ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

انسان، حیوان قصه‌گو

<p>ماریا کونیکوا &minus; قصه&zwnj;ها را همه&zwnj;جا در اطرافمان می&zwnj;شود دید، اما واقعاً قصه چه دارد که چنین به ذهن&zwnj;مان چنگ انداخته است؟ این سؤالی است که جاناتان گوتچال (<span dir="LTR">Jonathan Gottschall</span>)، آن را در تازه&zwnj;&zwnj;ترین کتابش &laquo;حیوان قصه&zwnj;گو&raquo; بررسی می&zwnj;کند. قصه&zwnj;ها قادرند افسار رفتارهایمان را به دست گیرند، احساسات&zwnj;مان را متأثر از خود کنند و حتی به معنای واقعیِ کلمه، مسیر تاریخ و یا دست&zwnj;کم بخشی از آن را به دست خود گیرند.</p> <!--break--> <div dir="RTL">در این گفتگو، گوتچال از ماهیت وابستگی انسان به قصه&zwnj;ها و نیز آینده قصه در عصر اینترنت و فیلم و بازی&zwnj;های ویدئویی و در مجموع رسانه&zwnj;های پیشرویی خواهد گفت که قلمروهای سنت قصه&zwnj;گویی به سیاق گذشته را در معرض خطر نابودی، و یا دست&zwnj;کم هدایت در یک مسیر پیش&zwnj;بینی&zwnj;ناپذیر قرار داده&zwnj;اند.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>اصلاً انگیزه&zwnj;تان برای نوشتن این کتاب چه بود و چرا روان&zwnj;شناسی را (مثلاً به جای فلسفه) به عنوان مبنای اصلی روش تحلیلی&zwnj;تان برگزیدید؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">کتاب من در پی احداث پلی بین جهان علم و فرهنگ است. چطور می&zwnj;شود از علم، برای درک بهتر ماهیت قصه بهره گرفت؟ دانشمندان از قصه و دیگر هنرها چه خواهند آموخت؟</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">اما چیزی که مرا خصوصاً ترغیب به نوشتن چنین کتابی کرد، ارتباطی به حوزه پژوهش نداشت، بلکه یک آهنگ ساده بود. داشتم در اتوبان رانندگی می&zwnj;کردم که آهنگی از چاک ویکز (<span dir="LTR">Chuck Wicks</span>)، به نام <span dir="LTR">Stealing Cinderella</span> به گوشم خورد - آهنگی درباره یک دختربچه که بعد از بزرگ شدن، پدرش را تنها می&zwnj;گذارد. قبل از این&zwnj;که آن را بشنوم هم اکثر وقت&zwnj;هایی که به پر کشیدنِ دختربچه&zwnj;های خودم از لانه&zwnj;مان فکر می&zwnj;کردم - که شاید اصلاً تا ده سال دیگر هم اتفاق نیفتد - چشمم پر اشک می&zwnj;شد و مجبور بودم برای حفظ کنترل خودم، کنار بزنم و با دل سیر، غصه آن وقت&zwnj;ها را بخورم. کنار جاده می&zwnj;نشستم و یکجور حس ترس برَم می&zwnj;داشت؛ مانده بودم که چه اتفاقی برایم افتاده؟</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">مگر اصلاً شده که چنین احساساتی تاکنون به سراغ کسی نیامده باشد؟ وقتی&zwnj;که به قصه متوسل می&zwnj;شویم - چه رمان باشد، چه آهنگ و چه فیلم &ndash; می&zwnj;گذاریم که قصه&zwnj;گو ما را به تسخیر خودش درآورَد و قوه آگاهی و احساسات&zwnj;مان را کنترل کند. من این کتاب را نوشتم تا بفهمم که چگونه قصه&zwnj;ها - یعنی سرگذشت خیالی آدم&zwnj;های خیالی - چنین قدرتی بر روی&zwnj;مان اِعمال می&zwnj;کنند.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>ولی چرا پیش از این کسی به سراغ چنین موضوعی نرفته بود؟ به عبارت دیگر چرا ما اینقدر آسان خودمان را تسلیم قصه&zwnj;ها می&zwnj;کنیم؟ شاید هم بشود همان سؤال سخت خودتان را پرسید و گفت اصلاً ما چرا باید تسخیر قصه&zwnj;ها بشویم؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;<img width="250" height="340" align="left" alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/sry-2.jpg" /></div> <div dir="RTL">خب من کار خودم را روی تحقیقات ارزشمند کسانی که در همین زمینه کار کرده بودند، پیاده کرده&zwnj;ام. اما با درون&zwnj;مایه سؤالت موافقم: اینکه اگر قصه چنین نقش مهمی در زندگی بشر دارد، پس چرا پیش از این آن&zwnj;قدرها جلب توجه نکرده بود؟ به نظر من، ما رویهمرفته چندان متوجه حضورش نیستیم. همانطور که موجودی مثل پلانکتون اصلاً نمی&zwnj;داند در آب شور دارد غوطه می&zwnj;خورَد، ما انسان&zwnj;ها هم اصلاً نمی&zwnj;دانیم که تحت تأثیر پیوسته قصه&zwnj;ایم؛ از رمان گرفته تا فیلم، تا اسطوره&zwnj;های مذهبی، تا خیالات و رؤیاها، تا لطیفه&zwnj;ها، بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;&zwnj;ای و متقاعد کردن بچه&zwnj;هایمان.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">مشکل بعدی مربوط به مرزبندی&zwnj;های آکادمیک می&zwnj;شود. ما در دانشگاه&zwnj;هایمان قصه را خرد می&zwnj;کنیم و قطعاتش را به دانشکده&zwnj;های متعدد می&zwnj;سپاریم. رؤیاها سهم روان&zwnj;شناسان می&zwnj;شود، موسیقی سهم موسیقی&zwnj;دانان، رمان&zwnj;ها سهم محققین ادبی، حکایات سنتی هم سهم مردم&zwnj;شناسان و قوم&zwnj;پژوهان و همینطور این روال ادامه دارد. این موضوع باعث شده تا قصه&zwnj;ها را - از شعر بگیر تا کابوس - دیگر همچون جوانب متعدد یک فرآیند واحدِ ذهنی که زیربنای تخیلات&zwnj;مان را پی ریخته ننگریم. این موضوع نگذاشته تا ببینیم این قصه&zwnj;ها چگونه و تا کجا به هر وجهی از تفکرات و زندگی روزمره&zwnj;مان رخنه کرده&zwnj;اند.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>طبق پژوهش&zwnj;هایی که توسط روان&zwnj;شناسی به نام دانیل گیلبرت (</b><b><span dir="LTR">Daniel Gilbert</span></b><b>)، انجام پذیرفته، تمرکز نداشتن ذهن که ظاهراً خلاف وضعیت پیش&zwnj;فرض مغزمان هم محسوب می&zwnj;شود، اسباب ناراحتی فرد را فراهم می&zwnj;کند. آیا شما تعادلی را هم بین رؤیاهای روزانه&zwnj;مان - که به اعتقادتان ما در آنها غوطه&zwnj;وریم - و تجربه حس ِ &laquo;بودنِ در لحظه&raquo; می&zwnj;بینید؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">خیلی خوب می&zwnj;شد اگر امکانش فراهم می&zwnj;بود، اما شک دارم بشود. رؤیاهای روزانه ما، درست مثل رؤیاهای شبانه&zwnj;مان، اتفاقاتی&zwnj; هستند که رخ می&zwnj;دهند. نوعاً نخواسته&zwnj;ایم که چگونه رخ بدهند و مهار کردن&zwnj;شان هم کار ساده&zwnj;ای نیست (هرکه تلاش کرده تا ذهن رمنده خود را حوالی ساعت ٤ صبح ساکت کند، این را خوب می&zwnj;داند). برای خودم این قضیه فوق&zwnj;العاده جذاب است: مغزهای ما پیوسته این فیلم&zwnj;های کوتاه درونی را اکران می&zwnj;کنند و ما هم در آنها واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداریم.&nbsp;</div> <blockquote> <div dir="RTL" class="rtecenter">&nbsp;<img width="222" height="278" alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/jonathan_gottschall.jpg" /></div> <div class="rtecenter" dir="RTL">پروفسور جاناتان گوتچال، نویسنده کتاب</div> <div class="rtecenter" dir="RTL">The Storytelling Animal: How Stories Make us Humans</div> <div class="rtecenter" dir="RTL">و نیز صاحب&zwnj;کرسی زبان و ادبیات انگلیسی کالج واشنگتن و جفرسون پنسیلوانیا</div> </blockquote> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>شما راجع به مرز ظریف بین خلاقیت و دیوانگی گفتید. اما ما چطور افسار قصه&zwnj;گویی&zwnj;مان را گرفته&zwnj;ایم که نه&zwnj;تنها تأثیر قصه بر زندگی&zwnj;مان مخرب نیست، بلکه بالعکس، مؤثر هم هست؟ </b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">ذهن آدمی معتاد به قصه است. پیوسته می&zwnj;سازیم&zwnj;شان و ساده هم تسخیرشان می&zwnj;شویم. همین&zwnj;که درگیر یک قصه شدیم (حال چه یک قصه مذهبی باشد، چه یک توطئه شوم)، وانهادنش سخت می&zwnj;شود. پس ما به وقوف بر امکانات و قدرت قصه نیازمندیم. اما از طرفی هم یک قصه&zwnj;ی کوچک می&zwnj;تواند چیز خوبی باشد. مثلاً همین سرگذشت خودتان را درنظر بگیرید. همه&zwnj;مان قصه&zwnj;ای راجع به گذشته&zwnj;مان برای گفتن داریم - راجع به اینکه که هستیم؛ چه تجربیاتی کسب کرده&zwnj;ایم و زندگی&zwnj;مان به چه معناست. اما روان&zwnj;شناسان نشان داده&zwnj;اند که به چنین قصه&zwnj;هایی نمی&zwnj;شود آنقدرها هم مطمئن بود؛ چراکه غالباً از خاطرات تحریف&zwnj;شده و برآوردهای به شدت خوشبینانه از کیفیات درونی&zwnj;مان نشأت گرفته&zwnj;اند. اما ورز دادن همین قصه&zwnj;ها - و باور به آنها - حافظ سلامت ذهنی ماست. کسانی&zwnj;که تلاشی برای فراجَستن از ظرفیت&zwnj;های شخصی&zwnj;شان نمی&zwnj;کنند، مستعد افسردگی&zwnj; هستند. پس قصه&zwnj;های کوچکی که برای خودمان می&zwnj;تراشیم، تا بدانجاکه به خودشیفتگی ِ هجوآمیز نیانجامد، تضمین&zwnj;گر سلامت&zwnj;مان خواهند بود.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>شما [در کتاب&zwnj;تان] به برخی نمونه&zwnj;های تاریخی برجسته راجع به قابلیت قصه در تغییر مسیر تاریخ به معنای واقعی کلمه، اشاره کرده&zwnj;اید؛ و در شرح تأثیر ریشارد واگنر (</b><b><span dir="LTR">Richard Wagner</span></b><b>) بر هیتلر نوشته&zwnj;اید: &quot;حتی مورخانی که نسبت به قصه&zwnj; اپرای رینزی (</b><b><span dir="LTR">Reinzi</span></b><b>) شک دارند، هرگز تأثیر رو به رشد قهرمانان حماسی واگنر -از جمله خدایان و شوالیه&zwnj;های آلمانی، والکری&zwnj;ها و دیوها، و چهره&zwnj;های صریح ترسیم&zwnj;شده از جبهه خیر و شر - را در شکل&zwnj;گیری شخصیت هیتلر انکار نمی&zwnj;کنند&quot;. اما چه چیزی یک قصه را چنین تأثیرگذار می&zwnj;کند؟ مثلاً آیا می&zwnj;شد هیتلر به موضوعات دیگری جز این گرایش پیدا کند و لذا همان&zwnj;ها را هم دورنمای سرنوشت خود ببیند؟ منظورم این است که آیا او قصه&zwnj;ای برای خودش داشته و بعداً آمده به قهرمانان واگنر نسبت&zwnj;شان داده، یا در واقع این قهرمانان واگنر بوده&zwnj;اند که الهام&zwnj;بخش و به&zwnj;نوعی محرک دگرگونی&zwnj;های شخصیتی هیتلر شده&zwnj;اند؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">هیچ&zwnj;وقت این موضوع را به صراحت نخواهیم فهمید. این یکی از همان سؤالات غیرواقع&zwnj;گرایانه&zwnj;ای&zwnj;ست که مورخان، عاشق طول و تفصیل دادنش هستند - تا بیایند و قصه&zwnj;های تاریخی برایش بسرایند. شاید شخصیت خودمدار هیتلر، به پیروی از قصه رینزی واگنر &ndash; به&zwnj;عنوان عاملی برای تقویت حس اعتماد به نفس&zwnj;اش - تحریک شده باشد. اما زمانی&zwnj;که هیتلر این قصه را برای بار اول خواند، فقط شانزده سال داشت و در سودای تسخیر جهان از طریق هنر بود، نه قوای نظامی. می&zwnj;خواست یک نقاش بزرگ بشود. [پس] ظاهراً قصه دیگری بوده که او را - و لذا مسیر تاریخ را &ndash; دگرگون کرد.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">من از ارتباط واگنر و هیتلر - و دیگر نمونه&zwnj;های غیرجنجالی&zwnj;تر مربوط بهِ نقش قصه در تغییر مسیر تاریخ - به عنوان درگاهی برای ورود به مقولات روان&zwnj;شناسانه بهره برده&zwnj;ام. پژوهش&zwnj;های این حوزه نشان می&zwnj;دهد که ما بیش از اندازه به مصونیت&zwnj;مان در برابر قصه اعتماد داریم. قصه بیش از آنکه فکرش را می&zwnj;کنیم، طراح گرایش&zwnj;ها، کنش&zwnj;ها و ارزش&zwnj;های ماست. به گمان من اصلاً قصه یکی از قوی&zwnj;ترین نیروهای شکل&zwnj;دهنده حیات بشر است.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>شما به خاطره&zwnj;ای درباره دخترتان، ابی (</b><b><span dir="LTR">Abby</span></b><b>)، راجع به نخستین آشنایی&zwnj;اش با شخصیت کریستف کلمب هم اشاره کرده و نوشته&zwnj;اید: &quot;آنچه که پیشخدمت&zwnj;مان داشت برایش تعریف می&zwnj;کرد بیشتر قصه است تا تاریخ. قصه&zwnj;ای که جزئیاتش اغلب اشتباه، و مابقی&zwnj;اش هم گمراه&zwnj;کننده است&quot;. ضمناً افزوده&zwnj;اید: &quot;در طول بخش اعظمی از تاریخ&zwnj;مان، ما فقط افسانه&zwnj;ها را یاد داده&zwnj;ایم&quot;. به نظرتان آیا گرایش به افسانه&zwnj;سرایی راجع به گذشته چیزی بدی&zwnj;ست؟ یا اینکه کمک&zwnj;مان می کند تا بهتر وقایع گذشته را در یک سیر داستانی به خاطر آوریم؟ آیا می&zwnj;شود هیچگونه تعادلی را بین قصه و دقت یک واقعه&zwnj;پردازی دید؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">آن قصه معروفی که به کشف سرزمین جدید توسط کلمب اشاره دارد، بیشتر به افسانه می&zwnj;ماند تا تاریخ. وجه تاریک سفر کلمب از قلم افتاده و به وجه حماسی&zwnj;اش (و در واقع به اینکه یک وجه حماسی هم داشته) بیشتر پر و بال داده&zwnj;اند. اما افسانه&zwnj;ها هدفمند هستند و صحت نداشتن از لحاظ تاریخی، تنها موضوع نیست. افسانه&zwnj;ها هنجارهای رفتاری را هم دگرگون کرده و تعدیل می&zwnj;کنند و مردمان یک جامعه را به گرد یک هویت واحد می&zwnj;خوانند. اما وجوه تاریکی هم دارند. مثلاً افسانه&zwnj;های خارق&zwnj;العاده مذهبی. در سال ١٨٦٩ میلادی، یک زیست شناس تکاملی اهل آلمان به نام گوستاو ژاگر (<span dir="LTR">Gustav Jager</span>)، از وجود نظریه&zwnj;پردازان مدرنی مثل دیوید اسلوان ویلسون (<span dir="LTR">David Sloan Wilson</span>) خبر داده، و نوشته بود که مذهب، &quot;سلاحی برای حفظ بقا در فرآیند تنازع [داروینی] است&quot;. همانگونه که در لحن ژاگر پیداست، مذهب اصلاً نبایستی چیز خوبی باشد، اما جنبه&zwnj;های خوبی نیز از جمله گردآوردن مردم از طریق قصه در اجتماعات هماهنگ و منسجم دارد. با این&zwnj;همه، نباید از وجه تاریک دین هم درگذشت: اینکه چه زود اجتماع را مسلح و آماده&zwnj;به&zwnj;نبرد می&zwnj;کند و متدینین ِ پیرو خود را گرد هم جمع می&zwnj;کند و پیروان دیگر ادیان را از خودش می&zwnj;راند.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>نوشته&zwnj;اید که دختران&zwnj;تان بخش اعظمی از کودکی&zwnj;شان را در ناکجاآباد گذرانده&zwnj;اند - در واقع مثل خیلی از بچه&zwnj;های دیگر. اما چرا ما صفا و سادگی ِ باورهای کودکانه به یک موضوغ را سریعاً از دست می&zwnj;دهیم؟ یعنی حفظ و پروراندن چنین حسی در بزرگسالی هم مفید خواهد بود؟ چه ارزش&zwnj;های مثبتی را می&zwnj;شود در اجتماعاتِ بازی&zwnj;محور بزرگسالان، که شما تحت عبارت &laquo;نقش&zwnj;پذیری باورمدارانه [در بازی]&raquo; (</b><b><span dir="LTR">LARP</span></b><b>) توصیف&zwnj;شان کرده&zwnj;اید، پیدا کرد؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">من این لارپرها [یعنی متصفین به صفت <span dir="LTR">LARP</span>] را خیلی می&zwnj;پسندم. اکثر ما در میانه&zwnj;های کودکی&zwnj;مان دست از باور صادقانه می&zwnj;کشیم. اما لارپرها تصمیم گرفته&zwnj;اند که به&zwnj;عنوان یک بزرگسال، دوباره به ناکجاآبادِ کودکی وارد شوند و چنین هم کرده&zwnj;اند. جمعیت&zwnj;شان هنوز محدود است، اما خیلی از بزرگسالان را می&zwnj;شود دید که به نسخه&zwnj;های آنلاین <span dir="LTR">LARP</span>، مثل بازی <span dir="LTR">The World of Warcraft</span> روی آورده&zwnj;اند. این بازی&zwnj;های ویدئویی، نوعی نقش&zwnj;پذیری توأم با باور را در یک ناکجاآباد دیجیتال رقم می&zwnj;زنند. از دید من، اینها همه در پشتیبانی از اصل ِ پیتر پَن (<span dir="LTR">Peter Pan</span>) هستند که می&zwnj;گوید: انسان&zwnj;ها موجوداتی زنده&zwnj;اند که بزرگ نمی&zwnj;شوند. شاید از نقش&zwnj;بازی کردن در قصه&zwnj;هایمان دست برداریم، اما هرگز از ناکجاآباد خارج نخواهیم شد، [چراکه] همیشه دست به تظاهر می&zwnj;زنیم. فقط نحوه تظاهر کردن&zwnj;مان اندک&zwnj;اندک تغییر می&zwnj;کند و تازه به جای اینکه - مثل بچه&zwnj;ها &ndash; قصه&zwnj;هایمان را خود سروده و بر اساس همان&zwnj;ها بازی کنیم، وقت&zwnj;مان را به شکلی فزاینده صرف حضور در قصه&zwnj;های دیگران می&zwnj;کنیم: رمان&zwnj;ها، برنامه&zwnj;های تلویزیونی، بازی&zwnj;ها، بازی&zwnj;های ویدئویی و غیره.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>گفتید که دیگر مردم قصه نمی&zwnj;خوانند چون قصه&zwnj;هایشان را در جاهای دیگری - مثل تلویزیون، موسیقی و بازی&zwnj;های ویدئویی - پیدا کرده&zwnj;اند. از طرفی پژوهش&zwnj;ها نشان داده کسانی که قصه می&zwnj;خوانند، نسبت به دیگران با یکدیگر هم&zwnj;فکرترند، مهارت&zwnj;های اجتماعی&zwnj;شان بیشتر است، و عموماً قابل فهم&zwnj;تر هم هستند (و در کتاب&zwnj;تان نیز آورده&zwnj;اید که قصه&zwnj;ها اساساً حول محور اخلاق می&zwnj;چرخند). به نظرتان آیا می&zwnj;شود همین منافع را از قصه&zwnj;هایی که به معنای سنتی کلمه دیگر &laquo;قصه&raquo; نامیده نمی&zwnj;شوند و به رسانه&zwnj;های غیرمکتوب وابسته&zwnj;اند هم به دست آورد؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL">بله، البته! به گمان من می&zwnj;شود الگوهای بنیادین قصه&zwnj;پردازی را در روایت&zwnj;های تلویزیونی، فیلم&zwnj;ها و بازی&zwnj;های ویدئویی هم مشاهده کرد. من در کتابم مدعی شده&zwnj;ام که قصه&zwnj;ها در عین تنوع&zwnj;پذیری نامحدودشان، به شکل حیرت&zwnj;آوری یکدست و هماهنگ&zwnj;اند. وقتی که فرهنگ&zwnj;ها را پشت سر می&zwnj;نهی و در تاریخ پرسه می&zwnj;زنی، همان دغدغه&zwnj;های بنیادین و همان شاکله&zwnj;های ثابت داستانی را هم به چشم می&zwnj;بینی. فناوری قصه فرق کرده - از حکایات شفاهی به الواح گِلی، به طومارهای قرون وسطایی، به کتاب&zwnj;های مکتوب، به نمایشگرهای فیلم، آیپدها و کیندل&zwnj;ها. اما قصه&zwnj;ها هیچ تغییری نکرده&zwnj;اند. حاوی همان عقده&zwnj;هایی هستند که بوده&zwnj;اند و تا زمانی&zwnj;که سرشت انسان تغییری نکرده، آنها هم هیچ تغییری نمی&zwnj;کنند.</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>شما نوشته&zwnj;اید: &quot;خطرْ این نیست که قصه در آینده از زندگی بشر رخت برخواهد بست؛ خطر این است که بالاخره بر آن چیره خواهد شد&quot;. به عقیده من، این گفته در تعارض با رویکرد کسانی مثل جین مک&zwnj;ونیگال (</b><b><span dir="LTR">Jane McGonigal</span></b><b>) است که در کتاب </b><b><span dir="LTR">Reality is Broken</span></b><b> مدعی شده که پاسخ کلیه مشکلات&zwnj;مان در بازی نهفته است و بازی کردن، وضع ایده&zwnj;آل ماست. از دید شما این دو دیدگاه متعارض هستند یا مکمل؟ اصلاً نظرتان راجع به دیدگاه او چیست؟</b></div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><span dir="LTR">Reality is Broken</span> کتاب جذابی&zwnj;ست و من هم این دو دیدگاه را بیشتر مکمل یکدیگر می&zwnj;دانم. فکر کنم ما هردوی&zwnj;مان این را قبول داریم که رشد دیوانه&zwnj;وار عمومیت بازی&zwnj;های ویدئویی ِ قصه&zwnj;محور، تا حد زیادی مدیون روش&zwnj;هایی&zwnj;ست که در تلاش برای جذاب&zwnj;تر جلوه&zwnj; دادن جهان مجازی از جهان حقیقی هستند (و ما تازه در اول این راهیم؛ فکرش را بکنید که وضع بازی&zwnj;های ویدئویی در چندین دهه آینده چه خواهد بود). احتمالاً من نسبت به پیامدهای چنین وضعی بدبین&zwnj;تر از مک&zwnj;گونیگال هستم. مسیر قصه&zwnj;گویی امروز از دید من، هم&zwnj;سو با سفینه معروف سریال &laquo;پیشتازان فضا&raquo;ست. در این سفینه، شخصیت&zwnj;های سریال امکان ورود به قصه&zwnj;های مختلف را دارند و می&zwnj;توانند حقیقتاً به جای شیرزن یک حماسه یا کارآگاه یک قصه جنایی باشند. این سفینه در واقع یک جعبه جادوی دیجیتال بود که به کاربر اجازه شبیه&zwnj;سازی واقع&zwnj;گرایانه هر قصه&zwnj;ای که می&zwnj;خواست را می&zwnj;داد. اما به اعتقاد من، تهیه&zwnj;کنندگان پیشتازان فضا قابلیت&zwnj;های مخرب و بالقوه این سفینه را دست&zwnj;کم گرفته بودند. اگر حقیقتاً فناوری&zwnj;ای وجود می&zwnj;داشت که به شما اجازه حضور در هر قصه&zwnj;ای که بخواهید را می&zwnj;داد، آن&zwnj;وقت اصلاً چرا به وجود آمده بودیم؟ چرا نمی&zwnj;خواستیم خدا باشیم؟</div> <div dir="RTL">&nbsp;</div> <div dir="RTL"><b>منبع: </b><b><a href="http://blogs.scientificamerican.com/literally-psyched/2012/04/19/the-storytelling-animal-a-conversation-with-jonathan-gottschall/"><span dir="LTR">Scientific American</span></a></b></div> <p>&nbsp;</p>

ماریا کونیکوا − قصه‌ها را همه‌جا در اطرافمان می‌شود دید، اما واقعاً قصه چه دارد که چنین به ذهن‌مان چنگ انداخته است؟ این سؤالی است که جاناتان گوتچال (Jonathan Gottschall)، آن را در تازه‌‌ترین کتابش «حیوان قصه‌گو» بررسی می‌کند. قصه‌ها قادرند افسار رفتارهایمان را به دست گیرند، احساسات‌مان را متأثر از خود کنند و حتی به معنای واقعیِ کلمه، مسیر تاریخ و یا دست‌کم بخشی از آن را به دست خود گیرند.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.