ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تجربۀ "تجربۀ دینی"

حسین دباغ − تجارب دینی خود از جنس باور نیستند هرچند شاید سبب شوند تا از خلال آنها به امری باور پیدا کنیم.

۱. رویکرد شناختی و غیرشناختی به تجربه دینی

عنوان این نوشتار می‌توانست روانشناسی یا پدیدارشناسی تجربه دینی هم باشد. سخن در باب این است که تجربه دینی شبیه چه پدیده ای است. چه رخ می‌دهد وقتی تجربه ای دینی را از سر می‌گذرانیم؟ یا به تعبیر فیلسوفان ذهن، چه وضعیت ذهنی را دراین اوقات تجربه می‌کنیم؟

آورده‌اند که فریتیوف شوان، از بزرگان فرقه مریَمیه، به سال ۱۹۶۵ وقتی سوار بر کشتی از اروپا به سوی مراکش بود، مزاجش رو به تبدل گذاشت و تنگی نفس و افسردگی شدید احوال او را دگرگون کرد. در این وضعیت بود که مکاشفه ای زندگی او را سخت متغیر کرد. در تجربه ای دینی مریم مقدس به شکل برهنه بر او ظاهر می‌شود؛ شکل مونثی که شوان از توصیف آن ناتوان است. چندان ارتباط شوان با مریم مقدس تنگاتنگ می‌شود که اعلام می‌کند مناسب من نیست بیش از این بگویم. حال شوان از این تجربه دینی سرخوش می‌شود. پس از آن، به گفته خود او، هر وقت موقعیت را فراهم می‌دید عریانی پیشه می‌کرد. (( برای اطلاع بیشتر درباره تجربه دینی شوان، ببینید: شهبازی، عبدالله، ۱۳۹۲، مریمیه: از شوان تا سید حسین نصر.)) مریمی که برهنگی اش را بر جبرائیل آشکار نکرد و از این کار خجلت زده بود اینک بر شوان بی پرده ظاهر می‌شود:

لرزه بر اعضای مریم اوفتاد

کو برهنه بود و ترسید از فساد

چونک مریم مضطرب شد یک زمان

همچنانک بر زمین آن ماهیان

بر شوان چه رفته است که مریم مقدس را اینگونه رویت کرده است. چه حالی به او دست داده و چه احوالی او را احاطه کرده است که چنین اندیشه ای بر ذهن و ضمیر او وارد می‌شود؟ (( به عنوان نمونه ای دیگر، تجربه سیمون وی را در نظر آورید:

در یک لحظه درد شدید جسمانی، هنگامی که می کوشیدم عشق را احساس کنم، بدون آنکه بخواهم نامی به آن عشق بدهم و بدون آنکه به هیچ وجه آمادگی اش را داشته باشم (چون من هرگز آثار عرفانی را نخوانده بودم)، حضوری را احساس کردم که از هر انسانی، متشخص تر، یقین آورتر و واقعی تر بود هرچند که در دسترس حواس قوه خیال قرار نمی گرفت (عقل و اعتقاد دینی، ترجمه ابراهیم سلطانی و احمد نراقی، طرح نو، ۱۳۷۹، ص ۲۱۹).))

علی الاصول می‌توان دو تلقی در پاسخ به این سوال فربه در نظر آورد. یکی اینکه بگوییم وضعیت ذهنی تجربه دینی مشابه وضعیت ذهنی باور کردن به امری است. یعنی وقتی می‌گوییم شخص الف تجربه دینی با مضمون ب را از سر گذارانده است مثل این است که بگوییم شخص الف، ب را باور دارد. در این تلقی، شخصی که تجربه دینی را از سر می‌گذراند، به متعلق تجربه خود شناخت پیدا می‌کند. در مثال بالا، وقتی شوان در حال مکاشفه مریم مقدس را برهنه می‌بیند، در همان حال باور دارد که مریم بر او عریان جلوه کرده است. مطابق با این تلقی که من آن را تلقی شناختی از تجربه دینی می‌نامم،

تجربه دینی همان باور است. وقتی شخص الف تجربه دینی با محتوای ب را از سر می‌گذراند، مثل این است که شخص الف باور به محتوای ب را از سر می‌گذراند.

اما با اینکه تلقی فوق سرراست است می‌توان تلقی بدیلی نیز در پاسخ به این که تجربه دینی از چه جنسی است به دست داد. در این تلقیِ بدیل، تجربه دینی حیث شناختی ندارد. یعنی وقتی شخص الف تجربه دینی با مضمون ب را از سر می‌گذراند اینگونه نیست که لزوماً به آن باور داشته باشد. به عنوان نمونه، در مثال شوان، می‌توان تصور کرد که وقتی مریم مقدس برهنه بر او ظاهر می‌شود او باور نکند که چنین چیزی واقعاً رخ داده است. در این تلقی، تجربه دینی وضعیت ذهنی مستقلی است که به باقی وضعیت‌های ذهنی دیگر مثل باور یا ادراک حسی قابل تقلیل نیست. من این تلقی را تلقی غیر شناختی از تجربه دینی می‌نامم. مطابق با این تلقی،

 تجربه دینی نوعی تجربه استحسانی (( تعبیر استحسان را اصولیین به کار می بندند. در این مقاله من آن را معادل Seeming به کار بسته ام. با همه ایراداتی که بر آن مترتب است برای پیشبرد استدلال من کفایت می کند. استحسان در لغت به معنای نیکو شمردن و پسندیدن است. در اصطلاح علم اصول استحسانات را می توان به مثابه حجت به کار گرفت. استحسانات شبیه ادراکات حسی هستند هرچند تفاوت های بسیار دارند. برای مثال همان گونه که من ادراک حسی ای دارم مبنی بر اینکه سیبی روبروی من است و ممکن است این ادراک مطابق به واقع نباشد، می توان استحسانی داشت که مطابق با واقع نباشد. با این همه آنچه در این جا از استحسانات مدنظر من است بیشتر جنبه فکری دارد تا جنبه حسی. یعنی تجارب دینی استحسانات فکری اند تا استحسانات حسی. در فلسفه غرب از جمله مهترین کسانی که در رابطه با استحسانات قلمفرسایی بسیار کرده است یکی جورج بیلر است و دیگری تالهرست. دراین باره ببینید:

Bealer, G., (1998). “Intuition and the autonomy of philosophy”. In M. Depaul and W. Ramsey (ed.), Rethinking intuition: The psychology of intuition and its role in philosophical inquiry. New York: Rowman and Littlefield Publishers, Inc

Tolhurst, W., (1998). “Seemings”. American Philosophical Quarterly, 35 (3): 293-302)) است. به این معنا که هنگام و هنگامه رخ دادنِ تجربه دینی بحقیقت امری به نظر ما می‌آید. وقتی تجربه دینی با محتوای ب رخ می‌دهد، به نظر می‌آید که محتوای ب رخ داده است.

تفاوت آشکار میان باور و استحسان این است که باور به یک امر پدیده ای است که مختارانه سرزمین اندیشه را فتح می‌کند. اما امر استحسانی به نحو غیر اختیاری و دفعتا دل را می‌رباید. برای درک بیشتر این مدعا، به آزمون اَدِلسون ((Adelson Checker)) که در زیر آمده است نظر کنید. در استوانه سمت چپ خانه B از خانه Aروشن تر می‌نماید. حال آنکه چنین نیست. شکل سمت راست به نیکویی نشان می‌دهد ما به خطا چنین تصوری داریم در حالیکه خانه A و B همرنگ همند. این تصور مغلوط چندان به ما هجوم می‌آورد که حتی با دانستن این که این خانه‌ها همرنگ‌اند بازهم آنها را همرنگ نمی‌بینیم.

به عنوان مثال دیگر، به خطای ادراکی مولر لایر نظر کنید (شکل زیر). دو خط موازی را تصور کنید که یکی از آنها بزرگتر از دیگری به نظر شما می‌آید. اما وقتی آنها را اندازه می‌گیرید می‌فهمید که هم طولند. با این حال وقتی دوباره به خطوط موازی نظر می‌کنید یکی از آنها بزرگتر از دیگری به نظر می‌آید. با اینکه شما باور دارید آنها هم طولند، یکی از دیگری بلندتر می‌نماید. استحسانات، به سان تصورات حاصل از این موارد، وضعیت‌های ذهنی ای هستند که به سمت ما هجوم می‌آورند و ما را در بر می‌گیرند حتی اگر ما آنها را طلب نکنیم. اما در مقابل باورها از جانب ما و به امر ما به سوی عالم خارج هجوم می‌برند. (( اگر بخواهیم از تعبیر رسای جان آستین، فیلسوف زبان آکسفوردی، پیروی کنیم، باورهای شناختی ما از ذهن به سمت جهان پیرامون سازگار می شوند. ولی استحسانات از جهان به سمت ذهن ما سازگار می شوند. جان سرل و الیزابت آنسکوم بعدها به اقتفای آستین از تعبیر Direction of fit استفاده کردند.))

بزرگ‌ کنید

تفاوت دیگر میان باور و استحسانات این است که باورها از آن حیث که شناختی‌اند می‌توانند صدق یاب باشند. یعنی می‌توانند راه را هموار کنند تا به صدق امور دسترسی پیدا کنیم. اما استحسانات به هیچ عنوان چنین خصلتی ندارند. به نحو ساختاری نمی‌توانند صدق را برای ما به ارمغان بیاورند. مگر می‌شود تصدیق کرد چون فلان امر در نظر من آمده است، پس صادق است؟ چگونه یک امر استحسانی که پاره‌هایی از عواطف ما را یدک می‌کشد می‌تواند صدق امور را آشکار کند؟ آنچه استحسانات برای ما فراهم می‌کنند این است که تبیین کنند چگونه ما به واسطه آنها به امری باور داریم. (( اینکه آیا استحسانات می توانند توجیه گر باورهای ما باشند امر دیگری است که محتاج استدلال است. نگارنده این سطور بر این باور است که استحسانات اخلاقی می توانند فراهم کننده دلیل باشند. اما در باب اینکه آیا استحسانات دینی نیز چنین هستند این مقاله ساکت است.)) اگر باورها را "صدق ساز" ((Truth-entailing)) بدانیم، استحسانات را می‌توان "تبیین گر" ((Justification-entailing)) بنامیم.

۲. تفوق رویکرد غیرشناختی بر رویکرد شناختی از تجربه دینی

طبیعی است که روانشناسی‌های مختلف درباره تجربه دینی منجر به معرفت شناسی‌های مختلف درباره تجربه دینی می‌شود. اگر کسی تجربه دینی را با باور یکی بداند، برای موجه سازی آن تجربه دینی (باور) باید معرفت شناسی ویژه آن را نیز بطلبد. برای مثال، مطابق با تلقی شناختی از تجربه دینی، زمانی می‌توان گفت یک تجربه دینی موجه است که یا مطابق با واقع باشد و یا منسجم با باقی تجربه‌های دینی. (( واضح است که کسی می تواند در تئوری صدق خویش نه مطابقت با واقع را بر گزیند و نه انسجام را. برای مثال فرد می تواند تئوری کارکردگرایی یا زائد بودن را اختیار کند. من در این جا فقظ تئوری های رایج را ذکر کردم.)) باورها نه تنها می‌توانند امر دیگری را موجه کنند بلکه می‌توانند توجیه اولیه خود را از امر دیگری مثل ادراک حسی به دست آورند. اما اگر تجربه دینی را با استحسانات یکی بگیریم، معرفت شناسی ما متفاوت از معرفت شناسی رایج است. در این صورت با اینکه استحسانات شاید بتوانند توجیه کننده امر دیگری باشند، اما از آنجا که پایه ای تر از آنها امری وجود ندارد، خود موجه شدنی نیستند. استحسانات می‌توانند تبیین کنند چرا ما به امری باور داریم، اما نمی‌توانند توسط امر دیگری موجه شوند. معرفت شناسی استحسانات ایجاب می‌کند تا تصدیق کنیم وقتی امر ب در نظر ما می‌آید، در نظر آمدن ب ما را تا حد معقولی موجه می‌کند ب را باور کنیم مگر اینکه نقیضی آن را نقض کند و دلیل برتری برای رد آن در دست باشد.

با تفاسیری که آمد، می‌توان ادعا کرد تجارب دینی نمی‌توانند هم از سنخ باور باشند و هم از سنخ استحسان. چگونه پدیده‌ای می‌تواند هم اختیاری باشد هم غیر اختیاری؟ هم صدق ساز باشد هم نباشد؟ برای اینکه نشان دهیم کدام یک از دو تلقی شناختی و غیرشناختی برتر است و بر دیگری تفوق دارد، نیازمند استدلال جداگانه ای هستیم. به باور من تلقی شناختی از تجربه دینی باطل است. در زیر می‌کوشم تا استدلال کنم تجربه دینی نمی‌تواند از سنخ باور باشد. سبب آنجاست که می‌توان تجارب دینی ای را تصور کرد که در عین تجربه دینی بودن نمی‌توانند باور محسوب شوند. استدلال من، که آن را استدلال تجربه دینی منهای باور می‌نامم، به شرح زیر است:

 مقدمه نخست: اگر تجربه دینی از سنخ باور باشد، وقتی شخص الف تجربه دینی با محتوای ب را از سر می‌گذراند، در حقیقت باور به ب را تجربه می‌کند.

مقدمه دوم: تجارب دینی ای یافت می‌شود که در عین تجربه شدن لزوماً باور به محتوای تجربه را نتیجه نمی‌دهند.

مقدمه سوم: مضاف بر آن، تجارب دینی با محتوای ب یافت می‌شوند که در حالی تجربه می‌شوند که شخص باور به نقیض ب را در ذهن دارد.

نتیجه: تجربه دینی نمی‌تواند از سنخ باور باشد.

 آیا استدلال فوق معتبر است؟ آیا مقدمات فوق می‌تواند نتیجه استدلال را ضمانت کند؟ از مقدمه نخست که بگذریم، اگر بتوان نشان داد تجربه دینی لزوماً با باور به محتوای تجربه دینی یکی نیست و تجربه دینی با محتوای ب می‌تواند همعنان با باور به نقیض ب باشد، در این صورت استدلال فوق کارگر افتاده است.

بزرگ‌ کنید

اجازه بدهید ابتدائاً برای روشن تر شدن بحث از برخی تجربیات اخلاقی وام بگیریم. فرض کنید سارا استحسانی دارد مبنی بر اینکه رابطه جنسی میان خواهر و برادر نارواست. به تعبیر دیگر، در نظر سارا چنین می‌نماید که همواره و ضرورتاً خواهر و برادر نباید با هم رابطه جنسی داشته باشند. اما پس از مطالعه برخی تئوری‌های اخلاقی مثل فایده‌گرایی کلاسیک، قراردادگرایی کلاسیک یا نسبی گرایی اجتماعی او به این باور می‌رسد که رابطه جنسی میان خواهر و برادر لزوماً نارواً نیست. بدین ترتیب، با اینکه در نظر سارا چنین می‌نماید که رابطه جنسی میان خواهر و برادر ضرورتاً نارواست، اما باور او به این امر چنین نیست.

در باب تجربه دینی نیز چنین رابطه ای می‌تواند صادق باشد. تصور کنید فرد مسلمانی در حالت مکاشفه تجربه ای دینی بر او عارض می‌شود. عیسی بن مریم را می‌بیند که با دست به سمت او اشارت می‌کند تا عزم سوی او کند. طبیعی است که در این لحظات با اینکه متعلق تجربه دینی این فرد دعوت از سوی عیسی و گرویدن به مسیحیت است، اما او به محتوای تجربه خود دینی باور ندارد. چرا که او به امر دیگری باور دارد و در حقیقت یک مسلمان است.

تجارب دینی هم چنین گاه می‌توانند با باور به نقیض محتوای خود همعنان باشند. تصور کنید فرد مسلمانی (شیعه) در تجربه دینی اش علی ابن ابیطالب را می‌بینید که دریافت کننده وحی است، در حالیکه باور به نقیض آن دارد. یعنی می‌داند که علی بن ابیطالب دریافت کننده وحی نبوده است و محمد بن عبدالله مخاطب دریافت کننده بوده است. با اینکه بر او چنین استحسانی هجمه می‌آورد که علی بن ابیطالب صاحب وحی است اما باور او مطابق با آموزه هایش این است که چنین امری باطل است.

۳. تجارب عرفانی

علاوه بر تجربیات دینی، می‌توان مثال‌های بالا را به تجربیات عرفانی و اگزیستانسی نیز تسری داد. به عنوان نمونه، تصور کنید فرد موحدی مثل مولانا در تجربه عرفانی اش عالم را به گونه ای ببیند که به یکباره تهی می‌شود و پوچی آن را فرا می‌گیرد:

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

همچنین فرد خداناباوری را در نظر آورید که در یک تجربه اگزیستانسیل دفعتا عالم پُر و ملاء بر او ظاهر شود. به عنوان نمونه مهدی اخوان ثالث در قطعه ای از شعرش عالم را کر و کور نمی‌یابد و ندای شکاکانه ای در می‌دهد که "ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟". در اوقاتی که فرد چنین تجاربی را از سر می‌گذراند با اینکه فرد باور به محتوای تجربه خود ندارد ولی عالم به نحو دیگری خود را بر او عرضه می‌کند. وقتی مولانا می‌گفت

آن یکی ماهی همی بیند عیان

و آن یکی تاریک می‌بیند جهان

محتمل چنین چیزی را در ذهن داشته است. برای برخی عالم به گونه ای رخ می‌نمایاند که ماه را به نحو عیان می‌بینند. برای برخی دیگر اما عالم به شکل تاریک خود را نشان می‌دهد.

این قبیل نمونه‌ها دو چندان می‌شود اگر سری در تاریخ اندیشه دینی و عرفانی بیندازیم. در صدر همه آنها روایت قرآن در سوره یوسف می‌نشیند که عنوان می‌کند: "حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُواْ". رسولان مایوس شدند و گمان بردند که به آنان دروغ گفته شده است. غریب می‌نماید اگر بگوییم رسولان در آن لحظات باور خود به متافیزیک را از دست داده و از این بابت دچار یاس شده‌اند. سخت می‌توان آنچه بر رسولان رفته است را متعلق باور آنان محسوب کرد. بهتر آن است که این پدیده را در زمره استحساناتی دانست که بر آنان وارد شده است. این تلقی از تجربه دینی حتی می‌تواند کمک کند تا آن دسته از مفسران که به یمین و یسار رفته‌اند تا یاس را به پیامبران نسبت ندهند از تکلف برهاند.

به عنوان نمونه دیگر، بنا بر روایت اناجیل مَرقُس و متی آمده است که عیسی بن مریم در لحظات پایانی عمر خود در بالای صلیب ناله و تضرع می‌کند که "خدایا چرا مرا تنها گذاشتی؟" (ایلی ایلی لما سبقتنی). عجیب خواهد بود اگر بگوییم در آن لحظات مسیح باور خود به خدا را از دست داده است. معقول تر آن می‌نماید که بگوییم حادثه ای عظیم جان عیسی را فرا می‌گیرد و پیش چشم او عالم دست کم برای لحظاتی رنگ می‌بازد. با این همه عیسی همچنان "مسیحی" می‌ماند و از باور خود دست نمی‌کشد. (( در داستانی دیگر، به نقل از مناقب العارفینِ شمس الدین افلاکی، روایت شده است که روزی شاگردان مولانا خدمتکار مسیحی منزل او را دوره کردند تا خدمتکار را به آیین مسلمانی در آورند. احتجاج و استدلال آوردند تا او را متقاعد کنند. عاقبت استدلالات و شواهد بر خدمتکار اثر کرد. رو به آنان گفت من پاسخی برای شما ندارم اما از روی عیسی شرم دارم تا دین خود را تغییر دهم. مطابق با آنچه در بالا آمد می توان تعبیر خدمتکار را اینگونه فهم کرد: با اینکه او متمایل می شود و استحسانی بر او هجوم می آورد تا اسلام بیاورد اما باور او مبنی بر مسیحی ماندن دست نمی خورد.))

همچنین است سنت آگوستین، متاله سرشناس مسیحی. گفته‌اند در دوران جوانی چندان به عیاشی روی آورده بود که فرزند نامشروعی از او به یادگار مانده است. "اعترافات" آگوستین نشان می‌دهد با اینکه او در این ایام به مانویت باور داشته است، شوقِ به دنیا ایده خداوند را برای او تا حدی در غیبت برده بود. درست درهمین ایام وقتی در باغ یکی از دوستانش به تنه درختی تکه داد بود صدایی توجه او را جلب می‌کند. کودکان در خیابان مشغول بازی بودند و به آواز به هم می‌گفتند: "بگیر و بخوان" (tolle lege). آگوستین این صدا را الهی تلقی می‌کند، از جا بر می‌خیزد و انجیل را اتفاقی باز می‌کند. آیه ای که او را منقلب می‌کند این گونه است:

آن گونه که شایسته روز روشن است، با وقار رفتار کنیم و از عیش و نوش و فسق و فجور و ستیزه و رشک بپرهیزیم. بلکه خداوند عیسی مسیح را در بر کنید و در اندیشه جسم مباشید تا شهوات آن را بر آورید (ترجمه پیروز سیار، ۸۱۰).

 چنین تجربه ای است که مارکوس آگوستینوس را بدل به سنت آگوستین می‌کند. در تمام لحظاتی که اگوستین چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده، باور به مسیحیت نداشته است. اگر چه ممکن است تمایل به چنین امری را نزد خود داشته باشد. آنچه در این میان حائز اهمیت است وجود چنین تجربه ای است که به اعتراف خود آگوستین محملی می‌شود تا او دست از باور پیشین بردارد و باور پسین را انتخاب کند. بدین ترتیب، مشکل است بتوانیم تجربه دینی را با باور یکی بگیریم.

یکی از مزیت‌های تلقی غیرشناختی از تجربه دینی این است که با توسل به آن می‌توان برخی تجربه‌های دینی نامتعارف را بهتر تفسیر کرد. برای مثال، تجربه دینی ابراهیم (ع) را پیش چشم آورید آنگاه که اقدام به قربانی کردن فرزندش می‌کند. محی الدین عربی بر ابراهیمِ پیامبر خرده گرفته است که وی نمی‌بایست تجربه دینی اش را "تصدیق" می‌کرد، چرا که دلیل کافی برای این امر نداشت (فصوص الحکم، ۳۶۴ـ ۳۶۵). شاید بتوان سخن محی الدین را اینگونه تقریر کرد: آنچه در ضمیر ابراهیم رخ داده، از جنس استحسانات او بوده است و نه باورها. استحسانات از آن حیث که شناختی نیستند دلیل کافی برای انجام عمل را فراهم نمی‌کنند. به همین سبب ابراهیم می‌بایست قدری تانی و تامل می‌کرد. (( آنچه در این عبارات مد نظر من است، امری است که از آن به عنوان "توجیه در نظر اول" یا prima facie justification یاد می کنند. یعنی با اینکه وجود استحسانات ابراهیم را در درجه اول موجه می کند تا به امری باور کند، اما برای توجیه نهایی (ultimate justification) وی باید باور خود را در تعادل فکری (reflective equilibrium) قرار دهد. یعنی دست کم تجربه دینی خود را در ترازوی شهودهای اخلاقی متعارف توزین کند. در این مقاله توجه من معطوف به بحث از روان شناسی تجربه دینی بود و به همین سبب در باب معرفت شناسی تجربه دینی سخن چندانی نرفت. در مقاله ای جداگانه این مهم را محک می زنم.))

۴. سخن آخر

همه این امور گفته آمد تا نشان داده شود میان تجربه دینی و استحسانات پیوندی عمیق و ناگسستنی برقرار است. تجارب دینی خود از جنس باور نیستند هرچند شاید سبب شوند تا از خلال آنها به امری باور پیدا کنیم. طبیعی است که اگر پای استحسانات به میان آید، دست عواطف نیز از آستین استحسانات هویدا می‌شود. این گونه است که تجارب دینی با عواطف پیوند می‌خورند و سبب ساز می‌شوند. اما اگر عواطف به میدان تجارب دینی راه پیدا کنند، بر سر اعتبار معرفتی آنها چه می‌آورند؟ آیا تجارب دینی ای که با عواطف دینی عجین شده‌اند می‌توانند برای ما الزام بیاورند؟ آیا می‌توان برای عواطف دینی حجیت معرفتی قائل شد؟ سوالات فوق و شبیه آنها البته موضوع مستقلی است که نسبت میان تجربه دینی و عواطف را می‌طلبد. این مقوله را به مقال دیگری می‌سپارم.

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • رضا

    سلام دکتر عزیز اگر قرار است به تجربه دینی از نگاه تجربه بنگریم نیاز به این همه تکلف نیست و کافی است آن را مانند سایر تجربیات روانی انسان نگاه کنیم بنده روانپزشکم تجربیات انسانی یا مستقیما پایی در واقعیت بیرونی دارند و از طریق حواس درک میشوند و تحلیل نهایی آنها با توجه به زبان فرهنگ وتجربیات قبلی برای مدرک بازنمایی میشود مثل صحنه ای که دیده اید و توصیف می کنید یامانند خوابی که دیده اید و به واقع ندیده اید محصول ثانویه ساختار روانی است . در حالت نخست صحت درک را با حواس دیگر یا با مقایسه با درک دیگران یا با درک هماهنگی با سایر تجربیات درک می کنیم .ولی در مورد دوم وضعیت متفاوت می باشد . در این حالت ساختار روانی توانایی عجیبی در ساختن داستانهایی دارد که ارزیابی صحت آنها همچون تجارب اول امکانپذیر نیست و شیوه تحلیل کاملا متفاوت است و به نظر می رسد شیوه تحلیل رویای فروید در این موارد مناسب تر باشد . متاسفانه برخی از این تجربیات به حدی یقین آور است که به هیج وجه صاحب تجربه خلاف آن را نمی پذیرد و همه تجربیات دیکرش را بر اساس آن تحلیل میکند

  • مرادی

    سلام شاید برداشت نویسنده مقاله بجهت تفاوت "کذبوا" و "كَذَّبُوا" باشد. این دو صورت بترتیب به ضعف و شدت دروغ پنداشتن و ضعف و شدت مقابله با پیامبران اشاره دارند. وقتی "كَذَّبُوا" آمده یعنی پیامبر و پیام بشدت دروغ پنداشته شده و اتفاق تکذیب رخ داده و مبارزه و قتال تمام شده یا در شرف اتمام است و سرنوشت کفار جحیم است: وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحيمِ (86) المائده فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (5) الانعام ولی وقتی با "کذبوا" آمده مثل آیه سوره یوسف و آیه ذیل نشان میدهد که هنوز قتالی رخ نداده و یا کاملا نبرد مغلوبه نشده است بلکه پیامبران خود به این نتیجه رسیده اند که قومشان پیام آنها را دروغ پنداشته و باور نمی کنند. بروز کفر در ادامه تکذیب اولیه است: وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (90) التوبه مثالی از این دروغ پنئاشتن در باطن نفس خود انسان و دروغ گفتن شخص به خودش است: انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (24) الانعام در هر صورت فعل "کذب" فعل متعدی است. فقط افعال متعدی میتوانند به صیغه مجهول صرف شوند. والسلام Quranmizan.com

  • عبداله

    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است/طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش/کو به تایید نظر حل معما می‌کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست/و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد بی دلی در همه احوال خدا با او بود/او نمی‌دیدش و از دور خدیا را می‌کرد این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا/سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند/جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد آنکه چون غنچه لبش راز حقیقت بنهفت/ورق خاطر از این نکته محشَا می کرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست/گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد دل محرم است و ما بیگانه آن وقت دل جام جم را از ما میخواهد/گوهری که در دل دریا پیدا نمیشود ما کمشدگان لب دریا چطور پیدا کنیم/این مشکل را پیر مغان با یک نظر میتوانست حل کند /در حالی که قدح باده میخورد و انسان با خوردن باده دلش مثل آیینه صاف شده و همه چیز را می بیند/حافظ قدح باده را به جام جم و خدا را به حکیم تشبیه میکند و پیر مغان این جام را ازلی معرفی میکند و گنبد مینا(شیشه ای) مثل دل صاف است/و پیر مغان از زلالی دل اسرار را میبیند/و اگر ما بی دل نباشیم خدا با ماست و ما با دل چون بیگانه ایم دور افتاده و خدا را میجوییم/و در نتیجه تمام کار های ما شعبده ای کوچک مثل شعبده سامری در مقابل موسی است/دار از اعدام یارسربلندی پیدا کرد چون یار اسرار را هویدا میکرد/و پیر مغان که راز را نهفته بود در خاطر خود بر این راز حاشیه مینوشت/ و دانست که هرکسی در صورت امداد روح القدس میتواند مسیح باشد/گفتم پس زنجیر بتان دنبال چیست و چرا ما را گرفتار کرده است گفت چون دل شما عاشق است و شما را گرفتار بتان نموده است در انتها حافظ علت طلب جام جم یا شراب را به ما میگوید دل اسیر بتان است و ما باید شراب را به آن برسانیم و این جام جم یا شراب چون در روز ازل تقسیم شده است ما چاره ای نداریم جزء آنکه با دل شیدا بسازیم و اگر شراب به آن برسد زنجیر بتان را گسسته و اسرار هویدا میکند و بر سر دار میرود پس بهتر آنکه در بند بتان بماند

  • عبداله

    پیامبر بتان را شکست اما خانه کعبه را مقدس باقی گذاشت کعبه چرا خانه خدا نامیده شده بود؟ چون بتان در آن قرار داشتند و همین وجه تسمیه آن به خانه خدا بود و حتی بت پرستان کعبه را خانه خدا می نامیدند در حالی که خدایان متعددی داخل آن قرار داشت کعبه چندین بار ویران و مجددا ساخته شده است و اینکه چه کسی اولین بار سازنده آن بوده استدلال های مختلفی وجود و گروهی که انصاب پرست نامیده می شدند(سنگ سیاه) و در میان اعراب سنگ های تیره اطراف مکه را به عنوان تبرک می بردند و این سنگ سیاه (حجر الاسود در بنای کعبه وجود دارد) سازنده هرکسی بوده است به سنگ سیاه اهمیت میداده است و مکه یکی از اماکن مقدس 7 گانه بوده و به همین دلیل یهودیان و مسیحیان و فرق دیگری وارد عربستان میشدند یک علت دیگر ورود یهودیان و مسیحیان به عربستان به فرقه های از این دو دین بر میگشت که با قرائت رسمی این دو دین مخالف و در اقلیت قرار داشتند و به عربستان می آمدند برخی از داستان ها و اسطوره های قبل از اسلام ساخت کعبه را به زمان خلقت و پس از آفرینش آدم نسبت میدهند و مکه را اولین جایی میدانند که پس از طوفان نوح از آب بیرون آمده است هاجر نیز زنی مصری بوده و سپس به همراه اسماعیل به عربستان می آید برخی نیز هاجر را از اشراف مصر و برخی کنیزی مصری دانسته اند ولی چون در دوره ابراهیم مصریان فرمانروایی داشتند و هاجر مصری بوده است احتمالا از اشراف مصر بوده است ابراهیم پر سفر بوده و به هر جا میرفته است محراب و قربانگاهی می ساخته است ولی آنچه که مشخص است این است که جدا از نقش ابراهیم مکه سرزمینی مقدس برای مردم قبل از ورود ابراهیم بوده است (سیاه، خشک، خالی از سکنه) الله نیز در عربستان بصورت ال لا له بوده است و از کلمه ایل سامی مشتق شده و ایل نیز مشتق از ال بابلی میباشد ابراهیم نیز از ریشه ابرام به معنی پدر قوم میباشد. ابراهیم بتان کوچک را شکست اما چه کسی بت بزرگ را شکست؟ آیا بت بزرگ شکسته شد؟ در کتیبه های آشوری بتدریج میبینیم که پادشاه آشور در مقابل صندلی خالی به نماد خدا احترام میگذارد (خدای نامرئی ) آشور دشمن بابل و مصر بوده است و از پهلوانان و جنگجویان چیره ای بهره میبرده است یهودیان نیز اسیر بابلیان و مصریان بوده اند ماد ها با بابلیان علیه آشور متحد میشوند و کوروش به عنوان دوست یهودیان ماد ها را سرنگون میکند میتوان بین آشور و یهود ارتباطی دید محل تولد ابراهیم نیز شمال عراق (سرزمین های آشور) در تورات ذکر میشود در برخی روایات ابراهیم ریشه ای آریایی دارد پرهام به معنی "پدر همه" نامی ایرانی است که معرب آن ابراهیم است آزر هم که به عنوان عمو یا پدر ابراهیم در قرآن آمده نامی ایرانی است و فرهنگ مرد سالاری در ادیان ابراهیمی دقیقا رسمی آریایی است که با فرهنگ زن سالاری مصر و بابل متضاد میباشد اگر در داستان ابراهیم با آزر و آتش سر و کار داریم میتوان او را با زرتشت مقایسه کرد مراسم حج که نوعی شبیه سازی مرگ میباشد در ادیان بت پرستی و مانویت رواج داشته و در بین زرتشتیان در کعبه زرتشت در فارس وجود داشته است پیامبر قبل از نبوت در دو گروه عضو بوده است1-جوانمردان(لوطی گری-پهلوانی)2-حنفا حنیف معنی پای کج و خمیده میدهد پای کج به معنای آهسته گام زدن پای کج یا چلاق معنی متضادی با پرواز اشراقی دارد و نماد مادیت و عقل خاکی میباشد البته رسالت پیامبر در نهایت در تضاد با هر دو گروه جوانمردان و حنفا میباشد به این معنی که گفته شد ابراهیم بت بزرگ را نمیشکند و پیامبر کعبه را ویران نمیکند و آن را بعنوان خانه خدا میپذیرد در حالی که میتوانسته بگوید سنگ و چوب خانه خدا نیست(گویند که در خانه دل هست چراغی افروخته که اندر حرمش افروختنی تیست) روند تکامل ادیان در چهار مرحله به ترتیب صورت گرفته است: 1-توتمیسم 2-چند خدایی 3-یک خدایی 4- وحدت وجودی در مرحله سوم خدای واحد بر جهان حکومت میکند اما در مرحله چهارم خدا و جهان یکی و به وحدت میرسند(دیدگاه سهروردی ملاصدرا طباطبایی وحدت وجودی است) به زمان هم ربطی ندارد و کمابیش در تمام دوران ها این دیدگاه ها وجود داشته اما جمعیت آن ها متفاوت بوده است مرحله پنجم بازگشت طبیعت به مقام اولی است بت بزرگ و کعبه به ما چه میگوید و چرا نباید تخریب میشده است بت بزرگ نباید تخریب میشد تا حرفی را به بت پرستان بگوید حرفی که نتوانست بزند کعبه نیز خالی است هندو ها به سمساره اعتقاد داشته و میگفتند که انسان در جهان های مختلف در معرض بلایا و حوادث و سختی ها قرار داشته و اگر درست عمل کند در نهایت چرخه سمساره به جاودانگی میرسد قرآن نیز میگوید صرف پذیرش دعوی پیامبران باعث دفع بلایا و سختی ها در دنیا نیست و پاداش و مجازات در دنیا و اخرت وجود دارد و به همین دلیل بسیاری نظام اخلاقی ادیان ابراهیمی را به دین های هندی نزدیک میدانند با این تفاوت که در ادیان ابراهیمی میتوان از دنیا استفاده کرد(شاخه رهبانیت مسیحی و دراویش اسلامی کمتر) و به همین نسبت آخرت نیز جنبه مادی و دنیایی بیشتری پیدا میکند و تعاریف بهشت و جهنم دنیایی تر شده است تفاوت بت پرستی در هند با خاورمیانه در این بوده است که در خاورمیانه حیات پس از مرگ با زیر زمین مقایسه میشد و گاها امکان پذیر هم نبوده و انسان برای آنکه پس از مرگ زنده شود باید کارهای انجام میداد و به همین دلیل بسیاری از بت پرستان خاورمیانه حیات پس از مرگ را تکذیب میکردند اما در هند حیات بعد از مرگ حتمی و دنیا ها به هم متصل بوده است و انسان قبل از تولد نیز در دنیایی دیگر حیات داشته است بت پرستان مکه برای خدای بزرگ بتی نساخته بودند و خود کعبه را برای او در نظر گرفته بودند ابراهیم تمام بتان را شکسته اما بت بزرگ را نشکسته بود حضور بت بزرگ برای ارسال پیامی لازم بوده است اما هندیان بت بزرگ را در رأس میگذاشتند و بت بزرگ بت شکنی کرده بود(مجسمه بودا و برهما در هند یکتاست و این بت ها مشخصا معلوم هستند و بتان دیگر مشخصا در حاشیه هستند) یونانیان نیز بت بزرگ نداشتند( در حقیقت هندوهای به هرگونه اعتقاد دینی اعم از پرستش خدا ، چند خدایی یا شرک و یا وحدت وجود باور داشته اند . انها هر چیزی را که ترجیح داده اند پرستیده اند ، یا واقعاً هیچ چیز را نپرستیده اند ) . ضمن آنکه ادیان هندی کتاب مقدس به نام وداها و اوپانیشادها داشته اند و نظام اخلاقی ای را شامل میشدند اما در بت پرستی خاور میانه فرعون بالاتر از خدایان و خود خدا بود

  • مرادی

    سلام مشکل اینجاست که نصور میشود در هر نبردی که رسولان با کافرین و تکذیب کنندگان متجاوز انجام می داده اند از قبل وعده پیروزی حتمی داده میشده است.در صورتیکه چنین نیست. در اقوام بعدی مومنین به رسولان ارسال شده زمان خود (البته اگر مومنینی یافت میشدند) با آزمون های سختی محک میخورند تا ایمان آنها سنجیده شود: مَّا كاَنَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىَ‏ مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتىَ‏ يَمِيزَ الخَْبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ مَا كاَنَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلىَ الْغَيْبِ وَ لَاكِنَّ اللَّهَ يجَْتَبىِ مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاءُ فََامِنُواْ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِن تُؤْمِنُواْ وَ تَتَّقُواْ فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ(179) آل عمران این طور نیست که مومنین از قبل و با علم غیب بدانند که در نبرد با مکذبین پیروز خواهند شد. در آن صورت سوء استفاده صورت میگیرد و تست ایمان انجام نمی شود. بیان وقایع و موارد نصرت الهی صورت گرفته در امم قبلی پس از گذشت سال ها و قرون بعدی در گوش مکذبین امم بعدی فرو نمی رود و آنها باورشان نمی شود.ایمان مکذبین جدید به رسولان قبلی زایل شده است. اگر عبرت از رسولان قبلی بود که خوب بود. اصلا مکذبین جدید پیدا نمی شدند. اصلا لزوم ارسال رسولان بعدی نبود. والسلام Quranmizan.com

  • عبداله

    شطحیات و ترهاتی چند در نظر شماره 22: خانه دشمن کجاست!؟ آدرس برای کسانی که میخواهند جهان افسونی باشد تا آن ها افیون وار به جنگ افسون بروند: اندیشه قدرت همان علم سیاست است و چون تئوری پردازی در این زمینه بهترین راه برای مقابله با اندیشه قدرت میباشد میتوانند با بهره گیری از کتاب قدرت اندیشه آیزا برلین در این خصوص بیندیشند مثل فوکو هم میشود دست به تبارشناسی قدرت زد فکر میکنم مصباح یزدی مشغول تئوری پردازی در خصوص اندیشه قدرت (فکر سیاسی)است و کسانی دیگر هم هست یارم میاد ! دلدارم میاد ! با توجه به آنکه ایشان1- اندیشه قدرت و تئوری سیاسی را بد میدانند و 2- افسون زدایی نیز کار بدی است مصباح گزینه خوبی نیست چون در مورد اول می لنگد اما دیگرانی علاوه بر آنکه افسون زایی میکند اصولا اصلا نمیداند فکر سیاسی یا تئوری سیاسی یا اندیشه چیست و یا نمیدانند اقتصاد مال خر است یا انسان گزینه های مطلوبی هستند

  • عبداله

    مقولاتی در نظر شماره 22: گفته اند: 1-دنیا باید افسون زده بماند 2-کسانی که دنیا را افسون زدایی میکنند اشتباه میکنند 3-ماز گراها راه خروج از ماز را در علوم تحلیلی و.... میبینند و دنیا را افسون زدایی کردند 4-بعد از این گروه افسون زدگانی هستند که میخواهند دنیا را افسون زدایی کنند 5-تنها افسونی که زدوده نمیشود افسون قدرت است 6- استدلال قدرت ، خودش افسونی زدوده ناپذیر است چه خدا باشد و چه خدا نباشد (اصالت قدرت)7- استدلال قدرت، مردم را استثمار کرده است 8-"اندیشه قدرت" باعث افسون "قدرت اندیشه" میشود 9-اندیشه قدرت پیامبران را در گذشته و حال تکذیب میکند 10-اندیشه قدرت حقایق را وارونه میکند(دجال) 11-هر که با اندیشه قدرت مخالفت کند خودبخود با خدای آنان مخالفت میکند افسون قدرت دجالی است که قدرت اندیشه را افسونی کرده سپس مردم را استثمار کرده و از جسد پیامبران گذشته و حال(حقوق بشر) رد شده و خدا یارای مقاومت در مقابل آنرا ندارد و جالب است با این اوصاف از نظر ایشان چه خوب است دنیا افسون شده بماند این تصویر با فیلم ارباب حلقه ها کاملا همخوان است معلوم است چرا ایشان میخواهند دنیا افسون زده باشد چون میخواهند با افسون بجنگند

  • عبداله

    در جواب نظر شماره 23 : تا آنجا که رسولان از (عدم ایمان آوردن مشرکین محزون شدند) و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد در آن حال یاری ما بدیشان فرا رسید تا هر که ما خواستیم نجات داده شد، و نیز قهر و انتقام ما از (تکذیب کنندگان) عالم باز گردانده نخواهد شد. عقیده شما را در آیه گذاشتیم پیامبران در ابتدا آیه از عدم ایمان مردم محزون میشوند تا آنجا که به وعده خدا شک میکنند و سپس خدا قهر و انتقام خود را به تکذیب کنند گان رسید و پیامبران چه میشوند؟ خوشحال! محزونندبه هر دلیلی وقتی که هنوز وعده خدا نرسیده = خوشحالند به هر دلیلی وقتی که وعده خدا میرسد و این هم اتصال با آیات دیگر قرآن: غُلِبَتِ الرُّومُ ﴿2﴾ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ﴿3﴾فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿4﴾ روم شکست خورد مومنان ناراحت=روم پیروز شد مومنان خوشحال

  • عبداله

    در خصوص نظر شماره 22: ایشان معتقد است که دنیا باید افسون زده بماند و البته هر لابیرنتیستی به خروج معتقد نیست و گاها این ماز پیچ در پیچ خروجی ندارد فلسفه ثابت کرد که اگر دنیا را ماز ببینی هیچ وقت از آن خارج نمیشوی! با چنین تخته و این مهره و این کهنه حریف / فکر بُردت نبود سعی و خرد بر باد است و یا در مثالی دیگر: در آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد / در آب چو درآیی به آسمان بگریزد مخصوصا اگر دنیا لایتناهی باشد در فیزیک ذرات بنیادین ذره بنیادین خود مازی تودرتو است آن وقت نمیدانم با روش های که ایشان پیشنهاد کرده چگونه میتوان از این ماز خارج شد به قول پوپر و سقراط که گفته اند که "می دانم که نمی دانم" و تمام این روش های که ایشان نام برده هدفشان افسون زدایی است آیا دنیا ماز است؟ دنیا هیچ وقت خود را بصورت ماز به ما نشان نداده است و ایشان فلسفه تحلیلی و جامعه شناسی و روانشناسی را با علم جفر و سیمیا و کیمیا و هیمیا که بدنبال خروج از ماز و راز هستند اشتباه گرفته اند! دنیا همیشه راه حل های پیش پای ما گذاشته است اما همین افسون سازان مانع دیدن این راه حل ها شده اند انسان خود اسیر افسون باشد بهتر است تا اینکه بخواهد دنیا را افسون زده کند و دیگرانی را گرفتار کند ایشان که در نظر خود جبر را نکوهش کرده مخصوصا جبر صاحبان ثروت و مکنت را باید نیک بداند که جبر این سالاران بر پایه های دنیای افسون شده قرار دارد و همچنان که ایشان تفسیر سوسیالیستی داده اند باید بداند که سوسیالیسم یک مکتب جبر گراست و ایشان با تلسکوپ و یا میکروسکوپ و یا اگر دو چشم کور هم به مارکسیسم نظری می انداختند ملتفت این موضوع میکشتند و اگر هم تفسیر شان سوسیالیستی نیست و صرفا خود را مخالف کسانی میدانند که در اندیشه قدرت میباشند و علما را در طول تاریخ سدی معتبر در مقابل قدرت سالاران دانسته اند بهتر است بدانند که قدرت با اسلام (چه اسلام راضی بود و چه مخالف)هیچ وقت از خاندان قریش خارج نشد و همان سیادت های قبلی مهر تایید گرفت تا آنکه شمشیر مغول از راه رسید قدرت اندیشه وقتی میتواند اندیشه قدرت را از بین ببرد که دنیا افسون زدایی شده باشد اما مردم افسون زده باشند فقط یک سر شیدا ست که گوش به قدرت سالاران نمیدهد به این معنی که شما افسون را از جهان به خود منتقل کنید و فکر کنید به جای آنکه به دنبال راه خروج از ماز دنیا باشید نیچه ستایش گر گوته بود و گوته ستایش گر حافظ و خود نیچه نیز گفته است ای حافظ چرا از شراب و انگور میگویی در حالی که خود شراب و مستی هستی؟ اگر شما افسون جهان را مثل حافظ به ذهن آوردی و چون حافظ افسون زده شدی دنیا را بدون افسون میبینی و میدانی که خود انسان تنها نقطه ای در جهان است که زیر بار جبر نیست و دنیا تماما بر جبر و قدرت روزگار میچرخد

  • مرادی

    سلام در جواب آقای عبدالله در کامنت 19 عرض میکنم: اینکه گفته اید :"... مردم میتوانند به رسالت پیامبران باور داشته و یا نداشته باشند و در این آیات باور ندارند ..." درحقیقت همان تصدیق و تکذیب پیام های رسولان است. البته نزدیک به آنها و در زبان فارسی. آیه در مورد رسولان قلابی و کذاب نیست. در مورد رسولانی است که خداوند رسالت آنها را خود قبول دارد و رسالت آنها تصدیق شده است. یاس رسولان از هدایت شدن قوم خودشان است.آنها هدایت نمی شوند. رسالت رسولان را باور نمی کنند یعنی تصدیق نمی کنند بلکه رسالات الله و رسالت رسولان را تکذیب میکنند این جرم آن اقوام است.اکثر آنها تکذیب میکنند چندانکه میشد گفت آن اقوام (نه بعضی تصدیق بعضی تکذیب) تقریبا همگی تکذیب کردند و علیه رسولان به پیکار برخاستند...همانطور که نوح گفت خدایا اینها را بکش... تکذیب جرم است.رسولان تکذیب شدند. والسلام quranmizan.com

  • قوچ پرور

    چه کسانی چه گونه و چه زمانی افسون را از جامعه زدودند ؟ پاسخ لابیرنتیست که میگویند خروجی هم دارد و تنها با روش معرفت شناسانه یا وجود شناسانه یا قاره ای یا تحلیلی یا جامعه شناسانه یا روان شناسانه میتوان آن را مشاهده کرد . گویا کسانی درکتابها سرفرو بردن را (نه هر سر فرو بردنی را) پژوهش علمی نامیده اند و خود غرق در افسون, درهمان حال به زدودن افسون از خون و روان و توان جامعه انسانها پرداخته اند. شاید تنها افسونی که جامعه از دیر باز میخواست از کاخها و کوخها و شاهراه ها و کوچه پس کوچه ها بزداید و عالمان هرگز اجازه آن را نیافتند و نداشتند وندادند , زدودن افسون از قدرت بود . اما آقا / خانم عبداله در 20 , 21 , استدلال قدرت افسونی است که هرگز زدوده نخواهد شد , چه خدا مرده باشد چه زنده باشد , انسانها خود را در عین عبد عبداله بودن عبداله به شمار می آورند . عبد عبداله بودن در پرده مانده و استدلال قدرت در پی از بین بردن استدلال برتروموجه زمان , آن را به افسون و هر چیز دیگری از آن سنخ تشبیه و تبدیل میکند و جامعه را چنان به تب میگیرد تا بخورند و نمیرند و شکر هم بگذارند . اندیشه در "قدرت اندیشه " و اندیشه قدرت" تنها لفظا به اشتراک میرسند و دومی اولی را افسون و خود را مرهون و در خون مردمان میبیند و تکذیب خدای و پیامبران را در آن زمان و این زمان اینهمان می انگارد و میکروسکوپ را به سوی آسمان میگیرد و تلسکوپ را به شکاف هسته ها می اندازد و استدلال میکند و کیست که با این استدلال در پیچد و با آن خدا در نپیچیده باشد ؟

  • عبداله

    دیدگاه پست مدرنی مبنی بر به رسمیت شناختن عقاید و یا فرهنگ های دیگر به این دلیل که حقیقت واحدی وجود ندارد و هر کدام از این فرهنگ از زاویه خود درست هستند حرف قشنگی است و بسیاری از جوامع را دچار مشکل کرد چرا که دیر یا زود این عقاید مخالف خواهان به رسمیت شناختن میشوند و برای به رسمیت شناخته شدن آن ها توسط دیگران لازم است که به فهم در آیند و لازمه فهم به قول مایکل سندل یک فرهنگ رابط جدید است مثلا ممکن است فردی از زاویه خود اعتقاد تام و تمامی به یک عقیده داشته باشد و از زاویه فردی دیگر آن عقیده پوچ باشد این تاثیر فرهنگ است این افراد بخاطر قرار گیری در یک فرهنگ یک عقیده را یقین مطلق میپندارند و اگر از آن فرهنگ خارج شوند آن عقیده را پوچ میشمارند اما در بررسی علمی یک عقیده تاثیر فرهنگ را باید کنار گذاشت اینکه حرف دیگران از زاویه خودشان درست است و الخ پس هر عقیده ای میتواند درست باشد آنجا نقضش مشخص میشود که آن عقاید خواهان به رسمیت شناخته شدن میگردند پس یا باید جامعه به سمت چیزی حرکت کند که هیچ چیزی را به رسمیت نشناسد مثل همین به رسمیت شناختن ازدواج همجنسگرا ها که در حقیقت به رسمیت نشناختن مقوله ازدواج است در این نوع جوامع که کلا مبنا رسمیت زیر سوال میرود برای آنکه جامعه سرپا بماند مقوله حقوق بشر لحاظ میشود و خود حقوق بشر دین نوینی میشود فلان چیز با حقوق بشر(اسلام) نمیخواند و فعالان حقوق بشر نو دینداران جامعه امروزند و اگر نیچه در اکنون میزیست با مشاهده این وضعیت میگفت که خدا داغون شد ابر انسان مرده است. از این نظر لاریجانی کاملا برحق است که میگوید حقوق بشر مساله جامعه ما نیست و ما خود قوانین و حقوق لازم را داریم پست مدرنیسم برای جدل برای هر طرف بحث، مکتب خوبی است

  • عبداله

    در خصوص نظر شماره 17: اینکه جهان بینی عده ای نا شدنی بنظر برسد و علت آن اختلاف در سطوح شدن ها باشد باید پرسید جهان بینی آنان در چه سطحی شدنی و در چه سطحی نشدنی است مثلا در جهان دو بعدی عمق دیده نمیشود ولی در جهان سه بعدی عمق را میبینیم اگر جهان بینی ما همه جانبه باشد دچار این معضل نمیشویم برخی پرسش های بی پاسخ در منطق پرسش های اشتباه محسوب میشوند مگر آنکه بتوان جوابی در آینده برای آن ها فرض گرفت ضمن آنکه اختلاف سطوح در شدگی ها نیست اختلاف سطوح در دیدن ها است جهان دوبعدی جدا از جهان سه بعدی نیست شما اگر در جهان دو بعدی دست خود را در مقابل چشم بگردانید ناگاه میبینید که قسمت های از دست ناپدید و پدیدار میشود و دچار شگفتی خلقت میشوید اما در جهان سه بعدی اگر همین کار را انجام دهید هیچ شگفتی و پاسخ بی سوالی وجود ندارد گاهی اختلاف سطوح در شد گی ها جهان بینی دیگران را نا شدنی به نظر میرساند . بهمن دلیل تنها به آقا/خانم عبداله یاد آور میشوم که پرسش بی پاسخ هنوز فراوان یافت میشود, پاسخ بی پرسش چطور؟ از

  • عبداله

    به مرادی: این جمله ” مجرمین ایمانی به خدا ندارند و منتظر شکست نیستند و خود را بر حق میدارند تا آنجا که پیامبران گمان کردند وعده خدا خلاف میشود ” را که شما فعل تکذیب را در آن دیده اید فعل تکذیبی در آن دیده نمیشود چیز های که دیده میشود 1- ایمانی به خدا ندارند 2- منتظر شکست نیستند 3-خود را به حق میدانند 4-گمان کردند . پیامبران وعده و وعید دادند مجرمین(صفت منتسب از طرف قرآن) به وعده و وعید اعتقاد ندارند در وعده و وعید تاخیر شد تا آنجا که پیامبران ناامید شدند شما اعتقاد دارید که این نا امید شدن با توجه به کلیت آیات قرآن ناامید شدن نیست بلکه حزن پیامبران از تکذیب مردم است چه تکذیب (نه در این آیات )و چه این آیات به اصطلاح از خدا ست خدا طرف مقابل را مکذبین میشمارد(در آیات دیگر) نه خود آنان البته در آیه های 109 و 110 و 111 که من استناد کردم صحبتی از تکذیب نشده است (و ما نفرستادیم پیش از تو ، جز مردانی از اهل آبادیها که به آنها وحی می کردیم! آیا در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد؟! و سرای آخرت برای پرهیزکاران بهتر است! آیا فکر نمی کنید؟ تا آنجا که رسولان مأیوس شده و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد در آن حال یاری ما بدیشان فرا رسید تا هر که ما خواستیم نجات داده شد، و نیز قهر و انتقام ما از بدکاران عالم باز گردانده نخواهد شد. به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان اندیشه بود. اینها داستان دروغین نیست; بلکه با کتب آسمانى پیشین هماهنگ ; و در آن است شرح هر چیزى و هدایت و رحمتى است براى گروهى که ایمان مى آورند شما میخواهید“حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ" را جور دیگری ببینید در حالی که در روش خود تان علاوه بر پیامبران قبل خود پیامبر نیز به یاس به خدا متهم میشود شما قادر به تفسیر یک جمله عادی نیستید و ناگهان فعل تکذیب متعدی را در آن میابید در حالی که قرآن میگوید که ما پیامبران را تصدیق میکنیم تکذیب و تصدیق یک گواهی با صادر کننده آن است رسالت پیامبران توسط خدا تصدیق و تکذیب میشود و خدا بار ها در قرآن از این روش استفاده میکند مردم میتوانند به رسالت پیامبران باور داشته و یا نداشته باشند و در این آیات باور ندارند و چون عاقبت مدنظر پیامبران رخ نمیدهد پیامبران به وعده خدا نا امید میشوند

  • مرادی

    سلام آقای عبدالله گفته است: " مجرمین ایمانی به خدا ندارند و منتظر شکست نیستند و خود را بر حق میدارند تا آنجا که پیامبران گمان کردند وعده خدا خلاف میشود " جواب سر راست در همین جمله ایشان نهفته است. تکذیب فعل متعدی است یعنی هم به فاعل و هم به مفعول نیاز دارد. پیامبران تکذیب شدند از طرف مجرمین. اگر کلمه تکذیب به مجرمین بر نگردد پس مرجع این "مجرمین" در انتهای آیه چیست؟ تعداد مکذبین که زیاد شد و نزدیک به غالب شدند در لفظ عمومی گفته میشود پیامبران تکذیب شدند. ممکن است نظر شما در اثر این آیات باشد: ....وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ (214) بقره هُنَالِكَ ابْتُلىِ‏َ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُواْ زِلْزَالًا شَدِيدًا(11) احزاب که در آنها از لرزه های درونی رسول و مومنین در لحظات سخت نبرد با کافرین حکایت میکنند. اما توضیح این صحنه در ادامه آیه سوره احزاب می آید.سوره احزاب در خصوص تسلیم قلبی مومنین است: وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فىِ قُلُوبهِِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا(12) احزاب این منافقین بودند که در خصوص وعده خداوند و رسولش شک کردند.پیامبر الگوی حسنه برای مومنین است در امید داشتن به خداوند و آخرت و پاداش آن جهانی و ذکر و یاد خداوند نه اینکه پیامبر نیز شک و تردید کند.درخواست کمک از طرف رسول الله بمعنی شک و تردید ایشان نیست: لَّقَدْ كاَنَ لَكُمْ فىِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كاَنَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا(21) احزاب ما باید هر آیه را در سوره خودش (هر سوره بعنوان یک قول) متصل در نظر بگیریم و پس از آن با آیات دیگر در سور دیگر ارتباط دهیم. بعنوان یک الگو در مورد یک موضوع کلی و سراسری و مورد بحث ما (یک قول) نیزباید رعایت اتصال شود یعنی ارتباط پیوسته جملات جمع آوری شده آن یک موضوع. یعنی لحاظ ترتیب بدون جا انداختن. والسلام Quranmizan.com

  • قوچ پرور

    گاهی اختلاف سطوح در شد گی ها جهان بینی دیگران را نا شدنی به نظر میرساند . بهمن دلیل تنها به آقا/خانم عبداله یاد آور میشوم که پرسش بی پاسخ هنوز فراوان یافت میشود, پاسخ بی پرسش چطور؟ از توجه شما سپاس گذارم .

  • عبداله

    خلاصهآقا/خانم قوچ پرور اگر منبع دین را از تعبد که لازمه تعبد اعتقاد است و لازمه اعتقاد اطمینان است و لازمه اطمینان یقین است و لازمه یقین حضور است و لازمه حضور نبود غیر است و برای نبود غیر لازمه تعصب است به مجبت نغییر دهیم مشکل حل میشود البته دینی که پایه آن محبت باشد با اجبار سر و کار ندارد و خودبخود با سکولاریسم و لیبرالیسم موافق است

  • عبداله

    آقا/خانم قوچ پرور سخت و گنگ گفتی آن را باز میکنم تا لااقل خودتان متوجه حرف خودتان شوید: وقتی میگویید جوهر زمان اندیشه است یعنی آنکه هستی و بودن زمان در فکر است و خارج آن هستی ندارد و وقتی که میگویید جوهر اندیشه پرسش است یعنی آنکه خارج از پرسش در پاسخ اندیشه ای وجود ندارد. خلاصه شما گفته اید پاسخی وجود ندارد. و گفته اید که آنرا با هیچ گزاره علمی و منطقی نمیتوان رد کرد. البته به شرط آنکه پاسخی وجود نداشته باشد! چرا که گزاره های علمی و منطقی سراسر پاسخ هستند برعکس تصور شما هیچ تجربه دینی با استدلال پا به ذهن نمیگذارد بلکه تجربیات دینی شهود هستند شما که به پاسخ اعتقاد ندارید ناگهان به استدلال برای پاسخ سوالات اعتقاد یافته اید وقتی که میگویید هیچ ذهنی با کتاب و سخنرانی به انضمام جهانهای دیگران در نمی آید یعنی آنکه گفته اید ارتباط بین اذهان ممکن نیست و جهان ها از هم جدا میباشد میگویید عینیت وجود ندارد جزء ذهنیت و وجود جدا از عینیت و ذهنیت است و عینیت به ذهنیت انضمام میشود تا در سلک وجود قرار گیرد یعنی شما گفته اید ذهنیت به ذهنیت انضمام میشود و در وجود میگنجد و چون گفته اید ذهنیت نمیتواند جدا از عینیت در وجود بگنجد پس گفته اید ذهنیت وجود ندارد و در کنار عدم وجود عینیت خلاصه شما گفته اید عینیت و ذهنیت وجود ندارد و در نتیجه وجود ، وجود ندارد سپس گفته اید هستی حقیقت در اختلاف (تضاد و جنگ)است و هستی جنگ(اختلاف) در افسانه و نه در حقیقت است پس خلاصه گفته اید هستی حقیقت در افسانه است یعنی آنکه حقیقت پوچ است و در پایان شمایی که به پاسخ اعتقاد ندارید و به ارتباط بین انسان ها اعتقاد ندارید و به وجود اعتقاد ندارید و حقیقت را پوچ میشمارید ناگهان به مخالفت با سرمایه داری رسیده و به یک جهان معتقد میشوید و نگران گرسنگی کودکان میشوید

  • عبداله

    در اسطوره پارسیفال آمده که شوالیه ها به خدا نمی اندیشند و در پی آیین و راه رسم دیگری هستند و یکی از رسوم شوالیه ها لعنت متقابل همدیگر در مبارزات است اما نهایتا پارسیفال دست از شوالیه گری بر میدارد و به مسیحیت می پیوندد اسطوره پارسیفال مربوط به قرن دهم میلادی و بر پایه داستان های باستانی و اسطوره شاه آرتور میباشد اما بتدریج بین مسیحیت و شوالیه گری ارتباط برقرار میشود روحیه شوالیه گری مخصوصا پس از جنگ های صلیبی کاملا شکل مسیحی پیدا میکند شوالیه گری در امتداد مهر پرستی آیینی شرقی است و همین رسم در دوره جدید تر نام دوئل میگیرد البته میتراییسم در اروپا شکلی خشن تر نسبت به مهر پرستی در شرق دارد و در روم بیشترین مقاومت را در مقابل مسیحیت داشته است در زمان خسرو پرویز یک مسافر مسیحی که به ایران آمده است چهار دین با پیروان زیاد را در ایران نام میبرد که شامل زرتشتی (رسمی و غیر رسمی)مهر پرستی، زروانی ،و مانوی است فردوسی اعتقادات زروانی شدیدی دارد و زمان (تقدیر)را اصیل میداند اینکه زمان گرداننده است در نویسندگان رنسانس مقبولیت زیادی داشته است. دیگر آیینی نیز رواج گسترده داشته بعنوان زنخدان یا چاه زنخ که نوعی آیین زن خدایی است و اعتقاد دارد موجودات از بطن طبیعت متولد میشوند ماه در آسمان نیست هلال باریکی میشود و به بدر میرسد و می میرد و دوباره متولد میشود عدم و هستی او بدست خودش صورت می گیرد به مانند ققنوس که از خاکستر خود بلند میشود بت پرستان نیز اعتقاد داشتند که پس از مرگ انسان دو مرغ به نام هام و رام از بدن انسان به پرواز در می آید در این آیین اعتقاد بر این بود که بذر وجود انسان از بین نمی رود همانگونه که در بطن زن کودک متولد و جان میگیرد از خاکستر انسان و یا دفن انسان مجددا انسان زاده میشود از تخم کیومرث گیاه ریواس میروید و از ریواس مشی و مشیانه بوجود می آید مثلا زرتشت در مخالفت با اعتقادات سابق هم سوزاندن انسان پس از مرگ را ممنوع کرد و هم دفن انسان پس از مرگ را!! همین کفن و یا تابوت اعتقاداتی است که اسلام و مسیحیت از ادیان قبلی پذیرفته اند. اما زرتشت عملا با هر اعتقادی که فکر میکرد غیر عقلانی است مخالفت میکرد و اعتقاد داشت جسد انسان پس از مرگ هیچ تفاوتی با جسد موجودات دیگر ندارد و بهتر که طعمه حیوانات شود مهر پرستان جسد را درون غار میگذاشتند و اعتقاد داشتند که میترا مشعل بدست از دل کوه و سنگ بیرون آمده و متولد شده است انسان ها برای رفع حوائج خود قربانی های انجام میدادند زرتشت با این هم برعکس اسلام مخالفت کرد و گفت خدا نیازی به قربانی ندارد همانطور که تمام این عقاید در قالب بت پرستی وارد عربستان شده بود مسیحیت و یهودیت و مانویت و زرتشتیت نیز وارد عربستان شده بود و برعکس چیزی که فکر میشود پیامبر آشنایی کاملی قبل از نبوت با این ادیان داشته است و مخصوصا در سفرهای خود به شام با فرقی از مسیحیت برخورد کرده بود که از هولناکی و سختی پذیرش واقعه اعتقاد داشتند که عیسی بر روی صلیب نمرده است و به آسمان رفته است اما در ضمن اعتقاد داشتند که مسیح پسر خداست در هر صورت اسلام ملغمه ای از ادیان مختلف را پذیرفت اسلام در دو شعار خلاصه میشود الله و اکبر و لا اله الا اله و مابقی قرآن و هرچه در قرآن و خارج از قرآن گفته شده بحث و جدلی است بر اثبات این شعار و شمشیر برهان قاطع آن میباشد به جزء این دو شعار هیچ حرفی در اسلام نیست که قبلا گفته نشده باشد و فرق آن با یهوه یهودی ها در این است که یهوه با خدایان دیگر آنچنان سر جنگ نداشت البته الله بعد از چند سال به مقابله و تکذیب بتان پرداخت و در ابتدا مخالفتی با بتان نکرد تا آن زمان که پیامبر مخالف بتان نبود اصولا جدی گرفته نمیشد حتی بت پرستان به او گفتند میتواند او نیز بتی داخل کعبه بگذارد و این دو شعار دقیقا در این لحظه ایجاد شد و در کنار شمشیر پایه های دعوت پیامبر گردید به علت همین شباهت یهودیان از ورود پیامبر به مدینه خوشحال و حتی زمینه چین آن بوده اند اما پیامبر که در ابتدا مانند یهودیان دشمنی زیادی با بتان نمی ورزید و سپس آن ها را تکذیب کرد و به سمت بیت المقدس نماز آورد پس از ورود به مدینه نتوانست رهبری سیاسی خود را بدلیل آنکه به سمت بیت المقدس نماز میخواند در مقابل یهودیان تثبیت کند و مشاجره ها بالا گرفت تا آن حد که پیامبر حاضر شد به سمت بتان نماز بگذارد و قبله تغییر کرد در این خصوص پیروان پیامبر و تعصباتشان نقش مهمی در تصمیم الله داشت یکی دو ماه پس از تغییر قبله اولین غزوه مسلمین یعنی بدر شکل گرفت غزوه به فارسی یعنی راهزنی! در جنگ بدر نیز باز پیامبر مخالف بود و این پیروان پیامبر بودند که می خواستند راهزنی کنند نهایتا الله مجددا به نفع تعصبات عربی وارد عمل شد و سپاه اسلام به سمت بدر حرکت کرد یهودیان تا دیروز پیامبری از عرب داشتند که به سمت بیت المقدس نماز میخواند و در جنگ نبود اما اکنون پیامبری از عرب که به سمت مکه نماز میگذارد و در جنگ با اعراب قرار گرفته است این دین ناقص تقریبا با گذشت هر سال تغییر و تحولاتی پیدا میکرد(برعکس یهودیت و مسیحیت) و نهایتا در سال دهم هجری اکملتُ شده و کامل میگردد و این برعکس آنکه شیعه میگوید به مراسم حج باز میگردد و اگر هم شیعه درست بگوید قرآن تحریف شده است چون اصلا سازگار نیست کسانی مثل علامه حلی قرآنی داشتند که این آیات در آن بشکل دیگری بود و نام علی ذکر شده بوده است و در کتب خود آن آیات را آورده اند البته سخن جانشینی علی میتوانست از جهتی اکملتُ باشد و آن رد هر آنچه بود که تا آن لحظه پیامبر گفته بود به این معنی که انسانی دست انسانی را به نماد قدسی بالا میبرد چرا نباید خود خدا این دعوت را به علی بگوید برای رفع این تناقض بسیاری از مراجع شیعه اعتقاد دارند اگر خدا به علی رسالت او را نگفته به این دلیل است که علی خود شاهد وحی بوده است این حادثه برای بسیاری از پیروان متعصب پیامبر مثل عمر مانند جان دادن عیسی بر روی صلیب می مانست و هیچ وقت نتوانستند آن را بپذیرند در سال دهم هجری پیامبر فرمان خود به مسیحیان را ابلاغ میکند و میگوید شما سه راه بیشتر ندارید 1-مرگ2-جزیه با ذلت3-پذیرش با افتخار اسلام مسیحیان دانشمندان خود را برای بحث مذهبی به مدینه میفرستند در ابتدا گفتیم که مسیحیان آیین شوالیه گری را قبول نداشتند اما پیامبر پیشنهاد دوئل به مسیحیان میدهد این رسم در میان بت پرستان و طوایف عرب وجود داشت رسمی که قاعدتا نباید الله آن را قبول میکرد (لعنت کردن متقابل یکدیگر) اسلام میگوید که مسیحیان از اینکه دیدند پیامبر با دختر و بچه خود پای به دوئل گذاشته ترسیده و انصراف دادند ولی ایمان نیاورده جزیه دادند حالا مسیحیان از اینکه پیامبر با دختر و نوه های خود آمده ترسیده اند یا از سپاه و حشمت نظامی او مساله دیگری است در هر حال در آن شرایط با آن پیشنهاد معلوم بود که اگر مسیحیان تن به دوئل میدادند کشته میشدند چون باید و باید الله طرف را به پیامبر میداد اگر مسیحیان واقعا از اینکه پیامبر با دختر و نوه خود به دوئل آمده به این نتیجه رسیده بودند که تحققا خدا حق را به پیامبر میدهد و با رعد و برقی آنان را میکشد به جای پذیرش با ذلت جزیه ، مفتخرانه ایمان می آوردند پس از ورود اسلام به ایران ما سنتزی از اسلام و عقاید بومی ایران را در شعر میبینیم که به خدای درون میرسد البته همه ادیبان یک نظر نبوده اند مثلاسعدی نه تنها در "بوستان" مولوی را به سخره گرفته، بلكه همچنین در "گلستان"اش همه جا در برابر باورهای "درویشان" جدال مدعی را می‌گذارد و خود را مرید تصوف و عرفان نمی‌داند. حافظ به یك نسبت، هم "واعظ" و "محتسب" شرع را وهم ا "زاهد" و "صوفی" را یک اندازه می‌كوبد و در مقابل این گونه دین و عرفان ، به بت سازی از یك گونه‌ی جدید اجتماعی یعنی "رند" دست می‌زند. جالب اینجاست كه سعدی چه در گلستان و چه در بوستان خود درویش را با رند مقایسه كرده، چنین می‌گوید:"طریق درویشان، ذكر است و شكر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توكل و تعلیم و تحمل. هر كه بدین صفت‌ها موصوف است درویش است اگرچه در قبا است. اما هرزه گردی بی نماز، هواپرستی هوسباز، كه روزها به شب آورد در بند شهوت و شب‌ها روز كند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید، رند است وگر در عبا است. اما هه ادیبان در کنار حفظ اسلام در ظاهر یک اعتقاد در باطن داشتند که خدا ، در درون انسان خانه دارد و در بیرون خدای قادر و متعال وجود ندارد مگر در ظاهر شریعت! ما اناالحق ها و من نه منم ها در شعر ایران زیاد میبینیم!!! دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز/دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز فدای پیرهن چاک ماه رویان باد/هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی/بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر/به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت/که در مقام رضا باش و از قضا مگریز میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز کسی به خدای قادر و متعال معتقد باشد اما به هیچ دینی اعتقاد نداشته باشد اما به سعدی اعتقاد داشته اما به خدای درون سعدی اعتقاد نداشته باشد من نمی فهمم که چگونه شدنی است کلمه عشق که این همه مورد کاربرد و موضوع شعراست یکبار در قرآن نیامده و خود قرآن شعرا را کوبیده است و تمام شعرای مثل فردوسی و حافظ مورد لعن و تکفیر مفتیان اسلام بوده اند باز چه عجب است که عده ای میخواهند الله و خدای قادر و متعال را در دیوان شعرای مثل حافظ و فردوسی پیدا کنند

  • عبداله

    اگر منظور از إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ در آیه 110 سوره یوسف یأَس از متافیزیک و نصرت خدا براساس بررسی کلیت و اتصال آیات نمیباشد بلکه حزن و ناامیدی پیامبران از ایمان آوردن مردم است و انفصالا نباید این جمله را بررسی کرد چرا آیه 109 همان سوره میگوید: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي‏ إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا کَيْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ (و ما نفرستادیم پیش از تو ، جز مردانی از اهل آبادیها که به آنها وحی می کردیم! آیا در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد؟! و سرای آخرت برای پرهیزکاران بهتر است! آیا فکر نمی کنید؟! )و در آیه بعد 111 همان سوره میگوید: « لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِوْلِي الاَْلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثاً يُفْتَرَى وَ لَكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْء وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ » به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود. اينها داستان دروغين نیست; بلكه با كتب آسمانى پيشين هماهنگ ; و در آن است شرح هر چيزى و هدايت و رحمتى است براى گروهى كه ايمان مى آورند. ودر بین این دو آیه مطلب مورد نظر است که: "حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُواْ جَاءهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَن نَّشَاء وَلاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ" تا آنجا که رسولان مأیوس شده و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد در آن حال یاری ما بدیشان فرا رسید تا هر که ما خواستیم نجات داده شد، و نیز قهر و انتقام ما از بدکاران عالم باز گردانده نخواهد شد. در روش اتصال آیات، آیه قبلی میگوید که از سرنوشت کسانی که به دعوت پیامبران گوش نداده اند نگاه کنید و در آیه بعدی نیز میگوید سرنوشت آن ها مایه عبرت است پس بین آنچه در گذشته بوده با آنچه در زمان پیامبر بوده تشابه و نسبتی برقرار است در خود آیه نیز کلمه نصر و نجات می آید که این نصر و نجات به بدکاران نمیرسد در زمان نزول این آیه پیامبر پیروز نشده بود از برقراری نسبت زمان پیامبر با گذشته چه چیزی هویدا میشود و خدا به پیامبر چه چیزی میخواهد بگوید پیامبران مایوس بودند اما نصر و نجات به آن ها رسید اما به مجرمین نرسید معنا کاملا روشن است مجرمین ایمانی به خدا ندارند و منتظر شکست نیستند و خود را بر حق میدارند تا آنجا که پیامبران گمان کردند وعده خدا خلاف میشود پس اگر به اتصال آیات اعتقاد داشته باشیم همان وضعیت در زمان اکنون پیامبر وجود داشته است و با روش اتصالی متوجه میشویم همان کیفیت نامیدی به نصرت و نجات در پیامبر نیز وجود داشته است سرنوشت گذشتگان برای پیامبر نیز عبرت است پس پیامبر باید در همان وضع مشابه باشد و خدا به او اطمینان میدهد که امداد در لحظه آخر به پیامبران سابق رسیده است و جای نگرانی نیست و به او هم میرسد اما همین پیامبر وقتی با یهودیان محاجه میکند برعکس آن میگوید شما پیامبران را کشته اید(امداد لااقل به پیامبران کشته شده نرسیده است) اگر منفصلانه نگاه کنیم پیامبران از امداد و نصرت و نجات خود توسط خدا نا امید شده اند ولی امداد در لحظه آخر رسید ولی اگر متصلانه نگاه کنیم خود پیامبر نیز از امداد و نصرت نا امید شده و خدا با این آیات به او قوت قلب میدهد میبینیم که قرآن مشغول جدل است تا دلیل! اگر موضوع نا امیدی و شک به پیروزی پیامبر باشد جواب آن است که تو مانند پیامبران قبل پیروز میشوی حتی اگر وضعیت امروز تو این را نگوید ولی اگر موضوع عدم حقانیت یهودیان باشد آن ها پیامبران را کشته اند

  • قوچ پرور

    پرسش از چه جنسی میتواند باشد و چگونه به جهان ذهن درمی غلتد ؟ پاسخ چطور ؟ بنظر میرسد که اگر کسی بگوید "جوهرزمان اندیشه و جوهر اندیشه پرسش است" , نمیتوان این گزاره ها رابا روشهایی علمی و منطقی رد کرد . داستان تجربه دینی یا باوردینی (تقلیدی عاشقانه یا کورکورانه یا ...) با استدلال پای به ذهن میگذارد اما هیچ ذهنی را با هزاران کتاب و سخنرانی نمیتوان به انضمام جهان دیگران درآورد. اگر چه دراین جهان عینیتی جز ذهنیت نمیتوان یافت, اما ذهنیتی جدا ازعینیت هم در وجود نمیگنجد. جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه, این باور یا تجربه دینی حافظ نبود که هفتاد و دو ملت راه حقیقت را در گمراهی یا افسانه میجویند . بلکه او به این آگاهی (و نه تجربه دینی یا باور) در آن زمان رسیده بود که اختلاف جوهر حقیقت و افسانه جوهر جنگ میباشد . یا پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت مهر تاییدی برای سرمایه داری نبود و گر نه چرا با زاهد خود بین یا ریا کار درپیچیدن ؟ بلکه دست سرمایه داران را ازسواستفاده از لیبرالیسم و سکولاریسم میخواست کوتاه کند تا با پروپاگاندا حلاجها را به دار درنیاورند . فراموش نکنیم که در دهکده جهانی به سر میبریم و همه در این آگاهی که روزانه هزاران کودک در پای همین دیوارهای کاه گلی در این دهکده از گرسنگی میمیرند, خود را به آن راه دیگر زده ایم و هرکه دل ماهی را محل زندگی هیچ پیامبری نشمارد را به دار می کشیم و دم از تجربه دینی هم میزنیم تا چراغی دیگر در برهوت عرفان مدرنمان بیافروزیم و فرا فقهی فقاهت میکنیم و ...

  • مرادی

    سلام آقای عبدالله گفته است "..-قرآن در یکجا که خود پیامبر نا امید است میگوید که پیامبران نا امید شدند و ما در لحظه آخر امداد غیبی را فرستادیم ..." از ایشان خواهشمندم و تقاضا دارم آیه مربوط به این موضوع را نشان بدهند. شخصا بیشتر بدنبال آیات احتمالی بودم دو آیه ذیل در تایید بیشتر برداشت اینجانب است ضمن اینکه توضیح بیشتری نیز در خود دارند: قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِى يَقُولُونَ فَإِنهَُّمْ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَ لَاكِنَّ الظَّلِمِينَ بَِايَاتِ اللَّهِ يجَْحَدُونَ(33) وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبرَُواْ عَلىَ‏ مَا كُذِّبُواْ وَ أُوذُواْ حَتىَّ أَتَئهُمْ نَصرُْنَا وَ لَا مُبَدِّلَ لِكلَِمَاتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جَاءَكَ مِن نَّبَإِىْ الْمُرْسَلِينَ(34) رسول الله از تکذیب مکذبین و هدایت نشدن آنها ناراحت هستند. دستور مقاومت بیشتر داده میشود نه اینکه بخواهد بگوید پیامبراز عالم غیب مایوس شد یا به عالم غیب شک و تردید پیدا کرد... والسلام Quranmizan.com

  • عبداله

    در خصوص نظر بهنام باید بگویم که آنچه بنده در نظر خود گفتم این بوده است: و یا تشبیه چاه درون و یا نان آور خود بودن در نزد نظامی گنجوی به همین معنا است اوقات خوش آن بود که با دوست سپری شد/ باقی همه بی حاصلی و بی حوصلگی است(خدای درون) و منظور من این نبوده است که این بیت از نظامی است و اگر شما اندکی در بیت حافظ دقت می فرمودید میبینید که در این بیت نه چاه درون وجود دارد و نه نان آور خود بودن و متوجه میشدید که آن بیت را به نظامی منتسب نکرده و مقصودم از آوردن آن بیت تکمیل نظر بوده است مخصوصا محتوای داخل پرانتز موضوع را روشن میکند و نگفته ام که آن بیت از حافظ است و اگر منظورم این بود باید داخل پرانتز مینوشتم حافظ شما که اینقدر نکته سنج هستید باید این موضوع را متوجه میشدید در هر صورت قبول دارم باید قبل بیت حافظ یک "و یا" دیگر میگذاشتم اشعاری نیز که از سعدی آوردید مخصوصا بیت : "آفرینش همه تنبیه خداوند دلست/دل ندارد، که ندارد به خداوند اقرار"(خدای درون) موید نظر اینجانب است اما شعر نظامی گنجوی که مطلب من اشاره به آن بوده مخصوصا دو بیت آخر این است: بر چوش دلا که وقت چوش است /گویای جهان چرا خموش است /میدان سخن مراست امروز/به زین سخنی کجاست امروز/ اجری خور دسترنج خویشم/گر محتشمم ز گنج خویشم/ زین سحر سحرگهی که رانم/مجموعه هفت سبع خوانم/سحری که چنین حلال باشد/منکر شدنش وبال باشد/در سحر سخن چنان تمامم/کایینه غیب گشت نامم/شمشیر زبانم از فصیحی/دارد سر معجز مسیحی/نطقم اثر آنچنان نماید/کز جذر اصم زبان گشاید/حرفم ز تبش چنان فروزد/کانگشت بر او نهی بسوزد/شعر آب ز جویبار من یافت/آوازه به روزگار من یافت/ این بی‌نمکان که نان خورانند/در سایه من جهان خورانند/ افکندن صید کار شیر است/روبه ز شکار شیر سیر است/ از خوردن من به کام و حلقی/آن به که ز من خورند خلقی/حاسد ز قبول این روائی/دور از من و تو به ژاژ خائی/چون سایه شده به پیش من پست/تعریض مرا گرفته در دست/گر پیشه کنم غزل‌سرائی/او پیش نهد دغل درآئی/گر ساز کنم قصایدی چست/او باز کند قلایدی سست/بازم چو به نظم قصه راند/قصه چه کنم که قصه خواند/من سکه زنم به قالبی خوب/او نیز زند ولیک مقلوب/کپی همه آن کند که مردم/پیداست در آب تیره انجم/بر هر جسدی که تابد آن نور/از سایه خویش هست رنجور/سایه که نقیصه ساز مردست/در طنز گری گران نورداست/طنزی کند و ندارد آزرم/چون چشمش نیست کی بود شرم/پیغمبر کو نداشت سایه/آزاد نبود از این طلایه/ ریای محیط را که پاکست/از چرک دهان سگ چه باکست/هرچند ز چشم زرد گوشان/سرخست رخم ز خون جوشان/چون بحر کنم کناره‌شوئی/اما نه ز روی تلخ‌روئی/زخمی چو چراغ می‌خورم چست/وز خنده چو شمع می‌شوم سست/چون آینه گر نه آهنینم/با سنگ دلان چرا نشینم/کان کندن من مبین که مردم/جان کندن خصم بین ز دردم/در منکر صنعتم بهی نیست/کالا شب چارشنبهی نیست/ دزد در من به جای مزدست/بد گویدم ارچه بانگ دزدست/ دزدان چو به کوی دزد جویند/در کوی دوند و دزد گویند/در دزدی من حلال بادش/بد گفتن من وبال باشد/بیند هنر و هنر نداند/بد می‌کند اینقدر نداند/گر با بصر است بی‌بصر باد/وز کور شد است کورتر باد/او دزدد و من گدازم از شرم/دزد افشاریست این نه آزرم/نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است/گو خیزد و بیا که در گشاد است/آن کاوست نیازمند سودی/گر من بدمی چه چاره بودی/گنج دو جهان در آستینم/در دزدی مفلسی چه بینم/واجب صدقه‌ام به زیر دستان/گو خواه بدزد و خواه بستان/دریای در است و کان گنجم/از نقب زنان چگونه رنجم/گنجینه به بند می‌توان داشت/خوبی به سپند می‌توان داشت/مادر که سپندیار دادم/با درع سپندیار زادم/در خط نظامی ار نهی گام/بینی عدد هزار و یک نام/والیاس کالف بری ز لامش/هم با نود و نه است نامش/زینگونه هزار و یک حصارم/با صد کم یک سلیح دارم/هم فارغم از کشیدن رنج/هم ایمنم از بریدن گنج/گنجی که چنین حصار دارد/نقاب در او چکار دارد؟/اینست که گنج نیست بی‌مار/هرجا که رطب بود خار/هر ناموری که او جهانداشت/بدنام کنی ز همرهان داشت/یوسف که ز ماه عقد می‌بست/از حقد برادران نمی‌رست/عیسی که دمش نداشت دودی/می‌برد جفای هر جهودی/احمد که سرآمد عرب بود/هم خسته خار بولهب بود/دیر است که تا جهان چنین است/پی نیش مگس کم انگبین است/تا من منم از طریق زوری/نازرد زمن جناح موری/دری به خوشاب نشستم/شوریدن کار کس نجستم/زآنجا که نه من حریف خویم/در حق سگی بدی نگویم/بر فسق سگی که شیریم داد/(لاعیب له) دلیریم داد/دانم که غضب نهفته بهتر/وین گفته که شد نگفته بهتر/لیکن به حساب کاردانی/بی‌غیرتی است بی‌زبانی/آن کس که ز شهر آشنائیست/داند که متاع ما کجائیست/وانکو به کژی من کشد دست/خصمش نه منم که جز منی هست/خاموش دلا ز هرزه گوئی/می‌خور جگری به تازه‌روئی/چون گل به رحیل کوس می‌زن/بر دست کشنده بوس می‌زن/ نان خورد ز خون خویش می‌دار/سر نیست کلاه پیش می‌دار/ آزار کشی کن و میازار/کازرده تو به که خلق بازار/

  • عبداله

    نظر آقا/خانم مرادی با آنکه نظر رسمی مفسرین میباشد با اینحال مفید بود مخصوصا قسمت روش شناسی آن ، ایشان معتقد هستند که قرآن باید متصل خوانده شود و گزینشی خواندن و یا همان روش انفصال آیات باعث توجیهات متکفلانه میشود در این خصوص گفتن چند مطلب ضروری است 1-متون نظم برخلاف متون نثر منفصلانه خوانده میشوند که قرآن از این نظر نثر مسجع محسوب میشود 2-خود آقا/خانم مرادی در تحلیل خود از روش منفصلانه استفاده نموده اند 3-از کجا معلوم که کلیت قرآن که مدنظر ایشان است صحیح باشد و نتوان کلیت های دیگری را نیز برای قرآن مفروض گرفت در همین خصوص چندین فرق داخل دین اسلام از قبیل شیعه و سنی و شاخه ها ی آن ها وجود دارد و از منظر خارج دینی نیز کلیت های متفاوتی برای قرآن در نظر گرفته میشود در خود گرایش شیعه معتقد به ولایت فقیه باز هم اختلاف زیادی در کلیت قرآن وجود دارد 4-در خود استفاده از روش دستور زبان عربی در تفسیر قرآن اختلاف وجود دارد به این دلیل که دستور زبان عربی توسط غیر اعراب در زمان بنی عباس صورت بندی شد و میزان پایبندی قرآن بدستور زبان عربی مشخص نیست ضمن آنکه شعر و متون سجع از قواعد شعر بیشتر پیروی میکند تا دستور زبان ! 5-در آیه وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُون‏ که ایشان در اثبات نظر خود آورده اند جنبه شعری قرآن روشن میشود. این ایه میگوید که ما قرآن را پیوسته آوردیم تا متذکر شوند در شعر نظر به تذکر است و تذکر برعکس تفکر منفصلانه است مثل سخنان حکیمانه و این وصلنا باز در تناقض با آیات دیگری در قرآن است که میگوید ما قرآن را یکجا آوردیم اینکه قرآن پیوسته نازل میشود شاید یک تذکر باشد برخی از مسلمین همین آیه را بشکلی تفسیر کرده اند و گفته اند که قرآن پس از فوت پیامبر نیز نازل میشود و این نزول دائمی است تفاوت ها را میبینید تذکر یادآوری یک عقیده است که قبلا پذیرفته شده و در استدلال علمی برای کشف حقیقتی که هنوز معلوم نیست کاربرد ندارد 6-قرآن در یکجا که خود پیامبر نا امید است میگوید که پیامبران نا امید شدند و ما در لحظه آخر امداد غیبی را فرستادیم و همین قرآن وقتی در استدلال در مقابل یهودیان قرار میگیرد نقض حرف خود را میگوید و ادعا میکند که یهودیان پیامبران را کشته اند پس قرائت منفصلانه که میگوید پیامبران نا امید شدند درست است

  • بهنام

    جناب عبدالله : ضمن عرض تشکر از نظرات مبسوط و جامعتان . جسارتآ بیت معروف ( اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ، باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود ) متعلق به حضرت حافظ میباشد و نه نظامی گنجوی . نظر اجمالی بنده حقیر ، هر چند با ادیان مختلف مخالفم و عقیده ای بدان ها ندارم ، ولی وجود خداوند قادر متعال را وجودی متعالی پنداشته که هرگز اندک ذره ای شک و تردید نمیتوان برای عدم وجودش متصور گشت . حضرت سعدی در اعصار گذشته خود به درستی و زیبائی هر چه تمامتر حرف دل ما را زده است : بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه خداوند دلست دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار هر که امروز نبیند اثر قدرت او غالب آنست که فرداش نبیند دیدار تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب به در آید که درختان همه کردند نثار آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید صد هزار اقچه بریزند درختان بهار باد گیسوی درختان چمن شانه کند بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز نقشهایی که درو خیره بماند ابصار ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار این هنوز اول آزار جهان‌افروزست باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز باش تا حامله گردند به الوان ثمار عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار بندهای رطب از نخل فرو آویزند نخلبندان قضا و قدر شیرین کار تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار حشو انجیر چو حلواگر استاد که او حب خشخاش کند در عسل شهد به کار آب در پای ترنج و به و بادام روان همچو در زیر درختان بهشتی انهار گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ انگبین از مگس نحل و در از دریا بار نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار آن که باشد که نبندد کمر طاعت او جای آنست که کافر بگشاید زنار نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار سعدیا راست روان گوی سعادت بردند راستی کن که به منزل نرود کجرفتار حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار درد پنهان به تو گویم که خداوند منی یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار با تشکر فراوان از اساتید گرام .

  • بهنام

    با سلام و احترام . چه خوب بود نویسنده مقاله معنای کلمه ( استحسان ) و ( استحسانات ) را که به کرات در این مقاله به کار رفته است را از ابتدا شرح داده و خوانندگان کم سوادی چون بنده را تا سطور آخر مقاله به انتظار نمیگذاشت . معانی دیگری نیز برای این کلمه متصور است که در اینجا به استناد و اختصار ، چند نمونه از آنها را درج می نمایم . خوانندگان محترم میتوانند از ذیل همین سطور مقاله اصلی را مشاهده و مطالعه نمایند . استحسان چیست؟ و چرا در فقه مذهب اهل بیت مردود است؟ پرسش استحسان چیست؟ و چرا در فقه مذهب اهل بیت مردود است؟ چه گونه استحسان را شناسایی کنیم؟ لطفاً موارد استحسان را با مثال ذکر فرمایید؟ پاسخ اجمالی این اتهام به مذهب اهل بیت است گفته می شود؛ تنها مذهب شیعه و اهل بیت مخالف استحسان است و آن را حجت نمی داند؛ زیرا بسیاری از بزرگان مذاهب چهارگانه اهل سنت نیز در این عقیده با ما مشترک اند که استحسان حجیت ندارد، استحسان در لغت به معنای نیکو شمردن و پسندیدن است، و در اصطلاح تعاریف متعددی برای آن ارائه شده است. از آن جا که مذاهب حنفی، مالکی و حنبلی به قاعده استحسان تمسک جسته اند، لذا هر یک از آنان تعریفی در مورد این قاعده بیان کرده اند: حنفیه در تعریف استحسان می گویند: استحسان دلیلی است که در ضمیر مجتهد خطور کند، لکن قابل بیان نباشد؛ زیرا الفاظ و عبارات یارای آن را ندارند. مالکیه می گویند: استحسان عبارت است از عمل کردن به مصلحت جزئی و موردی در مقابل دلیل کلی. حنابله می گویند: هرگاه به دلیل خاصی از حکمی در یک مسئله که نظیر آن مسئله نیز از چنان حکمی برخوردار است، عدول کنیم، به آن استحسان گویند. 1. تعریف استحسان 2. دلایل کسانی که استحسان را حجت می دانند. 3. دلایل کسانی که از نگاه آنها استحسان حجت نیست. کسانی که نظریات و دیدگاه های عالمان، به ویژه اهل سنت را پی می گیرند در می یابند که آنان در تعاریف استحسان اختلاف زیادی نموده و تعاریف گوناگونی ارائه کرده اند، از جمله آن: الف. تعریف لغوی استحسان در لغت به معنای نیکو شمردن و پسندیدن است.[1] آنچه در بدو نظر از معنای استحسان به ذهن متبادر می شود، اعمال ذوق و سلیقه در استنباط حکم شرعی است، پس زمانی که مجتهد دریافت که این فعل با طبع سازگار است، این کاشف از این است که حکم واقعی این فعل اباحه است. اما اگر آن فعل با طبع و ذوق سازگار نبود و نفس از آن تنفر داشت، این حکایت از آن دارد که حکم واقعی این فعل حرمت است، البته اگر این تنافر و ناسازگاری در حد اعلا باشد، اما اگر در حد پایین باشد حاکی از آن است که حکم این فعل نزد خداوند کراهت است.[2] ب. تعریف اصطلاحی سید محمد تقی حکیم، صاحب کتاب اصول الفقه المقارن؛ تعاریفی را که برای استحسان شده در این کتاب بیان کرده و می گوید: اصولی ها در تعریف استحسان اختلاف جدی دارند و بیشتر تعاریف ارائه شده از سوی آنان دارای ویژگی های تعریف حقیقی نبوده، بلکه این تعریف به سجع گفتار ادیبان که در آن معانی برای زیبایی به کار گرفته می شوند و به تعریف منطقیون نزدیک تر است. در این جا نمونه هایی از تعاریفی که سرخسی در کتاب مبسوط آورده است را بیان می کنیم: 1. استحسان: ترک قیاس و دریافت آنچه که موافق تر به حال مردم است. 2. استحسان: درخواست سهولت در احکام مورد نیاز مردم، اعم از عوام و خواص است. 3. استحسان: گرفتن آنچه که در آن وسعت و عطوفت است. 4. استحسان: گرفتن آنچه که در آن مدارا و راحتی است.[3] شبیه به این تعاریف در دوری از فن تعریف، تعریفی است که به مالکی نسبت داده شده است: استحسان یعنی توجه به مصلحت و عدالت.[4] ادامه بحث در باره این گونه تعاریف نتایج مثبتی را به دنبال ندارد؛ زیرا منتهی به اموری نمی شود که بتوان از آن تعریفی را به دست آورد که در حجیت یا عدم حجیت استحسان مفید باشد. لذا از اطاله کلام در این باره پرهیز می کنیم. آنچه درباره این مسئله جای تأمل و درنگ دارد و منطقی نیز به نظر می رسد، - از آن جهت که حاوی مفاهیم معین و تعریف شده است- همان تعریفی است که عده ای بیان کردند. از آن جمله بزدوی از عالمان حنفی گفته است: استحسان عدول و خروج از قیاسی به سوی قیاس قوی تر، یا تخصیص قیاس است به دلیل قوی تر از آن" آدرس مقاله : http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa8097

  • مرادی

    سلام امید است این مرقومه موجب شود در مورد آیه ذیل از سوره یوسف عنایت بیشتری صورت گیرد: حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ اگر آیه تا به انتها و متصل خوانده شود معلوم میشود که بطور خلاصه منظور این استکه کمک خداوند به رسولان ومومنین (هرکه را بخواهد) و مجازات قوم مجرمین یعنی قوم تکذیب کننده حتمی است. البته "رسل" با الف لام آمده است چرا که بعضی انبیا (حاملین پیام الهی – شفاهی یا کتبی) بدست قوم خود کشته شده اند: س بقره قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاءَ اللَّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ(91)… اگر بنا بوده باشد که ماموریت یک رسول یا رسولانی تمام و کمال انجام گردد کمک الهی برای پیروزی آنها حتمی است... اقوام تکذیب کردند رسولان تکذیب شدند. تکذیب با فعل مجهول به رسولان برمیگردد و فعل تکذیب از جانب اقوام صورت میگیرد.مانند (البته جهت رساندن منظور نه دلیل) عبارت "ظنوا انه واقع بهم" در آیه ذیل از سوره اعراف: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (171) ضمیر "هم" در عبارت به فاعل "ظنوا" اشاره دارد. همینطور در مورد فعل تکذیب از آیات ذیل کمک میگیریم: إِنْ كُلٌّ إِلاَّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ (14( سوره ص وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعيدِ (14) سوره ق زمانی میرسد که رسولان میفهمند که دیگر قومشان نمی خواهند دین آنها را قبول کنند رسولان از هدایت شدن آنها مایوس میشوند مانند نوح. شاید بخواهند آن قوم را ترک کنند مانند یونس. باید منتظر رسیدن کمک الهی باشند و احتمالا هدایت شدن آنها. نه اینکه آنها از عالم غیب و رویاهای صادقانه و وعده های الهی مایوس شده باشند و در آنهاشک کنند. همانطور که در همین سوره یوسف از شک و تردید که سهل است از یاس پرهیز داده میشود.داریم: يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (87) قوم رسول خود را تکذیب میکنند به او ایمان نمی آورند. عن قریب او را بکشند و نابود کنند که کمک الهی سر میرسد آن قوم مجرمین خود نابود میشوند.موضوع بهمین سادگی است: وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (17) س القمر ولی متاسفانه با گزینشی خواندن عمدی یا سهوی برداشت های اشتباه صورت میگیرد و بیراه ها ظاهر میشوند. توجیهات متکلفانه پا پیچ ما میشوند. راه پرهیز از این مشکلات تسلیم شدن به اتصال آیات هر سوره و کلیت قرآن است: وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون‏ قصص 51 والسلام Quranmizan.com

  • عبداله

    همه ی عرفان ها و مکاتب به نوعی بر محور تجربه دینی قرار گرفته اند اما این امر شهودی هیچ وقت نمیتواند "است" باشد چون هم "هست" و هم "نیست". "است" یعنی موجود ، چیزی که با تمام امکان عقلانی خود موجود است. از این جهت خدا چون موجود و مخلوق نیست، نیست. امر مطلق همان امر موهوم است مطلق خنده کجاست آیا خارج از صورت خنده ای وجود دارد؟ مطلق انسان کجاست؟ آیا بدون انسانی مطلق انسانیت وجود دارد؟ مطلق یعنی جانِ جان این جانِ جان همان ناکجا آباد و نیستی نیست! و آیا وقتی از نیستی صحبت می کنیم از هستی نیستی صحبت نکرده ایم و وقتی از هستی صحبت میکنیم نیستی هستی را در کنار نداریم. صحبت از مطلق آنگونه که هگل میخواهد توهمی بیش نیست که از دل آن مارکسیست بیرون می آید البته خود هگل به این توهم دچار نبود اما چون خواست فیلسوفی نظام ساز و معلق نویس باشد این ایراد در فلسفه او ایجاد که از همین نظر شوپنهاور او را متهم کرد که باب دل روزگار و مردم نباید فلسفیدن کرد. اما مطلق واقعی نه موهوم همان "است" می باشد و به موجود اشاره میکند و خدا چون نمیتواند موجود باشد، و چون تمام موجودات باید مخلوق باشند خدا وجود ندارد. و گفتن اینکه خدا وجود دارد بی معنی و اشتباه است. عده ای نیز اعتقاد دارند چون لفظ خدا بی معنی است چه بگوییم خدا وجود دارد و چه بگوییم خدا وجود ندارد در هر دو حالت حرف بی معنای زده ایم و در این خصوص موضع لاادری گری اختیار می کنند و می گویند "ما نمی دانیم" اما همین ما نمی دانیم خود مدلی از رو در بایستی و خجالت در مقابل این مفهوم و مدلی از عرفان میباشد و اگر واقعا دو طرف مثبت و منفی جمله "خدا وجود دارد و یا ندارد" اینهمان و بی معنی بود نه بحثی در می گرفت و نه جنجالی بپا میشد و مثل موارد مشابه دیگر انسان ها در تاریخ این موضوع را برای خود حل میکردند و برپایی این بحث ها و جدل ها باید علتی داشته باشد بیان "خدا وجود ندارد" به این دلیل که معنا دار و صحیح بوده است باعث این همه جدل در تایخ اندیشه شده است حقیقتی معنا دار و صحیح که باز بدلایل صحیح دیگر قابل پذیرش و قبول برای انسان نیست او را به سمت جمله بی معنی و اشتباه "خدا وجود دارد میبرد" جمله ای که هیچ معنا و حقیقتی ندارد اما باز بدلایلی صحیح و مقبول لازمه عقل میباشد و چون اثباتا جمله ای اشتباه و دروغ است برای فرار از این دروغ و تناقض و همچنین فرار از عدم پذیرش خدا وجود ندارد این آونگ میرود و می آید و ما به گفته شوپنهاور و ویتگنشتاین اسیر دلقکی فریبکار هستیم و بهتر است که این آونگ حرکت نکند و یا اگر حرکت میکند چون زمین در خلاء حرکت کند و برای ما ملاء های دروغین ایجاد نکند و بهتر آنکه سقوط و سنگینی gravity را بپذیریم و چون ارشمیدس بدانیم که اگر گرانیگاهی وجود داشت میتوان دنیا را تکان داد و این همان موجود، واقعیت و علم است خدا در ادیان یهود و مسیحیت و اسلام همیشه پیشاپیش قوم و طایفه حرکت کرده است شاید اکنون لازم باشد که او از عقب قوم و طایفه حرکت کند خدا به عنوان یک کلمه فارسی ریشه اش از خود می آید و با اله که از ریشه آل یا جن است متفاوت میباشد این آل ها مثا آل فرعون و....بهتر است در خود انسان سقوط کند خدا در فارسی معنای جفت و دو(2) نیز داده است که همراه انسان میباشد بخاطر همین مولوی میگوید که بخدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی / بفروش از زر خویشت همه انگور حلالی/ هله ای عشق بر افشان گوهر خویش بر اختر / که همه اختر و ماهند و تو خورشید مثالی و یا تشبیه چاه درون و یا نان آور خود بودن در نزد نظامی گنجوی به همین معنا است اوقات خوش آن بود که با دوست سپری شد/ باقی همه بی حاصلی و بی حوصلگی است(خدای درون) تمام این اشعار خواسته اند که این آونگ از حرکت باز ایستد و فرق آن با عرفان این است که معلق در وجود نیست اما این شعرا اگر بخواهیم از آن ها نتیجه کسب کنیم دوباره آونگ را به حرکت وا داشته ایم و عرفان ایجاد میشود و به همین دلیل شعر شعاری بزرگ توسط افراد دیگری جمع آوری بسته بندی و مکتوب میشود که نتیجه آن تولید مکتب و سرگردانی در حرکت آونگ میباشد و خواننده باید این بسته بندی ها را باز کند تا به هدف و نیت شاعر برسد البته قرآن صراحتا با شعر مخالف است و آن را جزء در مقام تظلم خواهی به عنوان ابزار و نه معرفتی نمی پذیرد و بیشتر ظرفی برای بیان عقاید است شعرا نمی گفتند که بروید شعر ما را آموزش دهید اما پیامبر هرچند که در زمان خود قرآن را مکتوب نکرد اما میگفت که بروید آنرا آموزش دهید قرآن به معنی خواندن است و شاید با نوشتن سازگار نباشد و بعدا به ضرورت های امپراطوری مکتوب شده باشد شاعری مثل مولوی که استثناء است در جوار این مدارس دینی بوده است و لقب مولوی داشته است اما او نیز تحولاتی طی میکند و شاگردانش شمس را بروایتی متواری و یا می کشند

  • عبداله

    گفتن اینکه خدا وجود دارد جمله ای بی معنی و ناصحیح ، اشتباه و دروغ میباشد و گفته این جمله که خدا وجود ندارد معنا دار و صحیح ، درست و راست میباشد. همه ی پیچیدگی از این جا ناشی میشود که دقیقا چون جمله "خدا وجود ندارد" معنا دار و صحیح است بسیاری گفته اند که هر دو جمله "خدا وجود دارد و خدا وجود ندارد" بی معنی است اگر واقعا اینگونه بود که ما مشکلی نداشتیم و در تاریخ اینقدر بحث براه نمی افتاد نیچه اعتقاد دارد که جمله خدا وجود ندارد صحیح و معنادار است اما انسان نمی تواند آن را بگوید حقیقتی است که قابل گفتن نیست به قول نیچه چه کسی به ما اسفنج داد که کل افق را پاک کنیم این جمله خدا وجود ندارد چون بسیار معنا دار است باعث میشود که نتوانیم آن را بگوییم چون خدا وجود ندارد مثل این هم است که بگوییم واقعیت ،حقیقت و جهان هم وجود ندارد و این چیزی است که ما نمی توانیم بگوییم معنای جمله خدا وجود ندارد معنایش فراتر از اشاره نفی به یک موجود خاص میرود و میتواند ویرانگر باشد ابطال یک فرمول بخواهد معنای ابطال هر فرمولی را بدهد نیاز به پرهیز دارد و به همین دلیل بسیاری به جمله دیگر یعنی خدا وجود دارد اعتقاد پیدا کردند و این بت آن ها شد و بت ها طلوع کردند بت در اصل نماد حقیقت بود شکستن بت و دروغ نامیدن بت در اصل مترادف با شکستن حقیقت است امروز تمام ادیان از بت پرستی هندو ها تا ادیان توحیدی میتوانند در یک معنا مشترک باشند اما این ادیان بیشترین جنگ ها را در تاریخ با هم کرده اند اینکه حقیقت مطلق خود را در قالب بتان نشان نمیدهد بلکه نامرئی است بیان دیگر همان اعتقاد بت پرستان به شکل دیگر است تا تناقضات آن برطرف شود و همه ی ادیان و عرفان های مختلف هر کدام خواسته اند به شکلی آن رابیان کنند این آونگ وقتی به سمت جمله خدا وجود دارد میل میکرد با تناقضات مواجه میشد و برای حل این تناقضات آونگ پایین آمده و به سمت جمله خدا وجود ندارد بالا میرفت این جمله درست است اما پذیرش آن برای انسان سخت است و قابل بیان نیست و در نتیجه آونگ مجددا پایین می آید و از این رفت و برگشت آونگ ادیان و مذاهب و عرفان ها و مکاتب و ایدئولوژی ها هزار هزار ایجاد می گردد و هر کدام از این عقاید به این بستگی دارد که آونگ در کجای حرکت خود باشد و بهتر آن است که این آونگ حرکت نکند و ما سنگینی gravity را بپذیریم تا وقتی که ما میگوییم دوره فلان و بهمان گذشته است همچنان در مسیر حرکت آونگ هستیم

  • عبداله

    معلوم نیست این عده در کدام *** که از سیری ارتباط *** آن ها با دهان برقرار شده و *** خود را حرف می پندارند هر موقع زمان شکسپیر و حافظ و شعرای و ادبا و رمان ها سپری شد دوره دین هم سپری میشود و لازمه فهم این مطلب خروج از *** میباشد و آنوقت است که حرف حساب تشخیص داده می شود انسان تفاوت پندار و واقعیت را درک میکند اما چه پندار های که با واقعیت پیوست و چه واقعیت های که به پندار پیوست این مساله در فلسفه مخصوصا لایبنیتس که حساب دیفرانسیل و انتگرال را همزمان و حتی قبل از نیوتون کشف کرد با اصل دلیل کافی و هماهنگی با سایر امور توضیح میدهد یک پدیده وقتی رخ میدهد که رخ دادن آن با رخ دادن پدیده های دیگر ملازم باشد چیزی که در فیزیک میگویند این است که اگر یکی از ثابت های فیزیکی تغییر میکرد دنیا به چیز دیگری تبدیل و یا نابود میشد دو رشته است که عموم از آن رشته ها بدشان می آید اما سرمنشاء هر تحولی هستند ریاضیات و فلسفه دکارت به عنوان سرسلسله فلسفه رنسانس حساب توابع و مختصات را کشف کرد ما در ریاضیات بهتر از هر جای دیگر به جهان های ممکن پی میبریم خدا نیز تا روزگار زیادی با ریاضیات عجین بود سوال اینجاست که این امکانات طبیعت برای چیست چرا باید موجودی در طبیعت به این درجه از تکامل و عقل دست پیدا کند چرا باید گیاهان محصولاتی تولید کنند که برای خودشان استفاده ای ندارد و هیچ نقشی در حیات و تولید مثل آن ها ندارد و آن ها با صرف انرژی این مواد را تولید می کنند تکامل لایه های مغزی انسان که خیلی هم سریع صورت گرفته است به چه کار می آید این کارایی را باید در جایی دیگر پیدا کنیم بسیاری از دستاورد های انسان که زاید مینماید مثل میوه گیاهان که برای خود گیاه زاید است گویی برای طبیعت کارایی دارد اینگونه گیاه و یا انسان مفیدتر بنظر میرسد اگر تکامل مغز که سرعت تکامل آن ناگهان شیب تندی پیدا کرد این شیب را نمی گرفت نژاد قبل homo sapian خود را نابود می کرد و یا بدلیل نقص های ذاتی که فیزیولوژی انسان نسبت به جانداران دیگر دارد از بین میرفت (نوزاد انسان و خود انسان اگر عقل نباشد قادر به تطابق با محیط نیست و یا بدست طبیعت و یا بدست سازمان اجتماعی خود نابود میشود) و لازم بود که مغز بسرعت رشد پیدا کند اما تکامل فرایندی زمان بر است و اینچنین بسرعت تکامل رخ دادن عجیب است برخی میگویند در این تاریخ بخصوص انسان بوده اما شبه انسان ها را نابود کرده است مساله تولید ترکیبات ثانویه گیاهان قابل توضیح است اما عقل انسان که در بالای هرم غذایی قرار گرفته است نفعی که برای طبیعت ندارد شاید برای طبیعت مضر هم باشد و انسان به طبیعت لطمه بزند اینجا سگ مثال جالبی است سگ یک از حیواناتی است که همان گرگ میباشد که اسیر انسان ابتدا در چین شده و از زندگی با انسان گرگ روند تکاملی اش تغییر و سگ شد وگرنه سگی در ابتدا وجود نداشته است انسان روند تکاملی گرگ به سگ را تسریع کرد (وزن مغز سگ کمترو ناقص تر از گرگ است) برای تکامل سریع مغز انسان نیازی به موجود دیگر نیست بلکه انسانی باهوش تر از انسان فعلی در مقطعی نقش انسان را برای گرگ در ایجاد سگ بازی کرده است تا این نژاد از بین نرود انسان در کودکی بخش زیادی از سلول های مغزی خود را از دست میدهد و مغز حرس میشود و اگر این اتفاق که باعث پاک شدن بخش عمده خاطرات کودکی میشود اتفاق نیفتد انسان کم هوش میشود در تاریخ انسان نما های زیادی وجود داشته است که احتمالا این انسان فعلی تحت تربیت انسانی دیگر تکامل سریع یافته و سپس آن انسان از امتزاج با این انسان و یا نابودی توسط این انسان از بین رفته است اکنون نیز انسان میتواند موجودات و یا روبات های پیشرفته خلق کند که نسل انسان فعلی را از بین ببرد شاید این تخیل در گذشته واقعیتی رخ داده بوده است در نمونه های کتاب های تاریخی -اسطوره ای که قدمت آن ها به 400 سال قبل برمیگردد از انسان های متفاوتی صحبت میشود شاید در آن تاریخ انسان هنوز خاطرات قبل تر را داشته است ولی آن انسان هرچه بوده به تمدن این انسان نرسیده است و افسانه آتلانتیس شکلی متفاوت از یک تاریخ دیگر است در متون قدیمی و یا قرآن مدام از انسان های نابود شده گفته میشود نسل های قبلی که قویتر از آن نسل بوده اند شاید بتوان واقعیت را از لا به لای همین سطر های اسطوره ای و غیر واقعی پیدا کرد

  • مهرنگ ايرانی

    آقاجان، زمان اهميت دين بسر آمده است. حالا شما سعی داريد که با بافتن زمين و زمان به يکديگر، اين مقوله لاِيتچسبک را به همه چيز ربط بدهيد. امان از دست ِ اين پدر و پسر.

  • عبداله

    ما آنچه را که میبینیم فقط با چشم نمیبینیم بلکه آن را احساس میکنیم و این به آناتومی مغز بر میگردد چشم فقط به قسمت قشر بینایی در مغز عصب نمیدهد بلکه به سایر نقاط مغز که مربوط به کنترل احساسات هستند نیز عصب میدهد به همین دلیل در افرادی که چشم آن ها سالم است اما بعلت ضربه قشر بینایی مغز آن ها از بین رفته است و به همین دلیل نابینا شده اند اگر تصاویر خاصی مثل تصاویر جنسی و یا خشم و نفرت را نشان دهیم واکنش در صورت آن ها متقابلا ایجاد میشود اما بدلیل آنکه مغز ساختار بهم پیوسته دارد نابودی قشر بینایی مغز باعث تضعیف مناطقی دیگر از مغز میشود که از چشم هم عصب میگیرند و وقتی که ما چشم بر هم میگذاریم آن مناطق در مغز تصاویر خود را میسازند و این منشاء امر غایب است و ساختار مغزی افراد متفاوت است و حتی ممکن است در بیداری نیز مغز تصاویر دیگری مقابل تصاویر واقعی چشم بگذارد مثلا فیلسوف غیر مذهبی مثل راسل مسائل خود را با مجسمه لایبنیتس و اسپینوزا مطرح میکرده و با آن ها حرف میزده است اتفاقا این خصوصیت در افراد پاهوش بیشتر دیده میشود و ناشی از تکامل مغز میباشد در زیست شناسی تکاملی برخی مسایل حل نشده است مثلا چرا طبیعت بواسطه گیاهان ترکیبات خاص و میوه های بعنوان محصولات ثانویه تولید میکند که برای خود گیاه استفاده ای ندارد و یا این نوع تکامل مغز انسان چه سودی برای انسان دارد اینجا فیلسوف کافر دیگری به نام شوپنهاور اصالت را به طبیعت میدهد و برای آن نتیجه ی قائل میشود شوپنهاور میگوید که برای طبیعت حفظ نوع مهم است و نه فرد! وقتی به زندگی نوابغ در تاریخ نگاه میکنیم میبینیم که امراض روانی در خانواده و طایفه آن ها زیاد بوده است و به قول نیچه در توده رمه ها و بهایم امراض روانی دیده نمیشود و سالم میباشند بخاطر علاقه ای که مباحث مورد پژوهش سروش پدر و پسر دارم مطلبی را میگویم انسان های باستان اعتقاد داشتند که خدایان برای آن ها نشانه های در طبیعت گذاشته اند که باید راز آن ها کشف شود و با علومی مثل جفر باید راز آن ها را گشود عده ای نیز متقابلا میگفتند که خدایان هیچ وقت سر و راز خود را نمی گویند مثلا با کشف هر تقارن و تناسب میگفتند که این نکته جالب سری از طرف خدایان است ستارگان و صور طبیعی میتوانستند رازی از طرف خدایان را برملا کنند هر اتفاق عجیب و نابهنگامی میتوانست رازی و نشانه ای از خدایان باشد وجود ماه و خورشید میتوانست نشانه و رازی از طرف خدایان باشد تا بخواهد حرفی را به انسان بگوید گل ها و درختان و کوه میتوانست رازی را به انسان بگوید و این علوم راز مدار و سری در نزد خواص محفوظ بود اما عوام دوست داشتند که خورشید را به عنوان منبع حرارت ستارگان را راه یاب در کویر و دریا و از هر امکان طبیعت سودی برای خود متصور باشند به همین دلیل در برهه ای از تاریخ که شهر نشینی شکل گرفت و انسان بر پایه شهر و تمدن خود مطمئن گردید حرف پیامبران مبنی بر اینکه این ها سنگ و چوبی بیش نیستند در نزد عوام و نه خواص با استقبال روبرو میگردید اما به این منزله نبود که آن علوم سری راهی به مسیحیت و اسلام باز نکنند. جدا از اینکه زرتشت چه زمانی متولد شده است ظهور و بروز او در تاریخ متقارن با هخامنشیان است هخامنشیان تمدن بابل و مصر را فرو افکند و سپس یونانیان و فرهنگ هلنیستی اسکندر و روم آخرین بقایایی مصر و بابل را از بین برد به همراه این امپراطوری ایران و روم مسیحیت رشد کرد و در سایه آن ها اسلام ایجاد شد اما اسلام و مسیحیت برا فرار از تناقضات کفر و بی دینی مجبور شدند به همان نتایج فرعون و نمرود برگردند این دو دین در واکنش به امپراطوری ها ایجاد شدند و به فرعون و نمرود برگشتند اما یهودی گری و زرتشتی گری قبل از امپراطوری ها آمده بودند و رومیان که با خدایان متعدد پا به خاورمیانه گذاشته و امپراطوری ایجاد کرده بودن مجبور شدند قیصر را خدا بخوانند اما برعکس بابل و مصر که تمدن های محلی بودند قیصر نمیتوانست خدای همه ی اقوام باشد و ایران زرتشتی خطر جدی و ایدئولوژیک برای او بود پس از شکست های سهمگین روم از شاپور ساسانی و از آنجا که مهر پرستی آیینی ایرانی بود و بیشتر در مناطق غربی روم ترویج داشت امپراطور به مسیحیت گرایش پیدا کرد اگر رومیان مسیحی نمیشدند دیر یا زود ساسانیان آن ها را نابود و به اروپای غربی پس میزدند خود رسمیت یافتن زرتشتی گری در زمان ساسانیان واکنشی به جنگ های دو امپراطوری ایران و روم بوده است در این فضای بشدت سیاسی شده دیگر از نشانه های خدایان در طبیعت حرف زدن بیمعنی می آمد و خدا تبلور خود را در حکومت و قدرت مثل رعد و برق نشان میداد و رومیان از دل یهودیت و یهودی مسیحیان اولیه آیینی رسمی ایجاد کردند تا قیصر به نمایندگی خدا بجنگد همانگونه که کسری به نمایندگی از خدا میجنگید مردم حاشیه که در سایه این دو امپراطوری در عربستان بودند میدیدند که دو امپراطور به نمایندگی یک خدا با هم میجنگند مسیحیت و اسلام هر دو مخالف سر و راز بودند و طبیعت را مدل دیگری تفسیر میکردند به این شکل که خدا این امکانات را برای انسان خلق کرده است و این ها نعمات خدا است تا انسان نیز متقابلا خدا را بپرستد در حالی که در مذهب انسان قدیمی تر انسان در حدی نبود که بخواهد خدا را بپرستد و خدایان نیازی به پرستش انسان ندارند اما در فضای سیاسی و تخاصم دو امپراطوری موحد خدا نیاز به پرستش داشت و دیر یا زود باید یک امپراطوری قدرت را بدست میگرفت و اسلام هر دو امپراطوری روم و ایران را عقب زد و وقتی که موفق به این کار شد خلفا و دو مذهب شیعه و سنی سازماندهی شدند که بازگشت به همان مذاهب قبل میباشد و خلیفه همان قیصر خدا غیر مسیحی روم است و اولیا شیعه نیز خدا شدند و بساط رمز و راز دوباره پر رونق گردید