منیرو روانىپور و بابک تختى
<p>شهرنوش پارسی‌پور - چندى پیش مهرنوش مزارعى، دوست من که دستى در نوشتن دارد و چند مجموعه داستان منتشر کرده، پیشنهاد داد سفرى به لاس‌وگاس برویم و از منیرو روانى‌پور و بابک تختى دیدار کنیم.</p> <!--break--> <p>منیرو نیز با شادمانى ما را دعوت کرد که چنین کنیم. او گفت دوست نویسنده دیگر ما، مهناز کریمى، که کتاب «سنج و صنوبر» را نوشته بناست به لاس‌وگاس بیاید و خوشحال مى‌شود که از ما یک ویدئوى تحقیقى تهیه کند. پس سفر ما در هفتم آوریل به لاس‌وگاس آغاز شد. من با دوستم پوران مهدى‌زاده به این سفر رفتم. او هم نویسنده است و چند جلد کتاب در خارج از کشور به چاپ رسانده است.</p> <p> </p> <p> <a href="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120613_Shahrnush_Gozasreshe_Zendegie_Maa_No_74.mp3"><img align="middle" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/musicicon_14.jpg" alt="" /></a></p> <p> </p> <p>در راه فکر می‌کردم که زندگى در لاس‌وگاس باید بسیار جالب باشد. این شهر در منطقه کویرى نوادا قرار گرفته. آب آن از مناطق شمالى کشور تأمین مى شود و شهر بسیار عجیبى‌ست. در‌‌ همان فرودگاه نیز روشن مى‌شود که به منطقه اى متفاوت از بقیه نقاط آمریکا آمده‌ایم. ماشین‌هاى قمار در‌‌ همان فرودگاه نصب شده است. شما مى‌توانید باختن را از‌‌ همان فرودگاه تجربه کنید.</p> <p> </p> <p>البته شاید به نظر عجیب برسد که دو نویسنده ایرانى بیایند و تمام کار و زندگیشان را بگذارند و در لاس‌وگاس زندگى کنند، اما در این کار حکمتى‌ست. هنگامى که منیرو روانى‌پور به آمریکا آمد میهمان دانشگاه براون بود. او یک سال در پروویدنس، مرکز کوچک‌ترین ایالت آمریکا، رودآیلند، زندگى کرد. بعد دانشگاه لاس‌وگاس بورسى در اختیار او گذاشت. منیرو به همراه شوهرش بابک تختى و پسرشان غلام‌رضا به لاس‌وگاس رفت. آن‌ها در مدتى که بورس ادامه داشت در لاس‌وگاس بودند، و بعد بابک کارى پیدا کرد. او دو دفتر از دفا‌تر یو پى اس را اداره مى‌کند که یک سازمان پستى اختصاصى‌ست. کار سنگینى دارد و از هفت بامداد تا هفت شب کار مى‌کند. شب‌ها همیشه خسته به خانه برمى‌گردد. پسر آن‌ها نیز مشغول تحصیل است. پسر بسیار خوبى‌ست و با چشمانى آبى به دنیا نگاه مى‌کند.</p> <p> </p> <blockquote> <p><img align="middle" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/parsipoursh.gif" alt="" />در راه فکر می‌کردم که زندگى در لاس‌وگاس باید بسیار جالب باشد.</p> </blockquote> <p>هنگامى که ما به لاس‌وگاس رسیدیم مهناز کریمى نیز به همراه لارى، سینماگر آمریکایى به این شهر رسید. من البته یک‌بار قبلاً به لاس‌وگاس آمده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که‌‌ همان‌طور که انسان مسلمان واجب‌الحج است و در درازاى عمر خود حداقل یک‌بار باید به حج برود، دیدن لاس‌وگاس نیز یک‌بار لازم است. شهر داراى نوعى معمارى استثنائى‌ست. همه چیز در خدمت قمار است. در جوار قمار البته مى‌توان معروف‌ترین شوهاى جهان را دید. همچنین تمام بوتیک‌ها و مزون‌هاى معروف خیاطى، کفاشى و کیف‌فروشى در لاس‌وگاس شعبه دارند. این بازار‌ها به نحوى بسیار جالب تزئین شده‌اند و مى توان یکى دو روز را صرف بازدید از آن‌ها کرد. در عین حال شیک‌ترین زنان و مردانى را که مى‌شود در آمریکا دید در لاس وگاس نیز قابل مشاهده هستند. یک بعد از ظهر از دوران کوتاه اقامت ما صرف بازدید منطقه کوچکى از لاس‌وگاس شد.</p> <p> </p> <p>اما در باقى اوقات در خانه بودیم و با بابک و منیرو که هرگز پا به قمار خانه‌هاى این شهر نمى‌گذارند زندگى مى‌کردیم. آن‌ها خانه بسیار بزرگى را به قیمت بسیار مناسب و محدود خریده‌اند. این خانه اگر در کالیفرنیا بود بسیار گران‌تر از لاس‌وگاس خرید و فروش مى‌شد. اما این شهر کویرى، به‌رغم اقتصاد پر رونق‌اش ظاهراً چندان باب طبع زندگى نیست. هوا بسیار گرم است و دار و درخت بسیار محدود. بابک تعریف مى کرد که شهر پر از عقرب است. آن‌ها چندین بار در خانه خود عقرب شکار کرده‌اند و دو سه بارى نیز عقرب آن‌ها را گزیده است. دو سگ نیز مجموعه این خانواده را تکمیل مى‌کنند.</p> <p> </p> <p>برنامه فیلم‌بردارى با لارى و مهناز بسیار منظم و مرتب آغاز گشت. موضوع این مصاحبه مسئله تحقیر شدن انسان در جامعه ایرانى بود. من از تجربیات زندان گفتم. به این مسئله اشاره کردم که رئیس زندان با زور و جبر چادر سیاه به سر ما انداخت. بعد که همه یک دست در چادر سیاه پوشیده شدند، هرگاه مى‌خواست زندانیان را آزار بدهد مى‌گفت «کلاغ سیاه‌ها». این مسئله بسیار قابل تاملى بود. اینکه شما را به زور و جبر به لباسى محدود کنند که از طریق‌‌ همان لباس مورد تحقیر قرار بگیرید. البته مصاحبه به زبان‌هاى پارسى و انگلیسى انجام مى‌گرفت. مهرنوش و پوران نیز جداگانه مورد مصاحبه قرار گرفتند. آخرین نفر منیرو روانى‌پور بود که دل پرى از مردمى داشت که در زندگى او سرک مى‌کشیدند و برایش مزاحمت ایجاد مى‌کردند. همین مسئله یکى از دلایل بزرگ مهاجرت او به آمریکا بود.</p> <p> </p> <p>ازدواج منیرو با بابک تختى که من به طور عینى زندگى آن‌ها را دیدم و متوجه شدم که چقدر از بودن با هم لذت مى‌برند، سال‌ها از طرف گروهى فضول و کنجکاو به زیر سؤال مى‌رفت. مسئله جالب این است که ما زن‌ها خودمان بیشتر از مرد‌ها مزاحم زندگى خودمان هستیم. ما زن‌ها هستیم که اغلب توان تحمل دیدن خوشبختى مردم را نداریم. در زندگى این زوج نیز همین مشکل وجود داشت. هرکس به خودش اجازه مى‌داد که این ازدواج را به زیر سؤال ببرد. اینکه بابک پسر زنده‌یاد تختى‌ست، و اینکه منیرو در لحظه این ازدواج نویسنده معروفى بود به صورت دو عامل گرفتارى در آمد. بسیارى از افراد آنقدر موى دماغ این خانواده شدند تا آن‌ها فرار را بر قرار ترجیح دادند. البته این مهاجرت همانند تمامى مهاجرت‌ها دلایل دیگرى نیز داشت. فشار اجتماعى، عدم آزادى سیاسى، عدم امکان دفاع از حق و حقوق خانوادگى و شخصى و بسیارى دیگر از این مسائل باعث مهاجرت آن‌ها شد.</p> <p> </p> <p>منیرو گله‌گزارى‌هایى باز داشت، مثلا اینکه برخى فکر مى‌کنند که آن‌ها در لاس‌وگاس هتلى باز کرده‌اند. مى آیند و آنجا اتراق مى کنند و شب و روز به کازینو مى‌روند. این هم یک عادت دیگر ایرانى که حالا حالا‌ها راه حلى ندارد. جامعه در حال تکاپو و دائم در حال مهاجرت از روستا به شهر و از شهر کوچک به شهر بزرگ، و از شهر بزرگ به خارج از کشور باعث مى‌شود که همه به هم وارد شوند و آسایش خانواده را به هم بریزند. البته این انتقاد شامل حال ما هم مى‌شود، اما منیرو خودش ما را به لاس وگاس دعوت کرده بود و به‌راستى در پذیرایى سنگ تمام گذاشت.</p> <p> </p> <p>این گزارش اندکى با تأخیر شرح مى‌شود. گرفتارى فرصت نوشتن نمى‌داد. اما سفرى پر بار بود. در آنجا بابک مجموعه داستانش به نام «فقط مى‌خواستم خودکشى کنم» را در اختیار من گذاشت. متوجه شدم که او نیز به سبک خودش نویسنده‌اى با استعداد است که البته هنوز آن کارى را که بایست به انجام نرسانده است. در عین حال متوجه شدم که از عوالم کشتى و کشتى‌گیرى بسیار فاصله دارد. علاقه پدر به او منتقل نشده است، اما این حقیقتى‌ست که زندگى پدر به‌راستى روى زندگى او تأثیرگذار بوده است. در همین سفر بود که کشف کردم تختى پیش از خودکشى دچار بیمارى سرطان بیضه بوده است، و حتى به مرحله عمل نیز رسیده بوده. جالب است که پس از این همه سال که از مرگ تختى مى‌گذرد هنوز نیز نام او در ذهن مردم باقى مانده است. از جمله در ذهن من، که در کتاب عقل آبى یکى از شخصیت‌هاى کتاب غلام‌رضا تختى‌ست. به هرحال شک نیست که در این سه روز ما زیر سایه تختى زندگى مى‌کردیم. عکس هاى متعددى از او از دیوار آویزان است.<br /> </p> <p>این مقاله کوچک به بابک تختى و منیرو روانى‌پور تقدیم مى‌شود.<br /> </p> <p>در همین زمینه:</p> <p><a href="#http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211">::برنامه رادیویی «با خانم نویسنده» در کتاب زمانه::</a></p> <p><a href="#http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">::برنامه‌های رادیویی شهرنوش پارسی‌پور در رادیو زمانه::</a><br /> <a href="http://shahrnushparsipur.com/">::وب‌سایت شهرنوش پارسی‌پور:: </a></p>
شهرنوش پارسیپور - چندى پیش مهرنوش مزارعى، دوست من که دستى در نوشتن دارد و چند مجموعه داستان منتشر کرده، پیشنهاد داد سفرى به لاسوگاس برویم و از منیرو روانىپور و بابک تختى دیدار کنیم.
منیرو نیز با شادمانى ما را دعوت کرد که چنین کنیم. او گفت دوست نویسنده دیگر ما، مهناز کریمى، که کتاب «سنج و صنوبر» را نوشته بناست به لاسوگاس بیاید و خوشحال مىشود که از ما یک ویدئوى تحقیقى تهیه کند. پس سفر ما در هفتم آوریل به لاسوگاس آغاز شد. من با دوستم پوران مهدىزاده به این سفر رفتم. او هم نویسنده است و چند جلد کتاب در خارج از کشور به چاپ رسانده است.

در راه فکر میکردم که زندگى در لاسوگاس باید بسیار جالب باشد. این شهر در منطقه کویرى نوادا قرار گرفته. آب آن از مناطق شمالى کشور تأمین مى شود و شهر بسیار عجیبىست. در همان فرودگاه نیز روشن مىشود که به منطقه اى متفاوت از بقیه نقاط آمریکا آمدهایم. ماشینهاى قمار در همان فرودگاه نصب شده است. شما مىتوانید باختن را از همان فرودگاه تجربه کنید.
البته شاید به نظر عجیب برسد که دو نویسنده ایرانى بیایند و تمام کار و زندگیشان را بگذارند و در لاسوگاس زندگى کنند، اما در این کار حکمتىست. هنگامى که منیرو روانىپور به آمریکا آمد میهمان دانشگاه براون بود. او یک سال در پروویدنس، مرکز کوچکترین ایالت آمریکا، رودآیلند، زندگى کرد. بعد دانشگاه لاسوگاس بورسى در اختیار او گذاشت. منیرو به همراه شوهرش بابک تختى و پسرشان غلامرضا به لاسوگاس رفت. آنها در مدتى که بورس ادامه داشت در لاسوگاس بودند، و بعد بابک کارى پیدا کرد. او دو دفتر از دفاتر یو پى اس را اداره مىکند که یک سازمان پستى اختصاصىست. کار سنگینى دارد و از هفت بامداد تا هفت شب کار مىکند. شبها همیشه خسته به خانه برمىگردد. پسر آنها نیز مشغول تحصیل است. پسر بسیار خوبىست و با چشمانى آبى به دنیا نگاه مىکند.
در راه فکر میکردم که زندگى در لاسوگاس باید بسیار جالب باشد.
هنگامى که ما به لاسوگاس رسیدیم مهناز کریمى نیز به همراه لارى، سینماگر آمریکایى به این شهر رسید. من البته یکبار قبلاً به لاسوگاس آمده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که همانطور که انسان مسلمان واجبالحج است و در درازاى عمر خود حداقل یکبار باید به حج برود، دیدن لاسوگاس نیز یکبار لازم است. شهر داراى نوعى معمارى استثنائىست. همه چیز در خدمت قمار است. در جوار قمار البته مىتوان معروفترین شوهاى جهان را دید. همچنین تمام بوتیکها و مزونهاى معروف خیاطى، کفاشى و کیففروشى در لاسوگاس شعبه دارند. این بازارها به نحوى بسیار جالب تزئین شدهاند و مى توان یکى دو روز را صرف بازدید از آنها کرد. در عین حال شیکترین زنان و مردانى را که مىشود در آمریکا دید در لاس وگاس نیز قابل مشاهده هستند. یک بعد از ظهر از دوران کوتاه اقامت ما صرف بازدید منطقه کوچکى از لاسوگاس شد.
اما در باقى اوقات در خانه بودیم و با بابک و منیرو که هرگز پا به قمار خانههاى این شهر نمىگذارند زندگى مىکردیم. آنها خانه بسیار بزرگى را به قیمت بسیار مناسب و محدود خریدهاند. این خانه اگر در کالیفرنیا بود بسیار گرانتر از لاسوگاس خرید و فروش مىشد. اما این شهر کویرى، بهرغم اقتصاد پر رونقاش ظاهراً چندان باب طبع زندگى نیست. هوا بسیار گرم است و دار و درخت بسیار محدود. بابک تعریف مى کرد که شهر پر از عقرب است. آنها چندین بار در خانه خود عقرب شکار کردهاند و دو سه بارى نیز عقرب آنها را گزیده است. دو سگ نیز مجموعه این خانواده را تکمیل مىکنند.
برنامه فیلمبردارى با لارى و مهناز بسیار منظم و مرتب آغاز گشت. موضوع این مصاحبه مسئله تحقیر شدن انسان در جامعه ایرانى بود. من از تجربیات زندان گفتم. به این مسئله اشاره کردم که رئیس زندان با زور و جبر چادر سیاه به سر ما انداخت. بعد که همه یک دست در چادر سیاه پوشیده شدند، هرگاه مىخواست زندانیان را آزار بدهد مىگفت «کلاغ سیاهها». این مسئله بسیار قابل تاملى بود. اینکه شما را به زور و جبر به لباسى محدود کنند که از طریق همان لباس مورد تحقیر قرار بگیرید. البته مصاحبه به زبانهاى پارسى و انگلیسى انجام مىگرفت. مهرنوش و پوران نیز جداگانه مورد مصاحبه قرار گرفتند. آخرین نفر منیرو روانىپور بود که دل پرى از مردمى داشت که در زندگى او سرک مىکشیدند و برایش مزاحمت ایجاد مىکردند. همین مسئله یکى از دلایل بزرگ مهاجرت او به آمریکا بود.
ازدواج منیرو با بابک تختى که من به طور عینى زندگى آنها را دیدم و متوجه شدم که چقدر از بودن با هم لذت مىبرند، سالها از طرف گروهى فضول و کنجکاو به زیر سؤال مىرفت. مسئله جالب این است که ما زنها خودمان بیشتر از مردها مزاحم زندگى خودمان هستیم. ما زنها هستیم که اغلب توان تحمل دیدن خوشبختى مردم را نداریم. در زندگى این زوج نیز همین مشکل وجود داشت. هرکس به خودش اجازه مىداد که این ازدواج را به زیر سؤال ببرد. اینکه بابک پسر زندهیاد تختىست، و اینکه منیرو در لحظه این ازدواج نویسنده معروفى بود به صورت دو عامل گرفتارى در آمد. بسیارى از افراد آنقدر موى دماغ این خانواده شدند تا آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند. البته این مهاجرت همانند تمامى مهاجرتها دلایل دیگرى نیز داشت. فشار اجتماعى، عدم آزادى سیاسى، عدم امکان دفاع از حق و حقوق خانوادگى و شخصى و بسیارى دیگر از این مسائل باعث مهاجرت آنها شد.
منیرو گلهگزارىهایى باز داشت، مثلا اینکه برخى فکر مىکنند که آنها در لاسوگاس هتلى باز کردهاند. مى آیند و آنجا اتراق مى کنند و شب و روز به کازینو مىروند. این هم یک عادت دیگر ایرانى که حالا حالاها راه حلى ندارد. جامعه در حال تکاپو و دائم در حال مهاجرت از روستا به شهر و از شهر کوچک به شهر بزرگ، و از شهر بزرگ به خارج از کشور باعث مىشود که همه به هم وارد شوند و آسایش خانواده را به هم بریزند. البته این انتقاد شامل حال ما هم مىشود، اما منیرو خودش ما را به لاس وگاس دعوت کرده بود و بهراستى در پذیرایى سنگ تمام گذاشت.
این گزارش اندکى با تأخیر شرح مىشود. گرفتارى فرصت نوشتن نمىداد. اما سفرى پر بار بود. در آنجا بابک مجموعه داستانش به نام «فقط مىخواستم خودکشى کنم» را در اختیار من گذاشت. متوجه شدم که او نیز به سبک خودش نویسندهاى با استعداد است که البته هنوز آن کارى را که بایست به انجام نرسانده است. در عین حال متوجه شدم که از عوالم کشتى و کشتىگیرى بسیار فاصله دارد. علاقه پدر به او منتقل نشده است، اما این حقیقتىست که زندگى پدر بهراستى روى زندگى او تأثیرگذار بوده است. در همین سفر بود که کشف کردم تختى پیش از خودکشى دچار بیمارى سرطان بیضه بوده است، و حتى به مرحله عمل نیز رسیده بوده. جالب است که پس از این همه سال که از مرگ تختى مىگذرد هنوز نیز نام او در ذهن مردم باقى مانده است. از جمله در ذهن من، که در کتاب عقل آبى یکى از شخصیتهاى کتاب غلامرضا تختىست. به هرحال شک نیست که در این سه روز ما زیر سایه تختى زندگى مىکردیم. عکس هاى متعددى از او از دیوار آویزان است.
این مقاله کوچک به بابک تختى و منیرو روانىپور تقدیم مىشود.
در همین زمینه:
نظرها
کاربر مهمان شهرنوش پارسی پور
آقاَی فریدون لطفان به آدر زیر کتابتان را ارسال کنید: Shahrnush Parsipur C/O P.O. Box 6191 Albany CA 94806
Mehdi Riazi
سلام، فایل صوتی با متن همخوانی ندارد. اگر زودتر درست شود ممنون میشوم، چون من از این قبیل متنها به همراه فایل صوتی برای تدریس زبان فارسی استفاده میکنم. با تشکر.
علی
سلام.متاسفانه باز هم فایل صوتی با فایل نوشتاری همخوانی ندارد و یک برنامه ی دیگر از یک برنامه ساز دیگر است.از دست اندرکاران رادیو زمانه انتظار میرود در این مورد بیشتر دقت کنند.من و بسیاری دیگر دوست داریم به جای خواندن متن برنامه های خانم پارسی پور را با صدای خود ایشان بشنویم.لطفا فایل صوتی درست را در صفحه قرار دهید.با تشکر.
کاربر مهمانفریدون
سلام کتاب داستانی نوشتم در رابطه با زندان. خیلی مایلم یکی را به شما تقدیم کنم. چطور می توانم آن را به شما برسانم.
کاربر مهمانفریدون
مرسی. آدرس را گرفتم. بزودی برای دیدن برادرم به امریکا خواهم آمد. از همان جا برایتان پست می کنم. من کتاب شما را خواندم. از دور بر دست نانتان بوسه می گذارم. به امید سلامتی شما.