تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۸۵ • چاپ کنید    

«قيصر» و قضيۀ آن سانسور «سه حرفی»

علیرضا افزودی

تاريخ صد سالۀ سينماي ايران را اگر ورق بزنيم، بدون اغراق جايي از آن به فيلم «قيصر» مي‌رسيم. چون نمي‌شود تاريخ سينماي ايران را نوشت و از «قيصر» ننوشت.

فيلم «قيصر»، فصل تازه‌ و قابل بحثي در سينماي معاصر ايران، و آغازي خجسته براي بعضي بدعت‌ها بود، و همچنين شروع و اولين کار، براي کساني که امروزه از نام‌آوران دنياي هنر و سينماي ايران هستند. «قيصر» به کلام ديگر فيلم «اولين‌ها» بود و هست.


پوستر فیلم قیصر ساخته مسعود کیمیایی

از «مسعود کيميايي» که سناريو و کارگرداني فيلم از او بود بگيريم، تا نام‌هايي چون «عباس کيارستمي» که تيتراژ فيلم را به‌طور مستقل ساخت و اولين کار سينمايي او محسوب مي‌شود. «امير نادري»، که عکاس پشت صحنۀ فيلم بود. «اسفنديار منفردزاده»، که اولين موسيقي متن فيلم را در تاريخ سينماي ايران ساخت و به موسيقي فيلم در ايران هويت بخشيد. و «جمشيد مشايخي» و «بهمن مفيد» که اولين کار و بازي‌هاي سينمايي اين دو هنرمند و بازيگر تئاتر بود. «بهمن مفيد» در اين باره مي‌گويد:
«سال 1347 ما يك عده بوديم كه از اداره فرهنگ و هنر بيرون آمده بوديم. از جمله من، بهرام بيضايي، پرويز فني‌زاده، محمدعلي كشاورز و جمشيد مشايخي. قبل از آن هم به همه ما پيشنهاد فيلم شده بود، ولي آن موقع كسي كه در وزارت فرهنگ و هنر بود نمي‌توانست در فيلم سينمايي بازي كند. اعتصابي براي حقوقمان كرديم و گفتيم تا درست نشود برنمي‌گرديم. در واقع همه دوست داشتند از اداره تئاتر بيرون بيايند. تا آن موقع هيچ كار سينمايي را قبول نكرده بودم. حتي قبلش كيميايي از من خواسته بود. من و كيميايي بچه محل و از قديم رفيق بوديم، ولي آن موقع وقتي من آمدم بيرون، قبول كردم كه در قيصر حضور داشته باشم. كيميايي سعي كرد در قيصر همه بچه‌ها بازيگر شوند. مشايخي قرار شد در نقش فرمان باشد و محمدعلي كشاورز، خان‌دايي. من هم رفاقتي قرار شد همان نقش را بازي كنم كه كردم. در همان موقع، كار ما در اداره تئاتر درست شد و حقوق‌ها بالا رفت. كشاورز سريع برگشت و در فيلم بازي نكرد. مشايخي هم كه هميشه سرقولش هست گفت: ما اين قول را داده‌ايم و بايد اين كار را بكنيم، و اجازه گرفت و بازي كرد و نقش خان‌دايي را گرفت. ناصر ملک‌مطيعي هم فرمان شد....»

اگر بخواهيم از همه آنهايي که فيلم «قيصر» را ديده‌اند، چند صحنه از فيلم، يا جمله‌اي از گفت‌وگوهاي آن را به‌ياد آورند و بگويند، حتما که نمونه‌هاي متفاوتي را خواهيم شنيد. ولي با حدس قريب به يقين مي‌توان گفت يک صحنه در اين به‌ياد‌آوري‌ها مشترک است و آن هم صحنۀ تک‌گويي يا آن يک تکه مونولوگي که «بهمن مفيد» در قهوه‌خانه «قصۀ دراز با بروبچه‌ها براي دواخوري به دربند رفتن‌شان» را تعريف مي‌کند. «بهمن مفيد» خود در مصاحبه‌اش مي‌گويد: «اين صحنه درست سرجايش واقع شد. در «قيصر» تا آن‌جا ريتم فيلم کند است، و بعد از گفتار من ريتم فيلم عوض و تند مي‌شود....»

شايد جالب باشد اگر بدانيم که متن اين تک‌گويي از قبل در سناريو نبوده و قصۀ «دواخوري» از ابداعات و شيرين‌کاري‌هاي «بهمن مفيد» بود. خود او در اين‌باره مي‌گويد:
«از بچگي قبل از اين‌كه ايشان [کيميايي] فيلمساز شوند،گاه با بچه‌محل‌ها سرميدان ژاله جمع مي‌شديم و من اين تكه را اجرا مي‌كردم. كيميايي در عالم رفاقت خواست آن را در فيلم بازي کنم. من آن تكه را كه بازي كردم، خيلي مورد پسند همه قرار گرفت و مشهور شده بودم. وقتي غروب‌ها از اداره تئاتر در ميدان فردوسي به سمت ميدان ژاله بر مي‌گشتم، يادم است سر چهارراه‌ها يكي از جوان‌ها معركه گرفته بود و براي بقيه آن تكه متن را اجرا مي‌كرد؛ حسابي در دهن‌ها افتاده بود....»

از اين حاشيه‌نويسي‌ها و خرده خاطرات، درباره و مربوط به فيلم «قيصر» کم نيست، شايد وقتي ديگر باز هم مواردي از اين‌دست را با هم مرور کنيم و به خاطر بياوريم. ولي دست به نقد مي‌توان صداي «بهمن مفيد» در آن تکه بازي را می‌توانید این پایین بشنويد.

قبل از شنيدن صداي اين صحنه از فيلم، و به همين بهانه نکته‌اي را هم گفته باشم که در عين نه‌چندان مهم بودن و پيش‌پا افتادگي آن، در ضمن نمونه‌اي است از نوع و اعمال سانسور، که انگار جزئي از پيکرۀ هفت‌ اندام هنر در تاريخ معاصر ما بوده و هست.

مي‌دانيم که نمايش فيلم «قيصر» در دورۀ حکومت پيشين و در سال ۱۳۸۴، از همان آغاز و قبل از اکران شدن آن، دوره‌اي را در کشاکش بخش‌هاي مختلف «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» معطل مانده و حتي بعد از اجازۀ نمايش، چند روزي از اکران عمومي آن نگذشته، «بنا به‌دستور» آن‌را پايين کشيده‌اند!

در «زندگي‌نامۀ بهروز وثوقي» مي‌خوانيم:
«... قرار است «قيصر» تا شب عيد، ده روزي روي پرده باشد و نمايش موفقش ادامه يابد. اما ناگهان چهارشنبۀ بعد، فيلم را «مي‌کشند پايين» و براي دو سه روز باقي مانده، فيلم ديگري را نمايش مي‌دهند. پرس‌ و جو مي‌کنند. بهروز به شباويز تلفن مي‌زند. شباويز مي‌گويد: فيلم را ادارۀ سانسور کشيده پائين. گفته‌اند برخلاف مصالح اجتماعي است و توليد فساد مي‌کند...

بهروز مي‌رود ادارۀ سانسور، آن‌جا روزنامه‌ها را نشانش مي‌دهند و مي‌گويند که اين فيلم تاثير بد مي‌گذارد روي جوان‌هاي مردم، و باعث فساد جامعه و چاقوکشي مي‌شود.

چه کنيم؟ چه نکنيم؟ بالاخره رضايت مي‌دهند که از تعداد ضربه‌هاي چاقويي که قيصر به برادران آق‌منگل مي‌زند و گويا هر کدام دوازده ضربه بوده، کاسته شود.

ـ قرار شد ضربه‌هاي چاقو را بکنيم سه تا ... البته کلي چک و چانه زديم تا قبول کردند.»

[صفحه‌های ۱۳۹ و ۱۴۰ از کتاب زندگي‌نامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي]

خب حالا مي‌شود اينطور حساب کرد که مسئولان «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» خيلي به‌ فکر اخلاق اجتماعي در جامعه بوده‌اند و بالاخره بايد که از بابت حقوقي که مي‌گرفتند، کاري هم مي‌کرده‌اند. اين جلسات «چک و چانه زدن» براي تقليل دوازده ضربه، به سه ضربه، لابد کلي کار برده و جزو ساعات کاري به حساب آمده است. ولي اين نمونۀ سانسور در آن تکه از بازي «بهمن مفيد» در صحنۀ قهوه‌خانه ديگر از آن حرف‌هاست. در واقع بيشتر مصداق از پاپ، کاتوليک‌تر شدن بازبين يا مسئولي است که در ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر مشغول بوده. نام محلي که راوي قصۀ «دواخوري» چشم باز مي‌کند و خود را آنجا مي‌بيند، در نسخۀ اصلي نمايش فيلم، «تيغ خورده» است!

آن صحنه را که حتما به‌ياد داريد:
«قيصر» از آبادان برگشته. از آنچه که کريم و منصور آق‌منگل، بر سر خان‌داداش و خواهر او آورده‌اند باخبر شده. حالا وارد قهوه‌خانۀ زيرگذر مي‌شود. از راديو صداي مرضيه که ترانۀ برگ خزان را مي‌خواند، شنيده مي‌شود. صاحب قهوه‌خانه، به حرمت مرگ «فرمان» که از کسبۀ محل بود، و عزاي قيصر، شاگرد خود را مي‌گويد که راديو را خاموش کند.

فضاي قهوه‌خانه با همهمه‌اي که در آن است، در عين حال در سکوتي که رنگي از احترام، و شايد نوعي خود را کنار کشيدن، از ترس درگير شدن با شر و گرفتاري است، در خود گرفته. «قيصر» سر ميزي چندتايي از بچه‌محل‌هاي قديمي را مي‌بيند. به آنجا کشيده مي‌شود و مي‌نشيند. سلام و عليک و سرسلامتي‌اي از سوي جمع، و بعد در پرسش قيصر که: تو چرا اين ريختي شدي؟ ماجرايي به روايت «بهمن مفيد» مي‌شنويم که:
او عليرغم ميلش، به همراه چند نفري از دوستان، سوار ماشين مي‌شوند و براي شادخواري به هتل کوهپايه دربند مي‌روند. يکي از جمع به سلامتي کسي که راوي چندان با او ميانۀ خوشي نداشته مي‌نوشد. از اين بابت درگير مي‌شوند و چاقو مي‌کشند. راوي ماجرا، تاکسي‌اي مي‌گيرد و به شهر برمي‌گردد. سر کوچه برلن، دم مغازۀ نقره‌فروشي که پياده مي‌شود، تنه‌اش مي‌خورد به تنۀ يک «پسرۀ هيکل‌ميزون» و طرف با سيلي مي‌گذارد بيخ گوشش و او مي‌افتد توي جوب. بلند مي‌شود. ضمن اينکه در جيب‌هايش دنبال چاقوي زنجاني‌اش مي‌گردد، کرکري هم مي‌خواند. «هيکل ميزون» چک دوم را مي‌خواباند.

راوي ماجرا، چشمش را که باز مي‌کند مي‌بيند در مريض‌خونۀ روس‌هاست. که همان «بيمارستان شوروي» معروف تهران است.
«دست کردم جيبم که برم و بيام، چشمو وا کردم ديدم مريضخونه روسام».

کلمۀ «روس» با سه حرف «ر»، «و»، «س»، در باند صداي فيلم «تيغ خورده» ولي«آم» آن باقي مانده است. پس تلفظ گوينده را مي‌شنويم «مريض‌خونآم»!

راستش نمي‌دانم، آيا اين حساسيت بيش‌ از اندازه به اسم و کلمۀ «روس»، ناشي از هراس کل حکومت شاه مي‌شد. يا کاسۀ داغ‌تر از آش شدن ماموران ادارۀ سانسور بود؟ به‌هرحال بيمارستان شوروي يا آنچنانکه مردم کوجه و بازار مي‌گفتند: «مريضخونۀ روسا»، موسسه‌اي غيرقانوني يا سازماني مخفي نبود.

مي‌گويند: «صخره‌هاي بزرگي که از دل کوه بيرون زده‌اند، گاه مي‌بيني به چند سنگ‌ريزه بند است.» آيا همين موردهاي خرد و ريز و کوچک نيست که جمع مي‌شود و در تکرار خود، حوصلۀ آدمي را سر مي‌برد و صخره به دره درمي‌غلتد.

و البته ما جماعت هم به‌نوبه خود چندان معصوم و بي‌تقصير نيستيم. ما ملت! مردمي که از اولين روز نمايش فيلم «قيصر» و جذبه و جذابيت اين صحنه و آن تک‌گويي، آن را حفظ شديم و اينجا و آنجا و همه‌جا، جمله به جملۀ آن را بر کرديم و حتي بهتر از خود بازيگر فيلم گفتيم و بازي کرديم، هيچ‌وقت نه پرسيديم، و نه فکر کرديم که: بعد از آنکه دستمان را کرديم توي جيب‌مان تا بريم و بياييم، چشممان که باز شد، ديديم کجا هستيم!؟
راستي کجا بوديم؟

. . . ها يادم آمد!
مي‌خواستيم صداي اين بخش از فيلم را بشنويم!

نظرهای خوانندگان

يكي از بهترين مقالات سينمائي بود كه تا كنون خوانده‌ام. تحليل مبتني بر تاريخ يعني همين؛ آفرين!

-- احمد زاهدي لنگرودي ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

بهروز وثوقی با آن نگاه تيز و شکافنده و کاراکتر عاصی، تلخ و عبوس و در عين حال جذاب اش قيصر را به چهره آيکونيک سينمای ايران تبديل کرد. قيصر بدون شک، نخستين کاراکتر واقعی، ملموس و درياد ماندنی سينمای ايران است.

-- Behnam ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

يكي از فصلهاي فيلم را خيلي دوست دارم. جايي كه قيصر پس از كشتن كريم در حمام در حياط خانه خطاب به خان دايي و ننه با مونولوگ و يك نماي طولاني بدون قطع، به نظام روزگار اعتراض مي كند. فصلي كه با بازي بسيار زيباي بهروز وثوقي، صداي منحصر بفرد منوچهر اسماعيلي و ديالوگهاي خاص مسعود كيميايي ماندگار شده است:

"خيال مي كني چي مي شه خان دايي … كسي از مردن ما ناراحت مي شه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بيفته سر اون ديوار و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه يادشون مي ره كه ما چي بوديم و واسه چي مرديم … همينطور كه ما يادمون رفته … ديگه تو اين دوره زمونه كسي حوصله داستان گوش كردنو نداره "

-- احمد شاهوند ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

باید در رابطه با این فیلم ازموسیقی متن فیلم قیصر ، کاری تک و منحصر بفرد ازاسفنديار منفرد زاده آهنگساز مبتکر و مشهوری یاد کرد که با خلق آثار ماندگارش د ر سينما و ترانه ايران ، جلوه های ارزشمندی به جهان سينما و موزیک داده است.

بازی بی نظیر بهروز وثوقی ، با کارگردانی مسعود کیمیائی و موسیقی متن زیبای فیلم ، این اثر سینمائی را درتاریخ هنر هفتم ثبت و ماندگار کرد.

-- Nasir Nateghi ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

خیلی جوان بودم که شيفته بهروز وثوقی شدم. مدل مويم شده بود "قيصری" و راه رفتن و حرکات و سکنات و حتی مزه پرانی‌هايم هم با آن سن و سال، شده بود مثل بهروز در فيلم‌ها! اما همين که برابر آيينه قرار می‌گرفتم؛ عليرغم آن همه تلاش، آه از نهادم برمی‌خاست: چه بی شباهتم به او، چه دست نيافتنی ست او! و اين شده بود يکی از عذاب‌های دوران نوجوانی‌ام!

http://farhang.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/1186/

-- کیوان رحمانی ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

فروش سه ميليون توماني فيلم قيصر در سال 48 و تاثيري كه روي جامعه ي خود گذاشت باعث شد تا بهروز وثوقي به ستاره ازلي سينماي ايران تبديل شود. هنوز پلان هاي درشت پاشنه كشيدن هاي قيصر براي نشان دان عزم راسخش در انتقام گيري و كشتن برادران آب منگل ديدن دارد. تك گويي قيصر كه با هيجان و لحني دردناك رو به خان دايي و مادرش ادا مي شود به اعتقاد من برترين سكانس فيلم است.

-- ژامین از استرالیا ، Nov 7, 2006 در ساعت 04:57 PM

this is the main link of this article:
http://www.parand.se/ra-ghisar.htm

-- arvin ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

شهرداری تهران حمام تاریخی نواب را در طرح تعریض محلات امامزاده یحیی قرار داده و تا چندی دیگر آن را تخریب خواهد کرد. فیلم قیصر مسعود کیمیایی را که یادتان است؟ آنجا که قیصر(بهروز وثوقی) دنبال یکی از برادران آب منگل وارد حمامی می شود و با تیزی، حکم قانون خودش را اجرا می کند. روزی که برای دیدار با بخشی از بافت تاریخی تهران به محله سرچشمه رفته بودم نخستین بار وارد محله ای شدم که گویا سال ها است آنجا زندگی کرده ام. حس عجیبی بود. در فکر بودم که ناگهان یاد فیلم قیصر افتادم... فرمان، قیصر، گذر زیر بازارچه و بالاخره حمام نواب. وارد حمام شدم، گویی 40 سال به پس رانده شدم. واقعا حس عجیبی بود. مردم هنوز هم به همان حمام می رفتند. با مالکش به صحبت نشستم، می گفت حمام در طرح قرار گرفته است. ای وای بر ما که با هر چه از گذشته برایمان مانده، اینگونه رفتار می کنیم. گویی برای رسیدن به آینده حتما باید بر گذشته ها چشم پوشید. آخر شما در کدامیک از کشورهای صاحب تمدن با یادگارهایشان چنین می کنند که ما می کنیم؟ آن ها نام های گذشتگانشان هم برایشان باارزش است. صندلی ای را از این رو که یکی از آدم های مهمشان سال ها پیش روی آن نشسته در موزه می گذارند وعزیزش می دارند، آنگاه ما...؟
http://yasavoli.blogfa.com/cat-2.aspx

-- جعفر ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

قسمتی از دیالوگ بهمن مفید در فیلم قیصر
****
من بودم حاجی نصرت رضا پونصد علی فرصت
آره و اینا خیلی بودیم کیریم آقامونم بود
آره از ما , نه از اونا , آره که بریم دوا خوری.
تو نمیری به موت قسم ما اصلا تو نخ این صوبتا نبودیم.خلاصه نه گاز دنده جلو متل قو دربند اومدیم پایین.
یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین آبجوو عرق نشستیم رو تخت. پیک اولو رفتیم بالا سلامتی رفقا لول لول شدیم .
دومی رو رفتیم بالا سلامتی جوع پاتیل پاتیل شدیم.اومدیم سومی رو بریم بالا که اصغر نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا مام رفتیم بالا گفت سلامتی مهتی .
تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم
این جیب نه اون جیب نه جیب ساعتی ضامن دار رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن. پریدم تو متل قو سر کوچه مهران کنج دیفال یارو گندهه این هوا هیکل واسساده بود.زد تو سینم . رفتم عقب اومدم جلو گفتم هتته گفت عفت گفتم نامرداش دومی رو از اولی قایمتر زد.خلاصه سرتو درد نیارم این جیب نه اون جیب نه جیب ساعتی ضامن دار رفتم که بیام دیدم یه پس خوردم درمونگام.
آره تو نمیری به موت قسم ما به همه گفتیم زدیم شومام بگید زده خوبیت نداره در و همسایه خودتون که واردین .ایولله

-- محسن از ایران ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

فیلم قیصر را میتوانید در اینجا دانلود کنید.
http://www.p30forum.com/archive/index.php/f-70.html
سپاس ازآقای افزودی برای تهیه این مقاله و یادآوری دوران ماندگار جوانی با صد یاد و خاطره.

-- مهدی جلالوند ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

قيصر فيلم تاثيرگذاری بود. بر شکل و محتوای سينمای ايران تاثير عميقی به جا گذاشت که تا مدتها باقی ماند و هنوز هم از ياد نرفته است.
مثل هر اثر ماندگاری، قيصر هم در نزديک به چهل سال گذشته موضوع بحثهای بی شماری شد. آنقدر که جا دارد چند سال ديگر که چهل ساله شد، همه يک بار ديگر بينيمش و درباره اش حرف بزنيم.

-- Pedram ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

salam:
maghaleye besyar jalebi bood.
bedoone shak Gheisar enghelabi bood dar cinamaye Iran zamani ke filmhaye Hendi mo-ab ( fardini) bazar cinamaye Iran ra ghabzeh karde bood!

be nazare man yeki az behtarin sahnehaye in film zamani ast ke gheisar Mansour e Aghmangol ra koshte va be khaneh amade ast.
Khan Dayi dasht aabe tonge mahi ra avaz mikard ke ba Gheisar jar o bahsesh migire.
va mahi o tonge aab az yadesh mire.
yek martabeh Gheisari ke ta be hal do ta adam ra koshteh bood va yeki dige ham too rah bood, motevajehe tonge mahiye khali az aab mishavad va sarasimeh baraye por kardane aab dar dakhele aan va nejate mahiha az marg ,mishetabad!

inja neshan midahad ke chegooneh zamaneh va sharayet yek adame be in del nazoki ra be ghatl va midarad!!
Gheisar ghatel nabood! balkeh az oo ghatel sakhte shod!

ba tashakor az shoma be khatere darje sotiye goftare Bahman Mofid ke besyar az shenidane sadbareye aan lezat bordam.

shad o pirooz bashid.

-- Siamak Behrooz ، Nov 8, 2006 در ساعت 04:57 PM

tasir gozar boodene filme ghysar sare jaye khodash wa hamintor berooz wali ljenabe maghale newis (agh mangol eshtebah ast) ab mangol doroste ab mangol dar tegran mahalei ast wa besyari hamin famil ra darand. ba ehteram maryam

-- m aryam ، Nov 9, 2006 در ساعت 04:57 PM

قیصر در نمونه تاریخی ایرانی همان شهید است که یکی از تیپ های اصلی تاریخ ماست یا آرکه تیپ. البته قیصر ترکیب شد با مردم کوچه، مردمی که در مدرنیزم زمان پهلوی دچار روان گسیختگی شدند و زیر پای ارزش های هویتیشان خالی شد به سرعت و به سیر غیر طبیعی بدون این که چیزی واقعا جایگزین آن بشود. و این موضوعی بود برای هنرمندان و آفرینندگان دنیای معانی تا بشناسندش و پربارش کنند و به صحنه نمایش و نگاه خود مردم بکشانندش، شاید راه رشدی بود برای ما که بدیلی نمی توانست داشته باشد.

ناموس که برای همه مردم ما حساس ترین است، قیصر در گیر می شود با قانون از یک طرف و با ناموس پرستی از طرف دیگر که نسخه نمایشی همان بحران عمیق تر ایرانیست. قیصر شهادت را انتخاب می کند ولی وجدان جمع هم راضی است و هم نیست یعنی کیمیایی نتیجه را به شکل هنری باز می گذارد.. به نظر من حتی "اعتراض" کیمیایی را نیز می توان ادامه این دعوا دانست که گرچه بسیار پخته تر شده ولی هنوز ادامه دارد. این تم اگر به نظر افزودی اولین بود، از نظر کالبد شکافی این نوع بحران ایرانی نیز باید اولین باشد.

-- خسرو احسنی قهرمان ، Nov 10, 2006 در ساعت 04:57 PM

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)





از دست ندهید


سفر به ایران، برنده جشنواره فیلم نیویورک

آزادی اختيار؟

ته‌ديگ حساب ذخيره ارزی

واقعا چه کسی تخت جمشید را تخریب می کند

درباره‌ی هوشنگ گلشیری