجام هر گونه عمل نسنجیده ای خود داری کند تا رو در روی همقطاران خود  قرار نگیرد.

<em>برخی حتی فرصت نکردند تا اونیفورم های خود را بر تن کنند و با همان لباس شخصی سلاح برداشتند</em>

به تدریج و در سراسر پرتغال افسران رده پایین و درجه داران کنترل پادگان ها را در دست می گیرند. اهداف تعیین شده بعدی تصرّف مراکز رادیو و تلویزیون بود. آن ها می دانستند که در اختیار داشتن وسایل خبر رسانی یکی از کلید های اصلی موفقیت در هر قیامی به شمار می آید. به همین جهت ستونی به سمت فرستنده های شبکه سراسری رادیو و تلویزیون در لیسبون به راه افتاد.
	رأس ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد بود که مقامات سطح بالای نظام از بروز حرکاتی مشکوک با خبر شدند. به نیرو های وفادار دستور مقابله داده می شود ولی کسی به آن اعتنایی نمی کند و عکس العملی از خود نشان نمی دهد. برخی از عوامل قیام در مراکز مخابرات تلفنی، به مکالمه مقامات گوش می دادند و از اینکه می دیدند که آن ها هنوز از ماهیّت قیام مطلع نیستند ابراز خوشحالی می کردند. 
	به تدریج نقاط استراتژیک و شاهراه های اصلی کشور تحت کنترل شورشیان در می آید. درست سر ساعت چهار بامداد بود که با رسیدن خبر نزدیک شدن یکان های شورشی به پایتخت، فرمان آماده باش عمومی داده می شود. با نزدیکتر شدن نظامیان به پایتخت، نگرانی و دلهره در ستاد عملیاتی "جنبش نیروهای مُسلَّح" (MFA) به اوج می رسد. زیرا ارتباط آن ها با ستون اعزامی برای تصرّف فرودگاه بین المللی لیسبون قطع شده بود. آن ها منتظر می مانند تا فرودگاه لیسبون به تصرّف در آید، آنگاه اعلامیه اوّل خود را منتشر کنند.
	ساعت چهار و بیست دقیقه بامداد پیام رمزی به صورت "شهر نیویورک اشغال و به تصرّف در آمد" به ستاد عملیاتی رسید. این پیام رمز در واقع خبر افتادن فرودگاه به دست شورشیان و بسته شدن حریم هوایی پرتغال بر روی پرواز های داخلی و بین المللی را تأیید می کرد.
	پس از اینکه از کنترل حرکت هواپیما ها اطمینان خاطر حاصل شد و پس از اعلام حمایت یکان های نظامی دیگری از قیام،  اعلامیه زیر از رادیو پخش شد:

<strong>پخش اولین اعلامیه</strong>

<em>به نام ستاد فرماندهی جنبش نیروهای مُسلَّح</em>

نیروهای مُسلَّح از ساکنان لیسبون می خواهند که از خانه های خود خارج نشوند و آرامش خود را حفظ کنند. در این لحظات سرنوشت ساز، از همه ی فرماندهان نظامی صمیمانه تقاضا داریم که به منظور احتراز از بروز حوادث ناگوار احتمالی، از رویارویی با نیرو های مُسلَّح پرهیز نمایند. این گونه رویارویی ها، صرف نظر از غیر ضروری بودن، می توانند تَلَفات جانی در پی داشته و ممکن است باعث بروز تفرقه و عزادار شدن ملّت پرتغال بشود که به هر قیمتی که شده است باید از آن بر حذر بود. 
	تمامی سعی ما براین است که حتی یک قطره خون از دماغ هیچ فرد پرتغالی بر زمین ریخته نشود، مع الوصف از پزشکان و پرسنل بیمارستان ها می خواهیم که در ایفای مسئولیّت های وجدانی و حرفه ای در اسرع وقت ممکن در محلّ کار خود حاضر شوند. هر چند که از صمیم قلب امیدواریم نیازی به همکاری آنان نباشد."

برنامه های رادیو با پخش موسیقی کلاسیک ادامه یافت بی آنکه کسی از پشت میکروفون شعار های میهنی و انقلابی بدهد و یا به تهدید این و آن بپردازد. مردم در سراسر دنیا اخباری را که از پرتغال مخابره می شد با بهت و نا باوری تعقیب می کردند. آن ها از رادیو ها می شنیدند و در تلویزیون ها می دیدند که ارتشی، بدون شلیک حتی یک گلوله، و فقط برای برقراری مردم سالاری در کشور، به پا خاسته بود.
	عملیات را سرگردی به نام <strong>کاروای یو</strong>  (Carvalho) [5]از ستاد "جنبش نیروهای مُسلَّح" رهبری می کرد. من در آن شب در سرویس خارجی یکی از روزنامه های تهران همراه با شادروان هوشنگ حسامی به عنوان مترجم کار می کردم. چون در هیئت تحریریه کسی به زبان پرتغالی آشنایی نداشت، در نتیجه ما نام این سرگرد را به همان صورتی که با الفبای لاتین نوشته شده بود به فارسی نوشتیم و او در بین خوانندگان فارسی زبان با نام سرگرد "کاروالهو" شناخته شد.

<strong>مقام رهبری به پادگان پناه برد</strong>

پیشتر در مقاله دیگری که در همین سایت رادیو زمانه منتشر شده است ("اسپانیا از سلطنت به جمهوری، از جمهوری به سلطنت")، اشاره کرده ام که همه ی دیکتاتور های اروپا در قرن بیستم عنوان "رهبر" داشته اند. موسولینی ملقب به "ئیل دوچه" (Il Duce یعنی رهبر، به ایتالیایی) و هیتلر ملقب بود به دِر فوهرِر (Der Führer به آلمانی یعنی رهبر). فقط ژنرال فرانکو در اسپانیا، لقبی نداشت که سرانجام کسی پیدا شد و کلمهء اِل کائو دی یو (El Caudillo) را از اسپانیایی قرون وسطا بیرون کشید و فرانکو را به آن ملقب ساخت. سالازار و مارسلو کائتانو هم در پرتغال عنوان "رهبر" داشتند. 
	ساعت پنج صبح یکی از کارکنان کاخ ریاست جمهوری، مارسلو کائتانو را بیدار می کند و به او می گوید: "قربان، انگار که اوضاع کشور مُتَشّنج است و مردم به خیابان ها ریخته اند ." رئیس جمهور بلافاصله لباس می پوشید و به پادگان کارمو (Carmo) واقع در حومه لیسبون پناه می برد. زیرا از نظر او پرسنل نظامی مستقر در آن پادگان به اصول نظام حاکم وفاداری بیشتری نسبت به دیگران از خود نشان می دادند.
	حوالی ساعت شش صبح، یک ستون موتوریزه به فرماندهی سروانی به اسم  <strong>مایا</strong>  [6]مرکز شهر لیسبون را به اشغال خود در اورد. 
	در این جا، نکته به خاطرم رسید که حیفم می آید آن را برای خوانندگان بازگو نکنم. به گزارش خبرگزاری ها، نظامیانی که قیام کرده بودند برای اینکه نشان دهند که قصد خشونت ندارند و خود را ملزم به رعایت قوانین می دانند، موقع عبور تانک ها از چهار راه ها، چنانچه چراغ راهنمایی قرمز بود، تَوَقُّف می کردند و منتظر می ماندند تا چراغ سبز شود و آن وقت به راه خود ادامه می دادند. در یکی از چهار راه ها سروان مایا در پاسخ به سئوال خبرنگاری که از او پرسیده بود، که به کجا دارند می روند؟ جواب داده بود: "می رویم تا حکومت را سرنگون کنیم."


<em>کسی را که با بازوان باز در وسط خیابان می بیند، سروان مایا بود که به تنهایی و با دست خالی به اِستقبال تانک های دولتی رفت. </em>

	به دستور ستاد ارتش، دو یکان پیاده برای متوقف کردن پیشروی نیروی تحت فرمان سروان مایا و حمله به آنان به مرکز لیسبون اعزام می شود. ولی آنان به جای حمله، به شورشیان می پیوندند. چند لحظه بعد، ستون پیاده دیگری با پشتیبانی یک واحد زرهی و به فرماندهی یک سرتیپ برای مقابله با شورشیان به مرکز لیسبون گسیل می شود. سروان مایا بدون همراه داشتن اسلحه و با دستمال سفیدی در دست به طرف تانک های دولتی به راه می افتاد تا نظامیان را مُتَقاعِد کند که به جنبش بپیوندند. ولی سرتیپ فرمانده ستون های اعزامی با دیدن سروان مایا در جلو تانک های خود، به گروهبان خدمه یکی از تانک ها دستور آتش می دهد که به آن سروان شلیک کند. ولی آن گروهبان به جای اجرای سریع دستور، مکث می کند و واکنشی از خود نشان نمی دهد. سرتیب با صدای بلند داد می زند: "مگر کری، نمی شنوی، بهت میگم آتش!". گروهبان لحظه ای خیره به چشمان سرتیب نگاه می کند. ناگهان اسلحه خود را به زمین می اندازد و پا به فرار می گذارد. سرتیب، تپانچه ای را که در دست داشت مُسلَّح می کند تا او را از پشت سر بزند. ولی یک مرتبه تغییر عقیده می دهد. بر می گردد و به سربازانی که در اطراف تانک ها بودند دستور می دهد: به زانو! تا همگی با هم سروان مایا که هنوز با بازوان باز در وسط خیابان ایستاده بود؛ و سربازان همراه او را به رگبار بندند. 

<strong>پایان قسمت اول</strong>

-------------------------
1 - Marcelo Caetano
2 - E Depois do Adeus
3 - Paulo de Carvalho
4 - José "Zeca" Afonso
5- Otelo Saraiva de Carvalho
6 - Salgueiro Maia
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1051.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1051.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">انديشه اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Jun 2009 19:30:19 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ایران، شهروندان خبرنگار</title>
                  <description><![CDATA[<strong>با محدودیت بیش از پیش رسانه ها در ایران و وضع محدودیت های جدید برای رسانه ها تنها شیوه خبر رسانی محدود به تصاویر و ویدئوهای ارسالی از داخل ایران شده است. این ویدئوها اگر چه از کیفیت بالایی برخوردار نیستند اما گوشه ای از اتفاقات در حال رخداد را به بیننده خارج از ایران نشان می دهند. در این صفحه تنها به جمع آوری معدودی از این تصاویر پرداخته ایم. 
برای دیدن ویدئوها با سایز بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید.
</strong>

ملی پوشان تیم ملی ایران با دست بند سبز به میدان آمدند.


<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/b3.jpg"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/b2.jpg" border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/b3.jpg" border="1" /></p>


<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/KG9unRwGFxg&hl=en&fs=1&rel=0"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/KG9unRwGFxg&hl=en&fs=1&rel=0" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>

<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/oyirzlCO-FA&hl=en&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/oyirzlCO-FA&hl=en&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>

<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/YBDpiIWnJ4A&hl=en&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/YBDpiIWnJ4A&hl=en&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>

<object width="320" height="265"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/_BjczWD8F0U&hl=en&fs=1&rel=0"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/_BjczWD8F0U&hl=en&fs=1&rel=0" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="320" height="265"></embed></object>








]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1050.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1050.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عکس</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Jun 2009 12:21:51 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/b2.jpg" length="25279" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/b3.jpg" length="28886" type="image/jpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>اصفهان، این روزها که می گذرد</title>
                  <description><![CDATA[چند روز پیش زمانه مطلبی را در مورد خشکی زاینده رود منتشر کرد. خشکی زاینده رود و آنچه بعد از انتخابات در ایران اتفاق افتاد تصاویری را در بستر زاینده رود آفریده که بی شک برای هر ایرانی دلخراش است. 

<strong>عکس ها از ایمان جعفری</strong>

<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v1.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v2.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v3.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v4.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v5.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v6.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v7.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v8.jpg" width="285"  border="1" /></p>
<p><img src="http://zamaaneh.com/lab/g/v9.jpg" width="285"  border="1" /></p>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1049.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1049.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 16 Jun 2009 16:25:50 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v1.jpg" length="19692" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v2.jpg" length="36292" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v3.jpg" length="35665" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v4.jpg" length="38623" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v5.jpg" length="31426" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v6.jpg" length="34312" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v7.jpg" length="27953" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v8.jpg" length="38285" type="image/jpeg" /><enclosure url="http://zamaaneh.com/lab/g/v9.jpg" length="35909" type="image/jpeg" />
      </item>
      
   </channel>
</rss>