ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

حقوق اقلیت‌ها همچون پاسخی به ملت‌سازی

چندفرهنگ‌گراییِ کیملیکا در برابر ملّی‌گرایی جواد طباطبایی

میثم بادامچی − تحقق حقوق اقلیت‌ها راهی است برای جبران اِعمال تبعیض بر اقلیت در برابر اکثریت، و در نتیجه از بایسته‌های عدالت است.

در مقاله‌ی گذشته به نقد نظر اخیر دکتر جواد طباطبایی در مورد آموزش زبانهای محلی در دانشگاهها و مدارس ایران پرداختم. در آن مقاله استدلال شد که یکی از نکات مهم ولی مغفول در اندیشه سیاسی طباطبایی، بحث عدالت در توزیع قدرت سیاسی است. گفتیم که طباطبایی در مقاله‌اش به درستی تاکید کرده که زبان نسبتی با قدرت سیاسی دارد، ولی پاسخ نمی‌دهد چرا کسانی که زبان مادریشان جز زبان ملی کشور است، نباید از مزایای قدرت زبان، به شرط صدمه نخوردن به تمامیت سرزمینی کشور، بهره مند شوند. آیا راهی برای جمع میان صیانت از وحدت ملی و سرزمینی از یک طرف، و توزیع عادلانه قدرت میان زبان ملی و زبانهای محلی از طرف دیگر، وجود ندارد؟ داشتن دغدغه چنین جمعی است که نویسنده را به جدی گرفتن نوعی چندفرهنگ‌گرایی معتدل، با الهام از نظریات بسیاری از فلاسفه سیاسی قرن بیستم چون چارلز تیلور، ویل کیملیکا، چاندرا کوکاتاس و دیگرانی که چنانکه گفته شد ارجاعی به آثار هیچ کدام در آثار طباطبایی موجود نیست سوق می‌دهد.

در این مقاله برآنم که مدعای فوق را با اتکا به نظریه چندفرهنگ گرایی لیبرال کیملیکا شرح و بسط دهم.

ویل کیملیکا فیلسوف کانادایی و استاد دانشگاه کوئینز کانادا یکی از مهم‌ترین نظریه پردازان چندفرهنگ‌گرایی است و در آثار خویش کوشیده است روایتی از چندفرهنگ‌گرایی ارائه دهد که با مبانی فلسفی لیبرالیسم، خصوصا مفهوم خودآئینی[1]، سازگار باشد. کیملیکا معتقد است بحث عدالت قومیتی و زبانی را نمی‌توان بدون توجه به مسئله ملت‌سازی اکثریت و تبعات آن در وضعیت اقلیت‌ها به درستی فهم کرد. چندفرهنگ‌گرایی لیبرال کیملیکا را می‌توان مبنایی برای یک نظریه بازنگری شده حقوق بشر دانست که در آن حقوق بشر شامل حقوق اقلیت‌های قومی نیز می‌شود.

اندیشه‌های کیملیکا به کار واکاوی وضعیت ایران می‌آیند خصوصاً اگر از مواجهه نشدن با آنها به بهانه اینکه ریشه‌شان در غرب است پرهیز کنیم. مگرنه آنکه خود دموکراسی، حقوق بشر، حاکمیت قانون، و مفاهیمی بسیار از این دست − که مورد توجه آقای طباطبایی هم هستند − تا حد زیادی ریشه در تاملات متفکران غربی دارد؟ خرد جهانشمول است و بجای غربی-شرقی کردن آن باید به استدلالهای گویندگان توجه کرد. آنچه در ادامه می‌آید عمدتاً مبتنی است بر بخشی از فصل هشتم کتاب درآمدی بر فلسفه سیاسی معاصر، اثر ویل کیملیکا که توسط نویسنده این یادداشت و محمد مباشری به فارسی ترجمه شده است و قرار است به زودی از سوی انتشارات "نگاه معاصر" منتشر شود. خوانندگان برای مطالعه مبسوط‌تر تقریر کیملیکا از فلسفه سیاسی معاصر و چندفرهنگ گرایی لازم است به اصل کتاب مراجعه کنند.[2]

آغازگاه تحلیل کیملیکا از حقوق اقلیت‌ها

ویل کیملیکا، فیلسوف سیاسی کانادایی، استاد فلسفه در دانشگاه کوئینز
ویل کیملیکا، فیلسوف سیاسی کانادایی، استاد فلسفه در دانشگاه کوئینز

کیملیکا تقریرش از حقوق اقلیت‌ها را اینطور آغاز می‌کند که تمام دولت-ملتها در جهان از اواخر قرن نوزدهم به این سو سیاستهایی را دنبال کرده‌اند که هدف آنها افزایش انتگراسیون یا ادغام اعضای جامعه در چیزی است که او در آثارش آنرا «فرهنگ جامعِگی[3]» نام نهاده است. منظور از فرهنگ جامعگی فرهنگی است که از سوی دولت در یک محدوده جغرافیایی معین گسترش داده می‌شود و بر یک زبان مشترک (یا چنانکه خواهیم دید زبانهای مشترک) و استفاده از آن هم در زندگی عمومی و خصوصی، از مدارس گرفته تا رسانه ها، قانون، امور اقتصادی، ادارات، و غیره تاکید دارد.

در یک چهارچوب لیبرال فرهنگ جامعگی تنها مبتنی بر زبان و نهادهای اجتماعی مشترک است، نه به عنوان نمونه «باورهای دینی» یا «عرف و عادات خانوادگی و یا سبک‌های زندگی شخصی»، گرچه در حکومت‌های غیرلیبرال ممکن است فرهنگ جامعگی مبتنی بر هرکدام از اجزای فوق نیز باشد. به بیان دیگر، فرهنگ جامعگی یک لیبرال-دموکراسی مدرن ناگزیر تکثرگرا است، یعنی مسیحیان و مسلمانان، یهودیان و خداناباوران، کارگران و ثروتمندان... را باهم شامل می‌شود. در نقطه مقابل، در نظامهای غیرلیبرال دایره تکثر فرهنگ جامعگی محدودتر است، یعنی ممکن است کسانی که باورهای دینی متفاوت با مذهب اکثریت داشته باشند تا حدی طرد شوند. تنوع در فرهنگ جامعگی یک نظام لیبرال دموکراتیک نتیجه ناگزیر حقوق و آزادیهایی است که در لیبرالیسم به شهروندان اعطا شده است. البته درنظامهای لیبرال هم این تکثر با پیوستگی زبانی و نهادی (که نتیجه سیاستگذاریهای عمدی حکومت است) محدود می‌شود و مطلق نیست.

ملی‌گرایی لیبرال

حکومتهای لیبرال در غرب در طول سالیان به عمد چنان فرهنگ جامعگی متکثری را ایجاد کرده‌اند و لوازم ادغام شهروندانشان درآن را فراهم کرده‌اند. به عنوان مثال در انگلستان دولت شهروندانش را تشویق کرده که بخت‌های زندگی خویش را برای موفقیت گره خورده به مشارکت در نهادهای مشترکی که به زبان انگلیسی عمل می‌کنند ببینند، و در نتیجه حکومت نوعی هویت ملًی را پرونده که تا حدی با عضویت مشترک در فرهنگ جامعگی تعریف می‌شود. انگلستان در این زمینه تنها نیست. کیملیکا معتقد است شاید به استثنای سوئیس تمام لیبرال-دموکراسی‌های جهان در مقاطع متناوبی از حیات‌شان هدف تولید (تنها) یک زبان و فرهنگ ملًی مشترک را پی گرفته‌اند و این پیگیری بخشی از راهبرد «ملی گرایی لیبرال» ایشان برای محافظت از همبستگی و مشروعیت سیاسی بوده است.

معنایی که حکومتهای لیبرال (به عنوان نمونه بریتانیایی‌های انگلیسی زبان) در آن فرهنگی مشترک دارند علی‌القاعده بسیار سبک است، بدین معنا که «تفاوت در دین، ارزشهای فردی، نوع روابط خانوادگی و سبکهای مورد پسند زندگی» را مانع نمی‌شود. با این حال کوشش برای ایجاد فرهنگ جامعگی مشترک در حکومت‌های دموکراتیک هم هرگز بدون چالش نبوده است و در این حکومت‌ها هم در مقاطع مختلف کوشش برای ادغام ساکنان جامعه در یک فرهنگ جامعگی مشترک غالباً با مقاومت‌های جدی از سوی اقلیت‌ها روبرو شده است. به بیان دیگر، گرچه انتگراسیون در شکل لیبرال آن جایی فراخ برای ابرازعمومی و خصوصی تفاوتهای فردی و جمعی باز می‌گذارد، برخی گروه‌های اقلیت، خصوصا اقلیت‌های قومی، در همان غرب هم این اندیشه را که باید بخت‌های زندگی[4] خویش را به نهادهای جامعگی که در زبان اکثریت (و نه زبان مادری خودشان) عمل می‌کنند گره بزنند، نفی کرده‌اند.

تأمل انتقادی بر ملت‌سازی

ویل کیملیکا معتقد است ارائه مدلی برای عدالت و چندفرهنگ‌گرایی بدون تامل انتقادی در نقش محوری‌ای که «ملت‌سازی»[5]، چه در حکومت‌های لیبرال-دموکراتیک و چه غیردموکراتیک، برای گسترش یک زبان و فرهنگ معین دارد، قابل تحقق نیست. در اندیشهٴ (در اینجا مناقشه‌انگیزِ) کیملیکا، «اینکه می‌گوییم حکومت‌ها ملت‌سازی می‌کنند بدین معنا نیست که دولت‌ها تنها می‌توانند یک فرهنگ جامعگی [معین] را گسترش دهند». برعکس، «حکومت در سیاست‌گذاری‌هایش این قابلیت را دارد که در آن واحد دو یا چند فرهنگ جامعگی را در درون یک کشور واحد ارتقا دهد.» مثالی که او در این زمینه می‌زند حکومت‌های چندملیتی کانادا، سوئیس، بلژیک یا اسپانیا است.

از آنجا که تاریخ نشان می‌دهد تقریباً تمام دموکراسی‌ها، نه فقط حکومتهای غیردموکراتیک یا فاشیستی، لااقل در مقطعی از تاریخشان کوشیده‌اند «فقط یک فرهنگ جامعگی را در سراسر سرزمین خویش رواج دهند»، نباید به این مسئله به عنوان نمادی از امپریالیسم فرهنگی یا تعصب قوم­گرایانه[6] نگریست. کیملیکا در بخش‌های مختلف کتاب و سایر آثارش توضیح می‌دهد که فرآیند ملت‌سازی مجموعه‌ای از کارکردهای مهم چون «ایجاد برابری فرصت»، «حس همبستگی»، «اعتمادِ» ملی، و ایجاد بستر برای «برقراری دموکراسی گفت‌وگویی»[7] دارد. به بیان دیگر، همه حکومت‌های مدرن، چه لیبرال و چه غیر لیبرال، به روند «ملت سازی» پرداخته‌اند و می‌پردازند، یعنی فرآیندی که در آن زبانی مشترک و حسی از عضویت مشترک در (و دسترسی برابر به) نهادهای اجتماعی که با آن زبان کار می‌کنند، ارتقا داده می‌شود. تصمیمات دولت در مورد «زبان رسمی، محتوای اصلی کتابهای درسی و لوازم کسب تبعیت و شهروندی»، همگی به منظور گستراندن فرهنگی معین در جامعه، و رواج یک هویت ملّی معین براساس مشارکت در آن فرهنگ جامعگی، صورت می‌گیرد.

حقوق اقلیت‌ها

در نظر کیملیکا پرسش اصلی که کاوشگران در بحث حقوق اقلیت‌ها باید در مورد آن تامل کنند − و اکثراً در مورد آن بی توجهی شده − آن است که «آیا تلاش اکثریت برای ملت‌سازی به بی عدالتی در حق اقلیت‌ها منجر می‌شود؟ »

تعریف کیملیکا از حقوق اقلیت‌ها دقیقا اینجا خود را نشان می‌دهد. حقوق اقلیتها یعنی آن دسته از حقوق، مندرجی در ساختار سیاسی و قضائی، که از اقلیت‌ها در برابر بی عدالتی‌های زائیده ملت‌سازی اکثریت محافظت می‌کند. این نوع طرح مسئله چندفرهنگ‌گرایی مشخصه بارز اندیشه ویل کیملیکا و از ابداعات او است. او از چارلز تیلور، دیگر فیلسوف سیاسی هموطن خود که او نیز از پیشگامان تامل نظری در باب چندفرهنگ گرایی است، نقل می‌کند که روند ملت‌سازی ناگزیر به نفع اعضای فرهنگ اکثریت است. چارلز تیلور می‌نویسد: «اگر یک جامعه مدرن زبانی "رسمی" در جامع‌ترین معنای کلمه داشته باشد، یعنی زبان و فرهنگی که دولت بودجه اش را می‌دهد، می‌پروراندش و استانداردش می‌کند و هم اقتصاد و هم دولت در چارچوب آن عمل می‌کنند، این وضعیت آشکارا نفع بزرگی برای افرادی که بدان زبان و فرهنگ تعلق دارند است و آشکارا به ضرر کسانی که به زبانی دیگر تکلم می‌کنند.»[8]

این نابرابری اعضای فرهنگ‌های اقلیت را در برابر یکسری انتخاب‌ها قرار می‌دهد. توضیح آنکه اگر تمام نهادهای عمومی در یک زبان دیگر عمل می‌کنند، اقلیت‌ها با خطر در حاشیه قرار گرفتن در نهادهای اصلی سیاسی، دانشگاهی و سیاسی جامعه قرار دارند و در مواجهه با این وضعیت دشوار با چهار گزینه بنیادی روبرو هستند. یعنی می‌توانند یا:

  • (الف) به صورت گروهی به کشوری دیگر مهاجرت کنند، خصوصاً اگر دولتی ثروتمند و دوست در نزدیکی وجود داشته باشد که آنها را بپذیرد. این مورد به ندرت در تاریخ غرب متاخر اتفاق افتاده است، ولی در شرق اروپا در دوران اخیر رخ داده است (به عنوان مثال مهاجرت گروهی آلمانی‌زبانها از قراقستان به آلمان، یا یهودیان از روسیه به اسرائیل).
  • (ب) ادغام در فرهنگ اکثریت را بپذیرند و در عین حال بکوشند برای کسب شرایط بهتر یا منصفانه تر انتگراسیون چانه‌زنی کنند.
  • (ج) به دنبال گونه‌ای حقوق اقلیت‌ها و اختیارات «خودگردانی»[9] که برای حفظ فرهنگ جامعگی شان لازم است باشند، تا نهادهای اقتصادی، سیاسی، و آموزشی‌‌ای را ایجاد کنند که در زبان خودشان عمل می‌کنند.
  • (د) حاشیه نشینی دائم را بپذیرند، و به این بسنده کنند که در حاشیه جامعه به حال خود گذاشته شوند.

در نظر کیملیکا هرکدام از گزینه‌های فوق استراتژی متفاوتی را برای رویارویی اقلیتها با ملت‌سازی اکثریت دربر دارد و او هرکدام از این گزینه‌ها را در کتاب به صورت مبسوط شرح می‌دهد. توفیق یافتن هرکدام از این گزینه‌ها (به جز احتمالا مهاجرت) محتاج همکاریها و پذیرایی‌های[10]معینی از سوی حکومت مرکزی است. این پذیرایی می‌تواند شکل اعمال سیاست‌گذاریهای چندفرهنگ گرا از سوی دولت، اعطای حقوق خودگردانی و زبانی، حقوق عهدنامه‌ای[11] و زمینداری[12] و یا معافیت از قانون داشته باشد. انواع گوناگون حقوق اقلیت‌ها که در ادبیات فلسفه و علوم سیاسی در موردشان بحث شده است بازتاب دهنده استراتژی‌های مختلفی در مورد چگونگی واکنش به فشار ملت‌سازی حکومت و محدود کردن آن است.

خلاصه سخن آنکه تحقق حقوق اقلیت‌ها راهی برای جبران اعمال تبعیض بر اقلیت در برابر اکثریت، و در نتیجه از بایسته‌های عدالت است.

***

نگارنده در سلسله مقالاتی در آینده، به نقد و بررسی جامع‌تر‌ نظریه خرد ایرانشهری طباطبایی و تبعات آن از منظر فلسفی خواهد پرداخت. این مقاله و مقاله گذشته در نقد نظر طباطبایی در آموزش زبان ترکی را می‌توان مقدماتی بر آن مقالات آینده محسوب کرد.

پانویس‌ها

[1] autonomy

[2] به جز فصل هشتم که درباره "چندفرهنگ‌گرایی" است، سایر فصول کتاب عبارت اند از: "مقدمه" (فصل اول)، "فایده گرایی" (فصل دوم)، "برابری‌خواهی لیبرال" (فصل سوم)، "لیبرتاریانیسم"(فصل چهارم)، "مارکسیسم تحلیلی"(فصل پنجم)،"باهمستانگرایی"(فصل ششم)،"نظریه شهروندی" (فصل هفتم) و "فمینیسم" (فصل هشتم). اندیشه «با انسانها همچون افراد برابر رفتار کردن»، یعنی انگاره‌ای کلی از آرمان برابری، همچون ریسمانی است که تمام مکاتب فلسفه سیاسی فوق را (احتمالا بجز لیبرتاریانیسم) در نظر کیملیکا به هم متصل می کند. همه نقل قولهایی از نویسنده که درون قلاب در این نوشتار آمده اند برگرفته از بخش "مرحله سوم: چندفرهنگ‌گرایی همچون پاسخی به ملت‌سازی" فصل هشتم کتاب درآمدی بر فلسفه سیاسی معاصرهستند. چون کتاب در مرحله صفحه‌بندی نهایی است، شماره صفحات ذکر نشده است. مشخصات اصل کتاب به انگلیسی از قرار زیر است:

Will Kymlicka, Contemporary Political Philosophy: An Introduction, second edition, Oxford University Press, 2002.

[3] Societal culture

[4] Life-chance

[5] nation-building

[6] ethnocentric

[7] Deliberative democracy

[8] نگا.

Charles Taylor, “Nationalism and Modernity”, in Jeff McMahan and Robert McKim (eds.) The Morality of Nationalism, Oxford University Press, 1997, pp. 31–55.

[9] Self-government

[10] Accommodation

[11] treaty

[12] Land claim

از همین نویسنده در همین زمینه

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • اذربایجانلی

    جناب اقای امیرحسین. چرا فکر می کنید حق تحصیل به زبان مادری، مشارکت سیاسی در حق تعیین سرنوشت، رفع تبعیضهای اقتصادی و ... "خواسته هایی ثانویه و نه چندان اصیل" است ؟!! این؟ایران بزرگ و یکپارچه!! چه جنبه مثبتی می تواند داشته باشد اگر حقوق بدیهی و خدشه ناپذیر مذکور در ان نادیده گرفته می شود?! نگاهی اجمالی به ساختار سیاسی کشورهای چند ملیتی اروپایی و امریکایی گواه این مدعاست که حتی دموکراسی با نادیده گرفتن حقوق مساوی برای همه و تقسیم شهروندان به اقلیت و اکثریت ممکن نیست.

  • امیرحسین

    از کوشش آقای بادامچی برای معرفی مختصر پاره ای از آرای کیملیکا سپاسگزام اما این نقد گزاره و آموزه ای از جواد طباطبایی نبود افزون بر این که انگاشت ها و مسئله ای که جواد طباطبایی می کوشد توضیح بدهد را در بر نداشت، همچنین نوشته ای پیشین. با این همه، چشم به راه نوشته های آینده هستم. در یکی از دیدگاه ها، کاربری با نام "اذربایجانلی" دو گانه کاذبی ایجاد کرده که سویی از آن "فارس ها" هستند و همین ها غالب و قاهراند و سایرین را از حقی سلب کرده اند. نخست این که این دو گانه کاذب و برساخته و القای برخی رسانه هاست. این نگاه خود غرق در دیگرستیزی و نا امنی فکر است که دیگری ای مجرم و بی دادگر ساخته. هدف اصلی(بنا به فرض) اینجا دستخوش وهم شده، هدفی چون آزادی یا عدالت اجتماعی و رهایی از نظام استبداد دینی و رسیدن به نظامی دموکراتیک و تکثرگرا که صدالبته فضای بهتری برای مطالبه چنین خواسته های ثانویه و نه چندان اصیل است، همه این اهداف قربانی دیگری و گو دشمن سازی های وارداتی است که ذهن و ضمیر را می آلاید. این دو گانه هیچگاه چنین مطرح و ورطه_مانند نبوده که چنین القا می شود. ایران بزرگ و یکپارچه و آزاد جای بهتری برای زیستن و پیگیری خواسته هاست.

  • اذربایجانلی

    مشکل همین تقسیم بندی انسانها به اقلیت و اکثریت است. طبیعتا ترکهای اذربایجانی در اذربایجان، کردها در کردستان و ... اکثریت هستند. بهانه هایی از این قبیل برای نادیده گرفتن انسانها و محروم کردنشان از حقوق شهروندی جز کج راهه نیست. حق اموزش به زبان مادری، تقسیم قدرت سیاسی و اقتصادی و .. در قرن حاضر بر کسی پوشیده نیست. هموطنان فارس ما هم مجبورند اینرا قبول کنند و در غیر اینصورت قبولانده خواهند شد!

  • مهرزاد

    از نسل سوخته، مطالبتون خوب مخصوصا با او موضوع زبان فارسی که الان یکی از مهم ترین مسائل برای نگه داشتن یکپارچگی ایران است. با این که مامیهن دوست ترین ایرانیانو در میان همین ترکهای آذربایجان داشتیم (مثل ستارخان و باقرخان و کسروی و....) ولی باید بگم بیشترین دشمنی هم با ایرانی گری از میان همین ترکا بوده. یه حرف این گروه پان ترکا خیلی زور داره اینه که میگن فارسها به ما ظلم کردن. آخه بی وجدانا بعد از اسلام که بیشتر سلسله های ایران ترک بودن و قبایل ترک چند صد سال ایرانو غارت و ویران کردن حالا چطور فارسها به اونا ظلم کردن؟. ایرن گروه پان ترکا که بیشرت اهداف سیاسی دارن و با دروغ و دلنگ برا خودشون فرهنگ و تمدن که نداشتنو میخوان جور کنن، سرشون توی آخور ترکیه و کشور مسخره آذربایجانه. این رژیم نحس دینی که توی چند دهه فقط با ملیت و ملی گرایی دشمنی کرده باعث نفاق بیشتر شده. اگه یه حکومت ملی و مردمی داشتیم که تبلیغ ایرانی گری میکرد، چندصد نفر توی ورزشگاه تبریز جرئت نداشتن بگن خلیج عربی و یا به ایرانیا (به خیال خوشون فارسها) فحش بدن و هیچ کسک کاریشون نداشته باشه.

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    در یک کشور عقب مانده، بایست پله پله پیشرفت طی کرد. آن کشورها واقعا قبل قیاس با وضعیت ایران نیستند. ما وقت برای این کارها داریم بعد برقراری نظام لیبرال دمکراسی. اولویت به چیزهای مهم تری است. قطعا در نظام لیبرال دمکراسی راحت و سریع تر می شود به خواست های قومی و زبانی و دیگر مسائل هویتی رسید. آیا چند نسل دیگر باید بسوزیم تا این دعواهای تمام نشدنی را ادامه دهیم؟! اولویت حقوق بشر است. در جامعه ای که دگرباش و دگراندیش اعدام می کنند، در جامعه ای هنوز برای حل عملیاتی آموزش مادری از جمله بودجه و راهکارها در مانده است، بحث کشور چند ملیتی (با این همه اختلاف و نزاع) ، صرفا فرصت سوزی و اتلاف منابع انسانی و مادی و زمانی است! تشکر/تمام.

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    چون تیتر با اقلیت ها بود، من هم اشهر به دگرباش ها کردم، مورد من زیاد حادنیست، برخی دگرباش ها در جوامع مسلمان نشین و مسوم به جهان سومی مثل ایران، حتی جرات طرح خواسته اقلیتشان را ندارند، از این لحاظ اقلیت های قومی و زبانی و تا حدودی دینی و مذهبی، باز وضعشان کمی بهتر است لااقل ترس از جان ندارند، کسی بخاطر ترک زبان بودن و خواسته آموزش زبان مادری اعدامش نمی کنند! ولی یک مرد همجنس گرا یا یک آتائیست یا مرتد و کافر را ممکن است جانش بگیرند! دگرباشی و یا دگراندیشی هم دو نوع هویت است. این که برخی از اقلیت های قومی و زبانی که دارای کلونی و ملیت بزرگی هستند و در منطقه حایز اکثریت، می خواهند یک هویت ملی داشته باشند ناشی از احساس قدرت در بوجود اوردن کشور و تجزیه است. اعتراف کنم اگر در گوشه ای کشوری منطقه پرجمعیت و دارای منابع مادی و ساحل و آب و خاک کافی از دگرباش ها بانشد چه بسا برخی دگرباش حوس کنند یک کشور دگرباشی برای خودشان درست!! این واقعیت است! انحصارطلبی واقعیت است! مگر مذهبی که کشوری ملک مختص خودشان می دانند و همچو داعشی می خواهند بقیه پاک سازی کنند ناشی همین احساس قدرت نیست؟! اما واقعا یکی دگرباش یا دگراندیش نمی خواهد به زعم من، خودش تافته جدا بافته از جامعه بداند و برود کلونی تشکیل دهد! اتفاق دگرباش یا دگراندیش بایست د ر متن جامعه مختلط و در اهم آمیخته باشد.بایست د ر میان یک ملت متنوع و کثیرالهویه و پلورالیسم به رسمیت شناخته شود و نه اینکه خودش از بقیه جدا کند! پلورالیسم، به این معنی نیست که هر هویت اکثریت برود در گوشه از کشور ملیت برای خودش درست کند، این که دیگر تکثر گرایی نیست، انحصارگرایی است! اینکه خودخواسته آپارتاید و تفکیک هویتی کنیم، به نظرم با عقل و اخلاق جور در نمیایاد. آپارتاید هویت، همین که بخواهیم مردمان در یک کشو ر بر اساس برخی هویت ها جدا کنیم و میانشان مرز بکشیم! اصرار به خواسته نامعقول -که چند مورد استثنائی و البته متفاوت از هم در جهان نمی شود تعییم داد. همان موارد استثناء هم داری مشکلات عظیمی هستند.

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    من کلید وازه خر را در معنای مثبت بکار می برم با ادای احترام به این حیوان زحمت کش و مفید! خب برخی کشورها ، خرشان پل گذشت، زمانی هنوز نه انقلاب اطلاع رسانی و نه دمکراسی و نه حقوق بشری به معنای امروزی بود، یکسان ساز ی و پاک سازی های قومی انجام دادند و حالا دایه بهتر از مادر شده اند برای اقلیت های قومی زبانی در دیگر کشورها به عنوان اهرم فشار! امریکا به قول جناب بادامچی با دیگ جوشانش، و فرانسه با یکسان سازی زبانی، کانادا با کاری با نسل سرخو پوست و اسکیموها کرد و یا مشابهش د راسترالیا در رابطه بومیان! ترکیه هم بهتر می دانید چکار کرد. خب برخی هم به ضرب جمعیت بالا یک جواریی خرشان از پل گذشته! مثل ملت های روسیه و چین. این وسط انهایی به هر روی از آن دوران نتواتسند ملت سازی به پایان برسانند مثل ایران، خرشان وسط پل گیرکرده و در اقع این پل شده چالشان گویا! چانه زنی بر سر معامله ای که هنوز کالایش نیست؟!! اول برید حاکمیت دمکراسی ایجاد کنید وبعد به خواسته های عجیب و آوانگار بپردازید!

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    بیاید هم وطنان گرامی، منصف باشیم در نگاه به تاریخ بعد از اسلام ایران. خودتانن اندکی تاریخ هم مرو کنید می دانید که، در این 1400 سال، عمده حکومت ها در اختیار غیر فارسی زبان ها بوده از عربی زبان تا مغولی و ترکی زبان... اما اگر منصفانه بنگریم، این زبان معروف به به فارسی دری/فارسی نو/نوشتاری، در ادامه همان زبان فارسی میانه بوده، که زبان اداری و حکومتی بوده. چگونه این زبان فارسی توانست از معرض این حکومت های غیر فارسی زبان جان سالم به در برد؟! و به این موقعیت برسد که فرضا پهلوی ها یا نظام ولایی آن را رسمی کنند؟! بالاخره این ز بان جمعتی بزرگی در این 1400 سال همگرایی زبانی کرده است! چه قدرت و ابزاری داشت که تا قب پهلوی ها توانست این جان سختی را بروز دهد؟! حال جواب می تواند این باشد که شعار و نویسندگان و اهل فرهنگ و وزرا و دیبران.. اهتمام بر بکار بردن این زبان فارسی کردند. خب آیا امروزه امکانات بیشتر است یا گذشته؟ آیا زبان هایی که از همه بلایا جان سالم به در بردند امروزه امکانات دارند یا گذشته؟ اگر زبان فارسی توانسته بدون حکومت و رسمیت امروزی بالغ بر 1300 سال جان سالم به در برد و به این درجه برسد فرصت برای بقیه هست. این تنبلی از چه سات و این دست دراز کردن به سوی حاکمیت برای حمایت از زبان از چه روی است؟ مگر کسی جلوی گویشوران دیگر زبان های ایرانی رگفته ؟ خب ترک زبانانی محترم هم وطن، چرا سعی نمی کیند زبان خود را با امکانات عظیمی آموزشی و ترویجی امروزی از جمله رسان ها IT و سایبری توسعه دهید. خب وقتی قابلیت ها و ارزش های فرهنگی و علمی زبانتان به چنان درجه برسد شاید در نسل های ایند همین اکثریت مردم ایران ترکی اذربایجاین بر سایر زبان ها ترجیخ بدهند! بحث تکراری است. با سرچی در هعیمن سای رادیوزمانه در این باره بارها بحث شده و راه حل های متنوعی داده شده، مسئله این است برخی دنبال بهانه و چالش و فرصت سوزی و عقده گشایی هستند. واقعا من دیگر ادامه این بحث ها فرصت سوزی برای اتحاد دمکراسی خواهان می دانم.

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    اما سوالات و چالش های مطرح ساده و شاید در نظر برخی ابلهانه از سوی من، می خواهد صورت مسئله از گیجی و سردرگمی و پیچیدگی بی مورد رهایی بخشد! من می خواهم برای حل مسئله بسیار پیچیده که سال ها موجب هدر رفت فرصت ها و اتلاف منابع انسانی و زمانی و مادی ملت ایران شده بگویم، چیزی که موجب استمرار استبداد و ظلم و فساد داشیعی ها شده است! ریاضی دان ها معتقدند برای حل مسئله پیچیده ریاضی، بهترنی کار تقسم صورت مسئله پیچیده به چند صورت مسئله ساده است. این تفرقه و نفرت افکنی قومی و مذهبی، از عوامل اصلی عدم اتحاد و اجماع ملت ایران برای برقراری رژیم لیبرال دمکراسی بوده است! طرح سوال درست، می تواند نمی از حل مسئله را ممکن کند! سوال هایی: 1- آیا تنها ره رسیدن به حققو زبانی یا قومی، کشور چند ملیتی است؟ 2- آیا هیچ روش دیگری جز تقلید از سوئی سو کانادا... نیست؟ 3- آیا اتفاقی برای زبان های ایرانی از ترکی تا عربی در برابر زبان فارسی افتاده، یک روند غیر طبیعی بوده یا واقعیتی طبیعی بوده است؟ من از پرسش سوم می آغازم به پاسخ...

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    بیزارم از کامنت ها طولانی و اطله مطلب، اما چاره ندارم، بایست در این تکرار مکرراتی که پیش آمده حق مطلب مختصر ادا کنم. امیدوارم سوتفاهم نشود از این مثال، خدایی نکرده، هرگز نمی خوام هویت طلبی قومی یا زبانی مقایسه کنم با بیمار ی و یا انحراف، صرفا دارم عقایدم روشن و تشریح می کنم. من اشاره به دگرباشی ام کردم، خب نمی خواهم نوع دگرباشی ام بگویم، لزومی ندارد، این حریم شخصی ام است. اما همین دگرباشی را برخی چنان توسعه می دهند، که مثلا میاند، بچه بازی /پدوفیلی را جزء دگرباشی قلمداد و خود را اقلیت جنسی معرفی می کنند و خواستار به رسمیت شناختنش باشند در کشوری! خب آیا هر نوع احساس اقلیت و ظلم در من نوعی، لزوما برحق است. قطعا نه! این حق گاهی در بودن چیزی و گاهی در نبودن چیزی است! همجنس گرا و دوجنس گرایی هیچ ربطی به تجاوز و کودک آزاری ندارد! اینها مقولات جدا هستندف دگرباشی جنسیف مربو به اختیار و تصیم رشایت مندی دو فرد بالغ و عاقل است. درحالی که پدوفیلی، یک تعرض است از سوی یک فرد بالغ و بزرگسال به فرد نابالغ و صغیر و ضعیف یعنی کودک! اینجا ظلم است و نه حق! حق اینست کسی بیماری و انحراف ظالمانه پدوفیلی را کنار بگذارد و نه ادعای حق رسمیت شناختن باشد. بیماران هم حقو انسانی دارند، از مله اینکه نبایست به خاطر بیماری آنها را مورد تحقیر و تهمت و تمسخر یا ضرب و شتم قرار دادو یا ا/نها بخاط رانحراف یا بیماری مثلا پدوفیلی اعدام کرد! نه آن بیمار باید درمان کرد، او را به زندییگی نرمال و طبیعی برگرداند و اگر درمان نشود او را دور از جامعه نگه داشت تا به دیگران اسیب نزند! اقلیت بودن منحرفان پدوفیلی ف دلیل حقاینت بیماری شان نیست و نباید اجازه داد به کودکان اسیب برسانند. تعرض به کودکان عواقب وحشتناکی هم برای قربانی و هم جامعه دارد. بایتس شاریط تامین نیاز جنسی و عاطفی برای همه افراد با گرایش های طبیعی جنسی- اعم هم جنس گرایی تا دگرجنس گرایی - فراهم شود تا این بیماری ها و انحرافت بروز نکند!

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    اگر من نوعی هم آن ظلم ها و آسیب ها از بابت هویت اقلیتم در عقاید نسبت به دین و مذهب، سبک زندیگ و گرایش جنسی کم نظیرم ندشتم، احتمالا حتی نمیامدم اینجا کامنت بگذارم، این نیاز و رد مشترک است که ما را در این سیاتها گرد می آورد! از چیزی رنج برده ایم و احساس آسیب و ظلم کرده ایم. دردهای مشترکی داریم، ولی تفاوت هایی در عقیده و نگرش داریم! چرا من نتوانستم نیازم با نظام داشیعی ایران برآورده سازم که این قدر شدید طرفدار دمکراسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر شده ام؟! من راه دیگری نمی بینم جز استقرار نظام لیبرال دمکراسی که ضامن منافع مشترک همه و اعلامیه حققو بشر و دادن فرصت های حداقلذی برابر برای همگان بادش، تا من اقلیت (عقیدتی-سبک زندگی-دگرباش) هم احساس کنم می تواند آسوده در این کشور زندگی کنم! چون حکومت داشیعی من را بهر سمیت نیم شناسد، چون در زندیگ خصوصی ام دخالت می کندف حق متفاوت بودنم در برخی چیزها به رسمیت نیم شناسد، جدا از اینکه کلا در مورد استبدا د و ظلم و فساد حکومتی من منتقد هستم، می بیم به این انتقادم ترتیب اثر مثبتی نمی دهد و برعکس امثال مرا سرکوب می کند! خب من قلبا مایل نیستم خودم را با نظامی درگیر کنم و به دردسر بیفتم و این یک ریسکی است، که بر خلاف میل باطنی و از سر اجبار و برون داد رنج است! هیچ آدم عاقلی نمیاید بی خودی جان و آزادی اش به خطر به اندازد، حتما به سر حد عدم تحمل رسیده است!

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    احساس رضایت از وضعیت موجود، تاثیر بسزایی دارد که کسی دنبال اعتارض نرود، وقتی بخاطر ظاهر یا زبان مادری یا سبک زندگی یا گرایش جنسی یا... مورد تحقیر، تبعیض،.. نشود، احتمالش کم است بورد دنبال بحث چندملیتی، بحث اپوزیسیون، بحث تررویسم، بحث شورش..! خب به همین دلیل است منتفعانی چون بسیاری از سیدها، آخوندها، ترک زبانانی مثل صادق محصولی، عرب زبانی مثل شمخانی، کُردهایی مثل زنگنه، با وجودی از هویتی اقلیتی هستند، اصلا مشکلی با اقلیت بودنش انگاری ندارند در نظام داشیعی ایران! ببخشید دارم کمی عوامانه حرف می زنم، جدا از اینگه منم یک عوام هستیم البته از نوع اهل مطالعه و اندیشه و دمکراسی خواه و طرفدار حقوق بشر! و نه از نوع لمپن و بی تفاوت و نان به نرخ روزخور! کمی عوانه وساده حرف می زنم، تا شاید به درک بهترین برسیم، نه من تونم لغات مهمجور بکار برم و نه فایده در آن میب ینم! دلیل همین است آن افراد از اقلیتهایی گفتم، به قول معروف، غم معاش و غم هویت ندارند، ترجیحات و عدم انتفاع، انسان ها وا می دارد، یک تفاوتی علم کنند!

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    چرا اصلا وقتی بار مردمی برای پارمتر زبان و چند ی دیگر قائل به ملیت جدا در یک کشور باشیم، برای بقیه تفاوت ها ملیت قائل نشویم، چرا کلونی برای آنها در کشور نداشته باشیم؟! مگر دگرباش و مسلمان و مسیحی و بی دین و بادین حق ندارند بر اساس نفاوت خوشدان ملت بسازند در یک کشور؟!، چرا فقط حق قومیت و زبان ها باشد ملیت داشته باشند؟! همین سوال به ظاهر ساده من، شاید امثال شما را -فردی معقول هستید- به فکر تجدید نظر وادارد، و از راه اشتباهی که به ز عم من، طی این سالها رفتهاید، برگرداند. من هنوز به شما امیدورام، ولی قطعا به آن تجزیه طلب عرق در نفرت و نژادپرستی امیدی چندانی ندارم و البته شما را از ان دست نمی دانم! برای شادی احسسا همراهی و درک بیشتر، تاکید می کنم من هم در برخی پارمتر، در میان ملت ایران، در اقلیت هستم و به شدت از این در اقلیت بودنم اسیب و بلکه ظلم دیده ام. اقلیت فقط به زبان یا قومیت نیست. عقیده، سبک زندگی، گرایش جنسی... هم القیت هایی هستند از اکثریت و حکومت اکثریت آسیب و ظلم می بینند. برای همین حکومت اکثریت، دمکراسی و مبتنی بر حقوق بشر نیست! از تکرار مکرات پرهیز شود، تگ و لینک برای همین منظور است. توصیه برای مطالعه بویژه کامنت های من: https://www.radiozamaneh.com/318633 https://www.radiozamaneh.com/318871

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    در تعجم مسئله زبان این قدر می تواند دو انسان معتقد به دمرکاس یو عدالت و حقوق بشر را از هم جدا کند!! واقعا احساس بد و نا امید گاهی می کنم چرا ما دمکراس یخواهان و طرفدارن حقوق بشر سر مسئله زبان به چنین حدی از جدایی انگاری برسیم که قائل به وجود ملت ها در یک کشور شویم! حتما نیاز به باز تعریف از ملیت داریم. /// ملیت شامل همه اتباع یک کشور است، که شهروندا در برابر ند در یک قانون اساسی دمکراتیک ، که ضامن حقوق بشر و منافع مشترک همه احاد یک کشور است. /// بارها خود و دیگران، توضیح داده ای، درک ملیت این قدرها مشکل نیست. ملیت (بر اسا عرف اکثر کشورها) به اتباع یک کشور می گویند که تابع هویت یک کشور هستند که بهتر شکلش در قانون اساسی دموکراتیک و منافع مشترک مصرح در قانون اساسی است.اینکه در کانادا، چون فرانسوی های آن کشور، بازمانده یک ملت قبل بوده اند که تحت تصرف ملتی دیگر درآمداه و برای حفظ اتحادیه قائل به ملتی شده اند! در حالی در همان کاندا، اقوام قدمی سرخ پوست یا مهاجران آسیای حق ملیت ندارند!! معنی ملیت این است آیا؟ حال از نظر مدت مردمی کشور که از تنوع فرهنگی و زبانی و عقیدیت هستند بخواهند به واسطه برخی پارامترهای تفاوت برای خودشان ملیت/تابعیت متفاوت در مرزهای یک کشور قائل شوند حقیقتا از نظر من خردستیزانه است. اول زبان بعد رنگ پوست بعد ظاهر بعد عقیده الی اخر! یهو می بینیم چندین هزار ملیت باید باشد! می گویید نه این طور نمی شود! چرا نشود؟!

  • از نسل سوخته بعد از 57 ملت ایران

    جناب بادامچی، من برای شخصیت شما احترام قائلم، چون سال هاست با مطالب شما اشنایم، با وجودی که شما ترک زبان آذربایجانی هستید، از یک نوع تمایل به تعامل با دیگر مردم برخودارید، در سایت بدنام و منفور i...g...info واقعا جای بحث قومی و ملی نیست/آنجا لنجزار فحاشی و تهمت و تمسخر است. اما خوشبختانه اینجا رادیوزمانه کنترل می کند و اجازه نمی دهد افرادبی هویت بیایند دیگران مورد دشنام و تحقیر و متلک و تمسخر قرار دهند و فضای نسبتا آرامی برای بحث فراهم کرده و از این بابت تشکر می کنم. اما جناب بادامچی گرامی، من سال ها دارم مشاهده می کنم شما دارید روی چند نکته پافشار ی می کنید و هدف راهبردی خود قرا داده اید! درد اصلی ملت ایران، از هر قوم و ز بان و عقیده... نوبد دمرکاسی واقعی است. کمبود رعایت حقوق بشر است. استبدا و ظلم و فساد سیستماتیک یک حکومت داشیعی است. از سال ها پیش با اراه مدل فدرالیسم، من اشنایم شما در چه خط فکری هستید ومتاسفانه خیلی تحول فکری نیافته ام در امثال شما، من آن زمان چون تصور کلیشه ای از فدارلیسم داشتم و فکر می کرم لاجرم به تجزیه و جنگ داخلی کشیده می شود، مخالفت شدید می کردم ولی حالا مفهوم فدرالیسم را هم درک بهتر ی کرده ام و لزوما فدارلیسم به معنی قائل شدن به چند ملیتی نیست. اتفاق فدرالیسم اگر به درستی اجرا شود مانع تجزیه و جنگ داخلی می شود، طی سال ها مطالعه و اندیشدن، متوجه شدم یکی از چیزهای که فدرالیسم را به شکست و تجزیه و جنگ داخلی می کشاند همین قائل شدن به چند ملیتی در یک کشور است! ولی با وجودی خیلی سعی کردم که با مسئله چند ملیتی یک کشور کنار بیایم باز کنار نیادم! شاید ریشه برمی گردد که من نوعی فارسی زبانم و شما ترک نوعی ترک زبان، اینکه فکر می کیند چون زبان ترکی آذربایجانی، جایگاه فارسی دری را ندارد، پس در حق هم زبانان شما ظلم شده است! مثل این می ماند من فارسی زبان احساس ظلم کنم از اینک چرا زبان انگلیس یدر جهان این موقعیت دارد و چرا فارسی ندارد، از دولت های جهان توقع داشته باشم بیانید فارسی مثل انگلیسی موقعیت بدهند1 کاری هم نداشته باشکم در جهان بیش از 7 هزار زبان است و طبعتا بقیه هم همین ادعا خواهند داشت، آن وقت تما عمر مردم باید به زبان آموزی طی شود و عمرشان بر فنا و هیچ نتیجه ارزشمندی هم حاصل نشود.