<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>آهنگ زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/music/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section14_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 27 Jan 2010 14:30:50 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«زندگی ما پر از تناقضات طنزآمیز است»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>دربخش نخست این نوشته، ضمن مروری بر موسیقی تام زی، اشاره‌ای داشتیم به عناصر و عوامل مشترکی که ترانه سرا و خواننده ایرانی، محسن نامجو با تام زی برزیلی دارد. 

در این بخش از مقاله، نشان خواهیم داد که سه دغدغه اصلی  تلفیق، تناقض و طنز در کار های محسن نامجو می‌تواند با دل‌مشغولی‌های تام زی هم‌خوانی داشته باشد.</small></strong>

[[sound]]

نامجو فعالیت‌های تجربی و به نوعی کارگاهی‌اش را از اوائل دهه هفتاد شمسی شروع کرده است ولی از سال ۸۲ شروع به ضبط آهنگ‌های خویش نمود که در چهار آلبوم باد و بودا، جبر جغرافیایی، ترنج و عقاید نوکانتی منتشر شده است.

[[photow01]]

محسن نامجو نیز در فضای محدود، محافطه‌کارانه و دیکتاتورمابانه شروع به خلق موسیقی کرده است. او هم از طریق نماینده ضمیر ناخودآگاه اجتماع بودن و هم از طریق نگاه هوشمندانه‌اش به جامعه سراسر متناقض ایران، این توانایی را در خود پرورانده که روایت‌گر تلفیقی همان تناقض‌ها باشد:

<strong>«شما توی تهران که راه بروید، صبح تا شب می‌توانید بارها تصویر یک شیخ، یک روحانی را ببینید که دارد همبرگر گاز می‌زند، که دارد با موبایل صحبت می‌کند. خب، این تناقض مثل همان تناقض تربت‌جام و گیتار است دیگر. این تناقض بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنی من بوده در سن و سالی که دست چپ و راستم را شناختم و هر بار یک واکنش به آن داشتم.[1]»</strong>

به کارگیری طنز، چاره هنری است که نامجو در واکنش دهن کجانه‌اش به خفقان و تناقض موجود در جامعه، از خود بروز می‌دهد:

<strong>«زندگی ما پر از تناقضات طنزآمیز است. پس من به عنوان یک موزیسین چاره‌ای در خودم نمی‌بینم جز این که این طنز را به شکلی برسانم.»</strong>

نامجو در ضمن با صمیمیت تمام به این نکته  اشاره می‌کند که: 

<strong>«کار من خندیدن است. به نظر من خندیدن جدی‌ترین و فلسفی‌ترین کاری است که یک آدم فرهنگی می‌تواند انجام دهد[2].»</strong>

فیلسوف آلمانی، کی یرکگارد تفاوت اصلی بین انسان و سایر جانوران را در انباشته شدن بیش از حد تشویش در ذهن آدمی می‌داند، به نظر می‌رسد خلق شیوه‌های هنری و یافتن وسیله انعکاس اضطراب و تشویش، وظیفه‌ای است که ضمیر ناخودآگاه هر جامعه بر دوش هنرمندان حساس و اصیل خود گذاشته است.

[[photow02]]

تکرار تام زی در نامجو، از همان ابتدای کار حرفه‌ای او مشخص است و می‌توان آن را در کارهای نامجو یسراغ گرفت. نامجو در اولین کارهایش، بخصوص در دوره کوتاهی که با  گروه «ماد» همکاری کرد، به طور آشکار از پشتوانه غنی فرهنگ بومی شمال شرق ایران، خراسان در کارهایش بهره برده است:

بیش از هر چیزی باید به اهمیت نقش تلفیق در کار نامجو اشاره کرد. او در این زمینه می‌گوید: 

<strong>«تلفیق از نظر من اپیدمی زمانه است. تلفیق موسیقیایی دو شكل دارد: یکی تلفیق ابزار است، مثل قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال كمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده. مثلاً کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»</strong>

در ترانه «واق واق سگ»، نامجو از زاویه ترانه ساز و خواننده، سه گونه سبک خواندن را با هم تلفیق می‌کند. او در این آهنگ، با راک ضجه می‌زند، از فرط استیصال و جداماندگی‌اش با دستگاه ایرانی ناله می‌کند و هم‌زمان با آن پرخاش‌جویانه فریاد متال سر می‌دهد. 

نامجو از همان ابتدا قرارش را بر آن می‌گذارد که تن به عادات موسیقی سنتی و موسیقی شهری ایران ندهد. با این وجود، همان‌طور که تام زی هیچ‌گاه از موسیقی بومی دست نکشیده است، نامجو نیز بدون هیچ محدودیتی از هر دو شاخه اصلی موسیقی معاصر ایران (موسیقی ملی و موسیقی غربی ایرانی) بهره می گیرد.

او می‌گوید: 

<strong>«چون در کارهایم آواز سنتی با سبک هایی مثل راک و بلوز تلفیق شده و کلیشه های رایج آواز ایرانی را شکسته، مسلماً حساسیت برانگیز است. تا به حال چنین موزیکی نبوده و همه علیه اش جبهه می گیرند.»</strong>

موسیقی تلفیقی نامجو، بدون هیچ ابایی، بر اساس ضرورت‌های اجتماع متناقضی که در آن زندگی می‌کند از دستگاه اصفهان، یک‌باره به موسیقی بلوز می‌پرد و از آنجا به سمت فریادی راک گونه می‌رسد، و اگر هنوز برای دغدغه‌هایش مجالی نیافت به «شعر زبان‌شناخت» تن می‌دهد که فقط تکرار فورمالیستیک صداهای ناهنجار را در پی دارد:

<strong>«استفاده‌ این‌طوری از شعر یا استفاده از اشعار، به این شکلی که گفتم بیشتر توجه به فرم است تا محتوا. آن‌طوری خواندن شعر حافظ باعث تاکید روی محتوایش می‌شود، ولی در اصل ما می‌خواهیم شعر حافظ را از محتوا خالی کنیم. یعنی به این کار نداریم که این شعر چه معنایی دارد، صرفا به این فکر کنیم که یکسری کلام است که دارد در کنار ملودی‌ها قرار می‌گیرد.[3]»</strong>

[[photow03]]

در یک سو، نامجو یاس، خشم و عشق مدرن را در راک، بلوز و شعر  سراغ می گیرد و ازسوی دیگر در تلفیقی آزادانه و بی محابا،  هنر خود را با  اندوه و اشراق بومی در هم می آمیزد. حاصل کار او اثری است فرا مدرن که قراری برای ارائه جواب و راه حل در آن نهفته نیست.

کالبد شکافی نظری در باره تکرار تام زی در محسن نامجو، نمی خواهد به گفتمانی در سطح یک کپی برداری و یا شبیه سازی دامن بزند چون محسن نامجو، به دلیل انرژی خلاق و نابغه گونه ای که در خود دارد، به همان اندازه که شباهت‌هایی با تام زی دارد ولی نشانه‌های فاحش تفاوت از او را نیز از خود بروز داده است.

محسن نامجو بر عکس تام زی، آموزش آوازخوانی داشته است، او خواننده‌ای حرفه‌ای است با قابلیت‌های کنترل حنجره، که به او اجازه می‌دهد از صدایش به صورت یک ساز موسیقی استفاده کند.

محسن نامجو برعکس قدمت و تاریخچه ۵۰ ساله فعالیت‌های تام زی، هنوز در مرحله اول  فعالیت‌های هنری خویش است. 

بی‌شک او قادر خواهد بود تا فراز های جدیدتری در کارنامه هنری‌اش ایجاد کند، دستاوردهای جدیدی که او را از تام زی متمایز تر خواهد کرد:

<strong>«بعد از سربازی که من وارد بازار نشر شدم و با زنجیره‌ی تهیه‌کننده و مخاطب و... برخورد کردم، باعث شد بروم سراغ این نوع آهنگ‌سازی. مجبور بودم تن بدهم به چیزی که در بازار است. این نوع موسیقی ایده‌آل من نیست... برای من این یک دوره‌ی گذار است. خیلی مشتاقانه منتظرم این قطعات ضبط شوند و بپردازم به آن فرم‌هایی که در سنین نوجوانی به آن می‌پرداختم.[4]»</strong>

محسن نامجو تا این لحظه نشان داده است که  موسیقی تجربی را، کمتر از تام زی چموش و همیشه بهت‌آور در دستور کار خود قرار داده است. 

در این میان  بی‌تردید باید، به نقش مخرب دنیای کاملا بسته و مذهبی شده هنر در ایران اشاره کرد که از قابلیت‌های اجرایی هنرمندان موسیقی شدیدا می‌کاهد.

باید دید نامجوی در تبعید، چگونه می‌تواند زنگ‌زدگی‌های دوره در تنگنا بودنش را پشت سر بگذارد و به زمینه‌های تجربی، انتزاعی و فرمالیستی آثارش فرصت دهد تا در اتمسفر آزاد صحنه موسیقی، به وجد آمده و نشان خود را بر کارهای نوتر وی بگذارد. 

<strong>پانوشت:</strong>

<small>۱- <a href="http://www.iranianuk.com/article.php?id=6731">گفتگوی معصومه ناصری با نامجو</a>

۲- <a href="http://www.hamedan.ir/Articles/Article_View.asp?ID=186">مصاحبه مهدی شهسواری با نامجو، روزنامه اعتماد ملی</a> 

۳- <a href="http://1000jazire.com/product/299">کتاب سخنگوی کیمیاگر، محسن نامجو، انتشارات کیمیاگر</a> 

۴- <a href="http://www.khabgard.com/?id=1177882276">مصاحبه سید رضا شکرالهی در وب سایت خوابگرد با محسن نامجو</a>

- <a href="http://sanbad.blogfa.com">ترنج موسیقی فارسی، سندباد نجفی</a></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_299.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_299.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی پاپ</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 27 Jan 2010 14:30:50 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«نام‌ها هیچ معنی خاصی ندارند»</title>
                  <description><![CDATA[اگر کسی با موسیقی تنها به‌عنوان وسیله‌ای برای تفنن برخورد کند و بعد به‌صورتی کاملا اتفاقی موسیقی غربی گوش کند و از بخت بد، آن موسیقی، کاری از گروه لدزپلین باشد، یقینا سرگیجه می‌گیرد. اما چه عواملی موجب شد تا این گروه با صدای ناهنجار و برنده‌ی خواننده‌اش (روبرت پلانت) و نوازندگی عجیب گیتاریست‌اش (جیمی پیچ) و درامیست ساختارشکن‌اش (جیسون بونهام)، محبوب قلب هزاران جوان دهه‌ی هفتاد و نسل‌های پس از آن شود؟

[[sound]]

گروهی که تنها در فاصله‌ی زمانی ۱۲ سال با انتشار ۸ آلبوم، همیشه در اوج بود و همه‌ی آلبوم‌های‌اش در جدول آلبوم‌های برتر آمریکا قرار گرفت. لدزپلین زمانی آغاز به کار کرد که بیتل‌ها به فروپاشی درونی نزدیک می‌شدند و الویس پریسلی نیز دیگر نمی‌توانست یکه‌تازی کند.

لدزپلین از جهت فروش (۳۰۰ میلیون نسخه) پس از گروه هارد راک «ای.‌سی.‌دی.‌سی» یکی از پرفروش‌ترین گروه‌های جهان است. بررسی ساختار موسیقیایی این گروه را می‌توان در ساخت و تنظیم آهنگ‌ها، سازبندی، صداسازی، جنس صدای خواننده و ترانه‌های نامتعارف گروه پی‌گیری کرد.

[[photow01]]

لدزپلین در کنار المنت‌های موسیقی بلوز، راک اند رول و فولک، استیل نوینی را در راک پایه‌گذاری کرد. موسیقی آن‌ها در تاثیر اولیه‌ای که بر روان انسان می‌گذارد  هم‌چون موجی‌ست که لابرینت روح انسان را در می‌نوردد.

آن‌ها به پشتوانه‌ی مطالعاتی که در موسیقی شرق داشتند، آواها را به خدمت گرفتند. پیش از آن‌ها نیز پینک فلوید، به کمک فن‌آوری، در تصویر تجربه‌هایی این‌چنینی داشت.

لدزپلین با فهمی درست از «آتونالیتت» که اولین‌بار در آثار متاخر «فرانتس لیست» (۱۸۱۱-۱۸۸۶) و «الکساندر اسکریابین» (۱۸۷۲-۱۹۱۵) به کار گرفته شد، هارمونی و ملودی را در تنالیته‌های مختلف و مرکزگریز به کار برد.

[[photow02]]

بار اصلی موسیقی در گروه بر عهده‌ی جیمز پاتریک پیج بود  که او را یکی از مشاهیر و نوابغ موسیقی راک و نوازندگی گیتار می‌دانند. جیمی در نوازندگی مرزی نمی‌شناخت.

او می‌توانست حتی با آرشه‌ی ویلن هم گیتار بنوازد. سولوی به یادماندنی او در آهنگ «پلکانی به بهشت» نمونه‌ی یکی از ارزش‌مندترین آثار در موسیقی راک می‌باشد.

[[photow03]]

جیمی اصراری در سرعت بداهه‌ها نداشت و بر اساس تم کار فضای ملودیک و هارمونیک مناسب با آن را با هم‌راهی درام و باس فراهم می‌کرد. تسلط او به بلوز و با استیلی که از نوازندگان دهه‌ی پنجاه به دست آورده بود، معدنی از امکانات موسیقیایی را در اختیار او قرار داده بود و دست او را برای تجربه‌کردن در شاخه‌های دیگر هم‌چون «فولک ایرلندی» نیز باز می‌گذاشت.

جیمی از معدود گیتاریست‌های الکتریک‌نواز است که گیتار آگوستیک را نیز با همان قدرت در آهنگ‌ها می‌نواخت. جیمی در تعدادی از آهنگ‌ها در کنار گیتار «گیبسون ا. د. اس. ۱۲۷۵» و گیتار الکتریک «فندر»اش از «ماندولین» و سازی الکترونیکی به نام «ترمین» نیز استفاده کرده است.

[[photow04]]

جیمی پیچ گیتاریست میلیونر امروز و معتقد به علم ستاره‌بینی و علاقمند به علوم غریبه و اسرارآمیز گروه لدزپلین دقیقا درون نامتلاطم انسان در حال کشف‌شدن و کشف‌کردن را می‌نواخت و از همین رو در مثلثی طلایی به‌هم‌راه پلانت و بونهام به‌عنوان یکی از اثرگذارترین نوازندگان و آهنگ‌سازان راک و هوی‌متال تثبیت شد.

اما لدزپلین از نگاه نقادان موسیقی آن مقطع زمانی، با دشواری‌هایی روبه‌رو بود. آن‌ها  روبرت پلانت را شاگرد بد موسیقی بلوز نامیدند که با جیغ‌های بی‌معنی‌اش موجب شرم‌ساری نت‌های آبی بلوز است.

اما آن‌ها پیش‌بینی نمی‌کردند که با شروع دهه‌ی هشتاد، راهی را که لدزپلین آغاز کرده بود به گروه‌هایی چون «گانز ان روزز» و کمی بعد نیروانا می‌رسد و آن‌ها همان‌قدر محافظه‌کاری در موسیقی و ترانه را نیز کنار می‌گذارند.

[[photow05]]

این مطلب را به‌راحتی می‌توان از واکنش منفی هنرمندانی چون «باب دیلان» به موسیقی متال و هارد راک دریافت. لدزپلین با انتشار آلبوم چهارم خود بدون این‌که نامی برای آن انتخاب کند، با این عنوان که «نام‌ها و اسامی هیچ معنی خاصی ندارند» نشان داد که جدی‌تر و قوی‌تر از آن است که تحت تاثیر منتقدین قرار بگیرد.

اغلب ترانه‌های لدزپلین را روبرت پلانت نوشته است. حضور عناصر اساطیری و زبان پیچیده‌ی او گاه در فهم ترانه مشکل ایجاد می‌کند. اما این پیچیدگی در یک هم‌خوانی اورگانیک با موسیقی، سنتی را در راک پایه‌گذاری کرد تا بعدها هوی‌متال‌ها در برابر موسیقی پاپ و فولک به آن فخر بفروشند و آن‌ها را برای ساده‌انگاری و سطحی‌نگری  تحقیر کنند.

[[photow06]]

لدزپلین با جسارتی مخصوص به خود صدای خواننده را به‌عنوان یک اینسترومنت به کار گرفت. در آهنگ‌های لدزپلین درامز، گیتار، باس، و خواننده در پله‌هایی مختلف یک حجم متشکل را به حرکت در می‌آورند.

<strong>قسمت‌هایی از ترانه‌ی «زمان خوب و زمان بد»:</strong>

روزی در دوران جوانی<br>به من گفته شد که مرد بودن یعنی چه؟<br>حالا من به آن سن رسیدم و تلاش می‌کنم که از پس هر چیزی بر بیام<br>فرقی نمی‌کند چه‌جوری تلاش می‌کنم<br>من راه‌ام را در یک مربای قدیمی پیدا می‌کنم<br>زمان خوب و زمان بد<br>شما می‌دانید که من یک حقی داشتم<br>البته داشتم<br>وقتی که زن من با یک مرد چشم قهوه‌ای خانه را ترک کرد<br>خب، برای من اصلا مهم نبود<br>شانزده: من عاشق‌اش شده بودم که شیرین‌تر از او پیدا نمی‌شد<br>فقط چند روز طول کشید و از من جدا شد<br>اون به من قول داد که تا آخر زندگی با عشق با من باشد<br>ولی وقتی من در گوش او زمزمه می‌کردم<br>او به من می‌گفت که کسی دیگر را دارد<br>زمان خوب و زمان بد<br>من می‌دانم تنهابودن یعنی چه؟<br>آرزو می‌کردم که ای کاش در خانه بودم<br>مهم نیست که همسایه‌ها چه می‌گویند<br>من هر روزعاشق‌اتم<br>قلب‌ام برای تو می‌تپد]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_301.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_301.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه و موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Jan 2010 17:38:46 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«رسوای زمانه»</title>
                  <description><![CDATA[در سال‌هایی که زیر نگاه ماست، نخستین تحولات چشم‌گیر در کار ترانه‌سرایی پیش‌آمد؛ به موازات افزایش تعداد آهنگ‌سازان، بر شمار ترانه‌سرایان نیز افزوده شد. برخی هم هم‌چنان همان عاشقانه‌سازی‌های کلیشه‌ای را ادامه می‌دادند. 

[[sound]]

 مانند «عبدالله الفت»، «نظام وفا»، «شهرآشوب» و «ایرج تیمورتاش». ولی شمار اندکی که کم‌تر می‌سرودند، به مصداق کم گوی و گزیده گوی در لابه‌لای ترانه‌هایشان گه‌گاه گزیده‌هایی به چشم می‌خورد. مثل «ناصر میرشریفی»، «بهادر یگانه»، «ناصر رستگارنژاد» و «پرویز وکیلی» که متأسفانه خیلی کم در باره‌ی آن‌ها صحبت شده است؛ با وجود این‌که بعضی از ترانه‌هایشان مهر ماندگاری خورده است. 

نام «ناصر میر شریفی» را بر پیشانی بعضی از متن‌های ترانه‌ای دیده‌ایم ولی آگاهی بیشتری از او نداریم و سر در هر منبعی فرو بردیم چیزی درباره‌ی او نیافتیم، «رقص گیسو» نام متن نوآورانه‌ای از اوست که با والس اقتباسی «فریدون حافظی» پیوند خورده و نخستین بار با صدای رسای «دل‌کش» به اجرا درآمده‌است. 

متن از زبان گیسوی یار سروده شده، که زیب و زیور دوش اوست و جان عاشق را به کمند تار خود گرفتار کرده است. «بهادر یگانه» هم از کم‌گوی و گزیده‌گویان به شمار می‌رفت؛ البته جرقه‌های نوآوری در شعر او کم‌تر به چشم می‌خورد ولی انسجام و استحکام کلامش نشان از ذهنیت تغزلی برجسته‌ای داشت. 

«همایون خرم»، آهنگ‌ساز نام‌دار می‌گفت: زمانی که آهنگی را در سه‌گاه برای اجرا در برنامه گل‌ها تدارک می‌دیده از طریق «داوود پیرنیا»، سرپرست برنامه گل‌ها، با بهادر یگانه آشنا شده تا شعری بر آهنگ او بگذارد. حاصل این هم‌کاری، ترانه‌ای است به نام «رسوای زمانه» که با صدای «الهه» به اجرا درآمده است. 

گمان می‌کنیم الهه با همین ترانه وارد برنامه گل‌ها شده باشد، باری، متن بهادر یگانه یک غزل پرشور است که به صورت ترانه درآمده است، اگرچه هم‌چنان از شمع و پروانه می‌گوید ولی روانی بیان و ردیف بی‌توقف قافیه‌ها آن را سخت تأثیرگذار ساخته است. 

در جایی از این متن می‌خوانیم:

وای از این شیدا دل من<br>مست و بی‌پروا دل من<br>مجنون هر صحرا دل من<br>رسوا دل من<br>لاله تنها دل من<br>داغ حسرت‌ها دل من<br>سرمایه سودا دل من<br>رسوا دل من<br>خاکستر پروانه منم<br>خون دل پیمانه منم<br>چون شور ترانه تویی<br>چون آه شبانه منم<br>رسوای زمانه منم<br>رسوای زمانه منم]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_300.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_300.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 14:37:37 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تکرار موسیقی «تام زی» در محسن نامجو</title>
                  <description><![CDATA[تام زی و محسن نامجو از مجموعه‌ی رو به رشدی در سلیقه موسیقی هستند که از آن به عنوان «ورلد میوزیک» یاد می‌کنند. از مشخصات اصلی موسیقی جهانی فوق، تلفیقی بودن آن‌ها است که به شکل فراگیری، توسط هنرمندان سراسر جهان به کار گرفته می شود.

[[sound]]

به عبارتی، ترانه‌سرایان و آهنگ‌سازان این سبک هنری، با نیتی از پیش تعیین شده، موسیقی بومی زادگاه خود را با موسیقی سایر ملیت‌ها و به‌خصوص موزیک مدرن شهری، نظیر جاز، راک و بلوز ، در هم می‌آمیزند.

تام زی را در غرب با فرانک زاپا مقایسه می‌کنند و اگر بخواهیم به دنبال رد پایی ایرانی از او باشیم می‌بایست نگاهی داشته باشیم به آثار محسن نامجو، و از آن طریق شاید بتوان، آثار نامجو را هم‌سنخ با موسیقی تجربی تام زی، در عرصه‌ی موسیقی  جهان دانست.

حضور قدرتمند طنز و تناقظ در کنار عنصر تلفیقی بودن موسیقی، از همنوایی‌های اساسی است که می‌توان در آثار  دو هنرمند مورد نظر جستجو کرد.

[[photow01]]

چندین عامل مشترک غیر موسیقیایی نیز این دو هنرمند را شبیه به هم می‌سازد. نامجو و تام زی هر دو از شمال شرقی کشورشان ( که از فرهنگ بومی غنی برخوردارند) ، به بزرگترین شهر مملکت خویش مهاجرت کردند.

ورود تام زی و محسن نامجو به میدان حرفه‌ای موسیقی، در اوج جاه‌طلبی‌های دیکتاتوری نوع  جهان سومی، همسانی مهم دیگری است  که از قضا انگیزه‌بخش هر دو هنرمند نیز بوده است.

برای این‌که قادر باشیم برای ادعای مطرح شده در باره‌ی هم‌سنخی تام زی و محسن نامجو پشتواته‌ی مستدل داشته باشیم ابتدا مروری خواهیم داشت برآثار هنرمند برزیلی، که در تجربی‌ترین حالت ممکن، دست به خلق و اجرای موسیقی زده است.

ترانه‌سرا و آهنگ‌ساز برزیلی تام زی،  ٧٤ ساله شده است ولی لحظه‌ای در طول نیم قرن فعالیت هنری‌اش، دست از سنت‌شکنی برنداشته است. او فعالیت‌های حرفه‌ای‌اش را در دهه‌ی ٦٠، با پیوستن به «تروپاکالیستها» که جنبش موسیقی سیاسی دانشجویان برزیلی  بود شروع کرد و بلافاصله به دلیل نوآوری‌های تلفیقی در موسیقی برزیل، بر سر زبان‌ها افتاد.

تام زی که در مناطق روستایی و فقیر برزیل بزرگ شده است، بیشترین تاثیر تکنیکی‌اش را، از موسیقی بومی زادگاهش، در شمال شرقی کشور گرفته است؛ او می‌گوید:

«من مثل همه‌ی مردم شمال شرق کشورم که از سر فقر و ناچاری، زندگی ریاضت کشنده‌ای دارند، عاشق ریتم هستم. در رمان مورد علاقه‌ام «کوه جادویی» اثر توماس مان، قهرمان داستان به گفت‌وگوی چند  تبعه‌ی روسیه گوش می‌دهد و احساسش از زبان روسی این است که گویی این زبان اسکلتی ندارد، ولی چیز غریبی آن‌ها را به هم می‌تند. برای مردم من این وسیله‌ی اتصال و حتی بقا، ریتم است».

موسیقی تام زی در حالی شکل می‌گرفت که کشور برزیل در مسیر تغییرات اجتماعی سریع، سرشار بود از تناقض، از طرفی دنیای مدرن با همه علائمش در شهرهای بزرگ، احساس وجود می‌کرد، و بخشی از مردم ساکن شهرها از کیفیت بهتری از زندگی بر خوردار می‌شدند. تغییرات فوق در دوره‌ای شکل می‌گرفت که، قسمت وسیعی از کشور در فضای فرهنگی اجتماعی روستایی در جا می‌زد.

تام زی ذاتا یک شخصیت عصیان‌گر است ولی او  توانست انرژی و افکار اجتماعی رادیکالش را در سبک و سیاق موسیقی‌اش جلوه‌گر سازد. رگه‌هایی از دادایسم و هنر انتزاعی به شکلی آشکار، در اکثر ترانه‌ها و اشعارش دیده شده است.  او می‌افزاید:

«به خاطر می‌آورم که در سال ١٩٦٩ در نمایشگاه نقاشی در سائو پولو، یک تابلو که فقط یک چهارچوب شکسته بود نظرم را جلب کرد و جالب آن‌که در همان سال بازی‌کن معروف فوتبال برزیل، گلی استثنایی زد و به جای آن‌که به سمت بازی‌کنان تیم خود برود به طرف هواداران رفت تا در آغوش آن‌ها غرق شود، عملی که در فوتبال کشور سابقه نداشت. 

من از همان سال همه‌ی قرارم را بر این گذاشتم که چهارچوب‌های سنتی را در موسیقی برزیل در هم بشکنم.»

[[photow02]]

پیچیده کردن و در هم تنیدن ریتم، و تبدیل آن به مهم‌ترین عنصر در موسیقی، کاری است که با ضرافت و گستاخی تمام در ترانه‌های او به چشم می‌خورد تا آن‌جا که حتی گیتار نیز در گروه موسیقی او از وظایف سنتی شده سر باز می‌زند و در خدمت ریتم قرار می‌گیرد.

تام زی با همه دلبستگی‌اش به موسیقی بومی، می‌داند که به دلیل شرایط سخت زندگی، شانس نوآوری در موسیقی سنتی اصلا وجود ندارد. او در یادداشت اولین آلبوم تولید شده در آمریکا از « خدایان خشکیده» برزیل سخن می‌گوید و می‌افزاید:

«موزیکی که من از آن نشات گرفتم خشک و زمخت است، درست مثل محلی که در آن بزرگ شده‌ام، محلی که سرشار از خشکسالی و قحطی بود.»

دوره‌ی هم‌کاری هنری‌اش با «تروپاکالیستها» کوتاه بود، موسیقی او که در اواخر دهه‌ی ٦٠، سرشار از کنایه‌های جهت‌دار اجتماعی و سیاسی بود از دهه‌ی ٧٠ به بعد به بازی موش و گربه‌ای تبدیل شد که تناقض بین مدرنیسم و جاذبه‌های اشراقی موجود در نواحی بومی برزیل را، در ترانه‌هایش فریاد می‌زد.

مشخصات سبک شخصی تام زی را که بعدها به سمبل و تکنیک اصلی او تبدیل شد می‌توان در تکرار حروف و اصواتی دید که بیشتر از هر چیزی، یادآور ریتم‌های قدیمی‌تر بازمانده از فرهنگ سرخ‌پوست‌ها، و مهاجرین آفریقایی ساکن برزیل هستند.

[[photow03]]

او همزمان موسیقی راک و جاز را با موزیک بسیار قدیمی «سوییت فادو» که به تعبیری، موسیقی مملو از احساس تلخ و شیرین غربت است تلفیق می‌کرد و سپس همه‌ی آن‌ها را با اشعار فوق مدرنی که او و دوستانش می‌سرودند تر کیب می‌نمود. و به این ترتیب معجونی می‌ساخت که با صراحت تمام بازگوکننده‌ی دغدغه‌های فرهنگی - اجتماعی برزیل بود.

تام زی در ادامه‌ی سنت‌شکنی‌های خود، و در اوج حضور دیکتاتوری‌های نظامی برزیل در دهه‌ی ٨٠ و ٩٠ میلادی در دهان‌کجی آشکار، به موسیقی تجربی نزدیک‌تر شد. در آن دوران،  صداهای برآمده از حلقوم، صداهای برخاسته از مته و اره برقی، ریزش آب و سایر صداهای ساخته شده در زندگی شهری را در طنزی هنری به هم پیوند می‌داد.

تام زی که به گفته خودش از شهر کوچک «گوتنبرگ ندیده»، راهی سائو پولو شده بود، به مدد غنای بومی که با خود به شهر بزرگ آورد هیچ‌گاه تن به ماجراهای معمولی نداد و تاکنون غیر قابل پیش‌بینی بودنش را حفظ کرده.

<HR>

منابع:
<a href="http://www.europejazz.net/mus/ze.htm">Anna Maria Bahiana, Europe Jazz Network MUSICIANS</a>
<a href="http://www.popmatters.com/pm/review/tom-ze-estudando-o-pagode ">Michael Keefe  ,Tom Zé ? An operetta? Really?</a>
<a href="http://www.furious.com/perfect/tom-ze.html">Derrick A. Smith, Tome Ze</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_298.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_298.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی پاپ</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 21 Jan 2010 18:54:20 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>هفت ستاره‌ی هفته</title>
                  <description>هفتایی‌های این هفته را شروع می‌کنیم با تیلور اندرسون سوییف، خواننده پاپ و کانتری، ترانه‌سرای  ۲۰ ساله آمریکایی با آهنگ «you belong with me». 

تیلور در یک مزرعه بزرگ شده و از ده سالگی شروع به خواندن می‌کند. در ۱۵ سالگی اولین قرارداد را برای انتشار موسیقی می‌بندد. و الان در ۲۰ سالگی تبدیل به ستاره‌ای سرشناس شده است.

[[sound]]

ریحانا، خواننده سبک پاپ و بلوز، طراح مد، مانکن و فعال امور بشردوستانه است و ساکن آمریکا. ورود او به دنیای موسیقی از اجرای دبیرستانی آهنگی از ماریا کری در سن ۱۶ سالگی بود.

از سال ۲۰۰۵ ریحانا به‌طور حرفه‌ای خوانندگی را ادامه داده و بعد از دو سال توانست جایزه‌ی گرمی را از آن خود کند. 

[[photow01]]

شوان کینگسون معروف به «کیم سون» خواننده‌ ۲۰ ساله‌ی جاماییکایی، با آهنگ &quot;Fire Burning&quot; چهره‌ی بعدی این برنامه است. 

شروع موفقیت کیم سون در سن ۱۷ سالگی با آهنگ «beautiful girl» بود. این آهنگ ۱۱ هفته در صدر جدول بود. «Fire Burning» از آلبوم دوم کیم سون می‌باشد. 

گرگ ماده « She Wolf» ترانه‌ای از همین آلبوم اثر شکیرا است. مادر شکیرا اسپانیایی - ایتالیایی و پدرش لبنانی، زبان مادریش اسپانیایی بوده ولی به انگلیسی، عربی، ایتالیایی، فارسی، پرتغالی و فرانسه هم آواز خوانده و به پنج زبان هم مسلط است.

شکیرا ادعا کرده که رقص شکم در خونم است و به محض شنیدن هر آهنگی خودبه‌خود می‌رقصم.

[[photow02]]

تلفن محصول بازار مشترک لیدی گاگا و بیان‌سه، خواننده‌های آمریکاییست. سبک این آهنگ «دنس پاپ» و «الکترو پاپ» هست. گاگا می‌گوید تلفن داخل آهنگش درواقع کسی است که می‌گوید سخت‌تر تلاش کن.

«بلک آید پیس» یک گروه چهار نفره آمریکایی است که از سه مرد و یک زن تشکیل شده است. این گروه موفق به سه بار کسب جایزه گرمی شده و هفت بار هم نامزد دریافت آن؛ و امسال هم یعنی سال ۲۰۱۰، قرار است مجددا کاندید دریافت این جایزه باشند.

«Bla Bla Blah» آهنگی از کیشا «Kesha» آهنگ آخر این برنامه است. کیشا خواننده ۲۲ ساله آمریکایی است و زاده لس‌انجلس.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_297.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_297.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی پاپ</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 20 Jan 2010 19:47:21 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>از پشت دیوارهای خاطره</title>
                  <description>در جریان تحولات دهه‌های ۲۰ و ۳۰؛ سه تن از ترانه‌سرایان هستند که کمابیش شیوه‌هایی نزدیک به‌ هم در کار ترانه برگزیده‌اند؛ وجه مشترک کار آن‌ها دو ویژگی است، نخست آن‌که نگاهی فراتر از شمع و گل و پروانه به فضای پیرامون خود افکنده‌اند و دوم آن‌که هر سه به خیال‌پروری و تصویرپردازی روی آورده‌اند.

[[sound]]

پیش‌تر از دو تن از ایشان به نام‌های اسماعیل نواب صفا و رحیم معینی کرمانشاهی سخن گفتیم، اینک از بیژن ترقی می‌گوییم که متن‌های ترانه‌ای بسیاردل‌پذیری از او باقی مانده‌است.

بیژن ترقی در اسفند ماه ۱۳۰۷ در تهران و در خانواده‌ای اهل کتاب و کتاب‌داری زاده شد. پدر و پدربزرگش هر دو از ناشران وکتاب‌سازان ایران بودند، بیژن نیز پس از مرگ پدر اداره میراث او را که کتاب فروشی خیام باشد برعهده گرفت.

پرورش در محیط کتاب‌خانه‌ای او را به فرهنگ‌ها، لغت‌نامه‌ها و دیوان‌های شعری علاقه‌مند ساخت و طبع او را از جوانی به سبب معاشرت خانواده با شاعران معروف به سوی شعر و غزل سوق داد که دست‌آورد آن علاوه برچاپ دیوان‌های صائب تبریزی و کلیم کاشانی، مجموعه شعرهای خود او با عنوان سرود برگ‌ریزان بود.

[[photow01]]

گمان می‌کنیم آشنا شدن بیژن ترقی با پرویز یاحقی در سال ۱۳۳۶ او را به سوی ترانه کشانده باشد. ترانه‌های خاطره‌انگیز بسیاری، دست‌آورد این آشنایی و همکاری است. بیژن ترقی با علی تجویدی و همایون خرم نیز همکاری داشته و متن‌های زیبایی بر آهنگ‌های آنان نهاده‌است. 

خود او گفته است که کلا بر «۳۰۰» آهنگ از نام‌آوران موسیقی شعر نهاده که شماری از آن‌ها در برنامه فاخر گل‌ها به اجرا در آمده‌است. 

اما در میان ترانه‌هایی که از همکاری بیژن ترقی و پرویز یاحقی پدید آمده، سه ترانه: «می‌زده»، «افسانه محبت» و «بیداد زمان»، که به‌دلیل مشابهت‌ها می‌توان آن‌ها را تریلوژی این دو به شمارآورد، ارزش‌های ویژه متنی و موسیقایی دارند.

پرویز یاحقی اهل سازآرایی‌های رنگین و جذاب است که با تصویرسازی‌های بیژن ترقی سازگاری پیدا می‌کند و همین هماهنگی سبب موفقیت ترانه بیداد زمان شده‌است.

البته در این میان نباید از صدای شفاف مرضیه غافل ماند که متن را با جان و دل در می‌یابد و دل‌پذیرانه بازتاب می‌دهد، شمار زیادی از ترانه‌های بیژن و پرویز را مرضیه خوانده‌است.

[[photow02]]

دو کتاب دیگر نیز از بیژن ترقی به یادگار مانده، آتش کاروان و از پشت دیوارهای خاطره، اولی مجموعه‌ای از شعرها و ترانه‌های او را در بردارد و دومی شرح خاطرات او در قلمرو هنر و موسیقی آن سال‌ها است.

متن ترانه دیگری از بیژن ترقی که تصویرپردازی پررنگ‌تر و عاطفی‌تری دارد، بر روی آهنگی از علی تجویدی نشسته که آتش کاروان نام دارد، شاعر جدا ماندن خود از یاران را به جدا ماندن آتشی از کاروان مانند می‌کند.

آتشی که کوشش می‌کند شعله بکشد و به دنبال کاروان برود ولی توان این کار را ندارد و نفس‌های آخر را می‌کشد. بیژن طرقی پس از گذرداندن یک دوره طولانی بیماری در سرآغاز اردیبهشت ماه 1388 در تهران چشم از جهان فرو پوشید.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_296.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_296.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">استادان موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Jan 2010 15:22:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نشر آثار نایاب مرتضی حنانه در تهران</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>مرتضی حنانه که یکی از برجسته‏ترین چهره‏های هنر موسیقی سمفونیک ایران، صاحب آثار بسیاری است که از آن‏ها به ندرت چیزی می‏شنویم.

حنانه تحصیلات خود را در تهران و واتیکان در رشته‏ی نوازندگی «هورن» و آهنگ‏سازی انجام داد و سال‏ها به عنوان استاد هنرستان عالی موسیقی، بنیان‏گذار ارکستر فارابی در رادیو تهران و پژوهش‏گر موسیقی ایرانی، فعالیت داشت.

پاییز امسال (۲۴ مهرماه) بیستمین سال‏گرد درگذشت حنانه بود. به همین بهانه، مجله‏ی «گزارش موسیقی» در تهران، شماره‏ی ویژه‏ای به او اختصاص داد و همراه با یک سی‏دی از آثار تقریبا نایاب وی منتشر کرد.

در گفت‏وگویی با سروش ریاضی، سردبیر مجله‏ی گزارش موسیقی، ابتدا از دلایل به فراموشی سپرده شدن آثار مرتضی حنانه پرسیدم:</small></strong> 

[[sound]]

چند نگرش در حوزه‏ی نقد در موسیقی وجود دارد که شامل آقای حنانه نیز شده است. بسیاری از دوستان و موسیقی‏دانان ما ظرفیتی را که باید در برابر نقد موسیقی داشته باشند، کم‏تر نشان می‏دهند. برخی نیز با ظرفیت بیشتری با نقد روبرو می‏شوند.

نقد آقای حنانه در خصوص موسیقی ایران به  دهه‏های پیش از انقلاب برمی‏گردد. موسیقی‏دانانی که تحصیلاتی در اروپا و امریکا داشتند، نقطه‏نظرات آقای حنانه را گاهاً نمی‏پذیرفتند و می‏توان گفت نظرات ایشان را بسته می‏دانستند و این که یک موسیقی‏دان الزاما باید در هویت ایرانی و ملیتی خود گرفتار باشد.

در گفت‏وگویی که در یکی از شماره‏های مجله با آقای هرمز فرهت داشتیم، ایشان نیز این‏گونه تفکرات را بسته می‏داند و در کلیت کلام خویش، کار هنری را به ملیت وابسته نمی‏داند. بلکه کاری صرفا خلاقانه می‏بیند و لحن و کلام هر اثر هنری را نیز شاخص می‏داند.

اما آقای حنانه نسبت به این مساله، مقداری حساس‏تر بود و برخی نمی‏توانستند آن را بپذیرند. 

<strong>یکی از جالب‏ترین کارهای این بار مجله‏ی گزارش موسیقی که همیشه همراه با یک سی‏دی منتشر می‏شود، انتشار یک سی‏دی از کارهای مرتضی حنانه است که در ایران تقریبا نایاب بود و علاقه‏مندان تنها نام این قطعات را در کتاب‏های موسیقی می‏خواندند و هیچ نمونه‏ی صوتی از این کارها شنیده نشده بود. این ضبط‏های آرشیوی را چگونه به‏دست آوردید و توانستید در این سی‏دی قرار بدهید؟</strong> 

از طریق دوستانی که آرشیوی از قطعات آقای حنانه داشتند، مجموعه‏ای را گردآوری کردم. در حقیقت با حمایت این دوستان موفق به این کار شدیم. البته شاید حدود ۴۰ سال از ضبط این آثار گذشته باشد و به همین خاطر سطح کیفی ضبط آن‏ها پایین است.

به خصوص دو اثر مطرح آقای حنانه «کاکوتی» و «کاپریس» برای پیانو و ارکستر، هر دو اجرای زنده در فضای باز تخت جمشید در جشن هنر اول و دوم شیراز بوده است و با توجه به امکانات آن سال‏ها، ضبطی که موجود است، سطح کیفی بسیار پایینی دارد.

ولی در هر حال برای شیفتگانی که مایل بودند آثار آقای حنانه را بشنوند، اما کم‏یاب بود و در اختیارشان قرار نمی‏گرفت، این مجموعه می‏تواند غنیمت بسیار باارزشی باشد. 

فرزند استاد حنانه، امیرعلی حنانه نیز در زمینه‏ی آهنگ‏سازی تحصیل کرد و در تهران فعال است. نقش ایشان در انتشار این شماره‏ی ویژه و همین‏طور گردآوری آثاری که در سی‏دی آمده است، چه بود؟ 

تنها یک گفت‏وگو با آقای امیرعلی حنانه داشتیم و ایشان نقشی در کمک معنوی نداشت. از جانب آقای امیرعلی حنانه فقط اجرای چند اثر پیانویی که توسط خود ایشان اجرا شده و به صورت سی‏دی در محل آموزشگاه به هنرجویانش عرضه می‏کند، در اختیار من نیز قرار گرفت. 

ولی در خصوص آثار ارکسترال مرتضی حنانه، آثار موسیقی فیلم و هم‏چنین آثار موسیقی ارکستر فارابی، دیگر دوستان به من این کمک را کردند. 

[[photow01]]

<strong>فکر می‏کنید، هم‏چنان کارهایی از استاد حنانه به صورت اجرا شده در آرشیوها مانده باشد که بشود آن‏ها را جست‏وجو کرد یا این که کارهای ضبط شده از ایشان همین نمونه‏هایی است که در سی‏دی قرار داده‏اید؟</strong> 

می‏توان گفت که مطرح‏ترین آثار ارکستری ایشان، همین‏هایی هستند که در این سی‏دی موجود است. وگرنه اگر اثر دیگری موجود بود، قطعا اشاره‏ای می‏شد. در ابتدای همین ویژه‏نامه‏، کارنامه‏ و فهرست آثار ایشان را ذکر کرده‏ایم. برخی از این آثار حتا در اختیار خود آقای حنانه، زمانی که در قید حیات بودند، قرار نداشت. برای نمونه «سوئیت شهر مرجان» اصلا موجود نیست. 

<strong>فکر می‏کنید علت آن چه بوده است؟ </strong>

به گذشت زمان برمی‏گردد. مثلا سوئیت شهر مرجان در دهه‏ی ۳۰ شمسی اجرا شده است. از آن‏جا که در ایران متاسفانه هیچ‏گونه اهمیت و ارزشی برای آثار هنری قائل نیستیم، هیچ نمونه‏ی ضبط شده‏ای از  آثاری که در آن دهه اجرا می‏شده، باقی نمانده است. 

<strong>نُت کارها چطور؟</strong> 

نُت برخی کارها موجود است و برخی نیز متاسفانه خیر. می‏توان گفت در اختیار ما قرار نگرفته و ما هم نیازی به آن آثار نداشتیم. اما بر حسب کنجکاوی و حس جست‏وجوگری خودم، دریافتم که «پارتی‏تور» برخی از این آثار در اختیار آقای امیرعلی حنانه قرار دارد و برخی در اختیار آقای علی برلیانی است. برخی دیگر نیز متاسفانه موجود نیستند. 

<strong>به بایگانی تالار رودکی نیز سری زده‏اید که ببینید آیا نمونه‏هایی از آثار ایشان به صورت نت ارکستر در آن‏جا هست یا نه؟</strong> 

نه؛ متاسفانه من مراجعه نکردم ولی آن‏گونه که مطلع هستم، در آن‏جا نیز چیزی وجود ندارد. 

<strong>فکر می‏کنید، آثار مرتضی حنانه امروز برای گروه‏های موسیقی جوان و نوازندگان جوان تا چه حد آشناست؟ و چقدر شناخت و طبیعتا علاقه وجود دارد که کارهای ایشان را برای ارائه دنبال کنند؟ </strong>

به طور قطع، در بین دانشجویان به خصوص رشته‏ی آهنگ‏سازی که دغدغه‏ی آن را دارند که جریان موسیقیایی ایران در چه راستایی باید حرکت کند تا بتواند در دنیا مطرح شود و آثار آهنگ‏سازی چه شخصیتی را باید داشته باشند، آثار آقای حنانه و به خصوص نقطه‏نظرات ایشان، راهنمای بسیار خوبی است.

ولی با توجه به گذشت سال‏ها و وجود دنیای جدید ارتباطاتی، دانشجویان بیشتر وارد وادی کسب اطلاعات جدید شده‏اند و نظریاتی مانند نظریات آقای حنانه شاید دیگر آن‏چنان مورد پذیرش‏شان نباشد. هرچند هنوز برخی در دغدغه‏ای که دارند، هم‏چنان از این آثار به عنوان یک تابلوی راهنما استفاده می‏کنند.

آقای حنانه در حوزه‏ی تخصصی تالیفاتی نیز داشت و کتابی در خصوص «هارمونی زوج»، به نام «موسیقی به زبان من» تالیف کرده بود ولی متاسفانه این کتاب به چاپ نرسید و در پرس‏وجویی که ما داشتیم، خیلی از اساتید موسیقی می‏گفتند با توجه به این که هیچ‏گونه منبع و مأخذی نداریم که ایشان هارمونی زوج را روی چه نقطه‏نظراتی مطرح کرده است، نمی‏توانیم روی آن نظر بدهیم و نقد کنیم که آیا این طرح درست بوده است یا خیر.

اما آن‏چه مسلم است، این است که صدای موسیقی ایشان با بسیاری از آثار آهنگ‏سازان هم‏رده و هم‏دوره‏ی خود متفاوت است و می‏توان گفت که هم‏چنان نیز تک به نظر می‏رسد. 

<strong>گروه‏های موسیقی به لحاظ اجرا چطور؟ آن‏ها چقدر علاقه نشان می‏دهند که دنبال کارهای ایشان بروند و آن‏ها را ارائه کنند؟ </strong>

شاید بهتر است این سؤال را از متولیان موسیقی در ایران که مسئول این امور هستند، ارکستری در اختیار دارند و طبیعتا باید پا پیش بگذارند، پرسید. باید دید ارکستری مانند ارکستر سمفونیک ایران که با بودجه‏ی دولتی اداره می‏شود، چه رغبتی به انجام این کار نشان می‏دهد.

اما متاسفانه تا کنون نه تنها رغبتی برای اجرای آثار آقای حنانه نبوده، بلکه آثار بسیاری از آهنگ‏سازان قدیم و حتا کسانی که در قید حیات هستند؛ مانند آقای پژمان، آقای هوشنگ استوار و بسیاری اساتید دیگر نیز اجرا نمی‏شود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_295.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_295.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">استادان موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 10:19:03 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«چیزی را که دوست دارم، قربانی می‌کنم»</title>
                  <description>نمی‌توانیم با گیتار سر و کار داشته باشیم و از جیمی هندریکس چیزی ندانیم. جیمی هندریکس یقینا حق بزرگی بر گردن گیتاریست‌های پس از خود دارد. وصف توانایی جیمی در نواختن را باید از زبان جو ساتریانیِ سوپر گیتاریست شنید. او از جیمی به عنوان نابغه‌ای نام می‌برد که تکرار نشدنی‌ ست.

[[sound]]

جیمیِ چپ دست، به لطف انگشتان بلندش قادر بود که به تنهایی بدون همراهی گیتار آکورد و ریتم‌نواز، آکوردهایی پیچیده بگیرد و ریتم بنوازد و آواز بخواند و در فواصل آن، جمله‌های ملودیک را اجرا کند. او به گیتار الکتریک شخصیت بخشید و آن را از حد یک ساز همراهی‌کننده که از آن فقط  برای آکوردنوازی استفاده می‌شد، خارج کرد.

ابتکار جیمی و استعداد او در به‌کارگیری تکنیک‌های پیشرفته‌ی نواختن از او چهره‌ای خاص ساخت. با این که عملا تک‌نوازی و اجرای جمله‌های ملودیک در راک، با گذشت زمان، کمتر به گوش می‌رسد، اما همچنان تاثیر بداهه‌نوازی‌های جیمی هندریکس را می‌توان از گذشته تا به امروز در راک مشاهده کرد.

کسانی چون «تونی لومی» از بلک سبت «جیمی پیج» بنیان‌گذار لدزپلین و «ریچی بلک مور» از گروه دیپ پرپل، به روشنی تحت تاثیر هندریکس بودند.

[[photow01]]

دوره‌ای که هیپی‌گری مد روز شده بود و در زیربنا البته رگ و ریشه‌هایی نیز در حس انزجار از تمدن ماشینی داشت و وصله‌هایی از نهیلیسم شرقی بر قبا، صدای گیتار الکتریک جیمی این توانایی را داشت که جوانان را چنان از خود بی خود کند که در خلسه‌ی عصیانی ناشی از آن لحظاتی را به فراموشی بگذرانند.

قطعا ترانه‌های هندریکس با کارهای بیتل‌ها، باب دیلون و یا لئونارد کوهن قابل قیاس نیست. اما تاثیر موسیقایی او بر جوانان دهه‌ی شصت را نباید ناچیز پنداشت.

به استثنای چند ترانه از جمله «هی جو»، «باد برای مریم مقدس گریه می کند»، «بالاد» و «شناخته‌شده‌ترین بازی»، فضای موسیقی او بر مفهوم ترانه‌ها غالب بود و موجی که او با اصوات گیتار الکتریک ایجاد می‌کرد بر درون‌مایه‌ی آن‌چه می‌خواند می‌چربید.

شاید جیمی هندریکس را بیشتر برای کارهای عجیب‌اش مانند نواختن گیتار با زبان و دندان بشناسند، اما او جدای از نوآوری‌های تکنیکی در نواختن گیتار، در زمینه‌ی فن صداسازی با افکت و استفاده از تقویت‌کننده‌ها نیز جسارت قابل  توجه‌ای داشت.

تقویت‌کننده‌ی صوتی، پیش از هندریکس نیز وجود داشت اما او یکی از اولین کسانی بود که از مارشال آمپر استفاده کرد. او از صدای اگزوز گرفته تا زنگ را با تقویت‌کننده‌ها به وجود می‌آورد.

در واقع او دیگر گیتاریست‌ها را تحریک کرد تا در صداسازی جرات بیشتری به خرج دهند. با این‌که پیش از او «رولینگ استونز» نیز از صدای «وا وا» و «فاز» در کارهای‌شان استفاده کرده بودند، اما در کارهای هندریکس این دو صدا تشخص پیدا کردند.

صدای گیتار هندریکس بر خلاف شخصیت درون‌گرا و خجالتی او، پرخاش‌گر و عاصی بود. صدای نت‌های زنگ‌دار و وحشی موسیقی هندریکس با تکنیک‌هایی چون «بِند» و یا «هامِر آن» به همراه کشش‌های بدن و حرکات دورانیِ هندریکس به هنگام نواختن، تصویر جیمی در فیلمی پورنو از او، که سال‌ها پس از مرگش منتشر شد را در ذهن بازسازی می‌کند.

اگر این جیمی هندریکسِ در فیلم، واقعی باشد، یقینا با موسیقی‌اش متناسب است. البته  این فیلم هیچ‌گاه مورد تایید نزدیکان و آشنایان‌اش قرار نگرفت.

جیمز مارشال هندریکس در ٢٧ نوامبر سال ١٩٤٢ در خانواده‌ای متوسط در سیاتل ِ واشنگتن متولد شد. پدرش یک آمریکایی آفریقایی‌تبار و مادرش دورگه‌ای سرخپوست- ایرلندی از قبلیه‌ی «چروکی» آمریکا بود، که سال ١٩٥٠ از یکدیگر جدا شدند.

[[photow02]]

شرایط خانوادگی هندریکس چیزی جز داستان روزمره‌ی طبقه‌ی پایین اجتماع آمریکا نبود. بی‌کاری پدر و وضعیت نابه‌سامان اقتصادی، مهم‌ترین عاملی بود که خانواده‌ی هندریکس را متلاشی کرد. نتایج ضعیف تحصیلی برای فرزند خانواده‌ای از هم پاشیده، که تنها سرگرمی‌اش گیتاری بود که از پدر هدیه گرفته بود، آن‌قدرها دور از ذهن نیست.

او نواختن گیتار را به صورت خودآموز و با کاور کردن کارهای دیگران آغاز کرد. سپس با «بیلی کوکس» آشنا می‌شود. بیلی برای یک کلوپ که کارهای خیریه نیز انجام می‌داد گیتارباس می‌نواخت. آن‌ها گروهی به نام «پادشاه کاسوآلس» را تشکیل می‌دهند. اما در همین دوران او با گروه‌های مختلفی چون «لیتل ریچارد» و «جکی ویلسون» نیز هم‌کاری داشت.

در سال ١٩٦٥ گروه «برادران ایسلی» را در یک تور بزرگ در آمریکا همراهی می‌کند. سپس سه سال برای گروه «نیویورکا باند» گیتار می‌نوازد. در برنامه‌ای در «کافه وا» چت چندلر نوازنده‌ی گیتارباس گروه انیمالز تحت تاثیر نوازندگی او قرار می‌گیرد و به او پیشنهاد می‌کند که کارش را در انگلیس ادامه دهد.

چندلر به جیمی توصیه می‌کند که با نام خودش به روی سن برود. این توصیه زندگی هندریکس را دگرگون می‌کند. او با یک باسیست و یک درامر به اجرای برنامه می‌پردازد و چندلر نیز مدیر برنامه‌هایش می‌شود. در اولین اجرای گروه در سالن اولمپیای پاریس، جیمی پیش از «جان هالیدی» به روی سن می‌رود.

در فوریه ١٩٦٧ آلبوم «آر یو اکسپرینست» را منتشر می‌کند. کمتر از یک سال روی این آلبوم کار شده بود، اما نتیجه‌ی کار مثبت بود. این آلبوم رتبه‌ی دوم آلبوم‌های برتر انگلیس را به دست می‌آورد. جیمی هندریکس در کنسرت «مونتری پاپ فستیوال» پس از نهمین آهنگش (ویلت تینگ) با گیتارش نمایشی اجرا می‌کند که تماشاگران بهت‌زده می‌شوند.

این همان ماجرایی ست که اسم او را بر زبان‌ها می‌اندازد. او گیتارش را با تشریفاتی که شبیه مراسم قربانی کردن نزد بومیان آفریقایی بود، آتش می‌زند و می‌گوید: وقتی گیتارم را سوزاندم برای من یک قربانی بود. من گیتارم را دوست دارم. پس چیزی را که دوست دارم قربانی می‌کنم.

[[photow03]]

یک بار در فرودگاه تورنتو وقتی در ساکش هروئین و حشیش پیدا می‌کنند، او به کلی انکار می‌کند. اما واقعیت این بود که او به شدت به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده بود. هندریکس آن‌قدر حاشیه و جنجال به وجود آورده بود که دیگر نگران فروش آلبوم‌های بعدی‌اش نباشد.

اهمیت کار جیمی هندریکس محدود به برجسته کردن نقش گیتار در موسیقی راک نبود. او علی‌رغم این‌که هیچ‌گاه فعالیت سیاسی نکرد، اما نقش برجسته‌ای در حمایت از مبارزات ضد نژادپرستی در آمریکا داشت.
جیمی هندریکس نیز همچون بسیاری از سیاهان دیگر، خواستار اصلاح حقوق مدنی آمریکا برای احقاق حقوق شهروندی مهاجران آفریقایی-آمریکایی بود. با واکنش اعتراض‌آمیز جیمی هندریکس به جنگ ویتنام، نام او در لیست سیاه «اف بی آی» قرار گرفت.

در تاریخ ١٨ سپتامبر ١٩٧٠ جسد جیمی هندریکس را در هتل سمرقند لندن یافتند. مرگ او را خفگی ناشی از استفراغ، که احتمالا ناشی از مصرف الکل و قرص‌های خواب‌آور بود، تشخیص دادند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_294.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_294.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">استادان موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 14 Jan 2010 23:19:21 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>معینی کرمانشاهی؛ «نمادگرایی موفق در ترانه»</title>
                  <description><![CDATA[پیش از این نیز گفته‌‌ایم که در آن سال‌ها، یعنی سال‌های دو دهه‌ی ۲۰ و ۳۰، نیاز جامعه به نوآوری، آهنگ‌سازان و ترانه‌سرایان جوانی را پرورش داد که ترانه‌های خوب و ماندگاری دستاورد همکاری آنان شد. آهنگ‌سازان که غالباً پرورش یافته‌ی مکتب صبا بودند، به ساخت و پرداخت آهنگ‌های نو رغبت بسیار نشان دادند و ترانه‌سرایان جوان را نیز به دنبال خود کشیدند. 

[[sound]]

اینان کوشیدند حرفهای تازه‌تری را جانشین عاشقانه‌های پیشین بسازند و از تکرار شمع و پروانه و گل و بلبل فاصله بگیرند. در میان این ترانه‌سرایان، سه تن شهرتی بیش از دیگران یافتند. سه تنی که به سبب نزدیکی‌های نسبی و مشابهت‌های متنی، می‌توان آن‌ها را «سه تفنگ‌دار» ترانه‌سرایی در دوره‌ی سرآغاز تحول به‌شمار آورد: اسماعیل نواب صفا، رحیم معینی کرمانشاهی، و بیژن ترقی. 

رحیم معینی کرمانشاهی هم مثل نواب صفا، زاده‌ی کرمانشاه است و چون او، در سال ۱۳۰۴ زاده شده است. او به تصویرسازی بیش از همتایان هم‌زمان خود توجه نشان داد. شاید به این دلیل که در نوجوانی علاوه بر شعر، به دنبال نقاشی نیز رفته و پیوند شعر و نقاشی در ذهنیت او بعدها زمین‌های شده است برای ترانه‌سرایی‌های تصویری. 

نخستین متن تصویری معینی با عنوان «آبشار» با موسیقی بزرگ لشگری پیوند خورده و با صدای یاسمین، خواننده‌ی معروف آن سال‌ها، به اجرا درآمده است. 

[[photow01]]

پس از «آبشار» نوبت به «طاووس» رسیده که هنگامی که پرهای زیبای خود را می‌کشاید، که جلوه‌گری کند، نمی‌داند که پاهای زشت خود را نیز هویدا می‌کند. نتیجه‌گیری اخلاقی این حرف آن است که همه‌ی آدم‌ها اسیر زشت و زیبای روزگارند. «طاووس» با آهنگی از پرویز یاحقی درآمیخته، و با صدای مرضیه پرورده شده است.  

<strong>درکنار گلبنی، خوش رنگ و بو، طاووس زیبا<br>با پر صد رنگ خود<br>مستانه زد<br>چتری فریبا<br>از غرورش هرچه من گویم<br>یک از صدها نگفتم<br>نکته‌ها در وصف آن، افسونگر رعنا نگفتم<br>تاج رنگینی به سرداشت<br>خرمنی گل جای پر داشت<br>در میان سبزه هر سو<br>بی‌خبر از خود گذر داشت<br>هر زمان بر خود نظربودش سراپا<br>نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا<br>بی‌خبر از کار دنیا<br>من که خود مفتون هر نقش و جمالم<br>هر زمان پابند یک خواب و خیالم<br>خوش بدم گرم تماشا<br>چو شد ز شور او<br>فزون غرور او<br>پای زشتش شد هویدا<br>هرکسی در این جهان<br>باشد اسیر زشت و زیبا <br>چو غنچه بسته شد<br>پرش شکسته شد<br>تا بدید آن زشتی پا<br>هرکسی در این جهان<br>باشد اسیر زشت و زیبا<br>من همان طاووس مستم<br>چتر خود نگشاده بستم<br>یک جهان ذوق و هنر<br>هستم، ولی با صد دریغا<br>سینه‌ای بي‌کینه دارم<br>روح چون آیینه دارم<br>گنج شعر و شور و حالم<br>این همه نقدینه دارم<br>جلوه‌ی آن مرغ شیدا<br>گفته‌ی جان پرور من<br>پای آن طاووس زیبا<br>این دل بی‌دلبر من<br></strong>

رحیم معینی کرمانشاهی در ترانه‌ای دیگر با عنوان «سروی و بیدی»، علاوه بر تصویرسازی‌های طبیعی، گفت‌وگو را نیز وارد متن کرده است. سرو به بید از آزادگی و استقامت خود میگوید که حتی برف زمستانها برگ و برش را نمیریزد. و بید پاسخ می دهد که اگر افتاده حال و شکسته بال است، ولی از خود سایبانی برای دیگران میسازد. 

سیمین بهبهانی شاعره معروف گفته است که معینی در عصری که ترانه مظروفی برای مغازله‌ها و معاشقات تکراری بود، توانسته نمادگرایی را با موفقیت در ترانه تجربه کند. 

معینی کرمانشاهی شعر را پیش از ترانه سروده، ولی شهرت خود را بیشتر از طریق ترانه‌های تصویری به دست آورده است. او در سال‌های پیش از انقلاب مجموع‌های از شعرهای خود را با عنوان «ای شمع‌ها بسوزید» انتشار داد. 

پس از آن مثنوی «فطرت» را به بازار فرستاد، تا نوبت به «خواب نوشین» رسید که مجموعه‌ی متنهای ترانه‌ای اوست. معینی با کتاب چند جلدی «شاهکار» به دنبال فردوسی نیز رفته و خود آن را ادامه‌ی شاهنامه، یعنی تاریخ منظوم ایران از ساسانیان به بعد می‌داند. 

متن‌های ترانه‌ی معینی کرمانشاهی بر روی آهنگ‌هایی از آهنگ‌سازان شهره چون یاحقی و تجویدی نشسته و خوانندگان برجست‌های چون دلکش و مرضیه آن‌ها را خوانده‌اند. به ترانه‌ی عاشقانه‌ای با عنوان «آشفته حالی» از تجویدی معینی و با صدای دلکش گوش می‌کنیم. این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی، ای بدوش افکنده گیسو، از تو دارم، از تو دارم.  

<strong>این همه آشفته حالی<br>این همه نازک خیالی<br>ای به‌دوش افکنده گیسو<br>از تو دارم، از تو دارم<br>این غرور عشق و مستی<br>خنده بر غوغای هستی<br>ای سیه چشم و سیه مو<br>از تو دارم، از تو دارم<br>این تو بودی کز ازل خواندی به من، درس وفا را<br>این تو بودی‌، کاشنا کردی به عشق، این مبتلا را<br>من که این حاشا نکردم<br>از غمت پروا نکردم<br>دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو، رونق گرفته<br>سوز من، سودای من، از نور بی پایان تو، رونق گرفته 
<br>من خود، آتشی که مرا<br>داده رنگ فنا، می‌شناسم<br>من خود، شیوه‌ی نگه<br>چشم مست تو را می‌شناسم<br>دیگر ای برگشته مژگان<br>از نگاهم رو مگردان<br>دین من، دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته<br>سوز من سودای من از نور بیپایان تو، رونق گرفته<br></strong> 
 ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_293.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_293.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 19:29:17 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سرخوش از خشم دوران</title>
                  <description><![CDATA[پس از برایان جونز، جیمی هندریکس و جنیس جاپلین، در تاریخ سه جولای ۱۹۷۱ جیم موریسون، خواننده و رهبر گروه «دِ دورز» نیز با مرگ خود به کلوب ۲۷ پیوست.

با مرگ کرت کوبین در سال ۱۹۹۴ این جمع تکمیل شد. اعضای این کلوب نفرین شده، در موارد متعددی به یکدیگر شباهت دارند.

همه‌ی آن‌ها در زندگی، موزیسین، علاقه‌مند به مواد مخدر، غیرعادی و معترض بودند و به هنگام مرگ، ۲۷  سال داشتند. 

[[sound]]

اگر کرت کوبین کمی صبر می‌کرد و پیش از این‌که با شات‌گان سرش را از هم بپاشاند، اجازه می‌داد تا دوز بالای هروئین، او را تعطیل کند، همگی در علت مرگ نیز، یعنی مواد مخدر مشترک می‌بودند. ولی نکته‌ی جالب این است که مرگ هر پنج نفر مشکوک و غیر عادی بود.

ماجرای مرگ جیم موریسون تا به امروز نیز در هاله‌ای از ابهام مانده است.

«جیم موریسون» فرزند «جورج اتسفن موریسون»، دریاسالار آمریکایی  و «کلارا ویرجینیا»، در هشت دسامبر ۱۹۴۳ در شهر ملبورنِ ایالت فلوریدا متولد شد.

جیم در خانواده ای متولد شده بود که باید اعضای آن، پدر را «سِر» صدا می‌زدند. خانواده‌ای که به‌دلیل شرایط شغلی پدر، ناگزیر بود مدام به شهرهای مختلف نقل مکان کند.

[[photow01]]

ناهنجاری‌های رفتاری جیم از دوران مدرسه آغاز شد و شکلی مشخص به‌خود گرفت. در چهار سالگی به همراه خانواده‌اش در جاده‌ای در شهر «آلبوکِرکی» با صحنه‌ی دل‌خراش یک تصادف رانندگی که در آن چند سرخپوست به شدت مجروح شده بودند، روبرو شد. 

این حادثه که اولین برخورد او با چهره‌ی مرگ بود، بعدها در شکل‌گیری شخصیت هنری او تأثیر به‌سزایی داشت و بارها در شعرها و ترانه‌هایش بازسازی شد.  

گویی این حادثه برای او  نمادی شد از داستان قربانی شدن بومیان آمریکا و او آن‌را تا توضیح روند تباهی انسان بسط داد.

موریسون در چند مصاحبه اعلام کرد که روح آن سرخپوست‌ها در او حلول کرده است. سبک اجرای موریسون با صدای باریتونی که داشت و فراز و فرودهای پی‌درپی، در حالی‌که گاه با سنکوپ و سکوت نیز هم‌راه بود، تأثیری کاریزماتیک بر مخاطب می‌گذاشت.

او پس از مطالعه‌ی  کتاب «اسکندر کبیر» از «پلوتارک» تاریخ‌نگار یونان بوستان، شیفته‌ی شخصیت اسکندر شد، تا جایی که توسط «جی سِبرینگ» موی خود را شبیه اسکندر آرایش کرد.

او با پیراهنی سفید و شلوار چرمی و کمربند سرخپوستی‌اش روی سِن ودر زندگی، نقش دیونیزوس را اجرا می‌کرد و در این مورد یقینا مدیون آن خوشی سرشار و غمِ عمیقی بود که از نیچه آموخته بود.

[[photow02]]

موریسون یک «نه»ی بزرگ به جهانی بود که انسان‌ها ساخته‌اند. مردابی که قرن‌به‌قرن، سال‌به‌سال و ساعت‌به‌ساعت در آن فرو می‌روند و در حالی‌که از بوی بد آن می‌نالند، به بازی مشغولند و تَوهمِ شکلِ مبتذلی از زیستن را با خود تکرار می‌کنند.

«شامانیسمِ» موریسون البته  هیچ ربطی به خلسه‌ی مذهبی و عرفانی نداشت و بیشتر به رفتار زرتشت نیچه می‌مانست که با کدهایی که در اختیار مخاطب می‌گذاشت، در ابتدا مخاطب را دست‌چین کرده و سپس با تحریک آن‌ها برای تبارشناسی آن‌چه که جامعه به آن‌ها دیکته کرده است، انگیزه‌ی شورش را در آن‌ها بر می‌انگیخت.

از همین روی، او به‌صراحت می‌گفت که آدم‌ها باید در ابتدا خودشان قدم‌های اصلی را برای آزادی بردارند و آزادی هدیه‌ای نیست که به آن‌ها داده شود. 

در سال ۱۹۶۵ موریسون با  دختری به نام «پامِلا کورسون» آشنا شد. هم‌زیستی آن‌ها عموماً به سکس و مصرف مواد و ال اس دی می‌گذشت. و در عین حال موریسون از مصرف الکل نیز دست برنمی‌داشت. 

او با ترانه‌ها و موسیقی خود نیز که همراه با کلیشه‌های سکس و مواد و راک اند رول بود، از مخاطبان‌اش پذیرایی می‌کرد.

البته یک بار در پذیرایی کردن  قدری افراط به خرج داد و بر روی مخاطبان‌اش ادرار کرد. کارهای غیرقابل پیش‌بینی او  که گاهی همراه با فحاشی به تماشاگران نیز بود، سرانجام پای پلیس را به میان کشید.

اما این همه‌ی ماجرا نیست. حقیقت این است که موریسون نیز هم چون جاپلین و هندریکس و بعدها کوبین، مضر برای اخلاق اجتماع و مخلِ  آرامش مذهبی و نظم  گله‌وار و ماشینی جامعه‌ی آمریکا بود.

[[photow03]]

موریسون و گروه‌اش «دِ دورز» عملاً زیرزمینی محسوب می‌شدند. جیم  وجشی‌تر از آن بود که هم‌چون الویس پریسلی ترانه‌هایی سطحی بخواند و با نیکسون عکس یادگاری بگیرد.

در کنسرت‌های او جوانان دهه‌ی شصتی خشم و انزجار خود را دراعتراض به شرایط اجتماعی و سیستم بهره‌کش اقتصادی نشان می‌دادند؛ و برنامه‌هایش گاهی با درگیری‌ها و شورش‌هایی محدود همراه می‌شد. او عملا در ترانه‌هایش ضوابط اجتماعی در خانواده، مدرسه و شهر را به چالش می‌کشید.

قسمت اعظم ترانه‌های گروه «دِ دورز» را موریسون می‌نوشت و ملودی‌های پایه  در آهنگ‌ها را نیز او می‌ساخت. اما این برای موریسون که تسلطی کافی به نت‌نویسی نداشت،  در ابتدا کاری دشوار می‌نمود.

جیم می گفت: در ابتدا موزیک می‌آید و بعد کلماتی را پیدا می کنم تا رویشان سوار شوند. فقط این‌طوری می‌توانستم ملودی را به‌خاطر بسپارم. اغلب، ترانه را حفظ می‌کردم و ملودی را از یاد می‌بردم.

جیم  موریسون در استیل‌هایی مختلف چون بلوز، راک، راک روان‌گردان، هاردراک و بالاد بیش از صد ترانه نوشت.

روی سن موریسون به عنوان یک خواننده، بازیگر و گاه پرکاشنیست ظاهر می‌شد. او پیشتر در مدرسه و کالج، تئاتر کار کرده بود و از دوستداران «آنتونین آرتو»ِ سوررئالیست بود و سینما و بازی کردن را نیز می‌شناخت.

او در واقع براساس محتوا و فضای ترانه‌ها، آن‌ها را عملاً بازی می‌کرد. واکنش منفی بخشی از مردم و نمایندگان انتظامی و قضایی دولت به تأثیر موریسون بر جوانان نشان می‌داد که او با توشه‌ای از شعر و موسیقی و تئاتر و سینما به درستی قلبی را نشانه گرفته است که نبض جامعه‌ی مصرفی و ماشینی جهان را در دست دارد.

[[photow04]]

او در واقع  در جهت ارتباط نسل جوان با هنر در مفهوم حرفه‌ای آن،نقش یک مترجم را داشت. 

او شارل بودلر، آرتو، رمبو و نیچه را از گذشته وبزرگان مکتب «بیت»، جک کِرواک، ویلیام.اس.بارو و الن گینزبرگ را برای هم نسلان‌اش به زبان خودشان روایت می‌کرد.

موریسون زبان خیل عظیمی از مردمی شد که در زیر بار فشار زندگی روزمره له می‌شدند و از بیان و وصف وضع خویش عاجز بودند.

همان شخصیت‌های درمانده‌ی رمان «در راه» اثر جک کرواک که موریسون نیز یکی از آنان بود. 

<strong>متن ترانه‌ی «انتها»:</strong>

این انتهاست<br>دوستی بسیار زیبا

این انتهاست<br>تنها دوست من، انتها

برنامه‌ای از ما که روی آن کار شده، انتها<br>انتهایی که برای همه وجود دارد

انتهایی بدون امنیت و شگفتی<br>من دیگر هیچ وقت در چشمانت نگاه نمی‌کنم

می‌توانی تصور کنی چه می‌شود؟<br>این طوری بدون مرز و رها

نا امید از دستی بیگانه که از تو استفاده کردند<br>در سرزمینی ناامید

غرق شده در یک رمان... جنگلی از درد<br>و همه‌ی بچه‌ها دیوانه‌اند

منتظر باران تابستانی<br>آن‌جا در حومه‌ی شهر خطر در کمین است

در جاده‌ی پادشاهی حرکت کن عزیز<br>صحنه‌های عجیب و غریب در معدن طلا

جاده‌ی غرب را بگیر عزیز<br>بر ماری سوار شو که پیرِاست و پوست سردی دارد

غربیها بهترینند!<br>به این‌جا بیا، ما کار را تمام می‌کنیم

اتوبوس آبی ما را صدا می‌زند<br>راننده ما را کجا آوردی؟

قاتل، سپیده دم بلند شد و کفش‌هایش را پوشید<br>او از عتیقه‌فروشی یک «چهره» گرفت

و وارد سالن شد<br>او به اتاق خواب خواهرش رفت

او به طرف در رفت<br>و در حالی‌که سرش پایین بود گفت:

پدر! – بله پسرم<br>من تصمیم گرفتم که تورا بکشم

مادر! من تصمیم گرفتم<br>با ما بیا عزیزم، با ما امتحان کن

و در انتهای اتوبوس آبی با من ملاقات کن<br>یک دامن آبی بپوش

یک اتوبوس آبی<br>یک دامن آبی

بیا با من<br>تو را عذاب می‌دهد تا رهایش کنی

ولی تو هیچ‌وقت نمی‌توانی مرا دنبال کنی

لبخند آخرین و دروغی نرم<br>شب‌های آخری که چه‌طور می‌خواهم بمیرم ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_291.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_291.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی متفاوت</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Jan 2010 20:08:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>