<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>آهنگ زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/music/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section14_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 17 Mar 2010 21:09:52 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«موسیقی من، ترکیبی از موسیقی‌های زندگی‌ام است»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>امروز به سراغ امید شیرازی، یکی از جوانان ایرانی مقیم آلمان رفتیم. امید اولین‌بار در آلمان رو به جهان موسیقی آورد. شاید یکی از دلایلش این بود که در ایران موسیقی به طور کامل برای او ممنوع بود یا حداقل آن نوع از موسیقی که امید می‌پسندید، در آن زمان ممنوع بود.

[[sound]]

وقتی به آلمان آمد در کلاس‌های موسیقی مخصوص بچه‌های ایرانی شهر بوخوم شرکت کرد. این کلاس‌ها برای بچه‌هایی مثل امید که تازه از ایران آمده بودند، رایگان بود و ویولن اولین سازی بود که شروع به یادگرفتن آن کرد. دلیل اصلی او برای انتخاب این ساز در وهله‌ی اول موقعیت مالی‌ نه چندان مناسبش بود. آن‌جا برای کسانی که می‌خواستند ویولن بزنند امکاناتی وجود داشت. مثلا این امکان وجود داشت که با ۱۰ مارک برای سه ماه ویولن کرایه کنند. این یعنی رقمی که با جیب امید و خانواده‌اش جور در می‌آمد.

امید نوازنده‌ی ترومپت هم هست اما موسیقی اصلی او، موسیقی کاملا متفاوتی است. خود او موسیقی‌اش را یک موسیقی بین‌المللی می‌داند و اعتقاد دارد موزیک زبانی بین‌المللی است و بهترین راه برای متصل‌کردن آدم‌ها از نقاط مختلف جهان به یک‌دیگر است. از امید می‌پرسم آیا می‌توان موسیقی‌اش را در رده‌ی موسیقی فانک جای داد؟</small></strong>

[[photow01]]

فانک از نظر استیل موسیقی در ذهن مردم خیلی جا افتاده است. موسیقی من در واقع میکسی از تمام موسیقی‌هایی است که روی من اثر گذاشته یا در زندگی‌ شنیده‌ام. یعنی اگر موسیقی من را بشنوید، خواهید دید بسیاری المان‌های موسیقی از جمله المان‌های فانک، موسیقی‌ ایرانی و موسیقی‌ انواع و اقسام مناطق جهان را داراست و همیشه به دلیل اثری که موسیقی الکترونیک در زندگی من داشته، یک تم الکتونیک نیز دارد.

<strong>سبک موسیقی امید کاملا جدید است و می‌توان گفت هر چه تلاش کنی نمی‌توانی آن را در هیچ‌ رده‌بندی کلیشه‌ای از موسیقی جا دهی. امید معتقد است دنیای موسیقی، حد و مرز ندارد و بی‌نهایت است.</strong>

یکی از دلایلی که موسیقی را شروع کردم، این بود که بعد از مدت کوتاهی متوجه شدم واقعا موسیقی بی‌نهایت است زیرا می‌توانی اثری را تولید کنی که وجود خارجی ندارد. به همین خاطر می‌توانی با آن همه‌جا بروی. نه همه‌جا از نظر مکانی، بلکه همه‌جا از منظر ذهنی و درواقع آن چیزی که خودت تجربه می‌کنی. اگر بخواهی مجسمه بسازی به سنگ و ابزارش احتیاج داری ولی موسیقی این‌طور نیست. با یک ساز در هر لحظه که بخواهی می‌توانی اثری را تولید کنی که تا آن‌ لحظه نبوده است و فقط برای همان لحظه وجود خارجی دارد. وقتی که صدایش شنیده نشود، دیگر نیست. من همیشه نظرم این بوده که هیچ حد و مرزی در موسیقی نیست و نباید باشد. 

<strong>موضوع مهم دیگر برای امید، این است که موسیقی‌اش المان‌های اینترناسیونال داشته باشد. امید موسیقی را عرصه‌ای می‌داند که به آدم‌ها اجازه می‌دهد در آن تجربه‌های یگانه‌ای داشته باشند و لحظه‌های نابی را بسازند.</strong>

برای من خیلی جالب است که چیز‌های جدیدی را در موسیقی ایرانی وارد کنم و بتوانم آن را در موسیقی غیر ایرانی میکس کنم، چرا که قصد دارم مخاطب‌های جدیدی برای موسیقی ایرانی بیابم.

<strong>اما شاهکار این هنرمند جوان ما سازی است که خودش ساخته است. چیزی شبیه گیتار که فیروزه‌ای یا به قول خودش آبی متالیک است. از او می‌خواهم بگوید این ساز چیست و چگونه کار می‌کند.</strong>

می‌توان تصور کرد سازی است که به وسیله‌ی آن می‌توانم روی صحنه برای تماشاچی و شنونده این امکان را فراهم کنم که چگونگی ساخت یک آهنگ را ببیند. در واقع یک استودیو سیار است که در یک ساز قرار گرفته است.

به این ترتیب شما می‌توانید به عنوان بیننده و شنونده، از روی صحنه ببینید که یک آهنگ چطور کم‌کم تکمیل، میکس و ضبط می‌شود بدون این‌که هیچ فاصله‌ای بین این مراحل بیفتد.

این ساز از نظر شکل ظاهری شبیه به گیتار برقی است با این تفاوت که سازی سیمی نیست و در واقع هیچ ربطی به گیتار ندارد بلکه یک دستگاه ضبط در آن است که در آن واحد همان‌طور که می‌خوانم با میکروفون به این ساز وصل هستم و می‌توانم ضبط کنم. برای مثال با همان صدای جاز یا درام شروع می‌کنم. (تقلید صدای درام با دهان)

این را در همان حین که می‌خوانم در ساز ضبط می‌کنم و آن را در دور تکرار می‌اندازم به طوری که همین ۲ میزان را تکرار می‌کند. در حینی که صدای جاز تکرار می‌شود، شروع به خواندن بیس‌لاین می‌کنم.

[[photow02]]

بعد می‌توانم شروع به تقلید صدای گیتار کنم و با دهان صدای کمبت را تقلید کنم. به این ترتیب کم‌کم یک موسیقی کامل درست می‌شود و در ادامه، روی آن شروع به خواندن اصل آهنگ می‌کنم. به این سبک، موسیقی آکاپلا می‌گویند که در واقع بدون ساز ایجاد می‌شود. من موسیقی آکاپلا را روی یک ساز الکترونیکی اجرا کرده‌ام به این ترتیب که بتوانم خودم را تکمیل و انواع و اقسام صدا‌ها را با هم ترکیب کنم. یک دستگاه در این ساز ساخته‌ام که با حرکات دست در هوا بدون لمس ساز، می‌تواند افکت‌های الکترونیکی روی صدایم بگذارد.

<strong>امید انگیزه‌اش از ساخت این ساز را آشنایی مخاطبان با روح موسیقی‌اش می‌داند. او به وسیله‌ی این ساز آن‌ها را شاهد ساخت پروسه‌ی تولید روی صحنه می‌کند.</strong>

یکی از ایده‌ها و انگیزه‌های من برای ساخت این ساز، این بود که بعد از گذشت سال‌ها از نواختن موسیقی الکترونیک، همیشه می‌دیدم تفاوت این سبک با دیگر موسیقی‌ها این است که یک نفر روی صحنه با دست‌گاه‌های روی میز، کارهایی می‌کند و هیچ‌کس نمی‌بیند او در حال چه کاری است. آیا تایپ می‌کند یا فقط دکمه‌هایی را فشار می‌دهد؟ به همین دلیل هم عده‌ای موسیقی الکترونیک را بی‌روح می‌دانند.

شما اگر حتی هیچ اطلاعی از گیتار نداشته باشید، خواهید دید دست آن کسی که روی صحنه گیتار می‌زند، تکان می‌خورد و موسیقی تولید می‌شود. به همین خاطر می‌خواستم وسیله‌ای درست کنم که روی آن به مردم باشد و آن‌ها متوجه شوند چه اتفاقی می‌افتد.

از سوی دیگر، دستگاهی که بتوانی با آن صداهای تصنعی درست کنی این امکان را می‌دهد که اصوات و طیف‌های صوتی جدید ساخته شود، ولی بازهم مطمئنم تارهای صوتی انسان از هر دستگاهی قوی‌تر است و همیشه می‌توانی با آن صداهای جدید تولید کنی.

این نکته را می‌خواستم روی یک ساز پیاده کنم و در واقع صدای خودم را به هسته‌ی اصلی صدای کامپیوتری ارائه کنم.

<strong>موسیقی امید، مثل خود او، پر از شور و زندگی است.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/03/post_311.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/03/post_311.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی متفاوت</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Mar 2010 21:09:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>کسرایی و مشیری، دو شاعر-ترانه‌سرای برجسته</title>
                  <description><![CDATA[یکی دیگر از شاعران نام‌آور که سروده‌هایش مورد توجه آهنگ‌سازان قرار گرفته و برخی از آن‌ها تبدیل به ترانه شده است، سیاوش کسرایی است. سیاوش کسرایی در سال ۱۳۰۶ در اصفهان به دنیا آمده و در سال ۱۳۷۴ در غربت غمناک خود در وین از دنیا رفته است. 

[[sound]]

وی در همین عمر نه چندان بلند، تجربه‌های تلخ و شیرینی به دست آورده است که پشتوانه‌ی شور و غلیانی است که در شعر‌های او موج می‌زند. او نیز چون سایه شاعری‌ آرمان‌گرا است ولی زبان پنهان نمادین او را ندارد، هرچه سایه ساکت و درون‌گرا است، کسرایی احتیاج به بیرون از خود دارد. شعر او بیشتر به درد جلوی جبهه می‌خورد، تاثیر می‌گذارد و برمی‌انگیزاند ولی کمتر دوام ریشه‌ای پیدا می‌کند. 

در میان شعر‌های آرمانی منظومه‌ی آرش کمان‌گیر او به راستی دل‌انگیز است. در مجموعه‌های دیگر کسرایی نیز با بند‌ها و تکه‌های ناب شعری رو‌به‌رو می‌شویم که قدرت تخیل و ابداع او را نشانه می‌زند. 

[[photow01]]

در میان شعرهای او که ترانه شده است، شعری با عنوان بهانه از لطافتی ویژه برخوردار است؛ سهمی از این لطافت البته به دست آمده از آهنگی است که جواد معروفی بر روی آن نهاده و صدایی است که عهدیه در تفسیر آن به‌کار بسته است.

دانه های باران به شیشه‌ها<br>ترانه دارد

در اجاق من آتشی<br>به چشمان من<br>زبانه دارد

بسته هر دری<br>خفته هر که خانه دارد<br>مرغ هوا هم آشیانه دارد

شب سمج می نماید و دل<br>بهانه دارد

دل هوای او<br>دل هوای می<br>دل هوای بانگ عاشقانه دارد<br>آن پرستوک از دیار ما<br>با رغم بر دل<br>رفت و کس ندانم کزو<br>نشانه دارد...

در شمار شاعرانی که در عرصه‌ی ترانه‌سرایی نیز ارج و اعتباری پیدا کرده‌اند، نام فریدون مشیری هم برجسته می‌شود. او در سال‌های پیش از انقلاب به این عرصه روی آورد و تا پایان زندگی در آن فعال بود. حتی بعضی از شعر‌های اخلاقی، انسانی او پس از مرگ نیز از سوی آهنگ‌سازان مورد بهره‌برداری قرار گرفته است.

فریدون مشیری در سال ۱۳۰۵ در تهران زاده شد و در سال ۱۳۷۹ از دار دنیا رفت. او زبان ساده و البته پرورده‌ای دارد، زبانی که با رسانه‌ی فراگیر ترانه سازگاری زیادی نشان می‌دهد. این زبان بیش‌از هرچیز در خدمت عشق گمارده شده است. عشق در همه‌ی ابعاد انسانی آن، عشقی که وقتی در آیینه‌ی موسیقی می‌تابد جلوه‌ی بیشتری پیدا می‌کند.

موج نام شعری قدیمی از فریدون مشیری است که با آهنگی از فرهاد فخرالدینی پیوند خورده است، در این شعر، موج، خود چون غریغی تصویر می‌شود که ساحل دستش را نمی‌گیرد، او را پس می‌زند و زمین دستش را نمی‌گیرد. پس فغانی به فریاد‌رس می‌زند موج. 

[[photow02]]

مشیری معناهای دیگر موج و موج‌زدن را نیز با ظرافت در شعر خود به‌کار می‌گیرد، مثل دلی که در آن هیچ هوسی موج نمی‌زند و یا بوی گلی که پس از مرگ بلبل در قفس موج می‌زند. موج در شعر مشیری و موسیقی فخرالدینی یکسان نفس می‌زند. مرضیه خواننده‌ی خوش‌صدای همه زمانی نیز، صدای خود را با نفس زدن موج هماهنگ ساخته است. 

نفس مي زند موج<br>نفس می‌زند موج<br>ساحل نمي گيردش دست<br>پس می‌زند موج<br>فغانی به فرياد رس می‌زند موج

من آن رانده مانده بی شكيبم<br>كه راهم به فريادرس بسته<br>دست فغانم شكسته

زمين زير پايم تهی می‌كند جای<br>زمان در كنارم عبث می‌زند موج

نه در من غزل می‌زند بال<br>نه در دل هوس می‌زند موج]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/03/post_310.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/03/post_310.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 23:09:10 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«سایه»، شاعری آرمان‏خواه</title>
                  <description><![CDATA[جاذبه‏ی فراگیری که ترانه و ترانه‏پردازی در سال‏های دو دهه‏ی ۴۰ و ۵۰ در ایران پیدا کرد، پای شاعران نو را نیز به این عرصه باز نمود. از یک سو، آهنگ‏سازان علاقه پیدا کردند که روی متن‏های برجسته‏ای از شعر نو آهنگ بگذارند و از سوی دیگر، شاعران نو برانگیخته شدند که آفریده‏های آهنگ‏سازان را به شعر خود پیوند بزنند.

[[sound]]

به‏ویژه شاعران آرمان‏خواه با رغبت تمام به این کار روی آوردند. چون عرصه‏ی بسیار فراگیر و گسترده‏ی‏ ترانه را می‏توانستند به عنوان جایگاهی مؤثر برای بیان و تبلیغ آرمان خود به‏کار گیرند.

هوشنگ ابتهاج «ه.ا.سایه» یکی از این شاعران آرمان‏خواه است که با زبان نمادین خود به شعر و ترانه زیبایی و اعتبار دیگری بخشیده است.

او در سال ۱۳۰۶ در رشت زاده شده و از نوجوانی به دنیای شعر و موسیقی روی آورده است. در سال‏های پیش از انقلاب، مدتی رئیس شورای موسیقی رادیو بوده و سرپرستی برنامه‏ی «گل‏های تازه» را بر عهده داشته و تا کنون چندین مجموعه‏ی شعر انتشار داده است.

اما آرمانی که سایه دنبال آن است از حد و مرز حزب و مکتب و مسلک درمی‏گذرد؛ آرمانی است انسانی و در دنیای ما دست‏نایافتی؛ اما امیدبخش و زندگی‏ساز. به پری افسانه‏ای می‏ماند که همه‏جا هست و هیچ‏جا نیست. ولی به هرحال در بند بند شعرهای سایه حضور دارد.

برجسته‏ترین شعر آرمانی او که با موسیقی همایون خرم پیوند خورده، «سرگشته» نام دارد و سرگشتی شاعر را در جست‏وجوی همان پری افسانه‏ای تصویر می‏کند.

[[photow01]]

از قضا، آهنگ ترانه را همایون خرم در «دستگاه همایون» نوشته که در روایت قدیمی از جمله، مایه‏‏ای سحرانگیز توصیف شده است و با عشق پری آرمانی سازگاری دارد.

شاعر شرح می‏دهد که شبی آوای نی پری را شنیده، ولی به لب چشمه که رسیده، از نی و نی‏نواز اثری ندیده و هم‏چنان ناکام و سرگشته، پرسش همیشگی خود را تکرار کرده که:

«ای پری کجایی که رخ نمی‏نمایی؟<br>از آن بهشت پنهان دری نمی‏گشایی؟»

شاعر که همه‏ی وجودش به عشق پری آغشته است، در پایان از او تمنایی حسرت‏آلود دارد:

«شبی کنار چشمه پیدا شو،<br>میان اشک من چون گل واشو!<br>تو ای پری کجایی؟»

دنباله‏ی حرف‏ها را در خود ترانه می‏شنویم که با صدای حسین قوامی ضبط شده است: 

دل من سرگشته‏ی توست<br>نفس‏ام آغشته‏ی توست<br>به باغ روی‏ها چو گل‏ات بویم<br>در آب و آیینه چو مه‏ات جویم<br>تو ای پری کجایی؟<br>در این شب یلدا<br>ز پی‏ات پویم<br>به خواب و بیداری<br>سخن‏ات گویم<br>تو ای پری کجایی؟<br>مه و ستاره درد من می‏دانند<br>که هم‏چو من پی تو سرگردانند<br>شبی کنار چشمه پیدا شو<br>میان اشک من چو گل وا شو<br>تو ای پری کجایی؟<br>که رخ نمی‏نمایی<br>از آن بهشت پنهان<br>دری نمی‏گشایی 

آهنگ‏سازان سنتی و پاپ، چه پیش و چه پس از انقلاب بر روی شعرهایی از سایه آهنگ‏ نهاده‏اند که بهترین آن‏ها تعلق به محمد رضا لطفی دارد. لطفی خمیرمایه‏ی شعر سایه‏ را می‏شناسد و آهنگ‏های‏اش سازگاری بسیار با شعر او پیدا می‏کنند.

یکی از کارهای ماندنی او «در کوچه‏سار شب» نام دارد. لطفی شب تیره و تار و بی‏سپیده‏ی سایه را در پهنه‏ی دشتی غم‏انگیز سازگاری توصیف می‏کند و با افزودن خطاب «عزیزان‏‏ام» بر دامنه‏ی اندوه‏گستر شعر می‏افزاید:

در این سرای بی‏کسی<br>کسی به در نمی‏زند<br>به دشت پرملال ما پرنده پر نمی‏زند<br>یکی ز شب گرفتگان<br>چراغ برنمی‏کند<br>کسی به کوچه‏سار شب<br>در سحر نمی‏زند<br>نشسته‏ام در انتظار این غبار بی‏سوار<br>دریغ که از شبی چنین<br>سپیده سر نمی‏زند<br>عزیز، عزیز، عزیزان‏ام! 
 
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_309.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_309.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">استادان موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 13:55:41 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شاعر گمشده‌ی ترانه‌ای انقلابی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>ترانه‌ها در جنبش‌های اعتراضی جهان نقشی یگانه دارند؛ از یک‌سو اهداف و مانیفست جنبش را بازتاب می‌دهند و از سوی دیگر جزو تاریخ شنیداری آن جنبش قرار می‌گیرند. مردم، پس از به‌نتیجه‌رسیدن جنبش‌ها هم، ترانه‌ها را زیر لب تکرار می‌کنند تا خاطره‌ی آن روزها را در حافظه‌ی خود زنده نگه دارند.

[[sound]]

ترانه‌ی «برپاخیز» کاری از علی ندیمی از جمله‌ی چنین ترانه‌هایی است. داستان شکل‌گیری آن را در گفتگویی با آقای علی ندیمی می‌شنویم:</small></strong>

تا پیش از این که به ایران بروم، ۱۲ سال اجازه‏ی ورود به ایران نداشتم و به دلیل فعالیت‏های سیاسی‏ای که آن موقع داشتم، دولت ایران پاسپورت مرا گرفته بود. من سال‏ها دبیر فدراسیون دانشجویان ایرانی در اتریش بودم و در سال ۱۹۷۶ نیز در کنگره‏ی کنفدراسیون جهانی به عنوان دبیر تشکیلات انتخاب شدم.

به دلیل این‏گونه فعالیت‏های سیاسی نمی‏توانستم به ایران بروم. تابعیت ایران را از من سلب کرده بودند.

<strong>در این دوره، شما به عنوان شهروند اتریش به کشورهای مختلف سفر می‏کردید؟</strong>

خیر. پناهنده‏ی سیاسی بودم و با کنوانسیون پاس سفر می‏کردم و در مجامع دانشجویی، تظاهرات و اعتراضات مختلف شرکت می‏کردم.

به هرحال به دلیل فعالیت‏هایی که در سازمان‏های دانشجویی داشتم، با بسیاری از دانشجویان از نزدیک آشنا شدم که کار این آشنایی حتی به رفاقت چندین دهه‏ای هم کشیده است. از جمله در وین با بسیاری از دانشجویان ایرانی که آن زمان در دانشکده‏ی موزیک وین تحصیل می‏کردند، آشنا شدم. از جمله‏ی این دانشجویان آقای سعید تقدسی و هم‏چنین همسر ایشان فیروزه‏ نوایی و فرزانه نوایی، خواهر فیروزه بودند که آشنایی عمیقی با آنان پیدا کردم.

منتها وقتی به سمت دبیر تشکیلات کنفدراسیون جهانی انتخاب شدم، به آلمان که محل این تشکیلات بود، رفتم و در آن‏جا مقیم شدم تا زمانی که به ایران برگشتم. البته در این فاصله دوستانی که نام بردم، تحصیل‏شان تمام شده بود و به ایران رفته بودند و ارتباط من با آنان قطع شده بود.

وقتی دولت بختیار انحلال ساواک را اعلام کرد، من هم بعد از ۱۲ سال به ایران بازگشتم و مطابق معمول و بنا به علاقه‏ای که داشتم، تقریبا هر روز جلوی دانشگاه تهران در تظاهراتی که آن زمان برگزار می‏شد، شرکت داشتم. 
در یکی از این تظاهرات‏ها سعید تقدسی و فیروزه و فرزانه را دوباره دیدم. در گفت‏وگویی که با هم داشتیم، از آن‏ها پرسیدم طی سال‏هایی که ایران بوده‏اند، برای حمایت از مبارزات مردم چه‏کار کرده‏اند. از خلال این گفت‏وگو طرح یک سرود بیرون آمد.

[[photow01]]

این سرود «برپاخیز» نام گرفت که آقای سعید تقدسی همراه با آقای بیژن قادری که الان در امریکا هستند و با همراهی بسیاری از هنرجویان هنرسرای عالی موزیک ‏آهنگ را تنظیم کردند. بعد هم سعید ماده‏ی خام را برای من به خانه آورد و من هم شعر «برپا خیز» را روی آهنگ گذاشتم. بعد از چند روز همراه با همان دانشجویان هنرسرای عالی موزیک ایران به استودیو «بِل» در تهران رفتیم و سرود در آن‏جا ضبط شد.

<strong>چه شد که یک موسیقی تازه برای این سرود ساخته نشد و کاری از شیلی انتخاب شد؟</strong>

سال ۱۹۷۳ در شیلی کودتا شده بود و بسیاری از فعالین سیاسی آن زمان شیلی به خارج از کشور آمدند و پناهنده‏ی سیاسی شدند. از جمله خود من شخصا با بسیاری از آنان دوستی و آشنایی نزدیک و صمیمانه‏ای داشتم که این آشنایی سال‏ها ادامه پیدا کرد و تا امروز نیز رسیده است.

به هرحال در آن سال‏ها ما به خاطر حمایت و همبستگی با مبارزات مردم شیلی و علیه کودتای نظامی آن زمان، با میل و رغبت بسیار آکسیون‏های زیادی برای شیلی ترتیب می‏دادیم. در این آکسیون‏ها هم عمدتاً این سرود اول برنامه اجرا می‏شد و خود گرو‏ه‏های شیلیایی آن را می‏خواندند.

این سرود در ذهن ما به عنوان یک سرود جالب، قشنگ و با ریتم بسیار تهییج‌کننده در ذهن ما مانده بود. تا جایی که به ایران رفتیم و آقای تقدسی بر اساس آن سرود، این آهنگ را تنظیم کردند و «برپاخیز» را ساختیم.

<strong>چرا در برخی منابع، نام آقای سیاوش کسرایی به عنوان سراینده‏ی این سرود به میان آمد؟</strong>

خود من هم بسیار متعجب بودم. خیلی هم اتفاقی به این مساله برخورد کردم. شاید سال‏ها بود که اصلا دنبال این سرود نبودم و در جایی هم دنبال آن نمی‏گشتم. تا این که یک روز خیلی اتفاقی به دلیل علاقه‏ای که به برخی از مطالب «سایت رادیو زمانه» داشتم، به این سایت مراجعه کردم و به مقاله‏ی آقای کیوان ایزدمهر در مورد سرود «برپاخیز» برخوردم. آن‏جا متوجه شدم که سراینده‏ی این سرود را آقای سیاوش کسرایی اعلام کرده‏اند.

همین باعث شد که داستان را دنبال کنم و در جست‏وجویی که در یوتیوب و سایت‏های مختلف داشتم، دیدم که در «ویکی‏پدیا» هم سراینده‏ی این سرود را آقای سیاوش کسرایی اعلام کرده بودند.

البته نشانه‏های دیگری هم وجود دارد که نشان می‏دهد چقدر بدون تحقیق این کارها را کرده‏اند و یا نویسندگان این مطالب، مسایلی به گوش‌شان خورده، اما نتوانسته‏اند درست تحقیق کنند. از جمله این که در ویکی‏پدیا و یا یوتیوب این سرود را به عنوان یکی از سرودهای کنفدراسیون معرفی کرده‏اند.

تنها حدسی که می‏توانم بزنم که چرا به کنفدراسیون منتسب شده، این است که احتمالا نویسنده یا تهیه‌کننده‏ی چنین ویدئوکلیپ‏هایی به گوش‏اش خورده که سراینده‏ی سرود به هرحال در کنفدراسیون جهانی دانشجویان فعال بوده و از آن‏جا نتیجه گرفته‏ که این سرود توسط کنفدراسیون ساخته و اجرا شده است. در صورتی که تا دی‏ماه ۵۷ که ما این سرود را ساختیم، چنین سرودی وجود نداشت.

<strong>اشاره کردید که این سرود را در استودیو بل ضبط کرده‏اید. آیا موقعیتی پیش آمد که بتوانید این سرود را در تهران منتشر کنید؟ یا این که به شکل زیرزمینی در میان مردم دست‌به‌دست می‏شد؟</strong>

پخش اولیه‏ی آن زیرزمینی بود. آن موقع هنوز نتیجه‏ی مبارزه تعیین نشده بود، رژیم حاکم بر سر کار بود و احتمال همه چیز هم داده می‏شد. از جمله این که شک و ظن بسیار قوی‏ای وجود داشت که احتمالا کودتایی صورت خواهد گرفت. بر این اساس بود که این سرود ابتدا به صورت زیرزمینی پخش شد و توسط نوارهای کاستی که بچه‏ها تکثیر می‏کردند انجام می‏گرفت.

[[photow02]]

ولی روزی که رادیو به دست نیروهای مخالف رژیم افتاد، خانم فیروزه نوایی نوار اصلی این سرود را به رادیو ایران برد و همان روز این سرود پخش شد. پخش سرود چندین ماه از رادیو ادامه یافت تا این که مانند شعر قشنگ «والا پیام‏دار محمد» فرهاد که معنی آن را درک نمی‏کردند و مرتب پخش می‏کردند، بعد از این که معنای سرود را متوجه شدند، از پخش آن جلوگیری کردند.

<strong>شما چند سال پس از انقلاب در ایران ماندید؟</strong>

دو سال پس از انقلاب در ایران ماندم تا این که دوباره به لیست سیاه منتقل شدم و تحت تعقیب قرار گرفتم. بعد از آن ناچار شدم ایران را ترک کنم و دوباره فرار کردم آمدم به خارج از ایران.

<strong>بیش از ۳۰ سال از زمانی که شما این سرود را سرودید، می‏گذرد. امروز احساس‏تان نسبت به کاری که آن زمان در سال ۵۷ انجام دادید، چیست؟</strong>

در تمام دوران طولانی ۳۰ سال گذشته، هربار که یک حرکت مبارزاتی در ایران پیش می‏آمد و یا ضرورت چنین حرکتی از جانب نیروهای مختلف طرح می‏شد و یا اعتراضاتی نسبت به رژیم انجام می‏گرفت، بند بند این سرود دوباره به یاد من می‏‏آمد و مطمئن بودم که یک روزی دوباره این سرود جایگاه خود را پیدا خواهد کرد.

امروز بعد از وقایع پس از انتخابات، شاید چند ده ویدئوکلیپ از طرف بچه‏های ایران و همین‏طور جوان‏هایی که در خارج از کشور قضایا را دنبال می‏کنند روی این سرود تهیه شده است.

امروز دوباره این سرود دارد جایگاه خود را پیدا می‏کند و در معادله‏ی سیاسی قدرت در ایران نقش بازی می‏کند.

<strong>به خاطر مسایلی که در ایران پیش آمد، هیچ‏وقت احساس تأسف و یا پشیمانی از بابت سرودن این سرود به شما دست داد یا این که فکر می‏کنید نه؛ این همان کاری بود که آن زمان باید انجام می‏شد؟</strong>

ابدا! من کوچک‏ترین احساس تأسفی نه‌تنها ندارم، بل‌که از صمیم قلب مفتخرم که این سرود در آن دوران برای حمایت از مبارزات آزادی‏خواهانه‏ی مردم که چیزی جز آزادی و استقلال نمی‏خواستند (و بعدها توسط دین‏کاران امروزی مصادره شد) و در حمایت از این مبارزات سروده شد.

محتوای سرود متوجه‌ی ساختن افکار عمومی آن روز نسبت به حاملین اصلی جنبش اعتراضی‏ای بود که در ایران جریان داشت و ستایش قدرت همبستگی ملی برای دفع و رفع نظام استبداد بود.

در نتیجه نه‌تنها اظهار تاسف نمی‏کنم، بل‌که به هرحال آن را متعلق به بخشی از دوران مبارزاتی مردم می‏دانم و معتقدم که بالاخره مردم پیروز خواهند شد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_308.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_308.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 17:04:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نبردی از سر شوق</title>
                  <description>در سه اکتبر ۱۹۹۲ برنامه‌ی کمدی و مشهور «ساتاردی نایت لایو»، از کانال «ان بی سی» که به طور زنده پخش می‌شد، میزبان یک خواننده‌ی زن بود و عده‌ای نیز در استودیو، برنامه را از نزدیک می‌دیدند. در فضای تیره‌ی استودیو، زن با لباسی سفید، در کنار تعدادی شمع و در برابر میکروفن ایستاده بود. 

[[sound]]

حریری سفید، منقش به نواری سه رنگ از قرمز، زرد و سبز میکروفن را می‌پوشاند. او گردن‌بندی با نشان ستاره‌ی داوود در گردن داشت. زن که موهایش را از ته تراشیده بود، مصمم و جدی، خیره به دوربین، شروع به خواندن ترانه‌ای به نام جنگ، از باب مارلی کرد و در پایان، در برابر چشمان متحیر بینندگان، معترضانه تصویری از پاپ ژان پل دوم را پاره کرد و گفت: جنگ با دشمن حقیقی.

او سپس شمع‌ها را خاموش کرد و از صحنه بیرون رفت. چند ثانیه بعد تهیه‌کننده‌ی برنامه که شوکه شده بود، با پخش تبلیغات، برنامه را قطع کرد.

آن‌ها در عرض چند روز ۴۴۸۴ شکایت از اشخاص حقیقی و حقوقی علیه این برنامه دریافت کردند و به پرداخت ۲.۵ میلیون دلار جریمه نقدی محکوم شدند . «فرانک سیناترا»ی خواننده، این زن را کافر خواند .

پنج سال بعد زنی که موهای سرش را می‌تراشید و عکس پاپ را در برابر چشمان هزاران بیننده‌ی معتقد پاره کرده بود، در نامه‌ای به پاپ این‌گونه از او عذرخواهی کرد: من در زندگی‌ام اشتباهات بی‌شماری مرتکب شده‌ام، اما مطمئنا شما هم اشتباه کرده‌اید!

اوکسی نبود جز «شیند اوکانر»، خواننده‌ی معترض ایرلندی. اوکانر در سال ۱۹۶۶ در نزدیکی دوبلین و در خانواده‌ای ایرلندی متولد شد.

[[photow01]]

آن‌ها پنج فرزند بودند که یکی از برادران‌اش «ژوزف اوکانر» نویسنده بود. اوکانر در کودکی بارها مورد ضرب و شتم والدین‌اش قرار گرفته بود، که بعدها در آهنگ «فایر آن بابیلون» این روزها را به تصویر کشید.

هشت ساله بود که والدین‌اش از یکدیگر جدا شدند. در نوجوانی به دلیل سرقت از یک مغازه، از مدرسه اخراج شده و به دارالتادیب فرستاده می‌شود.

اوکانر از شانزده ساله یادگیری پیانو و آواز را آغاز کرد. در همین دوران در کنایپه‌ها پیشخدمتی می‌کرد و گاهی می‌خواند. و در یکی از همین کنایپه‌ها اولین گروه خود «تُن تُن ماکوته» را پایه‌گذاری کرد.

در سال ۱۹۸۳ در لندن با شرکتی به نام «انسینگ رکوردز» قرارداد بست و اولین آلبوم خود «شیر و کبرا» را در سال ۱۹۸۷ منتشر کرد.

در این سال با درامیست خود «جان رینالدز» ازدواج کرد و در ابتدای ۱۹۹۰ از او جدا شد.

اوکانر با انتشار آلبوم «من چیزی نمی‌خواهم من خدا ندارم» در سال ۱۹۹۰ به اوج رسید. این آلبوم در صدر جدول آلبوم‌های برتر آمریکا، انگلیس، سوئیس، اتریش و آلمان قرار گرفت.

پس از انتشاراین آلبوم، فرانک سیناترا، مایل بود در کنسرتی در نیوجرسی، پیش از اجرای اوکانر به روی سن برود . اوکانر با اجرای سیناترا مخالفت کرد و در نهایت از اجرای این برنامه انصراف داد.

سیناترا در جواب کار اوکانر، او را به «گه» تشبیه کرد و اوکانر هم گفت: امیدوارم با سیناترا روبه‌رو نشوم، چون نمی‌خواهم یک پیرمرد را بزنم. 

[[photow02]]

دشمنی این پیر مرد هنربازِ سیاست‌پیشه، با اوکانر از همین ماجرا آغاز شد. سیناترا در هر فرصتی اوکانر را تحقیر می‌کرد و در ماجرای «ساتاردی نایت لایو» هم آ تش‌بیار معرکه شده بود.

اوکانر سپس در کنسرت برلینِ «راجر واترز»، به همراه او ترانه‌ای به نام «مادر» را اجرا کرد. می‌توان تصور کرد که او با این‌کار چه آتشی بر جان سیناترا زد و عملاً اعلام کرد که برای سیناترا با همه‌ی شهرت‌اش، ارزشی قائل نیست، اما در کنار راجر واترز باافتخار می‌خواند.

اوکانر راهی پرخطر را آغاز کرده بود .او «بودن» به شکل و سبک حقیقی خود را بر همه چیز ترجیح می‌داد. خواننده‌ای در حد او، برای ادامه‌ی کار باید ملزم به رعایت اصولی باشد که مخاطبان و تهیه‌کنندگان و منتقدان بر او تحمیل می‌کنند.

او باید به اعتقادات مردم و منافع و مصالح برنامه‌گذاران و نصایح منتقدان احترام بگذارد، تا او را دوست بدارند و از او کالایی برای فروش بسازند.

اما اوکانر آمده بود تا یک تنه در برابر انبوهی از تعارفات سرکشی کند. او در سال ۱۹۹۱ از پذیرفتن ۴ جایزه‌ی گرمی که بزرگ‌ترین افتخار برای هر هنرمند است، سرباز زد.

طرفداری او از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند»، مخالفتش با واتیکان و پاپ، و مناقشه‌ها و اختلافاتش با تهیه‌کنندگان موسیقی و کنسرت‌هایش ،بیش از پیش به روند کاری و موفقیت او ضربه می‌زند.

[[photow03]]

او با زوم کردن بر بحث تجاوز و کودک‌آزاری شایع در کلیساهای کاتولیک، خشم مافیای مذهبی و اقتصادی واتیکان را برمی‌انگیزد.

همه‌ی این عوامل دست‌به‌دست هم دادند تا خواننده‌ی معترض ایرلندی بایکوت شود. درسال ۱۹۹۲ در کنسرت کریس کریستفرسون، وقتی کریس از او دعوت می‌کند که روی سن به اجرای برنامه بپردازد، با تشویق غیرعادی تماشاگران روبه‌رو می‌شود. 

او پشت میکروفن می‌ایستد و منتظر می‌ماند تا تشویق‌ها تمام شود. اما تماشاگران او را تشویق نمی‌کردند. آن‌ها با یک هماهنگی از پیش‌تعیین‌شده، با دست‌زدن‌ها و داد و فریاد، به حضور او اعتراض داشتند. 

پیانیست گروه تصمیم داشت که علی‌رغم کارشکنی تماشاگران، موزیک را آغاز کند، اما اوکانر با اشاره‌ی دست او را از این کار بازداشت. 

او کمی سکوت کرد و سپس بدون هم‌راهی موزیک وبا فریاد، از جنگ و کودک‌آزاری و تجاوز خواند و سپس صحنه را ترک کرد.

اوکانر سرانجام موسیقی و بازارش را رها می‌کند و برای تحصیل آواز اپرا، به دوبلین باز می‌گردد.

او در سال ۱۹۹۲ در فیلم «بلندی‌های بادگیر» اثر «پیتر کاسمِنسکی» نقش کوچکی را بازی می‌کند. او درسال ۱۹۹۴ با آلبوم «یونیورسال مادِر» دوباره به عرصه‌ی موسیقی باز می‌گردد.

او حالا همسر یک روزنامه‌نگار ایرلندی‌ست و فرزندی به نام «رُیزین» دارد.

البته اوکانر پس از انتشار آلبوم «ایمان و شجاعت» در سال ۲۰۰۰، در مصاحبه‌ای اذعان داشت که بای‌سکسوئل است، ولی بیشتر رابطه‌هایش با مردان بوده است.

اوسپس در سال ۲۰۰۲ آلبوم «قدیمی - روشی جدید» را که مجموعه‌ای از ترانه‌های فولک ایرلندی بود، منتشر کرد.

اوکانر آرام‌آرام به انتها می‌رسید و عجیب است که این انتها برای او ختم به خدا شد.

در سال ۲۰۰۳ اعلام کرد که برای تحصیل دین و برای داشتن یک زندگی معمولی موسیقی را ترک می‌گوید. اما خواننده‌ی معترض ما در سال ۲۰۰۵ با کوله باری از ایمان مسیحی و یک کودک تازه متولد شده در بغل، به عرصه‌ی موسیقی بازگشت. 

اوکانر در ادامه فعالیت‌هایش به کاور کردن ترانه‌هایی از موسیقی رگی روی آورد و در سال ۲۰۰۷ آلبومی با عنوان «تئولوژی» را منتشر کرد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_307.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_307.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی متفاوت</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Feb 2010 19:00:28 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«در شهرم، حتی سازم را هم نمی‌توانستم حمل کنم»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>سعید شنبه‏زاده، موزیسین نام‏دار ایرانی که سال‏ها است در فرانسه کار و زندگی می‏کند، موزیک بندری را با موزیک جاز تلفیق کرده و با استفاده از نی‏انبان بوشهر در کنار ساکسی‌فون و ترومپت به نقطه‏ی تازه‏ای در موزیک بوشهری رسیده که چاووشی‏ خوانی‏ها، یزله ‏خوانی‏ها و شروه‏خوانی‏ها را ارتقا بخشیده است.</small></strong>

[[sound]]

از بچگی و در شهری که به دنیا آمدم، در محل قدیمی بوشهر، زندگی مردم جنوب خصوصاً در بوشهر به نوعی، نه به صورت رسمی، درگیر با موسیقی بود، همان‌طور که بعضی‌ها موسیقی را اجرا می‌کنند و خودشان هم نمی‌دانند که موزیسین هستند و کلمه موزیسین به کسی اطلاق نمی‌شود.

من خیلی علاقه داشتم این رشته را دنبال کنم، در خانواده ما یکی از برادرانم ترومپت می‌زد، خواهرم رقص کار می‌کرد، دلم می‌خواست که کار موسیقی را به صورت جدی‌تری ادامه دهم، و از سن ۱۰- ۱۲ سالگی به طور جدی فراگیری موسیقی را آغاز کردم.

[[photow01]]

<strong>با چه سازی کارت را شروع کردی؟</strong>

در بوشهر، مردم معمولاً با سازهای سنج و دمام آشنایی دارند ولی خودشان را موزیسین نمی‌دانند، اولین سازی که انتخاب کردم ساکسیفون و بعد هم فلوت کلاسیک بود، بعد از آن در سن ۱۶- ۱۷ سالگی اتفاقاتی افتاد که به اطراف خودم با دقت بیشتری نگاه کردم، که اگر موسیقی چهارچوبش این است و باید صدایی تولید کند و این صدا باید معنا، مفهوم و فلسفه‌ای داشته باشد، خوب ما این را در فرهنگ خودمان داریم.

از همان زمان به فراگیری سازهای بوشهر، مانند دمام، نی‌انبان، نی‌جفتی، پرداختم و سازها را به صورت جدی و با نگاه عمیق‌تری، به مراسم‌ها و طراحی آن‌ها برای اجرای صحنه دیدم و در عین حال خیلی دلم می‌خواست که با علم و شیوه نوازندگی سازی موسیقی غربی بیشتر آشنایی پیدا کنم و ادامه بدهم ولی هیچ وقت این دو را با هم نیامیختم.

<strong>اشاره به فعالیت‌های جدی در ۱۶- ۱۷ سالگی کردید، این فعالیت‌ها چه بودند و چه پژوهش‌هایی در زمینه موسیقی داشته‌اید؟</strong>

اولین کاری که کردم در سال ۱۳۶۹ به فکر افتادم گروهی را درست کنم، که قطعات موسیقی بوشهر و حرکت‌ها و رقص‌هایی را برای صحنه‌ای آماده کنیم. و در همان سال با آن گروه به جشنواره فجر رفتیم و به عنوان گروه برگزیده جشنواره انتخاب شدیم و بعد به دلیل آن‌که اداره ارشاد بوشهر خیلی فشار می‌آورد، کاری کرد که دیگر طرف گروه نرفتم.

به ما مجوز فعالیت ندادند و مجبور بودم به صورت پنهانی کار کنم، هر زمان هم که به تهران می‌رفتم، یک مرکز موسیقی در تهران بود و جشنواره‌ای در تهران شرکت می‌کردیم از بوشهر به ما فشار می‌آوردند. زمانی که برای فستیوال آوینیون انتخاب شدم، پاسپورت مرا گرفتند و به اداره حراست و ارشاد تماس گرفتند که اگر او به این فستیوال برود پناهنده می‌شود.

هر حرکتی که می‌خواستم انجام دهم برایم ایجاد مشکل می‌کردند، تا جایی که با فرودگاه بوشهر هماهنگ کرده بودند که سازم را نتوانم ببرم، حتی یک دفعه با خواهرم بودم، در کیف من را باز کردند و تا نی‌انبان و دمام را دیدند، پلیس سازها را گرفت و با مسئول امور هنری ارشاد تماس گرفت و آن‌ها خیلی خوشحال شدند، مثل آن‌که ده کیلو هروئین گرفته‌اند، سازهای من را گرفتند و با خود بردند، یعنی حتی در آن شهر من ساز خودم را هم نمی‌توانستم حمل کنم.

[[photow02]]

ولی من رها نکردم و کار خودم را با تمام انرژی ادامه می‌دادم و حدود یک سال و نیم بوشهر نبودم، با یک ضبط صوت کوچک به روستاهای اطراف، بیت، کالبه، درآن یکی دوسال می رفتم و آوازهای آن مناطق را ضبط می‌کردم.

این آزار و اذیت‌ها به نفع من شد و باعث شد که کنار بکشم و بیش‌تر به دنبال یادگیری رفتم، و همان برایم درس بزرگی شد، تا بفهمم که چه‌قدر نسبت به این موسیقی بی‌اطلاعم، اندوخته زیادی برایم شد و مبحث جدیدی به نام پژوهش برای من باز شد، تا این ضبط کردن، مصاحبه کردن، خمیر مایه‌ای بشود، اگر در آینده به عنوان یک موزیسین بخواهم اجرای صحنه‌ای داشته باشم.

<strong>چه شد که از کشور خارج شدید؟</strong>

اولین بار سال 1991 بود که به فستیوال آوینیون دعوت شدم، در این سال کار ما بسیار مورد توجه قرار گرفت و روزنامه‌های معتبر فرانسوی مثل لیبراسیون بسیار توجه نشان دادند، بعد از انقلاب ایران این اولین بار بودکه موسیقی مناطق برای اجرا به خارج از کشور می‌رفت.

کشورهای مختلف سالی یکی- دو بار در سال دعوت می‌کردند، تا این‌که سال ۲۰۰۰ در فستیوالی به نام رومئواروپا در شهر روم ایتالیا اجرا داشتیم، دو تن از فرانسوی‌ها اجرای من را دیدند، با تأتر شهر پاریس که با ما در ارتباط بودند تماسی داشتند، تا ما را برای مدت یک هفته دعوت کنند، که ورک‌شاپ رقصی برای رقصنده‌های آن‌ها داشته باشیم.

یکی از کمپانی‌های معتبر فرانسوی به نام مونتالوئه  بعد از آن یک هفته به ما پیش‌نهاد یک همکاری چهار ساله دادند، و ما پذیرفتیم، که چهار سال تبدیل به ۱۰ سال شد.

در مدت آن چهار سال من تصمیمات خودم را گرفته بودم، دیدم که بحث تحقیق و یادگیری و نگاهی که به آینده داشتم دیگر در ایران میسر نیست. چون روز به روز فشار و تنگ‌ناها شدیدتر می‌شد و من موزیسینی هستم که ۲۱ سال روی صحنه هستم و هیچ اثری از من در ایران اجازه انتشار نیافت، فقط یک اثر در سال ۱۳۷۱با ماهور، که من درآن دمام می‌زدم و بعد از آن تمام کارهای من با مشکل و مانع روبه رو می‌شد. بعد از این که به فرانسه آمدم اولین کارم با کمک یک کمپانی فرانسوی بیرون آمد.

[[photow03]]

به ایران هم رفت و آمد داشتم، تا این که حدود پنج سال پیش، در فرودگاه جلوی من را گرفتند، بعد هم به من گفتند که پاسپورتم مشکل دارد و باید به این آدرس مراجعه کنم، که بعد از مراجعه دیدم آن‌ها از بچگی من تا آن زمان پرونده دارند، حتی تا این‌که با چه کسی دعوا کرده‌ام؛ این برای من مثل کابوس بود که مگر من چه کار می‌کنم، و بعد از آن تصمیم گرفتم که با شرایط موجود، با این که برایم سخت است دیگر به ایران رفت و آمد نکنم.

<strong>گفته بودید که هدف نهایی شما از خلق آثار و اجرای آن‌ها نزدیک کردن انسان‌ها به یک‌دیگر است و موسیقی را وسیله‌ای به سوی انسان‌تر شدن دانسته‌اید.</strong>

موسیقی، یا هر رشته هنری، به نظر من یک حرف مشترک می‌خواهند بزنند و آن هم انسانیت و عشق است و هیچ چیزی خارج از این موضوع نیست. برای من موسیقی وسیله‌ای برای نزدیک‌تر شدن و پیدا کردن یک حس مشترک با انسان‌هاست.

موسیقی برای من وسیله‌ای برای خودخواهی و ارضای موضوعات شخصی نیست، معروف شدن زیاد سخت نیست ولی بزرگ شدن بسیار سخت است. موسیقی من را آدم کرده و باعث شده من چیزهایی را از آدم‌های دیگر یاد بگیرم.

اگر موسیقی هدف انسانی نداشته باشد بهتر است که سازها را کنار بگذاریم، اسلحه دست بگیریم و مردم را بکشیم، به نظر من حکام ایران اگر به موسیقی خوب گوش می‌دادند، دو تا فیلم خوب می‌دیدند، کمی با هنر بودند کمی بزرگ می‌شدند.

<strong>در حال حاضر در چه زمینه‌هایی مشغول به فعالیت هستید؟</strong>

در سه بخش مختلف موسیقی و رقص کار می‌کنم، یکی اجرای موسیقی و رقص سنتی با سازهای سنتی جنوب ایران، و بخش دیگر کار تلفیق با موسیقی جاز است و کار دیگری که با یک آهنگ‌ساز فرانسوی به نام پیر تیلوا، در دست انجام است، نوشتن قطعه‌های موسیقی جنوب ایران، تنظیم و اجرایش برای سازهای کلاسیک است.

به جز این سه بخش، یک موضوع جدی دیگری که پیش رو دارم، این است که بخش عمده کارم را در خدمت جنبش مردم ایران بگذارم، و روز ۱۲ فوریه هم اجرایی در همین راستا، در حمایت از جنبش مردم ایران داریم، که اجرای مشترکی با موسیقی جاز در شهر هامبورگ است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_306.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_306.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خوانندگان ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 09 Feb 2010 18:03:56 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«ترانه‌هایم در این تاریکی شاید التیام‌ دهنده باشند»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>شاید کم‌تر کسی باور کند خواننده‌ی آوایی که شنیدید ایرانی نیست و آشنایی‌اش با زبان فارسی به دوردست‌ها نمی‌رسد. این آوای «مونیکا جلیلی» فرزند پدر و مادری هلندی و آلمانی است. وی فارغ‌التحصیل موزیک از کنسرواتوار کالج موسیقی منهتن در نیویورک است که در آن‌جا آموزش و پرورش صدا نیز یافته است.

[[sound]]

دهه‌ی ۴۰ شمسی شروع دوران تغییر و شکوفایی در عرصه‌های شعر ادبیات و موسیقی بودند. دولت برآمده از انقلاب ۵۷ توقفی بر این فرآیند نهاد؛ به‌ویژه که خوانندگان زن را به‌کلی خانه‌نشین کرد و صدای آن‌ها را در انظار عمومی توقیف نمود، موسیقی پاپ را مجبور به مهاجرت به ورای مرزهای ایران نمود و بسیاری از محدودیت‌ها بر سر راه هنرمندان و موسیقی نهاد.

ترانه‌هایی که مونیکا جلیلی می‌خواند عمدتاً آهنگ‌های این دوران است؛ انتخاب او ترانه‌های عاشقانه‌ای است که آمیخته به روشنایی و امید به زندگی است. شاید از همین روست که این ترانه‌ها برای ایرانیان به‌شدت نوستالژیک و خاطره‌انگیز است.</small></strong>

<strong>در کنسرتی که به تازگی در نیویورک برگزار شد عمده‌ی تماشاگران غیر ایرانی بودند. از مونیکا جلیلی در مورد چگونگی آشنایی‌اش با ترانه‌های ایرانی پرسیدم.</strong>

همسرم ایرانی است، او تااندازه‌ای الهام‌دهنده‌ی من است. وقتی با او آشنا شدم ترانه‌های بسیار متفاوتی می‌خواندم، در آن دوران زیاد اتفاق می‌افتاد که برای اجرای کنسرت برای نوروز در نیویورک دعوت می‌شدم.

یک‌بار یکی از دوستان‌ام گفت مایلم تو را برای اجرای کنسرتی دعوت کنم که ترانه‌های قسمت‌های مختلف ایران است، آیا حاضر به هم‌کاری هستی. من با علاقه قبول کردم و او چند ترانه‌ی محلی را به من یاد داد که برخی از آن‌ها روی من تأثیری عمیق گذاشت و خیلی به آن‌ها دل‌بسته شدم.

[[photow01]]

پس از آن، یک‌بار برای ملاقات پدرشوهرم که خیلی به موسیقی و ترانه‌های ایرانی علاقه داشت رفتم. او برای استقبال من به فرودگاه آمد و زمانی که در راه بودیم یک کاست قدیمی را در ضبط صوت ماشین گذاشت.

رو به من کرد و گفت؛ این ترانه را گوش کن، فکر می‌کنم خوش‌ات بیاید. و آن ترانه‌ی «جان مریم» اثر محمد نوری بود. واقعا [آن ترانه] عشق در یک نگاه بود. هرگز صدایی به این لطافت، ظرافت و شیرینی تجربه نکرده بودم. بعد او برای‌ام گفت که معنای آن شعر چیست.

من به نیویورک بازگشتم. از یکی از دوستان همسرم که گیتار می‌نواخت پرسیدم که ترانه‌ی «جان مریم» را می‌شناسد و او گفت البته که می‌شناسد. گفتم می‌توانیم روی آن کار کنیم. بعد چند ترانه مثل «سلطان قلب‌ها»ی عارف، و چند ترانه‌ی دیگر از نوری را کار کردیم و شروع به اجرای ترانه‌ها در چند شب شعر کردیم.

در سال ۲۰۰۳ برای مدتی به لس‌آنجلس رفتم و برای یک‌ماه کلاس خصوصی فشرده برای یادگیری زبان فارسی گرفتم. بعد خودم با [توسل به] کتاب و صحبت با همسرم این یادگیری را ادامه دادم.

علاوه‌ی برآن، مکالمه‌های طولانی با پدر و مادر همسرم فارسی من را تقویت کرد. در پنج‌سال اخیر فقط فارسی خوانده‌ام، برخی را به انگلیسی و یا فرانسه ترجمه کرده‌ام که در واقع گسترش کارم بوده است. ولی به ترانه‌های فارسی واقعا عشق می‌ورزم.

<strong>مونیکا جلیلی در سال ۲۰۰۳ گروه موسیقی خود را تشکیل داد. یکی از نوازندگان آن جمشید شریفی است که از پدری ایرانی و مادری آمریکایی در کانزاس متولد شد. وی علاوه‌ی بر نواختن پیانو، گیتار هم می‌نوازد.

جمشید شریفی تهیه‌کننده‌ی سی‌دی‌های مونیکا نیز هست. وی به‌عنوان یکی از نوازندگان برنامه، آکاردئون می‌نواخت. علاوه‌ی بر آکاردئون، با ویولن و طبل و عود و بربط ارکستر او را هم‌راهی می‌کرد. مونیکا ترانه‌های ملیت‌های مختلف را نیز اجرا کرده است.</strong>

فقط دو ترانه‌ی آذری خواندم. من آذری بلد نیستم، ولی با یکی از دوستان‌ام که آذری است خیلی روی این زبان و معنای شعرها کار کردیم. فردی که برای اولین‌بار من را برای اجرای کنسرت دعوت کرد و ترانه‌های محلی را با من کار کرد، یک ترانه‌ی آذری نیز به من آموخت و برای‌ام جاودانه شد. من آن را بسیار دوست دارم.

[[photow02]]

بسیاری از این ترانه‌ها را به من معرفی و پیش‌نهاد می‌کنند، به‌ویژه پدر همسرم. ولی باید با ترانه ارتباط برقرار کنم و آن را دوست داشته باشم. خودم هم در این مورد پژوهش می‌کنم.

<strong>با یکی از تماشاگران کسنرتی که مونیکا در نیویورک برگزار کرده بود گفتگویی کردم و نظر وی را در این‌باره جویا شدم:</strong>

به نظر من کنسرت بسیار عالی بود. من خانم مونیکا جلیلی را خیلی دوست دارم. صدای شفاف و قشنگی دارند. آهنگ‌های قدیمی ایرانی و روستایی را می‌خواند که برای ما خیلی مفهوم دارد.

<strong>از کدام آهنگ بیش‌تر خوش‌تان آمد؟</strong>

«سلطان قلبم». ولی بیش‌تر آهنگ‌های‌اش را دوست دارم.

<strong>چرا دوست دارید، آیا برای شما نوستالژیک است؟</strong>

در کودکی، زمانی که ایران بودم این آهنگ‌ها را شنیده بودم.

<strong>مونیکا جلیلی، در مورد هماهنگی بین خانواده و کارهای هنری می‌گوید.</strong>

یک پسر دارم، هماهنگی کار و خانواده برای‌ام زیاد مشکل نیست. خیلی کنسرت نمی‌دهم، بنابراین اغلب اوقات با خانواده هستم. گاهی پسرم برای کنسرت می‌آید، و یا پیش همسرم می‌ماند و برخی اوقات برای‌اش پرستار می‌گیریم. در این صورت همسرم هم می‌تواند برای کنسرت به ما بپیوندد، در هر صورت زیاد مشکل نیست.

[[photow03]]

من در پیوند با هنر و موسیقی حس شخصی خودم را دارم. هر دو بیان یک موردند؛ هنر به‌ویژه موسیقی در روح و روان و قلب افراد زندگی می‌کند و ‌می‌تواند روشنایی را به دنیای آن‌ها بیاورد. به‌ویژه در دوران تاریکی‌ها، مانند دوران کنونی در هائیتی، شاید موسیقی قدری بتواند آرامش‌بخش و التیام‌دهنده باشد.

بزرگ‌ترین آرزوی‌ام ارتباط دوباره‌ی ایران و آمریکا است که درها دوباره باز شود. نه‌تنها برای مسافرت، بل‌که برای این‌که بتوانم در ایران کنسرت بدهم. این بزرگ‌ترین آرزوی من است. هرگز در ایران نبودم ولی عاشق رفتن به ایران هستم.

<a href="http://www.monikajalili.biz/">سایت شخصی مونیکا جلیلی</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_305.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_305.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خوانندگان ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Feb 2010 17:45:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«تو از قبیله‌ی لبخند، من از قبیله اندوه»</title>
                  <description><![CDATA[در میان کسانی که در آغاز دوره‌ی شکوفایی فرهنگی وارد میدان ترانه‌سرایی شده‌اند، پرویز وکیلی نیز گردنی افراشته دارد البته بی‌آن‌که قدرش آن‌گونه که باید شناخته شده باشد. او از اندک کسانی است که به نوشتن متن‌های عاشقانه شانسونی گرایش داشتند و با شانسون‌گونه‌های خود، بعد تازه‌ای به موسیقی مصرفی ایران بخشیدند.

[[sound]]

شمار چشم‌گیری از ترانه‌های ویگن، متن‌هایی از او را در پیوند با موسیقی عطاالله خرم با خود دارد. 
از زندگی پرویز وکیلی متأسفانه چیز زیادی نمی‌دانیم، اگر چه متن‌های او را قالباً زمزمه می‌کنیم، همین‌قدر می‌دانیم که کارمند بانک ملی ایران بوده، شعر می‌سروده ولی تمایل چندانی به آفتابی‌شدن نداشته است.

عطالله خرم آهنگ‌ساز می‌گوید، که وکیلی نخستین‌بار نزد او رفته و پیش‌نهاد هم‌کاری داده است و نتیجه‌ی این هم‌کاری ترانه خواب ناز بوده که با صدای ویگن ضبط و پخش شده، و موفقیت این نخستین ترانه، آفرینش ترانه‌های دیگری را نتیجه داده است.

در بعضی متن‌های پرویز وکیلی می‌توان گرایش به تصویرسازی‌های نوآورانه را پیدا کرد، در ترانه‌ی‌ ستاره، ستاره‌ای را می‌بیند که رنگ‌اش پریده و از ترس ابر سیاهی را بر سر کشیده است، در ترانه‌ی رقص شکوفه، شکوفه‌ها را می‌بیند که با لب سرخ‌آبی به صبا بوسه می‌دهند.

[[photow01]]

در یکی از بهترین سروده‌های خود به نام دو کبوتر، راز و نیاز عاشقانه را لطافتی شاعرانه بخشیده است. او و دل‌دار چون دو کبوتر بر شاخ‌ساری آشیانه داشته و با هم شب‌ها سر بر بستر پرها می‌نهاده‌اند، با وزش هر نسیم آشیانه می‌لرزیده و آن‌ دو از بیم جان بر سر هم پر می‌کشیدند، اینک ولی از هم روی‌گردان شده‌اند و هیچ‌کدام نمی‌دانند چه شد که آشنا گشتند و چه شد که اینک از هم جدا مانده‌اند.

عطا الله خرم درباره‌ی پایان کار پرویز وکیلی می‌گوید، که نمی‌داند چرا در همان سال‌های پیش از انقلاب کارش را رها کرده به لندن رفته و گویا بعدها در هما‌ن‌جا فوت کرده‌ است.

در فهرست سروده‌های ترانه‌ای پرویز وکیلی، به شعری پر حس و حال و عاشقانه بر می‌خوریم، که با آهنگی از عباس مهرپویا درآمیخته و با صدای هم او اجرا شده است، با عنوان قبیله‌ی لیلی. وکیلی با همین سروده نشان می‌دهد که اگر مانده، و ادامه داده بود، ذهنیت شاعرانه‌ی درخشانی پیدا می‌کرد.

حدیث عشق من و تو ، حدیث ابر بهاری<br>به من چه می‌رسد ای دوست از این همه غم و زاری<br>تو از قبیله‌ی لبخند، من از قبیله اندوه<br>فضای فاصله صد آه، فضای فاصله صد کوه<br>تو از قبیله‌ی لیلی من از قبیله مجنون<br>تو از سپیده و نوری، من از شقایق پرخون<br>تو از قبیله‌ی دریا، من از نژاد کویرم<br>همیشه تشنه و غمگین، همیشه بی تو اسیرم]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_304.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_304.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خوانندگان ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 11:42:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره هیپ هاپ ایرانی در سوئد</title>
                  <description><![CDATA[در سوئد، با همکاری یک بنیاد هنری، جشنواره‌ای سه روزه برای ارائه موسیقی هیپ هاپ ایرانی در حال برگزاری است.

<a href="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20100405_Interview_with_Nasir_Hip_Hop.mp3">بخش اول فایل صوتی را اینجا بشنوید</a>

<a href="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20100205_pejman_Interview_Ghowgha.mp3">بخش دوم فایل صوتی را اینجا بشنوید</a>

این جشنواره که از دیشب در استکهلم آغاز شده، امشب در گوتنبرگ ادامه می‌یابد و فردا شب در شهر مالمو به کار خود پایان می‌دهد.

نصیر مشکوری، مشاور هنری جشنواره به «زمانه» گفت: «این نخستین بار در سوئد است که جشنواره‌ای به این شکل در زمینه موسیقی هیپ هاپ ایرانی برگزار می‌شود.»

[[photow01]]

مشکوری افزود: «تلاش بر این بود که با توجه امکانات رپ‌خوان‎های مقیم خارج، کار جشنواره بیشتر روی بچه‌های داخل ایران متمرکز شود، ولی در پی مسایل به‌وجود آمده پس از انتخابات، شرایط بسته‌تر شد.»

غوغا، دختر رپ‌خوان، تنها رپ‌خوانی است که از ایران در جشنواره شرکت کرده است. غوغا به «زمانه» گفت: «حضور در جشنواره یک ریسک بوده و من این ریسک را پذیرفته‌ام. من با حس و حال ایران در جشنواره شرکت کرده‌ام؛ حس کسانی که نمی‌توانند حرف خود را بزنند.»

غوغا، محتوای کارهای رپ‌خوانان مقیم ایران را با هویت می‌بیند ولی در عین حال نقش رپ‌خوانان ایرانی مقیم خارج را به دلیل فضای آزاد کاری‌شان بسیار موثز ارزیابی می‌کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_303.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_303.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رویدادهای موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 17:12:44 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20100205_pejman_Interview_Ghowgha.mp3" length="702171" type="audio/mpeg" /><enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20100405_Interview_with_Nasir_Hip_Hop.mp3" length="1135856" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>«ناصر رستگارنژاد»؛ ترانه‌سرای نوآور</title>
                  <description><![CDATA[پیش‌تر از ترانه‌سرایان قدیمی‌تری گفتیم که در میان کارهایشان متن‌های نوآورانه‌ای می‌توان پیدا کرد؛ نام «ناصر رستگارنژاد» در صدر فهرست این نوآوران اولیه جای دارد. 

[[sound]]

او در سال ١٣١٨ در رشت زاده شده و در ١٨ سالگی، نخستین متن‌های خود را بر روی آهنگ‌های «کوچه و بازاری» نهاده است که از میان آن‌ها  شب‌های میگون، با صدای خواننده معروف آن سال‌ها، «غزال» فراگیرتر شده است. 

ترانه‌های بعدی را ناصر رستگارنژاد، برای «عباس» و «پوران شاپوری» ساخته است؛ خود می‌گوید که او همراه با شاپوری‌ها به سه تفنگ‌دار ترانه‌سازی معروف شده بودند. خزر، طلیعه، رقیب و گیتار من ، دست‌آورد این هم‌کاری‌ها بوده است.  

در این میان رستگار نژاد بر روی ترانه‌ای از «فیروز»، خواننده معروف لبنانی شعری نهاد به نام شانه؛ متنی که در زمان خود نوآورانه بود و طی آن شاعر از دلدار می‌خواست که آن قدر بر گیسوی خود شانه نزند، چرا که در هر پیچ و شکنش دل او خانه کرده است؛ شانه، با صدای پوران به‌زودی در سطح جامعه فراگیر شد. 

[[photow01]]

ناصر رستگارنژاد، آن‌گونه که خود می‌گوید کاشف و معرف «ویگن»، به رادیو ایران بوده است و شعر و موسیقی ترانه معروف مهتاب را، با اقتباسی از یک ترانه اسپانیایی برای آغاز کار رسمی او ساخته است. 

آهنگ دیگری که در پیوند با شعر ناصر رستگارنژاد و با صدای ویگن، ضبط و پخش شده است، پیام رقیب نام دارد که ویگن را به عنوان خواننده ترانه‌های شانسونی به شهرت رسانید. پیام رقیب موضوع تازه‌ای را در ترانه‌سرایی عرضه می‌کرد؛ عاشق به جای آن‌که به رقیبش حسادت بورزد، به او توصیه می‌کند که مراقب دل‌دارش باشد. 

رستگار نژاد عشق پرشور و بی‌مرزی را پیش می‌کشد که برخورد با رقیب نیز نمی‌تواند آن را از میان ببرد یا مخدوش کند، با آن‌که رقیب دل‌دار او را برده و در کنار او غنوده است، ولی باز هم شاعر عاشق نگران جان دل‌دار است. 

من رفتم و تو آمدی<br>آتش به جان من زدی<br>تا بر سر پیمان بود<br>با او مکن هرگز بدی<br>جان تو<br>جان او<br>جانم به قربان او

پیام رقیب رستگار نژاد، در پیوند با موسیقی عطاالله خرم، و با اجرای مشترک ویگن و دل‌کش بر تاریخ نشست.

ناصر رستگار نژاد، از سال‌ها پیش از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرده و مدتی در یکی، دو دانشگاه آن دیار به تدریس و معرفی موسیقی ایرانی پرداخته و نیز گاه به گاه به کار ترانه‌سرایی ادامه داده است.

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_302.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/music/2010/02/post_302.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Feb 2010 15:20:04 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>