اگر شبی از شبهای زمستان مترجمی
<p>ایوُنا نُویسکا - قرار بود بگوید کدام شعر شاعر را بیشتر دوست دارد، می‌بایست در پاسخ چه بگوید؟ فکر نمی‌کنید در این پرسش مجهولات زیادی نهفته است و باید محدود‌تر و مشخص‌ترش کرد؟ می‌پرسید کدام شب زمستانی؟ خب، معلوم است که شب زمستانی جناب آقای ایتالو کالوینو مد نظر نیست بلکه همین شب زمستانی غیر جون جونی خودمان که این روز‌ها با سرمای شدید صادره از سیبری بر ما می‌گذرد.</p> <!--break--> <p>حالا می‌خواهید بدانید کدام مترجم؟ از شما چه پنهان، مترجمی که در همین جا و با همین کلمات سعی خواهد کرد توجه‌تان را جلب کند. بالاخره نوبت رسید که مشخص شود چه شعری؟ این هم واضح است: شعر آن شاعری که درست در روز تولد مترجم فارسی اشعارش درگذشت.</p> <p> </p> <p>شیمبورسکا، همان شاعری که به نوبل ادبی که آرامش و خلوتش را به هم زده بود می‌گفت: "فاجعه استکهلم" شاعری که در چگونگی بودنش نقش بازی نمی‌کرد و تسلیم شرایط نمی‌شد و نمی‌گذاشت موقعیت‌، او را از رفتار طبیعی‌اش دور کند. اما یادتان نرود که شاعر دوستدار آرامش‌مان، طناز و شوخ‌طبع هم بود و وقتی که پی در پی، دعوت‌های پیاپی به این یا آن مراسم را رد می‌کرد، به مُنشی‌اش سفارش می‌کرد که در پاسخ بنویسد: "می‌آیم به مخض اینکه جوان‌تر شدم."<br /> </p> <p>شاعری که در مراسم اهدای جایزه نوبل تشریفات را زیر پا گذاشت و به جای اینکه اول به سوی شاه سوئد و اعضای اکادمی سوئدی تعظیم کند، به سوی تماشاگران کرنش کرد و وقتی کسی درباره او گفت که یک "شخصیت" است، جواب داد که من "شخصیت" نیستم، بلکه شخصم. شاعری که خنده‌داری سرودن را بر ناسرودن ترجیح می‌داد. شاعری که در مصرف کلمات ولخرجی نمی‌کرد و سروده‌هایش را چنان صیقل می‌داد تا که سرانجام هر یک، ستاره منحصر به فردی می‌شد و به یک جهان ویژه از تصویر و مفهوم بدل می‌گشت. شاعری که بر خلاف هم‌شهری و هم‌جایزه‌اش چسلاو میلوش موفق شد خوانندگان زیادی داشته باشد؛ و البته شاعری که سخت سیگاری بود و در جواب توصیه‌ دوستانش که از او می‌خواستند این عادت سرطان‌زا را ترک کند می‌گفت دوستان غیر سیگاریم به من می‌گفتند نکش! این‌همه سیگار نکش! آن‌ها همه در خاک خفته‌اند و من اما زنده‌ام. با این حال دیدیدم که سرانجام علم طب بر حق شد و شاعر در سن ۸۸ سالگی بر اثر سرطان ریه برای همیشه خفت. خوشبختانه در آرامش و در خانه خود، آن هم در خواب و سیگار بر لب. روز اول فوریه. دوازدهم بهمن. <br /> </p> <blockquote> <p><img align="middle" alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/ivanszym02.jpg" />شیمبورسکا، شاعری که در مراسم اهدای جایزه نوبل تشریفات را زیر پا گذاشت و ابتدا به سوی تماشاگران کرنش کرد</p> </blockquote> <p>و سرانجام شاعری که وقتی درگذشت، نویسنده لهستانی اِستِفان اهوین درباره او گفت: "نور بزرگ شعر لهستان خاموش شد."- خانم وسیلاوا شیمبورسکا.</p> <p> </p> <p>شیمبورسکا بر این باور بود که اگر می‌خواهیم او را بشناسیم، خوب است به جای صحبت کردن درباره شعرهایش، اشعارش را بخوانیم. برای همین به من که مترجم او هستم اجازه دهید که او را در اینجا "شاعر" بنامم. اگر شبی از شب‌های زمستانی هم من مترجم می‌بایست از میان منظومه سروده‌های شاعر یک ستاره کوچک انتخاب کنم، بی‌درنگ می‌گفتم: "مکّاره معجزات."</p> <p> </p> <p> </p> <p> </p> <p><strong>مکّاره معجزات</strong></p> <p> </p> <p>معجزه معمولی: <br /> اینکه زیاد معجزه معمولی رخ می‌دهد.</p> <p>معجزه عادی: <br /> در سکوت شب، <br /> وق وق سگ‌های ناپیدا</p> <p>معجزه‌ای از انبوه معجزات: <br /> ابری رقیق و کوچک<br /> می‌تواند ماه بزرگ و سنگینی را فراپوشد. <br /> چند معجزه توأم: درخت توسکایی در آب منعکس شده<br /> و اینکه در آب تاج وارونه می‌رویَد<br /> و هیچ به ته نمی‌رسد<br /> اگرچه آب کم‌عمق است</p> <p>معجزه روزمره: <br /> باد ضعیف و معتدل<br /> در زمان طوفان</p> <p>نخستین معجزه‌ای که به ذهن می‌رسد<br /> گاو، گاو است.</p> <p>دومی که هیچ دست کمی از اوّلی نداد<br /> این باغ و نه باغ دیگری<br /> از این تخم و نه از تخم دیگری</p> <p>معجزه‌ای بدون فراک سیاه و کلاه سیلندر<br /> کبوترهای سپیدی که به هر سو پرواز می‌کنند</p> <p>معجزه، چه جور دیگر می‌شود نامیدش<br /> امروز خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد<br /> و ساعت بیست و یک دقیقه غروب می‌کند</p> <p>معجزه‌ای که به اندازه کافی متعجب نمی‌سازد: <br /> انگشتان دست اگر چه کمتر از شش<br /> اما بیشتر از چهار اند</p> <p>معجزه – کافی‌ست اطراف را نگاه کرد<br /> دنیای همه جا خاضر</p> <p>معجزه‌ای اضافی‌‌ همان‌طور که همه چیز اضافی ست: <br /> چیزی که اندیشه‌ناپذیر است، <br /> اندیشه‌پذیر است</p> <p>شیمبورسکا، ویسلاوا، "عکسی از یازده سپتامبر" ترجمه ایوُنا نُویسکا – علیرضا دولتشاهی، تهران ۱۳۸۲، انتشارات بال، ص. ۱۷-۱۵</p> <p> </p> <p>خوانندگانی که به خاطر حرفه‌شان سختگیرند، یعنی منتقدان و خواننگانی که به خاطر سلیقه‌شان سختگیرند، یعنی مردم عادی با هم هم‌عقیده‌اند که شاعر بلد بود توجه‌مان را به جزئیاتِ به ظاهر پیش‌پاافتاده زندگی روزانه جلب کند. روبرتو کالاسو، ناشر ایتالیایی شاعر می‌گوید: " افراد زیادی در شعر شیمبورسکا اندیشه‌‌هایی را پیدا می‌کردند که از آن بی‌خبر بودند و یا جرأت نامیدن آن را نداشتند و با این‌حال این اندیشه ها در ذات و در عمق تجربه‌هاشان نهفته بود. شیمبورسکا اسرار کوچک و بزرگی را برایشان فاش می‌کرد که بدون او پنهان و ساکت می‌ماند."<br /> </p> <p>به نظر مترجم این شعر نمونه عالی این استعداد شاعر است. آهنگساز کره‌ای "من بَنگ ایی" روزی به مترجم گفت که هنر زندگی این است که بتوانیم چشم بزرگ و متعجب کودک را در خود نگه داریم. "مکّاره معجزات" درست بیانگر همین مفهوم است. این شعر نشان می‌دهد که چه اندازه شاعر این قدرت معنوی را داشت تا با چشم تازه به جهان بنگرد:</p> <p>معجزه‌ای که به اندازه کافی متعجب نمی‌سازد:</p> <p>انگشتان دست اگر چه کمتر از شش <br /> اما بیشتر از چهار اند <br /> واقعاً که!</p> <p>یا این تصویر:<br /> چند معجزه توأم: <br /> درخت توسکایی در آب منعکس شده <br /> و اینکه در آب تاج وارونه می‌رویَد <br /> و هیچ به ته نمی‌رسد.</p> <p> </p> <p>چه تازگی و طراوتی در این نگاه است. مثل این است موجودی از سیاره دیگری به زمین آمده باشد و تازه دارد با واقعیت‌های آن آشنا می‌شود. درست مثل چشم بزرگ و متعجب همان کودکی که ما بودیم و هستیم. این تصویر مرا همیشه به یاد واکنش پسر خواهرش می‌اندازد وقتی که به این پسرک چهار پنج ساله گفتم که از تخم ریز گیاه، درخت می‌رویَد. پسرک فکر کرد می‌خواهم کلاه سرش بگذارم. اما برای یک شخص بزرگسال چنین فاصله زیستی را در خود ایجاد کردن و یا نگه داشتن، لطافت و تیزهوشی مخصوصی می‌خواهد. <br /> </p> <blockquote><blockquote> <p><img align="middle" width="200" height="126" alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/ivanszym03.jpg" />تدفین شاعر در شهر "کراکو" در لهستان</p> </blockquote></blockquote> <p>بالاخره نیز "مکّاره معجزات" غیر از حجم فلسفی در بند آخر، از زیبا‌ترین وصف‌های زمین ماست و همیشه بعد از هم‌نشینی با این شعر، سیاره زمین برای مترجم عزیز‌تر و محبوب‌تر می‌شود. <br /> </p> <p>البته مترجم درک می‌کند که سبک عقلانی و اندک خشک شیمبورسکا برای حس شاعرانه پارسی‌گویان ممکن است طنین بیگانه‌ای داشته باشد. شاید به همین دلیل شعرش در ایران آن محبوبیتی را به دست نیاورد که در بعضی کشورهای دیگر مثل سوئد و ایتالیا یا وطن شاعر. می‌توان اما به هر یک از اشعار شاعر از دفترهای شعر مابعد دفتر اولش (که جنبه تبلیغات بی‌مزه کمونیستی داشت)، به عنوان یک رساله کوچک فلسفی، به عنوان یک درّ فکر بکر نگریست و آن وقت این اشعار بیشتر عزیز می‌شود. چون همانطور که دوست شیمبورسکا، شاعر لهستانی آدام زاگایوسکی اشاره کرد، شیمبورسکا به دانش و عقل یعنی به ارزش‌های عصر روشنگری اهمیت می‌داد.</p> <p> </p> <p>خاطرات آدام زاگایوسکی از شیمبورسکا، روزنامه» Gazeta Wyborcza «، جمعه ۳ فوریه سال ۲۰۱۲، ص. ۱۵ <br /> </p> <p>به یک معنا بیشتر اهل عقل بود تا اهل دل. <br /> </p> <p>اشعار شاعر، این تک دانه‌های خلاق و کاملش این صفت را دارند که وقتی که آن‌ها را خواندی، به خاطر خاص بودن و تأثیرگذاری‌شان دیگر برای همیشه با تو می‌مانند. در این سال‌ها تعداد زیادی از اشعار شاعر همسفر صمیمی مترجمش شده است. و از این میان "زبوری" کمتر از "مکّاره معجزات" برایش مهم و با ارزش نیست.</p> <p> </p> <p><strong>زبوری</strong></p> <p> </p> <p>آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند! <br /> چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند. <br /> چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر<br /> چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!</p> <p>آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند<br /> یا همین حالا دارد روی میله‌ "عبور ممنوع" می‌نشیند، ذکر کنم؟ <br /> کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و<br /> نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست<br /> و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!</p> <p>از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه. <br /> سر راهش میان کفش‌های مرزبان<br /> خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.</p> <p>آخ تمام بی‌نظمی را ببین<br /> گسترده بر قاره‌ها! <br /> آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود<br /> صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟ <br /> آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش<br /> تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟ <br /> آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟ <br /> حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد<br /> تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟</p> <p>و این گستره‌ی نکوهیدنی مه! <br /> و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش، <br /> گو اصلن نباشد به دو نیم! <br /> و پخش صدا‌ها در امواج خوش‌خرام هوا: <br /> فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا! <br /> تن‌ها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود. <br /> مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.</p> <p>ترجمه: ایونا نویسکا؛ ویرایش: صالح تسبیحی در سایت خزه<br /> <br /> آری، بدون ذکر این وصف تلخ واقعیتی که بشریت بر زمین برای خود درست کرد، بدون این پرده‌برداری از نسبیت شگفت‌انگیز شرایط آدم‌ساز، پاسخ مترجم ناکامل و ناقص می‌ماند. <br /> </p> <p>و باز اگر شبی از شب‌های زمستان مترجم قرار بود بگوید کدام شعر شیمبورسکا را بیشتر دوست دارد، می‌گفت که می‌خواهد از سه شعر نام ببرد و حتما باید به شعر "زندگی فی‌البداهه" نیز اشاره کند.</p> <p> </p> <p><strong>زندگی فی‌البداهه</strong></p> <p> </p> <p>زندگی فی‌البداهه<br /> نمایشی بی‌تمرین<br /> تنی بی‌پُرو<br /> سری بی‌تأمل</p> <p>از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاهم<br /> فقط می‌دانم که از آن خودم ‌است، غیر قابل تعویض</p> <p>موضوع نمایشنامه را<br /> درست روی صحنه باید حدس بزنم<br /> برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم<br /> سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم<br /> بدیهه می‌سازم، با آنکه از بدیهه‌سازی بدم می‌آید</p> <p>بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم<br /> رفتارم بوی شهرستانی بودن می‌دهد<br /> غریزه‌هایم از تازه‌کاری نشان دارند<br /> ترس صحنه، علتی‌ست برای تحقیر شدنم<br /> به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است</p> <p>واژگان و حرکات غیر قابل پس گرفتن<br /> ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند<br /> شخصیتم مثل پالتویی‌ست که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم<br /> این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است</p> <p>کاش دست‌کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد<br /> پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد<br /> اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد<br /> می‌پرسم آیا این کار درستی‌ست<br /> (صدایم گرفته است<br /> چون حتی نگذاشتند پشت پرده سینه‌ام را صاف کنم)</p> <p>گمراه کننده است که فکر کنی این امتحانی سرسری<br /> در اتاقی موقتی است، نه<br /> میان دکور‌ها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند<br /> دقت همه آکساسوار‌ها مرا متعجب می‌سازد<br /> صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد</p> <p>حتا دور‌ترین سحابی‌ها روشن شده است<br /> آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است<br /> و هر کاری که می‌کنم<br /> برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود</p> <p>ترجمه ایوُنا نویسکا و علیرضا دولتشاهی، عکسی از ۱۱ سپتامبر، ص. ۳۹-۳۷</p> <p> </p> <blockquote> <p><img align="middle" alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/ivanszym04.jpg" />شیمبورسکا و "فاجعه استکهلم"</p> </blockquote> <p>همانطور که "مکّاره معجزات" برای مترجم از زیبا‌ترین وصف‌های راز زندگی بر سیاره‌ای به نام "زمین" است، "زندگی فی‌البداهه" وصف درخشان و در عین حال تکان‌دهنده زندگی انسان بر روی این سیاره به نظر می‌آید. <br /> </p> <p>البته تشبیه زندگی بشری به بازی تئا‌تر ابتکار شاعر نیست و از قدیم در فرهنگ‌های مختلف از آن استفاده می‌شده است. در مشرق زمین کافی‌ست به رباعی منسوب به حکیم خیام اشاره کنم:</p> <p> </p> <p>ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز<br /> از روی حقیقتی نه از روی مجاز<br /> بازیچه همی کنیم بر نطع وجود<br /> رفتیم به صندوق عدم یک یک باز</p> <p> </p> <p>در مغرب زمین اولین تشبیهی که به ذهن مترجم می‌رسد،ساختار تئا‌تر معروف شهر لندن است که نمایشنامه‌های شکسپیر در آن اجرا می‌شد. معماری تئا‌تر The Globe به نظم جهان ستارگان اشاره دارد. <br /> </p> <p>شاعر در "زندگی فی‌البداهه" اما بر گذرا بودن زندگی انسان تأکید نمی‌کند. او به بی‌خبری انسان از مفهوم باطن زندگی و از آینده‌اش اشاره می‌کند و اعتقاد دارد که همین بی‌خبری انسان است که باعث می‌شود بر صحنه زندگی همواره غافلگیر شود. او این مفهوم را با استادی در قالب یک تشبیه بیان می‌کند.</p> <p> </p> <p>درست هر کاری که می‌کنم<br /> برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود</p> <p> </p> <p>چهارشنبه اول فوریه را نمی‌شد از پیش تمرین کرد و آن چشم بستن هم دیگر پس‌گرفتنی نیست. اما شاعر گفته است: درگذشتگان تا زمانی ابدی‌اند که کسی برای‌شان یاد و خاطره قائل است.</p> <p> </p> <p>در لهستان سروده‌های ویسلاوا شیمبورسکا جزئی از زندگی معنوی اهل فرهنگ شده است. هر چند که او بسیار فروتن و دوستدار آرامش بود، روز پنج‌شنبه ۹ فوریه در مراسم تدفین او در شهر کراکو مردم زیادی شرکت کردند و بدون شک با خاطره‌مان از او، ویسلاوا شیمبورسکا سال‌های زیادی ابدی خواهد بود. <br /> </p>
قرار بود بگوید کدام شعر شاعر را بیشتر دوست دارد، میبایست در پاسخ چه بگوید؟ فکر نمیکنید در این پرسش مجهولات زیادی نهفته است و باید محدودتر و مشخصترش کرد؟ میپرسید کدام شب زمستانی؟ خب، معلوم است که شب زمستانی جناب آقای ایتالو کالوینو مد نظر نیست بلکه همین شب زمستانی غیر جون جونی خودمان که این روزها با سرمای شدید صادره از سیبری بر ما میگذرد. حالا میخواهید بدانید کدام مترجم؟ از شما چه پنهان، مترجمی که در همین جا و با همین کلمات سعی خواهد کرد توجهتان را جلب کند. بالاخره نوبت رسید که مشخص شود چه شعری؟ این هم واضح است: شعر آن شاعری که درست در روز تولد مترجم فارسی اشعارش درگذشت.
شیمبورسکا، همان شاعری که به نوبل ادبی که آرامش و خلوتش را به هم زده بود میگفت: "فاجعه استکهلم" شاعری که در چگونگی بودنش نقش بازی نمیکرد و تسلیم شرایط نمیشد و نمیگذاشت موقعیت، او را از رفتار طبیعیاش دور کند. اما یادتان نرود که شاعر دوستدار آرامشمان، طناز و شوخطبع هم بود و وقتی که پی در پی، دعوتهای پیاپی به این یا آن مراسم را رد میکرد، به مُنشیاش سفارش میکرد که در پاسخ بنویسد: "میآیم به مخض اینکه جوانتر شدم."
شاعری که در مراسم اهدای جایزه نوبل تشریفات را زیر پا گذاشت و به جای اینکه اول به سوی شاه سوئد و اعضای اکادمی سوئدی تعظیم کند، به سوی تماشاگران کرنش کرد و وقتی کسی درباره او گفت که یک "شخصیت" است، جواب داد که من "شخصیت" نیستم، بلکه شخصم. شاعری که خندهداری سرودن را بر ناسرودن ترجیح میداد. شاعری که در مصرف کلمات ولخرجی نمیکرد و سرودههایش را چنان صیقل میداد تا که سرانجام هر یک، ستاره منحصر به فردی میشد و به یک جهان ویژه از تصویر و مفهوم بدل میگشت. شاعری که بر خلاف همشهری و همجایزهاش چسلاو میلوش موفق شد خوانندگان زیادی داشته باشد؛ و البته شاعری که سخت سیگاری بود و در جواب توصیه دوستانش که از او میخواستند این عادت سرطانزا را ترک کند میگفت دوستان غیر سیگاریم به من میگفتند نکش! اینهمه سیگار نکش! آنها همه در خاک خفتهاند و من اما زندهام. با این حال دیدیدم که سرانجام علم طب بر حق شد و شاعر در سن ۸۸ سالگی بر اثر سرطان ریه برای همیشه خفت. خوشبختانه در آرامش و در خانه خود، آن هم در خواب و سیگار بر لب. روز اول فوریه. دوازدهم بهمن.
و سرانجام شاعری که وقتی درگذشت، نویسنده لهستانی اِستِفان اهوین درباره او گفت: "نور بزرگ شعر لهستان خاموش شد."- خانم وسیلاوا شیمبورسکا.
شیمبورسکا بر این باور بود که اگر میخواهیم او را بشناسیم، خوب است به جای صحبت کردن درباره شعرهایش، اشعارش را بخوانیم. برای همین به من که مترجم او هستم اجازه دهید که او را در اینجا "شاعر" بنامم. اگر شبی از شبهای زمستانی هم من مترجم میبایست از میان منظومه سرودههای شاعر یک ستاره کوچک انتخاب کنم، بیدرنگ میگفتم: "مکّاره معجزات."
مکّاره معجزات
معجزه معمولی:
اینکه زیاد معجزه معمولی رخ میدهد.
معجزه عادی:
در سکوت شب،
وق وق سگهای ناپیدا
معجزهای از انبوه معجزات:
ابری رقیق و کوچک
میتواند ماه بزرگ و سنگینی را فراپوشد.
چند معجزه توأم: درخت توسکایی در آب منعکس شده
و اینکه در آب تاج وارونه میرویَد
و هیچ به ته نمیرسد
اگرچه آب کمعمق است
معجزه روزمره:
باد ضعیف و معتدل
در زمان طوفان
نخستین معجزهای که به ذهن میرسد
گاو، گاو است.
دومی که هیچ دست کمی از اوّلی نداد
این باغ و نه باغ دیگری
از این تخم و نه از تخم دیگری
معجزهای بدون فراک سیاه و کلاه سیلندر
کبوترهای سپیدی که به هر سو پرواز میکنند
معجزه، چه جور دیگر میشود نامیدش
امروز خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب میکند
معجزهای که به اندازه کافی متعجب نمیسازد:
انگشتان دست اگر چه کمتر از شش
اما بیشتر از چهار اند
معجزه – کافیست اطراف را نگاه کرد
دنیای همه جا خاضر
معجزهای اضافی همانطور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که اندیشهناپذیر است،
اندیشهپذیر است
شیمبورسکا، ویسلاوا، "عکسی از یازده سپتامبر" ترجمه ایوُنا نُویسکا – علیرضا دولتشاهی، تهران ۱۳۸۲، انتشارات بال، ص. ۱۷-۱۵
خوانندگانی که به خاطر حرفهشان سختگیرند، یعنی منتقدان و خواننگانی که به خاطر سلیقهشان سختگیرند، یعنی مردم عادی با هم همعقیدهاند که شاعر بلد بود توجهمان را به جزئیاتِ به ظاهر پیشپاافتاده زندگی روزانه جلب کند. روبرتو کالاسو، ناشر ایتالیایی شاعر میگوید: " افراد زیادی در شعر شیمبورسکا اندیشههایی را پیدا میکردند که از آن بیخبر بودند و یا جرأت نامیدن آن را نداشتند و با اینحال این اندیشه ها در ذات و در عمق تجربههاشان نهفته بود. شیمبورسکا اسرار کوچک و بزرگی را برایشان فاش میکرد که بدون او پنهان و ساکت میماند."
به نظر مترجم این شعر نمونه عالی این استعداد شاعر است. آهنگساز کرهای "من بَنگ ایی" روزی به مترجم گفت که هنر زندگی این است که بتوانیم چشم بزرگ و متعجب کودک را در خود نگه داریم. "مکّاره معجزات" درست بیانگر همین مفهوم است. این شعر نشان میدهد که چه اندازه شاعر این قدرت معنوی را داشت تا با چشم تازه به جهان بنگرد:
معجزهای که به اندازه کافی متعجب نمیسازد:
انگشتان دست اگر چه کمتر از شش
اما بیشتر از چهار اند
واقعاً که!
یا این تصویر:
چند معجزه توأم:
درخت توسکایی در آب منعکس شده
و اینکه در آب تاج وارونه میرویَد
و هیچ به ته نمیرسد.
چه تازگی و طراوتی در این نگاه است. مثل این است موجودی از سیاره دیگری به زمین آمده باشد و تازه دارد با واقعیتهای آن آشنا میشود. درست مثل چشم بزرگ و متعجب همان کودکی که ما بودیم و هستیم. این تصویر مرا همیشه به یاد واکنش پسر خواهرش میاندازد وقتی که به این پسرک چهار پنج ساله گفتم که از تخم ریز گیاه، درخت میرویَد. پسرک فکر کرد میخواهم کلاه سرش بگذارم. اما برای یک شخص بزرگسال چنین فاصله زیستی را در خود ایجاد کردن و یا نگه داشتن، لطافت و تیزهوشی مخصوصی میخواهد.
بالاخره نیز "مکّاره معجزات" غیر از حجم فلسفی در بند آخر، از زیباترین وصفهای زمین ماست و همیشه بعد از همنشینی با این شعر، سیاره زمین برای مترجم عزیزتر و محبوبتر میشود.
البته مترجم درک میکند که سبک عقلانی و اندک خشک شیمبورسکا برای حس شاعرانه پارسیگویان ممکن است طنین بیگانهای داشته باشد. شاید به همین دلیل شعرش در ایران آن محبوبیتی را به دست نیاورد که در بعضی کشورهای دیگر مثل سوئد و ایتالیا یا وطن شاعر. میتوان اما به هر یک از اشعار شاعر از دفترهای شعر مابعد دفتر اولش (که جنبه تبلیغات بیمزه کمونیستی داشت)، به عنوان یک رساله کوچک فلسفی، به عنوان یک درّ فکر بکر نگریست و آن وقت این اشعار بیشتر عزیز میشود. چون همانطور که دوست شیمبورسکا، شاعر لهستانی آدام زاگایوسکی اشاره کرد، شیمبورسکا به دانش و عقل یعنی به ارزشهای عصر روشنگری اهمیت میداد.
خاطرات آدام زاگایوسکی از شیمبورسکا، روزنامه» Gazeta Wyborcza «، جمعه ۳ فوریه سال ۲۰۱۲، ص. ۱۵
به یک معنا بیشتر اهل عقل بود تا اهل دل.
اشعار شاعر، این تک دانههای خلاق و کاملش این صفت را دارند که وقتی که آنها را خواندی، به خاطر خاص بودن و تأثیرگذاریشان دیگر برای همیشه با تو میمانند. در این سالها تعداد زیادی از اشعار شاعر همسفر صمیمی مترجمش شده است. و از این میان "زبوری" کمتر از "مکّاره معجزات" برایش مهم و با ارزش نیست.
زبوری
آه چقدر مرزهای خاکی آدمها ترکدارند!
چقدر ابر، بیجواز از فراز آنها عبور میکند.
چقدر شن میریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگریزه با پرشهایی تحریکآمیز!
آیا لازم است هر پرندهای را که پرواز میکند
یا همین حالا دارد روی میله "عبور ممنوع" مینشیند، ذکر کنم؟
کافیست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز اینجاییست
و همچنان و همچنان وول میخورد!
از حشرات بیشمار کفایت میکنم به مورچه.
سر راهش میان کفشهای مرزبان
خود را موظف نمیداند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.
آخ تمام بینظمی را ببین
گسترده بر قارهها!
آخر آیا این مندارچهای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبهرو میآورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز میکند از حدود آبهای ساحلی؟
آیا میشود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمیتوان جابهجا کرد
تا معلوم باشد کدامیک برای چه کسی میدرخشد؟
و این گسترهی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوشخرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغلهای پر معنا!
تنها آنچه انسانی است میتواند بیگانه شود.
مابقی، جنگلهای آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.
ترجمه: ایونا نویسکا؛ ویرایش: صالح تسبیحی در سایت خزه
آری، بدون ذکر این وصف تلخ واقعیتی که بشریت بر زمین برای خود درست کرد، بدون این پردهبرداری از نسبیت شگفتانگیز شرایط آدمساز، پاسخ مترجم ناکامل و ناقص میماند.
و باز اگر شبی از شبهای زمستان مترجم قرار بود بگوید کدام شعر شیمبورسکا را بیشتر دوست دارد، میگفت که میخواهد از سه شعر نام ببرد و حتما باید به شعر "زندگی فیالبداهه" نیز اشاره کند.
زندگی فیالبداهه
زندگی فیالبداهه
نمایشی بیتمرین
تنی بیپُرو
سری بیتأمل
از نقشی که بازی میکنم ناآگاهم
فقط میدانم که از آن خودم است، غیر قابل تعویض
موضوع نمایشنامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد میشود به سختی تاب میآورم
بدیهه میسازم، با آنکه از بدیههسازی بدم میآید
بر ناآگاهیام هر گام سکندری میخورم
رفتارم بوی شهرستانی بودن میدهد
غریزههایم از تازهکاری نشان دارند
ترس صحنه، علتیست برای تحقیر شدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است
واژگان و حرکات غیر قابل پس گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشدهاند
شخصیتم مثل پالتوییست که در حال دویدن دکمههایش را میبندم
این هم نتایج تأسفبار این شتابزدگی است
کاش دستکم، بشود چهارشنبهای را از پیش تمرین کرد
پنجشنبهای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامهای که نمیشناسمش از راه میرسد
میپرسم آیا این کار درستیست
(صدایم گرفته است
چون حتی نگذاشتند پشت پرده سینهام را صاف کنم)
گمراه کننده است که فکر کنی این امتحانی سرسری
در اتاقی موقتی است، نه
میان دکورها ایستادهام و میبینم چه استوارند
دقت همه آکساسوارها مرا متعجب میسازد
صحنهای گردان، دیریست که میگردد
حتا دورترین سحابیها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که میکنم
برای همیشه به کاری که کردهام بدل میشود
ترجمه ایوُنا نویسکا و علیرضا دولتشاهی، عکسی از ۱۱ سپتامبر، ص. ۳۹-۳۷
همانطور که "مکّاره معجزات" برای مترجم از زیباترین وصفهای راز زندگی بر سیارهای به نام "زمین" است، "زندگی فیالبداهه" وصف درخشان و در عین حال تکاندهنده زندگی انسان بر روی این سیاره به نظر میآید.
البته تشبیه زندگی بشری به بازی تئاتر ابتکار شاعر نیست و از قدیم در فرهنگهای مختلف از آن استفاده میشده است. در مشرق زمین کافیست به رباعی منسوب به حکیم خیام اشاره کنم:
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
در مغرب زمین اولین تشبیهی که به ذهن مترجم میرسد،ساختار تئاتر معروف شهر لندن است که نمایشنامههای شکسپیر در آن اجرا میشد. معماری تئاتر The Globe به نظم جهان ستارگان اشاره دارد.
شاعر در "زندگی فیالبداهه" اما بر گذرا بودن زندگی انسان تأکید نمیکند. او به بیخبری انسان از مفهوم باطن زندگی و از آیندهاش اشاره میکند و اعتقاد دارد که همین بیخبری انسان است که باعث میشود بر صحنه زندگی همواره غافلگیر شود. او این مفهوم را با استادی در قالب یک تشبیه بیان میکند.
درست هر کاری که میکنم
برای همیشه به کاری که کردهام بدل میشود
چهارشنبه اول فوریه را نمیشد از پیش تمرین کرد و آن چشم بستن هم دیگر پسگرفتنی نیست. اما شاعر گفته است: درگذشتگان تا زمانی ابدیاند که کسی برایشان یاد و خاطره قائل است.
در لهستان سرودههای ویسلاوا شیمبورسکا جزئی از زندگی معنوی اهل فرهنگ شده است. هر چند که او بسیار فروتن و دوستدار آرامش بود، روز پنجشنبه ۹ فوریه در مراسم تدفین او در شهر کراکو مردم زیادی شرکت کردند و بدون شک با خاطرهمان از او، ویسلاوا شیمبورسکا سالهای زیادی ابدی خواهد بود.

نظرها
کاربر نادر
با سلام. بز را غم جان دارد قصاب را غم پیه !.
همنشین بهار
پیاز، وجودی است بی تناقض. به یاد ویسلاوا شیمبورسکا (ویدیو) http://www.youtube.com/watch?v=Z2xelMSM9Gw همنشین بهار