<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>رادیو سیتی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/radiocity/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section7_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 15:56:30 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>نمایشگاه نقاشی «آن سوی حجاب» </title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>به گالری کوچک «استار» در شهر لاهه که رسیدم، تابلویی که در ویترین، کنار در ورودی قرار داشت، میخکوبم کرد: پرتره‏ی انتزاعی دو زن چادری با نقابی بر چهره، پس‌زمینه‏ای از رنگ‏های سبز و قهوه‏ای و نشانه‏هایی نیمه‏آشکار از جنوب ایران. نشانه‌ها خوشامدی غریب اما آشنا به من گفتند. وارد گالری شدم و تابلوها گویی ترکیبی همگون از دو نوای ناهمگون را فریاد می‏زدند: هلهله‏ی شادی شب حنابندان و شروه‏خوانی بر دردی ریشه‏دار، هنگام بافتن زیراندازی از حصیر.

[[sound]]

از پس نقابی که بر چهره‌ها پیدا بود، انگار نسیمی شرجی‏ از دریای چشمان نیمه‏پیدای‌شان، مرا دربر می‌گرفت؛ نسیمی که «صبر» را زمزمه می‏کرد؛ صبر بر «تنگی»‏ها و «تنگ‏دستی»‏ها. صبر برای رسیدن زمان بازگشت جاشوها از دریا با دستی پر از ماهی و مروارید. صبر برای رشد فرزندانی که شاید حامیان آینده‏شان باشند و صبر بر سفری به آن‏سوی رؤیاها در «آن‏سوی حجاب».نمایشگاه نقاشی «آن سوی حجاب» از ۲۸ اوت آغاز به‏کار کرده و ۱۸ اثر از یک نقاش جوان ایرانی به نام طوبا رضایی را به معرض نمایش گذاشته شده است. این نمایشگاه تا ۲۴ سپتامبر به کار خود ادامه خواهد داد.با طوبا رضایی، گفت‌وگویی کرده‌ام که می‌خوانید.</small></strong>

<strong>طوبا رضایی کیست و چه شد که نقاش شد؟</strong>

من متولد نوزدهم آذرماه سال ۱۳۵۷ در جنوب ایران و شهر بندرعباس هستم. از بچگی مانند خیلی‏ها عاشق نقاشی بودم و نقاشی می‏کردم، ولی همیشه این کار، قسمتی از زندگی من، در کنار کارهای دیگر بود. 
وقتی می‏خواستم در کنکور شرکت کنم، به جایی رسیده بودم که دیگر نقاشی نمی‏توانست یک قسمت زندگی من باشد و شده بود همه‏ی زندگی‏ام. در کنکور هنر شرکت کردم و در رشته‏ی نقاشی در دانشگاه هنر تهران قبول شدم.

در دانشگاه سعی کردم از فرصتی که دراختیارم بود استفاده کنم و تمام سبک‏های مختلف، از فیگوراتیو تا آبستره را امتحان کنم. کم‏کم اما کارهایم شخصی‏تر شدند و چیزهایی در آنها نمایان شدند که ریشه‏ در فرهنگ و فضایی داشتند که در آن بزرگ شده بودم؛ جایی که همان جنوب بود. بناهای جنوب، رنگ‏ها و همین‏طور یک سری فرم‏هایی که متعلق به این منطقه بودند وارد کار من شدند.

من از بچگی در کنار نقاشی، خوشنویسی هم می‏کردم. پدرم خطاط بود. در کل خانواده‏ی پدری‌ام خط‏‌شان خیلی خوب است که روی من هم تأثیر گذاشته است. از همان بچگی، در کنار نقاشی خوشنویسی هم می‏کردم. وقتی وارد دانشگاه شدم، خط را کنار گذاشتم، اما به شکل دیگری وارد کار نقاشی‏ام شد. ریشه‏ی یک‏سری فرم‏هایی که در کار من هستند، همان خوشنویسی نستعلیق و شکسته‏ نستعلیق است.

موقعی که نقاشی می‏کشیدم، سعی می‏کردم حرکت را توی کارهایم به‏وجود بیاورم. احساس می‏کردم که کارهایم به موسیقی و حرکت احتیاج دارد. خودم که کار را می‏کشیدم، احساس می‏کردم که دارد حرکت می‏کند، ولی متوجه بودم وقتی بیننده آن را نگاه می‏کند، این حس را ندارد. برای همین تصمیم گرفتم کار انیمیشن- نقاشی متحرک- را شروع کنم.چند سال در مرکز فرهنگی- هنری صبا که وابسته به صدا و سیما است، کار انیمیشن انجام می‏دادم که حاصل آن دو مجموعه‌ی انیمیشن و چند فیلم کوتاه بودند.

احساس می‏کردم اطلاعاتی که دارم خیلی کافی نیستند و کم هستند. تصمیم گرفتم در خارج از ایران ادامه تحصیل بدهم. در سال ۲۰۰۶ به هلند آمدم و در اوترخت فوق‏لیسانس انیمیشن خواندم. از سال ۲۰۰۷ هم شرکت «انیمیشن ؟؟؟؟» را باز کردم. در حال حاضر هم با یک کمپانی گیم همکاری می‏کنم و کارهای انیمیشن درست می‌کنم. پس از چند سالی که نقاشی را رها کرده بودم و به سمت انیمیشن رفته بودم، حس کردم دلم خیلی برای آن حال و هوا و فضا تنگ شده است. چون انیمیشن کاری گروهی است و آن حالت شخصی و احساسی‏ای که در نقاشی هست، در انیمیشن کم‏تر وجود دارد.

به همین دلیل دوباره به نقاشی برگشتم. الان هم سعی می‏کنم به‏شکلی این‏ دو را ترکیب کنم. یعنی اثر مثبتی را که در نقاشی هست، در انیمیشن استفاده کنم و یک‏سری چیزها را از انیمیشن بگیرم و در نقاشی به‏کار ببندم. البته کار سختی است، ولی سعی‏ام را می‏کنم.

<strong>نام نمایشگاه شما «آن‏سوی حجاب» است. چرا «حجاب» و چرا «آن سوی حجاب»؟</strong>

در آن سوی حجاب، حقیقتی پنهان است که می‏تواند هم زیبا و خوشایند و هم فاجعه‏ای تلخ و دردناک باشد. این حقیقت وقتی قابل رؤیت می‏شود که آن حجاب‏ها برداشته می‏شوند.در نقاشی‏های من با این‏که حجاب هست، اما این حقیقت هم قابل رؤیت است. یعنی درست است که چهره‏ها با نقاب پوشیده شده‏اند، ولی هم زیبایی‏ها و هم دردهای‏ افراد دیده می‏شود. این حجاب یا نقاب، در کارهای من، حالت سمبلیک دارد. چون همه‏ی ما پشت یک نقاب ظاهری پنهان هستیم.یعنی باورها و عقاید‏مان آن پشت پنهان است و وقتی آشکار می‏شود که ما آنها را بیان کنیم و نشان بدهیم. 

بعضی‏ وقت‏ها، وقتی به چهره‏ی یک نفر نگاه می‏کنی، بدون این که حرفی بزند، همه‏چیز مشخص می‌شود. یعنی درون او را می‏توانی از همان ظاهرش، بدون این‏که چیزی بگوید، بفهمی. در نقاشی‏های آخر من، حقیقت پشت حجاب آن‏قدر قوی است که دیگر حجاب چندان دیده نمی‏شود. یعنی حقیقت حجاب را تحت‏الشعاع قرار داده است.

<strong>در کارهای شما، بیش‌تر پرتره‏ی انتزاعی یک یا دو زن خودنمایی می‏کنند؛ زن‏هایی که با نشانه‏هایی نیمه‏آشکار از فرهنگ جنوب، آراسته شده‏اند. چه شد که به این سبک کار رسیدید؟</strong>

من جنوبی هستم و در جنوب ایران بزرگ شده‏ام. از بچگی در بعضی جاها این زن‏ها را با این نقاب‏ها می‏دیدم و همیشه برایم حالت مرموزی داشتند. چون هم خیلی زیبا بودند و هم این‏که می‏خواستم بدانم پشت آن نقاب‌ها چه شخصیت‌هایی حضور دارند؟ می‌خواستم بدانم صاحب این نقاب‌ها چه شکلی هستند و چه ظاهری دارند؟ 
کارهای‏ من سه دوره دارد.

در دوره‏ی اول، از این نقاب‏ها برای نشان دادن زیبایی یک زن استفاده کردم. یعنی زن‏هایی بودند که این نقاب‏ها را داشتند و خیلی هم زیبا بودند، اما این فقط یک حالت ظاهری است و کم‏کم برایم معنا و مفهوم دیگری پیدا کردند. انگار وارد آن نقاب یا آن حجاب شدم.قسمت عمده‏ی کارهای من از خط درست شده‏اند. به این شکل که خط‏های عمودی و افقی درهم بافته می‏شوند و یک سطح و یک سری لایه‏ به‏وجود می‏‏آورند. یعنی آن زن دارد لایه‏های زندگی خود را می‏بافد و به شکلی نشان می‏دهد.

در مرحله‏ی دوم کارهایم، چهره‏ی ظاهری زنان به شکلی پنهان است و در واقع حقیقت درونی آنها بیرون می‏زند. دیگر آن نقاب‏ها برای زیبایی نیستند، بلکه زن را اسیر کرده‏اند. آنها نه نمی‏توانند صحبت کنند و نه می‏توانند ببینند. درواقع دردهای زندگی‏ و حقیقت پنهان پشت نقاب، کم‏کم بیرون می‏آید.شکل زن‏ها در این مرحله از کارهایم حالت ایستا دارد؛ با یک قسمت سیال که بیش‌تر در قسمت سر آنها است. یعنی زن برای این‏که زنده بماند و زندگی کند، باید چشمش را روی یک سری از واقعیت‏ها ببندد و در حالی که ذهنش پر از دغدغه، موج و حرکت است، اما نمی‏تواند آنها را آشکار کند.

در مرحله‏ی سوم، واقعیت‏های پشت حجاب آن‏قدر قوی شده‏اند که دیگر خود حجاب را نمی‏بینیم. در مرحله‏ی دوم کار، هم حجاب دیده می‏شد و هم واقعیت‏های پشت آن.در دوره‏ی سوم کارهایم اما دیگر آن حجاب و نقابی که زن صورتش را با آن پوشانده است، دیده نمی‏شود و واقعیت‏ها دیده می‏شوند.

<strong>این واقعیت‏ها چه چیزهایی هستند؟</strong>

واقعیت‏ها، دردها و رنج‏هایی هستند که زن در طول تاریخ با آن روبه‌رو بوده است و به شکلی حجاب را تحت‏الشعاع قرار داده‏اند. کار در حال حرکت است و زن‏ها دیگر ایستا و ساکن نیستند. آنها به شکلی در حرکت هستند. یعنی زن می‏خواهد خود را از پشت آن نقاب آزاد کند.

<strong>تا به‏حال چند نمایشگاه برگزار کرده‏اید؟</strong>

تاکنون پنج نمایشگاه انفرادی و هشت نمایشگاه گروهی داشته‏ام که در ایران، هلند و اتریش برگزار شده‏اند. یکی از کارهایم هم از سال ۲۰۰۲، جزو مجموعه‏ی موزه‏ی هنرهای معاصر ایران قرار گرفته است.

<strong>نام این کار چیست؟</strong>

جزو سری «افسانه‏ی آفرینش» است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_581.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_581.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفت هنر</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 15:56:30 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سينمای زيرسلطه</title>
                  <description> 
 &quot;وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی&quot; که پس از انقلاب به جای &quot;وزارت فرهنگ و هنر&quot; نشست، وظيفه کنترل زندگی معنوی جامعه را به عهده گرفت. &quot;ارشاد&quot; بايد مراقب باشد که هيچ فعاليت فرهنگی در مخالفت با نظام صورت نگيرد. هرگونه اثر چاپی، نوارهای موسيقی و کاست‌های ويدئويی پيش از پخش به اجازه اين وزارتخانه نياز دارند. تخلف از اين اصل نه تنها مجازات دارد، بلکه تقريباً غيرممکن است، زيرا همه چاپخانه‌ها، انتشاراتی‌ها و استوديوهای صدا و تصوير زير نظر دولت هستند. از اين گذشته مواد توليد و تکثير نيز که عمدتاً توسط دولت از خارج وارد می‌شود، در اختيار دولت است. برای نمونه چاپخانه مقداری کاغذ برای چاپ نسخه‌های معينی از يک کتابِ دارای مجوز دريافت می‌کند. پس از پايان چاپ، چاپخانه نسخه‌های کتاب را به ناشر تحويل نمی‌دهد، مگر با ارائه مجوزِ تازه‌ای از ارشاد. چاپ و پخش حتی يک نسخه از کتاب اضافه بر تيراژ ممنوع است و قابل‌تعقيب.

 مميزی فيلم شيوه پيچيده‌تری دارد و پیرامون آن بوروکراسی مفصلی شکل گرفته است. در رسانه‌های جمعی به ندرت از سانسور سخن گفته می‌شود. مقامات آن را امری عادی می‌دانند، و سينماگران از گفتگو درباره آن می‌پرهيزند، زيرا می‌تواند زندگی و کارشان را به خطر بيندازد.

 مميزی فيلم که از پائيز ۱۳۵۹ برای تمام توليدات سينمائی جريان دارد، در پنج مرحله صورت می‌گيرد. [۱]

 ۱- ارزيابی فيلمنامه:
 
يک فيلمنامه در دو مرحله بررسی می‌شود:  معمولاً نخست طرحی از پروژه فيلم (داستانی در حد‌اکثر پنج صفحه) به &quot;معاونت سینمایی&quot; تحويل داده می‌شود. کميسيون بررسی فيلمنامه‌ها می‌تواند طرح را به کلی رد کند، يا اينکه خواهان تغييراتی در آن شود. به هر طرحی يک درجه داده می‌شود که در سرنوشت آن مؤثر است. آشکار است که فيلمسازان &quot;خودی&quot; درجه بهتری می‌گيرند. 

در مرحله بعد، پس از تصويب طرح، صاحب آن می‌تواند فيلمنامه خود را بر پايه رهنمودهای کميسيون ارائه دهد. فيلمنامه معمولاً پس از چند هفته به همراه ليستی از &quot;موارد اصلاحی&quot; بازگردانده می‌شود. اين روند می‌تواند بارها تکرار شود و مدتها طول بکشد. سرانجام فيلمنامه به طور قطع رد يا تصويب می‌شود. فيلمنامه‌ای که بارها حک و اصلاح شده، طبعاً حال و هوای اصلی خود را از دست می‌دهد. 

 فيلمسازان تلاش می‌کنند رهنمودهای کميسيون را به دقت رعايت کنند تا فيلمنامه هرچه زودتر به تصويب برسد، اما هميشه موفق نمی‌شوند. يکی از خانم‌های فيلمساز در گفتگويی در توضيح کاهش فعاليت سينمايی خود می‌گويد: «در سه سال اخير سه فيلمنامه کامل ارائه دادم که کميسيون هر سه را رد کرد، هر چند من تمام مقررات مذهبی و قانونی را رعايت کرده بودم.» [۲] برخی از سينماگران مانند کامران شيردل، پرويز کيمياوی و ذکريا هاشمی با وجود تلاش و پی‌گیری، هرگز نتوانستند فيلمنامه‌ای به تصويب برسانند و در نتیجه فیلم ساختن را عملاً کنار گذاشتند. 

مطابق آمار رسمی ظرف دو سال از ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ از ميان ۱۰۹۰ طرح، شمار ۱۸۸ طرح به تصويب رسيد، يعنی تنها ۱۷ در صد از طرح‌ها از فيلتر ارشاد گذشتند. [۳] بنا به آماری تازه‌تر تا آخر سال ۱۳۶۹ روی هم ۳۳۵۵ فيلمنامه مورد بررسی قرار گرفت، که ۴۱۳ عدد از آنها پذيرفته شدند، يعنی تنها ۱۳ درصد. [۴]
 
جواز هر فيلمنامه‌ای تنها شش ماه اعتبار دارد. چنانچه توليد پروژه در اين مدت شروع نشود، بايد برای تمديد پروانه فيلمنامه اقدام نمود، که اين به شرايط و مسئولان تازه بستگی دارد. برای نمونه در سال ۱۳۶۹ مقررات تازه‌ای به تصويب رسيد که به دنبال آن رشته‌ای از فيلمنامه‌ها جواز خود را از دست دادند. [۵] 
 
جالب این است که مأموران نظارت، علاوه بر جنبه‌های سياسی و ايدئولوژيک، درباره کيفيت فنی و هنری فيلمنامه‌ها نيز داوری می‌کنند. دست‌اندرکاران سينما به تدريج دريافته‌اند که معیار تصویب يک فيلمنامه ساخت هنرمندانه يا محتوای اصيل آن نیست، بلکه در آنست که به مذاق مأموران خوش بيايد. فيلمنامه‌های دارای مجوز خريدار فراوان دارند و معمولاً از بازار سياهی سر در می‌آورند، که مسئولان هم از منافع آن بی‌بهره نمی‌مانند. 
 
تصويب فيلمنامه توليد يک پروژه را تضمين نمی‌کند. &quot;ارشاد&quot; می‌تواند در هر مرحله جلوی توليد را بگيرد. شايد به همين دليل بود که ارشاد در تابستان ۱۳۶۷ شرط تصويب فيلمنامه را لغو کرد. ظاهراً مسئولان به اين نتيجه رسيده بودند که تولیدکنندگان با معيارها و ضوابط رسمی آشنا شده‌اند، و ديگر به کنترل فيلمنامه نيازی نيست. اما تنها يک سال بعد شرط تصويب فيلمنامه دوباره برقرار شد. ارشاد مدعی بود که لغو تصويب فيلمنامه بر کيفيت فيلم‌ها تأثير منفی داشته است. در‌حالی که در همان مقطع فيلم‌های بيشتری نسبت به گذشته در رده‌های الف و ب جای گرفته بودند. (وزارت ارشاد فيلم‌های سينمایی را در رده‌های الف و ب و جيم درجه‌بندی می‌کند. فيلم‌هایی که غير‌قابل‌نمايش هستند، درجه دال می‌گيرند.) [۶]

[[photow01]]

 ۲- بررسی صلاحيت دست‌اندرکاران يک پروژه:

 تهيه‌کننده به همراه فيلمنامه ليستی از نام شرکت‌کنندگان در پروژه را به ارشاد تحويل می‌دهد. ارشاد بايد کفايت حرفه‌ای و &quot;صلاحيت اخلاقی&quot; يکايک همکاران را تائيد کند. افزون‌بر‌اين، توان مالی تهيه‌کنندگان نيز با توجه به برآورد هزينه پروژه مورد بررسی قرار می‌گيرد.
 
منظور از &quot;صلاحيت اخلاقی&quot; قبل از هرچيز بررسی اعتقادات و پیشینه سياسی افراد است. &quot;ارشاد&quot; پس از تحقيق به تهيه‌کننده خبر می‌دهد که همکاری چه کسانی بدون اشکال است و چه کسانی بايد کنار گذاشته شوند. گفته می‌شود که &quot;ارشاد&quot; ليستی از &quot;افراد ناشايست&quot; دارد که در آن هم نام هنرپيشه‌های مشهور پيش از انقلاب رديف شده است و هم نام بسياری از هنرمندان دگرانديش.
 
در اسفند ۱۳۶۲ وزارت ارشاد از همه دست‌اندرکاران سينما خواست که از اين وزارتخانه &quot;کارت حرفه‌ای&quot; تقاضا کنند. در اطلاعيه وزارتخانه آمده بود: «از هرگونه فعاليت افراد بدون کارت حرفه‌ای معتبر جلوگيری خواهد شد.» اين اقدام برای آن بود که &quot;بررسی صلاحيت اخلاقی&quot; افراد تسهيل شود. تهيه‌کنندگانی که با افراد بدون کارت همکاری کنند، جواز کار خود را به خطر می‌اندازند. [۷]

 ۳- نظارت بر توليد:

 پس از تصويب فيلمنامه و تائيد ليست کارکنان يک پروژه، پروانه توليد فيلم صادر می‌شود. در اين مرحله مواد توليدی و تجهيزات فنی در اختيار تهيه‌کننده قرار می‌گيرد. افزارهای فنی تا حد زيادی در انحصار &quot;بنياد فارابی&quot; است که به عنوان بازوی اجرائی &quot;معاونت سينمائی وزارت ارشاد&quot; عمل می‌کند. بدون حمايت مادی و فنی اين نهاد تحقق يک پروژه غيرممکن است.

 هرگونه رابطه‌ای با خارج از کانال &quot;فارابی&quot; می‌گذرد. هم فروش و پخش فيلم‌ها در خارج در دست اين نهاد است و هم وارد کردن وسايل سينمايی و مواد شيميايی لازم برای لابراتوارها. در سالهای اخیر ورود مواد عکس و فيلم، افزارهای صوتی و تصويری با داشتن مجوزی از ارشاد امکان‌پذير شده است. 
 
کميسيون توليد بر روند شکل‌گيری فيلم نظارت دائمی دارد. نمايندگان ارشاد سر صحنه فيلمبرداری حاضر می‌شوند، نه تنها بر اجرای دقيق فيلمنامه، بلکه بر رفتار کارکنان، به ويژه خانم‌ها، نظارت می‌کنند. انحراف از خط فيلمنامه‌ی تصويب‌شده ادامه پروژه را با مشکل روبرو می‌کند و حتی باعث توقف آن می‌شود. برای نمونه در سال ۱۳۶۹ ابوالفضل جليلی سرگرم ساختن فيلمی به نام &quot;درنا&quot; بود. چيز زيادی به پايان فيلمبرداری نمانده بود که از ارشاد دستور رسيد توليد بايد متوقف شود. گويا به مسئولان خبر رسيده بود که کارگردان از فيلمنامه منحرف شده است. فيلم برای هميشه ناتمام ماند. جليلی تا سال‌های بعد همچنان برای فيلمش افسوس می‌خورد: «اين کار می‌توانست بهترين کار من باشد.» [۸]

 ۴- بازبينی اولين نسخه فيلم: 

فيلم پس از صداگذاری و مونتاژ به &quot;شورای بازبينی&quot; تحويل داده می‌شود. در شورايی که درباره نمایش فيلم تصميم می‌گيرد، نمايندگان روحانيت، نهادهای انقلابی و انتظامی و امنيتی حضور دارند. تنها پس از گرفتن پروانه نمايش است که تهيه‌کننده می‌تواند کپی‌های لازم را به لابراتوار سفارش بدهد. 

باوجود کوشش سازندگان در رعايت دقيق فيلمنامه، شورا هميشه در فيلم‌ها اشکالاتی می‌يابد که حتی می‌تواند به توقيف فيلم بينجامد. در اينجا می‌توان به چند مورد شناخته شده اشاره کرد:
 
مدرسه‌ای که می‌رفتيم (۱۳۵۹) ساخته داريوش مهرجويی فيلمی بود که پس از اتمام به &quot;شورای بازبينی&quot; ارائه شد اما نتوانست پروانه نمايش بگيرد. کارگردان برای گرفتن پروانه به تمام رهنمودهای مسئولان گردن نهاد و حتی بخش‌هايی از فيلم را حذف کرد. مهرجویی در مصاحبه‌ای می‌گويد: «بعضی از قسمت‌های فيلم به‌خاطر سوء‌تفاهماتی حذف شد. مسئولين عقيده داشتند که زمان داستان فيلم مشخص نيست، درحاليکه در فيلم روزنامه‌ای نشان داده می‌شود که تاريخ قبل از انقلاب را دارد. ما همه چيز را توضيح داديم اما باز هم فيلم پروانه نگرفت.» [۹] فيلم حدود ۱۰ سال بعد به نمايش عمومی گذاشته شد، اما ساختار آن به کلی به هم ریخته بود.
 
فيلم &quot;سال‌های ناآرامی&quot; ساخته درويش‌پور دو سال به خاطر پروانه نمايش انتظار کشيد، و سرانجام در سال ۱۳۷۱ به اسم &quot;سالهای جوانی&quot; به روی پرده رفت. در فيلم هيچ چيز قابل‌توجهی باقی نمانده بود. بسياری از صحنه‌های فيلم حذف و حدود ۶۰ در صد آن دوباره فيلمبرداری شده بود.
 
فيلم &quot;دو همسفر&quot; نيز سرنوشت مشابهی داشت. &quot;شورای بازبينی&quot; به فيلم پروانه نمايش نداد. اصغر هاشمی کارگردان فيلم در مصاحبه‌ای بر سياست تبعيض‌آميز ارشاد تکيه می‌کند: «از نظر وزارت ارشاد بنده خطایی مرتکب شده‌ام و آن ساختن فيلم دو همسفر است و حالا بايد بابت آن مجازات و جريمه شوم. مجازات آن احتمالاً يک سال بيکاری و جريمه آن هم توقيف فيلم تا اطلاع ثانوی است... برداشت‌های مختلف با سلايق مختلف باعث تغييراتی در فيلم شده که به نظر من فيلم را از يکدستی و روانی خارج کرده است. به هرحال تن به هر تغييری دادم تا فيلم پروانه نمايش بگيرد.» [۱۰] هنگاميکه فيلم يک سال بعد به نمايش درآمد، چنان مثله شده بود که تماشاگران نتوانستند با آن رابطه برقرار کنند. [۱۱]
 
روش‌های &quot;شورای بازبينی&quot; و معيارهای آن با تغيير شرايط و جو سياسی کشور تغيير می‌کند. بسياری از فيلم‌ها که قبلاً پروانه گرفته بودند، با دگرگونی شرايط يا تغيير اعضای شورا، مجوز خود را از دست دادند. برای نمونه فيلم‌های نرگس (۱۳۶۹) ساخته رخشان بنی‌اعتماد و سلام سينما (۱۳۷۳) از مخملباف، که جواز نمايش داشتند، نتوانستند برای نمايش‌های بعدی مجوز بگيرند.

 ۵ - بازبينی نهايی برای تعيين نوبت نمايش:
 
&quot;کميسيون اکران&quot; تصميم می‌گيرد که هر فيلمی برای چه مدت و در چه سينماهايی نمايش داده شود. اين به معنای تعيين سرنوشت اقتصادی فيلم است. فيلم‌ها در سه درجه طبقه‌بندی می‌شوند: فيلم‌های &quot;برتر&quot; که درجه (الف) می‌گيرند، در بهترين سالن‌ها، در فصل مناسب با تبليغ تلويزيونی و برای چهار هفته به نمايش درمی‌آيند. 

فيلم‌های &quot;ضعيف&quot; درجه (ج) می‌گيرند، که بدون تبليغ، در فصل نامناسب، برای يک يا دو هفته در سالن‌های نامرغوب به روی اکران می‌روند. رويه مألوف چنين بوده که فيلم‌های با‌ارزش سينماگران مستقل معمولاً درجه (ج) می‌گيرند، که به معنای زيان مالی است. بهرام بيضائی در اعتراض به اين تبعيضات گفته است: «يک کارمند ساده می‌تواند تصميم بگيرد که فيلم شما ورشکسته شود و خودتان نابود بشويد.»[۱۲]
 
&quot;شورا&quot; بر امور تبليغاتی برای فيلم‌های سينمايی نيز نظارت دارد. هيئت ويژه‌ای متن و تصاوير مواد تبليغاتی را کنترل می‌کند. محتوای آنونس بايد به تصويب اين هيئت برسد. «طرح اوليه اعلان‌های ديواری سينمايی حداکثر يک ماه و نيم قبل از نمايش عمومی فيلم می‌بايست به شورای مربوطه ارائه گردد.»[۱۳] برای شکل پوسترها و پلاکاردها، به ويژه نحوه نمایش هنرپیشه‌های زن، مقررات غریبی وجود دارد.[۱۴]
 
نظارت ارشاد بر شيوه تبليغ فيلم‌ها افزار ديگری است برای فشار برای فيلمسازان &quot;ناشایست&quot; و حمايت از افراد خودی. برای نمونه فيلم &quot;يک مرد، يک خرس&quot; (۱۳۷۱) به کارگردانی جعفری جوزانی با دشواری پروانه نمايش گرفت، اما تمام امکانات تبليغی فيلم به پخش ۶۰۰ پوستر ديواری محدود شد. کارگردان در اعتراض نامه سرگشاده‌ای به وزارت ارشاد نوشت و در آن تقاضا کرد فيلمش را نمايش ندهند. در نامه آمده است: «در اين چند ماه گذشته هرچه مسئولان سينمایی ديکته کردند، به نيت خير پذيرفتم. هرچند که به فيلم خود معتقد بوده و هستم، اما نمی‌خواستم فهم غلط هيئت مميزی به آنانی که با همه گرفتاريهای روزمره در کار من سرمايه‌گذاری کرده‌اند، لطمه بزند... نمی‌دانم فيلم من با کدام بند از قوانين چاپ شده توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در تضاد است که چنين مورد بی‌مهری قرار گرفته است؟... فهم من اين است که فيلم &quot;يک مرد، يک خرس&quot; بايد به خاطر بد‌فهميده شدن نابود شود. پس خواهش می‌کنم هرچه سريعتر فيلم را از اکران عمومی بردارند و برای اينکه خيال همه راحت شود آن را بسوزانند.»[۱۵]
 
نظارت‌های مکرر و چند‌جانبه نه تنها وقت و انرژی سينماگران را در درگيری‌های بی‌پايان اداری به باد می‌دهد، بلکه با تحقير شخصيت آنها همراه است. دستگاه بوروکراسی، فساد اداری هولناکی به همراه آورده که روح سینماگران را می‌فرساید. 
 
علی لاريجانی که از ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۳ پست وزارت ارشاد به عهده داشت، در پاسخ به تهيه‌کنندگانی که از بوروکراسی شکايت کرده بودند، چنین گفت:  «ما می‌توانيم کاملاً از نظارت بر جريان توليد کنار بکشيم اما کسی هم که فيلم می‌سازد بايد ضوابطی کلی را که به آن معتقديم و جزء لاينفک نظام ماست رعايت کند و گرنه جلوی نمايش فيلم او گرفته خواهد شد... ما مخالف تنوع سليقه‌ها نيستيم... ما حتی مخالف انتقاد از نظام هم نيستيم، اما طبعاً آن انتقادهايی که يأس‌آور نباشند.»[۱۶]

 ضوابط رسمی سانسور فيلم

 يکی از مشکلات فيلمسازان همواره اين بوده است که &quot;وزارت ارشاد&quot; معيارهای نظارت را اعلام نمی‌کرد، تا فيلمسازان برداشت روشنی از مقررات داشته باشند. در سال ۱۳۷۲ آئين‌نامه‌ای منتشر شد با شعارها و دستورالعمل‌های کلی که هر مورد آن قابل‌تفسير بود. مثلاً فيلمسازان از نمايش موارد زير منع شده بودند: «نفی يا مخدوش نمودن ارزش والای انسان... نمايش و ذکر مضامينی که مغاير با تربيت و اخلاق اسلامی باشد... نشان دادن شئونات فرهنگی يا سياسی يا اقتصادی و اجتماعی بيگانگان به نحو اغواکننده...»[۱۷]
 
سپس در تابستان ۱۳۷۵ وزارت ارشاد سند مفصلی به عنوان «سياستها و روشهای اجرايی توليد، توزيع و نمايش فيلمهای سينمايی» بیرون داد که سینماگران را با فهرستی طولانی از امور ممنوعه آشنا می‌کرد. [۱۸]
 
«طرح گفتارها و ارائه تصاويری که روش، روح و جوهر اثر، احساسات مسلمانان را جريحه‌دار و به عقايد آنها توهين کند.(ص ۷۵ متن سند)
 «بيان هرگونه مطالبی که موجب اشاعه يأس و سرخوردگی در مخاطب گردد.»(ص ۸۲)
 «کليه عبارات و اشارات و ايماهايی که بطور مستقيم يا غيرمستقيم دلالت بر مسائل جنسی داشته باشد و عفت عمومی و يا احساسات مردم را جريحه‌دار سازد.»(ص ۸۲)
 «استفاده نامناسب و نابجا از نشانه‌ها و نمادهای مذهبی و ملی.»(ص ۸۳)
 «کشيدن سيگار و پيپ... نوشيدن مشروبات الکلی... نمايش هرگونه عياشی و وسايل آن.»(ص ۹۲)
 
سند يادشده به رفتار و آرايش زنان توجهی ویژه نشان داده است:
 
«۱- تمامی اعضا بجز صورت و دستها می‌بايست پوشيده باشد. بدين لحاظ مشخص بودن موی سر، گردن، و دستها تا مچ ممنوع است.
 ۲- از کاربرد لباسهايی که به هر نحو از انحا نمايانگر حجم و اعضای بدن باشد اکيداً خودداری گردد...
 ۸- نمايش چهره آرايش‌شده بانوان ممنوع اعلام ميشود...
 ۱۲- به تهيه‌کنندگان و کارگردانان اکيداً توصيه ميشود از تصوير نماهای با قاب تصويری درشت از چهره بانوان خودداری نمايند.
 ۱۳- هرگونه تماس بدنی بين زن و مرد در فيلم ممنوع اعلام ميشود...»(ص ۷۹-۷۶)

--
 يادداشتها: 
 ۱- ماهنامه فيلم، شماره ۲۳، مارس ۱۹۸۵.
 ۲- ماهنامه زنان‌، شماره ۲۳، ص ۴۷.
 ۳- ماهنامه فيلم، شماره ۷۵.
 ۴- ماهنامه فيلم، شماره ۱۰۸.
 ۵- ماهنامه فيلم، شماره ۹۰.
 ۶- ماهنامه فيلم، شماره ۱۲۳، ص ۹.
 ۷- ماهنامه فيلم، شماره ۲۲، ص ۹.
 ۸- در گفتگوئی با نگارنده در ۵ فوريه ۱۹۹۹ در روتردام.
 ۹- ماهنامه فيلم، شماره ۷۴، ص ۴۵.
 ۱۰- ماهنامه فيلم، شماره ۱۳۳، ص ۱۷.
 ۱۱- ماهنامه فيلم، شماره ۱۴۴.
 ۱۲- چشم‌انداز، (فصلنامه) شماره ۱۵، پاريس، ۱۹۹۵.
 ۱۳- سند ارشاد، ص ۴۷
۱۴- ماهنامه فيلم، شماره ۱۰۹، ص ۲۷.
 ۱۵- ماهنامه فيلم، شماره ۱۴۰، ص ۸۰.
 ۱۶- ماهنامه فيلم، شماره ۱۳۶، ص ۷.
 ۱۷- ماهنامه فيلم، شماره ۱۴۰، ص ۴۱.
 ۱۸- در اين کتاب از اين سند به عنوان &quot;سند ارشاد&quot; ياد شده است.
 
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_579.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_579.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 11:55:49 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>لهستان سه - ایران دو </title>
                  <description>جشنواره ادینبورگ امسال مانند سال گذشته از ایران نشانی ندارد و تنها نمایشی که به ایران مربوط است، نمایشی است با نام «لهستان سه، ایران دو» کار مشترک مهرداد سیف و دوبروولسکی که در بخش جنبی جشنواره(فرینج) به مدت ۲۱ شب در طول ماه آگوست در این شهر بارانی اسکاتلند اجرا شد.


مهرداد سیف از نوجوانی به همراه خانواده‌اش به بریتانیا مهاجرت کرده، و در این سال‌ها به عنوان کارگردان تئاتر فعال است و بیشتر اجراهای او مضامینی بر محور ایران دارند.
نمایش کوچک «لهستان سه- ایران دو» در یک کافه - که به یکی از محل های اجرای نمایش در جشنواره بدل شده- به اجرا در آمد و محور آن بازی فوتبال ایران و لهستان در سال ۱۹۷۶بود که در نهایت با نتیجه سه بر دو به نفع لهستان به پایان رسید. 

در این نمایش پرده‌ای وجود دارد که بر آن تصاویری به نمایش در می‌آمد و دو کارگردان - بازیگر نمایش، یکی ایرانی‌الاصل و دیگری لهستانی‌الاصل، قصه‌های زندگی خود را بر محور این بازی فوتبال روایت می‌کنند. در واقع نمایش آشکارا برداشتی است از شیوه‌ی نقالی در تئاترهای سنتی ایران که در آن نقال روی پرده‌ای نقاشی‌شده، داستان را تعریف می‌کند و سعی دارد مخاطب را به شکل‌های مختلف با داستانش درگیر کند.

[[photow01]]

اینحا هم دو راوی ماجرا سعی دارند با ترفندهای مختلف نمایش را پیش ببرند. حتی استفاده از عصا برای نشان دادن بخشی از پرده، نوعی رجوع مستقیم به نقالی است.
لهستان سه – ایران دو، در واقع دو قصه از دو کشور کاملاً متفاوت را بازگو می‌کند که حالا به بهانه‌ی بازی فوتبالی در دهه‌ی هفتاد در کنار هم قرار گرفته‌اند تا با مفهومی استعاری جست و جوی آزادی را در هر کشور به نمایش بگذارند؛ که یکی به آزادی لهستان می‌انجامد و دیگری هنوز در پی‌دستیابی به آزادی است. 

در واقع نمایش می‌خواهد بر این محور خود تأکید کند، در عین حال که قصد دارد از زبان طنز بهره بگیرد. زندگی دو راوی هرچند بخش مهمی از نمایش است و وجه شخصی آن را برجسته می‌کند اما در نهایت قرار است در لایه‌ای از ابهام مفهوم سیاسی - اجتماعی خود را پررنگ کند و با دستمایه‌ قراردادن یک بازی فوتبال که ۳۴ سال پیش برگزار شده- با بازی دو تیمی که در بروشور به عنوان بهترین تیم‌های ملی لهستان و ایران در تمام دوران لقب گرفته‌اند- تفاوت‌های تلاش مردم این دو کشور در راه دستیابی به آزادی را بررسی کند. 

در نهایت این مسابقه با پیروزی لهستان به پایان رسید و ایران بازی را واگذار کرد، که همین را در واقعیت تلاش دو کشور برای آزادی هم می‌شود جست و جو کرد: لهستان رقابت برای دستیابی به آزادی را برد و ایران در این راه عقب‌تر است.

اما روایت دو راوی نظم کافی برای هدایت تماشاگر به این مفهوم را ندارد و بیشتر به شکل تکه تکه و گریزی به لایه‌های مختلف تاریخ باقی می‌ماند و نمی‌تواند در نهایت تصویری از این مقایسه را برای تماشاگری که چیز زیادی درباره‌ی تاریخ این دو کشور نمی‌داند، ترسیم کند.

هر چند روایت مهرداد سیف بیشتر به وقایع سیاسی و اجتماعی طول این دوران اشاره دارد، اما روایت دوبروولسکی اشاره‌ی بسیار کمتری دارد و نمی‌تواند تماشاگر را به تم اصلی نمایش هدایت کند. برای مثال در توضیحات او تصویری از لهستان امروز ارائه نمی‌شود، در حالی‌که این ضروری به نظر می‌رسد، و در مقابل، در بخش ایران، وضعیت ملتهب جامعه‌ی امروز این کشور و وقایع انتخابات و جنبش سبز، مورد توجه ویژه قرار می‌گیرد. 

سیف با اشاره به سوابق خانوادگی خود و مبارزات خانواده‌اش در زمان شاه، به ایران امروز می‌رسد و تلاش او برای رأی دادن که سرانجام بی‌نتیجه می‌ماند و در نهایت این انتخابات موجب یک جنبش اجتماعی در ایران می‌شود.

همه‌ی این روایت در دل روایت زندگی او از کودکی و پدر و مهاجرت آنها به بریتانیا قرار می‌گیرد و حتی به مسائلی می‌رسد که امروز مانع از سفر او به ایران شده است. 
او می‌گوید بخاطر اجرای نمایشی در ادینبورگ در سال ۲۰۰۸، گروه او که به ایران سفر کرده بودند مورد بازخواست قرار گرفتند و زمانی که از او به عنوان سخنران یک سمینار به ایران دعوت شده بود، دعوت‌کنندگان در نهایت تأکید کردند که نمی‌توانند امنیت سیاسی او را تضمین کنند و برای همین هم او ترجیح داده که به ایران سفر نکند.

همه‌ی این ماجراها در دل نقالی سیف از اوضاع و احوال ایران به همراه عکس‌هایی از او و خانواده‌اش و مسائل سیاسی و اجتماعی ایران طی چند دهه به نمایش در می‌آیند تا تصویری از ایران ارائه کنند. اما در نهایت باز این تصویر به هیچ وجه کامل نمی‌شود و تنها اشاره‌های گذرایی را به وضعیت ایران و زندگی خود سیف دارد. 

نقال‌ها در طول نمایش از هر شوخی‌ای استفاده می‌کنند و گاه با تماشاگران هم حرف می‌زنند تا حالت صمیمانه‌ای را ایجاد کنند. اجرای نمایش در یک بار کوچک، به این امر کمک می‌کند، اما در عین حال کمبود فضا و امکانات را به روشنی یادآوری می‌کند و از ابهت نمایش می‌کاهد. 

شوخی‌های نمایش اجراکنندگان و خانواده‌ی آنها را دربرمی‌گیرد. مثلاً بازیگر لهستانی شوخی می‌کند که برخی از تماشاگران گمان کرده‌اند که زوج هنری این کار، همجنس‌گرا هستند، و به شوخی کردن با لباسش می‌پردازد. در انتهای نمایش آنها لباس‌های‌شان را با هم عوض می‌کنند: لباس‌های دو تیم فوتبال در سال ۱۹۷۶ که هر یک از آنها به تن دارند و در انتها به سبک بازی فوتبال با هم عوض می‌کنند تا نشانی از دوستی باشد. با این حال بازیگر لهستانی‌الاصل از ابتدا تکلیف را روشن می‌کند که در اسکس بریتاینا به دنیا آمده و تنها پدرش لهستانی است؛ پدری که نقش مهمی در بازگویی وقایع بعد از جنگ جهانی دوم در لهستان دارد و سرانجام به بریتانیا مهاجرت می‌کند. 

بخش لهستانی نمایش شاید بدون آن که از پیش مقرر شده باشد، شوخی‌های بیشتری دارد، اما بخش ایران جدی‌تر و سنگین‌تر است و گاه به تلخی می‌گراید. در عین حال اما قسمت‌هایی از حرف‌های بخش لهستان و شوخی‌های آن، گاهی بسیار طولانی می‌شود. به‌خصوص قسمت مربوط به کتابچه‌ی معرفی بازیکنان فوتبال لهستانی و اشتباهات آن که به درازا می‌انجامد و تماشاگر را خسته می‌کند، در حالی‌که می توانست بسیار کوتاه‌تر و در عین حال موفق‌تر باشد. 
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_578.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_578.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفت هنر</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 10:06:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روایت عکس‌هایم</title>
                  <description><![CDATA[«اگر عکس‌هایتان به‌ حد کافی خوب نیست؛ آن‌قدرها نزدیک نرفته‌اید». «رابرت کاپا»، عکاس پنج جنگ‌ برجسته‌ی نیمه‌ی آغازین قرن بیستم، این جمله را در بامداد ششم ژوئیه‌ی ۱۹۴۴بر زبان راند. ساعاتی بعد، فقط ۱۱عکس وی از ورود سربازان متفقین به ساحل «اوماها»ی فرانسه، تهّور قوای پیروز میدان حین گسترده‌ترین عملیات نظامی تاریخ را در چشمان کنجکاو بینندگان‌ مجسم کرد و به همین‌واسطه او را می‌توان نخستین عکاسی خواند که بدین گفته‌ جامه‌ی عمل پوشاند. سرآغاز و کلید خلق قصه‌ی تلخ عکس‌های نکت‌وی نیز همین جمله‌‌ی کوتاه است. جمله‌ای که تماشاگر داستان مستند «عکاس جنگ» آن را در آغاز فیلم از نظر می‌گذراند.

[[photow01]]

شعله‌ها، هوای دودآلود و صدای فروشکست خانه‌های خالی دشت‌های سبز بالکان و یک عکاس خونسرد و سرگردان. این، نخستین سکانس از مجموعه‌تضادها و تقابلات «عکاس جنگ» است. مستندی محصول سال ۲۰۰۱؛ به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مستندساز سوئیسی، «کریستین فری» (Christiane Frei)، و حضور یک عکاس و پنج همکارش.

کوزووو (ژوئن ۱۹۹۹)، جاکارتا (می/ژوئن ۱۹۹۹)، رام‌الله (کرانه‌ی باختری رود اردن – اکتبر/نوامبر ۲۰۰۰)، کاوا-ایجن (معدن گوگردی در شرق جاوه‌ی اندونزی – اکتبر ۱۹۹۹) و نیویورک و هامبورگ، شش لوکیشن این اثرند. اثری که تاکنون موفق به کسب و یا کاندیداتوری در ۱۶جایزه‌ی بین‌المللی، از جمله نامزد اسکار بهترین مستند داستانی سال ۲۰۰۲شده است.

«عکاس جنگ»، در تقلای خلق تصاویر ترحم‌برانگیز از رنج‌های مکرر انسان و یا نفی‌ ده‌ها منطق خلاقه‌شان نیست؛ که حکایت حیات در پرده‌ی مرد مرموز و بزرگی‌ست که به‌دور از هیاهوی القاب و عناوین‌اش، همواره در پشت چشمی دوربین پنهان بوده. مردی که بارها فقط گفته «من یک شاهدم و عکس‌هایم هم شهادت‌نامه‌ام‌». بارها گفته «هر دقیقه‌ای که در آنجا بودم، می‌خواستم بگریزم و آن چیزها را نبینم. باید بگریزم و یا با مسئولیت در آن‌جا بودن‌ام، آن‌هم با یک دوربین کنار آیم؟». او جیمز نکت‌وی، عکاس جنگ است.

[[photow02]]

هرچند از همان آغاز، سؤالات متعارفی از این دست که «نکت‌وی از چه خانواده‌ای‌ست»؛ «حیات‌اش چگونه بر او رفته»، یا «خود هم‌اکنون صاحب خانواده‌ای‌‌ست یا نه»، اندیشه‌ی کنجکاو بیننده را رها نمی‌گذارند – و نهایتاً هم پاسخی نمی‌گیرند – اما هرگز از ده‌ها پرسش بی‌سرانجامی هم که پس از تماشای سکانس‌ غریبی چون شیون مادری بازمانده از جنگ، که فرزندش از پس استقرار صلح در منطقه نبش گور می‌شود؛

مهم‌تر جلوه نمی‌کنند، چراکه آنچه‌ بیننده در این‌ صحنه‌ به تماشایش نشسته، نه در وصف روزمرگی‌های راکد و آشنا‌ی‌مان که نَقل وضع رقّت‌بار و پریشان‌گر جنگ‌هایی‌ست که عکاس، در مقام واسط مابین ما و کسانی که به تجربه‌اش محکوم گشته‌اند، آن را خاموشانه میان جمع امن‌مان می‌آورد.

اما دقیقاً همین امنیت خاطر، هزینه‌ای‌ست که بایستی برای درک درون‌مایه‌ی مستند «عکاس جنگ» پرداخت. «کاوه‌ گلستان»، عکاس جنگ صاحب‌نام ایرانی را همه با ایمان راسخ‌اش به خلق همین پریشانی‌ها در خاطر بیننده‌ می‌شناسند: «می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورت‌ات بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر اندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت‌ خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها؛ اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری؛ هیچ‌کس نمی‌تواند». 

از این‌روست که «عکاس جنگ» علی‌رغم ماهیت مستندش، شاید در ابتدا برای بیننده‌، اشباع از صحنه‌های ساختگی و یا دست‌کم مُغرضانه به نظر آید؛ اما گفت‌وگوهای کوتاهی که با دوستان و همکاران نکت‌وی انجام گرفته، مابین سکانس‌های اصلی، تا حدی از بار ناباوری‌‌‌های وی در مواجهه‌ی‌ با صحنه‌های مشوّش و دلخراشی که نزدیک به سه دهه نکت‌وی، به‌عنوان «شاهد» در آن‌ها حضور داشته را می‌کاهد.

«کریستین امان‌پور» (گزارش‌گر ارشد بخش بین‌الملل خبرگزاری CNN)، «هانس‌-هرمن کلیر» (Hans-Hermann Klare – سردبیر بخش خارجی نشریه‌ی آلمانی STERN)؛ «کریستین بریوستت» (Christiane Breustedt – سردبیر نشریه‌ی آلمانی GEO SAISON)، «دس رایت» (Des Wright – فیلمبردار رویترز) و «دنیس اونیل» (Dennis O’Neill - فیلمنامه‌نویس و بهترین دوست نکت‌وی)، هر کدام در گوشه‌ای از این مستند، پرده‌ از فراروی اخلاقیات نکت‌وی برای بیننده برمی‌کشند و خالق این آثار تکان‌دهنده‌ی بصری را در چندین کلمه انسانی خجالتی، گوشه‌گیر و آرام اما با تعهّد عملی و تجربیات فراوانی معرفی می‌کنند، که وجه تمایز برجسته‌‌ی وی همان نزدیکی نامتعارف‌اش به موضوعات است.

معنای این نزدیکی را کارگردان آشکارا - هرچند در حد فیزیکی‌اش - با فن هوشمندانه‌ای به تصویر کشیده. یک میکرودوربین، سوار بر دوربین عکاسی، درست در کنار چشم راست عکاس و دقیقاً از منظر دیدگان نکت‌وی حین عکاسی؛ از صحنه‌های روبروی لنز او تصویربرداری می‌کند. بخش قابل توجهی از کادر ثابت این میکرودوربین، چشم‌انداز مدنظر عکاس؛ و مابقی را مانیتور ریز بالای دوربین عکاسی، شاسی عکسبرداری و نهایتاً انگشت عکاس دربرگرفته که مجموعاً ایجاد نمایی سراسر بدیع و مستند از صحنه‌ی پیش رو و «لحظه‌ی قطعی» ثبت هر عکس می‌کند.

گاه عکس‌هایی که طی تماشای صحنه‌های ثبت‌گشته از دریچه‌ی این میکرودوربین گرفته می‌شوند را تصادفاً لابلای سکانس‌های بعدی مشاهده می‌کنیم و همانند عکاس، احساس صمیمتی غریب با سوژه‌ها به ما دست می‌دهد و گویی که طنین رنج‌آلود صداها - که حال آشنا با چشم و گوش‌مان گشته – در قاب سرد و بی‌تکان عکس هم آرام‌مان نمی‌نهد. بی‌شک این فن ثبت تصویر و برانگیزش احساسات بیننده، از نقاط قوت تکرارناشدنی «عکاس جنگ» است.

با وجود این بدعت به‌جایی که کارگردان در نحوه‌ی ثبت برخی صحنه‌های عملاً ناممکن (همچون نماهای نزدیک از انتفاضه‌ی جوانان فلسطین و یا کارگران معدن کاوا-ایجن) از دریچه‌ی میکرودوربین‌ها داشته، اما هرگز این پلان‌هایی که غالباً نگاهی متفاوت از معمول می‌طلبند را زیاده از حد در کالبد اصلی مستندش جای نداده تا گاه عکاس هم در صحنه به چشم آید.

تا بینده ببیند که در مزارع باران‌خورده و سراسر رنگ بالکان؛ نگاه‌ او معطوف به اشک‌ها و ثبت عکس‌های خالی از رنگ است. اینکه چگونه نکت‌وی، همپای کودکان فلاکت‌زده‌ی حومه‌ی جاکارتا، در گنداب متعفّنی از زباله‌ها گام بر می‌دارد و تک‌به‌تک از نزدیک به تصویرشان می‌کشد.هر عکاس آماتوری می‌داند که اگر عکسی از دریچه‌ی لنز سوپر-واید ۱۷میلیمتر و دیافراگم ۴گرفته شود (آنگونه که میکرودوربین از مانیتور فوقانی دوربین نکت‌وی به ما نشان می‌دهد) و باز هم جزئی از آن ناواضح دیده شود، چقدر عکاس به صحنه نزدیک بوده. غالب عکس‌هایی که در این مستند از وی نمایش داده می‌شود، اینچنین‌اند و نقل خاطره‌ی تکان‌دهنده‌ی فیلمبردار رویترز نیز، بر این حقیقت صحه می‌نهد.

اما نکت‌وی آن‌قدرها نزدیک نمی‌رود که مسخ در دردها گردد و دیگر مرز «بیننده» بودن‌اش در خاطر مخاطب آنچنان محو شود که گویی این همه رنج و نکبت را چاره‌ای جز سازش نیست. او بدین موضوع از همه واقف‌تر است و عکس‌هایش را متواضعانه از خود نمی‌داند: «در جنگ، قوانین معمول انسانی پایمال می‌شوند. نمی‌توان فکرش را کرد که خیلی عادی به خانه‌ای می‌روی که در سوگ عزیزشان به عزا نشسته‌اند و زمانی دراز را به عکاسی از آنان می‌گذرانی. حقیقتاً امکان‌اش نیست.

[[photow03]]

این تصاویر هیچ‌گاه ایجاد نمی‌شدند، مگر کسانی که من عکس‌شان را می‌گرفتم، بپذیرندم. امکان ندارد از چنین لحظاتی عکاسی کنی، بی‌آنکه آنان مشارکت کنند؛ بی‌آنکه خوش‌آمدم گویند، بپذیرندم و بخواهند که آنجا باشم. آن‌ها می‌فهمند که یک بیگانه‌ با یک دوربین می‌آید تا که به جهانیان نشان دهد بر آنان چه می‌رود و در جهان، صدایی ببخشدشان که در غیراینصورت آن را نخواهند داشت.می‌فهمند که قربانی نوعی ظلم‌اند، نوعی خشونت بی‌جا و با پذیرفتنم به‌واسطه‌ی یک عکاس، خواسته‌هایشان را به جهان و احساسات جهانیان عرضه می‌کنند».

بیننده، نکت‌وی را برای نخستین بار با این جملات آن‌هم پس از طی یک‌سوم از زمان فیلم، رودررو و به‌دور از هیاهو؛ در برابر دوربین می‌بیند. گویی‌که حضورش در این سکانس‌ها را فقط منوط به بازتعریف همان فلسفه‌ی ژرف عکس‌هایش دانسته و ناباورانه هم می‌بینیم که طی این مستند، هیچ از منظر یک مخاطب، آنچه که خود از حماقت بشر دیده و در دیدگان ما نشانده را سرزنش نمی‌کند.

حال‌آنکه خشم‌اش در عکس‌هایی که نمایش‌شان مابین فیلم حین پخش موسیقی قوی پس‌زمینه‌ هر از چندگاه از تکاپوی صحنه‌ها می‌کاهد و خروشی خاموش را در پشت چشمان خیره‌مان می‌افکند؛ آشکارا مشهود است. آنجاکه نکت‌وی از کشتار۱۹۴۴روآندا به‌عنوان نامفهوم‌ترین وضعی که به چشم خود دیده، یاد می‌کند؛ عکس تلخی پیش روی‌مان مکث کرده که نه کشته‌ای در آن دیده می‌شود و نه قاتلی ... فقط کوهی از خنجر، افتاده در پای عده‌ای که به تماشایشان ایستاده‌اند.

عکسی که نه ترحمی درون‌اش است و نه خشمی. فقط نقل فقدان است و فرصت‌های بر باد رفته. عکسی صریح از مرگ ماست، با سکوت‌مان و تماشای لشگر خنجرهای برهنه‌ای که آزاد آمدند، کشتند و رها شدند. 
او در جایی از این مستند می‌گوید: «هدف اصلی کارهایم، نمایش در رسانه‌های جمعی‌ست. آنقدرها نمی‌خواهم این عکس‌ها به‌عنوان آثار هنری دیده شوند؛ حال‌آنکه شکلی از ارتباط‌ند. هرآنچه کرده‌ام که به چیزی ختم گشته؛ خرسندم کرده.

اما همیشه چیزهای بیشتری هم برای انجام دادن هست. هیچ‌وقت احساس تکامل نمی‌کنم؛ هیچ‌وقت احساس رضایتمندی از خودم نمی‌کنم. نمی‌توانم از واژه‌ی «خوشحال» هم در این‌باره بهره جویم، که همیشه کارهایم درگیر سوگ دیگران و بدبختی‌های مردمان بوده. در بهترین حالت، احساس رضایتی تلخ از خود دارم که شاید توجهی را جلب کرده و بدین‌واسطه‌ توجه مردم را بر این معضلات متمرکز کرده باشم. این، شاید آرام‌آم کند».

[[photow04]]

در همان دقایق آغازین فیلم، کارگردان با طرح هوشمندانه‌‌‌ی سکانسی از گفت‌و‌گوی مسئولین نشریه‌ی آلمانی STERN در دفتر هامبورگ، بر سر انتخاب چندی از تکان‌دهنده‌ترین عکس‌های نکت‌وی به‌منظور انتشار، انگار که بیننده را عمداً دچار قضاوتی زودتر از موعد می‌کند. نخستین تعبیری که شاید از تماشای چانه زدن سردبیر و همکاران‌اش بر سر تعداد مردگان گورهای دسته‌جمعی بالکان و یا قربانیان قحطی آفریقا به ذهن‌ خطور می‌کند، وسعت سنگدلی‌ها و فرصت‌طلبی اهل رسانه در جلب نظر مخاطبین‌شان به هر قیمتی‌ست.

ولی بیننده به حقیقت این سوءتعبیر، هنگامی با گذشت چندین‌دقیقه از این صحنه پی می‌برد که پیش چشمان‌اش، هر لحظه بر بار رنج‌های هم‌نوعانی که تابه‌حال از وجودشان هیچ آگاهی نداشته افزوده می‌گردد و آنگاه که خود را در قبال تماشای نابرابری‌هایی که طی فیلم دیده، انگار واکسینه می‌بیند؛ از نکت‌وی جملاتی می‌شود:

«سخت است که رسانه‌ها را به‌سوی تمرکز بر مسائل حسّاس‌تر کشاند، تا به‌جای گریزاندن مخاطب از حقیقت، در تلاش برای بردن‌اش به ژرفای حقیقت باشند؛ تا نگران چیزی باشند که از خودشان بس مهم‌تر است ... هیچگاه اینکار آسان نبوده و گمان کنم که در این چندساله‌ی اخیر، که جامعه‌ بیشتر وسواس سرگرمی‌ و شهرت و  مد را یافته؛ دشوار و دشوارتر هم شده است.

آگهی‌دهندگان از اینکه محصولات‌شان، کنار عکس‌هایی از مصائب بشری نمایش داده ‌شود، خسته شده‌اند؛ چراکه موجب افت فروش‌شان می‌شود». این، دلیلی به‌واقع آشکار است تا که سنگینی بار ده‌ها مسئولیت ناکرده‌مان را به یاد آوریم و حق را به رسانه‌ای دهیم که در این بحبوحه، دغدغه‌ی برجسته‌سازی درد دیگران را در چشم مخاطب‌اش دارد. «عکاس جنگ»، اینچنین هوشمندانه چالش‌های اخلاقی فراروی نکت‌وی و ناشران عکس‌هایش را به‌تصویر کشیده است.

از میان معدود نقاط ضعف این اثر اما، که شاید آن را بتوان حاصل پیش‌آهنگی‌اش در ایجاد نوع کاملاً متفاوتی از آثار مستند عکاسانه دانست، عدم انسجام ساختاری اثر در مجموع، و پرش تیز و نا‌به‌گاه صحنه‌ها با فضاهایی سراسر متفاوت از هم‌ است که شاید همین، پاره‌هایی از آن را برای برخی، خسته‌کننده جلوه می‌دهد. به‌هر ترتیب آنچه‌که رسالت پنهان این مستند ایجاب می‌کند، همراه‌سازی بیننده با ذهنیات عکاس و حضور او در قلب منازعات و تضادهای ناگفته‌ی اجتماعی، از جنگ و نابرابری گرفته تا فقر و قحطی‌، به‌عنوان بستر واحد و جریان‌ساز داستان، علی‌رغم تشتت لوکیشن‌هاست.

وقفه‌ی طولانی و زیبای آخرین دقایق اثر بر نمایی از چهره‌ی محو نکت‌وی، در هوای غبارآلود و زردرنگ پیرامون معدن «کاوا ایجن» جاوه که نفس‌اش را بند آورده، آن‌هم از دریچه‌ی یک میکرودوربین دوم، به‌زعم من از ماندگارترین و لایه‌دارترین صحنه‌های «عکاس جنگ» است. اندکی پس از این صحنه که با صدای سرفه‌های پراکنده‌ی پیرامون و سکون سؤال‌برانگیز عکاس، القای حسّی از تنگنا و درماندگی می‌کند؛ دستی از میان این غبار تار، دست نکت‌وی را می‌گیرد؛ بلندش می‌کند و به درون آفتاب‌اش می‌کشد.

این، دست یک معدنچی‌‌ست. از جنس همان‌ رنج‌دیدگان در سایه‌ای که سی سال او به تصویرشان کشیده. همانانی‌‌‌که در نقطه‌ای دیگر از جهان، او را به جمع زخم‌خورده‌ی خود می‌خوانند تا که عکس‌هایش، طنین دردشان شود؛ حال از جا بلندش می‌کنند.طرح هبوط نامنتظره‌ی این دست و فصل واپسین اثر که دربرگیرنده‌ی تصاویری از حضور نکت‌وی هم‌پای معدنچیان، حین حمل قلوه‌سنگ‌های سنگین در دامنه‌ی کوه و پس‌زمینه‌ی گفته‌هایی کوتاه و عمیق از این عکاس است را می‌توان استعاره‌ای روشن از حیات مرموز و پرتلاطم وی دانست.

[[photow05]]

استعاره‌ای از حضور مادام‌اش در مسیر پرسنگلاخی که رنج‌دیدگان جهان، هزاره‌ها ناگزیر در آن قدم نهادند و بار سنگین تاریخ پرجلال‌مان را به‌دوش کشیدند و او نخواست که بر دوش‌شان، از بالا و در روشنای خروارها نگاه ترحم‌آلود ببیندشان؛ که به‌واقع عادی‌ترین داشته‌هایش را قربانی نفی این آرامش کاذب و فرود از جایگاه شهروندی‌اش تا به پای آنان کرد۱ و طی این سی سال با عکس‌هایش، از محاق فراموشی صدهاساله به بیرون‌شان کشید.

این سکانس واپسین و ماندگار «عکاس جنگ»، با این دیالوگ از نکت‌وی همراه است:
«بدترین چیز این است که به‌عنوان عکاس، احساس کنم از مصائب فرد دیگری سود می‌برم. این مدام در اندیشه‌هایم در رفت و آمد است. چیزی‌ست که هرروزه به فکرش‌ام؛ چراکه می‌دانم اگر بگذارم حس راستین دلسوزی، مغلوب خواسته‌های شخصی شود؛ روح‌ام را فروخته‌ام. تنها راهی که می‌توانم از آن طریق، وظیفه‌ی خود‌ را تبرئه کنم؛ احترام به تنگناهای دیگران است. هر اندازه که چنین کنم، به همان اندازه دیگران می‌پذیرندم و من هم به‌همان اندازه خودم را می‌پذیرم».

و واپسین پرده‌ی عکاس جنگ؛ عکسی باز تلخ از دورنمای متروک خانه‌های درهم‌شکسته‌‌ی خیابانی از چچن و چشمان خیره‌ی یتیمی‌ با ردی از اشک، بر چهره‌ی چرک‌آلودش است که دیگر نوانخانه‌ای هم در شهر نمانده. 
چشمان این کودک هم، خیره به ماست. 

<strong>پانوشت: </strong>

<small>۱- دنیس اونیل؛ بهترین دوست نکت‌وی، در جایی از فیلم می‌گوید: « امکان یک زندگی معمولی تضاد اصلی‌ست ...  و او همین را برای زندگی فعلی‌اش قربانی کرده. خانواده داشتن را؛ شهرنشینی را ... او همه‌چیزش را وقف کارش کرده». 

-	شهادت‌نامه- <a href="http://www.jamesnachtwey.com">وب‌سایت </a>شخصی جیمز نکت‌وی 
-<a href="(http://www.war-photographer.com/en/index.html)</small>">	وب‌سایت</a> اختصاصی مستند عکاس جنگ

<strong>توضیحات تصاویر:</strong>

<small>JNW-۳-۱– عاشورا – کربلا / جیمز نکت‌وی / VII
JNW-۳-۲– پوستر مستند عکاس جنگ
JNW-۳-۳– بالکان - صحنه‌ای از مستند «عکاس جنگ»<a href="www.photographer.com">اینجا کلیک کنید</a>
JNW-۳-۴– کامبوج - از مجموعه‌ عکس‌های مبارزه با XDR-TB. کودکی در آغوش مادرش که به‌شدت از مننژیت ناشی از سل درد می‌کشد / جیمز نکت‌وی / VII
JNW-۳-۵– جیمز نکت‌وی</small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_577.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_577.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفت هنر</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 17:12:57 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مدیران بی‌سوادی که محاکمه نمی‌شوند</title>
                  <description><![CDATA[آیا واقعاً در کل این کره خاکی سراغ دارید مملکتی را که جلوی پای هر کس که بخواهد کار کند و مؤثر واقع شود، سنگ بیندازند تا از خیر همان اندک تأثیری هم که می‌خواهد بگذارد، بگذرد؛ سر در گریبان خویش برد و یا ترک دیار کند تا در جای دیگری – گیرم نه به دلخواه خودش – در جستجوی آرامش باشد؟ 

دست‌کم در این هفته‌ی اخیر در سینمای ایران دیدیم که وانفسای بی سر و سامانی حاکم است و هر کس از راه می‌رسد به این جسم نیمه جان که هنوز سرپا مانده است  تنه‌ای می‌زند و امید هم دارد که این موجود بتواند از خودش مراقبت کند. سیاست‌گذاران سینمایی هم در این میان با سینمای ایران مثل یک بچه‌ی سرراهی رفتار می‌کنند. یکی که قبلاً مدیر بوده، هر چه پول در دستش بوده، یعنی بودجه را ریخته در حلقوم اثری فاخر که دو زار هم نمی‌فروشد، آن دیگری که به جایش آمده کلاً نظرات او را قبول ندارد و اصلاً زده زیر کاسه کوزه‌ی مدیر قبلی! 

در چه کشوری  زندگی می‌کنیم؟! این مدیران بی‌سواد تا به حال در چه کشوری زندگی کرده‌اند؟! مگر اولی از مریخ آمده بود و دومی از زحل که این قدر با هم متفاوت‌اند؟ وااسفا بر این سینما که این اشخاص راهبرانش هستند.

[[photow01]]

<strong>یک: بازیگر پروژه‌ی ضدفرهنگی دستگاه جاسوسی غرب، بازیگر افیونی و بازیگر مخالف حجاب اسلامی در جمع کاندیداها هستند!</strong>

بیماری ذهنی این دیار به نویسندگان نان به نرخ روز خورش هم سرایت کرده است. البته این خیلی مهم نیست که نویسنده‌ای که حرف‌هایش را در ادامه‌ی این گزارش خواهید خواند این مطالب را از کجا آورده است، مهم این است که همین اندک روی اشخاصی اثر می گذارد و بعداً برای هنرمند این مملکت دردسر درست می کنند. یك نویسنده سینمایی خبرگزاری فارس در واكنش به انتخاب یك بازیگر زن و فیلمی كاملاً سیاه در بین نامزدهای جشن چهاردهم خانه سینما تأسف خورد و گفت: 

«به باور من داوران چهاردهمین جشن خانه سینما از كج‌‌سلیقگی خاصی برخوردار بوده‌اند. آنچه كه به عنوان نتایج ارزیابی چهاردهمین جشن خانه سینما ارائه شد باعث تأسف است. در این فهرست معرفی یك بازیگر زن كه هم‌اینك انتظار خودنمایی بیشتر در صحنه هالیوود است، كاری زشت و غیرحرفه‌ای بود.»

احتمالاً منظور این آقا گلشیفته فراهانی است که برای بازی در فیلم «درباره‌ الی» نامزد دریافت جایزه شده است. ایشان همچنین ادامه داده است:

«داوران جشن خانه سینما این زن را به عنوان نامزد بازیگری نقش اول زن معرفی كرده‌اند و سؤال اینجاست كه این انتخاب براساس كدام معیار عقلانی شكل گرفته كه فردی كه به میهن و هموطن خود پشت و اهانت می‌كند، در این جشن در همین حد، مورد تكریم قرار ‌گیرد! رعایت معیارهای هنری ارجح است یا رعایت شأن یك ملت؟»

وی با اشاره به بازیگرانی كه در قالب یكی از پروژه‌های‌ ضدفرهنگی دستگاه جاسوسی غرب، شناسایی و به آمریكا عزیمت كرده‌اند گفت:

«این بازیگران با حضور در محافل و مجالس گوناگون به صورتی كاملاً صریح هویت و فرهنگ ایرانی را به سخره گرفته‌اند و جسارت را تا آنجا رسانده‌اند كه اقدام به اجرای برنامه‌ای مشترك با آوازه‌خوانی نموده‌اند كه در ایران به جرم اهانت به قرآن كریم جهت پیگیری قضایی قرار دارد، بازیگرانی كه به شدت معتاد به مواد افیونی بوده و امروزه در كمتر ساعاتی از شبانه روز در حالت عادی به سر می‌برند، بازیگرانی كه اخیراً در یك جشن، حجاب را كه یك ضرورت برای دین اسلام است، منكر شده‌اند و زن ایرانی را به‌ خاطر رعایت كردن حجاب، هدف ستم و توهین قرار داده‌اند.رعایت منافع ملی و بازی نخوردن در صحنه‌ای كه دشمن آن را مهیا ساخته، برای همه‌ی ما باید مهم تلقی شود و باید همه در این راه كوشش و اهتمام كنیم.» 

خودتان قضاوت کنید در چه مملکتی زندگی می‌کنیم. این را هم داشته باشید که در هفته‌ی قبل سه فیلم «درباره الی» به تهیه‌کنندگی اصغر فرهادی، «طلا و مس» و «عصر روز دهم» به تهیه‌کنندگی منوچهر محمدی، دارای شرایط احراز دریافت تندیس شایستگی جشن سینمای ایران شده‌اند.

حالا خوب است که نویسنده‌های اینچنینی فرهادی و محمدی را محکوم به حمایت از میر حسین موسوی در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری نمی‌کنند و تا به حال نگفته‌اند خانه سینما عناصر معاند و اغتشاشگران را نامزد دریافت جایزه کرده است.البته تا حالا نگفته‌اند. امیدوار نباشید که در آینده‌ی نزدیک هم نگویند.

[[photow02]]

<strong>دو: با افتخار اسمم را روی این فیلم زیر نام بهروز افخمی می‌گذارم</strong>

در پی مناقشه‌ی بهروز افخمی و حمید اعتباریان بر سر فیلم «سن پترزبورگ»، پیمان قاسم‌خانی هم وارد گود شد و فیلمی را که اعتباریان تمام کرده بود و مستانه مهاجر تدوین آن را انجام داده بود، تأیید کرد.این در حالی است که این دعوا به تلویزیون هم کشیده شد و افخمی از کانادا روی خط تلفنی هر چه دلش خواست به اعتباریان و مهاجر گفت. اما قاسم‌خانی از در دیگری وارد این ماجرا شده است. قاسم خانی گفت:

« بعد از نامه‌ی آقای افخمی که در آن گفته بود نمی‌خواهم اسمم روی این فیلم باشد، با ایشان تماس گرفتم و درباره‌ی کیفیت خوب نسخه‌ی نهایی به او اطمینان دادم و گفتم سن‌پترزبورگ فیلمی شده که تمام آن‌هایی که دیده‌اند، از تماشایش حسابی کیف کرده‌اند؛ از تک تک عوامل پس از تولید و فنی و مسئولان ارشاد و فارابی تا بینندگان و مخاطبان عادی. همه این‌ها را تلفنی برای آقای افخمی توضیح دادم و ایشان به خاطر اعتمادی که به نظر من دارد، قبول کرد اسمش به عنوان کارگردان سن‌پترزبورگ باقی ‌بماند. انصافاً هم حیف بود که اسم بهروز افخمی در تیتراژ نباشد، چون کارگردانی خیلی خوب فیلم در خور نام افخمی‌ست.»

قاسم‌خانی همچنین در مورد نگرانی افخمی از ضعیف شدن فیلم گفت:

«این فقط نگرانی کارگردان نیست. کارنامه‌ی این سال‌های من نشان می‌دهد که به شدت روی اسم و اعتبار خودم حساس هستم. مطمئناً اگر احساس می‌کردم سن‌پترزبورگ فیلم خوبی نشده، اولین نفری بودم که اسمم را حذف می‌کردم. الان با افتخار اسمم را روی این فیلم زیر نام بهروز افخمی می‌گذارم و شک ندارم که آقای افخمی هم با تماشای فیلم همین نظر را خواهد داشت. » 

با این تفاصیل ظاهراً ماجرای «سن پترزبورگ» ختم بخیر شده است و این فیلم از عید فطر روی پرده سینماهای تهران می‌آید.

[[photow03]]

<strong>سه:یک شوخی بی مزه</strong>

هوشنگ گلمکانی را شاید اهالی جدی سینما بیشتر بشناسند: سردبیر ماهنامه‌ی سینمایی «فیلم» که ۲۹ سال است در این سمت قرار دارد.  حتی کسانی که مجله‌اش را دوست ندارند نمی‌توانند متانت و وقار او را کتمان کنند. به تازگی اما کسانی با این مرد شوخی کرده‌اند، چنان‌که مجبور شده در وبلاگش متنی را بنویسد:

« از مجله تازه‌تأسیس «رونا» تماس گرفتند كه برای ستونی كه منتقدان، تماشای فیلم‌هایی را به خوانندگان پیشنهاد می‌دهند، چند تا فیلم پیشنهاد بدهم. پس از دو تماس بعدی، سرانجام اسم سه فیلم را اس‌ام‌اس كردم. فقط اسم سه فیلم با اس‌ام‌اس. بدون متنی، بدون ایمیلی و بدون هیچ توضیح تلفنی بعدی. پس از حدود یک ماه، باخبر شدم دو اسم از آن سه اسم، تبدیل به یک ستون مطلب از آن مجله شده كه حتی یک جمله‌اش از من نیست. «نویسنده» با نثری معمولی چیزهایی از خودش بافته و اسم و عكس حقیر را گذاشته بالایش. شنیده بودم كه مصاحبه‌های جعلی و خبرهای جعلی در مطبوعات چاپ می‌شود، اما فكر نمی‌كردم یک مطلب جعلی هم نصیب خودم شود؛ كه شد. مزه‌اش را چشیدم. اگر تلخ نبود لااقل بی‌مزه بود. لوس بود. این كارها یعنی چه؟ مگر یک ستون مطلب ‌چقدر حق‌التحریر دارد؟ زیادی لفتش ندهم و خلاصه كنم: از این جور شوخی‌ها با ما نكنید.» 

این هم از مطبوعاتی که به هر دری می زند تا بتواند مطلبی را به اسم یک نویسنده‌ی صاحب‌نام چاپ کند.همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

[[photow04]]

<strong>چهار: فیلم ایرانی؛ کنار خیابان ۱۰۰۰ تومان</strong>

در حالی که اقتصاد سینمای ایران دوران بیماری خود را طی می‌کند، سوداگران از این وضعیت سینما سوءاستفاده کرده و به شیوه‌ای جدید سعی دارند سینمای ایران را تاراج کنند. مدتی است این سوداگران تعداد زیادی از فیلم‌هایی را که به تازگی وارد شبکه‌ی ویدیویی می‌شوند، بدون توجه به حقوق مادی و معنوی آن، در قالب یک دی وی دی DVD و به قیمت بسیار پایینی (۱۰۰۰تومان) و با تعداد انبوه تکثیر و روانه بازار کرده‌اند تا علاوه بر ضربه‌ی اقتصادی به شبکه‌ی ویدیویی کشور، ضربات جبران‌ناپذیری را به بدنه‌ی سینمای کشور وارد نمایند. در حالی‌که ستاد مبارزه با قاچاق فیلم تا پیش از این بسیار فعال بود و توانسته بود در مبارزه با قاچاق فیلم‌های به اصطلاح «کنار خیابانی»، بسیار موفق عمل نماید؛ اما به نظر می‌رسد انفعال این ستاد با توجه به وضعیت اقتصادی سینما که منجر به تولید آثار سخیف، رویگردانی مخاطب از سینما، ورشکستگی سینماگران فرهنگ دوست، جولان مبتذل‌سازان و آسیب به بخشی از فرهنگ جامعه شده است کمی قابل تأمل و دور از انتظار باشد. این در حالی است که «سنتوری» ساخته‌ی داریوش مهرجویی هفته‌ی قبل وارد شبکه‌ی ویدئویی رسمی کشور شد. «سنتوری» مشهورترین فیلمی است که از قاچاق ضربه خورد و حتی باعث شد تهیه کننده‌اش دق کند. فرامرز فراز مند را می‌گویم که هفته‌ی قبل در همین صفحه شرح درگذشت او را نوشته بودم.  

[[photow05]]

<strong>پنج:اکران فیلم خارجی، نسخه بهبود اقتصاد سینمای ایران</strong>

چند وقتی است که یک فیلم خارجی که فروش بسیار خوبی هم دارد، در سینما فرهنگ به شکل تک‌سانس روی پرده است. این فیلم «یتیم‌خانه» نام دارد. 

علی هیربد مدیر سینما فرهنگ گفت:

«استقبال بسیار خوبی از فیلم خارجی « یتیم‌خانه» شده است. نمایش این فیلم در یك سانس ساعت ۱:۳۰ بامداد از ابتدای ماه رمضان آغاز شده و علی‌رغم اینكه فكر می‌كردیم حداقل دو ماه باید زمان صرف شود تا مردم از آن استقبال كنند اما از شب چهارم اكرانش تقریباً ظرفیت سالن كاملاً پر می‌شود و به یكی از فیلم‌های پرمخاطب ما تبدیل شده است.»

هیربد با اشاره به اجرای طرح « از اذان تا اذان» در سینما فرهنگ گفت: 

«از روز اجرای این طرح بین سه تا چهارونیم میلیون در روز فروش داشته‌ایم و وضعیت در سینماهای ما از سال گذشته بهتر شده است و نمایش فیلم‌ها تا ساعت ۴ صبح ادامه دارد.»


<strong>شش: آیا با طرح اذان تا اذان می خواهند که درسینماها مراسم احیا گرفته شود؟</strong>

آقایی که نماینده‌ی مردم است مثلاً، از قضا یکی از همان سنگ‌اندازانی است که بدش نمی‌آید سنگش به سر آدم‌ها هم بخورد. او به تازگی درباره‌ی طرح «اذان تا اذان» اظهار نظر کرده و گفته است: «وزیر ارشاد باید در این زمینه توضیح دهد.» حجت‌الاسلام محمدتقی رهبر، رییس مجمع نمایندگان روحانی مجلس نسبت به طرح «اذان تا اذان» سینماها انتقاد كرد و گفت:

«آیا طراحان قصد دارند كه در سینماها احیا گرفته شود كه به‌غیر از سانس‌های روز سینماها، شب را هم به آن اضافه كرده‌اند؟» وی طرح اذان تا اذان را مخل دعا و برنامه‌های رمضان خانواده‌ها و رفتن آنها به مساجد دانست و گفت:«البته كمیسیون فرهنگی نسبت به این قضیه به وزیر ارشاد اعتراض كرده است كه آقای وزیر هم باید پاسخگو باشند.»

[[photow06]]

<strong>هفت: هر پروژه میلیاردی فاخر نیست!</strong>

در حالی که مدیریت قبلی بنیاد سینمایی فارابی همه‌ی هم و غمش را گذاشت تا «ملک سلیمان» را به عنوان یک اثر فاخر در سینمای ایران معرفی کند، رییس جدید این بنیاد این حرف را از اساس قبول ندارد. احمد میر اعلایی مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی پروژه‌ای را مصداق سینمای فاخر ملی دانست که در تماشاگر احساس بالندگی و غرور درباره‌ی هویت ایرانی و اسلامی‌اش به وجود بیاورد. به بخش‌هایی از گفت و گوی میر اعلایی توجه کنید تا خودتان بیشتر به عمق فاجعه پی ببرید:

«<em>تعریف پروژه فاخر پرسش‌های بسیاری برای اهالی سینما به وجود آورده. در این فرصت درباره‌ی مصداق و معیار فیلم فاخر از نگاه بنیاد سینمایی فارابی صحبت کنید.</em>
میر اعلایی: فیلمی فاخر است که برای مردم ما فخرآفرین باشد.
<em>یعنی حتماً نباید با هزینه‌های میلیاردی ساخته شود؟</em>
میر اعلایی: قرار نیست فیلم فاخر حتماً با هزینه‌های بالا تولید شود. فیلم‌های خوبی که در جشنواره بیست و هشتم فجر روی پرده رفتند و در تعریف پروژه فاخر جای می‌گرفتند با هزینه‌های مختلف ساخته شده بودند. لازم است یادآور شوم در مجلس و برخی از نهادهای دیگر اصطلاح فیلم فاخر به معنای فیلم میلیاردی و عظیم تعریف شده، که  این تعریف بخشی از آثار فاخر را در برمی‌گیرد. یکی از برنامه‌ها و اهداف بنیاد سینمایی فارابی تولید چنین پروژه‌هایی عظیم است اما معنای فیلم فاخر تنها در بودجه میلیاردی آن محدود نشده است.
<em>موضوع و داستان در تعریف پروژه فاخر چه جایگاهی دارد؟</em>
میر اعلایی: همان طور که گفتم هر پروژه میلیاردی را نمی‌توان در رده آثار فاخر ثبت کرد. اما موضوع و داستان فیلم فاخر باید وزین باشد. مخاطب باید این احساس را داشته باشد که دیدن چنین فیلمی برای او احساس فخر آورده است. با چنین نگاهی، فیلمی با هزینه‌های محدود اما با موضوع قابل قبول که برای مردم احساس فخر و غرور به همراه دارد در دسته آثار فاخر سینمای ایران قرار می‌گیرد.»

حالا پس از همه این بحث‌هاخودتان قضاوت کنید که چه بلایی در چند سال گذشته سر سینمای ایران آمده است و مدیر قبلی هم راست راست دارد راه می رود و اصلاً به روی مبارک هم نمی آورد که از پول این مردم هزینه کرده است و لاطائلات تحویل‌شان داده است. کسی هم نیست این آقایان را محاکمه کند؟!

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_576.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/09/post_576.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 10:50:37 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دنیای نفرت و خشونت</title>
                  <description><![CDATA[فیلم سینمایی Precious ساخته شده بر اساس کتاب Push نوشته Ramona Lofton (با نام مستعار Sapphire ) در اواخر سال ۲۰۰۹ میلادی در سینماهای ایالات متحده اکران شد. فیلم داستان زندگی «پرشز» دختری شانزده ساله را روایت می‌کند که زندگی خانوادگی وی تحت سلطه‌ی مادری خشن، پرخاشگر و سلطه‌جو همچون جهنم تصویر می‌شود.

دختر چاق سیاهپوست به نام پرشز Precious (با بازی Gabourey Sidibe ) در درس ریاضیات قدرت فراگیری بالا دارد اما در سایر حوزه‌ها به‌وضوح داری نقص هوش و فاقد قوه‌ی یادگیری است، خصوصاً در خواندن و نوشتن. پرشز در رؤیاهای نوجوانی‌اش خود را بازیگر موزیک- ویدئوهای خوانندگان معروف و صاحب دوست پسری سفیدپوست تصور می‌کند. پرشز در شانزده‌سالگی سالگی دومین فرزندش را باردار است و این حاملگی حاصل تجاوز جنسی پدرش به اوست.

[[photow01]]

مدیر مدرسه که متوجه مشکلات و بارداری دختر جوان می‌شود، تصمیم می‌گیرد دختر را به مدرسه ای دیگر بفرستد تا در آنجا بتواند کمک بیشتری دریافت کند. اما مادر دختر(Mary با بازی Mo'Nique ) آشکارا مخالف ادامه‌ی تحصیل دختر است چرا که فکر می کند او گنگ، عقب‌افتاده و بی‌مصرف است و بهترین راه برای چنین آدمی این است که به‌عنوان یک انسان ناکامل و معلول ذهنی از دولت حقوق و خدمات اجتماعی دریافت کند.

دختر بنا به خواسته‌ی مادر برای دریافت خدمات اجتماعی به اداره‌ی مربوطه مراجعه می‌کند اما در آنجا احساس ناخوشایند تحقیر به دلیل سؤال‌های کارمند اداره (Mrs. Weiss با بازی Mariah Carey ) تمام وجودش را فرا می‌گیرد. اما در نهایت در مدرسه جدید دریچه‌ای از امید و حس زندگی با تلاش‌های معلم جدید (Ms. Rain با بازی Paula Patton) به روی دختر باز می‌شود.

[[photow02]]

خانم رین که توجه دلسوزانه و خالصی نسبت به پیشرفت شاگردانش و تشویق و دلگرمی دادن به آنها دارد، به «پرشز» کمک می کند که درک بهتری از موقعیت و استعدادهای خود داشته باشد. اما زمانی‌که فرزند این دختر شانزده ساله به‌دنیا می‌آید اوضاع و شرایط او در خانه اسفناک‌تر از گذشته می‌شود، خصوصاً که او راز تجاوزهای جنسی پدرش را برملا می‌کند.

یکی از اصلی‌ترین عناصری که در فیلم به نظر می‌آید، نفرت غیرقابل‌مصالحه مری نسبت به دخترش است. این نفرت تا جایی پیش می‌رود که مری تلاش می‌کند دخترش را بکشد. این کاراکتر تنها یک «مادر بد» نیست که در انتهای فیلم یا از شر او خلاص شویم یا با آشتی با او فیلم پایان پذیرد. فیلم‌ساز در مورد این شخصیت راه آسان را انتخاب نمی‌کند، بلکه زمان کافی به این شخصیت می‌دهد تا پیشینه‌اش را بازگو کند.

پیشینه‌ی او هم با خشونت درآمیخته و او هم قربانی گذشته‌اش است و اصلاً برای همین سلطه‌جو و پرخاشجو و خشن است و با این رفتار فرزندش را قربانی کرده است. با این‌همه فیلم‌ساز به بهانه‌ی این گذشته‌ی تلخ، رفتار وحشیانه مری با پرشز و نفرت او از دخترش را توجیه نمی‌کند.  مری شریک و مسئول همه‌ی بدبختی‌هایی است که در طول داستان برای پرشز اتفاق می‌افتد.

[[photow03]]

تمرکز فیلم‌ساز بر روی پرشز و محول کردن نقشهای حاشیه‌ای به بازیگران مکمل از جمله مری، کارمند اداره تأمین اجتماعی، معلم مدرسه و همکلاسی‌های پرشز باعث شده تا به پرشز زمان و زمینه لازم برای یک تصمیم‌گیری درست  داده شود.

این فیلم دومین تجربه‌ی فیلم‌سازی لی دانیلس  Lee Daniels است. نخستین فیلم او با نام  Shadow boxer در سال ۲۰۰۵ ساخته شد. این فیلم در مراسم آکادمی اسکار ۲۰۱۰ کاندید دریافت دو جایزه برای بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر زن شد که البته هیچ یک از این دو جایزه به این فیلم تعلق نگرفت. این فیلم اگرچه محصولی پرهزینه نبود، اما انتظار می‌رفت که حداقل یکی از دو جایزه را دریافت کند. با این‌همه امضای خانم «اپرا وینفری» به‌عنوان حامی فیلم، فروش آن را تضمین کرد.

مسئله‌ی کودک‌آزاری که در کشورهای جهان سوم نمود گسترده‌تری نسبت به غرب دارد، معضل بزرگی است که علی‌رغم تصویب کنوانسیون‌ها و قوانین خاصی از سوی سازمان ملل متحد در خصوص رعایت حقوق کودک و تلاش‌ها و پیگیری‌های فعالان حقوق کودک در سراسر دنیا، همچنان قربانیان زیادی در جهان دارد. این معضل در کشوری چون ایالات متحده علی‌رغم تصویب و اجرای قوانین اساسی در رعایت حقوق کودک و محافظت از وی در مقابل خشونت، در میان رنگین پوستان و مهاجران از آمار بالاتری برخوردار است.

[[photow04]]

دوئن دودک Duane Dudek منتقد سینما در نوشتاری درباره‌ی این فیلم می‌نویسد: «آیا ممکن است این چرخه‌ی فاجعه بار  کودک‌آزاری و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر بشکند؟ آیا ممکن است جوامع از مسئله‌ی شرم‌آوری چون آزار جنسی کودکان، خشونت علیه کودکان و نفرت از خود که همانند یک میراث در خانواده‌ها دست به دست می‌شود یا همانند یک بیماری مسری منتقل می‌شود، رهایی پیدا کنند؟» 

همه‌ی این آرزوها را در پایان فیلم از زبان پرشز می‌شنویم که می گوید: «من همه‌ی اینها را به کودکم می‌آموزم. می آموزم که دنیا را با خشونت و نفرت، زشت و غیرقابل تحمل نکند.»

پرشز حکایت دختری است که با قضاوت‌های رایج خانواده و اجتماع ممکن است هیچ ارزشی نداشته باشد. پرشز نه جذابیت و زیبایی ظاهری دارد، نه هوش و استعداد سرشاری در یادگیری و نه خانواده‌ای که بتوان به امکانات آن دلگرم بود. اما شاید نکته‌ی اصلی داستان در نام‌گذاری دخترک به اسم Precious به معنای ارزشمند و گرانقدر است، آنجا که نشان می‌دهد جهان امروز ما بیشتر از زیبایی و استعداد و ثروت، به قدری تأمل، طمأنینه و حس آرامش برای رهایی از این‌همه خشونت و حس نفرتی که در همه جای این دنیا پراکنده شده نیاز دارد و این یکی از ابعاد وجود آدمی است که «ارزشمند و گرانقدر» است.

<strong>تریلر فیلم</strong>
<object width="280" height="245"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/b5FYahzVU44?fs=1&amp;hl=en_US"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/b5FYahzVU44?fs=1&amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="280" height="245"></embed></object>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_575.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_575.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 31 Aug 2010 14:00:25 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>وحشت از پایان کودکی</title>
                  <description><![CDATA[<strong>Enter the void</strong>

این فیلم به کارگردانی گاسپار نوئه، کارگردان بحث‌برانگیز، بی‌تردید مهم‌ترین و هنری‌ترین فیلمی است که این روزها در غرب اکران شده است. اسکار ( اولین بازی ناتانیل براون) معتاد به کرک است. این اعتیاد تمام زندگی او را نابود کرده. اسکار برای تأمین مخارج اعتیادش، مواد مخدر هم می‌فروشد.

داستان فیلم در توکیو اتفاق می‌افتد و فضا به گونه‌ای است که انگار همه چیز در یک بازی ویدیویی در جایی بین واقعیت و کابوس اتفاق می‌افتد. اسکار خواهری هم دارد به نام لیندا که در یکی از بارهای توکیو استریپ‌تیز می‌کند. اسکار و لیندا در کودکی پدر و مادرشان را در یک سانحه‌ی رانندگی از دست می‌دهند و از آن زمان با هم عهد می‌بندند که هرگز پشت هم را خالی نکنند. آنها جدا و دو از هم  بزرگ می‌شوند. اسکار به توکیو می‌رود و از خواهرش می‌خواهد که به او بپیوندد. اما کار لیندا در توکیو به فحشا می‌کشد و اسکار هم به قاچاق مواد مخدر روی می‌آورد.

[[photow01]]

روایت فیلم خطی نیست و این اطلاعات به تدریج، با تصاویری که به پلاکاردهای تبلیغاتی شباهت دارد به تماشاگر منتقل می‌شود.

نقطه‌ی عطف داستان هنگامی شکل می‌گیرد که مأموران مبارزه با مواد مخدر اسکار را تعقیب می‌کنند. او به یک توالت پناه می‌آورد و در را از پشت می‌بندد تا بتواند مواد مخدر را در چاهک توالت خالی کند. اما مأموران او را به گلوله می‌بندند. در لحظه‌ای که روح از تن اسکار جدا می‌شود زاویه‌ی دوربین هم تغییر می کند.

ما دیگر وقایع را از دریچه‌ی چشم اسکار نمی‌بینیم. مثل این است که اسکار از جسمش جدا شده و دارد مردن خودش را از بیرون تماشا می‌کند. باقی فیلم شرح رویدادهای حیرت‌انگیزی است که در نهایت در صحنه‌ی همأغوشی لیندا با یک مرد غریبه در فاحشه‌خانه‌ای در توکیو و لحظه‌ی انزال مرد به پایان می‌رسد.

این دومین فیلم گاسپار نوئه کارگردان بحث‌برانگیز و جنجالی فرانسوی – برزیلی است. درام، فرانسه، ۲۰۰۹

<object width="285" height="285"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/gKzLGgTbAe0?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/gKzLGgTbAe0?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="285"></embed></object>

<strong>The Expendables</strong>

سیلوستر استلونه، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و بازیگر شناخته‌شده‌ی هالیوود گروهی از سرشناس‌ترین بازیگران فیلم‌های اکشن سینمای هالیوود را گرد آورده و با استفاده از این چهره‌ها یک فیلم اکشن ساخته است. این بازیگران در نقش سربازان مزدوری که قرار است یک حکومت دیکتاتوری در آمریکای جنوبی را سرنگون کنند ایفای نقش می‌کنند. این بازیگران عبارتند از: جیسن استاتهام، دولف لودگرن، تری کروز و جت لی. میکی رورک و بورس ویلس هم دو نقش فرعی در این فیلم به عهده دارند.

[[photow03]]

استلونه در نقش رهبر این گروه (سربازی به نام بارنی راس) بازی می‌کند، و هر یک از رفقایش در یک کار تخصص دارد. لی کریسمس (جیسن استاتهام) چاقوکش قهاری است و می‌تواند از چاقو به عنوان یک اسلحه‌ی مرگبار استفاده کند. یین یانگ (جت لی) استادِ کاراته است. هیل سیزار ( تری کروز) در به کار گرفتن اسلحه‌ی گرم مهارت دارد و گانر جنسن (دولف لودگرن) که مشکلات روحی دارد تک‌تیرانداز ماهری است.

استلونه دو سال پیش، برای چهارمین بار در نقش جان رمبو بازی کرد و همزمان کارگردانی این فیلم را هم به عهده داشت. رمبو در بین فیلم‌های اکشن از نظر رویکرد به خشونت جایگاه ویژه‌ای دارد. اکشن، آمریکا، ۲۰۱۰

<strong>Me and Orson Welles</strong>

ریچارد لینک‌لیتر کارگردان این فیلم، زندگی بازیگر سرشناس تاریخ سینما، اورسون ولز را به تصویر کشیده است. ولز در سال‌های دهه‌ی ۳۰ در نیویورک، تئاتر مرکوری را تأسیس می‌کند و نمایش ژولیوس سزار ِ شگسپیر را روی صحنه می‌آورد.

[[photow02]]

فیلم، روایت ِ طنزآمیز درگیری‌های اورسون ولز با بازیگرانش است. روزی یکی از بازیگرانش، سونیا که ولز خاطر او را می‌خواهد، عاشق مرد دیگری می‌شود. انگلستان، درام، ۲۰۰۸

<strong>Defamation</strong>

کارگردان اسرائیلی، یوآو شامیر در این مستند به سراسر جهان سفر می‌کند و در مصاحبه‌هایی که با یهودیان و اشخاصی که با یهودیان ضدیت دارند انجام می‌دهد در پی یافتن پاسخی برای این پرسش است: دو نسل پس از فاجعه‌ی هولوکاست، ضدیت با یهودیت به چه شکل‌هایی در جهان وجود دارد؟ مستند، اسرائیل و آمریکا، ۲۰۰۹

[[photow04]]

<strong>Le Petit Nicolas </strong>

لور تیرا، کارگردان فرانسوی از روی یکی از مشهورترین و برای اروپایی‌ها خاطره‌انگیزترین کتاب‌های کودک «نیک کوچولو» را ساخته است. فضا از هر نظر سال‌های پایانی دهه‌ی پنجاه را به یاد می‌آورد و با واقعیت‌های امروز زندگی در فرانسه کاملاً بیگانه است. اتفاقاً منتقدان یکی از جذابیت‌های این فیلم را هم در فضاسازی نوستالژیک و از بعضی جهات پاستوریزه‌ی آن دانسته‌اند.

داستان ساده و کودکانه اما بامزه است: مادر نیک حامله می‌شود و هم‌کلاسی‌های نیک در مدرسه به او می‌گویند که پدر و مادرش بعد از به دنیا آمدن خواهر یا برادرش، او را در جنگل رها خواهند کرد. از ان لحظه نیک تصمیم می‌گیرد کاری کند که پدر و مادرش به این نتیجه برسند که هیچکس نمی‌تواند جایگزین او بشود.

[[photow05]]

خانواده‌ی نیک یک خانواده‌ی کاملاً سنتی فرانسوی را به نمایش می‌گذارد. مثل این است که زمان در سال‌های دهه‌ی پنجاه متوقف مانده. زن به کارهای خانه می‌رسد و از شوهرش انتظار دارد که از رئیسش بخواهد سال آینده حقوقش را حتماً اضافه کند و گاه گاهی هم مجلات مد را ورق می‌زند.

این بهشت گمشده‌ی انسان اروپایی با وحشت اودیپال نیک از رانده شدن از بهشت کودکی درمی‌آمیزد. پیام فیلم این است: چاره‌ای نیست. همانطور که زمانه دگرگون می‌شود و سادگی دنیای پاستوریزه‌ی دهه‌ی پنجاه جای خود را به پیچیدگی‌ها و ناامنی‌های دوران گلوبالیزم می‌دهد، کودکی نیک هم روزی به پایان می رسد.

<object width="285" height="285"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/l0MJbsWCvkI?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/l0MJbsWCvkI?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="285"></embed></object>>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_574.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_574.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 22:50:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>فیلمی بحث‌برانگیز درباره‌ی فیس بوک</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>شبکه‌ی اجتماعی، ساخته‌ی دیوید فینچر، فیلمی است که به ماجرای چگونگی شکل‌گیری فیس بوک، معروف‌ترین شبکه‌ی اجتماعی جهان می‌پردازد. فیلمی که ساخته شدنش با موافقت مارک زوکربرگ، بنیان‌گذار فیس بوک، همراه نبوده است.</small></strong>

«پاییز ۲۰۰۳، شبی زمستانی، مارک زوکربرگ، دانشجوی بااستعداد دانشگاه هاروارد در رشته‌ی علوم کامپیوتر، مقابل کامپیوترش می‌نشیند و با علاقه و پشتکار زیاد پروژه‌ی جدیدش را کلید می‌زند. پروژه‌ای که در آن شب در اتاق کوچک دانشجویی او به وجود آمد، در آینده‌ای نه چندان دور به یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های اجتماعی جهان تبدیل شد، انقلابی در دنیای ارتباطات  [...]در واقع این فیلم نشان می‌دهد که نمی‌توان در آن واحد با۵۰۰ میلیون نفر دوست بود و هیچ دشمنی هم نداشت.»

[[photow01]]

«شبکه‌ی اجتماعی»، فیلم جدید دیوید فینچر، کارگردان فیلم‌های موفقی چون «هفت»، «باشگاه مشت‌زنی» و همچنین «سرگذشت غریب بنجامین باتن»، اول اکتبر سال جاری در آمریکای شمالی به نمایش درخواهد آمد، فیلمی که کنجکاوی و علاقه‌ی وبلاگ‌نویس‌های بسیاری را تا این جای کار برانگیخته: «همه‌چیز مهیاست برای این که این فیلم کاربران فیس بوک و همچنین حرفه‌ای‌های وب را جذب کند»، «آیا به جز وب رشته‌های دیگری هم در اقتصاد وجود دارند که توانایی توجیه تولید فیلمی تاریخی/زندگی‌نامه‌ای در مورد چیزی چنین کم‌سن و سالی – پنج سال؟ - را داشته باشند؟» به این‌ها باید شور و علاقه‌ی طرفداران جاستین تیمبرلیک خواننده‌ی آمریکایی که در این فیلم نقش ایفا می‌کند را نیز افزود.

با این حال، تا به حال فیس بوک در قبال این فیلم هیچ موضع رسمی‌ای اتخاذ نکرده است، در وبلاگ این شبکه‌ی اجتماعی هم هیچ اشاره‌ای به این فیلم نشده است. در حقیقت، فینچر و همچنین فیلمنامه‌نویس او آرون سورکین، کار بر روی این فیلم را بدون موافقت مارک زوکربرگ آغاز کردند. به عقیده‌ی نیویورک تایمز، مالک فیس بوک و همچنین سایر همکاران او در فیس بوک به نوعی با سینماگران این فیلم به بن‌بست رسیده‌اند.

داستان فینچر، و همچنین قبل از او کتابی با عنوان «میلیاردرهای اتفاقی»، که این فیلم از آن الهام گرفته، ماجرای پسرانی علاقمند به دخترها را به تصویر می‌کشد که علاقه‌ی زیادی به جشن و شب‌نشینی دارند و برای رسیدن به مطلوب‌شان حاضر به هر دروغ و خیانتی هستند.

[[photow02]]

این کتاب پرفروش، تا قبل از این نیز بحث‌های زیادی را برانگیخته بود تا جایی که نویسنده‌ی آن بن مزریک، مجبور به ارائه‌ی توضیحاتی در مورد نحوه‌ی کار خود شد: آیا حوادث و اتفاقاتی که او تعریف می‌کند واقعیت دارند؟ آیا او شخصیتی متفاوت با زوکربرگ، مدیر جوان فیس بوک، خلق نکرده است؟ 

مزریک در ژانویه‌ی ۲۰۱۰ در مصاحبه‌ای با مجله‌ی فرانسوی اکسپرس گفت: «کاری که من کردم، نوعی روزنامه‌نگاری جدید است»، «این یک داستان خیالی نیست، در حقیقت این شیوه‌ی کار من است که تفاوت ایجاد می‌کند، و اگر مارک زوکربرگ این کتاب را بخواند نمی‌تواند بگوید که واقعیت ندارد [...]به رغم تلاش‌های زیادی که کردم، زوکربرگ حاضر به ملاقات با من نشد.»

اسکات رودن، تهیه‌کننده‌ی فیلم، در مصاحبه با نیویورک تایمز به شرح مذاکرات و گفت‌و‌گوهای طولانی‌اش با تیم فیس بوک و همچنین عقب‌نشینی‌های اندک گروه فیلم‌سازان پرداخته است، عقب‌نشینی‌هایی که تأثیری بر کلیت فیلم نداشته است. او تأکید می‌کند: «ما همان فیلمی را که مد نظرمان بود ساختیم».

<object width="280" height="245"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/ZHkYEC-UfTo?fs=1&amp;hl=en_US"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/ZHkYEC-UfTo?fs=1&amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="280" height="245"></embed></object>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_573.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_573.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Aug 2010 20:09:03 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سینمای ایران به کدام ساز می‌رقصد؟!</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>بلبشویی که این روزها در سینمای ایران برقرار است در هیچ مقطع دیگری نظیر ندارد. جالب اینجاست که هنوز هم فیلمسازانی مثل مسعود ده‌نمکی که این اعتبار را از تک فیلم دو قسمتی‌اش «اخراجی‌ها» کسب کرده و بر سر همان فروش ناجوانمردانه‌ای که در یک رقابت نابرابر داشته، حالا مدعی فیلمساز بودن است و نسخه‌های نو به نو برای سینمای ایران می‌پیچد.

اعتقاد دارند سینمای ایران باید در مسیر اهداف انقلاب اسلامی حرکت کند (کدام هدف؟!)، گو اینکه اصلاً این نظام سینما را نمی‌خواهد از زاویه‌ی درستش ببیند و قصد دارد آن را از نو اختراع کند، با نگاه بیمار خودش.بر پایه‌ی این نگاه است که فیلمی مثل «افراطی‌ها» می‌خواهد ادای «اخراجی‌ها» را دربیاورد، اما به مضحکه‌ای تبدیل می‌شود دیدنی. تماشاگر هم نمی‌داند به ساز اخراجی‌ها برقصد یا افراطی‌ها. بعضی از خبرهای هفته‌ی گذشته‌ی سینمای ایران را بخوانید تا اوضاع این سینما بیشتر دستتان بیاید.</small></strong>

<strong>یک: شمقدری معاونت سینمایی را به یک اتاق تقلیل بدهد!</strong>

از وقتی به یاد داریم او کارگردانی جنجالی بوده، چه زمانی که تصمیم گرفت برای اولین اثر مستقل خود پروژه‌ی نیمه‌تمام کارگردانِی چون ناصر تقوایی را به پایان برساند، چه زمانی که تصمیم گرفت در دولت اصلاحات طبع سیاسی خود را امتحان کند و نماینده‌ی مجلس شود و چه حالا که پروژه‌ی «سن پترزبورگ» او تبدیل به یکی از بحث برانگیزترین موضوعات ژورنالیستی و خبری شده است.

بهروز افخمی پس از هشت ماه سکوت خود را شکست و به موارد اتهامی تهیه‌کننده و تدوینگر «سن پترزبورگ» پاسخ داد. بهروز افخمی که حدود هفت ماه است در تورنتو کانادا سکونت دارد، گفت ترجیح می‌دهد جنجال‌های فیلم تازه‌اش «سن پترزبورگ» به شکل صنفی حل شود: «من این اختلاف را یک اختلاف صنفی می‌دانم و حاضر نیستم به خاطر آن به وزارت ارشاد یا مقامات مسئول شکایت کنم.

[[photow01]]

یعنی به این معتقد هستم که باید این اختلاف درون خود صنف و اصناف تابع خانه‌ی سینما حل و فصل شود و به هیچ وجه حاضر نیستم به مراکز دولتی شکایت کنم. زیرا اساساً معتقدم که وزارت ارشاد نباید در این مسائل دخالت داشته باشد. در واقع، آقای شمقدری اگر شجاعتی به خرج دهد و معاونت سینمایی را به یک اتاق تقلیل دهد، به نظرم کار درستی کرده.

در تاریخ سینمای ایران نام او تا ابد باقی خواهد ماند و معتقد هستم که اگر امور سینما به خود اهالی سینما محول شود خیلی از مسائل حل خواهد شد. در نتیجه معتقدم که اختلاف من با آقای اعتباریان هم باید در همین صنوف بررسی شود. حتی اگر آقای اعتباریان بتواند فیلم را همان‌گونه که خود دوست دارد در عید فطر اکران کند.»

<strong>دو: با صدای ربنای شجریان در موبایلمان، منتظر افطار می‌شویم.</strong>

حامد بهداد، بازیگر متفاوت سینمای ایران، در یادداشتی که در یکی از هفته‌نامه‌ها منتشر کرده، به تمجید از ربنای استاد شجریان پرداخته است. این یادداشت در پی ممنوع کردن صدای محمدرضا شجریان و نوای ربنای ماه رمضانش از تلویزیون ایران تحریر شده است. حامد بهداد در یادداشت خود نوشته است: «امروز به این فکر می‌کردم که چرا خاطره‌های ما از رمضان مدام کم می‌شود.

[[photow02]]

مگر می‌شود ماه رمضان را بدون صدای ربنا سر کرد. چه طور دلشان می‌آید که چنین کاری را انجام دهند؟ خیلی دلم می‌خواهد بدانم که آیا این افطار به دل خودشان می چسبد وقتی تلویزیون یا رادیو را روشن می‌کنند و صدای ربنا از آن نمی‌آید. مگر آنها که پخش ربنا را ممنوع کرده‌اند خودشان غیر از ما هستند که می‌توانند ماه رمضانِ بدون ربنا داشته باشند؟! آیا آن روزه، روزه می‌شود که با دل خوش و رغبت و رضایت نباشد؟ مگر آن ضیافت الهی که می‌گویند چگونه تدارک دیده می‌شود؟

ما با همین صدای اذان موذن‌زاده اردبیلی، صدای ربنای شجریان و خاطرات شیرینی که داریم، با میل روزه می‌گیریم و با میل سر سفره‌ی افطار می‌نشینیم.» بهداد درادامه‌ی یادداشت خود به حرکت جالبی اشاره کرده است که در این ماه اغلب کسانی که به شعائر مذهبی اعتقاد دارند آن را انجام دادند: «حالا دل تک تک ما پر است از این اتفاق.

[[photow03]]

کدام مصلحت مهم‌تر است از دل مومنانی که خوش‌اند به این خاطرات و این نغمه‌های روحانی، و جوانانی که با این صداهای دلنشین و جاودانه جذب می‌شوند. ما صدای ربنا را در موبایل‌هایمان داریم. وقت افطار که می‌شود پای سفره می‌نشینیم، صدای تلویزیون را می‌بندیم و با صدای ربنا صبر می‌کنیم تا وقت افطار برسد.»

<strong>سه: چند کلیپ پیوسته‌ی رقص و دیگر هیچ!</strong>

مخاطبان فیلم «افراطی‏ها» که برای دیدن این فیلم به سینما آفریقا آمده بودند، دلیل دیدن این اثر سینمایی را تبلیغات و حضور بازیگران «اخراجی‌ها» در این فیلم عنوان کردند. فیلم سینمایی «افراطی‌ها» به‌رغم فروش خوبی که داشته، از مخاطبان نمره‌ی قبولی نگرفته است. برخی تماشاگران این اثر سینمایی پس از دیدن آن، ضمن انتقاد از سازندگان فیلم، زمانی را که برای دیدن این فیلم صرف کردند «تلف‌شده» خواندند.

[[photow04]]

یک دانشجوی رشته‌ی کامپیوتر که برای دیدن این فیلم به سینما آمده بود گفت: «‌تصور من از این فیلم چیز دیگری بود و فکر نمی‌کردم چنین اثری را در سینما ببینم. من برای تفریح و سرگرمی به سینما آمده بودم و گمان می‌کردم با دیدن این فیلم می‌توانم برای مدتی شاد باشم اما تنها چیزی که در این فیلم دیدم لودگی بود. واقعاً نفهمیدم که داستان فیلم چه حرفی برای گفتن داشت.

فقط چند کلیپ رقص و شوخی‌های نه چندان خنده‌آور را در کنار هم دیدم.» مخاطب دیگری خاطر نشان کرد: «برای دیدن این فیلم به همراه همسرم شش هزار تومان پرداختیم اما واقعاً از پرداخت این پول راضی نیستیم چون ما با تصور دیگری به تماشای این فیلم آمده بودیم و فقط بازیگرانی را دیدیم که می‌رقصند و از خودشان لوده‌بازی در‌می‌آورند. اشتباه کردم این فیلم را برای دیدن انتخاب کردم و شاید دیگر دیدن فیلم‌های طنز را از برنامه‌ی تفریحی خود حذف کنم.»

<strong>چهار: راز سکوت مهران مدیری</strong>

به تازگی وقتی خبرنگار یکی از هفته‌نامه‌های معتبر به  پشت صحنه‌ی سریال مدیری رفته و نتوانسته با او گفت‌وگو بگیرد، مدیری او را صدا زده و گفته: «دلگیر نباشید از من، من این روزها خوب نیستم. مدت‌هاست غمگینم. در یک فرصت مناسب با هم پنجاه صفحه گپ می‌زنیم.»

[[photow05]]

بهاره رهنما نیز پیش از این در گفت‌وگوی جالبی درباره‌ی مهران مدیری گفته بود: «مهران مدیری یکی از تلخ‌ترین آدم‌هایی است که در عمرم دیده‌ام، اما بسیار خوب و شخصیت ویژه‌ای است.» حامد بهداد که از دوستان نزدیک مدیری است، سال گذشته در گفت‌وگویی درباره‌ی مهران مدیری گفته بود: «مثل مهران مدیری هرگز نمی‌توان پیدا کرد. مهران یک آدم خجالتی، ماخوذ به حیا وکم‌حرف است.

من نمی‌فهمم آن مهران مدیری جلوی دوربین کیست؟ این مهران کیست؟ و آن مهران کیست؟ می‌شود؟! چند وقت پیش مهران را دیدم. فهمیدم که مهران سه سال در جبهه جنگیده. من این را نمی‌دانستم. سکوتی در مردهای جنگ هست که وقار خاصی دارد. همین سکوت کشمکش بین مرگ و زندگی را بی‌ارزش می‌کند و فاصله‌ی بین بودن و نبودن را کم می‌کند.

هیجان زندگی به خاطر ترسی که از مرگ داری کم می‌شود. همیشه می‌توانی بدون هیاهو از زندگی لذت ببری. مهران این را خوب فهمیده. همه‌ی کسانی که جنگیده‌اند این را می‌فهمند. من عاشق کسانی هستم که برای این مملکت جنگیده‌اند. این مملکت در هر وضعیتی که باشد چه بهتر از این و چه بدتر از این، باید برای آن با دشمن‌اش جنگید. نباید گذاشت بد از بدتر شود. این آرامش نسبی به سختی به دست آمده است.»

<strong>پنج: تلویزیون ایران، فارسی ۱ ثانی!</strong>

این مجید مجیدی هم به سبب اعتباری که از نامزدی اسکار با فیلم «بچه‌های آسمان» کسب کرده است، بعضی وقت‌ها حرف‌های خارج از قاعده‌ای می‌زند که اگر کمی دقت شود از خیلی حرف‌های آن طرف مرزی‌ها تندتر است.

[[photow06]]

او در تازه‌ترین اظهار نظرش گفته است: «مدیران فرهنگی زیادی در كشور داریم كه كار‎های زیادی هم كرده‌اند؛ مثلاً در همین تلویزیون، كار‎های زیادی به‎لحاظ كمی انجام می‌شود، ولی واقعاً چه تأثیری در جامعه دارد؟ ما می‌خواهیم در مقابل «فارسی‎وان» فیلم بسازیم، اما خودمان در دام آن افتاده‌ایم. به‎نظر من، تلویزیون ما شده «فارسی‎وان2»! این در جهت همان دامی است كه اسیرش شده. ممكن است كار‎های كمی زیادی صورت بگیرد، اما عمق و تأثیرگذاری مطلوبی ندارد.»

<strong>شش: بیضایی هم رفت؛ آیا برای همیشه؟!</strong>

بهرام بیضایی، نمایشنامه‌نویس و کارگردان مطرح تئاتر و سینما، روز پنج شنبه ۲۸ مرداد، ایران را به مقصد آلمان و پس از آن آمریکا، ترک کرده است. نیاسان بیضایی، پسر بهرام بیضایی به برخی سایت‌های خبری گفته است مدت سفر پدرش دو ماه خواهد بود و او پس از دیدار با اعضای خانواده‌اش به ایران باز خواهد گشت. نیاسان بیضایی همچنین شایعه‌ها درباره‌ی مهاجرت بهرام بیضایی به خارج از کشور را تکذیب کرده و گفته پدرش بعد از این سفر به ایران باز خواهد گشت.

[[photow07]]

یکی از فیلمسازان نزدیک بهرام بیضایی نیز با تایید مسافرت او به خارج از کشور، عنوان می‌کند که بیضایی به او گفته است حتماً به ایران باز می‌گردد. بااین حال، برخی از دوستان و علاقه‌مندان این کارگردان مطرح سینما و تئاتر نگران‌اند که شاید آقای بیضایی به ایران برنگردد. آنها معتقدند برخوردهای نامناسبی که به خصوص در چند سال اخیر با آقای بیضایی شد ممکن است در ماندن او در خارج از کشور تاثیر داشته باشد.

<strong>هفت:درباره‌ی الی، دوباره پیشتاز</strong>

نامزدهای دریافت تندیس شایستگی چهاردهمین جشن سینمای ایران در بخش‌های مختلف اعلام شدند. بر همین اساس، فیلم «درباره‌ی الی» ساخته‌ی اصغر فرهادی با نه نامزدی رکورددار جشن چهاردهم خانه‌ی سینما است. «درباره‌ی الی» پیش از این خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی فستیوال برلین را از آن خود کرده بود.

[[photow08]]

فرهاد توحیدی، دبیر جشن سینمای ایران، ضمن  تشکر از داوران برای قبول دشواری تماشای یک دوره‌ی فشرده‌ی داوری اعلام کرد: «پس از ۴۷ روز داوری فشرده و تماشای ۱۳۲ فیلم بلند داستانی توسط ۶۰ نفر داور تخصصی و با پایان یافتن مهلت تکمیل نمونه‌برگ‌های داوری اولیه، دیروز پاکت‌های اعلام رای داوران توسط شورای صیانت از آرا (ژیلا ایپکچی، علی دهکردی و سیروس الوند) و با ‌حضور سید محسن هاشمی دبیر اجرایی جشن سینمای ایران، گشوده و نامزدهای دریافت تندیس شایستگی سینمای ایران معرفی شدند.» بر همین اساس، نامزدهای دو رشته‌ی اصلی جشن چهاردهم از این قرارند:

نامزدهای تندیس بهترین کارگردانی: واروژ کریم مسیحی برای فیلم «تردید»، اصغر فرهادی برای فیلم «درباره‌ی الی»، جلیل سامان برای فیلم «وقت بودن» (زندگی)، داریوش مهرجویی برای فیلم «سنتوری»، بهرام بیضایی برای فیلم «وقتی همه خوابیم».

نامزدهای تندیس بهترین فیلمنامه‌نویس: محسن امیر یوسفی برای فیلم «آتشکار»، حامد محمدی برای فیلم «طلا و مس»، جلیل سامان برای فیلم «وقت بودن» (زندگی)، اصغر فرهادی برای فیلم «درباره‌ی الی»، محسن عبدالوهاب برای فیلم «لطفاً مزاحم نشوید».

فرهاد توحیدی همچنین عنوان کرد: «حجم بالای فیلم‌هایی که امسال داوری شدند بیانگر رقابت بسیار تنگاتنگ فیلم‌هاست و همه‌ی نامزدهای اعلام‌شده صلاحیت دریافت عنوان بهترین را دارند و البته بر اساس آیین‌نامه یک تندیس شایستگی برای هر بخش اهدا می‌شود که قطعاً برآیند نظر داوران نهایی خواهد بود.

داوری نهایی آثار از روز چهارشنبه سوم شهریورماه آغاز خواهد شد که علاوه بر داوران تخصصی مرحله‌ی اول، ۱۸نفر از روسای سایر اصناف عضو خانه‌ی سینما، پنج نفر از داوران نماینده‌ی تهیه‌کنندگی و پنج نفر از داوران منتخب هیات‌مدیره شامل آیدین آغداشلو، ‌گلی امامی، دکتر مهدی حجت، فرشته طائرپور و کیوان کثیریان مجموعه آثار نامزدشده را تا ۱۵شهریورماه داوری خواهند کرد.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_572.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_572.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Aug 2010 18:37:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره‌ی فیلم‌های ایرانی در لندن</title>
                  <description><![CDATA[نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم‌های ایرانی در لندن در ماه نوامبر امسال با هدف شناسایی سینمای ایران به مخاطبان انگلیسی برگزار خواهد شد.

این جشنواره که به نمایش فیلم‌های ایرانی ساخته‌شده در ایران و یا فیلم‌های ساخته‌شده توسط ایرانی‌ها در سراسر جهان اختصاص دارد، قصد دارد هر ساله گزیده‌ای از بهترین‌های سینمای ایران را یکجا گردآورد و در مرکز لندن به نمایش بگذارد.

این جشنواره از ۱۹ تا ۲۶ نوامبر در لندن برگزار می‌شود، اما جشنواره در همین جا خاتمه نمی‌یابد و پس از نمایش فیلم‌ها در مرکز بریتانیا، مشابه همین جشنواره در شهرهای دیگر این کشور برگزار خواهد شد. 

برای دوره‌ی اول شهر منچستر نیز در نظر گرفته شده  که پس از لندن میزبان این جشنواره خواهد بود، اما برای سال آینده شهرهای لیدز، کاردیف، ناتینگهام و برمینگام نیز به این مجموعه اضافه خواهند شد.

[[photow01]]

هدف از برگزاری این جشنواره نگاه هنری به سینمای ایران و حمایت از فیلمسازان مستقل و بااستعداد ایرانی در داخل و خارج از ایران است تا بتوانند تولیدات خود را سالانه در بریتانیا و بخصوص در مرکز لندن که قطب مهمی در اتفاقات هنری دنیا محسوب می‌شود به نمایش بگذارند.

پژمان دانایی، مدیر برگزاری جشنواره، به رادیو زمانه می‌گوید: «این جشنواره کاملاً مستقل است و بدون هیچ وابستگی مالی یا جناحی به سازمان دیگری، با هدف فرهنگی و هنری به نمایش فیلم خواهد پرداخت. جرقه‌ی شروع این جشنواره زده شده و امیدوارم این جشنواره در سال اول باشکوه برگزار شود.»

دانایی درباره‌ی این جشنواره اضافه می‌کند: «ما از همکاری آدم های اهل هنر استقبال می‌کنیم.... همین الان تعدادی بسیار زیادی با ملیت‌های مختلف به صورت کار داوطلبانه عضو تیم برگزاری این جشنواره شده‌اند و در کارهای مختلف همکاری مستمر دارند...»

اهداف جشنواره معرفی هنر و فرهنگ ایران و افزودن به مخاطبان سینمای ایران در هر دو حیطه‌ی سرگرمی و هنری عنوان شده است. این جشنواره قصد دارد بهترین فیلم‌های ایرانی را در بریتانیا به نمایش بگذارد و تا جای ممکن تماشاگران انگلیسی را به تماشای فیلم‌های ایرانی ترغیب کند.

روز نوزدهم نوامبر مراسم افتتاحیه‌ی این جشنواره با حضور اهالی سینمای ایران و بریتانیا برگزار خواهد شد که شامل اجرای یک کنسرت موسیقی ایرانی هم خواهد بود.

پس از نمایش برخی فیلم‌ها جلسه‌ی پرسش و پاسخ با فیلمساز هم تدارک دیده شده که قصد دارد رابطه‌ی مخاطبان فرنگی با سینمای ایران را صمیمی‌تر کند.

دانایی می گوید: «این جشنواره هم از فیلمسازان تجربی و هم حرفه‌ای، حمایت می‌کند و در عین حال که تصویری از سینمای امروز ایران را به مخاطبان بریتانیایی عرضه می‌کند، به فیلمسازان جوان هم این فرصت را می‌دهد تا آثارشان در شهر باشکوهی چون لندن به نمایش گذاشته شود.»
 
جشنواره در سه بخش مختلف برگزار می‌شود: فیلم‌های بلند (بیش از شصت دقیقه)، فیلم‌های مستند (کمتر از سه ساعت) و فیلم‌های کوتاه (کمتر از سی دقیقه). 

ثبت نام برای فیلم‌ها آغاز شده و تاکنون هفتاد و نه فیلم از داخل و خارج ایران برای شرکت در این جشنواره ثبت نام کرده‌اند. 

جشنواره‌ی فیلم‌های ایرانی در لندن تا روز هفدهم سپتامبر به پذیرش فیلم ادامه خواهد داد و پس از آن کمیته‌ای متشکل از دست‌اندرکاران سینما، فیلم‌های منتخب را اعلام خواهند کرد. یکی از شرایط پذیرش فیلم‌ها داشتن زیرنویس انگلیسی است.

فیلم‌هایی که از سال ۲۰۰۰ به بعد ساخته شده‌اند، حق شرکت در اولین دوره‌ی جشنواره را دارند و حضور آنها در جشنواره‌های دیگر، مانع از پذیرش فیلم در این جشنواره نیست.

دانایی درباره‌ی مسابقه‌ای بودن یا نبودن جشنواره می‌گوید: «از آنجا که هدف جشنواره بر مهیا کردن زمینه و فرصتی برای فیلمسازان ایرانی است تا فیلم‌های خود را برای مخاطبان ایرانی و غیر ایرانی در شهر لندن نمایش دهند، تمامی انرژی ما صرف فراهم کردن زمینه‌ی این ماجرا شده، بجای آن که کوشش خود را صرف انتخاب یک یا چند فیلم به عنوان فیلم برگزیده‌ی جشنواره بکنیم.... اما در دوره‌های بعدی جشنواره را به صورت مسابقه‌ای برگزار خواهیم کرد.»

سالن سینمایی در پیکادلی لندن که معروف‌ترین محله‌ی توریستی این شهر محسوب می‌شود میزبان این جشنواره است، همچنین یکی از سینماهای هنری معروف لندن.
 
در کنار بخش فیلم، بخشی هم به عکس اختصاص داده شده که در آن نمایشگاه بزرگی با حضور عکاسان ایرانی در دو بخش سینمای ایران و فرهنگ ایران برگزار خواهد شد.

پذیرش عکس در این بخش هم آغاز شده و تا پانزدهم سپتامبر ادامه دارد. هر عکاس مجاز است با سه عکس در این بخش ثبت نام کند.

<a href="www.ukiff.org.uk">سایت اینترنتی جشنواره</a> هم قرار است به تدریج به یک منبع انگلیسی‌زبان درباره‌ی سینمای ایران بدل شود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_571.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/08/post_571.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فستيوال فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Aug 2010 13:55:48 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>