سایت جدید زمانه. نسخه آزمایشی

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ایران زیر سایه فرستادگان خدا

مسعود کدخدایی - در اثر غارتگری فرهنگی در بازنگری تاریخ گذشته برگ‌های افتاده فراوان داریم؛ چنانکه حتا آثار تاریخیِ بزرگی هم در ادبیاتِ این سرزمین گم و گور می‌شود.

این مقاله هنوز در این سایت در دسترس نیست. لطفاً به سایت پیشین زمانه رجوع کنید.

این مقاله را در سایت قدیم ما بخوانید.

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • مرادی

    جناب علیرضا من عرض کردم :” ایرانی های مغرور و منافق خود بدنبال سفارشی سازی اسلام برای “ایران” بوده اند” واضح است که ایرانی هایی که سفارشی سازی اسلام کردند منافق قلمداد شده اند نه هر ایرانی…بگذریم. اما اینکه میگویید نقل است که در جاهلیت بتی به نام “الله” بوده است و خدای خدایان منظور میشده است…بفرض هم که صحیح بوده باشد دلیل نمی شود که خدای واحد خالق انسان و زمین و آسمانها نیز “الله” نامگذاری نشود…چرا که خدای محمد هم یگانگی دارد… عرب به خدا با لغت “اله” اشاره میکند و یگانه بودن یا خاص بودن را هم با الف لام بیان میکند و به “الله” میرسد…شباهت لفظی است و لغت دیگری نیست…فرعون هم میگفته است من “رب” شما هستم پس حالا نباید به خداوند هم “رب” بگوییم؟!! شباهت لغوی است…مشرکین هم به خدایانی میگویند “خالق”….ولی قرآن اشاره میکند که “خلق” بر آنها مشتبه شده است و “خالق” حقیقی همانست که قرآن میگوید…

  • مسعود کدخدایی

    در پاسخ بابک باید بگویم که این یک مثال است برای روشنتر کردن مطلب اگرنه همانجور که گفته اید تاریخ غرب هم بی گسستگی نبو ده است.

  • بابک

    آقای کدخدایی نوشته اند که: "اگر در سنجشی روند تاریخ‌های گوناگون – تاریخ اجتماعی، ادبی، فناوری و…- را در غرب، به طور عمده، چون رودخانه‌ای بپنداریم که در مسیر خود پیوسته بزرگ و بزرگتر شده و امکان‌های بهتری برای زندگی ساکنانش فراهم آورده... " چنین نظری درباره غرب هیچ مبنای جدی تاریخی ندارد. مگر نه اینست که غرب در قرن بیستم شاهد دو جنگ بزرگ جهانی بوده است. تصور اینکه غرب تاریخی پیوسته و به هم فزاینده و بدون گسستگی داشته فرضی است که تا کنون هیچ یک از تاریخ نگاران غربی حتی مدعی ان نشده اند. برای نمونه: اشپنگلر درباره انحطاط تمدن غرب مینویسد. توینبی درباره ظهور و تکوین و انحطاط تمدنها که در ان تهاجمها نقش کلیدی بازی میکنند مینویسد. پل کندی در کتاب "ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ" درباره پیوستگیها و گسستهای تاریخی پانصد سال گذشته گزارشی مفصل و با جزئیات ارایه میدهد. خلاصه اینکه هیچ کدام از این متفکران نظر آقای کدخدایی را درباره غرب تایید نمیکنند. منشاء نظرات آقای کدخدایی کجا هستند؟

  • cordero

    سلام آقای بهرنگ؛ شما فیسبوک یا وبلاگ دارید؟ منظورم جایی ست که نوشته های بیشتری از شما هست.

  • بابک

    آقای بهرنگ. شما نوشته اید که: "عزیزان من! ما ایرانی ها؛ هنوز با فرهنگ سه هزار سال پیشمان زندگی می کنیم." شما که بنظر میرسد علاقه مند به مطلعات تاریخی هستید آیا دلیلی برای این حرف خودتان دارید؟ اگر فرهنگ را یک مجموعه بزرگ از عناصر متفاوت در نظر بگیریم آیا موسیقی کنونی ایران همان موسیقی سه هزار سال پیش است؟ آیا غذاهای ایرانی در این سه هزار سال تغییر نکرده اند؟ آیا شعر و داستان و نقاشی و ... امروز همان است که سه هزار سال پیش بود؟ ... میشود پرسید که منبع شما درباره فرهنگ سه هزار سال پیش ایران کجاست؟ آیا موسیقی آنزمان را میتوانید برایمان بنوازید؟ آیا میتوانید بگویید گویش های ان زمان چه بوده اند؟ مضمون و صورت شعر و داستان در سه هزار سال پیش چه و چه ها در کجا و کجاها بوده است؟ ... ما درباره سه هزار سال پیش ایران خیلی کم میدانیم. آثار باستان شناسی برای ترسیم فرهنگ آنزمان کفایت نمیکنند. بگمانم بهتر باشد خودمان را محدود به دوره هایی از تاریخ بکنیم که اسناد و مدارک بیشتری درباره آنها پیدا میشوند.

  • علیرضا

    جناب مرادی در صدر اسلام نه شیعیان وجود داشت و نه سنی و نه هیچ کدام فرقه های دیگر اسلامی. پس طبق منطق شما (و اصیل شمردن فقط صدر اسلام) تمامی مسلمین امروزه در جهان کاذب, دروغین و نادرست هستند. غیر از شما!!! جایگاه کذب و دروغ در تاریخ خود صدر اسلام و قضایای "آیات شیطانی" (تاریخ طبری) و استفاده از نام یکی از بتهای باستانی اعراب به نام "الله" و تبدیل آن نام به نام خدا به جای خود. شوربختانه شما و هیچکدام دیگر از مسلمین به این جنبه ها از تاریخ صدر اسلام (که پایه های اسلام را به زیر پرسش می برد) اشاره ای ندارید و همواره تا به اینجای داستان می رسد خود را به فراموشی می زنید. از همه اینها مهمتر شما هیچگاه روشن نمی کنید که فرق "اسلام سفارشی" دیگران که محکوم می کنید با اسلامی که شما سفارش میکنید چیست؟ به قول گرامشی به تعداد پیروان هر مذهب و دین همانقدر نیز تفسیر و تعبیر های مختلف و متفاوت از ان دین و مذهب داریم. منافق خواندن بقیهء مردم (که دیگران در اینجا می شود تمامی مسلمین به غیر از شما و احیانا همفکرانتان) بسیار غیر دموکراتیک و استبدادی است. سوای اینکه واژگان "منافق" یکی از کلمات اساسی ادبیات حزب اللهی است. آیا فکر نمیکنید دوران ادبیات حزب الله و خود را مرکز جهان پنداشتن به پایان رسیده است و مقدار زیادی نخ نما شده است؟

  • مسعود کدخدایی

    بهرنگ عزیز در ایرانی که قانون و امنیّتِ جانی و مالی برای هیچ‌کس، حتّا خودِ حاکم وجود نداشته و هر حاکم و شاهی صاحبِ جان و مال «رعیّت‌هایش» بوده و هزاران شاعر و نویسنده به فرمان حاکمانش کشته شده اند، مگر می شود تاریخنویساشن آنچه خواسته اند را نوشته باشند؟ همان اشاره شما به «تاریخ پندمند» هم آیا خود گویای این نیست که تاریخ را هدفمند نوشته اند و نه چنانکه در اصل آن را دریافته اند؟

  • مسعود کدخدایی

    آقای مرادی روشن است که دینهایی که پیش از اسلام در ایران و در میان قومهای گوناگون وجود داشته اند، با آمدن اسلام یک شبه از میان نرفته اند. با نگاهی به تاریخ می بینیم که پیروان آن دینها، پنهان و آشکار، برای بدست آوردن حقِ به جا آوردن آیینها و نیز حق حیاتِ خودشان که دینی غیر از دین مطلوب حاکمان داشته اند، تبلیغ و مبارزه کرده و خونها داده اند و چنانکه در مقاله هم آمده پس از ورود اسلام "سلطان محمود غزنوی نخستین شاهی بود که به آزار و کشتن پیروان دین‌های دیگر پرداخت." دیگر اینکه بسیاری از آیینهای مرسوم در دینهای پیشین که در اثر تکرار و عاملهای دیگر جزیی از فرهنگ مردم شده، بسیار سخت جان هستند و با آمدن حکومتی تازه از میان نمی روند. نمونه اش برگزاری مراسم نوروز با سنبلهای گوناگونش و یا خوراکی گذاشتن روی گورها که هنوز ادامه دارد. و اما فهمیدن منظور شما از "اسلام سفارشی" آسان نیست. اگر نگاهی به کشورهای اسلامی بیندازیم، می بینیم که ده ها اسلام داریم و گذشته از این، از دیرباز تا کنون با صدها فرقه در اسلام روبرو هستیم که هر کدامشان خود را تنها امتیازدار اسلام راستین می داند و همان اسلام صدر اسلام هم به راستی کدام است؟

  • داود بهرنگ

    (6) در پایان؛ دوست من؛ من این جا به بخش بزرگی از نوشتۀ شما پرداختم. اما ضروری می دانم که در بارۀ بحث "نژاد" شما بگویم که من این حرف ها را سخیف می دانم. من نیازی نمی بینم که وقتمان را صرف قانع کردن هر ابلهی بکنیم. هم الآن هر کس می تواند با 100 دلار تکلیف پروندۀ "DNA" جد و آبادش را روشن کنند. این حرف ها دیگر نیاز به بحث اقناعی ندارد. گیرم یارو 100 دلار داد و نتیجه گرفت که "DNA" او خویشاوند "DNA" عمۀ ملکۀ انگلیس است. که چه بشود؟ با دوستی و احترام داود بهرنگ منابع: ارجاع من به کتاب فریزر به کتاب «شاخۀ زرین [پژوهشی در جادو و دین]» اوست که آن را کاظم فیروزمندی به فارسی ترجمه و انتشارات آگاه منتشر کرده است.

  • داود بهرنگ

    (5) چنین نیست. ما ایرانیان ـ به روایت شاهنامه ـ در پیشینۀ تاریخ مان ـ دین دارانِ "یزدان پرست" در معنای "نیابتی" بوده ایم. یعنی شاه ما "یزدان پرست" بوده و ما خودمان "شاه پرست" یا "خسرو پرست" بوده ایم. ما با یک چنین زمینه ای است که "مسلمان" شده ایم؛ و آنگاه با اسلامیت خودمان هم اسلام را جعل و در نطفه خفه کرده ایم و هم برای خودمان و دیگران مشکل و فاجعه آفریده ایم. من سر آغاز اشکال را در ترجمۀ نادرست دو واژه می دانم. جرج فریزر می نویسد: اقوام آسیای شرقی مفهوم "خدا" را در فرهنگ خود نداشته اند. مسیونرهای مذهبی به ناگزیر واژۀ "شاه" را جای "خدا" به کار برده اند. (ص137 تا 140) ما ایرانیان ـ در ایران ـ به شاه ـ از پیش ـ می گفته ایم خداوند. با در آمدن اسلام به ایران به خداوند گفته ایم شاه! افزون بر این ما به سبب نداشتن رسم عبادت در ایران واژۀ عبادت را پرستش معنا کرده ایم. پرستش نه تنها در قرآن نیست؛ در هیچ دین الهی نیست. فلسفۀ وجودی ادیان الهی ـ و همه ادیان الهی ـ از میان بردن رسم پرستش است. پرستش رفتار خود انگیختۀ مغز بشر و آسیب رسان به رشد عقلی بشر است. فخر همه ادیان ابراهیمی ـ به استناد قرآن ـ تنها ـ به از میان بردن رسم پرستش در میان بشر است! ما اسمش را گذاشته ایم دین اسلام و سرمان را انداخته ایم پایین و عادت خسرو پرستی مان را پی گرفته ایم. و اشکال کار ما این است. ما ضرورت تغییر را بایست این جا ببینیم و بدانیم. ادامه در 6

  • داود بهرنگ

    (4) حاشا که چنین است. من به شما با اطمینان می گویم که چنین نیست. استاد بزرگ عصر خرد ایرانی ـ علامه [نابغه] استاد مسکویۀ رازی ـ که چنین کرده در سر آغاز کتابش نوشته که «من تاریخم را پندمند نوشتم. این است که اسمش را "تجارب الامم" گذاردم. من در این نوشته [که سنجه اش خرد بشری است] هر آنچه را که تکرار ناپذیر است نیاوردم؛ حتی معجزات انبیا را ـ به این سبب ـ از تاریخی که نوشته ام زدوده ام.» [از مقدمۀ مسکویه رازی بر کتاب تاریخ اش] دوست من! مورخین ایرانی درست نوشته اند. اساتید ایرانی و مستشرقین اند که سواد خواندنش را ندارند. شما نخست باید متدیک خوانش تاریخ خودتان را خودتان ـ با سواد زبانی تان و سواد فرهنگی تان ـ بیابید و آن را نزد اشپولر و کریستن سن مستدل کنید. آنگاه از آنان بخواهید که آن را الگو قرار دهند. شما و [مستشرقین همگی تان] عاقل اندر سفیه به تاریخ ایران و تاریخی که امثال عطا ملک جوینی نوشته اند نگاه می کنید. مورخ شما [و مستشرقین نیز] هنوز سر در نیاورده اند که چرا ابن اثیر تاریخ طبری را باز نویسی کرد؟ چرا فضل الله همدانی ترجمه تاریخ یمینی عتبی را [که نوشتۀ جرفادقانی است] بازنویسی کرد؟ او در این بازنویسی چه چیز را جا به جا کرد؟ چرا او را کُشتند؟ شما آیا مقدمۀ حمدالله مستوفی بر کتاب "تاریخ گزیده اش" را خوانده اید؟ خبر دارید که آنجا از کلا س های درس تاریخ [استاد نابغه] رشیدالدین فضل الله همدانی سخن به میان آوره است. می دانید چرا او در کتابش "حکما" را "انبیاء" دانسته است؟ تنها کافی است به فهرست بندی کتابش نگاه کنید. می نویسید: « حاکمیّت چنین تفکری بر یک جامعه موجب می شود تا مردمانش حاکمان ستمگر را فرستاده ی خدا بدانند و ستم را نتیجه ی کارهای ناشایست خویش.» ادامه در 5

  • داود بهرنگ

    (3) می نویسید: « در قرن هفتم قمری، فرهنگ اسلامی دیگر توانسته بود ارزش های پهلوانی و ملی ایران زمین را از ذهن ها بزداید و داستانِ دیگری از آفرینش جهان و هستان در جامعه بپراکند ...» اگر شما یا دیگران کار مفصل تاریخی کرده بودید و شما را کار شما به این نتیجه رسانده بود که آن را این جا به این ترتیب عنوان می کنید؛ من آنگاه بر اساس کار شما می گفتم که: ما؛ آدمیان در همه جوامع بشری ـ غرب و شرق ندارد. پیشرفته و پسرفته هم ندارد. ما همه ـ در هر جا و در همه جامعه ای ـ سه عصر تاریخی را تجربه کرده ایم یا خواهیم کرد. یکی عصر جادوست. دیگری عصر دین است. سومی عصر عقل است. برخی جوامع در حال گذار از عصر جادو به دین اند. برخی نیز در حال گذار از عصر دین به عقل اند. معنی آنچه شما نوشته اید این است که قرن هفتم قمری از برای ما ایرانیان عصر پایان جادو و آغاز عصر دین است. من به شما بگویم که ما ایرانیان ـ به ویژه پس از اسلام ـ در حال گذاریم. مسیر حرکت ما بدبختانه از جادو به دین و از دین به عقل نیست. ما گاه از دین به جادو برمی گردیم. مناقب العارفین و "نامۀ سپهسالار" بازگشت از دین به عصر جادوست. [و ما هنوز از برای این گونه رفتارهای اجتماعی مان ها ـ به اسم عرفان ـ کف می زنیم و هورا می کشیم.] 4/ می نویسد: اشاره به این نکته ضروری است که در تاریخ گذشته‌ی ایران نه تنها تاریخ‌نگاری در شمار دانش‌ها آورده نشده، بلکه آموزشی هم برای آن وجود نداشته و دارای مفهوم ویژه‌ای بوده است. با نگاهی به کتاب های به اصطلاح تاریخی قدیم، می‌بینیم که تاریخ‌نگارانِ ایرانی شرح یک واقعه را نه برای ثبت آن واقعه، بلکه برای گرفتن نتیجه‌ای معنادار، اخلاقی، و یا نصیحت‌گرانه در کتابشان آورده‌اند.» ادامه در 4

  • داود بهرنگ

    (2) بگویم که به گمانم؛ ایرانی ها نگاه به دو کتاب "مناقب العارفین" و "نامۀ سپهسالار" ـ که هر دو در بارۀ "جلال الدین محمد مولوی بلخی" در معنای یک جادوگر است ـ نیانداخته اند. درک جادوگرانه ای که در این دو کتاب ـ از عالم و آدم ـ مندرج است برای مثال از ویژگی های آن فرهنگِ آن بلخی است که در این نوشته گمان می رود که دود شده و به هوا رفته است. عزیزان من! ما ایرانی ها؛ هنوز با فرهنگ سه هزار سال پیشمان زندگی می کنیم. ما بدبختانه همه ـ هر چه هست را ـ به چیزی به اسم اسلام نسبت می دهیم و دنبال چندین و چند چیز گمشده دیگرمی گردیم. چیزی گم نشده است. ما اسم چیزها را عوض کرده ایم واکنون دنبال خود چیزها می گردیم! 3/ در بارۀ آنچه اساتید ادب ایرانی ـ به تقلید از ادوارد براون [که انسانی برلیان و دوست داشتنی است] ـ در بارۀ تاریخ ایران نوشته اند همیشه به دیدۀ تردید بنگرید. هیچکدام از این اساتید ـ و نیز ادوارد براون ـ هیچ آگاهی ـ از علم تاریخ نداشته اند. نمونۀ تاریخ نویسی یک مورخ را شما می توانید نزد "تاریخ مغول" اشپولر یا "تاریخ ساسانیان" کریستین سن [که من منتقد هر دو نیز هستم] بجویید. تنها کافی است که نگاهی به بحث "منابع" این دو مورخ و تعداد زبان هایی که این دو منابعشان را بدان زبان ها خوانده اند بیندازید. تاریخ خوانی و تاریخ نویسی چنین مرامی است. اشپولر را نگاه کنید! تقریبن همه جمله ها و گزاره های کتابش مستند است. این است تاریخ نویسی! ادامه در 3

  • داود بهرنگ

    (1) با سلام من این جا نوشتۀ عزیزم مسعود کدخدایی را بهانۀ حرف هایی می کنم که لازم می دانم در میان نهم. [و می دانم که امیدوارانه سبب رنجش نخواهد شد.] 1/ نوشته مسعود چنین آغازی دارد که: «بر اثر هجوم قوم های گوناگون ... .هر قوم یا خاندانی ... نخستین تلاشش از میان بردن هر نشانی از پیشینیان بوده و چنین است که ...» آنان که گزارش سیاحان به ایران در 500 سال اخیر را خوانده اند ـ که حدود 300 گزارش در شکل سفرنامه است ـ تصدیق خواهند کرد که ـ گفته می شود ـ ایرانی ها یکی از ویژگی های قوم شناختی شان این است که 1) پس از ترک خانۀ پدری شان بدان بازنمی گردند. 2) نسبت به از میان رفتن خانۀ پدری شان و به یغما برده شدن مصالح ساختمانی آن بی اعتنایند. چرا؟ چرا چنین است؟ یا بوده است؟ [پاسخ را در "عصر جادوی ایرانی" بجویید.] 2/ در فرازی گفته می شود: «از هنگام ورود اسلام تا قرن پنجم، قوم های گوناگونی با فرهنگ و دین های گوناگون در این سرزمین می زیستند ...آیین‌های بودایی، برهمایی، مهری، زرتشتی، مانوی، یهودی و مسیحی، هنوز پیروانی داشتند. در بخش خاوری، در بلخ و بامیان و قندهار بوداییان را داشتیم و در باختر ارمنیانِ مسیحی را... آنچه که هنوز در یادها باقی مانده بود، رنگ اسلامی به خود گرفت.» ادامه در 2

  • مرادی

    چگونه است که بقول خود نویسنده : "از هنگام ورود اسلام تا قرن پنجم، قوم های گوناگونی با فرهنگ و دین های گوناگون در این سرزمین می زیستند و آیین‌های بودایی، برهمایی، مهری، زرتشتی، مانوی، یهودی و مسیحی، هنوز پیروانی داشتند. " تا قبل از قرن پنجم از ورود اسلام فرهنگ های گوناگون وجود داشته بعدا از بین رفته اند؟ ترکتازی های بعدی را بحساب مسلمین صدر اسلام میگذارید؟ ایرانی های مغرور و منافق خود بدنبال سفارشی سازی اسلام برای "ایران" بوده اند مسلمین صدر اسلام چه کنند؟ برای سوء استفاده از اعتقاد به اسلام قرون اولیه توانستند آنرا با اسلام سفارشی دو آتشه همه چیز را از یاد ببرند علی الخصوص خود اسلام را و به جای آن اسلام سفارشی رواج دادند...