ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

• دیدگاه

چه «دروغ» می‌گفتی‌، وقتی «مهربان» بودی!

محمود صباحی- شکاف در میان زبان روزمره و زبان رسمی و ادبی در همه جامعه ـ‌ زبان‌های انسانی، امری بدیهی است اما مسأله نه در بود و نبود این شکاف، بلکه در ژرفای این شکاف و در دلایل و چگونگی این شکاف است.

پیش‌گفتار: جامعه‌شناسی، دانش و توان دیدن و نمودن پدیده‌های اجتماعی «چنان که هستند» است، نه چنان که مردم آن‌ها را تصور می‌کنند و یا دوست دارند آن‌ها چنان تصور شوند.

پس در این مقاله، نه به نویسنده به مثابه شخص، که به دانش «جامعه‌شناسی» گوش فرا دهید و برای لمحاتی -در‌‌ همان حالی که این مقاله را می‌خوانید- احساسات و عواطف خود را در قوسین (پرانتز) بگذارید و از چشم‌انداز یک جامعه‌شناس به مسائل و پدیده‌های پیرامون خود بنگرید. 

فراموش نکنید که کار جامعه‌شناس، بیش از هر چیز به کار پزشک می‌ماند و از این رو، سر و کارش با ناخوشی‌ها، کژکاری‌ها، ناسازه‌ها و دشواره‌هاست و نه با بخش‌ها و ارگان‌های سالم‌ پیکره جامعه؛ همچنان که او چون یک پزشک مسئولیت‌پذیر، باید در کار خود بیش از هر چیز صریح، سرد، قاطع و به دور از هرگونه گرایش عاطفی، ملاحظه‌کاری و محافظه‌کاری باشد.

مقدمه: هشیار‌ترین هشیاری و چه بسا شاد‌مانه‌ترین شادی آدمی در این جهان لمحه‌ای رخ می‌دهد که او دریابد «آن» که بر زبان می‌آید، به‌ راستی کیست؟!- این «او»ست که بر رخشِ زبان می‌تازد، یا اینکه این اوست که به لوکِ پیرِ رنجور و رنجبرِ زبان بدل شده است؟ -از این رو، قدرِ نهایی و رهایی‌ راستینِ هر کس، بیش از هر چیز، معطوف به قدرِ چیرگی‌ او بر زبان است؛ معطوف به آن آنِ رخشانی که در آن، آدمی توان آن را می‌یابد که با زبان بازی کند و نه زبان با او!

متن: زبان فارسی (۱)، به مثابه زبان گفتار، از مبتذل‌ترین و آلوده‌ترین زبان‌هاست و از این رو، هر دلالتی را از تفرد و از دست‌یابی به مدلول تکین خود، بی‌بهره می‌سازد و به مثابه زبان نوشتار نیز، پرتکلف و زیاده حراف است، و در دریایی از اغراق و گزافه‌‌ غوطه‌ می‌خورد، چندان که گویا‌‌ همان کارکرد و غایت زبان گفتار و روزمره را در قلمرو زبان نوشتار و رسمی، از طریق بزرگ‌نمایی پی گرفته باشد: -مقصودم‌‌ همان تهی‌ ساختن واژه‌ها و گزاره‌ها از نیروی آفرینش‌گر و دگرگون‌ساز‌ آن‌هاست.

این زبان، بیش از آنکه در اندیشه تبادل و گفت‌و‌گو باشد، علیه آن‌ها‌ست: علیه مکالمه و محادثه با خویش و با دیگران. این زبان، زبانی است کاستی‌گرا که در هر لحظه در کار دست‌ اندختن، نیش زدن و زخم زدن، یا به گونه‌ای گزافه‌گویانه در کار چاپلوسی، سخن‌وری و مداحی و آوازه‌‌گری و آوازه‌سازی ایدئولوژیک در عرصه عمومی است و از هر گونه امکان‌ کنش‌گری اندیش‌ورزانه و مستقل اجتماعی ناتوان است.

اگر «زبان»‌‌ همان ذهن و جامعه باشد، زبان فارسی پژواک نظام ذهنی و زندگی اجتماعی به شدت ریاکارانه ماست: ما چون به عرصه خصوصی زندگی پا می‌گذاریم، ابتذال زبانی تمام فضای ذهنی ما را می‌آکند و چون به عرصه عمومی روی می‌آوریم، چهره‌ فخیم، استعلایی و مبالغه‌گر زبان را به کار می‌‌گیریم تا بدین وسیله چهره مبتذل زبانی خود را به کلمات آهنگین بزک کنیم و بپوشانیم.

شفاف‌تر بگویم: زبان فارسی در عالی ترین کنش اجتماعی‌اش، بیش از آن که میل بیان‌گری و دغدغه فصاحت و سلامت بیان داشته باشد، در کار پوشش و در حجاب کردن بیان‌ها، معنا‌ها و مدلول‌هاست و از این رو، زبانی ست علیه زبان، و بیش از همه، علیه گشادگی و گشایش زبان.

شکاف در میان زبان روزمره و زبان رسمی و ادبی در همه جامعه ‌ـ‌ زبان‌های انسانی، امری بدیهی است اما مسأله نه در بود و نبود این شکاف، بلکه در ژرفای این شکاف و در دلایل و چگونگی این شکاف است.

زبان فارسی، تنها از آلودگی اجتماعی و زهرآلودی رنج نمی‌برد بلکه از گونه‌ای گسیختگی و هرج و مرج در دلالت‌هایی معنایی هم در عذاب است و فاصله هر دال‌ با مدلول آن چنان زیاد و مناسبات‌شان چندان آشفته است که هرگز مراد و معنایی روشن، گشایش‌گر و و فصیح عاید نمی‌کند؛ گونه‌ای عامدانگی ناخودآگاه برآمده از نیروی کین‌توزی رانه بنیادین این واکنش اجتماعی و روانی زبان است.

برای نمونه، در زبان آلمانی برای دوست داشتن مراتبی وجود دارد، یعنی افعالی وجود دارند که اندازه و محدوده‌ دوست داشتن هر کس را به هنگام ابراز مشخص می‌کنند؛ این امکان و این ادراک اما در زبان فارسی وجود ندارد چرا که اگر وجود می‌داشت، در ساختار زبان خود را آشکار می‌کرد.

این زبان، خود به ما می‌گوید که دلش زیاده هر جایی، و در اظهار عواطف زیاده ولنگار و شلخته‌ است و از این رو، اغلب -چنان‌که می‌دانیم- بالا‌ترین سطح عواطف را در پایین‌ترین و رشدنیافته‌ترین سطح ارتباط ابراز می‌کند و از قربان‌صدقه رفتن‌های بی‌مایه و بی‌مسما یک دم باز نمی‌ماند. این یعنی که ما ساکنان این زبان، زندگی را از بنیاد به گونه‌ای دیگر درک می‌کنیم: «... چه مهربان بودی‌ ای یار،‌ ای یگانه‌ترین یار، چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی!» (۲) -و این تکه از شعر، داستان زندگی و زبان ماست چرا که در جامعه ‌ـ ‌زبان ما خوش‌زبانی و مهربانی، مهم‌تر و بر‌تر از حقیقت است. چرا که ما از تلخی، گزندگی و سردی‌ حقیقت بسیار وحشت داریم.

در زبان روزمره فارسی واژه‌ها و گزاره‌هایی که از زمره توهین‌ها، ناروا‌ها و ناسزاهایند، امروزه در جوف نزدیک‌ترین مناسبات انسانی نیز خزیده‌اند و از این رو، دوستان در این زبان، یکدیگر را به نام‌های زشت می‌خوانند و آن را نشانه دوستی و یک‌رنگی خود می‌‌پندارند: کُس‌کش، کسو، جنده، مادر جنده، مادر قحبه، تخم‌حروم، بچه‌کونی، کونی و قس علی هذا! اما آن‌چه بسیار شگفت‌انگیز است، نه این آلودگی اجتماعی زبان فارسی، که این بدفهمی و کج‌سلیقگی برخی نویسندگان به این زبان است که این ابتذال گستره زبانی را به سرزندگی و شوخ‌طبعی زبان فارسی تعبیر می‌کنند.

صریح بگویم: ما وقتی با یکی از افراد جامعه فارسی زبان سخن می‌گوییم، بی‌تردید، در معرض گونه‌ای تهاجم و تجاوز زبانی قرار گرفته‌ایم که بیشترینه با سُخره گرفتن و دست‌انداختن در هیات شوخی خود را هویدا می‌سازد. از این رو، آنان، یعنی کسانی که در این زبان سکنا گزیده‌اند، بیش از هر چیز خواهان آنند که هر‌چه سریع‌تر مرز‌ها و قلمروهای فردی را در هم شکنند تا در سپهر شبه‌دوستانه‌ای که بدین وسیله ایجاد می‌‌کنند، میدان مصاحبت مبتذل و زهر‌آلود خویش را هر چه هموار‌تر و فراخ‌تر سازند.

این بدزبانی را ما همه در قلمرو سیاست‌مداران و رهبران سیاسی جامعه کنونی آزموده‌ایم و آن را می‌شناسیم اما به نظر نمی‌رسد که هنوز هرگز بدین اندیشه باشیم که این بد زبانی، زمختی و زهر‌آلودی زبان فارسی تنها بازتابی از ساختار حکومتی جامعه ایران نیست بلکه پیش و بیش از آن، منش اجتماعی و نژندی روانی مردمی را آشکار می‌کند که در این زبان سکنا گزیده‌اند و از طریق آن به مثابه ذهن، نه آنکه می‌اندیشند، بلکه اندیشیده می‌شوند.

توهین و بی‌حرمتی از کریه‌ترین کنش‌های زبانی است که در جامعه ایرانی در همه سطوح اجتماعی به کار گرفته می‌شود اما هیچ‌ جامعه‌ای نمی‌تواند بی‌سبب، کنش و کلامی را در طولانی‌مدت به کار گیرد، مگر آنکه ضرورتی در کار و نیازی به آن داشته باشد:

مطلق مقدس، قطب مقابل خود یعنی مطلق ملعون را به طور طبیعی تولید می‌کند زیرا بدون آن وجود خود او نفی می‌شود و یا دقیق‌تر بگویم، قطب مطلق ملعون تصویری از خود قطب مطلق مقدس است که خود به خود ایجاد می‌شود زیرا مطلق مقدس نمی‌تواند چیزی جز وانمود و نمایش باشد (یعنی بیگانه با چنان‌بود زندگی)، و این مطلق مقدس، خود عین لعن، عین نفرین است که برای رفع انسداد و مزاحمت فراگیر و با‌ژ‌خواهانه آن، افراد ناگزیرند به واسطه کلام و واکنش مطلق‌شکن و مطلق‌گریز ناسزا، توهین و بی‌حرمتی در دل صُلب و سنگِ مطلقِ مقدس نقبی بزنند تا شاید بدین‌وسیله، به ماتحت اغواگر زندگی، این نامطلق نامقدس دوست‌داشتنی، دستی برسانند و راهی جز این هم، در ذهن‌ ـ ‌زبان ‌ـ‌ جامعه مقدس مطلق‌انگار باقی نمی‌ماند؛ او باید هر باره خود را از پشتی‌ترین در‌ها و کثیف‌ترین راه‌ها عبور دهد تا بتواند زندگی کند و این بدین معناست که بدون انقلاب در مناسبات بنیادی ذهن و زبان، امکان دگردیسی عمیق و بهینه‌سازی جدی در جامعه نیز ناممکن است.

برای نمونه، برای آنکه ضرورت بی‌حرمتی، توهین و پرتاب نجاست به سر و روی خود (و دیگران) از بین برود، انگاشت مقدس/ ملعون مطلق باید به این انگاشت رهایی‌یافته دگردیسه شود: جهان نه مقدس است و نه ملعون؛ جهان، جهان است بدون هیچ ارزش افزوده‌ (و یا کاسته)!

در چرخه چنین دگردیسی‌ای ساختار سیاسی جامعه نیز، که جز‌‌ همان چهره ذهن و زبان جامعه نیست، خود به خود دگرسان‌ خواهد شد.

زبان فارسی بیش از هر زبان دیگر آمیخته نیش و کنایه است. زیاده زهر‌آلود است و این خود بنیادی‌ترین نشانه مرض بدخیم کین‌توزی در این ذهن و زبان نیز هست. زبانی که در هر لمحه سرگرم گونه‌ای انتقام‌گیری کور و ‌بی‌دلیل مشخص از این و آن است: زخم‌زبان‌ زدن و کلمات نیش‌دار به کار بردن، متلک انداختن و دست‌انداختن، تصغیر وکوچک‌شماری و بی‌ارزش جلوه دادن اعتبار‌ها و توانایی‌های دیگران، چندان برای ما آشنا هستند که هرگز نیاز نمی‌افتد که بیش از این به آن‌ها اشاره کنیم.

هم‌چنان که به کار بردن کلمات مهر‌آمیز غلو‌آمیز نیز بی‌تردید سویه دیگر همین بی‌ارزش ساختن و از ریخت انداختن ارزش‌هاست؛ ارزش‌هایی که بیش از هر چیز خود را در زبان آشکار می‌کنند.

وقتی کلمات، بدون آن‌که از پشتوانه بسنده‌ای برخوردار باشند بی‌محابا بر زبان جاری شوند، زبان را تهی می‌سازند و با تهی شدن زبان، جامعه نیز دچار روان‌گسیختگی و معناباختگی خواهد شد و سرانجام، از این‌که بتواند سرنوشت خود را به مثابه جامعه دگرگون سازد، بازخواهد ماند.

زبان باید‌‌ همان کنش باشد و کنش‌‌ همان زبان؛ یعنی زبان نباید به راهی رود که کنش از پیمودن آن ناتوان باشد. پس دهان را هرگز نباید بیش از توان کنش‌گری خود گُشاید.

سرراست‌ بگویم: آن‌چه‌بود ما، سرنوشت راستین و اعتبار ما، نه آن چیز‌ها و سخن‌هاست که در وضع آرام و بی‌خطر زندگی چاپلوسانه بر زبان می‌رانیم، بلکه آن تصمیم‌ها، رفتار‌ها و واکنش‌هاست که در بزنگاه‌های ناآرام و خطرناک زندگی از خود بروز می‌دهیم. در‌‌ همان لمحات که دروازه‌های دوزخ را به روی ما می‌گشایند تا ترس چون هیولا بلعیدن روح ما را آغاز کند و ما بگوییم و بکنیم نه آن‌چه مسیحا می‌کرد، که آن‌چه یهودا می‌کرد.

هیچ کس نمی‌تواند با گفتنِ [برای مثال] «دوستت دارم»، دوست داشتن خود را تحقق یافته قلمداد کند، چرا که دوست داشتن بیش از آن‌که یک گزاره‌ زیبا و دل‌نشین باشد، گونه‌ای کنش‌گری‌ است که در هر لحظه باید رخ دهد. یعنی دوست داشتن خود را باید در مقام عمل اظهار و اثبات کند اما زبان ‌ـ جامعه فارسی، بیش از آن‌که به تحقق عینی دوست داشتن نظر کند و زبان و کنشش را یگانه سازد، به گونه‌ای مذبوحانه کلمات را به رنگ‌ها و خیال‌های خوش‌ می‌آمیزد تا ابتذال و پوچی خود و دروغین بودن اظهار عشق خود را از نظر‌ها (و چه بسا از نظر خود) دور و چه بسا نهان کرده باشد: بی‌سبب نیست که بر‌ترین گونه شعر در این زبان، غزل است و پست‌ترین نیز هم!

پانوشت‌ها:

۱- این بدیهی است که مقصود از زبان فارسی در این نوشتار، زبانی است که جامعه ایرانی را باز می‌تابد، و نه زبان فارسی دری یا فارسی فرارودی یا زبان‌های دیگر خویشاوند با زبان فارسی!

۲- این شعر، بریده‌ای از شعر بلند «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد است.

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • م. راد

    نیچه ای دیگر در فضای روشنفکری ما: جامعه شناسی خود‌بنیاد و شاد‌خوی پس از خواندن این نوشته و گذاشتن کامنتی کوتاه، با کنجکاوی مقاله های دیگر آقای صباحی در صفحه ی رادیو زمانه و نیز برگ هایی از دفتر شعرشان را خواندم. قصد ایشان ظاهرا آسیب شناسی جامعه ی ایرانی با نیت مبارزه با کژی ها و انحراف های آن است. اما هر چه بیشتر خواندم بیشتر اطمینان یافتم که استراتژی ایشان نه باز کردن گرهی از انبوه مشکلات جامعه بلکه مطرح کردن خود به عنوان تحلیل گری برجسته، به گفته خودش"خودبنیاد"، و چه بسا یک مصلح و منجی اجتماعی است. از این نظر با کامنت های 3 و10 موافقم. یک سویه ی این استراتژی پرداختن به مسایل و آسیب های جامعه ی ایرانی به گونه ای جنجال برانگیز و اغراق شده است. تعمیم های غلوآمیز و عامه پسند ایشان تاکتیکی برای جنجال سازی است، تعمیم هایی که هیچ حد و مرزی نمی شناسد و صفت هایی کلی به تمامی جامعه و همه ی ایرانی ها نسبت می دهد – فرمول بندی هایی غیر علمی که تنها در مکالمه های گسسته و تفننی در فضای پر هیاهوی کافه ها یا میهمانی ها برای گذران وقت، پز دادن و شاید دلبری و جفت یابی می توانندکارکرد داشته باشند. چند نمونه: "قوه تشخیص ما ایرانیان به شدت کُند و تنبل است. "ایرانیان امروزه هر یک به دون‌کیشوتی قهار بدل شده‌اند." " ایرانیان موجوداتی خود‌پسندند." از این دست فرمول بندی های بی بنیاد و شلخته در نوشته های ایشان بسیار می توان یافت. برای توصیف این برساخته های بی مایه نمی توانم واژه ی دیگری جز هوچی گری و جنجال بیابم و بر این باورم که این تاکتیک دقیقا در خدمت استراتژی ایشان برای قالب کردن خویش به عنوان یک مصلح و ناجی اجتماعی است. بیایید به نمونه ی دیگری از فرمول بندی های سطحی ایشان نگاهی بیاندازیم. ایشان زیر عنوان "زبان مادری، خلاف‌آمد زبان آمرانه" می نویسد: "زبان مادری آکنده از آزموده‌ها و آموزیده‌های طبیعی برتری است که سپس، زبان پدرانه در مقام زبان رسمی آن را پس می‌زند و سرکوب می‌کند چرا که پدر می‌خواهد هر چه سریع‌تر به مکالمه فرزند و مادر پایان دهد تا زبان و نظام اجتماعی و سیاسی خود را در ذهن فرزند مستقر گرداند." در این جا بحث بر سر آموزش زبان مادری است و واژه ی "زبان مادری" دقیقا در معنای لغوی آن، نه معنایی استعاری، مورد نظر است. زبان های فارسی، آذری، عربی و ... زبان های مادری مردمان این سرزمین هستند و همگی شاهدیم که چگونه قوانین و سیاست های حاکم زبان های غیر فارسی را سرکوب می کند. حال در چنین متنی نویسنده ی ما با شعبده بازی مفهومی به نام "زبان پدرانه" به میان می کشد و آن را در مقابل زبان مادری می گذارد!! بیایید وضعیت معینی را پیش خود تجسم کنیم. کودکی آذری زبان در روستایی در آذربایجان مدرسه را آغاز می کند و ناگهان در می یابد که تمامی اشیا و وضعیت های دور و بر او نامی دیگر دارند. او باید تمامی دانسته های خود به زبان مادری اش به کنار بگذارد و همه چبز را به نامی دیگر بشناسد چرا که آموزش او به زبانی دیگر یعنی فارسی آغاز شده است. بنا بر تحلیل آقای صباحی این زبان آمرانه، یعنی فارسی، همان زبان پدرانه است که آمده تا به مکالمه فرزند و مادر پایان دهد؟! یعنی پدر آن کودک برای برهم زدن رابطه ی صمیمی میان کودک و مادرش و برای استقرار نظام اجتماعی و سیاسی مورد نظرش ناگهان به زبان دیگری - که جز فارسی نمی تواند باشد – توسل می جوید. همان طور که مشاهده می کنید دو سویه ی این به اصطلاح خلاف آمد ابداعی ایشان اصولا از یک جنس نیستند: در یک سو "زبان مادری" است که در بیشتر مواقع زبان مادری پدر فرزند هم هست، و در سوی دیگر تعبیری استعاری از نقش پدر همچون استقرار دهنده ی نظم حاکم، تعبیری کژ و کوله بر گرفته از روانکاوی فروید و روانکاوی اجتماعی ویلهلم رایش . همان طور که در بالا گفتم، از این دست فرمول بندی های بی بنیاد و شلخته در نوشته های ایشان بسیار می توان یافت. در حین خواندن نوشته های آقای دکتر و نیز نوشتن این سطور بار ها این پرسش از ذهنم گذشت که آیا این همه هدر دادن وقت و انرژی نیست؟ آیا می توان در فضای روشنفکری مان که این جا و آن جا از تفرعن و خود بزرگ بینی مالامال است تاثیری مثبت بر جای گذاشت؟ با احترام م. راد

  • نیما ایرانشهری

    هر قوم و ملتی اسیر جغرافیای خود است. از ملتی که در چهار را ه حوادث جهانی زیسته و ۲۳ با ر (؟) از سوی بیگانگان اشغال کامل شده است چه انتظاری میتوان داشت؟ آیا میتوان ایرانیان را با انگلیسی ها مقایسه کرد که از آخرین اشغال کشورشان قریب به هزار سال میگذرد، و توقع داشت که دورو نباشند؟ در همین نزدیکی خودمان در سال ۱۳۶۷ وقتی از زندانیان سیاسی چند سوال کوتاه میپرسند و جواب صادقانه حکم مرگ را در پی داشت، میشود این اشخاص را محکوم کرد که چرا دو رو هستند؟ و یا در زمان حمله مسلمین به ایران در ۱۴۰۰ سال پیش وقتی جواب منفی به اسلام آوردن، مساوی با مرگ و یا بردگی و یا حداقل پرداخت جزیه بود، میتوان ایرانیان را شماتت کرد که چرا عقیده واقعی خود را پنهان نگاهداشته و به دروغ اظهار اسلام کردند، آنهم وقتی وقتی که ۳ جنگ بزرگ را به مسلمانان باخته بودند و دیگر بیش از ان نمیتوانستند مقاومت کنند. به نظر من ایرانیان هیچ فرقی با دیگر ملت ها ندارند و ملت های دیگر هم اگر همین بلاها به سرشان می امد، شاید به انحطاط اخلاقی بدتری دچار میشدند، و در حقیقت ملت ایران به کمک درخت ریشه دار و ستبر و تناور فرهنگ و تمدن ایرانی که در هزار ساله دوره رفاه و عظمت ایران پیش از اسلام بارور شده بود، توانست این توفان ها را از سر بگذارند و همچنان پایدار بماند، هر چه که بنده در صدد توجیه دروغ گویی و دورویی ایرانیان نیستم و ان را در زندگی روزمره و عادی به هیچ وجه تجویز نمیکنم. با احترام نیما ایرانشهری

  • فرشید

    آیا نویسنده هنگام نگارش این متن «برای لمحاتی -در همان حالی که این مقاله را [می نوشت]- احساسات و عواطف خود را در قوسین (پرانتز) [گذاشته است]»

  • anyone

    سلام با جناب ایرانشهری موافقم باید دید چه باعث شده که ایرانیان در رفتار و کلام نفاق داشته باشند: برای مثال وقتی برای پیشبرد کارشان مجبور به درغ گفتن- رشوه دادن-چابلوسی و...شوند بازخورد این رفتار در زبانشان نیز مشهود است . در مقابل جامعه ای را در نظر بگیرید که ساختار سالم(اجتماعی-اداری-اقتصادی و ...) آن شما را در استفاده از هر پلیدی برای نیل به مقصود بی نیاز سازد. به نظر من بیشتر باید در صفحه های تاریخ به دنبال ریشه های این ضعف فرهنگی بود. با تشکر

  • تهران

    این آقا در بکار بردن الفاظ رد وبدل شده بین ایرانیان فارسی زبان غیاث به نفس فرموده اند. این زبان همان زبان سعدی و حافظ و مولوی و نظامی وناصرخسرو و...........و ایرج میرزا است. صادق هدایت میگوید میزان فحش در هر زبان متناسب با بدبختی هایی است که بر سر گویندگان به آن زبان آمده(نقل به مضمون) با این جمله معتدل "شائبه ارضاء نوعی از تفاخر و اظهار فضل را ......... تا ارائه یک تحلیل عمیق" موافقم فقط فکر میکنم کلمه شائبه در آن کمی خوش بینانه باشد. زبان( با اندک بضاعت فهم من در این زمینه ) مثل خود جامعه زنده است وبازتاب آن . فکر نمیکنم ایشان معنی دقیق کلماتی که به عنوان کلمات جاری بین دوستان گفته اند بدانند . من هم توصیه میکنم " این نویسنده عزیز که فبل از نوشتن این تئوریهای بی بنیاد ، وقت خود را صرف خواندن کنند"

  • مهرداد

    کمی جالب بود، ولی آسمان و ریسمان بافی اش زیاد بود. گمان نمی کنم زبانی وجود داشته باشد که در آن از فحش و فضیحت و شوخی های وقیح به خصوص در اربتاطات صمیمی و دوستانه خبری نباشد. مطالب اسلاوی ژیژک در مورد شوخی های وقیح و حتی جوک های قومی در ایجاد صمیمیت غیر تصنعی در میان فرهنگ ها، با تکیه بر فرهنگ اسلاویک خود ژیژک، مشهور و شناخته شده هستند و خودش هم مرتبط از این شوخی های وقیح برای کم کردن فاصله گوینده و شنونده بهره می گیرد....البته موضوع اینکه فاصله ی دال تا مدلول در زبان فارسی که عاشق ایهام و رازورزی است بسیار زیاد است، نکته قابل تأملی است که نویسنده محترم به آن اشاره کرده اند. البته نویسنده می گوید محتویات این مقاله "دانش جامعه شناختی" است و نباید به عنون نظر یک نویسنده خاص تقلیل یابد....این را اصلاً نمی توانم هضم کنم، واقعاً معنای این حرف چیست؟ خود "دانش جامعه شناسی" به سخن آمده است؟؟ اصلاً مطمئن نیسم که حتی این مطلب "جامعه شناختی" باشه، شاید بشه گفت نقد فرهنگی، فلسفه زبان یا هر چیز دیگر، ولی اصرار در دخیل ندانستن نویسنده در آن، ان هم توسط خود نویسنده، آشکارا تمنای نویسنده برای ارتقاء به سطح گفتار "مطلق علمی" است. چیزی شبیه به گفتمان دانشگاه در نظریات لکان.

  • سروش

    مشکل از زیان فارسی و .... نیست. شما در انتخاب همنشین ها دقت بیشتری بفرمایید، نه تنها مورد تجاوز کلامی و .... واقع نمیشید، بلکه با ادبیات "واقعی" فارسی هم بیشتر آشنا خواهید شد. من فکر نمیکنم زبانی در دنیا باشد که تمام متکلمان آن زبان فرهیخته و مودب و ... باشند. راه حل مشکل شما در "انتخاب زبان محاوره" نیست.

  • نیما ایرانشهری

    پیشتر نقد بلندی بر یکی از مقالات آقای صباحی نوشتم که رادیو زمانه با وجود آنکه ان نقد را ۳ مرتبه فرستادم، بدون هیچ توضیحی از نشر ان خودداری نمود . من دلیل عدم نشر ان نقد راهرگز نفهمیدم که چه بود، و در هر صورت امیدوارم که این نقد کوتاه را منتشر نماید. به نظر بنده آقای صباحی مدل امروزی دکتر (؟)علی شریعتی است که با زبان شعرگونه و احساسی ، سخنانی به ظاهر علمی و در باطن هیچ و پوچ میبافد که فاقد ارزش بوده و بی پایه میباشند . البته ایشان حرفهایی برای گفتن دارد، ولیکن به صورت بسیار افراطی در اغلب مقالات خودشان تعمیم جزء به کل مینمایند و از بودن پالان در کنار بستر بیمار نتیجه میگیرند که بیمار خر خورده است. بنده در یکی از کشور های انگلیسی زبان زندگی میکنم و خود شاهدم که در زبان روزمره مردم، و حتی خانم ها چه قدر زیاد واژه های به اصطلاح بی ادبی به کار میرود و اصلا قابل مقایسه با زبان فارسی نیست. بنده ۳ زبان را به خوبی میدانم و با ۲ زبان دیگر آشنا هستم و بر این باورم که زبان فارسی زبان بسیار مودب و با نزاکتی است. موضوع دورویی ایرانیان ربطی به زبان فارسی ندارد، و این فرهنگ ایرانی است که در زبان فارسی بازتاب یافته است. دورویی ایرانیان نتیجه زندگی هولناک ایشان در طی قرون متمادی است ، و به نظر میرسد که ایرانی دورویی را به عنون یک سپر دفاعی برای از نجات خود از ورطه مهلکه و بلا، در برابر دشمنان خارجی و استبداد داخلی به کار گرفته است، بماند که در اثرتکرار، این دورویی به بخشی از فرهنگ ما تبدیل شده است. در هر صورت مساله پیچیده تر از ان است که آقای صباحی میپندارد و تقلیل دادن مسایل بسیار پیچیده به موضوعات بسیار ساده، آنطور که در مقالات ایشان دیده میشود، ره به جایی نخواهدبرد. خوش بختانه با توجه به نقدهایی که به مقاله ایشان در همین صفحه وارد شده، به نظر میرسد که اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان متوجه کم مایگی مقالات ایشان میباشند. به ایشان توصیه میکنم که بیشتر مطالعه نمایند و نوشته های خود را مدلل کنند و از شاعرانه نویسی دست بردارند. ملت امروزی ایران ملت دهه پنجاه خورشیدی نیست و سره را از ناسره تشخیص میدهد . با احترام نیما ایران شهری

  • پویش

    من شحصا زبان این مقاله را به شکلی از روزنامه نگاری همه پسند نزدیک تر میبینم تا یک مقاله علمی. من با طرح مساله کاملا موافقم و زبان محاوره مردم ایران زبانی میبینم که بیشتر به زبان بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی شبیه هست. در زبان محاوره رسمی آداب دان و مودب هستیم ولی در پستوی رفاقت زبانی هرزه و وقیح داریم. نکته ای که مقاله به آن نمیپردازد این است که زبان یک تولید فرهنگی ـ تاریخی است. این زبان از سیاره دیگری به زمین نیامده است این زبان را ساکنین همین محدوده جغرافیائی تولید کرده اند. زبان دو کار برد مهم دارد : یکی وسیله ای برای بر قراری ارتباط است و دیگری ابزاری برای اندیشیدن و بیان اندیشه. در فرهنگی که خرد ورزی ریشه محکمی ندارد زبان اندیشیدن نیز ضعیف است و واژه ها به سمت بیان غرایز پنهان ما میشوند. نقد من به این مقاله این است که به جای بررسی ریشه های فرهنگی تولید چنین زبانی، زبان را که خود تولید این فرهنگ است نقد میکند. تزویر و ریا ساخته زبان نیستند بلکه زبان مزور ساخته مردمی مزور و ریا کار است. زبان تقصیری ندارد گوینده است که مقصر است.

  • بیژن

    در قدم اول به این نویسنده عزیز توصیه میکنم که فبل از نوشتن این تئوریهای بی بنیاد ، وقت خود را مصروف خواندن کنند. اگر کسی تصور میکند که ما ایرانیها خیلی بی نزاکتیم کافی است مثلا بیست فیلم سینمایی ساخته شده در امریکا در 2014 را ببیند. یا کافی است کتابهای عامه پسند وزرد تولید شده در این کشورها را بخواند. زبان اینها را ببینید سرشار است از کلمات رکیک و پایین تنه ای. حتی وقتی نویسنده سناریو اسکورسیسی است. اینکه زبان ما ناسزاهای متنوع تر دارد مربوط به نحوه زیست وتاریخ ماست. همچنانکه زبان شعری ما رنگارنگ تر است والبته نه عمیقتر (بطور اعم میگویم. بدیهی است که چه کسانی را مورد مقایسه قرار دهیم) اینکه ما در برخوردها وگفتار روزانه خشن تر هستیم نیز این عارضه ای جامعه شناختی است. حتما کسانیکه ماههای پیش از انقلاب را تجربه کرده اند یادشان هست که چه دریاهای مهربانی در رفتار و گفتار مردم بود متاسفانه دامنه کلمات_ استنباط مردم از آنها_ سره وناسرهء آنها_ نحو زبان و بسیاری از چیزهای دیگر مربوط به زبان نه تنها خارج از اراده حکومت و نهادهای زبانی بلکه خارج از اراده روشنفکران و مصلحانی مانند نویسنده است. زبان یک مقوله فرهنگی - جامعه شناختی است وبا تئوری سازی و آسیب شناسی قابل اصلاح وتغییر نیست اگر نویسنده محترم به همین نکته اخیر توجه داشتند اینهمه خود را و ما را تحقیر و تخفیف نمیکردند. ضمنا کسی که در بار زبان مینویسد باید خودش نحوه کاربرد زبان را بلد باشد. مثلا میداند که لحظات با لمحات فرق دارد و اینرا بجای آن بکار نمیگیر یا از عباراتی مثل" به گونه ای مذبوحانه" پرهیز میکند. رساتر و روشن تر و با آرامش حرف میزند. همین

  • م. راد

    با سلام، دوست دارم چند نکته در باره ی این مقاله بنویسم: - در جهان بیش از 6000 زبان زنده هست، آیا آقای صباحی واقعا تمامی این زبان ها را مطالعه کرده اند که می نویسند "زبان فارسی، به مثابه زبان گفتار، از مبتذل‌ترین و آلوده‌ترین زبان‌هاست" ؟ - نویسنده هیچ استدلالی در اثبات انگاره ی مرکزی نوشته اش ارایه نمی کند بلکه آن را از پیش فرض می گیرد، منظورم این انگاره است که عادت ایرانی ها (یا فارسی زبان ها) به فحاشی، تمسخر، متلک پرانی ... از زبان فارسی نشات می گیرد نه بر عکس. ایشان در واقع گاری را جلوی اسب می بندند. - طبیعتا زبانی که در اختیار دارید امکان ها و نیز محدودیت هایی برای چه گفتن و چگونه گفتن ایجاد می کند اما زبان، به تعبیر ویتگنشتاین، هم چون شهری است با محله های بسیار، محله های قدیمی، محله های نوساز، و همواره در حال تغییر و ساخته شدن. فرو کاستن بررسی زبان فارسی به بررسی فحش ها و متلک ها و، از آن بدتر، نسبت دادن علت رفتارهای اجتماعی آدمیان به وجود آن واژه ها (!!) بنیان های علمی و روش شناختی مقاله را بسیار سست می کند. - در آخر، فکر می کنم وارونه کردن شعر بی نهایت زیبای فروغ در عنوان مقاله بی ذوقی و شعر ناشناسی نویسنده را به نمایش می گذارد. با احترام م. راد

  • محسن

    زبان از ذهن می زاید،ذهن از روابط انسانی، روابط انسانی از شیوه ی زیست و ساختار قدرت در میان انسان ها. زیست - جهان انسانی در زبان باز می تابد و همین زبان زیست جهان انسان را از نو شکل می دهد. زبانی که هومو ساپی ینس در مثلن 200 هزار سال پیش به کار می برده نیازها گروه اندکی شکارگر را با همه ی ترس ها و اضطراب هاشان برمی آورده و زبان امروزین هومو ساپی ینس نیازهای بس شگرف و بس پیچیده ی را. پس زشتی زبان فارسی حکایتگر بسی زشتی هایی ست که در ژرفای روابط انسانی ما نهفته اند. این زشتی ها البته در روابط انسانی تمام جامعه های هومو ساپی ینس نهفته اند. آیا ما در زبان ماندارین یا صربی و کرواسی و زولو و کنیایی و صدها زبان دیگر کاوید ه ایم تا بدانیم چه میزان زشتی در آن ها راه دارد؟ فارسی و فارسی دری و فرارودی هم هر سه یک زبان اند گیرا فتاده در روابط اجتماعی متفاوت.

  • manouchehr parshad

    آقای استاد صبوحی اهل ادب و نویسندگی و شیرین خامه است و دلسوز.درود بر وی که بس دل سوزانه- هر چند از سر خشم و شتاب-ابتکار طرح موضوعات تازه و رایج در رهکرد ها و کارکرد های زبان رایج فارسی را بدست گرفته اند که ( زبان نظیف ) شهید کسروی را یادآور است.اما ای نازنین بزرگوار: ۱-کدام زبان بسیار بسامد ازاین واژه های زشت تهی و بری است در هشت گوشه گیتی؟ ۲-آیا در تمامی طبقات و رده  های اجتماع چونان زبانی چرکین و دل آزار بکار می رود؟ ۳-آیا زبان رایج هر قوم وملتی تابعی هزار گونه از طرز و نوع معیشت و کم وکیف زیستی/اخلاقی/اجتماعی و فرهنگی و تاریخی آن مردم و طایفه و ....نمی باشد؟ ۴-بس سخن ها در تکمیل و اصلاح اتهامات استاد میتوان آورد هر چند دلسوزی و ابتکار و خشم مادراته آقا صبوحی راباید ارج شناخت و قدر نهاد و نیز کلک با شهامت آن عزیز را هم . با ادب و احترام:   منوچهر  \رشاد

  • ق سفیدکوهی

    با اشتیاق فراوان نوشته‌های رادیکال در به نقد کشیدن کژی‌های اجتماعی - فرهنگی ایرانیمان توسط آقای محمود صباحی را دنبال نموده، و برای ایشان موفقیت آرزو دارم. ق سفیدکوهی

  • عبدولین

    این متن بدقت نگاشته و پیراسته ، اشکارا مصر در ارایه زبانی مثلا جامعه شناسانه، بیشتر شائبه ارضاء نوعی از تفاخر و اظهار فضل را عیان می سازد تا ارائه یک تحلیل عمیق .اگر چه باید ادعان اذعان کرد که از نظر محتوی نکات قابل تاملی در بر دارد.فحاشی عامیانه و گسترده انعکاس سطح فرهنگی و تربیتی فرد دارد و ربطی به ساختار کلی فرهنگی ،ذهنی و زبانی ندارد. .من بشخصه با 6 زبان زنده دنیا و فرهنگ انها در 40 سال گذشته سرو کار داشتهم و با کل مواردی که نویسنده محترم در مورد زبان فارسی و کاربرد آن اشاره کرده اند.بر خورد داشته ام.بدون اغراق شاید بی پروا تر و سخیف تر از آن.اصولا اینگونه تحلیل های جامعه شناختی از عمق و ژرفای کافی بی بهره اند. نویسنده محترم با این باور که پدیده فحاشب و بد زبانب عمدتا در زبان فارسی بیشتر و پر رنگ تر است ریشه فحاشی و تملق رو در انگاشت و باور مندی به جهان مقدس / جهان ملعون جامعه می داند و راه حل ان را در رهایی از این انگاشت و دگردیسی بنفع انگاشت جهان جهان است و نه مقدس و نه ملعون.این صغری کبری چیدن است و لاغیر.و در عین حال استدلالی است بغایت انتزاعی.گویی صحبت از جهان روباط ها و مناسبات بین آنهاست!

  • اشکان

    آموزنده بود اما فهمیدنش بسیار دشوار. اگر با مصداق ها و توضیحات بیشتر نوشته میشد ؛ مفیدتر می بود به ویژه برای کسانی چون من که آماتور هستم. آنچه در تجربه شخصی دیده ام اینست که از ایرانی جماعت بی تربیت تر و فحاش تر در این جهان شاید نباشد. به گمان من شیوه زیست ما بی تاثیر در زبان نبوده. ایران از ۳ هزار سال پیش تا همین اواخر سرزمینی بازرگانی و بازار-محور بوده نه جامعه کشاورزی یا صنعتی . فروشندگان و  فرهنگ فروشندگی زبان ما را ساخته نه فرهنگ کارگری و کشاورزی. آنچه در فروشندگی به کار میآید, چرب زبانی است و پرحرفی و تبلیغ خود و زدن زیرآب رقیب. بر عکس نیروی کار مولد , زبانی میخواهد در خدمت عقلانیت ابزاری تا به کار افزایش تولید بیاید؛ زبانی که دقیق باشد و زمان را هدر ندهد. شاید با تغییر سبک زندگی , زبان هم کم کم اصلاح شود.

  • روزبه

    با شما موافق نیستم ولی فرض کنیم اینطوره که شما میگید. راه حلتون چیه؟ ضمنا من شخصا  هیچکسی رو تمام  عمرم  به اون القابی که شما دوستانتون رو در مقاله خطاب میکنید نکردم و نخواهم کرد. شخصا معتقدم مشکل زبان نیست بلکه عدم آموزش وتمرین دمکراسی و احترام متقابلبه یکدیگر به شکل روزمره مابین افراد در جامعه ما از کوچک بزرگ و یک ساختار هرمی قدرت سیاسی بر اساس زور بر ارکان تمام جامعه که امکان فرا گرفتن نقد و نقد پذیری را از جامعه سلب کرده و طبیعتا یک جامعه ایستا بسمت انحطاط خواهد رفت و البته خود رو بشکل انحطاط اخلاقی خود را نشان میدهد. چاپلوسی. دروغ. کلاه برداری .چپاول اموال عمومی . رشوه. بد رفتاری با ارباب رجوع وووو زرنگی محسوب میشود. این وارونه شدن ارزشهاست و نشانی از انحطاط اجتماعی. جامعه ما ۱۰۰ سال بعد از انقلاب مشروطه مانند نوزادی است که سرش از رحم مادر بیرون آمده ولی بقیه تنش در رحم گیر کرده و بیرون نمیاید و ادامه این وضع در دراز مدت  باعث مرگ فرزند و مادر خواهد شد. من در کشورهای مختلف زندگی کرده ام تا آنجا که دیدهام استفاده از لغات زشت برای امور عادی در انجا ها هم وجود داشته.