شهرنوش پارسی پور


گزارش زندگی - شماره ۷۷
انجمن شاعران مرده

در مراسم کوچک ختم جعفر که به وسیله یکی از اقوام‌اش برگزار شد، غزاله علیزاده هم آمده بود. من پیشنهاد کردم که هرکس خاطره خوشی از جعفر دارد تعریف کند. غزاله چند خاطره خنده‌دار تعریف کرد. کمی بعد خود غزاله دچار سرطان پستان شد. در خارج از کشور بودم که خبر خودکشی او را خواندم و در اندوه فرو رفتم. به یاد فیلمی می‌افتم به نام مجلس شاعران مرده.



«هنوز سبز»؛ سروده‌های تبعید

«هنوز سبز» کتاب کم حجمی است و اشعاری را در برمی‌گیرد. من در خواندن اشعار سام واثقی متوجه شدم که او در نوع خودش یک نوع‌آوری‌هایی دارد و از نوع شاعرانی است که به کلی با وزن و قافیه فاصله دارند و سعی می‌کنند یک روش بیانی جدیدی برای به اصطلاح شعر پیدا کنند. شاید ما بتوانیم به این نوع روش بیانی بگوییم «سروده» به جای شعر.



گزارش يک زندگى- بخش۷۶
یک معذرت‌خواهی به به‌آذین بدهکارم

سخنگوى آن شب جلسه کانون نویسندگان، محمود اعتمادزاده، معروف به م.الف.به‌آذين بود. او در‌باره آزادى حرف مى‌زد. در خلال اين سخنرانى او جمله‌اى گفت که هنوز به ياد من مانده است: «آزادى يعنى ديوارهاى مرز.» بعد شروع به استدلال در محور همين نظريه کرد. بعد از سخنرانى به‌آذين، دست بلند کردم و پرسيدم آيا خود شما به اين حرف‌هایى که مى‌زنيد باور داريد؟



«گریز ناگزیر»؛ ۳۰ روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران

هم اکنون یک کتاب متجاوز از ۱۱۰۰ صفحه مقابل من است، در دو جلد به نام «گریز ناگزیر»، که عبارت است از ۳۰ روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران. کتاب به ارواح کسانی اهدا شده که در جریان این انقلاب جان خودشان را از دست دادند و جان باختن آن‌ها مصادف شد به فرار دسته‌ی دیگری. فشار و قهر حکومت تا به آن‌جا رسید که دسته دسته افراد را به جوخه اعدام سپردند. عده‌ای هم صلاح را در این دیدند که هرچه زودتر وطن را ترک کنند و در جای دیگری رحل اقامت بیفکنند و از مرزهای مختلفی این فرارها میسر شد.



با خانم نویسنده
زندگی در یک شهر کوچک، جهنم است

زندگی در یک شهر متوسط و کوچک، آن هم در جمهوری اسلامی که هر تکان خوردنی غلط است، می‌تواند گرفتاری‌های عظیمی درست کند. من این جهنم را می‌شناسم. در یکی از شهرستان‌هایی که نزدیک خرمشهر بود، یعنی در اهواز، چند سال پیش، پدری دختر هفت‌ساله‌اش را سر برید. چون فکر کرده بود که او بکارتش را از دست داده است؛ و بعد پزشک قانونی نشان داد که بچه‌ی بدبخت باکره بود.



گزارش يک زندگى- بخش ۷۵
بار مرمر؛ میدان گفت و گو

بار مرمر در تالار زيرين هتل مرمر قرار گرفته بود. بار اين هتل يکى از مراکزى بود که نويسندگان و شاعران و دیگر هنرمندان در آنجا اجتماع مى‌کردند. بسيار طبيعى بود که بتوان اغلب رجال هنرى ايران را در اين بار ملاقات کرد، چنان‌که در کافه نادرى هم مى‌شد آن‌ها را ديد، و کافه سلمان يکى ديگر از پاتوق‌هاى هنرمندان بود. اين به چند سالى پيش از ايجاد خانه‌هاى تيمى مربوط مى‌شود.



شب‌ها حاج آقا از میرغضب‌های جهنم می‌گفت

خواندن کتاب «خشت و خاکستر» نوشته‌ی میرزا آقا عسگری را به همه توصیه می‌کنم. در این اتوبیوگرافی یا شرح احوال میرزا آقا عسگری زندگی و مسائل خانوادگی‌اش را ساده برای ما روایت می‌کند. در بخشی از این کتاب نویسنده از آخوند ده اسدآباد می‌گوید که در یکی از شب‌های تابستان در مسجد چنین می‌گفته است: «آقا خوب گوش‌هایت را باز کن. یک درختی در جهنم هست که مانند یک اژدهای هفت سر است و شاخه‌هایش افعی‌های سیاه و عظیم‌الجثه و برگ‌هایش عقرب‌هایی که با یک نیش گاو نر را خاکستر می‌کند...»



با خانم نویسنده
جایزه‌ی خورشید؛ زورآزمایی زنانه

جایزه‌ی خورشید به شعر زنان ایران مربوط می‌شود که در دی‌ماه امسال به پاس بیش از دو دهه حضور چشمگیر زنان ایرانی در عرصه‌ی شعر با عنوان جایزه‌ بهترین کتاب شعر سال زنان برگزار می‌شود. خانم سپیده جدیری، بنیان‌گذار و دبیر جایزه‌ی خورشید است. داوران دوره‌ی نخستین این جایزه همگی از میان زنان شاعر، پژوهش‌گر و منتقد ادبی انتخاب شدند.



گزارش يک زندگى- بخش ۷۴
زندگی‌مان شده بود عین فیلم نفرین

چند سال بعد ناصر تقوایی فيلم نفرين را ساخت. البته اين فيلم اقتباسی از داستان ميكاوالتاری است. اما در عين حال، شباهت زيادی به اين دوران زندگی ما دارد. تو گویی رابطه‌ی خانم، بنا و شوهر؛ البته نه به‌طور كامل؛ بازسازی شده است. در اين فيلم زن، شوهرش را می‌كشد، كه البته شوهر هم بنا را كشته است. در هنگام ساختن اين فيلم من و شوهرم از يكديگر جدا شده بوديم، اما دوستان خوبی بوديم و فيلم دريچه‌های زيادی را برای من باز كرد. خوبی هنرمند بودن اين است كه می تواند عقده گشایی كند و پيش از آن‌كه كار بيخ پيدا كند راه حلی بیابد.



به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ۹۶
فرزند‌کشی به رنگ و بوی انقلاب

امروز در‌باره یک مجموعه داستان به نام «عسگر ‌گریز» برای شما صحبت می‌کنم، که ظاهراً ترجمه فارسی آن «سرباز فراری» می‌شود. نویسنده کتاب «محمد‌آصف سلطان‌زاده»، متولد سال ۱۳۴۳ است. هیچ شرح احوالی در‌باره نویسنده به دست داده نشده است؛ ولی از خواندن داستان‌ها متوجه می‌شویم که با یک نویسنده افغانی روبه‌رو هستیم که از افعانستان گریخته و به ایران رفته است و بعد، از طریق ایران به خارج از کشور، یعنی به اروپا.



هر کس به زبان خودش حرف بزند

ما در ایران به زبان‌های مختلفی صحبت می‌کنیم؛ آذری، ترکی، کردی، گیلکی، طبری، تاکی، بلوچی و عربی. یعنی هیچ کدام گویش نیستند و همه زبان هستند. اگر در داخل کشور ما به این زبان‌ها بها داده شود، بدون شک آن‌ها ادبیات غنی در کنار خودشان به وجود می‌آورند و بدون شک سایه‌ی این ادبیات غنی روی ادبیات فارسی می‌افتد و فارسی هم می‌تواند رشد و توسعه‌ی بیشتری داشته باشد.



گزارش يک زندگى - بخش ٧٣
ناگهان از خستگی ترکیدم

خانه شلوغ بود و جمعیت از سر و کول هم بالا مى‌رفت. متاسفانه هیچ‌کس نیز مسئولیت خانه را بر عهده نداشت. در نتیجه باغچه حیاط خانه‌اى با این همه جمعیت از گل خالى بود. شمار رسمى افراد این خانه دو اتاق خوابه نه نفر بود، اما به‌طور معمول ده پانزده نفر همیشه در آنجا حضور داشتند. یک شب این خانه را براى شما تعریف مى‌کنم: ما میهمان داریم. غذا به طرز معجزه‌آسایی حاضر مى‌شود؛ البته غذاهاى ساده...



به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ۹۴
گریز ناگریز یک زندانی سیاسی

اکبر سردوزامی معروف به این است که بسیار صریح و رک می‌نویسد و به‌طور طبیعی و آزاد از واژگان استفاده می‌کند و نام‌هایی را بر زبان می‌آورد که دیگران از گفتن آن‌ها ابا یا وحشت دارند. به همین دلیل در این زمینه شهرتی از آن خودش کرده است. «ثبت پیچ و خم‌های چند زندگی» اکبر سردوزامی افرادی را نشانده و با آن‌ها درباره‌ی مسایل مختلف صحبت کرده است. اغلب کسانی که در این گفت و گو روبه‌روی او نشستند، زندانیان سیاسی یا فعالان سیاسی بودند که به اجبار و از طریق فرار از کشور خارج شدند.



گزارش يک زندگى - بخش ٧٢
عشق مادر به فرزند، بى‌شيله پيله‌ترين نوع عشق

شايد براى همين است كه توى سر زنان مى‌كوبند. زنى كه توى سرش كوبيده مى‌شود به بهترين ابزار رعيت‌سازى تبديل مى‌شود. او توسرى مى‌خورد و تو سرى مى‌زند. كودكان نيز در اين‌جا اغلب توسرى خور مى‌شوند، اما آن چندتایى كه قوى‌تر هستند پاسخ توسرى مادر را مى‌دهند و خود به نوبه خود توسرى مى‌زنند و اين سير ادامه پيدا مى‌كند. یاد آن مادر زندانى مى‌افتم كه از شدت حالت عصبى كه داشت، دایم سينه‌اش را از دهان كودک بيرون مى‌كشيد.



به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ٩۳
آواز سیندرلا، صدایی که در یاد می‌ماند

من یک متر و میزان برای خودم دارم؛ هرگاه داستانی را بخوانم و در خاطرم باقی بماند چه آن را پسندیده باشم یا نه، تصمیم می‌گیرم که فکر کنم داستان خوبی است. به دلیلی از دلایل که برای من روشن نیست خاطره‌ی داستان در ذهنم باقی مانده. بسیاری از آثار ادبی هستند که ما می‌خوانیم آن‌ها را فوراً فراموش می‌کنیم. «آواز سیندرلا» نوشته‌ی «ویدا مشایخی» جزو کارهایی است که در خاطر باقی می‌ماند.



ریشه‌ی تاریخی غیرت

ایران از نظر جغرافیایی، جایی است که همیشه مورد حمله بوده است. به دلیل این حملات و یورش‌های تاریخی، یکی از وظایفی که مردان بر دوش گرفتند و واقعاً صمیمانه بر دوش گرفتند، دفاع از حریم شخصیت زن بوده است. یعنی زنان را زیر حمایت گرفتند. چون معمولاً یکی از هدف‌های اصلی کسانی که حمله می‌کنند، تجاوز به زنان و مسائلی از این قبیل است.



گزارش يک زندگى - بخش ۷۱
معاشرت با معتادان دردناک است

من در زندگى چندين بار با افراد معتاد روبه‌رو بوده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام که معاشرت با اين افراد بسيار دردناک است. الف. م، هنرپيشه‌ی معروف، يکى از اين افراد معتاد بود. پس از مدتى که از آغاز فيلم‌بردارى فیلم «آرامش در حضور دیگران» گذشت، او به يکى از پاهاى ثابت خانه‌ی ما تبديل شد. اما در يکى از شب‌ها که آمد حال بسيار بدى داشت. او بعدها جان خود را در راه هرویین از دست داد.



به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ٩٢
تابوی یک عشق ممنوع

در رمان «در محاق» از سهیلا بسکی، داستان عشق زنی به مردی زن‌دار را می‌خوانیم و این شجاعتی است که نویسنده در مطرح کردن این مسأله از خود نشان داده. زنی در خانه‌اش نشسته و دارد دفتر تلفنش را نو می‌کند. ظاهراً هر سال در آغاز عید، شماره‌ها را به تقویم جدیدش وارد می‌کند. در حین این کار یک به یک شخصیت‌هایی که اسم‌های آن‌ها و شماره تلفن‌شان در دفتر ظاهر شده برای او تداعی می‌شود و او به آن‌ها فکر می‌کند.



درباره کتاب شما هم حرف خواهم زد

کتاب‌های زیادی به‌دست من می‌رسد که تا من بیایم درباره آن‌ها با برنامه به روایت صحبت کنم، مدت زیادی طول می‌کشد و ممکن است نویسندگان دچار این احساس بشوند که کتاب‌ آن‌ها نرسیده یا من قصد ندارم از این کتاب صحبت کنم. برای این‌که این اشتباه رخ ندهد، من با اجازه شما سر تیترهای این کتاب‌ها را معرفی می‌کنم و توضیح می‌دهم که در آینده درباره این کتاب‌ها صحبت خواهم کرد.



گزارش يک زندگى - بخش ۷۰
مادر بودن را باید آموخت

در ماه اردیبهشت سال ١٣۴٧ فرزند خود را به دنیا آورده بودم و بی‌درنگ، همانند بسیارى از مادرانى که تازه فرزندى به دنیا مى‌آورند، در دریاى اندوهى ناشناخته فرو رفته بودم. این واقعیتى‌ست که بسیارى از زنان دچار این حالت افسردگى مى‌شوند. من نیز دچار همین حالت شده بودم. در یکى از دفعات نادرى که به دکتر مراجعه کرده بودم او پرسید من چه مى‌کنم که بچه‌ام این همه خسته است. او گفت که جنین خود را در گوشه شکم جمع کرده و این نشان مى‌دهد شما خسته هستید.