<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>رادیو سیتی</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section7_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 09 Oct 2008 14:00:22 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>۱۲ فیلم در دومین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>به‌زودی دومین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا برگزار می‌شود، به‌همین مناسبت با دبیر این جشنواره، گیتی صفرزاده گفت‌ و گو کردم و نخست از او خواستم در‌باره‌ی چگونگی برگزاری این جشنواره توضیح ‌دهد:</small></strong>

[[sound]]

سی‌ام مهرماه امسال دومین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا برگزار خواهد شد. اولین جشنواره که بررسی سینمای کمدی بعد از انقلاب بود، در آذرماه سال گذشته برگزار و با استقبال اهالی رسانه مواجه شد.

در جشنواره امسال، فیلم‌های کمدی دو سال اخیر مورد بررسی قرار می‌گیرند. ۱۲ فیلم کمدی که در دو سال گذشته اکران شده‌اند به جشنواره راه پیدا کرده‌اند.

این فیلم‌ها توسط هیأت داوران از جمله آقایان داوود رشیدی، فرهاد توحیدی و محمدرفیع ضیایی، و خانم‌ها فاطمه معتمد‌آریا و گیتی صفرزاده مورد بررسی قرار گرفتند.

[[photow01]]

آثار برگزیده در پنج رشته انتخاب می‌شوند: بازیگر زن، بازیگر مرد، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و فیلم برگزیده که جایزه‌اش به تهیه‌کننده تعلق خواهد گرفت.

در بخش جنبی جشنواره، مانند سال گذشته تقدیر از یک چهره پیشکسوت در عرصه سینمای کمدی و یک چهره پیشکسوت در زمینه طنز و کاریکاتور را داریم.

بخش دیگری که امسال به جشنواره اضافه شده تقدیر از یک چهره برتر در عرصه کار کمدی در تلویزیون است. مراسم همانند سال گذشته، یک جشن شب کمدین‌ها است که علاوه بر اهدای جوایز، برنامه‌های متنوع و شادی را برای علاقه‌مندان تدارک دیده‌ایم.

[[photow05]]

<strong>اسپانسرهای این جشنواره چه نهادهایی هستند؟</strong>

مشارکت‌کنندگان ما در این جشنواره‌، معاونت سینمای ارشاد، شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی و مؤسسه رسانه‌های تصویری هستند که فیلم مراسم را وارد شبکه ویدیویی می‌کنند.

فیلم مراسم سال گذشته، هفته آینده وارد بازار خواهد شد و در شبکه دو سیما هم بخش‌هایی از مراسم پخش خواهد شد.

[[photow02]]

<strong>آیا از جشنواره‌ی سال گذشته، نتیجه دلخواه را گرفته‌اید یا نه؟</strong>

در حقیقت جشنواره سال گذشته، مروری بر جریان سینمای کمدی بعد از انقلاب بود. از امسال توجه جدی را نسبت به مقوله‌ی تولید آثار کمدی شروع کردیم.

در حقیقت هدفی که گل‌آقا از برگزاری این جشنواره دارد، جدی گرفتن طنز و کمدی است. فکر می‌کنیم قدم‌های اولیه را برداشته‌ایم و خوشبختانه کسانی که در زمینه‌های مختلف به ما کمک کردند، نشان دادند مقوله سینمای کمدی جدی است.

امیدواریم با این جشنواره کمک کنیم‌ آثار با‌ارزش‌تری در آینده تولید شود. در بیانیه‌ای که قرار است از طرف هیأت داوران در مراسم منتشر شود، به نوعی بیان خواهیم کرد که اخیراً چه چیزهایی در تولیدات سینمای کمدی نادیده گرفته شده و چه چیزهایی هست که بهتر بود سینمای کمدی به آن‌ها توجه می‌کرد.

چون فعلاً امکانات اجرایی نداریم، می‌توانیم در حد تشویق و تقدیر گام برداریم؛ اما امیدوار هستیم بتوانیم با اهدافی که تعیین کرده‌ایم به سمتی برویم که به تولید آثار بهتر کمک کنیم و هنرمندانی را که می‌توانند کارهای با ارزش‌تری در زمینه کمدی داشته باشند، حمایت کنیم.

[[photow03]]

<strong>استقبال سینماگران از برگزاری این جشنواره و اهداف شما چگونه بود؟</strong>

مقوله‌ی سینمای کمدی برای اهالی سینما جدی است. دوستانی که در این مدت با ما همراه بودند و در هیأت داوری حضور پیدا کردند، نشان دادند واقعاً دلشان می‌خواهد که در عرصه سینمای کمدی اتفاق‌های جدی‌تری بیفتد.

منتهی فضای سینما، فضایی است که احتیاج به سرمایه‌گذار بخش خصوصی دارد. به‌خصوص در یکی دو سال اخیر یک مقدار سرمایه‌گذاری‌ها کم شده‌ یا به جهتی که کارها گیشه‌پسند باشند، رفته تا مطمئن باشند سرمایه برمی‌گردد.

[[photow04]]

این دغدغه‌ای است که اهالی سینما دارند. این موضوع از سویی به سود سینمای کمدی و از سویی دیگر به ضرر آن است.

به سود، از آن جهت که همیشه فروش خوبی در ایران داشته‌اند و سرمایه‌داران تشویق می‌شوند کار کمدی کنند و از آن جهت به ضرر سینما است که صرف دیدن گیشه باعث شده است، کارهای نازلی هم تولید شود.

<strong>علاقه‌مندان چگونه می‌توانند دراین جشن شرکت کنند؟</strong>

مراسم در روز سه‌شنبه ۳۰ مهر، در اريكه ايرانيان برگزار خواهد شد. علاقه‌مندان می‌توانند با مراجعه به سایت <a href="http://www.golfilm.com/ "><u>گل‌فیلم</u></a> فرم شرکت در این مراسم را پر کرده و ارسال کنند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/10/post_319.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/10/post_319.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فستيوال فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 09 Oct 2008 14:00:22 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>زنان نیکو‌سرشت، مردان شیطان‌صفت!</title>
                  <description>«بیم‌شان ده از روز حسرت، روزی که کار به آخر رسد...»‌ این ترجمه  بخشی از آیه سی و نهم از سوره مریم است که به‌طور مستقیم به برزخ و دنیای پس از مرگ اشاره دارد و نام سریال روز حسرت ‌از آن برگرفته شده است. 

داستان این مجموعه تلویزیونی که در ماه رمضان از شبکه اول سیما پخش می‌شد و دو قسمت آخر آن پس از عید فطر، شنبه و یکشنبه شب گذشته روی آنتن رفت؛ حکایت خانواده‌ای مذهبی است که آداب و تکالیف دینی را تمام و کمال به جا می‌آورند و از عاقبت خود در فردای قیامت سخت می‌هراسند.

نرجس، بانوی منزل که به عروس‌هایش بسیار دلبسته است، در پی یک نوع مکاشفه، جسم برزخی همسرش حاج رضا را به انتظار روز قیامت، در صحرایی گرفتار و آشفته و معذب می‌بیند و برآن می‌شود تا قبل از آن که دیر شود، به جستجوی گناهی که همسرش را در این وضع قرار داده بپردازد. 

این دو که در جوانی بچه‌دار نمی‌شده‌اند، سال‌ها پیش طفلی به نام مسعود را که باز‌مانده‌ از یک زوج قاتل بوده، به فرزندی قبول کرده‌اند و حالا مسعود جوان، پس از دوبار ازدواج،‌ با طرح نقشه قتل همسر دومش پا در راه والدین اصلی خود می‌گذارد. 

همسر اول او که در حادثه رانندگی به کلی فلج شده، پس از سه سال از دنیا می‌رود و ‌همسر دومش که به‌طور پنهانی اختیار شده، علنی شدن ازدواج شان را تقاضا می‌کند.

اما دوست مسعود با نگاهی سود‌جویانه و شیطانی، وی را به قتل او و طفل به دنیا نیامده‌اش ترغیب می‌کند تا خلاصی یابد. عاقبت، مسعود پس از متنبه شدن در آخرین لحظات، سپر بلا می‌شود و ‌در پی حادثه رانندگی، خودش روی تختی می‌خوابد که همسر متوفایش پس از فلج شدن در آن آرام می‌گرفت.

[[photow01]]

پرداختن به چنین داستانی، از یک سو در ادامه رویکرد رایج صدا و سیما در تبلیغ و ترویج دین‌باوری است که در سال‌های گذشته هم شاهدش بوده‌ایم.

اما از سوی دیگر، طرح مسایلی چون مکاشفه و ورود به دنیای برزخ و دیدن نادیده‌ها، پدیده‌ای تازه و غریب است که ریشه‌های آن بر می‌گردد به مطرح شدن ژانری مجعول در سینمای ایران با عنوان «سینمای معناگرا» که از چندی پیش در بنیاد فارابی شکل گرفت.

این ژانر که پس از برپایی چند دوره جشنواره موضوعیِ سینمای دینی در ایران در دوران تصدی مهدی سلیمی در موسسه سینما شهر، نام «معنا گرا» را برخود گرفت، ظاهراً به نوعی از سینما اشاره می‌کند که به مفاهیم دینی، عرفانی و ماورایی  بپردازد. 

اما از آن‌جا که طرح متافیزیک، آن هم از نوع اسلامی اش، در مدیوم سینما عملاً با تجربه‌ای موفق و متفاوت همراه نبوده، کارگردانان سینمای ایران، تلویزیون را برای این منظور مناسب‌تر یافته‌اند. نتیجه این رویکرد، خلق ژانر مجعول دیگری شد- این بار در تعاریف تلویزیونی- با عنوان ژانر ماورایی.

اگر چه می‌توان نقطه شروع و شکل‌گیری این ژانر را در سال ۱۳۸۳ با سریال «کمکم کن» به کارگردانی قاسم جعفری و بازی زهرا امیر ابراهیمی و حمید گودرزی در نظر گرفت، اما این علیرضا افخمی فیلم‌نامه‌نویس روز حسرت بود که در ماه رمضان سه سال پیش با  مجموعه تلویزیونی «او یک فرشته بود» نخستین گام را برای طرح مسایل آن‌جهانی و وارد کردن واژگانی چون ملائکه، شیطان، روح، برزخ‌، قیامت و عِقاب در ادبیات این ژانر برداشت. 

[[photow02]]

پس از آن، تیم علیرضا افخمی/ سیروس مقدم، سریال اغما را برای رمضانی دیگر به تلویزیون آوردند و در پی آن به «روز حسرت» رسیدند. در این میان، ساخته‌های دیگری هم‌چون ساعت شنی ‌بهرام بهرامیان و حلقه سبز ابراهیم حاتمی‌کیا نیز به‌طور مستقل به مضمون هایی این‌چنین می‌پرداختند که تنها تفاوت‌شان «مناسبتی» نبودنشان بود.

اما‌ پدید آورندگان  روز حسرت - که به تعبیری، تا به این لحظه در میان این تعداد سریال پیشرو‌ترین بوده- برای نخستین بار در رویکرد به این ژانر از چارچوب متداول خارج شده و به‌طرز حیرت آوری پا را از گلیم خود دراز‌تر کرده و  به جای خدا درباره شخصیت‌های قصه قضاوت می‌کنند، آن‌ هم چه قضاوتی! 

در حالی‌که تا‌کنون بزرگ‌ترین روحانیون، از هر دین و مذهبی، هیچ‌گاه به خود اجازه اظهار‌نظر در‌باره بهشتی بودن یا دوزخی بودن آدم‌ها نداده‌اند و اصولاً بر مبنای آموزه‌های دینی، هیچ‌کس جز خدا از سرنوشت انسان‌ها در روز قیامت باخبر نیست، این سریال در پایان به راحتی‌ تکلیف آدم‌های داستان را مشخص می‌کند و برخی را در گدازه‌های آتش و بقیه را در بهشت برین نشان می‌دهد!

این به نظرم بدترین اتفاقی است که می‌تواند در صدا و سیمای مدعی دین و دینداری رخ دهد. 

چنین برخورد ساده انگارانه‌ای در حکم یک گستاخی آشکار نسبت به انگاره‌های دینی و بد‌تر از آن، نادیده گرفتن رحمت الهی است. ‌علاوه بر همه این‌ها، این قضاوت و حکم صادر کردن در شرایطی اتفاق می‌افتد که‌ همه این بندگان خدا هنوز زنده‌اند و بر حکمِ انسان بودن، می‌توانند در آینده‌ی پس از داستان، با ارتکاب گناه به دوزخ نزدیک شوند یا با توبه و عمل صالح به بهشت رو کنند.

کودکانه بودن چنین نگرشی در صحنه‌ای از سریال،‌ تبلوری بارز و مصداقی عینی نیز پیدا می کند؛ جایی‌که‌ بانوی صالح که انگار بهشت را به نامش زده‌اند، به همسرش می‌گوید: «‌ایشالا تو هم میای بهشت... پیش من و معصومه!» (‌نقل به مضمون)

مطلق‌گرایی در این سریال، به همین جا ختم نمی‌شود و در شخصیت‌پردازی کاراکتر‌ها هم به وضوح قابل اشاره است: نرجس در پاکی و درستی به قدیسه‌ها پهلو می‌زند و این‌طور که بر می‌آید، می‌توان جزو معصومین به حسابش آورد.

[[photow03]]

همسر اول مسعود که نامش معصومه مصومی! است هم در معصومیت هیچ کم ندارد. می‌ماند فریده که او نیز وفادار، عاشق، مومن و نماز‌خوان است و اگر مدتی به اعتیاد کشیده شده، ‌شوهرش مقصر است.
اما در آن سو حاج رضا که مرد خداست و مثبت‌ترین مرد قصه نیز هست، ‌در عین حال گناه‌کار و معذب است، در صحرای برزخ و در آستانه ورود به دوزخ! و اگر مکاشفه همسرش در کار نبود، ای بسا که این ورود صورت می‌گرفت. ‌

مسعود نیز چنان تابع شیطان است که حاضر می‌شود زن و فرزند متولد نشده‌اش را با معاونت یک نره غول به قتل برساند. دیگر مرد داستان، حامد نیز که از همان ابتدا  کلوزآپ‌هایش با تصاویر شیرو ببر‌های درنده در خانه‌اش توامان قاب‌بندی می‌شد، تجسم عینی شیطان است که مسعود را به قتل وسوسه می‌کند.

روز حسرت علاوه بر همه مواردی که ذکر شد، قائل به یک تئوری عجیب هم هست که می‌توان آن را مصداق «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود» دانست. 

مسعود در پی یک عمر بزرگ شدن در دامان مادری چون نرجس چنین از آب در می‌آید و فریده که در تمام عمر بی‌کس و کار بوده، چنان به مادر نیکو سرشت خود رفته که دست از پا خطا نمی‌‌کند.

قدر مسلم، تا همین جای کار برای تحلیل و بررسی اثری چنین- که هم توهین به شعورِ مردم است و هم اهانت به دین و مذهب- کافی‌ست. 

اما در کنار آن می‌شود به این فکر کرد که ماراتن سریال‌های هر شبی در ماه رمضان، تا چه حد می‌تواند امکان بیشتری برای مقایسه فراهم آورد، تا بیش از پیش  به این نتیجه برسیم که محدودیت، هیچ تاثیری در کیفیت ندارد و در همین صدا و سیما اگر عطاران باشی می‌توانی بزنگاه بسازی و گرنه روز حسرت!
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/10/post_318.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/10/post_318.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تلویزیون</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 08 Oct 2008 16:14:51 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>پل نیومن‌، یاغی پاک ‌هالیوود   </title>
                  <description><![CDATA[پل نیومن از اسطوره‌های معمولی هالیوود نبود، هرچند که تمام ‌ویژگی‌های آن را داشت. 
‌ستاره‌ای بود ‌با چشمان آبی درخشان‌ و چهره‌ای کارت پستالی‌. شش دهه در اوج‌ بود و نه تنها اسکار، که جوایز زیاد دیگری را هم در کارنامه‌اش ثبت کرد.

[[photow01]]

‌نیومن همیشه مردی بود که برای خودش زندگی می‌کرد.‌ از تمام دام‌هایی که در راه یک اسطوره قرار دارند، دوری  کرد. نیومن هیچ‌گاه ‌آلوده الکل و مواد‌ مخدر نشد، قصری محصور در «بورلی هیلز» نساخت و کسی او را در یک میهمانی شبانه در حال رقص میان دخترانی که کمتر از نصف سن او را داشته باشند، ندید.

نیومن در حرفه‌اش به دستاوردهای درخشانی رسید و احتمالاً همین کارنامه پربار هنری این توانایی را به او داد که بتواند از فریبندگی تبدیل شدن به یک بت دور بماند.

ستاره فیلم‌هایی مانند «‌بوچ کاسیدی و ساندنس کید»، «نیش» و «رنگ پول»، شهرت و ثروتش را در راه‌هایی دیگر خرج می‌کرد. 

در مسابقات اتومبیل‌رانی رانندگی می‌کرد.  همین‌طور یک کارخانه تولید سس سالاد به نام «نیومنز اون» تاسیس کرد که محصولاتش به‌طور میلیونی در فروشگاه‌های آمریکا فروخته شد و درآمدش هم به‌طور کامل برای امور خیریه‌هزینه می‌شد. چهره نیومن تا زمان مرگش، همان‌قدر در قفسه‌های فروشگاه‌ها دیده می‌شد که در بیلبوردهای تبلیغ فیلم.

آگاهی از دستاوردهای خارج از هالیوود‌، ‌نکته‌ای کلیدی در موفقیت‌های مردی بود که پس از نبردی طولانی، سرانجام در خانه‌اش در وست‌پورت کنتاکی، تسلیم سرطان شد. شهری کوچک در شرق آمریکا که هزاران کیلومتر با هالیوودی فاصله داشت که حرفه نیومن را ساخت والبته نه زندگی اش را.

شاید زمینه‌های ‌تربیت پل بود که او را از جذابیت‌های فریبنده هالیوود دور نگه می‌داشت.  نیومن ‌سال ۱۹۲۵ در یک خانواده متوسط و مقید آمریکایی در شهر شلوغ کلیولند اوهایو به دنیا آمد. پدر پل، یک یهودی فروشنده لوازم ورزشی بود و مادرش یک اسلواک کاتولیک که به کارهای خانه می‌رسید.

[[photow02]]

نیومن اولین بار در کودکی به بازیگری علاقه نشان داد و در مدرسه نقش یک دلقک را در نمایش رابین هود با‌زی کرد‌، ولی مثل خیلی از هم نسلان‌اش‌، جنگ جهانی دوم ‌زندگی او را تغییر داد. کوررنگی مانع از خلبانی نیومن شد، اما او ‌به عنوان بی‌سیم‌چی و مسلسل‌چی آموزش دید.

در‌ حادثه‌ای معروف‌، نیومن به دلیل عفونت گوشش، اجازه پرواز نیافت، آن هم در مأموریتی که در آن، همه اعضای گروه کشته شدند.

‌بر‌خلاف خیلی از کسانی که از جنگ باز گشته بودند، نیومن وقت را هدر نداد. به نیویورک رفت و در برادوی مشغول به کار شد. هم‌چنین با اولین همسرش «جکی وایت» ازدواج کرد که صاحب یک پسر و دو دختر شد.

این ازدواج موفق نبود و برای دومین بار با ‌بازیگری به نام ‌«جوان وودوارد» ازدواج کرد که تبدیل به تنها زن زندگی نیومن شد: «‌چرابه دنبال همبرگر بیرون بروید، وقتی در خانه استیک دارید؟!‌».این نگرشی است که به ندرت در هالیوود می‌توان سراغ گرفت.

نیومن هم‌چنین یکی از استعدادهای کمیاب هالیوود بود که در کارنامه‌اش فهرستی گوناگون از فیلم‌های درخشان با نسل‌های مختلف داشت‌، از فیلم‌های حماسی محبوب مانند بوچ کاسیدی و ساندنس کید، آسمان‌خراش جهنمی، هاد و نیش گرفته تا کلاسیک جمع وجوری مانند لوک خوش دست.

‌او پس از بارها نامزدی، سرانجام اسکار را به خاطر بازی در فیلم رنگ پول گرفت. آن‌ هم با بازی درنقشی که ادامه نقش «‌ادی فلسن»‌ در بیلیارد‌باز بود.

اما این پایان نیومن نبود‌. او پس از آن یک اسکار دیگر به خاطر دستاورد یک عمر گرفت و هم‌چنین در سال ۲۰۰۱ برای تئاتر «شهر ما»، نامزد جایزه ‌تونی‌ شد و برای نمونه مشابه تلویزیونی آن هم‌ نامزد جایزه ‌امی‌ شد. 

[[photow03]]

آخرین فیلم بزرگ نیومن جاده تباهی بود که در کنار تام هنکس و در نقش یک رییس مافیایی ظاهر شد. این فیلم هم در گیشه موفق بود و هم نظر مثبت منتقدان را به دست آورد.

‌البته فعالیت‌های نیومن تنها به بازیگری محدود‌ نمی شد. گرچه از فعالان مخالف جنگ ویتنام و سناتور مک کارتی بود‌، ولی بزرگ‌ترین لذت پل در پیست‌های اتومبیل‌رانی بود. 

‌‌نیومن بعد از بازنشستگی رسمی‌اش از بازیگری، در «ماشین‌ها»، انیمیشن محصول ۲۰۰۶ دیزنی- پیکسار، به جای یکی از شخصیت‌ها سخن گفت. علاقه نیومن به اتومبیل‌رانی از فیلم پیروزی (۱۹۶۹) که در آن نقش یک راننده را بازی می‌کرد‌، آغاز شد. 

از آن به بعد‌ رانندگی را وارد زندگی واقعی‌اش کرد. از اواسط دهه ۷۰ تا دهه ۹۰ ‌در تیم‌های حرفه‌ای اتومبیل‌رانی رانندگی کرد و برای خودش نیز تیمی تشکیل داد. نیومن در سال ۱۹۹۵ و در هفتاد سالگی تبدیل به یکی از اعضای تیم ‌قهرمان رقابت‌های ۲۴ ساعته «دیتونا» شد تا پیرترین مردی باشد که به این عنوان دست یافته است. 

نیومن عاشق‌ راندن بود‌، طوری‌که یک بار در این‌باره گفت: «‌از هیچ‌ چیز به اندازه رانندگی لذت نمی‌برم و تنها می‌توانم آن را با احساسی كه هنگام رقص با جوآن دارم، مقایسه كنم. این شغل من نیست، اما وقتی پشت فرمان می‌نشینم، احساس مبارزه‌طلبی و هیجان می‌كنم، كه واقعاً لذت‌بخش است».

این دستاوردی درخشان است، اما به نظر نمی‌رسد برای مردی که خارج از دنیای سینما به هر چیزی بیشترین ارزش را می‌داد، عجیب باشد. نیومن در سینما نیز همواره تلاش می‌‌کرد در تا در نقش‌های مختلف از فیلم‌های معمایی گرفته تا اندکی ترسناک بازی کند تا بیشتر یک هنرپیشه باشد، نه فقط یک ستاره.

[[photow04]]

نیومن هیچ‌گاه از دست زنان طرفدارش آسایش نداشت، برای رفتن به اجتماع مجبور بود از ترفندهایی مثل زدن عینک آفتابی و گذاشتن ریش استفاده کند. البته این ترفندی بود که به ندرت موثر واقع می‌شد. هرچند که چندان اهمیتی هم نداشت.

نیومن در تمام ابعاد زندگی‌اش موفق بود:‌ به عنوان بازیگر‌، به عنوان راننده و حتی به عنوان انسانی خیّر. اما تمام این‌ها در حوزه زندگی خصوصی‌اش ماند و مردم او را با نقش‌های که بازی کرد می‌شناسند در «لوک خوش دست»، «بوچ کاسیدی»، «بیلیارد‌باز» و «نیش». جایی که به عنوان قهرمان خوش‌ذات ضد‌قانون، با نیشخندی بر لب شورش می‌کرد و راه خودش را می‌رفت.

<a href="http://www.guardian.co.uk/film/2008/sep/27/paulnewman.usa2">منبع: گاردین</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_317.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_317.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بازيگران</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Sep 2008 14:45:31 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تجربه‌های ایرانی در جشنواره شهر سان‌فرانسیسکو</title>
                  <description>دومین و آخرین روز اولین جشنواره فیلم‌های ایران در شهر سان‌فرانسیسکو با نمایش فیلم «زنان پشت دوربین» محصول مشترک ایران و آمریکا و فرانسه و چند کشور دیگر و به کارگردانی الکسیس کراسیلوفسکی شروع شد.

این فیلم مستند، داستان دوربین به دستی در کشورهایی است که از تجربیات و موفقیت‌ها و ناکامی‌هایشان در ثبت آن‌چه در جایی از این فیلم به زندگی همه ما تعیبر می‌شود، می‌پردازد.

کارگردان فیلم در ایران به سراغ خانم روزیتا قادری فیلم‌بردار فیلم کوتاه «پرهوده» می‌رود. قادری از سختی‌های زنان سینماگر ایرانی و نحوه مبارزه آنان با مشکلاتشان می‌گوید.

[[sound]]

«سایه‌» فیلم کوتاه ۱۱ دقیقه‌ای ساخته محمد گرجستانی از نسل دوم ایرانیان کانادایی است که سعی در بیان چرخه بخشش به زبانی سمبولیک دارد.

مردی در بیابان چتری را از دختری هدیه می‌گیرد و وقتی برای پس دادن چتر بر‌می‌گردد، داستان دیگری در انتظارش است. فیلم در ونکوور فیلم‌برداری شده است.

کارگردان که در سالن نمایش حاضر بود و بعد از نمایش فیلم به سؤالات تماشاچیان پاسخ داد، عاطفه موجود در زبان فارسی را از دلایل اصلی انتخاب این زبان برای فیلمی دانست که به نظر حضار داخل سالن به هر زبانی قابل بیان بود.

وی گفت که پسر کوچک بازیگر فیلم اصلاً ایرانی نبوده و دیالوگ‌ها را خط به خط حفظ کرده است.

[[photow01]]

«سیزده و نیم» مستند دیگری است که به زندگی زنان ایرانی می‌پردازد. کارگردان فیلم به سراغ یک گروه تئاتر متشکل از ۱۵ دختر و یک پسر رفته که نمایشی را در مورد اندرونی حرم‌سرای یکی از شاهان قاجار بازی می‌کنند.

فیلم شامل صحنه‌هایی از تئاتر و همین طور صبحت با دختران بازیگر در‌مورد سنت، مذهب، روابط با جنس مخالف، تحصیل و دیگر مسایل مرتبط به زنان ایران است.‌

فیلم «خانواده تبعیدی» که لحظات بغض و خنده زیادی را برای حاضران در سالن به همراه داشت، داستان یک خانواده اصفهانی است که در همان سال‌های اول انقلاب به عنوان پناهنده سیاسی به اتریش مهاجرت می‌کنند.

آرش‌، پسر جوان خانواده ریاحی که در زمان مهاجرت ۱۰ ساله بود، این فیلم ۹۴ دقیقه‌ای را در مدت زمانی بیش از ۱۵ سال و بر ‌اساس فیلم‌های خانوادگی رد و بدل شده بین افراد فامیل در ایران و اتریش و سوئد و آمریکا می‌سازد.

تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در این ۱۵ سال به خوبی از خلال این فیلم‌ها و صحبت‌های افراد فامیلی مشهود است.

زمانی که افراد خانواده تصمیم می‌گیرند در مکه دور هم جمع شوند و همگی بعد از سال‌ها همدیگر را آن هم در مکه و در زمان حج ببیند، فصل دیگری در روابط خانوادگی این فامیل گشوده می‌شود.

[[photow02]]

«غاز وحشی» داستان تولد در سنگری در جبهه جنگ ایران و عراق است. این فیلم ۵۱ دقیقه‌ای محصول ایران و به کارگردانی محمد‌رضا صانی است.

فیلم داستان روابط انسانی سربازانی را از هر دو جبهه ایران و عراق در یک منطقه کاملاً متروک و رها شده نشان می‌دهد.

فیلم با صدای شلیک گلوله‌ای پایان می‌یابد و این تماشاچی است که باید تصمیم بگیرد آخر فیلم چه بوده است.

فیلم «باد ۱۰ ساله» داستانی ۲۲ دقیقه‌ای به کارگردانی مرضیه وفامهر بود که توسط خانم شهرنوش پارسی‌پور که در سالن نمایش حضور داشت به حضار معرفی شد.

فیلم با نگاهی انتقادی به وضعیت آموزشی در مدارس ایران به خصوص برای دختر بچه‌ها، داستان یک روز از زندگی دخترکی ۱۰ ساله را در زمان جنگ ایران و عراق به تصویر می‌کشد.

فیلم پر است از صداهای آشنا برای هر کس که آن سال‌ها و در ایران به مدرسه می‌رود. صداهای سر صف و شعارها و برنامه‌های کلاسی برای دهه فجر و بعد هم آشپزی‌های مدرسه‌ای که هر کدام از بچه‌ها نخود و لوبیا و سبزی به مدرسه می‌آوردند.

[[photow03]]

مریم کاشانی فیلم‌ساز جوانی است که در فیلم بعدی جشنواره یعنی «بهترین در غرب» داستان رفاقت‌های ۴۰ ساله پدرش را که از سال ۱۹۶۰ به آمریکا مهاجرت کرده به تصویر می‌کشد.

فیلم که مصاحبه با حلقه این رفقاست، تحولات سیاسی ایران و غرب را و آن‌چه را آزادی نامیده می‌شود، از دریچه تجربیات شخصی این رفقا به تصویر و چالش می‌کشد.

بر خلاف روز اول که تقریباً داستان تمام فیلم‌ها در داخل ایران اتفاق می‌افتد، می‌شود گفت روز دوم جشنواره بیشتر به تجربیات ایرانیان خارج از ایران در تماس از راه دور با ایران اختصاص داشت.

در این دو روز ۲۱ فیلم به نمایش گذاشته شد که ۱۳ کار حاصل کار کارگردانان ایرانی در داخل و خارج از ایران بود.

از این ۲۱ فیلم «زنان پشت دوربین»، «ایران: پشت دیوارها»، و «سیزده و نیم» به طور ويژه نگاه به وضعیت زنان ایران داشتند. فیلم‌های «سایه» و «باد ده ساله» و همین‌طور «درس‌هایی از بم» تصویرگر دنیای کودکان بودند.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_316.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_316.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فستيوال فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Sep 2008 20:16:42 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ابرسایت‌های پر‌ابهام با ارمغان‌های فرهنگی</title>
                  <description>جامع نبودن قانون رسانه در ایران و نادیده انگاشتن حق مولف باعث شده تا در سال‌های اخیر ارایه‌ی رایگان محصولات فرهنگی بر روی وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی زبان در هیات فایل‌های صوتی یا تصویری به امری معمول و متعارف بدل شود. 

تا پیش از این، وب‌مستر‌ها و صاحبان بسیاری از وبلاگ‌ها با اتکا به جذابیت آثار فرهنگی، از تمام یا بخشی از آثارِ (‌عمدتاً موسیقایی) برای بهبود یا ارتقای ارتباط‌شان با مخاطب بهره می‌گرفتند. 

اما از چند سال پیش به این سو چندین ابر‌سایت به‌طور اختصاصی عرضه‌ی انبوه، رایگان و حرفه‌ایِ انواع کالا‌های فرهنگی صوتی و تصویری را آغاز کردند که طیف وسیعی را در بر داشت؛ از فیلم‌های سینمای قبل و بعد از انقلاب و موسیقی پاپ و سنتی تولید داخل گرفته تا ترانه‌های خوانندگان لس‌آنجلسی و کلیپ‌های موسیقی ایرانی و سریال‌های تلویزیونی شبکه‌های شش‌گانه صدا و سیما.

نخستین پرسشی که در پی بازدید از چنین سایت‌هایی به ذهن می‌آید، ‌در باب چراییِ ایجاد و عرضه‌ی‌ آن‌هاست. 

فراهم آوردن حجم بالایی از تولیدات جدید در هرکدام از دسته بندی ‌های یاد شده، آن هم به‌طور مستمر و ‌‌طی چندین نوبت به‌روز‌رسانی سایت در طی ۲۴ ساعت، آن‌گونه که به چشم می‌آید باید کار تمام وقت یک گروه کاملاً حرفه‌ایِ بین پنج تا ده نفر باشد. 

[[photow01]]

از این رو بی‌تردید برای حیات ‌و استمرار و توسعه آن‌ها ‌در این سال‌ها، شاید بودجه‌ای بیش از نیمی از بودجه‌ی سایتی هم‌چون «زمانه» مورد ‌نیاز بوده است. در آن سو اما، هیچ اثر و نشانه‌ای از حامیان مالی این سایت‌ها به چشم نمی آید. 

جدا از آن‌که در صفحه اصلی، مدخلی با عنوان «درباره ما» یا هر چیزی شبیه به آن یافت نمی‌شود، در منابع و ماخذ دنیای مجازی که مهم‌ترین آن‌ها ویکی‌پدیای فارسی است نیز کوچک‌ترین اطلاعاتی در این خصوص وجود ندارد. 

از طرف دیگر، این پیش فرض که فعالان این عرصه به قصد جذب اسپانسر و ارایه آگهی به میدان آمده باشند نیز منتفی است؛ چرا که از میان آن‌ها تنها یک سایت به‌طور دائم به ارایه آگهی می‌پردازد که آن هم محدود به پخش مکرر دو مورد تبلیغ تصویری است. 

و طبیعتاً همین یک مورد استثنا را هم که از اصول حرفه‌ایِ تبلیغات تبعیت نمی‌کند و ظاهراً بازدهی مالی چندانی ندارد، می‌توان نادیده گرفت. پس کماکان این نکته مبهم باقی می‌ماند که در پس این سایت‌ها چه واقعیتی نهفته است؟

شاید از طریق تحلیل محتوا بشود به نکاتی دست یافت. در بخش موسیقی، با آن‌که ترانه‌های لس‌آنجلسی گاه و بی‌گاه در شکل آلبوم ارایه می‌شوند، اما این امکان دسترسی، با محدودیت زمانی همراه است و پس از آن تنها کسانی که وی.آی.پی هستند امکان دانلود را دارند. 

[[photow02]]

در مقابل، حجم عمده به‌روز‌رسانی در این بخش را آثار خوانندگان داخل ایران تشکیل می دهد. این نکته، از سویی موید آن است که سایت در معرض تهدید قانون کپی رایت است و از سویی دیگر در داخل ایران به کلی فارغ از همین تهدید است.

در بخش فیلم‌های سینمایی ایرانی‌، نقض کپی‌ رایت وضعیت بسیار تاسف‌بارتری دارد. هم‌زمان با به بازار آمدن قانونی یا غیر‌قانونی یک فیلم، نسخه رایگان آن بلافاصله روی این سایت‌ها در دسترس همگان قرار می‌گیرد. 

این نکته نیز بیان‌گر آن است که گردانندگان سایت‌ها از بابت نقض کپی رایت فیلم‌های سینمایی ایرانی، هیچ نگرانی از پیگیری قانونی ندارند. 

‌علاوه بر این‌ها و مهم‌تر از همه، بیشترین خروجی روی این تار‌نما‌ها، تولیدات تلویزیونی‌اند. خب، با استناد به همین نکته‌ها هم می شود حدس هایی زد و فرضیاتی را پیش کشید، اما برای جمع بندی بهتر به چند مورد دیگر هم می توان پرداخت:

پوستر، تنها بخشی از محتوا ست که توسط کارکنان سایت تولید می‌شود. گرافیست‌های کاملاً حرفه‌ای در آن‌جا به طور اختصاصی‌، برای تمامی آثار تلویزیونی و فیلم‌های پس از انقلاب، پوستر طراحی می‌کنند. 

در اغلب این پوستر‌ها هم از عکس‌های اوریژینال استفاده شده که محصول کارِ عکاس صحنه است، یعنی به سادگی از روی فریم‌های فیلم تهیه نشده. 

از طرفی، عکس صحنه‌هایی که مثلاً ‌در پوستر یک ‌سریال به کار رفته، معمولاً مربوط به قسمت‌های وسط یا آخرِ است که هنوز چندین هفته به پخش آن مانده است.

در عرف و ساختار کار مطبوعاتی، برای تهیه این عکس‌ها باید با روابط عمومی فیلم یا سریال مورد نظر تماس گرفت. بنا‌بر‌این واضح است که گردانندگان این تار‌نما‌ها به‌طور مداوم با روابط عمومی همه این سریال‌ها در ارتباطند.

[[photow03]]

‌دست آخر آن‌که، همان‌طور که اشاره شد، بیشترین ترافیک آپلود روزانه را سریال‌های تلویزیونی تشکیل می‌دهند. پس این احتمال وجود دارد که ارایه‌ محصولات تلویزیون، هدف اصلی متولیان این‌گونه تار‌نما‌ها باشد. 

از سوی دیگر، از منظر مخاطب‌شناسی، ایرانیان مقیم خارج اصلی‌ترین هدف ارتباطیِ به شمار می‌آیند؛ چرا که از سویی از دامنه نفوذ تلویزیون ایران بیرون‌اند و از سوی دیگر، مخاطبان داخل کشور به دلیل پایین بودن سرعت اینترنت، عملاً امکان استفاده از هیچ یک از آثار صوتی یا تصویری ارایه شده را ندارند.

از جمع‌بندی آن‌چه گفته شد به چه فرضیه‌ای می‌شود رسید؟ وقتی این همه بودجه از منبعی که هیچ تمایلی به آشکار شدن ندارد، صرف برپا شدن و استمرار سایت‌هایی می‌شود که در پی کسب درآمد نیستند‌، بیشترین انرژی‌شان را صرف افزودن ایرانیان خارج از کشور به جمع مخاطبان صدا‌و‌سیما و افزایش ضریب نفوذ فرهنگی تلویزیون می‌کنند و در عمل هم از طرف ‌روابط عمومی سریال‌ها پشتیبانی می‌شوند، می‌توان به این اندیشید که نیرو‌ و ‌اراده‌ای در پی تضعیف و از میان بردن اقتصاد سینما، و ترویج سیاست‌ها و تبلیغاتی است که از طریق صدا و سیما و به خصوص سریال‌های تولیدی آن اعمال می‌شود. 

وقتی در اوج سیاست «تخریب سینما - تقویت تلویزیون» این سایت‌ها به عالی‌ترین سطح سرویس‌دهی می‌رسند و با نادیده گرفتن حق مؤلف، به اقتصاد نحیف سینما ضربه‌های کاری فرود می‌آورند، می‌توان وجود اراده‌ای را که حامی گسترش سیاست‌ها‌ی تلویزیون و موافق حذف سینما است، نادیده گرفت‌؟</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_314.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_314.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تلویزیون</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Sep 2008 14:46:04 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره‌ای برای فرهنگ ایرانی در سان‌فرانسیسکو</title>
                  <description>اولین جشنواره فیلم‌های ایرانی شهر سن‌فرانسیسکو امروز ۲۷ سپتامبر با نمایش مستند ۴۵ دقیقه‌ای «ایران: از پشت دیوارها» به کارگردانی هاکان توکای از ترکیه افتتاح شد.

[[sound]]

فاطمه معتمد‌آریا در بخشی از این فیلم که داستان شکست‌ها، تلاش‌ها و موفقیت‌های زنان ایرانی در عرصه‌های مختلف است می‌گوید:

«‌به نظر من آرایش‌های غلیظ در جامعه ایران، یک ریشه اجتماعی خیلی وحشتناک دارد و معضل اجتماعی است چون نسل جدید در ایران بعد از انقلاب متولد شده است و خود را موظف به رعایت خیلی از قوانین جمهوری اسلامی نمی‌کند.»

سعید شفا از مسوولین برگزاری مراسم جشنواره در‌مورد چگونگی شکل‌گیری این مراسم به زمانه می‌گوید:

«سال‌های زیادی بود که از من می‌پرسیدند چرا فستیوال فیلم‌های ایرانی ترتیب نمی‌دهم، چون کار اصلی ما برگزاری جشنواره بین‌المللی فیلم تیبران هست که در سال ۲۰۰۱ تاسیس‌اش کردیم. و از سراسر دنیا فیلم‌های را نشان می‌دهیم.»

او ادامه می‌دهد: «جو روزهای اخیر و به خصوص نسلی که در خارج از ایران بزرگ می‌شوند خیلی با فرهنگ ایران آشنایی ندارند. در عین حال دوست دارند، ایرانی بمانند. فکر کردم بهترین زمان هست که این فستیوال را ایجاد کنیم که با فرهنگ و کشور خودشان بیشتر آشنا شوند.»

[[photow03]]

فیلم «چهره‌هایی بر دیوار» داستان یکی از محلات منطقه ۱۶ تهران است. منطقه‌‌ای که ۷۲ شهید را در جنگ از دست داده است.

داستان اصلی فیلم، حول محور این محله و همین‌طور داستان سه برادر شهید خانواده دستوار است. این فیلم ۶۲ دقیقه‌‌ای محصول مشترک کشور ایران و فرانسه است.

«آخرین سفر بهزاد» داستان دو ماه و نیم کوچ یک خانواده از ایل قشقایی بود. این مستند ۵۷ دقیقه‌ای به کارگردانی جان موری‌، محصول مشترک ایران و ایرلند است.

در انتهای نمایش این فیلم، خانم کشکولی از افراد ایل قشقایی که از مسوولین تهیه این فیلم بودند در سالن حضور داشتند و به سوالات حضار پاسخ گفتند.

[[photow02]]

امید جلیلی، کمدین ایرانی سینمای انگلیس همراه با پروژه سینما ایران، تهیه‌کننده دو مستند بعدی روز اول جشنواره بود.

عباس کیارستمی ۱۹ سال بعد از ساختن فیلم «خانه دوست کجاست» همراه گروه تهیه‌کننده می‌شود و سرزده به دیدن بابک احمدپور، نوجوان آن زمان هشت ساله دفتر به دست و جست‌وجو‌گر فیلم‌ا‌ش می‌رود که ۱۲ سال است همدیگر را ندیده‌اند.

بابک از افسردگی بعد از شهرت صحبت می‌کند و کیارستمی می‌گوید که این زندگی همه ماست. نام این مستند ۳۰ دقیقه‌ای «در راه با کیارستمی» و به کارگردانی مارک کازین و محصول کشور انگلستان است.

در مستند بعدی که «سینما ایران» نام دارد، باز هم همان گروه به سراغ عده‌ای از سینما‌گران شناخته شده ایرانی می‌روند. داریوش مهرجویی و عزت‌الله انتظامی به دیدار روستایی می‌روند که سال‌ها قبل فیلم «گاو» را در آن فیلمبرداری کردند.

مخملباف از سرگشتگی‌اش می‌گوید و دخترش سمیرا از قدرتی که مدرسه خانگی پدرش به وی داد. مانیا اکبری از تاثیر فیلم «این خانه سیاه است» فروغ فرخ‌زاد و جعفر پناهی از میل قلبی حکومت برای خارج شدن فیلم‌سازان از ایران حرف می‌زند.

«سینما ایران» ۵۰ دقیقه و به کارگردانی مارک کازین و محصول کشور انگلستان است.

[[photow01]]

«درسی از بم» داستان یک مدرسه صحرایی است که مشرف به ارگ تخریب شده بم است و انشاهای بچه‌های بی‌خانه در‌مورد آرزوی‌شان برای ساختن دوباره ارگ بم را به نمایش می‌گذارد. این فیلم کوتاه ۲۳ دقیقه‌ای به کارگردانی علیرضا قاینی و محصول مشترک ایران و اطریش است.

جیسون رضایان جوان نیمه ایرانی، نیمه امریکایی متولد کالیفرنیا است که برای شناخت ریشه‌های خانوادگی‌‌اش به ایران سفر می‌کند و حاصل سفر سوم‌اش به ایران فیلم «دنیای در میان» است.

جیسون در این سفر تماشاگران را با خود به خیابان‌های تهران، قهوه‌خانه‌های اطراف زاینده‌رود و حرم امام رضا در مشهد می‌برد و از بی‌وطنی‌اش سخن می‌گوید.

این‌که در ایران زندگی سخت است اما پای‌اش به امریکا نرسیده می‌خواهد به ایران باز گردد. این فیلم ۵۵ دقیقه‌ای محصول مشترک ایران و امریکا و به کارگردانی نظام منوچهری است که به همراه جیسون رضاییان در سالن نمایش حضور داشتند و بعد از فیلم به سوالات حضار جواب دادند.

[[photow04]]

فیلم داستانی «سر بریده‌ی زیر بوته‌ها» داستان بدشناسی پسرک تیغ‌کنی است که زنی را حین رها کردن جسدی در بیابان می‌بیند و زن به دنبال‌اش همه صحرا و وادیه را زیر پا می‌گذارد که پسرک را بکشد. این فیلم ۷۱ دقیقه‌ای به کارگردانی اسماعیل براری و محصول کشور ایران است.

«کشیده» فیلم کوتاه پنج دقیقه‌ای به کارگردانی احسان امانی و محصول کشور ایران، داستان چهار مسافر یک کوپه در یک قطار مسافربری و صدای یک بوسه و به‌ دنبال آن یک کشیده در یک تونل و بعد هم حدس و گمان‌های مسافران است.

آخرین برنامه روز اول جشنواره، مستندی از کشور امریکا در‌مورد استند‌آ‌پ کمدین‌های مسلمان در این کشور است.

[[photow05]]

تیسا هامی، کمدین ایرانی در این مستند ۵۶ دقیقه‌ای حضور دارد. تیسا هامی که در سن فرانسیسکو زندگی می‌کند در سالن نمایش فیلم حضور داشت و به سوالات حضار پاسخ گفت.

قبل از این‌که گزارش روز اول جشنواره رو ببندم بین تماشاچی‌های حاضر در موسسه هنر سن فرانسیسکو، محل برگزاری جشنواره رفتم و از آن‌ها در‌مورد فیلم‌ها پرسیدم.

بروس بهمنی از نویسندگان ایرانی امریکایی حاضر در سالن در‌مورد فیلم‌ها می‌گوید:

«از فیلم «آخرین سفر بهزاد» خیلی خوشم آمد. درمورد یک خانواده قشقایی بود و من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. نه به خاطر این‌که چیز زیادی درمورد زندگی قشقایی‌ها یاد گرفتم، بلکه کاراکتری که ایجاد کرده بود یکی از جالب‌ترین کاراکترهایی بود که تا الان دیده بودم.»

مهدی که دانشجوی دانشگاه برکلی و از دیگر تماشاچی فیلم‌ها بود در پاسخ به سوال من در‌مورد فیلم‌ها گفت:

«‌از آن قسمت که درمورد فیلم «گاو» بود خیلی خوشم آمد که به همان روستا برگشته بودند. آن قسمت فیلم خیلی جالب بود. و صحبت‌های آقای مهرجویی هم خیلی جالب بود. ولی از صحبت‌های سمیرا مخملباف و خود آقای مخملباف خوشم نیامد چون درباره سینما خیلی بی‌ربط بود.»</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_315.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_315.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فستيوال فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Sep 2008 20:30:51 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>پل نیومنی که ما می‌شناسیم فرق می‌کند</title>
                  <description>آن روز‌های برهوت سینما، روز‌های حسرت را به یاد می‌آورم. روزهایی که در تمنای یک فیلم، فقط یک فیلم خوب، بایستی بارها دزدکی از در و همسایه و دوست و آشنا بپرسی که اخیراً در قفسه کتابخانه‌اش چه فیلم خوبی پیدا می‌شود برای طاق زدن.

فیلم‌های بتاماکس با برچسب‌های خط خطی که معمولاً بخشی از آن پاره شده بود، اما خواندنِ دست نوشته‌های بد‌خط و کج و معوج روی آن هیجانی وصف نشدنی داشت.

همان نوشته‌ها نخستین مرحله‌ی کشف یک فیلم خوب بود. من ِ بچه محصل نمی‌توانستم به خیلی‌ها بفهمانم که منظورم از فیلم خوب چیست.

چون بلد نبودم بگویم «فرار بزرگ» با «بر باد رفته» چه شباهتی دارد، یا چرا «ریوبراوو» و «اسب کهر را بنگر» هردو دلچسب و نشئه آورند.

فقط می‌توانستم بپرسم هندی و ایرانی که نیست؟ اگر جواب منفی بود می‌پرسیدم دوبله است؟ اگر جواب مثبت بود، دلم بی‌اختیار ضعف می‌رفت. دیگر امان‌ام بریده می‌شد.

[[photow01]]

اگر لازم بود، چهار تا معلق برای طرف می‌زدم، یا هر ننه من غریبم بازی که می‌توانستم در می‌آوردم، یا هر کلک دیگری که می‌شد سوار می‌کردم تا طرف مجبور شود همان موقع فیلم را به من امانت دهد.

آن روز‌ها تقریباً همه می‌دانستند که من کنه‌ی فیلم‌ام و گیر دادن‌های‌ام وقت امانت گرفتن فیلم، از نوع سه پیچ است. یک روز، یکی از آشناهای ما قرار بود از کرمان برای مسافرت و تفریح پیش ما بیایید.

زمانی در خانه‌شان دو تا از آن ویدیوهای سونی را که تقریباً اندازه یک چمدان بودند زیر تلویزیون‌شان دیده بودم. می‌دانستم که فیلم فراوان دارد. با پررویی از او خواستم چند فیلم خوب برای‌ام بیاورد، آن هم از آن راه دور و با وجود ایست‌های بازرسی در جاده و گشت‌های کمیته در شهر.

آورد. «نیش» را آورد، و من از همان زمان شیفته‌ی بازیگری شدم که به لهجه‌ی کرمانی‌ها نام‌اش «پل نِه‌یو‌من» بود. چشم‌های نافذ آبی‌اش که شیطنتی آلوده به غم و اندوه از آن بیرون می‌زد، مرا برد به دنیایی دیگر.

دیگر قهرمان تیز و فرز و محبوب خودم را پیدا کرده بودم. مهربان، چالاک، احساساتی و پاک. از آن روز به بعد می‌دانستم که فیلم خوب چیست، فیلمی که پل نیومن توی‌اش باشد.

دست بر قضا فیلم بعدی «بوچ کاسیدی» و «ساندانس کید» بود. در هر دو پل نیومن رفیق بود و با مرام، و من که همیشه از رفاقت‌های الکی و بی‌مایه‌ی فیلم‌فارسی‌ها بدم می‌آمد با تماشای پایمردی بوچ به وجد آمدم و با مرگ‌اش گریستم.

می‌خواستم فیلم دیگری از او ببینم که باز هم درش رفاقت باشد، اما مرگ نه. از بدِ حادثه زد و «بیلیارد‌باز» رسید به دستم که ته نامردی و تنهایی بود و قهرمان محبوب‌ام در آن تک و تنها. خواستم از تلخی قصه فرار کنم که این‌بار «تیرانداز چپ‌دست» خورد به پستم.

[[photow02]]

شد حکایت آجیل خوردن عید‌، گاهی که یکی از بادام‌ها در دهان‌مان مزه زهر مار می‌داد، برای کم شدن تلخی‌اش فوری بادامی دیگر می‌خوردیم که با هم قاطی شود، که از بدشانسی، آن دومی هم تلخ از آب در می‌آمد.

سال‌ها می‌گذشت و من بالاخره فهمیده بودم فیلم خوب یعنی چه. دست کم می‌توانستم تعریفی دست و پا شکسته از این مفهوم به دیگران ارایه کنم. اما هنوز حضور آن بازیگر چشم آبی برای‌ام مترادف بود با تماشای یک فیلم خوب.

تا این‌که نسخه‌ای از «کسی آن بالا مرا دوست دارد» به دست‌ام رسید، اما به زبان اصلی. به شوق تماشای دوباره‌ی قهرمانم نشستم پای فیلم. اما نچسبید. او نبود. خودش نبود. یعنی بود، ولی غریبه به نظر می‌رسید...

از همان روز از هرچه فیلم زبان اصلی بود بدم آمد. خودم را محدود کردم به فیلم‌های دوبله‌ی قبل از انقلاب، که خودش دایره‌ای محدود بود که هر بار آب می‌رفت. دیگر فیلمی از پل نیومن ندیدم و او شد بخشی از خاطرات نوجوانی‌ام. خاطراتی که با بسیاری از هم نسلان‌ام به اشتراک دارم.

[[photow03]]

۱۰ سال بعد، زمانی که در پست معاونت پژوهش‌های سینمایی حوزه هنری مشغول به کار شدم، آرشیو هفت هزار تایی فیلم حوزه، در اختیار اداره پژوهش بود، دنیایی وسوسه‌انگیز که بعد‌ها در جریان رویارویی قوه قضاییه و حجت‌الاسلام زم جلوی چشمان حیرت زده من و مهرداد فرید به شکل تاسف‌باری توقیف و با گونی به جای نامعلومی منتقل شد.

«تابستان گرم و طولانی» اولین فیلمی بود که از این مجموعه دیدم. شاهکاری از مارتین ریت، و فرصت  دیداری دوباره با قهرمان قدیمی و محبوب. هنوز شیرینی  لذت تماشا را کامل نچشیده بودم که به یاد تجربه ناخوشایند ۱۰ سال پیش افتادم.

همان موقع پرسشی به ذهن‌ام آمد که هنوز هم پاسخ روشنی برای‌اش ندارم. آیا جذابیت پل نیومن برای من و هم نسلان‌ام جذابیتی قائم به ذات بوده؟

آیا جوانی که امروز دی‌وی‌دی «نیش» یا «بوچ کاسیدی» را  سر کوچه هزار تومان می‌خرد و با زبان اصلی می‌بیند، همان‌قدر و همان طور از او خوشش می آید؟

آیا فقط از  حضور خود پل نیومن خشنود بودیم یا این کوچه به کوچه دویدن‌های ما در ظهر‌های تابستان به جست‌وجوی حلقه‌ای فیلم لذت وصل را در ما بیشتر می کرد؟

آیا «کسی آن بالا مرا دوست دارد» فیلم بدی بود، یا پل نیومنی که همیشه می‌دیدیم با صدای گرم و جانبخش چنگیز جلیلوند در نظر ما به کمال می‌رسید؟

این روز‌ها که سخت از آن دوران فاصله گرفته‌ام پیداکردن جوابی برای این سوال برای‌ام دشوار‌تر از همیشه است. اما واقعیت آن‌ است که برای من و نسل من و نسل قبل از من، پل نیومن با صدای جلیلوند گره خورده است.

اگر دوست‌اش داریم، با آن صداست. اگر با او خاطره داریم با آن صداست. به همین دلیل پل نیومنی که ما می‌شناسیم با پل نیومنی که همه‌ی دنیا می‌شناسند فرق می‌کند.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_313.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_313.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بازيگران</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Sep 2008 13:59:38 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بزنگاه ریاکاری</title>
                  <description>پخش مجموعه تلویزیونی بزنگاه با وجود واکنش شدید شورای نظارت بر صدا و سیما و اعتراضاتی که نام مردمی بودن را بر آن نهاده بودند، از چهار‌شنبه شب گذشته از سر گرفته شد. 

واضح بود که چنین خواهد شد؛ به این دلیل ساده که در این ۱۷ قسمتی که قبل از شب‌های عزاداری به نمایش در آمده بود، نمی‌شد حتی یک مورد یافت که با اصول شرعی، عرفی و قانونی مندرج در ضوابط صدا و سیما هم‌خوانی نداشته باشد. 

[[photow01]]

به واقع این که یک سریال تلویزیونی‌- که در هریک از مراحل ارایه فیلمنامه، پیش تولید، ساخت و پس از تولید بارها توسط بازبینان سخت گیر مورد بررسی قرار می‌گیرد- از چنان ایرادات اساسی برخوردار باشد که شایسته توقیف تشخیص داده شود، ‌امری غیر‌قابل باور و محال است.

در مقابل، آن چه باعث شده حساسیت‌هایی چنین نسبت به این سریال برانگیخته شود رویکرد، نقد‌گرا و بی‌پردگی عطاران ‌در این روایت تلویزیونی است. موضوع از این قرار است که بازی هوشمندانه‌ی او با خط قرمز‌هایی که - البته هیچ‌گاه از آن‌ها عبور نمی‌شود- این‌چنین بعضی‌ها را آشفته کرده است.

این نوع رویکرد، تنها به محتوا و نوع نگاه حاکم بر فضای قصه خلاصه نمی شود. عطاران در بازی ها، ساختار و  حتی تیتراژ آغازین نیز از دایره معمول خارج شده و به بدعت هایی رسیده که در مواردی چون تیتراژ، حتی به آوانگاردیسمِ  آمیخته با حس و حال آنارشیستی هم نزدیک می شود. تصاویر خاکستری از فضایی پر شده با آهن و چدن و ضمختیِ صنعت و کوبش خشن پتک در دایره ای خالی از انسان،تیتراژ را تا حدی انتزاعی جلوه می دهد که گمان نمی کنم هیچ تماشاگر عادی بتواند با آن ارتباط برقرار کند.

عطاران که در دو سریال قبلی‌اش هم در عنوان‌بندیِ آغازین، بدعت‌های زیبایی را رقم زده بود، این‌بار گویی به سیم آخر زده و دلی پر برای حرف زدن دارد. اما حسن کارش این است که حاضر شده به بهای متهم شدن به کم‌ادبی و گستاخی، تعارف را بگذارد کنار و زبان تلخی را برای بیان حرف‌هایش برگزیند.

[[photow02]]

پرسشی که در پی می‌آید این است که، چه نکاتی باعث شده تا با وجود رعایت استاندارد‌های اخلاقی، شرعی و قانونی، خاطر اعضای شورای نظارت بر صدا و سیما مکدر شود؟

مهم‌ترین نکته‌ای که می‌توان به آن اشاره کرد، نادیده گرفتن یک سنت همیشگی  و مخدوش کردن تصویری آرمانی است که در تمام این سال‌ها  در سریال‌های تلویزیونی از خانواده‌ی سنتیِ ایرانی به دست داده می‌شد: او برای نخستین بار در دست کم دو دهه‌ی گذشته، این قانون نا‌نوشته را که سنت ‌های پسندیده‌ای چون احترام به بزرگ‌تر‌ها و رعایت ادب را باید در صدا و سیمایی که امام خمینی آن را «دانشگاه» می‌داند، تبلیغ کرد؛ به کناری نهاده و آدم‌های قصه‌اش را بر اساس الگو‌های واقعی مورد نظرش، شخصیت‌پردازی کرده است. 

«نادر»، نه به عنوان برادر کوچک‌تر به «صابر» ادب و احترام  همیشگی می‌گذارد و نه  از سوی برادر‌زاده‌اش مورد احترام لازم قرار می‌گیرد. بر سر تقسیم ارث همه به هم توهین می‌کنند، به هم کلک می‌زنند، قهر می کنند و آشتی می‌کنند. و این درست همان چیزی است که اگر‌چه نشان دادنش، غیر‌قانونی نیست، اما تماشایش برای مدیران صدا و سیما‌ غیر‌عادی ست‌. آن‌ها طبیعتاً به چنین رویکردی عادت ندارند و در مواجهه با آن، احساس ناراحتی می‌کنند.

[[photow03]]

نکته دیگری که قاعدتاً حساسیت بر‌انگیز بوده، انگشت گذا‌شتن روی پدیده‌ی رواج ریا‌کاری در جامعه است که بخش مهمی از طنز ماجرا از آن ریشه می‌گیرد.

برخی در تاویل و تفسیر این سریال، کار را تا آن‌جا پیش برده‌اند که قصه‌اش را استعاره‌ای از زد وبند های سیاسیِ این روز‌های ایران می‌دانند. اما اگر چنین هم نباشد، همین که بافت جامعه ی کاسب و بازاری سنتی چنین آلوده به ریا به تصویر کشیده شود، خود در نظر اعضای نظارت، ‌امری به شدت ناخوشایند است. 

حدود این ناخوشایندی زمانی از آستانه ی تحمل خارج می‌شود که مداحان و نوحه‌سرایان مراسم سوگواری نیز در دایره انتقاد وارد می‌شوند. ‌

بزنگاه، مداحان را آد‌م‌های بی‌عاطفه و کاسب‌کاری می‌شمارد که نه بر مبنای عدالت، که بر اساس خواست و نظر کسی که وجه حق‌الزحمه آن‌ها را پرداخته حرف می‌زنند، ناله و اشک‌شان دروغین است و ریا‌کاری کسب و کارشان است. 

[[photow04]]

 واقعیت آن است که اگر بزنگاه نه به عنوان یکی از سریال‌های مناسبتی، که در شکل و روال معمول به نمایش در می‌آمد هیچ‌کدام از این به ظاهر ایراد‌ها به چشم نمی‌آمد و هیچ واکنشی بر انگیخته نمی‌شد. اما از آن‌جا که رسم شده در ماه رمضان، به معنویت توجه ویژه شود و کلید واژه‌هایی چون عبادت، گذشت، دین‌داری، جوانمردی و به یک معنا ایده‌آلیسم ترویج شود، بزنگاه حکم یک نوع پرده‌دری و خارج‌خوانی را پیدا کرده است. 

عطاران از دید عده‌ای، آنارشیستی است که به ارزش‌های اجتماعی آسیب وارد می‌کند. اما یادمان باشد، همین حضورها و کنش‌های به ظاهر ‌آنارشیستی  است که با چپ و راست کردن عقاید و آداب کهنه، آن‌ها را می‌پالاید و به بهتر شدن‌شان کمک می‌کند. به جای چشم بر هم نهادن و استغفرالله گفتن، می‌توان پذیرای‌شان بود.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_312.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_312.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تلویزیون</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Sep 2008 17:35:45 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نانی مورتی، دشمن عوام‌گرایی</title>
                  <description><![CDATA[برلوسکنی، برلوسکنی، برلوسکنی. نانی مورتی کارگردان، نویسنده و بازیگر ایتالیایی نام نخستوزیر این کشور را پشت سر هم تکرار می‌کند. روی یک مبل راحتی در اتاق هتلی نشسته و مثل همیشه دارد شیرینی می‌خورد. ماه گذشته مروری بر آثار مورتی در جشنواره لوکارنوی سوئیس برگزار شد که او آنجا  توانست در کنار تماشاگران  فیلم «چیز» را که سال نود ساخته بود را ببیند.

دیدن این مستند که درباره تجمع کمونیست‌های ایتالیا برای بازسازی پس از سقوط دیوار برلین بود او را در فکر فرو برد: «انگار هزار سال از آن روزها می‌گذرد. تمام کشور و همه مردم آن نشست‌ها  را دنبال می‌کردند. اگر الان از این اتفاق‌ها بیفتد، دیگر مردمی که  بیرون از این جلسه‌ها هستند،  اهمیتی به آن نمی‌دهند.»

مورتی، برلوسکنی را به‌خاطر رخوت سیاسی‌اش ملامت می‌کند و زمانی را به یاد می‌آورد که در ایتالیا کلمه «کمونیست» دشنام نبود و ضمناً نشست‌های سیاسی فرصتی برای بحث محسوب می‌شد، نه فرصتی برای سوء استفاده و كوبیدن رقیب.  

او به خصوص از فضایی که برلوسکنی در اطرافش به‌وجود آورده بسیار گله‌مند است: «شاید فکر کنید از برلوسکنی عقده‌ای دارم، اما راستش این‌طور نیست. مشکل ایتالیا این است که دیگر در آن اراده عمومی وجود ندارد. در کشورهای دیگر، روزنامه‌ها به اندیشه عمومی جهت می‌دهند اما در ایتالیا رسانه‌ها در دست برلوسکنی است و متأسفانه جایگزینی هم وجود ندارد. 

او پنج بار به خانه فرستاده شد، اما هر بار برگشت. او مردی است که قدرتی انحصاری در شبکه‌های تلویزیونی دارد و همیشه هم به دنبال نخست‌وزیر شدن بوده  و این چیزی نیست که در دموکراسی قابل قبول باشد. 

حالا دیگر نه تنها برای جناح راست بلکه برای کل جامعه ایتالیا عادی شده که مردی با یک امپراتوری رسانه‌ای و منابع نامشخص ثروت به دنبال نخست‌وزیری باشد. اکنون نسلی از جوانان ایتالیایی آمده‌اند که با تماشای تلویزیون برلوسکنی بزرگ شده‌اند و بدتر این‌که اراده و نیرویی هم برای سؤال کردن ندارند. من مخالف این تعارف هستم که می‌توان به جوانان ما امید بست. من اصلاً اینطور فکر نمی‌کنم.»

نکته طنز‌آمیز این‌که در حال حاضر خود مورتی هم در ایتالیا به‌عنوان چهره‌ای رسانه‌ای شناخته می‌شود و هر نکته‌ای که این «وودی‌آلن ایتالیایی» می‌گوید تبدیل به خبر می‌شود و این از جمله مسائلی است که مورتی را آزار می‌دهد: «روزنامه‌نگاری ایتالیا بدتر و بدتر می‌شود. 

آن‌ها فقط دنبال برانگیختن احساسات مردم هستند. از خیلی چیزهایی که در موردم می‌گویند سر در نمی‌آورم، اما مهم نیست، من نه می‌خواهم و نه می‌توانم هر روز در تلویزیون بیایم و بگویم آن چیزی که خبرنگاران می‌گویند نیستم».

[[photow01]]

وقتی فیلم جدید مورتی، «آشفتگی کامل» که او در آن بازیگر اصلی است، اوایل امسال در ایتالیا به‌نمایش درآمد با انتقاد تند منتقدان مواجه شد. مورتی نقش پدر داغ‌دیده‌ای را ایفا می‌کند که کارش را به‌عنوان یک تاجر رها می‌کند تا جلوی مدرسه دخترش بنشیند.

این فیلم در مورد مردی حساس و مؤدب است که می‌خواهد زندگی اش را دوباره بسازد. البته مطبوعات بیش از این‌که بر نقش مورتی دقیق شوند، به صحنه‌ای نسبتاً خشن و سکسی توجه کرده‌اند. ظاهراً  طبیعی هم هست وقتی طرف دیگر این سکانس، هنرپیشه‌ای محبوب مثل «دیر دیاری» باشد توجه زیادی هم جلب شود: «اگر هر بازیگر یا کارگردان دیگری در سکانسی سکسی بازی کند، کسی اهمیت نمی‌دهد. اما اگر من این‌کار را انجام دهم بی‌شرمی است. این فیلم بر اساس کتابی ساخته شده و این صحنه هم  بخشی از داستان است. ضمن این‌که در کتاب این صحنه  حتی خشن تر و بی‌رحمانه‌تر هم هست.»

مورتی، جدا  از این که ازمنتقدان جامعه ایتالیای امروز است، کمدینی فوق‌العاده هم محسوب می‌شود.
«کارلو چاتراین» منتقد معروف ایتالیایی می‌گوید: «او یک نویسنده و فیلمساز است، ضمن این‌که ارتباط خوبی با سنت‌های محبوب سینمای ایتالیا دارد. نانی، از معدود کارگردانان ایتالیایی است که رابطه خوبی با تماشاگران دارد. در فیلم‌هایش اغلب نقش اصلی را خودش بازی می‌کند،  ولی نقش اصلی آئینه‌ای است که ما می‌توانیم در آن دنیا را ببینیم»

مورتی که متولد سال ۱۹۵۳ است از نوجوانی به سینما می‌رفت. جایی که مجذوب فیلم‌های پازولینی و برتولوچی جوان شد: « به‌دلیل وجود دو دیدگاه با این فیلم‌ها ارتباط برقرار می‌کردم، یکی تلاش برای یافتن سینمایی جدید و دیگری یافتن جامعه‌ای تازه.»

مورتی، معتقد است کارگردانان جوان امروزه توجه کافی به کارهای کارگردانان قدیمی نمی‌کنند. در سال ۱۹۹۱ نانی سینمای شخصی‌اش را در رم افتتاح کرد که در آن فیلم‌هایی که او را به وجد آورده‌اند نشان می‌دهد (فیلم«ریف راف» از کن لوچ اولین اثر به نمایش درآمده در این سینما بود).

 اما اکنون مورتی می‌گوید که تماشاگران‌اش پیرتر و پیرترمی شوند: «به ندرت تماشاچی جوانی می‌توان دید. نمی‌گویم جوان‌ها الان  فیلم نمی‌بینند، شاید به سینمایی دیگر می‌روند. حقیقت این‌که پانزده سال طول می‌کشد که من تماشاگر خودم را تربیت کنم که  پس ازمدتی همه‌شان خواهند مرد.»

و آیا کارگردان جوانی وجود دارد که توجه مورتی را به خود جلب کرده باشد؟ در کمال تعجب پاسخش مثبت است: «تا این اواخرتماشاگران ایتالیایی با خود قرارگذاشته بودند که به دیدن فیلم‌های کارگردانان ایتالیایی نروند»، اما مورتی معتقد است این دیدگاه در حال تغییر است و به نسل جدیدی از فیلم‌سازان و تهیه‌کنندگان جوان اشاره می‌کند که به دنبال ساختن آثاری جدی و سیاسی هستند، مانند «گومورا»اثر ماتئو گارونه و «فوق ستاره» اثرپائولو سورنتینو که هر دو فیلم جوایز اصلی جشنواره فیلم کن را بردند: 

«این فیلم‌سازان از این‌که نقش قربانی را بازی کنند دست برداشتند. این یک عادت معمول ایتالیایی است که می‌گوید شما قربانی کسی دیگر شده‌اید. همیشه یا دولت اشتباه می‌کند یا صنعت یا تماشاگران. اما حالا آن‌ها از این طرز فکر خلاص شده و خطرهایی را برای فیلم ساختن به‌جان می‌خرند.» برای لحظه‌ای این رنسانس کوچک موجب خوشحالی مورتی می‌شود. به‌نظر می‌رسد گوشه‌هایی از فرهنگ ایتالیا در حال شکوفا شدن است حتی اگر برلوسکنی باشد. 

. . . . .

<a href="http://www.guardian.co.uk/film/2008/sep/03/italy"><strong>منبع: گاردین</strong></a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_311.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_311.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 21 Sep 2008 14:30:18 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>آیا «شیرین» نشانه افول سینمای کیارستمی است؟</title>
                  <description>برخی از کارشناسان سینما به انتقاد از فعالیت‌های اخیر عباس کیارستمی، وی را فیلم‌سازی بازنشسته می‌دانند که‌ دارد با سینما تفریح می‌کند. 

دامنه این انتقادات که از زمان ساخت فیلم «پنج» شروع شده بود با نمایش «شیرین» در جشنواره ونیز به اوج رسید. اما آیا  واقعاً شیرین، نشانه افول کیارستمی به عنوان یک فیلم‌ساز است؟

این فیلم را به طور کامل ندیده‌ام، اما در جشنواره کن ‌به تماشای فیلم کوتاه سه دقیقه‌ای او، «رومئوی من کجاست؟‌» که به مناسبت شصت سالگی این جشنواره به نمایش در‌آمد، نشستم و چند ماه پس از آن در دفتر کار کیارستمی از چند و چون تدوین «شیرین» تا دقیقه ۲۲ آگاه شدم.

با توضیحات تکمیلیِ فیلم‌ساز، تصور این فیلم نود دقیقه‌ای در ذهن، کار پیچیده‌ای نبود: یک تجربه منحصر به فرد و جسورانه و گامی بلند به سمت آوانگاردیسمی که از«‌پنج، تقدیم به اوزو» به این سو بدل به دغدغه اصلی کیارستمی شده. 

اما واکنش سرد تماشاگران در جزیره لیدو‌ی ونیز به این فیلم،‌ به نظرم نه اهمیتی دارد و نه می‌شود آن را معیاری برای قضاوت در باب فیلمی دانست که هنوز در جایی دیگر به نمایش در نیامده. 

در این میان، آن چه باعث آشفتگی و سر درگمی در این‌باره شده، بی‌توجهی به نقش جشنواره‌های معتبر و روابط پیچیده حاکم بر آن‌ها و انگیزه‌های عجیب و گاه غیر‌معقول این جشنواره‌ها برای رد یا پذیرش یک فیلم است. 

به تصور من نه ونیز و نه هیچ فستیوال دیگری جای مناسبی برای نمایش این فیلم نبود. شیرین بیش از آن که یک فیلم باشد، یک اثر برجسته هنری و یک دستکاری  نبوغ‌آمیز در جسم و جان سینماست. 

بنابر این اگر این اثر در کنار مجموعه‌ای از فیلم‌های معمولی که هیچ مرضی ندارند و در همان چارچوب متعارف ساخته شده‌اند و ‌در جشنواره‌ای که با تعداد زیادی از ستارگان و کارگردان‌های هالیوودی احاطه شده به نمایش ‌درمی‌آید، اشکال را باید‌ نه در خود اثر، که در جای دیگر جست.

به واقع‌ مناسب‌ترین جا برای عرضه این اثر، مکانی چون مرکز پمپیدو در پاریس بود که سال گذشته مرور کامل آثار کیارستمی - از ویدئو آرت گرفته تا اینستالیشن و گالری عکس  تا فیلم های کوتاه و بلند - را برگزار کرد. 

اما مشکل از آنجا آغاز شد که هم کیارستمی و هم جشنواره ونیز به سبب زیاده‌خواهی هردوی شان، با یکدیگر به توافق رسیدند.

[[photow01]]

به نظرم این تصمیم و توافق به همان اندازه نادرست بود که ونیز در بخش خارج از مسابقه، مجموعه عکس‌های کیارستمی را نشان دهد یا حافظ و سعدی او را رو‌خوانی کند. 

نگاهی اجمالی به فیلم‌های به نمایش درآمده طی ۶۰ سال گذشته در ۵ فستیوال معتبر اروپا شامل کن، برلین، ونیز، سن سباستین و لوکارنو نشان می‌دهد که هرگز هیچ اثری تا به این حد نامتعارف در هیچ یک از این جشنواره ها به نمایش در نیامده است. 

پس طبیعی ست که تماشاگری که به هوای برادپیت و جرج کلونی و تماشای نهایتاً چند فیلم هنریِ در شکل معمول به جشنواره آمده، چنین عصبانی شود.

البته می‌توان به این اندیشید که بعید است عباس کیارستمی، با هوشِ سرشار و نبوغی که سال‌هاست‌ دوست و دشمن به آن معترفند، ناخواسته مرتکب چنین خبط بزرگی شده باشد.

‌حرف دوستانی را که معتقدند او از چند سال پیش  با سینما تفریح می‌کند، قبول دارم، اما معتقدم این تفریح‌ نه از روی کم مایه شدن و به آخر خط رسیدن است و نه از  سر تنبلی و نه ‌نشانه‌ی بازنشستگی. 

کیارستمی چهل سال است که با سینما تفریح می‌کند. اما واقعیت آن ست که او چند سالی‌ست که در پی تکیه زدن به جایگاهی بی‌بدیل و سخت پایدار،  سخت شیفته‌ی تجربه کردن و گاهگاهی ضرب شصت نشان دادن شده.

 همین قضیه حضور شیرین در ونیز را در نظر بگیرید. اعتبار کدام یک از دو سوی ماجرا بیشتر در معرض تهدید بوده‌؟ قضیه در نهایت به نفعِ اعتبار کدام یک تمام شده؟
 در یک سو  کیارستمی است‌ و در یک سو ونیز  که طالب فیلم او بوده و آن را به «اعتبار» نام وی در بخش خارج از مسابقه قرار داده و به خاطر حضور وی از خوشحالی بشکن هم می زند.

حالا اگر به فیلم، به هر دلیل نامربوط، چند ناسزا هم داده شود، اهمیتی ندارد. آن چه مهم است این که، کیارستمی نه تنها در حاشیه‌ای امن، فیلمش را ساخته و دست به تجربه‌ای که می‌خواسته زده، بلکه نتیجه‌ی کارش را - که به‌طور معمول صرفاً در مرکز‌های فرهنگی هنری یا موزه های معتبر هنر‌های معاصر قابل ارائه است - در یکی از سه جشنواره ‌معتبر دنیا به نمایش در آورده. 

خب تا این جای کار که برد با کیارستمی است. پشت دی وی دی شیرین نوشته می‌شود حضور در ونیز، و این اعتباری‌ست که ونیز از جیب مبارکش خرج می‌کند.

‌از منظری دیگر، شیرین‌ اتفاقی سخت جالب توجه و معنی‌دار در کل کار‌نامه سینمایی کیارستمی است:

‌اول آن‌که اگر فیلم گزارش او را یک استثنا بدانیم، می‌شود گفت که در تمام این چهل سال در این همه فیلم کوتاه و بلند،‌ زن حضور پررنگی نداشته است.

 دو استثنایی که به یادمان می‌آِید مادر پسرکِ «خانه دوست کجاست؟» است در حال رختشویی. و زن قهوه‌چی فیلم «باد ما را خواهد برد» در حال ریختن چای و غر زدن و  بیان چند جمله‌ی سکسی -فلسفی.

دوم آن‌که به جز بازیگران استثنای فوق‌الذکر (‌گزارش)، محمد علی کشاورز در «زیر درختان زیتون» تنها حضور یک بازیگر حرفه‌ای ‌در تمام دوران فیلم‌سازی کیارستمی است‌ که حتی او هم به دلایلی که از حوصله‌ی این بحث خارج استة در آن فیلم نقش‌آفرینی نمی‌کند، بلکه از او نیز هم‌چون یک نابازیگر بازی گرفته شده. 

پس در نتیجه می‌شود گفت نقش‌آفرینیِ بازیگران حرفه‌ای در سینمای کیارستمی تا به امروز نه جایگاهی داشته است و نه معنایی.

حالا به ناگاه، کیارستمی ‌در «شیرین» در هر دو مورد سنت‌شکنی می‌کند؛ آن هم چه سنت‌شکنی‌ای! به یک‌باره نه تنها یکصد زن را جلوی دوربین می‌نشاند و اساساً عرصه را فقط با زنان و در نبود مردان پر می‌کند، بلکه همه‌ی این زن ها را از جماعت بازیگران حرفه‌ای برمی‌گزیند! 

وقتی هم که می‌خواهد این تجربه ی عجیب و غریب را بیازماید، یک خانم سوپر استار می‌شود دستیارش و همه‌ی  خانم‌های بازیگری که برای هر کارگردانی با صد ناز و اما و اگر بازی می‌کنند، به یک لب تر کردن استاد، مشتاقانه و با کمال میل قبول دعوت می‌کنند و برای این حضور یکی دو دقیقه‌ای در کنار صد بازیگر دیگر از هم سبقت می‌جویند. چه زور‌آزمایی و ضرب شصت نشان دادنی خوش‌تر و دلپذیر‌تر از این؟!

خب، با این اوصاف آیا می‌توان فیلم‌سازی را که در ایران این‌چنین و در ونیز آن‌چنان به کامیابی می‌رسد، باز‌نشسته و «شیرین»‌اش را نشانه‌ی افول سینمای او دانست؟
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_310.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/09/post_310.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Sep 2008 15:30:57 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>