<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>خارج از سیاست</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section11_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 16:16:07 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>تب تنوع‌طلبی در عشق</title>
                  <description>[[photow01]]

نفس که به شماره می‌افتد، به جای پس افتادن، جانی سبز می‌دود در انتهای وجودت چنان که می‌خواهی زمین و زمان را یا یک نفس ببلعی انگار. با این همه اما مدام و مکرر سر به سینه معشوق می‌کوبی و های های گریه می‌کنی.

گیج نشو! این گریه تلخ پس از یک نزاع نیست. پایان یک هم‌آغوشی طولانی است و شعری که تن برای تن می‌خواند و من برای من.

حتماً می‌دانید که گاه زن در انتهای یک لذت بی‌دریغ، ناگهان چون کودکی مشعوف، گریه‌اش می‌گیرد و اگر نبود برق چشم، شاید کسی باور نمی‌کرد که این همه اشک از سرشاری یک هم‌آغوشی ناب است که هیچ کم نداشت. چرا؟

چون تنی سجاده می‌شود، تنی دیگر نماز نیاز بر آن می‌خواند و تا خود صبح، خانه بوی زن، بوی تن و بوی عطر بی‌نظیر برگ درختی عجیب را می‌گیرد. حال وقتی تو تن را معبد و هر حرکت و لمس را عبادت بدانی، شاید پایان هر معراجی می‌شود اشکی ناگزیر که چون چشمه‌ای نا‌شکیبا، می‌جوشد از چشمت؛ بی‌وقفه و با شتاب.

سپس ته دلت شعله می‌کشد که این سجده تنها بر یک سجاده ممکن است و باقی همه وهم است که گاهی تو را با خود می‌برد و رهایت می کند. رهایت می‌کند میان دشتی که از هزار سویش هزار چشم‌ گرسنه می‌چرند تن‌ات را.

قصه این است: این روزها به هر خانه که سر می‌کشی و از هر خانه که می‌خوانی، حکایت تعدد عشق تا دلت بخواهد هست؛ اما تفکر در نیاز نیست. تنوع هم‌آغوشی هست؛ اما تعادل در این خواهش نیست. تکثر ساز و آواز هست؛ اما از تنظیم کوک ساز، خبری نیست.

تا دلت بخواهد همه به هم لبخند می‌زنند با تمام بضاعت‌شان؛ دست و دل‌بازانه و بی‌خساست؛ اما هر لبخند دل‌برانه دیگری، هر نوبرانه‌ و هر شاعرانه‌ دیگری ممکن است بازی را بر هم زند و ناگهان یکی می‌شود دیوانه میدان که نمی‌دانی کدام را بیشتر می‌خواهد. چه کسی دلش را بیشتر می‌برد و باز مدام و مکرر احساس گناه است و دردی در درون.

این روزها زیاده با خود و خلوتم می‌جنگم که چرا مردان و زنان سرزمین من دیگر به هم‌خوابگی‌ها و هم‌آغوشی‌ها و عاشقانه‌ها و شاعرانه‌های خویش راضی نیستند و هر زن و هر مردی را که می‌بینی، هیچ هم اگر نگوید و تا انتهای راه هم برایت از به راه بودن همه چیز و همه کس هم سخن بگوید، باز هم گوشه‌ای از خیالش کجی می‌کند و پای عشق و چهارچوب زندگی که وسط می‌آید، یک جای کار می‌لنگد.

از قضا قصه عشق تا دلت بخواهد از بر‌ هستند و دلبری نیز به شیوه رسوا می‌دانند. اما کار از قصه و ریا که گذاشت و پای راز و نیاز که وسط آمد و باید هنر عشق‌بازی به خانه بیاورند، کاهلی می‌کنند و گاه انجام وظیفه درست عین نماز نوجوانی که از ترس خدا یا پدر، چنان تند و تند سر بر مهر می‌کوبد که راستی چون کلاغ بی‌نوای گرسنه نوک بر زمین می‌زند و آذوغه می‌دزدد. 

[[photow02]]

این دشواری وظیفه سردی می‌آفریند و سپس برای گرم شدن، دست به سمت هر اجاق روشنی دراز می‌شود.

یکی با استناد به شرع‌اش، دیگری با استناد به عرف و آن یکی هم با سقف سنت‌اش جور در نمی‌آید که نماز بر قبله‌های متعدد بخواند. اما همین جماعت دوباره در همین شرع و سنت و عرف‌‌اش روزنه‌ای می‌یابد تا خود را در آن رها کند و آویزان استدلالی شود که وجدان و وجودش آسوده و آزاد باشد از غلتیدن و پرسه زدن در هوای آزاد و بی‌حصار معشوقه‌‌های متعدد.

آن که دین و شرع را به مدد می‌گیرد، می‌گوید از رسولش برتر و بالاتر نیست و با اشاره به تعدد و تکثر زنان پیامبرش، پیه همه حرف و حدیث‌ها و قضاوت‌ها را به تن می‌مالد و بعد حتی می‌نالد از درک ناشدن خویش توسط جامعه.

دیگری که سنت شکست و برای خود طرحی نو در انداخت، از نو اندیشان و دگر‌اندیشان خود مدد می‌جوید و خود را از شاملو و سروش و شجریان برتر و بالاتر نمی‌داند تا برای ترک معشوق نخست، وجدان خسته خویش بهانه‌ای شیرین بیابد. 

آنان که عرف را حصار می‌دیدند، دیگر نیاز به کشف بهانه یا استدلال نمی‌بینند که این‌‌روزها انگار ورق «عرف» هم برگشت و به مردان و زنان یک لا قبا در عشق می‌خندند و ظاهراً خامی و بی‌تجربگی و ماندن تا پای مرگ با یکی، شده است طنز شهر.

حالا حکایت ما هم همین است. من به مردان زنان سرزمین دیگر کاری ندارم و اصلا مطالعه‌شان هم نکرده ام اما با اهالی سرزمینی به نام ایران زیسته‌ام و ویران شده‌ام از این همه پریشان خاطری ‌که هر روز به عشقی نو لباس می‌دوزیم و فردا همان لباس به تن‌مان زار می‌زند. 

[[photow03]]

فتوای فساد صادر نمی‌کنم. سؤال است و اختیار پاسخ آن با هر آن‌که می‌خواند این پرسش را.

چرا مردان و زنان اندکی را می‌بینیم که به عشق و آغوش داشته خویش ارضاء می‌شوند و باقی همه تشنه آغوش و مهر دیگری و تنوع‌طلبی و گستردگی دامن عشق‌های زمینی و ذهنی خویش‌اند؟

رودربایستی که نداریم با هم حتی تو که تا بناگوش بر همسر و هم‌بستر و هم‌دم و هم‌کلام و هم‌روح و هر آن‌چه که نامش می‌گذاری، می‌خندی و مدام نازش را می‌کشی به خلوت می‌روی چه می‌خواهد دلت؟

می‌گویی آلوده نکن! من فقط می‌خواهم حرف مشترک بزنم و درد مشترک و شعر و نظر و چه و چه اما آیا هم‌کلامی و هم‌آغوشی روح و هم‌سازی اندیشه، در سرزمینی که محدودیت‌ها و حصار‌ها حریص‌سازی کرده است، ممکن است انتهایش همان آواز آشنای تن باشد یا می‌شود مدیریت کرد و به بیراهه نرفت؟

آیا اساساً تن و روح را باید پرواز داد و گذاشت با هر نسیمی‌ که می‌وزد بروند به هر کجا که دلشان خواست یا باید مدام به هر نسیمی که روحت را می‌نوازد رو ترش کرد و پنجره بست تا مبادا باد همه چیز را با خود ببرد؟ 

نقش من و ما در تنظیم و تعدیل حس‌های سرکش ذهنی و زمینی ، یا همان کنش‌ها و واکنش‌های جسم و روح، کجاست؟

کدام خلاء ممکن است زن و مردی را سرد از آغوش هم سازد و به دیگری و دیگری فکر کنند؟ 

و آیا هم‌آغوشی ناقص ممکن است دل‌زدگی از همسر و هم‌بستر و همراه بیافریند یا هم‌روحی و هم‌کلامی نیمه سبب‌ساز تنوع‌طلبی و دیگرخواهی می‌شود؟

آمار روشنی نیست تا گواه این مدعا باشد که در ایران امروز، روابط پنهانی و چندهمسری و تنوع‌طلبی در روابط عاشقانه تا چه اندازه اوج گرفته است؛ اما در جامعه آماری محدودی که شما می‌شناسید آیا وفاداری و تعهد و ماندن با همسر یا همان همراه و معشوقه، هم‌چنان ارزش محسوب می‌شود یا آزادی از قید و بندهای تعهدسازی که دست و پاگیر تلقی می‌شود، بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد؟

باشد هر کسی از منظر خویش منظره را ببیند و سپس بی ویرایش و روتوش حقیقت درون خویش، به جوابی حتی کوتاه در برابر این پرسش‌ها برآید و یا پرسش‌های دیگری خلق کند تا شاید روزنه‌ای باز شود برای دل‌های بی‌سامانی که صاحبانش روی طناب باریک شرع، عرف، سنت و مدرنیته به بندبازانی مانند شده‌اند که نه خود آرام و قرار دارند و نه دیگران که در حوالی نزدیک ایستاده‌اند، برقرارند. </description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_957.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_957.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آسیب شناسی جنسی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Jul 2008 16:16:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>خسرو شکیبایی، در آغوش خاک آرام گرفت</title>
                  <description>قرار بود مراسم خاکسپاری پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی از ساعت ۹ صبح ‌یکشنبه مقابل تالار وحدت آغاز شود، اما مردم از چند ساعت قبل به این مکان مراجعه کرده بودند و لحظه به لحظه به خیل جمعیت حاضر در آن مکان اضافه می‌شد.

‌صدای پرویز پرستویی در فضا می‌پیچید و پیاپی از مردم درخواست می‌کرد تا با همکاری خود باعث شوند که مراسم هرچه باشکوه‌تر برگزار شود.

[[photow01]]

زمانی که آمبولانس حامل پیکر زنده‌یاد شکیبایی به محل رسید، مردم با هجوم بی‌موقع‌شان شرایط حاکم بر فضا را سخت‌تر کرده و باز هم صدای پرویز پزستویی بود که مردم را به سکوت و آرامش دعوت می‌کرد. 

درست در همین لحظات بود که ‌اصغر بیچاره‌، عکاس پیشکسوت سینما نتوانست در آن ازدحام دوام بیاورد و با حال نه چندان مساعد به سختی از بین جمعیت خارج شد. 

مراسم با قرائت قرآن آغاز شد و پس از آن حسین بختیاری ترانه‌ی «تا بهار دلنشین» را اجرا کرد و رو به جمعیت گفت خسرو این ترانه را بسیار دوست می‌داشت.

به گفته‌ي پرویز پرستویی، قرار بود در این مراسم مسعود کیمیایی، ژاله علو و سیروس الوند سخنانی ایراد کنند؛ اما به دلیل وضعیت حاکم بر محیط نتوانستند خود را به جایگاه برسانند و سخنرانی کنند.

[[photow02]]

ایرج راد با اشاره به توانمندی‌های خسرو شکیبایی در عرصه‌ی بازیگری، از او به عنوان پدیده‌ بازیگری نام برد و اضافه کرد که خسرو شکیبایی از سال ۱۳۴۸ به همراه زنده یاد «هادی اسلامی»‌ به اداره‌ی تئاتر آمد و کار هنری‌اش را با نمایش روسری قرمز شروع کرد.

پویا شکیبایی، فرزند زنده‌یاد خسرو شکیبایی در محل سخنرانی حاضر شد و از مردم به خاطر علاقه‌ای که به خسرو شکیبایی دارند و حضورشان در این مراسم، قدردانی کرد، اما به دلیل تألمات روحی قادر به ادامه‌ی صحبت نبود.

زمانی که صفار هرندی می‌خواست پیام محمود احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور را به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی قرائت کند، با هو کردن مردم روبه‌رو شد و بخشی از جمعیت پراکنده شدند و به طرف بهشت زهرا حرکت کردند. 

[[photow03]]

در قطعه‌ی هنرمندان ‌بهشت زهرا، در مکانی که قرار بود آرامگاه ابدی زنده‌یاد خسرو شکیبایی باشد، دو چادر صحرایی برپا کرده بودند. تعدادی سرباز قرار بود مراقبت و حفاظت از این چادرها را به عهده داشته باشند، اما باز هم ازدحام مردم و عدم نظم، کار را مشکل‌تر کرده بود؛ ‌به طوری‌که چیزی نمانده بود چادرها واژگون شوند.

بالاخره بعد از ساعتی پیکر خسرو شکیبایی از غسال‌خانه به آرامگاه ابدی او انتقال یافت.

محمدرضا جعفری جلوه، معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سیروس الوند، پرویز پرستویی و ‌امین تارخ سخنانی ایراد کردند و از حضور چشم‌گیر مردم در این مراسم تشکر کردند.

خسرو شکیبایی در آرامگاه ابدی خود آرام گرفت. روحش آرام و یادش گرامی.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_956.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_956.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Jul 2008 18:40:32 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«سر اسم با وزارت کشور مشکل داریم»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>عکاسان ایرانی سال‌هاست که در انتظار تشکیل انجمنی مستقل برای خود هستند. شاید به گفته‌ی مریم زندی بیشتر از سی سال است که طرح تشکیل انجمنی برای عکاسی ایران، در دست عملی شدن است. سی سال زمان زیادی است و تاخیری غیرقابل توجیه. 

از چند سال پیش با تشکیل انجمن‌های هنری در ایران، مانند انجمن گرافیک، مجسمه‌سازی، نقاشی و... انتظار می‌رفت که انجمن عکاسان هم، خود را به سامانی برساند و قدم‌های ابتدای تشکیلش برداشته شود، که البته محقق نشد.

تاخیری که در روند تشکیل این انجمن ایجاد شده است، از سوی جامعه عکاسی ایران غیر قابل توجیه به نظر می‌رسد، چراکه  بسیاری از عکاسان معتقدند درگیری‌هایی که هیأت مؤسس انجمن، بر سر نام آن با وزرات کشور دارد، چندان ضروری نیست و از نام انجمن مهم‌تر، تشکیل آن است. اعتقادی که مریم زندی به عنوان یکی از اعضا هیأت مؤسس و یکی از فعالان و پیگیران اصلی تشکیل این انجمن، چندان با آن موافق نیست. به اعتقاد او باید پایه و اساس کار را محکم گذاشت و اولین قدم را درست برداشت. 

در این میان، عکاسان به نامی هم هستند که از اساس با تشکیل این انجمن مخالف‌اند. عده‌ای که اگرچه تعدادشان کم است، اما سابقه‌ی بسیار طولانی و البته درخشانی در عکاسی ایران دارند و نام‌های بلندآوازه‌ای در هنر عکاسی دنیا هستند. عکاسانی که به رغم تلاشی که برای شنیدن دلایل‌شان و انعکاس آن داشتم، حاضر به انجام گفت‌وگو نشدند و دلایلی که به صورت خصوصی و غیرقابل انتشار بیان کردند، شاید می‌توانست اعتراض به جایی باشد. اما فراموش نکنیم که اختلافات نباید مانع از انجام فعالیت‌های گروهی‌ای شود که می‌تواند بر عکاسی این کشور تأثیر مثبتی بگذارد. 

به هر حال تشکیل انجمن با هر کیفیتی، از تشکیل نشدنش بهتر و مفیدتر خواهد بود. گفت‌وگوی من با مریم زندی را در این رابطه بخوانید:</small></strong>

[[photow01]]

<strong>تشکیل انجمن در حال حاضر در چه مرحله‌ای است؟</strong>

وزارت کشور مجوز تشکیل انجمن را صادر کرده، اما بر سر مساله اسم انجمن، با آنها مشکل داریم. البته اعلام کرده‌اند که ما می‌توانیم فراخوان را بدهیم و عضوگیری‌هایمان را انجام بدهیم؛ اما گفتیم صبر کنیم که این مشکل هم حل بشود، بعد سراغ عضوگیری و کارهای دیگر برویم. 

الان مساله ما با وزارت کشور همان مشکل قبلی، یعنی وجود  کلمه «ملی» در نام پیشنهادی ماست. آنها به‌طور کلی نمی‌خواهند کلمه «ملی» در نام انجمن وجود داشته باشد. حتی برای کلمه «ایران» هم دارند خیلی اذیت می‌کنند. می‌گویند نباید بگویید «انجمن عکاسی ایران» باید یک صفت برای انجمن بگذاریم، که ما نمی‌خواهیم چنین کاری بکنیم. این‌که مثلا بگوییم «انجمن عکاسان هنری ایران». ما نمی‌خواهیم هیچ جور صفتی برای انجمن گذاشته شود. چرا که می‌خواهیم عام باشد.

مشکل دیگر این است که ترجیح می‌دادیم انجمن‌مان صنفی نباشد، اما وزارت کشور به همه انجمن‌ها، مجوز صنفی می‌دهد؛ البته این مساله چندان مهمی نیست. حتی بعضی‌ها می‌گویند صنفی بودن خوب است و به نفع‌مان خواهد بود. در حال حاضر جدیدترین کاری که کرده‌ایم نامه‌ای ا‌ست که به وزارت کشور نوشته‌ایم  و قرار ملاقاتی به خاطر اسم انجمن ترتیب داده شده است. 

<strong>یعنی هنوز هیچ برنامه‌ریزی خاصی برای فعالیت‌های انجمن انجام نداده‌اید و همچنان در گیر و دار تعیین نام آن هستید؟</strong>

نه، ما الان می‌خواهیم خیال‌مان از جریانات ابتدایی راحت شود، بعد بپردازیم به مسائل دیگری مثل عضو‌گیری و برنامه‌ریزی فعالیت‌ها و... انجمن یک هیأت مؤسس دارد که فعالیت‌ها را همین هیأت انجام می‌دهد، تا زمانی که عضوگیری انجام شده، مجمع عمومی تعیین شوند و این مجمع هیأت رییسه را انتخاب کنند. که خب، همان‌طور که گفتم، هنوز منتظریم. 

<strong>به نظر شما این روند خیلی طولانی نشده است؟ فکر می‌کنید چقدر دیگر باید منتظر بود تا بالاخره این انجمن تشکیل شود؟</strong>

همه این مسائل باعث شده که روند تشکیل انجمن کند شود. ما می‌خواهیم قدم‌های اول‌مان را محکم برداریم و نه با عجله. قرار ملاقاتی هم با یکی از مسئولان امر در وزارت کشور داریم که بعد از آن، تکلیف خیلی از مسائلی که گفتم روشن می‌شود. احتمالا تصمیم‌مان را بعد از این ملاقات می‌گیریم. امیدوارم تا یکی دو ماه آینده این کارها انجام شده باشد.

ببینید، ما نمی‌توانیم کارها را با عجله انجام بدهیم؛ چراکه  انجمنی که الان داریم تشکیل می‌دهیم، می‌خواهد تمام شاخه‌های عکاسی را در برداشته باشد و انجمن خاصی برای شاخه خاصی از عکاسی نباشد.
 
قصدمان این است که انجمن‌های کوچکی که وجود دارند، به هم بپیوندند و این اتحاد قدرت بیشتری برای عکاسی ایران ایجاد کند. الان اساسنامه بر این مبنا است که همه رشته‌های عکاسی یکسان و با یک امتیاز زیر چتر این انجمن قرار بگیرند. ضمن این‌که تاکیدمان این است که انجمن مخصوص تهران  نباشد و از همه ایران عکاسان را زیر پوشش بگیرد.

می‌خواهیم با قدرتی که انجمن خواهد داشت همه نیازهای عکاسان را، چه از لحاظ رفاهی و صنفی و چه از نظر موقعیت هنر و پیشرفت عکاسی تا حد زیاید برآورده کند؛ وگرنه این انجمن های کوچک، همه در حیطه کاری خودشان، می‌توانند اقداماتی بکنند که به همان نسبت کار کوچکی خواهد بود. قصدم این است که این نیروهای کوچک را در یک جا متمرکز کنیم.

مثل انجمن گرافیست‌ها که به نسبت، در موقعیت خوبی هستند و کارهای خوبی توانسته‌اند برای اعضای‌شان بکنند. الان مساله بیمه‌ی اعضای‌شان مطرح است که گویا کارهایش را انجام داده‌اند. یعنی در حد توان‌شان و در این مملکت توانسته‌اند کارهایی انجام بدهند. 

ما هم امیدواریم فعالیت‌مان برای تشکیل این انجمن بتواند برای نسل‌های بعدی عکاسان ایران مفید باشد. فوایدش دیگر به ماها  نمی‌رسد؛ اما برای نسل‌های بعدی می‌تواند مفید باشد. لااقل پایه‌ای گذاشته شود، برای این‌که عکاسی ایران از این دربه دری، سردرگمی و بی‌پناهی بیرون بیاید وعکاسان از موقعیت عدم امنیت شغلی و نداشتن درآمد خوب، رها شوند.

<strong>چرا همان چند سال پیش، زمانی که انجمن‌های هنری دیگر  تشکیل شدند، عکاسان به فکر تشکیل انجمن خودشان نبودند؟ </strong>

ببینید، این انجمن سی سالی است که قرار است تشکیل شود. پیش از آن‌که موج تشکیل انجمن‌های هنری در ایران ایجاد شود و گرافیک و نقاشی و مجسم‌ سازی و... صاحب انجمن شوند، من یادم می‌آید که همان سی سال پیش آقای کسراییان از عکاسان برای تشکیل انجمن دعوت کرد. اما عکاسان شرایط‌شان قدری تفاوت با بقیه‌ی رشته‌های هنرهای تجسمی دارد. 

به دلیل وجود شاخه‌های مختلف عکاسی، که در هر کدام حقوق، مزایا و شرایط کاری با دیگری بسیار متفاوت است. به  دلایلی شبیه به این عکاسان نتوانستند دورهم جمع شوند. عکاسی یک کار خیلی به روز است که هر لحظه، با شرایط مختلف اجتماعی، تغییراتی می‌کند؛ که دور هم جمع شدن عکاسان را با تاخیر روبه‌رو کرده است. حتی چند سال پیش، تجمعی به منظور تشکیل انجمن، در موزه انجام شد که خب به نتیجه نرسید.

<strong>از عکاسان برای کمک به شکل‌گیری سریع‌تر انجمن چه انتظاری دارید؟</strong>

الان مشکلات زیادی بر سر راه انجمن است. همه باید کمک کنند. به نفع همه است که این انجمن تشکیل شود و درستش این است که اول همه برای کمک بیایند و چیزی از انجمن نخواهند. یکی از مشکلات‌مان هم این است که همه می‌خواهیم بدانیم این انجمن قرار است چه چیزی به ما بدهد؟ برای ما چه کار کند و... 
در حالی که انجمنی که هنوز قدرتی ندارد و هیچ‌‌ چیزی نیست برای کسی نمی تواند کاری انجام دهد.

انجمن هر چه بیشتر قدرت بگیرد و منسجم‌تر شود کم‌کم می‌توان انتظاراتی از آن داشت. اما تا چند سالی هیچ‌کسی نباید توقعی از این انجمن داشته باشد و همه باید در جهت به ثمر رساندن آن کار کنند. جوان‌ترها باید بیایند، آنها که علاقه‌مندتر هستند باید بیشتر کمک کنند. 

باید دسته‌بندی‌ها و تنگ‌نظری‌ها را رها کرد و کار جمعی انجام داد. ما اصولا کار جمعی بلد نیستیم، خود من هم همین‌طور هستم و کار انفرادی را ترجیح می‌دهم.

<strong>آیا پیشنهاد همکاری و کمک از طرف عکاسان داشته‌اید؟</strong>

بله، خیلی با ما تماس دارند و گله‌هایی هم بوده که مثلا چرا ما را در جریان کارها نمی‌گذارید؟ چرا آن‌قدر طول کشید؟ ما هم در حد امکان اطلاع‌رسانی‌هایی کرده‌ایم، اما ما هم در همین مملکت زندگی می‌کنیم و چون منتظر مجوز و چیزهایی از طرف جاهای دیگر هستیم، بیشتر از این کاری نمی‌توانیم بکنیم. 

کارهایی را که می‌توانستیم انجام داده‌ایم، اما در حال یک جور اقداماتی هستیم که ریش‌مان دست کسان دیگری است؛ معتقدم باید این فعالیت‌های اولیه را انجام دهیم و بعد آنچه که مناسب‌تر است را رو کنیم. البته عکاسان خیلی پیگیر هستند، خیلی تماس می‌گیرند. 

ماه گذشته در گنبد (یکی از شهرهای استان گلستان) بودم، خیلی از عکاسان می‌پرسیدند که ما منتظریم و خیلی پیگیر بودند. تماس‌هایی هم از عکاسان همدانی داشتیم. منتظریم این اتفاقات اولیه را پشت سربگذاریم، بعد اطلاع‌رسانی کنیم، فراخوان بدهیم و از این دست کارها.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_955.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_955.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Jul 2008 12:32:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>محیط زیست، یک مساله لوکس و فرعی نیست</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>روزهای اخیر شاهد موج سبزی در وبلاگ‌شهر بودیم که فعالان محیط زیست فراخوان داده و از وبلاگ نویس‌ها درخواست کرده بودند نسبت به نابودی تالاب‌ها بی‌تفاوت نباشند و اعتراض خودشان را نسبت به این فاجعه زیست محیطی اعلام کنند.

محسن تیزهوش نویسنده‌ی وبلاگ <a href="http://mohitezist08.blogfa.com">«آوای محیط زیست»</a> ‌آغازگر این حرکت بود.

به دلیل اهمیت موضوع بر آن شدم تا با تنی چند از کارشناسان محیط زیست گفت و گویی کنم تا از زبان این متخصصین بشنویم که اصلاً تالاب چیست و چرا حافظان محیط زیست به آن‌ها اهمیت می‌دهند؟ کشور ما دارای چند تالاب است و آیا همه ی آن‌ها در معرض خطر هستند؟ انگیزه‌ی این که از بلاگر‌ها می‌خواهند به این موضوع هم بپردازند چه بوده است و آیا نتیجه‌ی مطلوبی حاصل شد یا نه؟ و اصولاً هر کدام از ما به عنوان یک شهروند چه مسوولیتی در برابر تالاب‌ها داریم و مسوولین مربوطه چه کارهایی باید انجام دهند و کوتاهی کرده‌اند و...</small></strong>

[[photow01]]

<strong>مهندس محمد درویش نویسنده‌ی وبلاگ <a href="http://darvish100.blogfa.com">مهار بیابان‌زایی</a> در باره‌ی تالاب‌ها و اهمیت حفظ آن‌ها و هم چنین انواع تالاب‌های ایران می‌گوید:</strong>

به مناطق پست باتلاقی، مردابی، آبگیرهای طبیعی یا مصنوعی، دایمی یا موقت دارای آب ساکن یا جاری، شیرین، نیم‌شور یا شور و مناطق دارای آب‌های دریایی که عمق آن‌ها در حالت جزر کامل از ۶ متر تجاوز نمی‌کند، تالاب گویند.

تالاب‌ها، ارزشمند‌ترین پهنه‌های شناخته‌شده در کره‌ی خاک هستند. بیشترین اشکال و تراکم حیات را فقط می‌توان در تالاب‌ها دید. 

اگر تالاب‌ها را از دست دهیم، یعنی باید با ۱۴ درصد از تولید زیست‌توده‌ی گیاهی و جانوری جهان خداحافظی کنیم؛ آن هم عرصه‌ای که فقط ۲ صدم درصد از مساحت خشکی‌های جهان را به خود اختصاص داده است.‌ مرگ تالاب‌ها، یعنی بدرود ابدی با ۱۳درصد از پستانداران، ۳۱درصد از پرندگان و ۵۲ درصد از ماهیان در حال انقراض جهان.

[[photow02]]

در ایران تالاب‌های فراوانی وجود دارد که شمار آن‌ها را تا چند هزار عنوان کرده‌اند، اما از بین آن‌ها، ۲۲ تالاب واجد ارزش‌های جهانی بوده و در سیاهه‌ی رامسر به ثبت رسیده‌اند که از آن جمله باید به انزلی، میانکاله‌، زاغمرز، ارژن، بختگان، گاوخونی، چغاخور، هامون، هورالعظیم، شادگان، باهوکلات و‌... اشاره کرد.


<strong>از سپهر سلیمی نویسنده وبلاگ <a href="http://animal.persianblog.ir">«دوست داران حیوانات و محیط زیست»</a> در‌باره‌ی‌ اهمیت همراه شدن وبلاگ‌ها در این امر سوال کردم او با تاکید ‌گفت</strong>:

‌قطعاً می‌تواند موثر باشد و اصولاً هدف از ایجاد موج سبز آشنا وبلاگ‌نویسان با وضعیت محیط زیست کشور بود. همان‌طور که می‌دانید وبلاگ‌نویسان زیست محیطی در فضای مجازی <a href="http://GREENBLOG.IR ">گرین بلگ</a> عضو هستند و روزانه در جریان اخبار و مطالب زیست محیطی هستند و موج سبز برای شکستن این پوسته بود تا مطالب زیست محیطی، محدود به عده‌ای خاص نشود و به گوش دیگران نیز برسد.

[[photow03]]

خوشبختانه در بین وبلاگ‌نویسان و کاربران اینترنتی در ایران افراد تاثیرگذار و نخبه زیادی وجود دارد و وجود این باعث می‌شود، علی‌رغم آن‌که ضریب نفوذ اینترنت آن‌چنان در ایران بالا نیست، ولی به‌دلیل حضور این افراد و از طریق آن‌ها موج های وبلاگی به‌طور غیر محسوس تاثیر نسبتاً خوبی بر فضای جامعه بگذارد.

البته به نظر من در موج‌های سبز وبلاگی همراهی خوبی را از سوی وبلاگ‌های شخصیت‌های سیاسی و وبلاگ‌های پربازدید شاهد نبودیم‌. نمی‌دانم علت چیست، ولی این ضعف بزرگی است که باید برطرف شود.
محیط زیست یک مساله لوکس و فرعی نیست‌، حفظ محیط زیست مهم‌ترین چالش و دغدغه بشر در آینده خواهد بود‌، حفظ محیط زیست یعنی حفظ جان موجودات و انسان‌ها.

[[photow04]]

متاسفانه سیاسیون ما حتی آن‌ها که ادعای اصلاح‌طلبی و روشنفکری دارند، با محیط زیست بیگانه‌اند و نوشتن خاطرات تکراری را به محیط زیست ترجیح می‌دهند و عده‌ای از وبلاگ‌های پربازدید فارسی نیز، تنها به دنبال ترجمه مطالب دست چندم وبلاگ‌های خارجی هستند و تاریخچه ریش‌تراش و تعقیب روزانه اخبار فایر فاکس را به نوشتن مطلب کوتاهی از محیط زیست یا لینک به خبری زیست محیطی ترجیح می‌دهند.

<strong>سپهر سلیمی به این سوال که برای نجات تالاب‌ها چه باید کرد؟ و چه بخشی ازحفاظت آن مربوط به مسوولین است و چه بخشی مربوط به مردم میهن‌مان؟ این‌گونه پاسخ داد:</strong>

از نگاهی تمام وظیفه بر عهده مسوولین است و از دیدگاهی دیگر تماماً بر عمده مردم است. مسوولین باید منافع پایدار مردم را مد نظر داشته باشند‌، باید نتیجه تصمیمات خود در سال‌ها و قرن‌های آینده را مد نظر قرار دهند و برای ایجاد جاده یا پلی که تنها منافع کوتاه مدت ایجاد می‌کند و بیلان کاری آن‌ها را در سال‌های کوتاه مسوولیت بالا می‌برد، دست به تخریب محیط زیست و منابع تجدید‌ناپذیر نزنند. 

[[photow05]]

همچنین مردم نیز باید از مسوولان بخواهند که حافظ تالاب‌ها و محیط زیست باشند‌، همچنین مردم باید در انتخابات به افراد دوستدار محیط زیست اقبال بیشتری نشان دهند و عملکرد مسوولان را بر اساس توسعه پایدار ارزش‌گذاری کنند‌. البته همه این‌ها مستلزم افزایش آگاهی‌های زیست محیطی مردم و مسوولان کشور است.

<strong>‌وقتی از سپهر سلیمی پرسیدم آیا اتفاق خاصی در این برهه از زمان منجر به این شد که بحث موج سبز دوم (‌نابودی تالاب‌ها‌) مطرح شود؟ گفت:</strong>

بله‌، البته این اتفاق تازگی ندارد و کلاً طی سال‌های گذشته تالاب‌های کشور همانند دیگر منابع طبیعی و محیط زیست در معرض تهیدی جدی بوده‌اند ولی متاسفانه خشک‌سالی و تصمیمات نادرست سازمان حفاظت محیط زیست مزید بر علت شده و باعث شد که روند تخریب تالاب‌ها بیش از پیش نمایان شود‌، آن‌چه در تالاب انزلی می گذرد و هم‌چنین وضعیت بحرانی تالاب گاخونی و دیگر تالاب‌های ایران از طرفی و هم‌چنین تجربه موفق موج سبز اول باعث به‌وجود آمدن موج سبز حمایت از تالاب‌های ایران شد.

<strong>از محمد درویش پرسیدم آیا امیدی هست که با یک عزم ملی از نابودی تالاب‌ها جلوگیری شود؟ راهکاری سراغ دارید؟ گفت:</strong>

‌بدون امید که نمی‌شود زندگی کرد! باید از تجربه دیگر کشورها در این خصوص عبرت گرفته و بکوشیم تا فجایعی چون آرال، هامون و هورالعظیم را تکرار نکنیم. به باور من، اگر روند آگاه‌سازی مردم ادامه یابد، همین آگاهی می‌تواند به بزرگ‌ترین مانع توسعه‌سازان طبیعت‌ستیز در کشور بدل شود.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_954.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/07/post_954.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Jul 2008 16:51:24 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>کودتا در ذهن مخاطب، با هنر مفهومی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>بابک اطمینانی، از نقاشان باسواد ایرانی است‌ که تعدادشان زیاد هم نیست. در فضایی که تعداد دانشکده‌های هنری، هنرجویان مراکز غیر‌دانشگاهی و به تبع آن، استادان هنر رو به افزایش‌اند، وجود اساتیدی که هنر روز دنیا را بشناسند، شخصیت منحصر به فردی در آثار هنری‌شان داشته باشند، شیوه‌های صحیح آموزش هنر را بدانند و به کار ببندند و از همه این‌ها مهم‌تر، دائماً در حال خلق آثار جدیدتر و جستجوهای تازه‌تر باشند، برای هنر امروز این مملکت ضروری است.

در این میان برگزاری نمایشگاه‌هایی از آثار این اساتید، از اهمیت خاص‌تری برخوردار است. اطمینانی، یکی از این هنرمندان است. 

بابک اطمینانی بعد از اولین نمایشگاهی که سال گذشته در موزه امام علی برگزار کرد، نمایشگاهی از جدیدترین آثارش را در گالری خاک عرضه کرده است. آخرین نمایشگاه انفرادی اطمینانی، تا پیش از نمایشگاه سال گذشته‌اش، مربوط به سال ۸۰ است که در گالری برگ برگزار کرد. اما او سال گذشته، مجموعه‌ای از کارهای دوره‌های مختلفش را به نمایش گذاشت و امسال نمایشگاهی از کارهای خاکستری‌اش را.

اطمینانی هنر دنیا را خوب می‌شناسد، طراحی را به خوبی می‌داند، استاد قابل اعتنایی است و دغدغه‌های جامعه‌اش را هم درک می‌کند. این درک بالای اجتماعی را بیش از هر جای دیگری در آثار مفهومی او می‌توان دید. آثاری که دیدگاه هنرمند در آن بسیار متفاوت است از آن‌چه‌ در کارهای نقاشی‌اش از او دیده‌ایم. 

این‌بار نه با موضوع ‌نمایشگاه نقاشی‌هایش، که به این بهانه، درباره آثار مفهومی او که در ایران بسیار اندک به آن پرداخته شده است، به گفت و گو نشسته‌ایم. با این توضیح که ‌گالری خاک با تابلوهای خاکستری آویخته بر دیوارش، تا سیزده تیرماه بازدید‌کننده‌هایش را می‌پذیرد.</small></strong> 

<strong>نگاه شما در نقاشی‌هایتان با نگاهی که در کانسپچوال‌های‌تان دارید بسیار متفاوت است. در کارهای مفهومی‌تان دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی دیده می‌شود. چیزی که در نقاشی‌هایتان وجود ندارد. </strong>

بله، نقاشی‌هایم از آن مرحله عبور کرده که بخواهد دلمشغولی‌های روزمره آدم‌ها را بیان کند. در نقاشی دارم به جای دیگری می‌روم. نقاشی‌هایم ‌از بدبختی‌ها و خوشبختی‌های روزمره انسان‌ها دور شده است و به عمق درونیات آن‌ها اشاره می‌کند، به آن جاهایی که وجودشان را  یادمان رفته است. من برای بیان دغدغه‌ها و اعتراض‌هایم راه دیگری را انتخاب کرده‌ام که همان‌طور که گفتید هنر مفهومی است.

[[photow01]]

<strong>درباره این دغدغه‌ها صحبت کنیم. از بلبل فرنگی‌هایتان شروع کنید. </strong>

خب، بلبل فرنگی یک کار مفهومی بود. ‌قبل از این‌که بخواهم به شما پاسخ بدهم، می‌خواهم ببینم درک شما از این کار چه بود؟

<strong>با شنیدن اسم بلبل فرنگی اولین چیزی که به ذهنم رسید همان داستان رنگ کردن گنجشک و فروختن آن به جای قناری بود. به همراه طنز و کنایه‌ای که به نظرم طنز خیلی هوشمندانه‌ای بود و خیلی خوب هم برنامه‌ریزی شده بود. جالب‌تر از همه این‌که کارها بدون این‌که درباره‌شان توضیح خاصی داده شود، فروخته شدند و خیلی‌ها هم آمدند و خریدند.</strong>

درک کلی‌تان درست بود. در حقیقت یک کار انتقادی - اجتماعی بود‌ که به انحطاط اخلاقی این جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، اشاره داشت. اشاره به این‌که کلاه گذاشتن سر مردم هنر است. زمانی‌که نوجوان بودم، اگر کسی قورباغه را رنگ می‌کرد و جای بلبل می‌فروخت مورد نکوهش قرار می‌گرفت. اما اگر الان ‌این کار را نکند به او می‌گویند «ساده و پپه». یعنی ارزش‌ها تا این اندازه جابه جا شده‌اند؟  اجرای ایده بلبل فرنگی، در حقیقت یک فریاد خاموش بود.

<strong>روی کار بلبل فرنگی شما خیلی در مطبوعات مانور داده نشد. خودتان فکر می‌کنید دلیلش چه بود؟</strong>

البته من تعجبی نکردم از این‌که منعکس نشد. در ایران عادت کرده‌ایم به چیزهایی که اهمیت دارند، ولی‌ منعکس نمی شوند. آن آگهی که برای تبلیغ فروش بلبل فرنگی‌ها در مجله تندیس دادم، نه تنها خودش یک کار هنری- مفهومی بود بلکه آن شماره مجله تندیس را از حالت مجله خارج و تبدیل به محل اکران یک کار کانسپچوال کرد. 

بلبل فرنگی‌ها باید حتماً به فروش می‌رسیدند تا کلاه‌برداری کامل شود. حتی با کسی که قرار بود بلبل فرنگی‌ها را بسازد و قالب‌گیری‌اش را انجام دهد صحبت کردیم که از چه جنسی استفاده کنیم که منطبق با مفهوم کلی باشد. 

به این نتیجه رسیدیم که باید جنسش طوری می‌بود که سریع از بین برود تا خریدار بگوید «عجب کلاهی سرمان رفت». همه چیز را حساب کرده بودیم. همان روز عده‌ای آمدند و کارها را خریدند. عده‌ای هم از طریق ایمیل سفارش داده بودند که آمدند و تحویل گرفتند. 

<strong>آیا ایده جدیدی برای این نوع کارها دارید؟</strong>

بله، ایده‌های مختلفی دارم. پیش از این هم کار دیگری داشتم که یک پرتره تمام قد از خودم بود با ارتفاع دومتر. در این کار، من شلوار و پیراهن رسمی پوشیده‌ام و با یک برگ خشک، مجدداً ستر عورت کرده‌ام. خیلی جالب بود که مدیر گالری نمی‌دانست با این کار چه کند، آن را نمایش بدهد یا ندهد. 

دوست دارم با ایده‌های مفهومی‌، افراد را با خطوط قرمز ذهنشان درگیر کنم. گاهی این خطوط قرمز، در ذهن افراد، قوی‌تر از واقعیت است که این به نوبه خود یک تراژدی است.

<strong>هنر مفهومی در ایران وضعیت بلبشویی را می‌گذراند. از همان آغاز مطرح شدن جدی‌اش در نمایشگاهی که چند سال پیش در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد، تا به الان، خیلی کم‌اند هنرمندان ایرانی که واقعاً کار مفهومی انجام بدهند.</strong>

بله، بیشتر به ساختن کاردستی‌های بی‌محتوا مشغولند. هنر مفهومی به‌طور ناگهانی درایران مطرح شد ‌و پلی زده شد از یک جای تاریخ هنر، به جای دیگری از تاریخ، و همه وارد این کار شدند، بدون آنکه اصلاً درک کنند این کار یعنی چه. 

[[photow02]]

این‌طور نیست که همین‌طوری برداریم و یک کاری انجام دهیم. باید بتوانیم در ذهن مخاطب کودتا کنیم، ذهنیت را درگیر کنیم و اتفاقاتی ایجاد کنیم، نه این‌که بیاییم و ادا در بیاوریم. اگر در ایران کار مفهومی می‌کنیم، باید آرایش ذهن ایرانی را در نظر بگیریم. 

مثلاً پاپ آرت که یک جریان امریکایی دهه ۱۹۷۰ است در ارتباط تنگاتنگ با فرهنگ، هنر و نوع زیستن آمریکایی ایجاد می‌شود و ‌نمودش محصولات هنری مرتبط با آن جامعه است. اما در جامعه ایرانی، پاپ آرت (هنر محبوب عامه) انجام دادن کاری نیست که اندی وارهول در آمریکا انجام می‌دهد؛ باید ببینیم که دغدغه‌های مردمی و گرایشات ذهنی این جامعه خودمان چیست. 

در ثانی، وقتی وارهول این کار را می‌کند دلیلش این است که نیاز تاریخی هنر در آمریکا ایجاب می‌کند. بخشی از تکامل فکر، اندیشه و فرم در هنر آن جامعه است که منطبق است با تاریخ و تکنولوژی و رابطه آدم‌ها با هم در آن جامعه. 

بنابراین اگر می‌خواهیم کارمان اصالت داشته باشد باید این اصالت به خود ما برگردد، نه این‌که منعکس کننده دغدغه‌های این و آن شود؛ که متاسفانه این داستان مثل یک طاعون خیلی‌ها را در برگرفته است. 

<strong>نوع برخورد با هنر مفهومی در ایران صحیح نبوده است. شیوه برخورد در ایران این‌طوری است که عده‌ای از ما کلاً کانسپچوال آرت را رد می‌کنیم و عده‌ای دربست قبولش می‌کنیم. هیچ‌ نقد سازنده‌ای که به آن جهت بدهد، وجود ندارد. تعریف درستی که بر اساس آن بینال‌های‌مان را برگزار کنیم و تنها کارهایی را که منطبق با یک سری معیارهای تعریف شده باشد، برای این نمایشگاه‌ها و بینال‌ها  بپذیریم، وجود ندارد. به نظر من این نوع برخورد، به هر دلیلی که باشد، محل اشکال است. تایید‌ها و رد کردن‌هایمان با دلایل درست انجام نمی‌شود؛ همین مساله یک سردرگمی را با خودش می‌آورد. شاید خیلی از این مشکلات را بشود در دانشگاه‌ها حل کرد. این مفاهیم را باز کردن و تعریف ارائه دادن‌‌، حتماً در دانشگاه‌ها اثر بیشتری دارد. </strong>

نوع برخورد ما، در ایران، با هیچ چیز درست نیست، و این یک درد است. البته، فکر نکنید همه کسانی که در دانشگاه‌های امریکا و اروپا درس می‌دهند، می‌دانند چی به چی است. خیلی از اساتیدی که در امریکا دارند تدریس می‌کنند، آدم هایی بسیار سطحی هستند، درکشان از مساله سطحی است و خلاقیت‌شان نیز متوسط‌الحال است. آدم باید شانس بیاورد که بتواند با اساتید مناسبی مرتبط شود؛ البته در آن جوامع این امکان و شانس خیلی بیشتر است تا مثلاً در ایران.

<strong>خود شما وقتی کار کانسپچوال می‌کنید چه فاکتورهایی را در نظر دارید؟</strong>

اول از همه باید نیازش حس شود. بعد از آن، ایده مهم است، چرا که ایده رکن اصلی هنر کانسپچوال است. سپس، لازم است که هنرمند ایده‌اش را مدیریت کند (که همان طراحی است)‌. یعنی ببیند با استفاده از چه چیزهایی (که هر چیزی می تواند باشد) می‌شود این ایده را القا کرد. مثلاً در بلبل فرنگی، سقوط اخلاقی جامعه کنونی ما مدّ نظر بوده است؛ این‌که دروغ، دزدی و کلاه‌برداری تبدیل به رسم رایجی شده است. 

در این‌جا، هنرمند با اقدام به یک کلاه‌برداری آشکار، به این اوضاع اعتراض می‌کند؛ قورباغه را رنگ می‌کند و به جای بلبل آگهی می‌کند تا بفروشد، آن هم با شعار «هنر نزد ایرانیان است و بس»

در عین حال، محصول را عمداً از جنس نامرغوب می‌سازد تا این کلاه‌برداری کامل‌تر شود؛ صفت «فرنگی» هم به آن می‌دهد تا از نقطه ضعف خریدار ایرانی نسبت به اجناس فرنگی سوء‌استفاده کرده باشد و نیز کنایه‌ای به نیت و محتوای دروغین کالاهای فرهنگی فرنگستان زده باشد.

در اثر دیگری که به آن اشاره رفت، یعنی «پرتره با برگ خشک» نیز لایه‌های متعددی از معنا و نقد نهفته است که به جای تشریح آن‌ها ترجیح می‌دهم اکتفا کنم به گفتن این‌که همه عوامل موجود در این اثر کاملاً حساب شده‌اند، و همه آن‌ها ارجاعاتی دارند به تاریخ (دین و هنر) در دنیا و نیز ذهنیت و موقعیت اجتماعی کنونی ما ایرانی‌ها.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_953.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_953.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Jun 2008 20:22:49 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تیم ملی بسکتبال و شهرام شب‌پره در ملبورن</title>
                  <description>جمعه بيستم ژوئن، سومين و آخرين بازی دوستانه‌ی تيم ملی بسکتبال مردان ايران در مقابل تيم‌ ملی بسکتبال مردان استراليا که لقب‌شان Boomers است، در شهر ملبورن برگزار شد. 

Boomerها اسمی‌ست که به بچه‌های استراليايی که در دوران جنگ دوم جهانی به دنیا آمده‌اند اطلاق می‌شود. گرچه مسن‌ترين بازیکن تيم ملی استراليا ۲۷ ساله بود و هيچ خبری از بازيکن به دنيا آمده در جنگ دوم جهانی هم نبود.

[[photow01]]

چون قرار نيست گزارش ورزشی برای‌تان بنويسم، بنابراين مشاهدات خودم را از حواشی يک واقعه‌ی ورزشی می‌نويسم.

برگزاری مسابقه‌ی بسکتبال، همراه شده بود با يک اتفاق ديگر در شهر ملبورن. اتفاق دوم عبارت بود از برگزاری کنسرت شهرام شب‌‌پره. بنابراين به هر کدام از اين دو برنامه که می‌رفتيد، از آن يکی جا می‌مانديد. حدود ظهر که رسيدم به ملبورن فکر می‌کردم چند نفر اهل تشويق بسکتباليست‌ها هستند و چند نفر اهل رقص و آواز. 

از قرار طرفداران شهرام شب‌پره بيشتر بود، اين را می‌شد از تعداد ايرانی‌هايی که به سالن بسکتبال آمده بودند فهميد. حالا لابد اهل جامعه شناسی برای نوع مشارکت‌ مردم در دو اتفاق هم‌زمان از دو جنس متفاوت حرف و تحليل‌های متتوعی دارند. 

يک حرف متفاوت‌تر هم می‌تواند اين باشد که در زمينه‌ی برنامه‌ريزی، هر کسی کار خودش را می‌کند. يعنی در کشور استراليا که به دليل دوری از ساير نقاط جهان آنقدرها محل رفت و آمد هنرمندان و ورزشکاران ايرانی نيست، نه برگزار‌کنندگان مسابقه‌ی تيم ملی ايران و نه برگزار‌کنندگان کنسرت ايرانی خبر از آن يکی ديگر ندارند و لاجرم دو اتفاق در يک زمان و در يک شهر برگزار می‌شود و دست آخر مردم علي‌رغم علاقه‌شان به هر دو بايد يکی را انتخاب کنند. 

[[photow02]]

بلکه يک جورهايی آدم فکر می‌کند برگزار‌کنندگان مراسم ممکن است دشمن همديگر هم باشند، نوشتم «ممکن است» که بهتان برنخورد.

به عنوان يک ناظر اگر بخواهم درباره‌ی مسابقه بنويسم، حرف اصلی‌ام اين می‌شود که تيم بسکتبال ايران هم دچار همان گرفتار‌ی‌ست که تيم فوتبال‌مان به آن دچار است. در هر دو تيم هيچکس به فکر بازی گروهی نيست و اگر از سر ناچاری قانون نبود و می‌شد تيم يک‌نفره تشکيل داد، اعضای تيم خيلی هم در اين کار درنگ نمی‌کردند. 

البته آدم حيفش می‌آيد، ولی با قد و قامت و انرژی‌ای که در بازيکنان ايرانی می‌ديديد- که چيزی از استراليايی‌ها کم نداشتند- آن‌وقت باورتان می‌شد که اين کار گروهی‌ بود که نتيجه را به نفع تيم استراليا تغيير داد. 

البته که نبايد بی‌انصافی کرد و سهم گرفتاری‌های ديگر را در به ثمر نرسيدن يک کار گروهی ناديده گرفت. مثلاً از اين طرف و آن طرف و از زبان بازيکنان شنيدم که خيلی تحت کنترل بوده‌اند که مبادا اردو را ترک کنند. 

[[photow03]]

همين‌قدر که رفت و آمد آدم را کنترل کنند به اندازه‌ی کافی زمينه نامساعد روحی برای او توليد می‌کنند که به باقی کارها و مسئوليت‌هايش صدمه بخورد. ده سال پيش همين اتفاقات در جريان مسابقات مقدماتی جام جهانی فوتبال هم برای تيم ملی ايران پيش آمد و سر و صدای بازيکنان را درآورد، لابد همه يادشان هست.

و اما تشويق تماشاگران.

تشويق تيم‌های ورزشی ايران در خارج از کشور رفته رفته تبديل شده است به يک معضل اجتماعی که آثارش را در پخش زنده‌ی مسابقات از تلويزيون می‌بينيد. 

گرفتاری در اين است که هر گروهی از تماشاگران با يک مدل پرچم تيم ملی ايران را تشويق می‌کنند. از پرچم شير و خروشيد تا پرچم رسمی فعلی و تا پرچم سه رنگ بدون نشانه که آدم را ياد پرچم ايتاليا می‌اندازد.

حقيقتش مردم هم تقصيری ندارند. چون هر گروهی به فکر اندازه‌ی تحمل باقی تماشاگران ايرانی‌ست که ممکن است پرچم‌شان با پرچم آن‌های ديگر فرق کند و بلاخره مسابقه را بگذارند کنار و حساب صاحب پرچم متفاوت را برسند. 

[[photow04]]

در اين زمينه هم هر کسی کار خودش را می‌کند و در نتيجه نه تنها تيم ملی‌مان در کار گروهی گرفتاری دارد، بلکه ما تماشاگران هم در تشويق گروهی گرفتاری داريم.

تيم ايران در آخرين بازی‌ با نتيجه‌ی ۶۵ در مقابل ۸۸ شکست خورد. بازی قبلی که بين اين دو تيم در شهر آدليد برگزار شد با نتيجه‌ی ۵۳ به ۹۷ به نفع استراليا به پايان رسيد و نتيجه‌ی اولين بازی در شهر پرث هم ۶۸ به ۸۷ به سود استراليا بود. 
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_952.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_952.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی، فرهنگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Jun 2008 19:06:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دیده‌بانی اطلاعات در مصاف دروازه‌بانی اطلاعات</title>
                  <description><![CDATA[فرار از این واقعیت که روزنامه‌نگاری وارد دوران بحران خود شده است و شنوندگان و خوانندگان رسانه‌های سنتی مدام رو به کاهشند، سخت است. رسانه‌های سنتی در حال واگذاری عرصه به گزینه‌های جایگزینی هستند که می‌توان از آن‌ها به وب سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها یاد کرد.

تنزل تدریجی نقش خبرنگاری متعلق به عصر صنعتی، به عنوان یک جریان غالب در عرصه عمومی را می‌توان مستقیماً به انتقال از پارادایم صنعتی به پارادایم پست صنعتی مرتبط دانست. 

عصر صنعت راه را برای ظهور عصر اطلاعات هموار کرد و اینک ساختارهای تمرکز یافته و برخوردار از سلسله مراتب معین در سازمان تولید و توزیع عصر صنعتی تغییر کرده و اقتصاد بازار به یک شبکه از روندهای متعدد اطلاعات و اطلاع رسانی تبدیل شده است. بنابر این مدل معمول و مرسوم تولید، توزیع و مصرف در عرصه اطلاع‌رسانی نیز متناسب با این سیستم عوض شده است.

در اوج بحبوحه عصر صنعت، عوامل گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و تکنیکی دست به دست هم داده بودند تا صنعت رسانه را نیز در قد و قواره سایر صنایع تولیدی، که در آن زنجیره معین تولید کننده، توزیع کننده و آن چه در نهایت و به نحو مقتضی «مصرف کننده نهایی» نامیده می شد، در آورند.

در این مدل قدرت وتسلط بر اطلاعات مشخصاً و به نحوی واضح در دست گروه کوچک صاحبان رسانه تمرکز یافته بود و از بالا به پایین به وسیله سردبیران، روزنامه‌نگاران و سایر کارکنان رسانه‌های رسمی طبقه بندی و توزیع می‌شد.

در این شرایط نیاز روزانه به فعالیت‌های خبرنگاری، بسیاری از روزنامه‌نگاران را به آن جهت سوق می‌داد که بدون داشتن درکی عالی از «نیاز اطلاعاتی» مخاطب، و با تصوری انتزاعی از آنان و خواسته‌های‌شان، مطلب بنویسند.بیشترین بازخوردی که ممکن بود این افراد به دست بیاورند و از آن به عنوان متمم کار خود استفاده کنند، چند نامه یا تلفن از جانب مخاطبان بود.

این فرایند به وسیله فشار تبلیغاتی و بازرگانی رسانه‌های خبری تشدید می‌شد و در نهایت به شکافی فزاینده میان نیازها و خواسته‌های مخاطبان اخبار وتولید کنندگان خبر و اطلاعات در صنعت ژورنالیسم می‌انجامید.در این دوره دو مفهوم «عینیت» و «تعادل» واژگانی بودندکه به عنوان ایده‌های کلیدی تاریخ ژورنالیسم مدرن تقدس می‌شدند. در این دوره «دروازه‌های» ورودی و خروجی انتشارات ژورنالیستی، در هر دو سطح تولید و توزیع بسیار فیلتر شده و منزه نگه داشته می‌شد.

ژورنالیسم در عصر صنعت، از مدل زیر پیروی می‌کرد:

وردی: تهیه اخبار تنها به وسیله پرسنل رسانه
خروجی: تابع سلسله مراتب بسته سردبیری
بازخورد: گزینش نامه‌ها و تلفن های مخاطبان توسط سردبیری برای انتشار

با ظهور عصر اطلاعات اما بسیاری از این سیستم‌های «دروازه بانی» در دو سطح ورودی و خروجی منسوخ شد.

در حالی که خبر رسانی چه ازنوع چاپی و چه نوع غیر چاپی آن با مشکل کمبود فضا برای خروجی خود مواجه بودند، رسانه‌های آنلاین با ارایه فضایی غیر‌محدود، چه از نوع ستون نویسی و چه از نوع زمان پخش، به میدان آمدند. 

در حالی‌که رسانه‌های سنتی برای انتشار بازخوردها هم با محدودیت مواجه بودند، رسانه‌های آنلاین حتی تا آن جا پیش رفتند که گام‌های نخستین برای تبدیل‌ مصرف کننده به تولید کننده را نیز با موفقیت برداشتند. این گام ثروت بی نظیری از اطلاعات ایجاد کرد که می‌توان آن را «دیده‌بانی» اطلاعات توسط مخاطبان رسانه‌ها نامید.

در عصر اطلاعات، وب‌سایت‌هایی به وجود آمدند که مبنای کار خود را نه برطبق روش‌های متعارف و معمول روزنامه‌نگاری، بلکه بر روش‌هایی که بیشتر به مدل دیده‌بانی اخبار نزدیک است، بنا نهاده‌اند. این سایت‌ها، حوزه کار خود را در چارچوب معینی از علایق تعریف کرده و هم‌زمان به مدیریت اجتماعات مجازی فراوانی از کاربران که به عنوان دیده‌بان عمل می‌کنند، می‌پردازند.

<a href="http://Slashdot.org">اسلش دات</a> با بیش از ششصد هزار کاربر و مشارکت کننده که دارای ارتباط قوی با وبلاگ‌ها نیز هست، یکی از نمونه‌های موفق این نوع سایت‌هاست. وبلاگ‌های خبری گروهی نیز یکی از ابزارهای اطلاع رسانی هستند که از مدل دیده‌بانی پیروی می‌کنند و ورودی و خروجی و بازخورد در مورد طیف وسیع اخبار را خود بازآرایش می‌کنند.

چرخش اطلاعات در سیستم دیده بانی از مدل زیر پیروی می کند:
نظارت: نظارت همگانی بر منابع خبری برای همه کاربران به صورت آزاد
ورودی: ثبت آزاد وقایعی که به صورت آزاد مورد نظارت قرار گرفته اند، برای عموم به صورت آزاد
خروجی: انتشار  آنی وقایع
بازخورد: گفت و گو و کامنت‌نویسی آزاد برای همه کاربران

این مدل دقیقاً همان چیزی است که می‌توان از آن به «ژورنالیسم شهروندی» تعبیر کرد. وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری باز، در پیروی از این مدل بر مبنای فهم و تفسیر طیف اجتماع مجازی خود از حوادث و وقایع مبتنی هستند، طیفی که قطعاً از تعداد کم ژورنالیست‌های عصر صنعتی بسیار بیشترند.

تشکیل‌دهندگان این اجتماعات مجازی آن‌طوری که هنری جنکینز می‌گوید: «شهروندان خود‌انگیخته» هستند. این شهروندان ژورنالیست در خط اول اصلاح جریان رسمی و غالب رسانه‌ای قرار دارند.ژورنالیسم شهروندی امروزه توانسته است با دخالت‌های خود و تهدید استقلال و عینیت سیاستمداران، برای آن سوال قدیمی که می‌پرسد: «چه کسی بر ناظران نظارت می کند؟» پاسخی مناسب بیابد.

بنگاه های خبر رسانی مانند <a href="http://news.bbc.co.uk/">بی‌بی‌سی آنلاین</a> ‌و دیگران هم کوشش می‌کنند هر چه بیشتر از مدل دروازه‌بانی فاصله گرفته و راه را برای نظرات مخاطبان خود باز کنند (‌گرچه هنوزبه دلایل زیادی گفت و گو های کاربران در آن سایت‌ها مورد نظارت قرار گرفته و تعدیل می‌شوند.) اما این کار آن‌‌ها را می‌توان حرکت در مسیر پاسخ‌گویی به شیوه ژورنالیسم شهروندی باز و مستمر در پروسه ژورنالیسم تعبیر کرد، گرچه این سازمان‌ها در واقع میان رسانه های غالب و ژورنالیسم شهروندی قرار گرفته و مدل جدیدی ارایه کرده اند.

در این سازمان‌ها و نهاد‌های خبری روش خروجی هم چنان به شیوه سنتی باقی مانده است:

- نظارت: نظارت بر اخبار به عنوان یک منبع برای همه کاربران آزاد
- ورودی: ثبت وقایع اضافه ‌آزاد برای همه کاربران
- خروجی: گزینش وقایع توسط پرسنل
- بازخورد: گفت و گوی تعدیل شده و نظارت شده به صودت آزاد برای همه کاربران

ژورنالیسم شهروندی اما پدیده منحصر به فرد و کاملاً جدیدی است که ویژگی‌های خاص خود را دارد.

اما ژورنالیسم شهروندی در مقایسه با ژورنالیسم سنتی از برخی پشتیبانی‌ها برای تحقیقات جهت دست‌یابی به اخبار دست اول محروم است. عدم وجود پشتیبانی‌های عمومی‌ یا تجاری در خلال تحقیقات در مورد بعضی اخبار ویژه، فقدان چارچوب ‌های قانونی برای حمایت از شهروندان ژورنالیسم و منابع خبری آنان در قبال پیگردهای قانونی، بالاخص وقتی که مطالبی که توسط آن‌ها افشا می‌شود برای عموم جذاب است و سرو صدا می کند، از این موارد است.

ژورنالیسم شهروندی یک مشکل دیگر هم دارد و آن محدودیت انتخاب خبرهایی است که «ارزش خبری» دارند. اکثر شهروندان روزنامه‌نگار هنوز توانایی جستجو در مقیاس‌های وسیع برای دست‌یابی به منابع خبری دست اولی مانند حکومت و دولت، NGOها، کلکسیون‌های خبری آژانس‌های مختلف خبر رسانی و دیدگاه‌های مفسران را ندارند و این جاست که نقش ژورنالیست‌های حرفه‌ای به عنوان خبرنگارانی مطلع برجسته می‌شود.

در این شرایط ژورنالیسم شهروندی برای بقا و استقلال دو گزینه پیش رو دارد:

۱- هم چنان بیرون از عرصه جریان غالب رسانه‌ای قرار بگیرد و در حالی‌که به ممارست و توسعه بیشتر توانایی‌های خود می پردازد، منتظر زمانی باشد که ژورنالیسم حرفه‌ای کیفیت کار خود را از دست بدهد و آن گاه ژورنالیسم شهروندی وارد عمل شود.

۲- تنها جایگزین نقش حاشیه‌ای بالا این است که ژورنالیسم شهروندی به نحو متعمدانه و با اندیشه‌ای صحیح به پیگیری و تعقیب فرصت‌های حرفه‌ای - آماتور (Pro - Am) برخیزد. 

این سخن به هیچ قیمت و تحت هیچ شرایطی به معنای همکاری با ژورنالیسم حرفه‌ای نیست بلکه معنای آن کشف و ساخت یک مدلِ از دو جانب قابل قبول‌ و دو جانبه سودمند از همکاری حرفه‌ای - آماتور تحت حمایت سازمان‌های رسانه‌ای موجود یا جدید مانند<a href="http://ohmyNews.com"> اوه مای نیوز</a>است.  

<a href="http://snurb.info/files/News%20Blogs%20and%20Citizen%20Journalism.pdf ">منبع</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_951.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_951.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 22 Jun 2008 13:45:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نگاه‌ها به سوی ایران</title>
                  <description><![CDATA[اگر مانند من این روزها به کتابخانه دانشگاه لیدن مراجعه کنید در سالن شمالی آن برگزاری نمایشگاهی از آثار ارزنده عکاسی ایران در قرن نوزدهم چشمان شما را خیره خواهد کرد. این نمایشگاه با عنوان «Eyes on Persia» از پنجم ماه جاری (ژوئن) برابر با شانزدهم خرداد ماه  در جریان بوده و شما می‌توانید به‌مدت یک‌ماه ‌به‌طور رایگان از تصاویر محصور کننده آن لذت ببرید. 

[[photow01]]

<strong>گشایش</strong>

آثار عرضه شده در این نمایشگاه، شامل تصاویری است از شاهزاده تا گدا، از وقایع روزمره تا جشن‌ها و رویدادهای فرهنگی، از حرفه وفن تا آثار هنری و باستانی، همه و همه از ایران در سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۱. 

سازماندهی این مجموعه توسط سه تن از متخصصین در زمینه تاریخ عکاسی در ایران، کورین فورمان، کارمن پرز گونزالس و رضا شیخ صورت گرفته است و در ساعت ۴بعد از ظهر شانزدهم خرداد توسط خانم فریال نیکپور، رییس انجمن خاندان قاجار و در حضور بزرگ خانواده، سلطانعلی میرزا قاجار افتتاح شد.   

[[photow02]]

<strong>کلکسیون عکس هوتز</strong>

آثار این نمایشگاه از میان تصاویر کلکسیون هوتز برگزیده شده‌اند، کلکسیونی که از سال ۱۹۳۵ تا به‌حال در کتابخانه دانشگاه لیدن نگهداری می‌شود. 

آلبرت هوتز (۱۸۵۵ تا ۱۹۳۰) تاجری از بندر روتردام هلند بود که در ۱۹ سالگی به منظور پیشبرد فعالیت‌هایی در زمینه کشف نفت، میادین زغال سنگ و صنایع قالیبافی به ایران سفر کرد. 

[[photow03]]

مجموعه عکس‌های وی، نه تنها شامل عکس‌های آماتوری خود او، بلکه عکس‌های حرفه‌ای ارنست هولتزر آلمانی و آنتوین سوروگوین روسی‌ که دارای استودیوهای عکاسی در تهران و اصفهان بودند نیز می‌شود.

کلکسیون هوتز در کتابخانه دانشگاه لیدن، گذشته از این مجموعه عکس، همچنین شامل مطالب و ادبیات غربی در رابطه با خاورمیانه، دفاتر خاطرات و آرشیو گسترده‌ای از بریده‌های روزنامه‌های آن زمان در زمینه تاریخ، تجارت و بافندگی در ایران است.

<strong>کنگره سالانه</strong>

[[photow04]]

این نمایشگاه بخشی از مجموعه برنامه‌های <a href="http://www.qajarstudies.org/IQSAEvents.html">کنگره سالانه</a> انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار است که با همکاری <a href="http://www.iisg.nl/index.php">انستیتو بین‌المللی تاریخ اجتماعی</a> در آمستردام و همچنین <a href="http://www.cnws.leidenuniv.nl">پژوهشگاه</a> مطالعات آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین دانشگاه لیدن برگزار شده است.

[[photow05]]

<strong>نمایشگاه آنلاین</strong>

خوشبختانه <a href="http://disc.leidenuniv.nl/view/xserver/view.jsp?request=ubl117"><u>بازدید آنلاین</u></a> این مجموعه نفیس عکس نیز برای علاقمندان میسر شده است. هر چند دیدار از خود نمایشگاه و آثار آن در ابعاد بزرگ و امکان مشاهده‌ی واضح جزئیات، ‌با رویت آن‌ها در محیط مجازی وب به‌کلی متفاوت بوده و قابل قیاس نیست.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/_eyes_on_persia.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/_eyes_on_persia.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عکس</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Jun 2008 12:10:05 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«نقالی» مرشد ترابی با ارکستر سمفونی تورنتو</title>
                  <description><![CDATA[ <strong><small>جامعه‌ی بین‌المللی ایران‌شناسان، چهل‌سال پیش توسط گروهی از ایرانیانی که در آن زمان دانشجوی علوم انسانی بودند بنیان گذاشته شد تا نگرشی تازه در زمینه مطالعات ایران‌شناسی را در برابر مطالعاتی که گرایش کلی شرق‌شناسانه داشت پی‌گیرند. 

پژوهشگران جامعه بین‌المللی ایران‌شناسان، چهل‌سال است که نشریه ایران‌شناسی، که یکی از قدیمی‌ترین نشریات ایران‌پژوهی است، را به زبان انگلیسی منتشر می‌کنند.

هر دوسال یک‌بار نیز این انجمن کنفرانسی را در یکی از شهرهای اروپا یا آمریکای شمالی با شرکت استادان و پژوهشگرانی از همه‌ی کشورهایی که ایرانیان در آنجا به پژوهش و تدریس و تحصیل اشتغال دارند، برگزار می‌کند. </small></strong> 

<strong>مدیر و مسئول هفتمین کنفرانس دوسالانه مطالعات ایران‌شناسی، دکتر محمد توکلی طرقی، استاد تاریخ و مطالعات خاورمیانه دانشگاه تورنتو و رییس مرکز پژوهش‌های ایران‌شناسی این دانشگاه است که درباره نشریه انجمن بین‌المللی مطالعات ایران شناسی می‌گوید:</strong>

[[sound]]

نشریه Iranian Studies (مطالعات ایران‌شناسی) نشریه‌ای است که ایرانیان از سراسر دنیا در آن مطلب چاپ می‌کنند. از سال‌های آغازین انتشار محققان ایرانی مثل دکتر آدمیت که اخیرا درگذشتند، یکی از نخستین مقاله‌هایش را در آنجا چاپ کرده و خیلی از مورخان ایران‌شناس نامدار که در ایران زندگی می‌کردند و به شکلی با زبان‌های اروپایی هم آشنا بودند، در نشریه مطالعات ایران‌شناسی مقاله چاپ کردند.

[[photow01]]

<strong>آیا هر یک از کنفرانس‌های دوسالانه سوژه و تم خاصی دارد یا اینکه موضوعات مطرح شده در آنها عمومی و کلی است؟</strong>

کنفرانس دوسالانه ایران‌شناسی به شکلی تمام ایران‌شناسان را از سراسر جهان به یک جای خاصی می‌آورد، و امسال در تورنتو، که در مورد تحقیقات اخیرشان صحبت کنند. امسال بیش از ۵۰۰ طرح به ما ارائه شده بود که از بین اینها در حدود ۲۵۰ تا را انتخاب کردیم و افراد بسیار زیادی از ژاپن، چین، تاجیکستان، ترکیه، گرجستان، ایران، فرانسه، انگلیس، آمریکا و کانادا به این کنفرانس می‌آیند و همه‌ی آنها هم طرح‌های جدیدی ارائه می‌کنند. 

یعنی اگر شما بخواهید با مطالعات ایرانی و پژوهش‌های جدیدی که در زمینه ایران و درباره ایران می‌شود آشنا بشوید این کنفرانس بهترین جا هست. اتفاقا برای کسانی که می‌خواهند با فرهنگ ایران آشنا بشوند در این چهار روز در تورنتو می‌توانند به شکل فشرده‌ای با تمام تحقیقات، از ایران‌باستان گرفته تا ایران کنونی آشنا بشوند.

<strong>معمولا این کنفرانس‌ها در سطح آکادمیک است یا اینکه برای مردمی که در سطح آکادمیک نیستند هم قابل استفاده می‌تواند باشد؟</strong>

کنفرانس‌های آکادمیک در زمینه ِ علوم انسانی معمولا قابل درک برای همه هست. بعضی وقت‌ها هم بحث‌هایی که می‌شود بحث‌های بسیار تکنیکی و در مورد مثلا مفهوم خاصی از یکی از متون قدیمی است. مثلا «مفهوم انیران در شاهنامه چیست؟» یکی از مقالاتی خواهد بود که در این کنفرانس درباره آن صحبت می‌شود. ولی این به این معنی نیست که کسانی که شاهنامه را نخوانده‌اند و با این واژه‌ها آشنا نیستند نمی‌توانند بحث را بفهمند. خیلی خوب هم می‌توانند بفهمند. 

بحث‌هایی هم در موارد دیگری هست مثل انقلاب مشروطیت یا جنبش ملی ایران یا در مورد زبان فارسی، دین زرتشتی و مولانا؛ اینها موضوعات متفاوتی هست که یک متخصص می‌تواند دقیقا همه این بحث‌ها را بفهمد ولی یک آدم عادی هم می‌تواند به راحتی از این بحث‌ها سود ببرد.

[[photow02]]

<strong>گفتید که این کنفرانس در طول چهار روز برگزار خواهد شد. در حاشیه این کنفرانس هم آیا برنامه‌های دیگری وجود دارد یا نه؟</strong>

در حاشیه این کنفرانس ما چندتا برنامه خیلی مهم داریم. یکی به مناسبت هزارمین سال به پایان رسیدن شاهنامه یک کنسرت بزرگ هزاره شاهنامه داریم که اثر «سه‌گانه پارسی» ساخته آقای بهزاد رنجبران در «روی تامسون هال»، که بهترین سالن کنسرت تورنتو هست، توسط ارکستر سمفونیک تورنتو اجرا می‌شود.
 
همزمان و در قالب این کنسرت آقای مرشد ولی‌الله ترابی، که از شاهنامه‌خوانان بسیار زبردست ایران است به تورنتو خواهد آمد و در این سمفونی سه‌گانه‌های پارسی، شاهنامه‌خوانی و پرده‌خوانی خواهد کرد. این برنامه جلوه و ابداع جدیدی در کنسرت خواهد بود که فکر می‌کنم برای هر ایرانی دیدنی باشد. 

مخصوصا برای ایرانی‌هایی که دوستان خارجی دارند و می‌خواهند بهترین جلوه‌های فرهنگ ایرانی، یعنی جهانی بودن فرهنگ ایرانی را، به آنها نشان بدهند؛ بهترین فرصت است و پیشنهاد می کنم دوستان‌شان را به این کنسرت بیاورند. 

در کنار کنسرت، ما یک فستیوال فیلم داریم که توجه آن بر روی بازسازی «شخص» و «فرد» هست که چطوری فیلم‌های ایرانی در بازسازی هویت ایرانی هم سهیم هستند. فیلم‌هایی را هم که نشان می‌دهیم یکسری فیلم‌های سینمایی هستند و یکسری هم فیلم‌های مستند که لیست همه‌ی اینها روی وب سایت کنفرانس: <a href="http://www.iranianstudies.ca">www.iranianstudies.ca</a> موجود هست. 

[[photow03]]

در کنار فستیوال فیلم و کنسرت هزاره شاهنامه، یک کنسرت دیگر هم داریم که یک «رپ کنسرت» هست و گروهی که اسم آن را الان نمی‌توانیم بگوییم، می‌آیند و در تورنتو آنرا اجرا می‌کنند. در کنار آن هم یک نمایشگاه کتاب خواهیم داشت که بهترین کتاب‌هایی که در سال‌های اخیر در ایران و در خارج از ایران در مورد ایران چاپ شده، به نمایش گذاشته خواهد شد و معمولا نمایش کتاب‌ این کنفرانس‌ها از جاهای بسیار دیدنی است. 

<strong>برگزارکننده این کنفرانس چه نهاد و یا اشخاصی هستند؟</strong>

برگزارکننده اصلی آن همان «جامعه بین‌المللی ایران پژوهان» است و در تورنتو «مرکز مطالعات ایران‌شناسی در دانشگاه تورنتو» کمک می‌کند. یعنی میزبان کنفرانس به یک شکلی دانشگاه تورنتو هست و یکسری از نهادها و سازمان‌های ایران شناسی که در سراسر دنیا هستند، مخصوصا در آمریکا، با ما همکاری می‌کنند و کمک‌های زیادی هم در برگزاری کنفرانس کرده‌اند.

<strong>از ایران چند تا از پژوهشگران در این کنفرانس شرکت خواهند کرد؟</strong>

در حدود ۶۰ نفر را ما از ایران داریم می‌آوریم که اتفاقا در انتخاب اینها هم توجه خاصی کردیم که کسانی باشند که از دانشگاه‌های متفاوت ایران بیایند. مثلا از بلوچستان، از زنجان و از دانشگاه تبریز، شیراز، مشهد و تهران. گروهی از دانشگاه‌های خیلی بزرگ هستند ولی از دانشگاه‌های مناطق محروم ایران هم استادانی را دعوت کرده‌ایم که به این کنفرانس می‌آیند. این کنفرانس فرصت بسیار خوبی است که ایران‌شناسان خارج از ایران و ایران‌شناسان داخل ایران بتوانند به گفتگوی فکری بپردازند.

<strong>برگزاری کنفرانسی در این ابعاد، با برنامه‌های حاشیه‌ای، هزینه‌های بسیار سنگینی دارد؛ آیا هزینه‌های برگزاری این کنفرانس فقط از طریق دانشگاه تورنتو که میزبان هست یا انجمن مطالعات ایرانی پرداخت می‌شود یا منابع دیگر مالی هم به شما کمک می‌کنند؟</strong>

کمک اصلی را همان انجمن بین‌المللی مطالعات ایرانی و دانشگاه تورنتو می‌کنند. ولی از طرف دیگر ایرانیان نیکوکاری در سراسر دنیا هستند و حتما در تورنتو هم هستند که به ما کمک‌های بی‌دریغی برای برگزار شدن این نوع برنامه‌های فرهنگی خیلی سنگین کرده‌اند. برگزاری چنین برنامه‌های فرهنگی بدون نیکوکاری و کمک تک‌تک ایرانیان امکان‌پذیر نخواهد بود. 

[[photow04]]

حتی شرکت افراد برای ثبت نام کردن و به کنسرت آمدن‌شان یک کمک مالی است. برای اینکه به شکلی که ما کنسرت را برگزار می‌کنیم در حدود دویست هزار دلار خرج دارد و امیدمان این است که اکثر قریب به اتفاق مخارج آن را از طریق فروش بلیط بپردازیم. یا شرکت بیشتر افراد در کنفرانس و پرداختن حق ثبت نام،  درآمد و کمک بزرگی است که مخارج ما را می‌تواند بپردازد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_948.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_948.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و تاریخ</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 17:27:35 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>هانیبال الخاص: مثل ماقبلِ تاریخ نقاشی می‌کنم</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>هانیبال الخاص، آدم را شگفت‌زده می‌کند. چهل تابلوی کامل، که بخشی از آثار سه ماه اخیر او هستند، این روزها در گالری الهه به نمایش در‌آمده است. 

انگار هیچ چیز نمی‌تواند نقاش قصه‌گوی ما را از ساختن، نوشتن و گفتن بازدارد. او در نمایشگاهش، به آرامی قدم می‌زند، دفتر یادداشت‌های بازدید‌کنندگان را می‌خواند و بعد هم پای یک گفت و گوی یک ساعته می‌نشیند، که آخرش با خنده خطاب به مدیر گالری الهه، بگوید: «فرخنده، راحت شدم، هر چه را دوست داشتم، گفتم.» 

خیلی از آن چیزهایی که او برای گفتن داشت اما، قابل انتقال نیستند، تنها آن‌چه گفتنی به نظر می‌آید، خوش‌خلقی اوست که به رغم بیماری که هنوز آزارش می‌دهد در خنده‌ها و حرف‌هایش به چشم می‌آید.

هانیبال الخاص به ایران آمده تا بعد از چند سال غیبت، این بار خود، در نمایشگاهش حاضر باشد. بیست و ششم خرداد ماه او ۷۹ ساله می‌شود و هانیبال می‌خواهد که ۷۹ سالگی‌اش را در ایران جشن بگیرد. 

او برای درمان بیماری‌اش، مجبور به حضور در آمریکاست چرا که در مملکت خودش بیمه پزشکی که بتواند نقاش بزرگ را درمان کند، ندارد. هانیبال باید برای درمان به کشوری برود که مسافت بسیاری با زادگاهش فاصله دارد؛ احتمالاً باید کار سختی باشد برای او که کشوری را ترک کند که همیشه عاشقانه دوستش داشته است. 

او در همه این سال های نبودنش در ایران، از علاقمندان ایرانی‌اش غافل نبوده است. نمایشگاه‌هایش در این سال‌ها، اگر چه بدون حضور او، اما ‌برپا می‌شده اند. با همه این‌ها آن‌چه بیشتر از همه چیز برای هانیبال دارای اهمیت است، بودنش در خاک ایران و زندگی در زادگاهش است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>شما کمتر از یک ماه است که به ایران برگشته‌اید، بعد از چند سالی که در خارج از ایران بودید. در آن دوره‌ای که در آمریکا بودید، کار جدیدی انجام داده‌اید؟ مثلاً این‌که کلاس آموزشی داشته باشد؟</strong>

تاریخ کارها را که بخوانید می‌بینید که همه را در یکی دو ماهه اخیر کشیده‌ام یعنی هیچ ‌کدام متعلق به بیشتر از سه ماه گذشته نیست. این آثار تنها سهمی از آبرنگ‌های سه ماه اخیرم است. 

من هر جا هم که بروم، کلاس دارم. افرادی هستند که پیش من می‌آیند، یا راهنمایی‌هایی که از طریق ایمیل از من می‌خواهند، یا با نامه کارهای‌شان را می‌فرستند که من نقد می‌کنم، یا به آن‌ها توصیه‌هایی می‌کنم که این کار را بکنید، آن کار را نکنید و از این دست. 

همیشه در حال کار کردن هستم. در آمریکا هم که بودم همچنان کار می‌کردم. این تابلوهایی که می‌بینید بخش کوچکی از کارهایی است که در این مدت انجام داده‌ام. من هشت ساعت در روز کار می‌کنم. بعضی وقت‌ها ۱۲ ساعت گاهی ۱۶ ساعت.

<strong>حضور طولانی مدت‌تان در خارج از ایران تاثیری در کارهای‌تان داشته است؟</strong>

دیدن آن دنیا‌ها برای من چیز تازه‌ای نبود. من در آمریکا تحصیل و تدریس کرده‌ام. آمریکا و اروپا را می‌شناسم. کتاب می‌خوانم، اخبار را می‌شنوم و در اینترنت وقت می‌گذرانم. همه این‌ها باعث می‌شود که من از اتفاقات روز دنیا مطلع باشم. 

لازم نیست آن‌جا باشی. هر کجا که باشی به همه دنیا دسترسی داری. همه چیز را می‌توان در اینترنت و در کتاب‌ها دید. وقتی کتاب می‌خوانم، نقاشی‌های یکی را می‌بینم و حرف‌هایی که می زنند را می‌شنوم، وقتی روزنامه‌ها را می‌خوانم انگار که در آن‌جا حضور دارم. دنیا خیلی کوچک شده است.

<strong>شما تعداد زیادی شعر دارید، می‌نویسید، علاوه بر آن مجسمه‌سازی هم می‌کنید. وقتی خیلی از وقت‌تان را صرف نقاشی می‌کنید آیا هنوز هم فرصتی برای آن فعالیت‌های دیگرتان دارید؟</strong>

بله، من کتاب و مقاله می‌خوانم. روزنامه‌های مختلف جهان را می‌خوانم. من مدام به زبان آشوری در حال شعر گفتن هستم. چند کتاب چاپ شده و چند کتاب آماده چاپ دارم. دیوان کامل حافظ را به زبان آشوری ترجمه کرده‌ام و از آن مهم‌تر این‌که برای آن نقاشی کرده‌ام. قرار است جایی در آسیای دور، مثلاً کره شمالی، که کتاب را ارزان چاپ می‌کنند، چاپ شود. 

<strong>اولویت خودتان کدام است؟</strong>

هیچ چیز را بیشتر از تصویر نمی‌پسندم. برای درام‌ش نیست که می‌گویم، اما من از بچگی لکه‌های روی دیوار و سقف را که نگاه می‌کردم، در آن‌ها تصویر می دیدم، مثلاً شکل فیل می‌دیدم و دلم می‌خواست بروم دور آن را با خط بکشم. 

من در هر چیزی شکلی را می‌بینم. هر وقت به کوه خیلی زیاد نگاه کنم، به آرامی چهره پدرم به چشم‌ام می‌آید و بارها که آن تصویر را نقاشی می‌کنم می‌بینم که چهره پدرم است. این همان کاری است که انسان‌های غارنشین می‌کردند. 

[[photow02]]

تصویر‌هایی را که انسان‌های غار نشین روی دیوار غارها کشیده‌اند، ببینید، خیلی نگاه اسطوره‌ای داشتند به تصویر. نقاشی ما از همان غارها شروع شد و من عین همان ما قبل تاریخ نقاشی می‌کنم. به آن زمان برگشته‌ام. معتقدم اوج هنر، متعلق به همان زمان است. 

نقاشی تنها هنری است که احتیاجی به سواد و تحصیلات ندارد. نقاشی کودکان را ببینید؛ اغراق، غم، شادی و همه این‌ها را می توانند بکشند، بدون آن‌که معنای‌شان را درک کنند. عاشق این هستم که بچه کار کند و من نگاه کنم. خیلی از ‌آن‌ها یاد می‌گیرم.

<strong>شما تعدادی کتاب آموزش هم دارید. اما آیا قصددارید که نوشته‌های جدیدتان را، مثل شعرها و داستان‌ها، چاپ کنید.</strong>

نوشته‌هایم و خاطراتم در حال چاپ است. مجموعه سه جلدی «‌رده با آفتاب»، منتشر شده است. البته جلد سوم آن در حال انتشار است. ایراداتی به چاپ جلد دوم کتاب دارم، مثلاً این‌که نقد‌هایی درباره طراحی‌هایی که برای من ارسال می‌شد، نوشته بودم که خود نقدها در کتاب چاپ شده، اما طراحی ها چاپ نشده است، انگار من دارم درباره «هیچ چیز» حرف می‌زنم. 

از کتاب اول و سوم، راضی هستم، اما درباره کتاب دوم نه. اگر ناشر آن را اصلاح و دوباره  چاپ کند که به او می‌سپارم. وگرنه از ناشر دیگری خواهم خواست که کتاب را چاپ کند. کتاب‌هایی هم برای کودکان دارم که می‌خواهم چاپ کنم. همین‌طور کتاب‌های شعری هم هست که در حال چاپ است.

<strong>کلاس‌هایی را که در ایران داشتید، تعطیل کرده‌اند؟</strong>

بله، در حال حاضر کلاسم را بسته‌اند. اما گفته‌اند دارند آن را باز می‌کنند. دوباره شاگردان قدیم و جدیدی می‌آیند. به دلیل مشکلاتی که در مد زمان نبودنم در ایران، برای کلاس پیش آمده بود، آن را پلمپ کرده‌اند. 

البته قرار است بعد از این نمایشگاه، کارهایی از خودم و شاگردانم را برای نمایش در زادگاهم، کرمانشاه، به آن‌جا ببرم و نماشگاهی هم در آن‌جا برگزار کنم. در کنار نمایشگاه، ورک شاپ‌هایی خواهیم داشت.

<strong>زمانی که شما وارد انشگاه هنرهای زیبا شدید، خیلی‌ها از آن دوره، به عنوان زمانی که سیستم آموزش نقاشی در دانشگاه متحول شد یاد می‌کنند. درباره حضورتان در دانشگاه هنرهای زیبا صحبت کنید.</strong>

اولین سالی که بعد از پایان تحصیلاتم به ایران آمدم، نمایشگاهی داشتم در انجمن ایران و آمریکا. به من گفتند این اولین نمایشگاهی است که شما می‌خواهید‌ برگزار کنید، چطور از ما می‌خواهید که نمایشگاه را اینجا برگزار کنیم؟ گفتم این‌جا انجمن ایران و آمریکاست، من هم یک ایرانی هستم که در امریکا تحصیل کرده‌ام، فکر می‌کنم می‌توانم اینجا نمایشگاه برگزار کنم. شما مجبورید نمایشگاه برگزار کنید. 

من کارهایی را که قرار بود نمایش بدهم، به مرگ پدرم تقدیم کرده بودم که تازه فوت کرده بودند. کارهایم همه در همان حال و هوای غمگینی بود که از مرگ پدرم، در من وجود داشت. 

روز افتتاح فهمیدم که رییس انجمن ایران و آمریکا، آقایی است که در ورزش دکترا دارد. البته نمی‌دانم دکترا در ورزش یعنی چه‌؟ دیدم دور تمام تابلو‌های مرا گل گذاشته‌اند، میز گذاشته‌اند و بینگو بازی می‌کنند. 

گفتند ما مراسم افتتاحیه نداریم و اختتامیه داریم، اگر خیلی مشکل دارید همین الان نمایشگاه را جمع می‌کنم. ‌ 

گفتم نه شما چنین غلطی نمی‌کنید و من باید به همه بگویم که شما نمی‌دانید نمایشگاه یعنی چه. تمام تابلو‌های من پر از غم بود، آن‌ها برای این‌که غصه‌دار نشوند در اطراف تابلوها، گل‌هایی گذاشته بودند که من از آن‌ها متنفر بودم! 

روز آخر نمایشگاه رفتم دیدم یک آقای بلند قد با یک خانم زیبا و سبزه، از نمایشگاه دیدن می‌کنند. خودشان را معرفی کردند. آقای جلال آل‌احمد و خانم سیمین دانشور بودند که من دورا‌دور می‌شناختم‌شان. 

اولین حرف جلال آل احمد این بود که «آشوری نقاش، تو کجا و شمایل کشیدن کجا؟» گفتم مگر بیزانس را نمی شناسید؟ همه‌اش شمایل است. همه نقاشی‌های بزرگ قبل از رنسانس، شمایل هستند. او برگشت به قول خودش به عیالش گفت: «عیال مثل این‌که این نقاش، باسواد است.» 

آن زمان خیلی نقاشان باسواد نداشتیم. ما سر همین بحث، با هم دوست شدیم و خیلی دوستی او به من کمک کرد. او کتابی را چاپ کرد و از من خواست که برایش چند تا طراحی کنم که کردم. طراحی‌‌هایی که در آن کتاب چاپ شد خیلی به مشهور شدن من کمک کرد. من دوستی‌ام را با او حفظ کردم. حتی یک بار در آمریکا، ایشان که برای کاری دعوت شده بودند، در خانه من ماندند. 

من از طریق او با فروغ، شاملو، اخوان، میم آزاد، سیروس طاهباز و‌... آشنا شدم و در مجله‌ای که طاهباز در می‌آورد، کارهایی را چاپ کردم‌ و همین‌ها به من کمک کرد که بتوانم شناخته شوم. 

آن زمان در هنرستان پسران درس می‌دادم، مرا در دانشسراهایی که آقای پهلبد باز کرده بود، راه ندادند. کاری گرفتم در آمریکا و در یک دانشگاه خیلی خوبی مرا با یک حقوق خیلی بالا استخدام کردند. 

در آن سال ها خیلی کارها کردم، هپنینگ‌ها و کانسپچوال‌هایی برگزار کردم و خیلی اسم و رسم پیدا کرده بودم؛ خیلی جاها برای سخنرانی از من دعوت کردند. بعد یک آقایی در دانشگاه هنرهای زیبا مرا دعوت کردند که برای تدریس به آن‌جا بیایم و از آن زمان من در دانشکده هنرهای زیبای تهران شروع به تدریس کردم. 

[[photow03]]

شاگردان، خیلی استقبال کردند، من هم شوق زیادی داشتم، برای‌شان نمایشگاه می‌گذاشتم. گالری گیل‌گمش را تاسیس کرده بودم ‌و کارهای شاگردانم را در آن‌جا می فروختم. کارهای زنده‌رودی، پیل آرام، صفرزاده و از همه بیشتر از آن، نقاش خود‌ساخته‌ی همدانی که منظره می‌کشید و اسمش را فراموش کرده‌ام، کارفروختم. اسم افراد زیاد در ذهن من نمی‌ماند، اما در آن گالری از خیلی‌ها توانستم کار بفروشم.

<strong>چه شد که کار تدریس در دانشگاه را رها کردید؟</strong>

در واقع مرا از دانشگاه بیرون کردند. انقلاب که شد، دانشگاه‌ها تعطیل شدند، رییس دانشگاه هم عوض شد، به هرحال من هم دعوت به کار شدم. اما چند بار یکی دو تا از شاگردان قدیمم را که از دوستانم هم بودند و روسری سر کرده بودند، در دانشگاه دیدم و مثلا گفتم: « ا... ‌لاله، یا مهین! تویی؟ نشناختمت.»

چند بار از طرف ریاست دانشگاه از من خواستند که این‌طوری صحبت نکنم و بعد هم بین ما بحث‌هایی پیش آمد.  بعد از چند روز، نامه‌ای برای من آمد که شما دیگر نمی‌توانید تدریس کنید. بعد هم برای من بیماری پیش آمد و به آمریکا رفتم، من سیتیزن آمریکا هم هستم. 

وقتی دوباره به ایران برگشتم، قرار بود کلاسی تشکیل شود. گفتم اگر همه شاگردان من برگشتند من می‌فهمم که باید این کلاس را تشکیل بدهم، نه تنها همه آن شاگردان ثبت‌نام کردند، بلکه تعداد زیادی از شاگردان جدید هم آمدند. شروع به تدریس کردم. 

من در دانشگاه آزاد و خیلی جاها کار کرده‌ام. چند نفر از نقاشان مهم امروز ما، در دوره فوق‌لیسانس با من کلاس داشتند. یکی از این‌ها آقای وکیلی‌ست که دوست من هم هست، همین‌طور خانم سهی که خیلی نقاش خوبی‌ست، تعدادشان زیاد است. 

<strong>نقدهایی را که درباره نقاشی‌هایتان در طی سال‌ها شده است، چقدر به کارتان نزدیک می‌بینید؟</strong>

فکر می‌کنم تازه دارند نقاشی‌هایم را می‌فهمند. دیده‌ام در این سال‌ها که مقالاتی نوشته شده که این مساله را نشان می‌دهد. زمانی به من می‌گفتند تصمیمت را بگیر، بالاخره تو نویسنده‌ای یا نقاش؟ 

یکی از دوستانم می‌گفت اگر یک فرانسوی بیاید کارهای تو را ببیند چه کار کند که نمی‌تواند متن هایی که تو بر تابلویت نوشته‌ای را بخواند و بفهمد؟ گفتم او همان کاری را بکند که من موقع گوش دادن به اپرایی به زبان فرانسوی، می‌کنم. ‌

من به زبان ایتالیایی و آلمانی اپرا شنیده‌ام و لذت برده‌ام، بدون اینکه آلمانی یا ایتالیای بدانم. من فلوت سحر آمیز موتزارت را خیلی دوست دارم. به کنسرتی رفتم که این را می‌نواخت، اتفاقاً آن‌جا شعرهایی را که خوانده می‌شد، ترجمه کرده بودند، آنقدر شعرهای بدی بودند که فکر کردم ای کاش نمی‌فهمیدم چه معنایی دارند. خود موسیقی چیز دیگری است. آدم را به آسمان می‌برد. معتقدم آن‌ها هم وقتی شاهنامه ما را چاپ می‌کنند، همه شاهنامه را می‌نویسند، با همان خط فارسی. یعنی همان خط هم جزیی از زیبایی اثر است.

<strong>اگر مطلبی می‌خواهید به صحبت‌هایتان اضافه کنید، بفرمایید.</strong>

نه چیزی نیست، جز این‌که من از صداقت و سادگی بیان‌تان و طرز برخوردتان خیلی خوشحالم. بعضی‌ها میآیند سوالاتی می‌پرسند که هر کدامش مجموعه‌ای از چند سوال بی‌ربط است. مثلاً می‌پرسند حالا که مریض هستید و نقاشی می‌کنید، این بیماری‌تان تاثیری بر رنگ‌های شما می‌گذارد که باعث شود شما ناامید شوید و دیگر هیچ‌وقت نخواهید عمه‌تان را ببینید؟ (می‌خندد)
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_949.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/06/post_949.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 14:29:59 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>