<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>آهنگ زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/music/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section14_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 25 Aug 2010 14:15:04 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>شهمیرزا مرادی، استاد نفس!</title>
                  <description><![CDATA[ایران ما سرشار از زلال موسیقی روستایی است؛ گنجینه‌ای که از نظر تنوع به رنگین‌کمان می‌ماند. 

گونه‌گونی ویژگی‌های اقلیمی در ایران سبب شده که موسیقی جنوب از شمال و موسیقی شرق از غرب متمایز باشد. همین گونه‌گونی، زمینه‌ی گسترده‌ای از امکانات آهنگسازی را پیش روی موسیقیدانان ما می‌گذارد. به همین دلیل هم هست که از بیش از ۸۰ سال پیش تاکنون، گردآوری، آوانویسی و تجزیه و تحلیل موسیقی روستایی اهمیتی ویژه پیدا کرده است.

[[sound]]

در سال‌های پس از انقلاب که زمینه‌های اجرایی محدود شد، پژوهش در این موسیقی که اینک آن را بیش‌تر «موسیقی نواحی» می‌نامند، رواج بسیار یافت و نوازندگان نواحی از گم‌نامی یا کم‌نامی به‌درآمدند. یکی از این کم‌نامان پیشین «شهمیرزا مرادی» است که پایش به چند جشنواره‌ی بین‌المللی نیز باز شد. 

[[photow01]]

شهمیرزا که مفسر برجسته‌ی موسیقی لرستان است، در سال ۱۳۰۳ در شهر درود زاده شد. او نواختن سرنا را، همان‌گونه که رسم نواحی است، از پدر آموخته است.
این هنرمند از سال‌های دهه‌ی پنجاه، جزو بهترین سرنانوازهای لرستان محسوب شده و در همان زمان نیز در برخی فعالیت‌های رادیو در زمینه‌ی موسیقی و نیز در جشن‌ هنر شیراز شرکت جسته است. 

در سال ۱۳۶۰ نخستین ضبط کاست و دیسک او در ایران انتشار یافت و بر شهرت او افزود.
مرادی در سال ۱۳۷۰ در کنسرتی در پاریس و در جشنواره‌ی «آوینیون » به هنرنمایی پرداخت و از سوی ناقدان لقب «استاد نفس» گرفت. 
به تکه‌ای از سُرنانوازی شهمیرزا مرادی گوش می‌کنیم با عنوان «عشایری»، که با دهل پسرش رضا مرادی همراه شده است:

<strong>[سُرنانوازی شهمیرزا مرادی، فایل صوتی]</strong>

آندره‌آ بوچلی، خواننده‌ نابینای ایتالیایی، به راستی صدایی رسا و تأثیرگذار دارد. 
حسن کار بوچلی، که به‌‌ویژه جوانان را نیز به سوی او جلب کرده، آن است که خود را تنها در محدوده‌ی اپرای کلاسیک نگاه نداشته و ترانه‌هایی از موسیقی پاپ را نیز می‌خواند.
 
خود او می‌گوید: «درست است که زبان اپرا با زبان پاپ تفاوت بسیار دارد و هرکدام راه و رسم خود را دارند، ولی خب مگر این همه آدم که پنج یا شش زبان می‌دانند و هر وقت بخواهند به یکی از آنها حرف می‌زنند، مشکلی پیدا می‌کنند؟ من هم دارم همین کار را می‌کنم؛ هم اپرا می‌خوانم، هم پاپ و سعی می‌کنم هر دو را نیز خوب بخوانم.»
 
بوچلی هر دو را نیز خوب می‌خواند. حتی آن‌چه را در میانه‌ی پاپ و کلاسیک قرار می‌گیرد خوب می‌خواند. 

گذشته از اینها بوچلی گاه متن ترانه‌هایی را که می‌خواند، خود می‌نویسد. 
به ترانه‌ای با صدای او گوش می‌کنیم که عنوان آن «آخرین پادشاه» است.

<strong>
[ترانه‌ای با صدای بوچلی، فایل صوتی] </strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_358.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_358.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 14:15:04 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>گویندگان خوش‌صدا در برنامه‌ی «گل‌ها»</title>
                  <description><![CDATA[پیش از این گفته‌ایم که یکی از هدف‌های اساسی برنامه‌ی «گل‌ها»، برجسته‌ ساختن ارزش‌های محتوایی و زیبایی‌های صوری ادبیات کلاسیک و عرفانی ایران بود.

[[sound]]

موسیقی سنتی از آنجا که همیشه در پیوند با شعر زیسته است، می‌توانست در این برجسته‌سازی نقشی مهم ایفا کند. البته برای توفیق در این کار، باید خود را از نظر کیفی تا سطح فاخر شعر کلاسیک بالا می‌کشید؛ ولی جدا از موسیقی، چیز دیگری که می‌توانست در برجسته‌سازی و تقویت نیروی تأثیرگذاری شعر نقشی مؤثر برعهده گیرد، طرز ادا یا دکلماسیون درست شعر بود.

[[photow01]]

شعر باید همان‌گونه که ذاتش اقتضا می‌کند ادا شود. اهمیت خوب خواندن شعر، کم‌تر از خوب سروده‌شدن آن نیست. با توجه به این نکته‌هاست که بنیانگذار و مسئولان برنامه‌ی «گل‌ها» از همان آغاز گویندگان خوش‌صدا و آگاه به فوت و فن شعرخوانی را به‌کار گرفتند و از این راه بر جذابیت برنامه‌ها افزودند.

در یکی از برنامه‌های پیش از «روشنک»، نخستین گوینده‌ی زن در برنامه‌ی «گل‌ها» یاد کردیم. اینک از چندتن از دیگر که پس از او به‌ این برنامه پیوستند یاد می‌کنیم.

«آذر پژوهش» در سال ۱۳۱۹ در تهران زاده شده، ولی کار در رادیو را از رضاییه آغاز کرده است. او به مناسبتی به دیدار عموی خود به این شهر رفته بوده که صدایش مورد توجه رییس رادیو رضاییه، از که از دوستان عمویش بوده، قرار می‌گیرد و از آن پس به خبرخوانی در رادیو می‌پردازد.

«آذر پژوهش» در اواخر سال ۱۳۳۷ به تهران بازمی‌گردد و پای در رادیو ایران می‌نهد و به گویندگی و برنامه‌سازی می‌پردازد.

[[photow02]]

«داود پیرنیا» گه‌گاه که او را در رادیو می‌دیده، از او می‌خواهد چند شعر را برای برنامه‌ی «گل‌ها» دکلمه کند. او نیز چنین می‌کند و همین دکلمه‌‌های گه‌گاهی سرآغازی می‌شود برای کار مستمر او، به‌عنوان گوینده‌ی برنامه‌ی «گل‌ها».

بهار آمد و خواهم که تا در این هنگام<br>سرود گویم و با گل گذارم این ایام<br>ز روی یار ربایم به مهربانی بوس<br>ز دست دوست ستانم به شادمانی جام

«فیروزه امیرمعز» نیز در تهران زاده شده است. وی در نوجوانی از سوی «محمدعلی زرندی»، دوبلور و هنرپیشه‌ی معروف که از خویشاوندان او بوده، به کار در دوبلاژ فیلم دعوت می‌شود. انتقال محل کار پدر و سفر آنها به اهواز، فرصت دیگری را پیش پای فیروزه می‌گذارد. آشنایی با مدیر رادیو اهواز پای او را به رادیو شهر باز می‌کند و دو سه سالی برای او سابقه‌ی کاری فراهم می‌آورد.

در بازگشت به تهران، پس از مدتی کار در دوبلاژ می‌تواند با صبر و حوصله، در سال ۱۳۴۲ به‌عنوان گوینده‌ی رادیو ایران استخدام شود. 

در پاییز سال ۱۳۴۳، «داود پیرنیا»، مدیر برنامه‌ی «گل‌ها»، او را به حضور می‌طلبد و تقاضای همکاری می‌کند. بدین‌گونه گوینده‌ی خوش‌ صدای دیگری به جمع اندک گویندگان زن برنامه می‌پیوندد.

دانی بهشت چیست که داریم انتظار<br>جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست<br>فصل بهار فصل جنون است و این سه ماه<br>هرکس که مست نیست، یقین هوشیار نیست

«فخری نیکزاد‌»، گوینده‌ی دیگر برنامه‌ی «گل‌ها» نیز در تهران تولد یافته است. وی در نوروز سال ۱۳۴۷ در دو آزمون گویندگی برای رادیو و تلویزیون شرکت می‌کند و نخستین گویندگی را در برنامه‌ی «شهر کتاب» در معرفی کتاب در تلویزیون برگزار می‌کند. بعد در برنامه‌ی «هفت شهر عشق» که اختصاص به شعر و موسیقی عرفانی داشته، کار گویندگی را برعهده می‌گیرد.

[[photow03]]

«فخری نیکزاد» با ادغام رادیو و تلویزیون در یکدیگر، به دعوت «هوشنگ ابتهاج» به همکاری با برنامه‌ی «گل‌های تازه»، که جایگزین گل‌های پیرنیایی شده بود، می‌پردازد و این همکاری تا پایان کار «گل‌های تازه» ادامه می‌یابد.

دیوانه‌ی محبت جانانه‌ام هنوز<br>دست از دلم بدار که دیوانه‌ام هنوز<br>عمری به گرد شمع جمال تو گشته‌ام<br>آتش نخورده بر پر پروانه‌ام هنوز]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_357.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_357.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 22 Aug 2010 15:49:44 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>برقص تا مشکلات را به فراموشی بسپاری!</title>
                  <description><![CDATA[<strong>لطفاً به بریده‌ی این ترانه گوش بدهید:</strong>

[[sound]]

فکر می‌کنی چی شنیدی؟ مخصوصاً اگر با زبان فرانسه آشنایی نداری، فکر می‌کنی چی شنیدی؟ می‌خواهی یک بار دیگر گوش بدهی؟

اگر در تردیدی که آیا این خواننده دارد حرفی از خدا و الله می‌زند، باید بگویم که در اشتباهی. هیچ خبری از «خدا» و «الله» نیست. جمله‌ای که تکرار می‌شود، به این معنی‌ است: فردی می‌رقصد یا فردی در حال رقص است. این آهنگ که نوشته‌ی استرومای (Stromae) است، با همین نام، یعنی «فردی می‌رقصد» - («Alors on danse») - که شاید بشود آن را تحت‌الفظی «پس برقص» هم ترجمه کرد، تابستان امسال در اروپا در ام.تی.وی[1] و تی‌‌.ام.‌اف[2] برای چند هفته در صدر جدول بود.

[[photow01]]

دلیلی که مرا ترغیب به تهیه‌ی برنامه در مورد این آهنگ کرد برخورد دوستی بود که وقتی توی کلاب این آهنگ را شنید، می‌گفت: «نگاه کن! اینا هیچ کدوم نمی‌دونن که دارن به الله گفتن این آدم می‌رقصن.»

حرف این دوست برایم خیلی تعجب‌برانگیز بود. چراکه اصلاً این آهنگ ربطی به خدا و الله ندارد. اول فکر کردم که این بنده خدا تحت تأثیر محیط و نوشیدنی‌ها، حواسش سر جایش نیست، اما وقتی بیش‌تر صحبت کرد، دیدم که نه، حواسش کاملاً سر جایش هست، اما آن قدر به دانش خودش و به آن‌چه فکر می‌کند شنیده، ایمان دارد که حاضر نیست حتی حرف دیگری را بپذیرد.

وقتی با کمک یک دوست فرانسوی این شعر را مرور کردم، دیدم خالی از لطف نیست که مفهوم این شعر را با شما درمیان بگذاریم و این که چقدر می‌تواند آن چیزی را که فکر می‌کنیم می‌شنویم، با آن چیزی که در واقعیت گفته شده فرق داشته باشد.

پاول فان هافر که معروف به استرومای است، در ماه مارس سال ۱۹۸۵ در بلژیک به‌دنیا آمده است. استرومای اهل روآندا است و بیش‌‌تر کارهایش در زمینه‌ی هیپ‌هاپ و موسیقی الکترونیک است. استرومای در این آهنگ پیامش را در یک‌سری سئوال و جواب مطرح می‌کند؛ سئوال و جواب‌هایی که هرکدام به لایه‌های عمیق‌تری اشاره دارند.

مثلاً در بخش اول می‌گوید:

«کی می‌گه تحصیل، داشتن شغل رو تضمین می‌کنه؟<br>کی می‌گه شغل، داشتن پول رو تضمین می‌کنه؟<br>کی می‌گه پول، قدرت خرج کردن رو تضمین می‌کنه؟<br>کی می‌گه اعتبار، بدهی رو تضمین می‌کنه؟<br>کی می‌گه بدهی رو، ممیزی تعیین می‌کنه؟»

[[photow02]]

استرومای حتی کمی فراتر هم می‌رود و به دنیای اطرافش اشاره می‌کند. به وضعیت اقتصادی فرانسه، هم‌چنین به ساختارهای اجتماعی و به ارزش‌ها. استرومای در اعتراض به این که در جامعه ارزش این است که هر کسی کار به‌قول معروف مهمی داشته باشد، می‌گوید:

«کی گفته ایستا بودن، برابر با فرو رفتن در لجن است؟<br>و یا این که عشق، در داشتن خانواده و فرزند تعریف می‌شه؟»

استرومای حتی ادعا می‌کند که:

«مشکلات تنها ساخته‌ی دست یک نفر نیست و اطرافیان هم در مشکلات تو سهیمند. همون‌طور که وقتی از بحران حرف می‌زنی، اولین چیزی که به تو می‌گن اینه: فقر، گرسنگی و جهان سوم. کی گفته اگه چشماتو ببندی همه‌ی مشکلات از بین می‌ره؟ چرا که هربار چشم باز کنی، هنوز خسته‌ی دردسرهای روز قبلی.» 

ترجیع‌بند شعر از این‌جا شروع می‌شود:

برقص!<br>برقص تا همه‌ی مشکلات رو به فراموشی بسپری!<br>برقص!

آن موقع که فکر می‌کنی همه‌چی تموم شده، و تنها چیزی که می‌تونه بدتر از این اتفاق بیافته مرگه و تو باور می‌کنی که از این دردسر خلاص شدی، به محض این که پاتو بیرون می‌ذاری، همه‌چی از نو شروع می‌شه...
و تو دوباره در عمق فرو می‌ری.

وقتی مشکلات اون قدر تو رو تحت سلطه‌ی خودشون می‌گیرن، که تو دیگه هیچ قدرتی از خودت نداری،  آرزو می‌کنی که ای‌کاش همه چیز به پایان برسه ...<br>ولی حقیقت اینه که این دنیای ساخته‌ی دست خود توست که تو رو محصور کرده.<br>هیچ نجات‌دهنده‌ای برای تو نخواهد آمد.<br>وقتی که دیگه هیچ راهی پیش رویت وجود نداره، تو بی‌خیال نجات دادن خودت می‌شی و فقط گوش می‌دی.<br>گوش می‌دی به نجوایی که هر لحظه بلندتر می‌شه و می‌خونه.<br>وقتی که صدای خوندن تموم می‌شه، فردی هست که می‌رقصه و می‌رقصه ...<br>و دوباره چرخه شروع می‌شه.»

خیلی وقت‌ها آن چیزی که می‌شنوی، آن چیزی نیست که در واقعیت گفته می‌شود. چندبار تا حالا این اتفاق برایت افتاده، که یک حرفی می‌زنی، ولی اطرافیانت یک‌جور دیگر از آن برداشت می‌کنند؟

یادم هست توی یک کنفرانس، یکی از سخنران‌ها به‌عنوان یک جمله‌‌ی خبری گفت: در سی‌سال گذشته به‌خاطر جو حاکم بر ایران، فمینیسم اسلامی فرصت بیش‌تری برای رشد پیدا کرده است. این را داشته باش.

وقتی موقع سئوال و جواب رسید، یکی از سخنران‌های دیگر که سابقه‌ی خیلی بیش‌تری هم از این سخنران جوان داشت، میکروفن را گرفت و گفت: من نمی‌فهمم... کی گفته که فمینیسم اسلامی برای ایران بهتر است و اصلاً فمینیسم اسلامی چه دردی می‌تواند از درد زنان ایران دوا کند و شما از کجا چنین نسخه‌ای را برای زنان ایران تجویز می‌کنید؟

چقدر یک جمله‌ی خبری می‌تواند این قدر متفاوت شنیده شود و فرد معترض، چقدر می‌تواند مطمئن باشد به این که حتماً آن را درست شنیده است؟

می‌دانی دغدغه‌ی من چیست؟ این که راحت قضاوت نکنیم. چرا فکر می‌کنیم که حتماً حق با ماست؟ چرا نمی‌خواهیم این احتمال را در ذهن خودمان بگذاریم که شاید اشتباه شنیدیم، که شاید آن چیزی که ما می‌شنویم، آن چیزی نیست که گفته شده است.

<strong><small>پانوشت:</strong></small>

<small><p dir="ltr">1. MTV: Music TeleVision<br>2. TMF: The Music Factory</p></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_356.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_356.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی پاپ</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 20:06:26 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تارنوازان برنامه‌ی «گل‌ها»</title>
                  <description>هم‌چنان در جریان «دیدار» با نخبه‌نوازندگان برنامه‌ی «گل‌ها»هستیم. با چندتن از قدیمی‌ترین آنها مرتضی محجوبی، احمد عبادی، لطف‌الله مجد و حسن کسایی یا شاگردان نی‌نواز او «دیدار» کردیم و اینک‌ به برجسته‌گان تارنوازی رسیده‌ایم.

[[sound]]

تار، شاید از نظر تاریخی، قدیمی‌ترین و رایج‌ترین ساز سنتی ایران باشد. تعداد نوازندگان تار نیز، از نوازندگان سازهای دیگر بیش‌تر است، ولی شمار تارنوازان کمال‌یافته چندان زیاد نیست. به قول ظریفی، زدن تار آسان است، ولی نواختن آن است که آسان نیست.

برنامه‌ی «گل‌ها» کمابیش از همان روزهای آغاز کار، خوشبختانه از همکاری چند نوازنده‌ی خوب تار برخوردار بوده است که در صدر آنها جلیل شهناز نشسته است. 

جلیل شهناز در سال ۱۳۰۰ در اصفهان زاده شده، پدر و برادرش حسین نیز در تارنوازی به مهارت رسیده بودند و فضای مساعد خانه، رغبت به موسیقی را در جلیل خردسال نیز برانگیخته و از دوازده سالگی نزد برادر به آموختن فوت و فن نواختن پرداخته و چند سالی بعد پنجه‌ی شیرین پیدا کرده است.

[[photow01]]

جلیل در سال‌ها نخستین دهه‌ی بیست به تهران رفته و به‌زودی پایش به رادیو باز شده و تکنوازی‌های شیرین و ظریفش توجه مسئولان را به سوی او جلب کرده است.

برنامه‌ی «گل‌ها» که به همت داود پیرنیا به‌راه افتاد، جلیل نیز به جرگه‌ی تکنوازان دیگر برنامه، که در آغاز از شمار انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کردند، پیوست و این پیوستگی تا پیش از انقلاب ادامه داشته است.

جلیل شهناز اینک برجسته‌ترین نوازنده‌ی تار در موسیقی سنتی ایران به‌شمار می‌رود. او با آن که به نسل قدیمی تارنوازان تعلق دارد، ولی بداهه‌نوازی‌های نوآورانه‌ی او به شکل شگفت‌انگیزی با مذاق نسل امروز نیز سازگاری دارد. با آن که قدیمی‌ها با شیرین‌نوازی میانه‌ی خوبی نداشتند، ولی شهناز شاید ناخودآگاه به این شیوه گرایش دارد. پنجه‌اش و مضراب‌هایش جاذبه‌ای ویژه‌ دارد. برنامه‌ی «گل‌ها» سرشار از نواخته‌های دل‌انگیز اوست.

شیوه‌ی شیرین‌نوازی اما با وجود ناخشنودی سنت‌گرایان در میان تارنوازان جوان‌تر فراگیر شد و نواخته‌های سنتی را رنگ و بوی تازه‌ای بخشید. یکی از این جوان‌ترها «فرهنگ شریف» بود که بعدها از پرکارترین نوازندگان برنامه‌ی «گل‌ها» به‌شمار می‌آمد.

فرهنگ شریف در سال ۱۳۱۲ در آمل زاده شده و آموختن موسیقی را در خانه، نزد پدر آغاز کرده است. پدر با پی‌بردن به استعداد پسرش، او را نزد علی‌اکبر شهنازی به شاگردی می‌برد تا قواعد و اصول تارنوازی را به او بیاموزاند.

[[photow02]]

فرهنگ ولی شیوه‌ی تارنوازی را به شیرین‌نوازی درآمیخته و از شیوه‌ی استاد سنتی کناره گرفته است. او هنوز در سال سوم دبیرستان تحصیل می‌کرده که پایش به رادیو باز می‌شود. مهدی خالدی آهنگساز معروف، معرف او به این رسانه بوده است.

فرهنگ پس از شرکت در برنامه‌ی تک‌نوازان و همکاری با ارکسترهای مختلف رادیو، در سال‌های پایانی دهه‌ی سی به جمع هنرمندان «گل‌ها» می‌پیوندد.

فرهنگ شریف که پس از جلیل شهناز برجسته‌ترین تارنواز برنامه‌ی «گل‌ها» به‌شمار می‌آید، پنجه‌ای به‌غایت شیرین دارد. ساعت‌ها می‌توان به نواخته‌های او گوش سپرد و هم‌چنان خواهان تداوم آن بود.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_355.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_355.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Aug 2010 23:00:36 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>صدای زن ایرانی خاموش نمی‌شود</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>با صدایی به نرمی حریر، چهره‌ای ظریف و موهای سیاه بلند، آواز‌ سرمی‌دهد. با الهام از موسیقی بومی، سنتی و فولکلوریک ایران و نیز آوازهای اپرا؛ آن‌طور که خودش ساخته یا تنظیم کرده است.

[[sound]]

دریا دادور از نسل آوازه‌خوان‌های زن ایرانی است که بی‌خستگی همه‌جا کنسرت می‌دهد؛ نسلی که ثابت کرده‌اند که صدای زنان ایران هرگز خاموش نخواهد شد؛ صدایی که زیر حاکمیت جمهوری اسلامی در بیش از سی‌سال گذشته جزو ممنوعه‌ها به‌حساب آمده است.

دریا دادور، عشق بی‌پایان به موسیقی و نیز حضور در صحنه را از مادرش به ارث برده است؛ با دریایی از عشق به ایران، آوازهای سنتی و فولکلوریک و علاقه به بازسازی ترانه‌های به‌یادماندنی آوازه‌خوان‌های قدیمی زن ایران.
او در سال ۱۹۹۹ از کنسرواتور ملی تولوز فرانسه موفق به دریافت مدال طلا در رشته‌ی آواز لیریک شد و در سال ۲۰۰۰ دیپلم حرفه‌ای‌اش را در رشته‌ی آواز باروک به‌دست آورد.

[[photow01]]

یکی از رویدادهای مهم زندگی هنری دریا دادور، آوازخوانی در تهران، در سال ۲۰۰۲ بوده است. او همراه با ارکستر سمفونیک ارمنستان در اپرای ملی «رستم و سهراب» به رهبری لوریس چکناواریان در نقش «تهمینه» ظاهر شد و به صدای رسا خواند. مدتی بعد نیز در تالار رودکی در چهارچوب جشنواره‌ی موسیقی ملل، باز به رهبری لوریس چکناواریان به آوازخوانی پرداخت.

در گفت‌وگوی ویژه‌ای که با دریا دادور داشتم، از او درباره‌ی کارهایش، ترانه‌هایش و آهنگ‌هایی که می‌سازد و اجرا می‌کند پرسیده‌ام.</small></strong>

<strong>دریا دادور:</strong> شعرهایی از شاعران مختلف را در دست دارم. یک‌مقدار آهنگ‌های فولکلوریک است. چندتا آهنگ کار خود من است. یک آهنگ ساختم به‌نام «نازپرستو» که در واقع مخصوص بهار است و پیامی به همه‌ی مردم ایران و به‌خصوص جوانان ایرانی است. از همه‌جای ایران صحبت می‌کند.

<strong>چند بیتی از این شعر در یادتان هست؟</strong>

می‌گوید: خیز و بیا نازپرستو بیا<br>نازپرستوی سخنگو بیا<br>خیز و بیا توری‌ام و توری‌ام<br>باغ بهشتم، پری‌ام حوری‌ام.

<strong>خب ترانه‌ی بعدی چه بود؟</strong>

ترانه‌ی بعدی، برگرفته از «کوچه»‌ی مشیری است که دیگر همه‌ی ایرانی‌ها آن را می‌شناسند ...

<strong>همه‌ی‌ عاشق‌های آن زمان یادشان هست ...</strong>

دقیقاً.

<strong>چرا شعر «کوچه» را انتخاب کردید؟</strong>

«کوچه» من را انتخاب کرد. همه به من می‌گویند شما ترانه‌های‌تان را چه جوری انتخاب می‌کنید؟ واقعاً خود ترانه‌ها به سراغ آدم می‌آیند. من با ترانه‌ها زندگی می‌کنم؛ با شعر فارسی زندگی می‌کنم؛ با ادبیات‌مان و با فرهنگ‌مان زندگی می‌کنم. برای همین خودش اتفاق می‌افتد. اینها در لحظه‌ی به‌خصوصی با همدیگر تلفیق می‌شوند یا همدیگر را ملاقات می‌کنند و می‌آیند توی فکر من و یک‌دفعه لحظه‌ای می‌رسد که من بلند می‌شوم و این ترانه‌ها را می‌سازم. مثلاً «کوچه»‌ی مشیری را واقعاً سال‌ها بود که می‌خواندم. ولی یک شب، باورتان نمی‌شود، ساعت سه نیمه‌شب این ملودی به ذهنم رسید. آن‌قدر در ذهنم آن را زمزمه کردم که بلند شدم و آن را نوشتم.

<strong>کدام ملودی؟</strong>

همین: بی‌تو مهتاب/ شبی/ باز از آن/ باز از آن/ کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم/ خیره به/ خیره به/ دنبال تو گشتم.

<strong>آهنگ بیش‌تر ترانه‌هایی که می‌خوانید خودتان می‌سازید؟</strong>

بله. من آهنگ ترانه‌هایم را خودم می‌سازم، یا خودم تنظیم می‌کنم؛ البته وقتی که آهنگ فولکلوریک باشد. اگر ترانه‌های قدیمی، مثلاً فرض کنید ترانه‌ای از دلکش، کاری از آقای تجویدی، ترانه‌ای از انوشیروان روحانی، آهنگ‌های هایده و ... مثلاً این‌جور چیزها را بخواهم مورد استفاده قرار دهم، بازهم تنظیم آنها را مقداری تغییر می‌دهم و طوری می‌کنم که با خودم یکی شود و در واقع آن را از آن خودم می‌کنم.

<strong>از چه زمانی شروع به آوازخواندن کردید؟ یعنی چطور شد که متوجه شدید باید آواز بخوانید؟</strong>

فکر می‌کنم از روزی که به‌دنیا آمدم. این جوری که می‌گویند گویا من همه‌اش آواز می‌خواندم. بچه‌های مدرسه می‌گویند که من در دبستان، تا زنگ تفریح می‌خورد، یا روی میز بودم یا صندلی و داشتم برای‌شان آواز می‌خواندم. خواندن ترانه و آوازخوانی را خیلی زود شروع کردم. به خاطر این که مادرم هم خواننده بود و هم ترانه‌سرا و کارگردان تئاتر عروسکی. من در دنیای هنری بزرگ شدم.

[[photow02]]

<strong>ممکن است نام مادرتان را بگویید؟</strong>

خانم نسرین ارمگان. «حسن و خانم حنا» و «لوبیای سحرآمیز» را فکر می‌کنم همه به یاد داشته باشند. من هنر آواز را به صورت آکادمیک، بعد از این كه سال ۱۹۹۱ به فرانسه آمدم شروع کردم. منتهی همیشه آواز می‌خواندم. عاشق آوازخواندن بودم.

<strong>جاذبه‌ی موسیقی از کودکی شما را گرفته بود.</strong>

بله. هم موسیقی و هم دنیای صحنه و مردم. در واقع عشق به مردم و این مبادله‌ی احساس با مردم برایم همیشه جالب بوده است.

<strong>من عقیده دارم که خوانندگان زن، خوانندگان زنی که در ایران می‌خوانند و به‌خصوص آنها که در خارج از ایران آواز می‌خوانند، به‌خصوص نورسیده‌ها، اجازه نمی‌دهند که صدای آواز‌ه‌خوان‌های زن ایرانی هرگز خاموش شود. شما چه نظری دارید؟</strong>

بله؛ من هم فکر می‌کنم خواننده‌های این‌سوی دنیا و حتی خواننده‌هایی که در ایران هستند، یعنی زنان ما در ایران هم اجازه نمی‌دهند که این خاموشی اتفاق بیافتد. فکر می‌کنم ما همه‌مان از این فشاری که در ایران وجود دارد رنج می‌بریم. به‌هرحال هرکسی تا آنجایی که می‌تواند دارد کارش را انجام می‌دهد. من ازاین موضوع خیلی خوشحالم.

[[photow03]]

<strong>می‌دانم که به ایران رفتید و در اپرای «رستم و سهراب» آواز خواندید. چطور شد این اتفاق افتاد؟</strong>

باورتان نمی‌شود. من تا لحظه‌ای که رفتم روی صحنه، نمی‌دانستم که واقعاً این اجازه را به من داده‌اند. نمی‌دانستم الکی است یا واقعاً دارد این اتفاق می‌افتد؟ یک عده می‌گفتند: «نرو ایران، اصلاً اگر بروی ایران دیگر برنمی‌گردی.» یک عده دیگر حتی در داخل ایران می‌گفتند: «نخوان.» قبل از این که بروم روی صحنه، می‌گفتند: «خانم دادور نخوان. دیگر نمی‌گذارند از ایران خارج شوی.» من هم می‌گفتم شما خودتان من را به اینجا دعوت کردید و حالا می‌گویید نخوان؟!

<strong>تماشاگران اپرای «رستم و سهراب»، فقط خانم‌ها بودند یا آقایان هم در سالن حضور داشتند؟</strong>

نه، همه بودند. به‌خاطر این که رهبر ارکستر، لوریس چکناواریان یکی از رهبرهای بزرگ ایران بود و اعضای ارکستر سمفونیک ارامنه، به تمامی از ارمنستان آمده بودند؛ به‌اضافه‌ی چند نوازنده‌ی سازهای بادی که از وین آمده بودند. حدود ۱۰۰ نفر روی صحنه بودند. کُر کامل بود. به‌هرحال در آن میان من تنها ایرانی بودم، تنها زن ایرانی و خیلی مورد توجه مردم قرار گرفتم.

<strong>چه احساسی داشتید؟</strong>


من فکر می‌کنم شب اول ۳۹ درجه تب داشتم. برای من خیلی هیجان‌انگیز بود؛ چون دیگر آرزویی بالاتر از این نیست که شما جلوی هموطنان خودتان، در کشور خودتان آواز بخوانید. مادرم هم آنجا در ردیف اول نشسته بودند و خلاصه خیلی افتخار بزرگی برای من بود. به‌خصوص آواز خواندن به زبان شاهنامه! از این بهتر نمی‌شود.

<strong>چیزی از آواز‌های آن شب یادتان مانده است؟</strong>

بله، همه را حفظم. اگر بخواهم بخوانم که اینجا می‌لرزد. من خیلی یواش زمزمه می‌کنم. می‌گفت: تهمینه‌ام/ تو گویی دل از غم/ به دو نیمه‌ام/ یکی دخت شاه سمنگان منم/ ز پشت هژبر و پلنگان منم/ منم.

<strong>گفتید آن شب ۳۹ درجه تب کردید. آیا به‌خاطر حضور در آن صحنه بود، یا به ‌خاطر این که در نقش «تهمینه» ظاهر شده بودید؟</strong>

فکر می‌کنم بیش‌تر به‌خاطر حضور در ایران بود و این که به کشورم برمی‌گشتم که بخوانم. من همیشه ایران می‌روم و برمی‌گردم، ولی این که آن‌بار می‌رفتم برای این که آواز بخوانم و این اجازه را به من داده بودند که جلوی زن و مرد بخوانم، آن‌هم با چنان سازماندهی و چنان لحظه‌ای و چنان کار هنری‌ای، خب خیلی برایم پرافتخار بود. بعدهم من زمستان همان سال دعوت شدم و دوباره در تالار رودکی تک‌خوانی کردم. این تهمینه، در واقع اپرای «رستم و سهراب»، در تالار میلاد بود و به مدت چهارشب متوالی اجرا شد. بعد دوباره دعوت شدم و در تالار رودکی سه شب برنامه داشتم.

<strong>در واقع سنت‌شکنی کردید. در این دوران که صدای زن‌ها ممنوع است، شما موفق شدید که آواز بخوانید؛ آواز به صدای بلند هم بخوانید و آن هم در یکی از معروف‌ترین سالن‌های اپرای تهران... بگذریم. از صدای کدام خواننده‌ی زن ایرانی خوش‌تان می‌آید؟</strong>

قمرالملوک وزیری را دوست دارم. علاوه بر او صدای الهه و دلکش را نیز دوست دارم. میان کسانی که فولکلور می‌خواندند، من عاشق صدای شوشا بودم. نمی‌دانم شما با صدا و هنر او آشنا هستید یا خیر. متأسفانه چندوقت پیش ما را ترک کردند. من صدای همه‌ی خوانندگان خوب‌مان را گوش می‌دادم و لذت می‌بردم. با هرکدام در یک سن به‌خصوص بزرگ می‌شدم و رشد می‌کردم.

<strong>آیا آهنگ‌های خوانندگانی که اسم بردید، بازخوانی کرده‌اید؟</strong>

یکی از ترانه‌های دلکش را بازخوانی کردم که تلفیقی است از یک ترانه‌ی دلکش به‌نام «یاد من کن» با یک ترانه‌ از ادیت پیاف. در واقع به نوعی کار این دو شخصیت بزرگ موسیقی را با همدیگر به‌نوعی تلفیق کردم. چون ترانه‌ها خیلی از لحاظ معنی به هم نزدیک بودند و من هم به ترانه‌ها نزدیک بودم.

<strong>درواقع یک کار تازه ارائه دادید. ادیت پیاف با دلکش ... خیلی جالب است.</strong>

بله. فکر می‌کنم اگر یک آهنگ در میان کارهایم باشد که دقیقاً نشان دهد من چه جوری دارم زندگی می‌کنم، همین است.

<strong>دو فرهنگی...</strong>

در واقع حتی سه فرهنگی. برای این که در طول یک‌روز به‌سرعت باد من یکدفعه از زبان فارسی به فرانسه و انگلیسی دارم صحبت می‌کنم.

[[photow04]]

<strong>در زمینه‌ی موسیقی از چه کسی آموزش دیدید؟</strong>

از همه‌چیز و همه‌کس بیش‌‌تر، از زندگی. البته استادهای خیلی خوب و بزرگی داشتم. اولین استاد من، در واقع کسی که از کودکی با من کار می‌کرد، مادرم بود. روی صحنه بودن، ژستوآلیته و این‌جور چیزها را با من کار می‌کرد. هم‌چنین او بود که حس خواندن را در من تقویت کرد. وقتی من وارد کنسرواتوارشدم، خیلی از حیث حضور در صحنه جلو رفته بودم. بعد هم در اینجا بین هشت تا ده‌سال در این رشته تحصیل ‌کردم.

<strong>در زمینه‌ی اپرا؟</strong>

بله، اپرا. من هم مدال طلایم را در رشته‌ی اپرا گرفتم، هم یک دیپلم تخصصی موسیقی باروک را گرفتم که به رهبری –اروهنی  که – Hervé niquet  که یکی از بزرگ‌ترین رهبران ارکستر باروک در دنیا است. بعد یکی دوسال هم موسیقی قرون وسطا، -پلن شانت -  plain-chant کار کردم و دیگر خلاصه یواش یواش رفتم به سمت موسیقی ایرانی.

<strong>سرود «ای ایران» را هم خوانده‌اید...</strong>

بله، سرود «ای ایران» را خیلی وقت است که می‌خوانم. دو سه‌، تنظیم مختلف هم کار کرده‌ام.

<strong>بیش‌تر دوست دارید آواز‌های مدرن بخوانید یا سنتی؟</strong>

بیش‌تر دوست دارم آواز‌های مدرن بخوانم. ولی خیلی از آوازهای سنتی الهام می‌گیرم و به آنها گوش می‌دهم. خیلی وقت‌ها می‌شود که این آهنگ‌ها روی صدای من می‌نشینند. مثال‌هایی می‌زنم که حالا دقیقاً سنتی نیستند، ولی به‌هرحال در دستگاه ماهور هستند و یک‌جورایی مثل آهنگ قدیمی ایرانی یا سنتی می‌‌توان به آن نگاه کرد. 

مثلاً فرض کنید «دوتا چشم سیا داری» یا «مرغ سحر» را تنظیم کردم و خواندم. این جور ترانه‌ها هست. یا در دستگاه شور، ترانه‌های فولکلوریکی که یک‌مقدار باز سنگین‌تر از ترانه‌های دیگر بوده. مثل «خروس‌خوان» که زنده‌یاد آقای آشورپور هم برای ما خوانده بودند نمونه‌ی خوبی است. این‌جور ترانه‌ها را می‌خوانم. از این سنتی‌تر هم کار کرده‌ام. شاید هم یواش یواش سنم که بالاتر برود، به این سمت بروم. هیچ مرزی برای کار هنری‌ام قائل نمی‌شوم و سعی می‌کنم این مرزها را بیش‌تر بشکنم و خودم را محدود نکنم.

<strong>در پایان اگر نکته‌ای دارید بفرمایید. </strong>

تنها چیزی که می‌خواهم به جوان‌های ایرانی بگویم این است که دنبال آن چیزی که از ته دل آن را دوست دارند، آن هدفی که دارند و به ‌آن علاقه دارند، بروند. درست است که زندگی خیلی کوتاه است، اما با همه‌ی سختی‌هایی که دارد، از آنها می‌خواهم این کار را بکنند. به‌خاطر این که هرگز پشیمان نخواهند شد. من فکر می‌کنم تنها کاری که باید در این دنیا کرد، کاری است که از ته دل دوست داریم.

<strong>خوب است که پایان‌بخش این گفت‌وگو، ترانه‌ای از خودتان باشد؛ ترانه‌ای که شما آن را دوست دارید.</strong>

باشد، چشم. شاید همین دلکش و پیاف باشد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_354.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_354.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خوانندگان ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Aug 2010 15:30:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نی‌نوازان در برنامه‌ی «گل‌ها»</title>
                  <description>یکی از ویژگی‌های ارکستر بزرگ «گل‌ها» در آن بود که به همه‌ی سازهای تشکیل‌دهنده‌ی خود، مجالی یک‌سان برای هنرنمایی می‌داد. 

[[sound]]

برای تحقق چنین چیزی البته می‌بایست همه‌ی نوازندگان اصلی ارکستر به حد کمال برای تک‌نوازی رسیده باشند. کمابیش چنین نیز بود و کسانی چون لطف‌الله مجد، احمد عبادی، جلیل شهناز و حسن کسایی از همان آغاز از نخستین نوازندگان «گل‌ها» بودند. 

در این میان حسن کسایی، نی‌نواز برجسته، توجه بیش‌تری را به‌سوی خود جلب می‌کرد. او یکی از ساده‌ترین و قدیمی‌ترین سازهای ایرانی و جهانی را که رفته‌رفته از نگاه‌ها دور مانده بود، از نو احیا کرد و به‌ شکل یک ساز مستقل و توانمند در ارکستر به‌کار گرفت.

[[photow01]]

دو نسل پیش از کسایی از استاد نی، نایب‌ اسدالله یاد می‌کنند که در دوره‌ی ناصری در اصفهان می‌زیسته و به‌قول خودش نی را از آغل و گوسفندان به دربار پادشاهان برده است. او شاگردی داشته که بعدها خود به مقام استادی رسیده است، به‌نام مهدی نوایی که به نوبه‌ی خود حسن کسایی را پرورش داده است.

روح‌الله خالقی در سرگذشت موسیقی ایران با اشاره یاد می‌کند از جوانی که شاگرد نوایی بوده و نی را خوش می‌نواخته است. البته منظورش همین حسن کسایی است.

حسن کسایی در سال ۱۳۰۷ در اصفهان زاده شده و در جلساتی که پدر با بعضی از هنرمندان زمانه داشته شرکت می‌جسته و رفته‌رفته به موسیقی علاقه‌مند شده است. روشن نیست که چرا در میان همه‌ی سازها دل به نی بسته است. شاید برای آن که کار دل چون و چرا ندارد. به‌هرحال نزد مهدی نوایی به فراگیری نواختن این ساز پرداخته، ولی به تکرار آن‌چه از استاد یاد گرفته، بسنده نکرده و به مرور شیوه‌ای تأثیرگذار برای نی‌نوازی خود برگزیده است.

کسایی در بیش‌تر برنامه‌های «گل‌ها»، از آغاز تا پایان و در همراهی با خوانندگانی چون بنان، ادیب خوانساری و حسین قوامی، شرکت داشته است.

[[photow02]]

کوشش‌های حسن کسایی برای اعتباربخشی به نی‌نوازی، آن را از رکود درآورد و دیگران نیز به این عرصه روی آوردند. نوای نی دارای حال و هوایی است که با بخش بزرگی از محتوای برنامه‌ی «گل‌ها» سازگاری دارد. نرم و لطیف و عارفانه است و از همین روی عارفان و شاعران از آن بی‌شمار یاد کرده‌اند.

شاید همین نیاز نیاز جامعه‌ی موسیقی است که سبب پرورش نوازندگان دیگری برای نی شده است. برجسته‌ترین اینان به‌زودی وارد برنامه‌ی «گل‌ها» شدند: حسن ناهید در سال ۱۳۴۱ به توصیه‌ی حسین قوامی و محمد موسوی در سال ۱۳۴۶ به سفارش احمد عبادی.

جدا از ارکستر «گل‌ها»، حسن ناهید با گروه سازهای ملی به سرپرستی فرامرز پایور و محمد موسوی با سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران همکاری داشتند. این هر دو بارها همراه با گروه به بیرون ازایران سفر کرده و نوای دلنشین نی را در تالارهای جهانی پراکنده‌اند.

این نی‌نوازان نیز در حالی که با آموزه‌های پایه‌ای استاد حسن کسایی پرورده شده‌اند، می‌کوشند از تقلید بپرهیزند و روشی مستقل برای خود پیدا کنند. 

تکه‌هایی از نی محمد موسوی در مخالف سه‌گاه را از فایل صوتی بشنوید.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_353.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/08/post_353.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 01 Aug 2010 16:07:47 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«آرانخوئز»؛ اثری افسانه‌ای برای گیتار و ارکستر</title>
                  <description><![CDATA[«آرانخوئز» (Aranjuez) برای گیتار و ارکستر به گوش بسیاری از ما آشناست؛ قطعه‌ای است با شهرتی افسانه‌ای در دنیای موسیقی.

[[sound]]

«آرانخوئز» بارها در کنسرت‌ها اجرا شده، در موسیقی صحنه‌ای از آن استفاده شده، از رسانه‌ها پخش شده و ضبط های متعددی هم از آن موجود است. ولی مانند بسیاری از دیگر آثار موسیقی، ما ایرانیان از آن شناخت چندانی نداریم. 

آرانخوئز، نام شهری است کوچک در اسپانیا ولی بیش از این، نام "آرانخوئز" در جهان، یادآور کنسرتویی است برای گیتار و ارکستر. این کنسرتو ساخته خواکین رودریگو، آهنگساز اسپانیایی و از مشهورترین کارهایی است که برای گیتار نوشته شده است. «آرانخوئز» در سال 1939 آفریده شده و به نظر می‌رسد معروفترین اثر رودریگو باشد. 

[[photow01]]

خواکین رودریگو، برای ساخت این اثر از اتمسفر باغ‌های کاخ سلطنتی شهر آرانخوئز، الهام گرفته؛ کاخی که در سده شازندهم میلادی در این شهر بنا شد. 

رودریگو، از سه سالگی بینایی خودش رو از دست داد. او پیانو می نواخت و با نوازندگی گیتار آشنایی چندانی نداشت. رودریگو، کنسرتو «آرانخوئز» را به ساینز دلا مازا، گیتارنواز اسپانیایی تقدیم کرد و نخستین اجرای اثر، همراه با ارکستر فیلارمونیک بارسلون در سال 1940 صورت گرفت. رودریگو همواره از شهرت و محبوبیت این اثر ابراز شگفتی می کرد و اینکه چگونه «آراخوئز» بین مردمانی با سنن و فرهنگ‌های گوناگون، تا این حد علاقه‌مند پیدا کرده است.

[[photow02]]

کنسرتو «آرانخوئز» در سه بخش ساخته شده ولی ظاهراً موومان یا بخش دوم آن شهرت بیشتری پیدا کرده است. حتا بعضی از شاعران، روی موسیقی این بخش، کلام گذاشته‌اند و با اندک تغییراتی توسط خوانندگان کشورهای گوناگون خوانده شده است. این موومان، در واقع گفتگویی است بین گیتار و ارکستر و همچنین کمی بعد، بین سازهای دیگر و ارکستر ماننده ابوا و هورن.

<object width="290" height="250"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/GS48Uwo4NzA&amp;hl=en_US&amp;fs=1"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/GS48Uwo4NzA&amp;hl=en_US&amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="290" height="250"></embed></object>

<em>اجرای زنده موومان دوم «آرانخوئز»</em>

رودریگو سالها درباره منبع الهام ساخت بخش دوم کنسرتو، سکوت کرد. باور عمومی این بود که الهام بخش این اثر، اندوهی عمیق از بابت بمباران شهر خوئرینکا در جریان جنگ داخلی اسپانیا بوده، ولی بعدها، ویکتوریا، همسر رودریگو در کتاب خاطراتش نوشت که منبع الهام این بخش از اثر، دو موضوع متفاوت بوده؛ روزهای شیرینی که در دوران ماه عسل با هم گذرانده‌اند و همچنین  ناراحتی رودیگو از سقط جنین همسرش در نخستین بارداری.

[[quote01]]

این بخش از کنسرتوی آرانخوئز، توسط ژان کریستین میشل، برای کلارینت بازسازی شد و محبوبیت زیاد پیدا کرد. ریچارد آنتونی، از فرانسه نیز از جمله خوانندگانی بود که کار را به شکل یک ترانه خواند.

<object width="285" height="230"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/qeWFohe4srE&amp;hl=en_US&amp;fs=1"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/qeWFohe4srE&amp;hl=en_US&amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="230"></embed></object>

<em>اجرای ترانه‌ی عربی «بیروت» روی موسیقی آرانخوئز توسط فیروز، خواننده لبنانی</em>

اجرای کارهای آوازی بر پایه موومان دوم «آرانخونز» تنها به خوانندگان اروپایی محدود نشد. فیروز، خواننده لبنانی نیز با شعر عربی این اثر را اجرا کرد؛ اثری محزون که برای بیروت و آسیب دیدن شهر و مردم آن از جنگ خوانده شد.

[[quote02]]

اما شاید یکی از غیرمعمولترین برداشت‌ها از کنسرتو آرانخوئز، برداشتی بود که «گروه دنیا» (World Ensemble) در جشنواره موسیقی جاز برلین ارائه کرد. گروهی متشکل از نوازندگان اهل ترکیه که حتا در ریتم و ملودی این کار تغییرات زیادی دادند.

بخش سوم از کنسرتو آرانخوئز اما فضای پرتحرک و سرخوشانه‌ای دارد؛ موومانی حدوداً پنج دقیقه‌ای که با الهام از آوازهای کهن اسپانیا آفریده شده است.

رودریگو، آهنگساز این اثر در سال 1901 در والنسیای اسپانیا متولد شد و در سال 1999 در مادرید درگذشت. او در اسپانیا و فرانسه در زمینه موسیقی آموزش دید و برنده جایزه ملی موسیقی اسپانیا شد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_351.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_351.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی کلاسیک</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 Jul 2010 19:44:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مینیاتوری شنیدنی در برابر گوش ما</title>
                  <description>برنامه‌ی «گل‌ها»، حاصل کار گروهی شاعران، آهنگسازان و نوازندگان برجسته‌ای بوده است که شمار بسیاری از آنها در درازای سی‌، چهل سال گذشته چشم از جهان پوشیده‌اند. اگر این هنرمندان نبودند، کوشش‌های داود پیرنیا و دیگر مسئولان برنامه به‌جایی نمی‌رسید.

[[sound]]

بار اصلی و محتوایی نخستین‌ برنامه‌ها را تکنوازان کمال‌یافته‌ای چون لطف‌الله مجد، احمد عبادی، ابوالحسن صبا و حسن کسایی بر دوش داشتند و موفقیت آنها پای نوازندگان دیگر را نیز به این برنامه بازکرد.

[[photow01]]

در نخستین برنامه‌ی «گل‌های جاویدان» که در نوروز سال ۱۳۳۵ به مدت ده‌دقیقه به اجرا درآمد، نوازنده‌ی برجسته و شیرین‌کار سه‌تار، احمد عبادی شرکت داشت و آواز عبدالعلی وزیری را همراهی می‌کرد.

احمد عبادی، آخرین عضو خانواده‌ی فراهانی، معروف به خاندان هنر بود. پدرش میرزاعبدالله و عمویش آقاحسینقلی، از ردیف‌پردازان معروف تاریخ موسیقی سنتی ‌به‌شمار می‌روند. 

عبادی در سال ۱۲۸۳ در تهران زاده شد. موسیقی را نزد پدر نام‌آور خود و پس از آن نزد خواهران خود، که آنها‌ نیز از پدر آموخته بودند، فرا گرفت.

مرضیه، خواننده‌ی معروف در جایی گفته است: نوازندگانی هستند که ساز را می‌زنند، به‌جای آن که آن را بنوازند. احمد عبادی اما سه‌تار را می‌نواخت و از این راه، دل و جان شنونده را جلا می‌داد. با نرم‌ترین زخمه‌ها، درون‌مایه‌ی موسیقی سنتی را بیرون می‌کشید و چون مینیاتوری شنیدنی در برابر گوش ما قرار می‌داد. یک مضراب خشن، حتی در اوج یا در فرود نغمه‌هایش پیدا نمی‌شد. شیرین می‌نواخت و همین اعتراض برخی از استادان را برمی‌انگیخت. ولی او می‌گفت: موسیقی را باید جوری نواخت که بر دل بنشیند.

می‌توان دریافت که هنرمندی با این ویژگی‌ها چه غنیمتی می‌توانست برای برنامه‌ی «گل‌ها» باشد.

[[photow02]]

عبادی از همان سال نخست به «گل‌ها» پیوست و تا پایان کار، گنجینه‌ای از تکنوازی‌های شیرینِ بی‌بدیل خود را در آن به یادگار نهاد. احمد عبادی سرانجام در ۱۵ اسفندماه سال ۱۳۷۱ در تهران درگذشت.

و اما لطف‌الله مجد، نوازنده‌ی تار سال‌ها پیش گفته است که نخستین‌بار در برنامه‌ی دوم یا سوم «گل‌های جاویدان» شرکت کرده است.

او در سال ۱۲۹۶ در مازنداران زاده شد و موسیقی را بیش‌تر نزد خود آموخت. شاید همین خودآموزی، با همه‌ی عیب‌هایی که داشت، توانست شیوه‌ی مستقلی برای تارنوازی او پدید آورد.

مجد، کار اجرایی موسیقی را در ارکستر انجمن موسیقی ملی به سرپرستی روح‌الله خالقی آغاز کرد و چند سال بعد وارد رادیو شد و از سال ۱۳۳۵ به همکاری با برنامه‌ی «گل‌ها» پرداخت. 

او خود می‌گوید که پیرنیا که از پیش او را می‌شناخته، یک روز در اداره‌ی رادیو از او خواسته است که در برنامه‌ی «گل‌ها» با او همکاری کند و همان‌جا شعری را نیز به او داده که آهنگی روی آن بگذارد که سازگار با صدای مرضیه باشد.

مجد نیز چنین می‌کند و با این کار وارد برنامه‌ی «گل‌ها» می‌شود. بعد می‌افزاید: بعد از اوست که محجوبی و صبا و یاحقی و تجویدی و دیگران آمدند. تنها خواننده‌ی زن هم، همان خانم مرضیه بوده است.

لطف‌الله مجد در آذرماه سال ۱۳۵۷ در تهران به دلیل سکته‌ی قلبی درگذشت.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_350.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_350.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 Jul 2010 16:59:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>گل سرسبد برنامه‌ی «گل‌ها»</title>
                  <description>این‌بار در گشت‌وگذار خود در برنامه‌ی «گل‌ها»، به دیدار زنی می‌رویم که باید او را گل سرسبد این برنامه به‌شمار آورد. 

[[sound]]

او با صدای لطیف و شیوه‌های ویژه‌‌ی اجرایی، فضای کم و بیش مردانه‌ی «گل‌ها» را شکست و رنگ‌وبویی تازه و دلپذیر به آن بخشید.

«مرضیه»، گمان می‌کنم نخستین زنی است که به برنامه‌ی «گل‌ها» راه یافته و در کوتاه‌مدت جاذبه‌ی آن را دو چندان کرده است.

نام مرضیه و بنان تا پایان کار در صدر خوانندگان «گل‌ها» باقی ماند و دستاورد‌های آنها، هنوز از بهترین‌های موسیقی سنتی به‌حساب می‌آید.

[[photow01]]

مرضیه در نخستین روز فروردین ماه سال ۱۳۰۳ خورشیدی در تهران زاده شد. پدرش در آغاز روحانی بود، ولی نه کهنه‌اندیش و واپس‌گرا. او روحانی واقع‌بینی بوده که وقتی سراب را به جای حقیقت دیده، لباس روحانیت را به دور افکنده و دختر را نیز بر آن داشته که در رشته‌ی ادبیات تحصیل کند.

از سوی دیگر مادرش تار می‌نواخته و مدتی شاگرد درویش‌خان بوده است. همسر دیگر پدرش نیز با نواختن پیانو آشنا بوده است. با این‌همه سهم اصلی را در پرورش هنری او، یکی از نزدیکان فرهیخته‌ی همسر دیگر پدرش، به‌نام حشمت دفتر راد، ادا کرده است.

مرضیه به وساطت حشمت دفتر، با استادان زمانه، چون اسماعیل مهرتاش، ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و عبدالله دوامی آشنا شده و از هرکدام چیزی آموخته است.

در جمع، فراگیری‌های او هفت سال به درازا کشیده و سرانجام در تابستان سال ۱۳۲۷ به توصیه‌ی محمود تاج‌بخش پای در رادیو ایران نهاده و آوازخوانی‌اش در زمانی که دلکش همه را مجذوب خود ساخته بود، مورد پسند مسئولان رادیو قر ار گرفته و گردونه‌ی شهرتش به راه افتاده است.

مرضیه، خیلی‌ زود در رادیو نیز خیل هنرمندان را به سوی خود جذب می‌کند. مجید وفادار، حبیب‌الله بدیعی، همایون خرم، علی تجویدی و پرویز یاحقی همه از حضور فعال زنی که می‌تواند آفریده‌های‌شان را با صدای خود بپروراند، احساس آسودگی خیال می‌کردند.

[[photow02]]

مرضیه پیش از این در جایی گفته است: اجرای بیش از هزار قطعه موسیقی سنتی، اعم از تصنیف و آواز را در پشتوانه دارد. البته همه‌ی آنها در برنامه‌ی «گل‌ها» اجرا نشده است، ولی بهترین‌های آنها را در همان‌جا می‌توان پیدا کرد. بازخوانی تصنیف‌های دوره‌ی مشروطیت، عمدتاً آفریده‌های شیدا و عارف، با بازسازی و تنظیم هنرمندانه از ارزش‌هایی است که مرضیه به برنامه‌ی «گل‌ها» ارمغان کرده است. اگر صدا و شیوه‌ی اجرای او نمی‌بود، این تنظیم‌ها آن گونه که باید جلوه نمی‌کرد.

در سال‌های پس از انقلاب اما که دیگر نه از موسیقی نشانی باقی ماند و نه از «گل‌ها» جای پایی، مرضیه نیز چون بسیاری دیگر از هنرمندان، خسته و رنجور از خفقان جاری، جلای وطن کرد و در پاریس اقامت گزید.

او در مهاجرت نیز با وجود همه‌ی دشواری‌ها از موسیقی غافل نمانده است: چند کنسرت بزرگ برگزار کرده و دیسک‌هایی از سرودها و ترانه‌های تازه‌ی خود را انتشار داده است.

حمیدرضا طاهر‌زاده و محمد شمس، همکاران نزدیک او، در مهاجرت به‌شمار می‌روند.

شوربختانه چندی پیش مرگ نابه‌هنگام دختر، مرضیه را که خود نیز بیمار است درهم شکست. همراه با همدردی با این هنرمند، به یکی از بازخوانی‌های شیوای او از آفریده‌های شیدا، با اجرای ارکستر «گل‌ها»، در فایل وتی گوش کنید.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_349.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_349.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 Jul 2010 15:03:37 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مرتضی محجوبی و نوای مینیاتوری</title>
                  <description><![CDATA[<strong>اشاره:</strong> در هفته‏های پیش، به آنها‏ که ستون فقرات برنامه‏ی «گل‏ها» را می‏ساختند و حضورشان برای دوام و استمرار برنامه ضروری بود، اشاره کردیم. حال می‏پردازیم به برخی از هنرمندانی که از نخستین روزها با برنامه‌ی «گل‏ها» همکاری داشتند و ساخته‏ها و نواخته‏های‏شان به‏طور مستمر بر جاذبه و اعتبار این برنامه می‏افزود. 

[[sound]]

ابوالحسن صبا، آموزگار بزرگ موسیقی، اگرچه در نخستین برنامه‏های «گل‌ها» شرکت داشت، ولی عمرش دوام نیاورد و یکی‌دوسالی پس از آغاز کار آن، به سرای باقی شتافت.

پس از او باید از زمره‏ی نخستین‏ها، از احمد عبادی، حسین تهرانی، لطف‏الله مجد، رضا ورزنده، حسن کسایی و مرتضی محجوبی یاد کرد.

در این میان، محجوبی از این بابت مقام برتر پیدا می‏کند که علاوه بر شیوه‏ی مخملی پیانونوازی، ذوق و قریحه‏‏ای غریب در آهنگسازی سنتی داشت.

در کنار مثلث خالقی، رهی و بنان، مربعی در «گل‏ها» به‏وجود آمد با عضویت محجوبی، رهی، مرضیه و بنان که کارش از نظر کمیت بر مثلث اول پیشی می‏گرفت. بی‏هیچ گزافه، دوسوم از آهنگ‏های «گل‏های جاویدان» و «رنگارنگ»، به‏ویژه در سال‏های نخستین، حاصل همکاری این مربع است.

مرتضی محجوبی در سال ۱۲۷۹ خورشیدی در خانواده‏ای هنردوست در تهران زاده شد. پدرش نی می‏نواخت و مادرش با پیانو آشنایی داشت. همین آشنایی مادر، مرتضی را از خردسالی شیفته‏ی پیانو ساخت.

پدر و مادر او را به شاگردی حسین‌خان هنگ‏آفرین فرستادند تا نزد او با مقدمات موسیقی ملی آشنا شود. او پس از آن نزد محمود مُفخم که خود پس از تار به پیانو روی آورده و به مهارت رسیده بود، به فراگیری پیانونوازی پرداخت.

چندی بعد پدر مرتضی کافه‏ای در خیابان لاله‏زار بنیاد کرد و پسرانش مرتضی و رضا ارکستر کوچکی برای کار در کافه به‏وجود آوردند.

[[photow01]]

در مهارت مرتضی، همین بس که در نوجوانی در کنسرتی که هنرمندانی چون مفخم و اسماعیل‏زاده و حاجی‏خان ضربی در «سینما فاروس» خیابان لاله‏زار ترتیب داده بودند، شرکت جسته بود.

می‏گویند نواخته‏های مرتضی آن‏چنان وجد و جذبه‏ای آفریده که عارف قزوینی که در کنسرت حضور داشته، به‏پا خواسته و به خواندن پرداخته است.

مرتضی‌خان به خوبی از شیوه‏ی استاد خود محمود مفخم پیروی می‏کرد. ریزهای او روی پیانو که میراث تارنوازی استادش بود، ظرافت‏های بسیار داشت.

او تا بنیاد برنامه‏ی «گل‏ها» به شیوه‏‏های قدمایی می‏نواخت، ولی در محدوده‏ی برنامه‏ی «گل‏ها» ابتکاراتی در نواختن به‏کار بست که به‏مرور از ویژگی‏های کار او شد.

ریزهای او روی پیانو، به‌نوعی مینیاتور می‏ماند و قطع ‏و وصل‏های مخملی ملودی‏های فی‏البداهه‏‏ی او با ذات موسیقی سنتی سازگاری داشت.

در یک‏ کلام، پیانو که پیش از او دارای شناسنامه‏ی ایرانی شده بود، به همت او با سنت‏های دنیای تازه نیز به‏خوبی آشنایی پیدا کرد.

از میان ۲۲ تصنیفی که از مرتضی محجوبی ضبط و پخش شده‏اند، اینها شهرت بیش‌تری یافته‏اند: نوای نی، کاروان، من از روز ازل، من بی‏دل و چه شب‏ها.

غلامحسین بنان و مرضیه، خوانندگان عمده‌ی آفریده‏های او بودند. می‏گویند متن تصنیف‏هایی از او به‏جامانده که به خط ابتکاری خود، شبیه نوعی سیاق نوشته شده‏اند. باید کسی همتی کند و آنها را به خط بین‏المللی برگرداند و تنظیم و تدوین کند.

مرتضی محجوبی، از قضای روزگار، در همان سالی که داوود پیرنیا سرپرستی «گل‏ها» را رها کرد، یعنی در سال ۱۳۴۴، در ۶۵ سالگی چشم از جهان فروپوشید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_348.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/07/post_348.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 05 Jul 2010 23:53:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>