سایت جدید زمانه. نسخه آزمایشی

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تأثیر هدایت در شعر و اندیشه احمد شاملو

<p>علی شریعت کاشانی - با نگاهی بر کارهای احمد شاملو می&lrm;توان به تأثیرگذاری آثار و اندیشه صادق هدایت بر گوشه&lrm;های چشمگیری از نثر و شعر و اندیشۀ او پی برد. این تأثیرگذاری، که به دو گونه مستقیم و غیرمسقیم صورت گرفته است، در پاره&rlm;ای از نخستین آثار منثور شاملو (تا اواخر دهه ۱۳۳۰) و نیز در چندین شعر دفتر هوای تازه او (۱۳۲۶&lrm;ـ ۱۳۳۵) آشکار است، و دامنۀ آن به اشعاری از سه دفتر آیدا در آینه، باغ آینه، و حدیث بی&lrm;قراری ماهان نیز می&lrm;گسترد.</p> <!--break--> <p>این امر یک مورد استثنایی و شگفت&lrm;آور نیست. چرا که بخشی از کارهای شاملو در یک برهۀ زمانی (دهه&lrm;های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰و کمی پس&lrm;از آن) فراهم آمده است که برابر با زمان تأثیرگذاری هدایت بر داستان&lrm;نویسان و نیز بر شاعرانی چون فروغ و سپهری و غیره بوده است. تردیدی نیست که شاملو از دیرباز به ارزش و اهمیت آثار هدایت نیک آگاه بوده و آن&lrm;ها را ارج می&lrm;نهاده است، و این&lrm;که به&lrm;عنوان یک خواننده مشتاق از گیرایی و تأثیرگذاری آن&lrm;ها دور نمانده است. در این&lrm;باره همین بس که داستان کوتاه طنزآمیزی را به&lrm;یاد آریم که او در ۱۳۲۷ با عنوان &laquo;بازگشته&raquo; پرداخته است (داستانی که، به&lrm;دلایلی که در زیر خواهد آمد، متأثر از آثار هدایت است). او این داستان را &laquo;به صادق هدایت تقدیم&raquo; داشته است. این پیشکش هم گویای ارادت و احترام دیرینه او نسبت به این نویسنده می&lrm;باشد، و هم تأییدکننده هم&lrm;جوشی و هم&lrm;اندیشی او با وی در برخی از زمینه&lrm;ها است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>تأثیرگذاری هدایت بر شاملو در سه زمینه قابل پی&lrm;گیری است&lrm;: در زمینه فرهنگ و زبان عامه و طنزگویی، در زمینه نظری و معنایی&lrm;ـ معنوی (که شامل مفاهیم انسانی&lrm;ـ اجتماعی و یا مجرد و هستی&lrm;شناختی می&lrm;شود)، و در زمینه واژگانی و تصویری. در زیر به&lrm;گونه فشرده هریک از این موارد را ازنظر می&lrm;گذرانیم.</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>۱- در زمینه فرهنگ عامه، داستان عامیانه، و طنز</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>آن&lrm;چه را که هدایت دربارۀ &laquo;فرهنگ عامیانه&raquo; و &laquo;ترانه&lrm;هاي عاميانه&raquo; تدوین و منتشر کرده است (۱۳۱۸) در بیدارکردن حساسیت شاملو نسبت به فرهنگ توده، و عنایت&lrm;ورزیدن او به مواردی چون &laquo;ترانه&lrm;های باباطاهر&raquo; و غیره بی&lrm;اثر نبوده است. حتا می&lrm;توان گفت که کوشش هدایت در راستای معرفی&lrm;کردن و شناسانیدن هرچه بیش&lrm;تر زبان و فرهنگ غیرفرهنگستانی در برانگیختن شاملو در جهت به&lrm;کارگیری واژگان و اصطلاحات عامیانه در نثر و شعر، پرداخت اشعار &laquo;عامیانه&raquo; (مانند &laquo;پریا&raquo;، &laquo;راز&raquo;، &laquo;بارون&raquo; و غیره)، و سرانجام تدوین &laquo;کتاب کوچه&raquo; سهمی درخور داشته است. در این موارد حتا اگر به تأثیرگذاری مستقیم و سرنوشت&lrm;ساز هدایت باور نداشته باشیم، دست&lrm;کم می&lrm;توان گفت که توجه شاملو به فرهنگ &laquo;عامه&raquo; و اندیشه و زبان توده متأثر از یک روند عامه&lrm;گرایی (یا عامه&lrm;اندیشی) در تاریخ ادبیات فارسی پس&lrm;از مشروطه است. روندی است که از حضور فعال هدایت، به&lrm;عنوان پرکارترین، درخشان&lrm;ترین و اثرگذارترین چهرۀ ادبی روزگار نو، فراوان مایه و توان برگرفته است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>افزون براین، می&lrm;دانیم که طنزگویی و گوشه&lrm;ـ&lrm;کنایه&lrm;زنی در کارهای هدایت از اهمیت و تأثیرگذاری چشمگیر برخوردار است. آثار طنزآمیز او، مانند وغ&lrm;وغ ساهاب و حاجی&lrm;آقا، و بخش&lrm;هایی از ولنگاری و بوف کور، در رویداشت نویسندگان همروزگار و پس&lrm;از او به طنز، بویژه به طنز خرافه&lrm;ستیز و نیز سیاسی و اجتماعی، بسیار مؤثر واقع شده است. در چنین شرایطی است که شاملو به پرداخت داستان&lrm;های توأمان عامیانه و طنزآمیز و اشعار گوشه&lrm;ـ&lrm;کنایه&lrm;دار دست می&lrm;زند. وانگهی، در آثار طنزآمیز هدایت شاهد ترکیب و درآمیختگی طنز و جنبه&lrm;هایی از فرهنگ عامه یا امور پیوسته به زبان و اندیشه و روحیه مردمان عادی هستیم (نظیر باورها و انگاشت&lrm;ها و پندارها، کلمات و اصطلاحات و مثل&lrm;های عامیانه، و عادات سنتی و رسوم خرافی و غیره). این درآمیختگی یکی از ویژگی&lrm;های بارز طنز هدایت است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>داستان&lrm;های کوتاه شاملو نیز، ازجمله چند داستان کتاب درها و دیوار بزرگ چین، آمیزه&rlm;ای از طنز و عناصری از فرهنگ و باورهای عامه می&lrm;باشد، و داستان &laquo;بازگشته&raquo;&rlm;ای که شاملو به هدایت پیشکش داشته است یکی از آن&lrm;ها است. حتا فیلم&lrm;نامه&rlm;ای که شاملو براساس &laquo;پابرهنه&lrm;ها&raquo;ی استانکو، با عنوان حلوا برای زنده&lrm;ها، پرداخته است با یک ترانه عامیانه&lrm;ـ&lrm;کودکانۀ طنزآمیز آغاز می&lrm;شود (&raquo;لی&lrm;لی لی&lrm;لی حوضک/ مرغه رفت آب بخوره افتاد تو حوضک...&raquo;)، و با ترانه&rlm;ای مشابه پایان می&lrm;گیرد (&laquo;یه سنگ افتاد سه&lrm;تا کفتر پریدن/ شغالا سر رسیدن/ یکی شونو دریدن...&raquo;) (۱)</p> <p>&nbsp;</p> <blockquote> <p><img width="196" height="230" align="middle" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/sobigalshk03.jpg" alt="" />دکتر علی شریعت کاشانی</p> </blockquote> <p>یکی دیگر از ویژگی&lrm;های طنز هدایت تلخ&lrm;سرشتی آن است، و این خصوصیت در ارتباط با دغدغه&lrm;های فکری، نگرانی&lrm;های نفسانی، و نیز اندیشۀ سخت خرده&lrm;گیرانه&rlm;ای است که در طنز دمیده شده&lrm;اند. به&lrm;سخن دیگر، طنز در کارهای هدایت از مرز یک بذله&lrm;گویی و گوشه&lrm;ـ&lrm;کنایه&lrm;زنی سرگرم&lrm;کننده و خنده&lrm;آور درمی&lrm;گذرد، و به چشم&lrm;انداز وسیعی می&lrm;پیوندد که به&lrm;مناسبت جولان&lrm;گاه انسان و جامعه و یا مسائل روانی و نگرانی&lrm;های هستی&lrm;شناختی است. و این&lrm;چنین است که موضوع اساسی این طنز مناسبات مضحک و مبتذل و سست&lrm;محتوای انسانی و اجتماعی، روابط مسخ&lrm;کنندۀ میان اشخاص، باورهای واهی و پندارهای اغفال&lrm;کننده، و یا مشغله هستی و نیستی و دغدغۀ مرگ و زوال است. روشن است که طبیعت چنین طنزی، به&lrm;رغم ظاهر بذله&lrm;گویانه و خنده&lrm;آوری که گاه&lrm;گاه (و نه همیشه) داراست، سخت ناگوار و تأسف&lrm;بار و مصیبت&lrm;انگیز (تراژیک) است. به&lrm;همین ترتیب، طنز در آثار شاملو سخت هجوانگیز است و برخوردار از حال و هوایی اغلب تأسف&lrm;بار نیز هست، (۲)</p> <p>&nbsp;</p> <p>و به&lrm;این لحاظ در طنز او جای پای طنز هدایت را می&lrm;توان دید، درست همان&lrm;گونه که این جای پا را در طنز کوبندۀ فروغ فرخ&lrm;زاد هم می&lrm;توان شاهد بود. برای مثال، در داستان&lrm;هایی از شاملو که در درها و دیوار چین آمده&lrm;اند، چونان در تاریک&lrm;خانه، وغ&lrm;وغ&lrm; ساهاب و دیگر داستان&lrm;های هدایت، طنز و هجو و اندیشه مرگ به&lrm;هم می&lrm;رسند، و گوشه&lrm;ـ&lrm;کنایه&lrm;زنی و بذله&lrm;پراکنی را خواه&lrm;ناخواه قرین مصیبت&lrm;اندیشی و تلخ&lrm;کامی و اندوه&lrm;ناکی می&lrm;گردانند. درهم&lrm;نشینی طنز و هجو و غم&lrm;خوارگی را سرانجام در کتاب سفرنامه&lrm;واری می&lrm;توان دید که شاملو در ۱۳۶۹ طی اقامت خود در آمریکا، با عنوان روزنامه سفر میمنت اثر ایالات متفرقه امریغ، پرداخته است. طنز هجوآمیز و تأسف&lrm;بار در چندین شعر شاملو نیز دیده می&lrm;شود. نمونه بارز آن را در سروده نمایشنامه&lrm;وار &laquo;ضیافت&raquo; می&lrm;بینیم که یک شعر اساساً سیاسی&lrm;ـ اجتماعی است. شعری است که در آن خودکامگی خداوندان زر و زور، زندگانی مبتذل و مناسبات بس مضحک آنان، خودنمایی &laquo;ولگرد&raquo; و &laquo;دلقک&raquo; و وضعیت تأمل&lrm;برانگیز مخاطبین، و نیز معرکه &laquo;زهر&raquo; و جام &laquo;جمجمه&raquo; و میعادگاه &laquo;مردگان&raquo; و &laquo;زندگان&raquo;، یک&lrm;جا به توصیف و بیان درآمده&lrm;اند؛ و در این میان، در لایه&lrm;های آشکار و پنهان کلام طنزآمیز جز شاهد مصیبت&lrm;اندیشی و اسف&lrm;ناکی، و برآشفتگی و خرده&lrm;گیری، نمی&lrm;توان بود.</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>۲-&nbsp;در زمینه نظری و معنایی</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>درنگ در این زمینه را با نگاهی بر مشغلۀ مرگ&lrm; در دنیای هدایت و بازتاب آن در مرگ&lrm;اندیشی&lrm;های شاملو آغاز می&lrm;کنیم. یکی از نخستین&lrm;کارهای هدایت متن فلسفی&lrm;وار کوتاهی است با عنوان &laquo;مرگ&raquo; که در ۱۳۰۵به&lrm;چاپ رسیده است. نویسنده در این متن واقعیت و معنای مرگ و زندگی را با توجه به موجودیت توأمان هردوی آن&lrm;ها می&lrm;سنجد و درمی&lrm;یابد، و مهم&lrm;تر این&lrm;که به ستایش از مرگ به&lrm;عنوان یک امر رهایی&lrm;بخش برمی&lrm;خیزد.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo; زندگانی از مرگ جدائی&lrm;ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت... اگر مرگ نبود همه آرزویش را می&lrm;کردند، فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می&lrm;شد ، به طبیعت نفرین می&lrm;فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی&lrm;شد ، چقدر تلخ و ترسناک بود... ای مرگ&lrm;! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته، بار سنگین آن&lrm;را از دوش برمی&lrm;داری&lrm;، سیه&lrm;روز تیره&lrm;بخت سرگردان را سرو سامان می&lrm;دهی، تو نوشداروی ماتم&lrm;زدگی و ناامیدی می&lrm;باشی&lrm;، دیده سرشک&lrm;بار را خشک می&lrm;گردانی. تو درمان دل&lrm;های پژمرده می&lrm;باشی&lrm;، تو دریچۀ امید به&lrm;روی ناامیدان باز می&lrm;کنی&lrm;، تو از کاروان خسته و درماندۀ زندگانی مهمان&lrm;نوازی کرده، آن&lrm;را از رنج راه و خستگی می&lrm;رهانی. تو سزاوار ستایش هستی. تو زندگانی جاویدان داری...&raquo; (۳)</p> <p>&nbsp;</p> <p>درون&lrm;مایه مرگ&lrm;اندیشانه و لحن مرگ&lrm;ستای این عبارات همان است که اندک&lrm;اندک به دیگر آثار هدایت نظیر تاریک&lrm;خانه و زنده به&lrm;گور و غیره رخنه می&lrm;کند، و سرانجام در بوف کور او در کامل&lrm;ترین و بامعناترین شکل ممکن به&lrm;ثبت می&lrm;رسد. در بوف کور می&lrm;خوانیم&lrm;:</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo; تنها مرگ است که دروغ نمی&lrm;گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می&lrm;کند. ما بچه مرگ هستیم، و مرگ است که ما را از فریب&lrm;های زندگی نجات می&lrm;دهد؛ و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می&lrm;زند و به&lrm;سوی خودش می&lrm;خواند... و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می&lrm;کند.&raquo; (۴)</p> <p>&nbsp;</p> <p>شاملو از نخستین&lrm;کسانی است که زیر تأثیر حضور مرگ&lrm;اندیشی و مرگ&lrm;ستایی در نخستین&lrm;کارهای هدایت قرار می&lrm;گیرد، و از همان دوره نخست فعالیت ادبی بخش درخوری از نثر و شعر خود را به پدیده مرگ اختصاص می&lrm;دهد. داستان&lrm; عامیانه و طنزآمیز بازگشته ازجمله کارهای منثور اوست که نمایان&lrm;گر متأثر بودن مرگ&lrm;اندیشی او از مرگ&lrm;اندیشی هدایت است. او در این داستان، همانند هدایت، از مرگ کسی می&lrm;گوید که تمایلی به بازگشت به دنیای زندگان ندارد. هم در این&lrm;جا از تجزیه&lrm;شدن جسد و وارد شدن اجزای جسد در وجود دیگر موجودات (تناسخ جسمانی) سخن می&lrm;رود. &laquo;تجزیه&raquo; شدن جسد و ادغام احتمالی ذرات آن در دیگران (یا در اشیاء و موجودات دیگر) همان است که بارها توسط هدایت به تصور درمی&lrm;آید، و حتا منشاء یک مشغلۀ سخت وسواس&lrm;انگیز و وهم&lrm;آمیز واقع می&lrm;شود. او در جایی از بوف کور، با مطرح کردن دغدغه &laquo;تجزیه ذرات تن&raquo;اش پس&lrm;از مرگ، اندیشناکی خود را در مورد احتمال جا&lrm;به&lrm;جایی و ادغام این ذرات در تن دیگران ابراز می&lrm;دارد&lrm;:</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;بارها به&lrm;فکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم، به&lrm;طوری که این فکر مرا نمی&lrm;ترسانید... از تنها چیزی که می&lrm;ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله&lrm;ها برود. این فکر برایم تحمل&lrm;ناپذیر بود...&raquo;(۵)</p> <p>&nbsp;</p> <p>و شاملو در داستان بازگشته، آن&lrm;هم با ابراز هول و هراسی مشابه، چنین می&lrm;آورد&lrm;:<br /> &nbsp;</p> <p>&laquo;... یادش آمد پیش&lrm;از مرگ وصیت کرده است که جنازه&lrm;اش را در یک تابوت پولادی به قعر چاهی بیندازند و چاه را به سنگ و ساروج پر کنند. یادش آمد به پسرهایش گفته است&lrm;: &laquo;&lrm;من نمی&lrm;خواهم دیگر به دنیا برگردم. دلم نمی&lrm;خواهد گوساله&lrm;ها و بزها و آدم&lrm;ها گیاهی را که از گور من می&lrm;روید و من با شیره نباتی آن در ساقه و برگش می&lrm;دوم چرا کنند... و اجزای مرا با خود به دنیا برگردانند...<br /> دلش نمی&lrm;خواست پس از مرگ با شیره نباتی یک علف هرز، یک شوکه، یک خارخسک، یک خرزهره، در ریشه و برگ آن بگردد و به دندان یک بز، یک گوساله، یک تخم و ترکۀ آدمیزاد چرا شود، به گوشت گرم و زنده و قرمز مبدل شود...&raquo; (۶)<br /> &nbsp;</p> <p>نیز مرگ&lrm;اندیشی شاملو، به&lrm;هنگامی که با مسألۀ جبر و سرنوشت و خاصه یأس وجودی و هیچ و پوچ&lrm;انگاری درمی&lrm;آمیزد (البته بدان&lrm;سان که در دو دفتر در آستانه و حدیت بی&lrm;قراری ماهان می&lrm;بینیم)، یادآور اشکال جبر و تقدیرانگیز مرگ&lrm;اندیشی در بوف کور است؛ وگرچه در این زمینۀ خاص تجربه&lrm;های خصوصی، مشغله&lrm;های فلسفی&lrm;وار، و پرس و جوی&lrm;های درون&lrm;ذهنی خود شاعر نیز تأثیرگذار بوده است. همچنین آن&lrm;گاه که شاملو مسألۀ مرگ و یا مرگ&lrm;طلبی را در ارتباط با وضعیت تنفرآمیز جامعه و کنش و منش فرومایگان و تنگ&lrm;نظران درنظر می&lrm;آورد، به&lrm;نوعی معبر و مفسر هدایت می&lrm;شود. هدایت در جایی از بخش پایانی بوف کور چنین می&lrm;آورد&lrm;:</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود... تنها چیزی که از من دل&lrm;جویی می&lrm;کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می&lrm;ترسانید و خسته می&lrm;کرد. من هنوز به این دنیایی که درآن زندگی می&lrm;کردم انس نگرفته بودم... حس می&lrm;کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم&lrm;های بی&lrm;حیا، پررو، گدامنش، معلومات&lrm;فروش، چاروادار و چشم و دل&lrm;گرسنه بود، برای کسانی که به&lrm;فراخور دنیا آفریده شده بودند... نه، من احتیاجی به دیدن این&lrm;همه دنیاهای قی&lrm;آور و این&lrm;همه قیافه&lrm;های نکبت&lrm;بار نداشتم.&raquo; (۷)</p> <p>&nbsp;</p> <blockquote> <p>&nbsp;<img width="196" height="137" align="middle" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/shakahsh02.jpg" alt="" />صادق هدایت</p> </blockquote> <p>و شاملو به&lrm;سهم خود، به&lrm;هنگامی که از مدعیان کج&lrm;اندیش و کوته&lrm;بین و دنیای مبتذل&lrm;شان به&lrm;ستوه می&lrm;آید، در اندیشه مرگ به&lrm;عنوان یک پدیدۀ رهایی&lrm;بخش فرومی&lrm;رود و، در مثال، در &laquo;شبانه&raquo;یی (دیماه ۱۳۴۳) فریاد خشم برمی&lrm;آورد&lrm;:<br /> &nbsp;</p> <p>&laquo; مرگ من سفری نیست<br /> هجرتی است<br /> از وطنی که دوست نمی&lrm;داشتم<br /> به&lrm;خاطر نامردمانش<br /> خود آیا از چه هنگام این&lrm;چنین<br /> آیین مردمی<br /> از دست<br /> بنهاده&lrm;اید&lrm;؟ ...<br /> خوشا رها کردن و رفتن !<br /> خوابی دیگر<br /> به مردابی دیگر! ...<br /> خوشا اگر نه رهازیستن، مردن به&lrm;رهایی! &raquo; (۸)</p> <p>&nbsp;</p> <p>این چهره از مرگ، که به شکنجۀ بودن و زیستنﹺ ناخواسته پایان می&lrm;دهد، سرانجام در هیأت &laquo;ظلمت&raquo; مطلقی تعیّن می&lrm;یابد که همان نابود ابدی است. دو داستان تاریک&lrm;خانه و بوف کور هدایت، همانند شعرهای توأمان سیاسی&lrm;ـ اجتماعی و مرگ&lrm;اندیشانۀ شاملو، گویای این گریز و گذار و رها گشتن هستند. کوتاه&lrm;سخن این&lrm;که&lrm;: حساسیتی که هدایت در مورد مرگ و مسائل پیرامونی آن در شاملو برمی&lrm;انگیزد به&lrm;تدریج با تأثرات ناشی از تجربه&lrm;های سیاسی و &lrm;اجتماعی و آزمون&lrm;های خصوصی و عاطفی شاعر درهم می&lrm;آمیزد، و درپرتو این آمیزش پدیده مرگ در شعر او هم به&lrm;اعتبار پیوستگی آن با شرایط ناساز و نابسامان زیستگاه انسانی معنا می&lrm;یابد، و هم در ابعاد صرفاً هستی&lrm;شناسانه خود می&lrm;نماید.<br /> &nbsp;</p> <p>مورد مهم دیگری که شاملو را به دنیای هدایت نزدیک می&lrm;کند دلهرۀ او از مرگ است. شاعر گاه برخلاف رازگشایی&lrm;های لفظی خود (هرگز از مرگ نهراسیده&lrm;ام&raquo;...)، ولی به&lrm;شهادت شماری از شعرهای مرگ&lrm;اندیشانه&lrm;اش، همانند خیام دستخوش ترس از مرگ و وحشت نابود است. این درحالی است که برخی اعترافات هدایت نیز دربارۀ وحشت او از نیست&lrm;شدن در تحریک ترس و تشویش از مرگ در شاملو مؤثر بوده است. در منازل پایانی بوف کور، آن&lrm;گاه که هدایت به آخرین دقایق سرگذشت خود نزدیک می&lrm;شود، و این&lrm;که خودمرده&lrm;انگاری در او شدت می&lrm;گیرد، چنین می&lrm;خوانیم&lrm;:</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo; &lrm;در مقابل حقیقت وحشت&lrm;ناک مرگ و حالات جان&lrm;گدازی که طی می&lrm;کردم، آن&lrm;چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به&lrm;من تلقین کرده بودند یک فریب بی&lrm;مزه شده بود، و دعاهایی که به&lrm;من یاد داده بودند در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت...<br /> نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی&lrm;کرد. کسانی که درد نکشیده&lrm;اند این کلمات را نمی&lrm;فهمند. به&lrm;قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچک&lrm;ترین لحظه خوشی جبران ساعت&lrm;های دراز خفقان و اضطراب را نمی&lrm;کرد... چندین بار این فکر برایم [پیش] آمده بود که در تابوت هستم. شب&lrm;ها به&lrm;نظرم اتاقم کوچک می&lrm;شد و مرا فشار می&lrm;داد. آیا در گور همین احساس را نمی&lrm;کنند؟... حس مرگ، خودش ترسناک است، چه برسد به آن&lrm;که حس بکنند که مرده&lrm;اند. &raquo; (۹)</p> <p>&nbsp;</p> <p>این اعتراف می&lrm;رساند که استقبال گرمی که راوی بوف کور جای&lrm;جای از مرگ به&lrm;عمل می&lrm;آورد الزاماً نفی&lrm;کنندۀ ترس و دلهرۀ او از نیست&lrm;شدن نیست؛ بویژه این&lrm;که علت شتافتن او را به&lrm;سوی خاموشی ابدی تنها در تمایل و عزم و ارادۀ وی برای رها&lrm;شدن از رنج هستن و زیستن در دنیای مبتذل &laquo;رجاله&lrm;ها&raquo; و &laquo;احمق&lrm;ها&raquo; و آدم&lrm;های &laquo;فاسق&raquo; و &laquo;بی&lrm;حیا&raquo; می&lrm;توان دید. ترس و وحشت از مرگ چیزی است که در نهاد شاملوی شاعر نیز لانه می&lrm;کند، و این امر او را هم به دنیای دل&lrm;شوره&lrm;زای هدایت نزدیک می&lrm;کند، و هم به دنیای دلهره&lrm;آور خیام، دنیایی که هدایت وارث آن بوده است. آن&lrm;چه را نیز که هدایت و شاملو به&lrm;هنگام گفت&lrm;و&lrm;گو از مرگ در قالب طنز پیاده می&lrm;کنند به دغدغه مرگ نزد آنان برمی&lrm;گردد، و طنز در این موارد چیزی جز یک واکنش آرام&lrm;بخش در برابر دلهره زوال نمی&lrm;تواند باشد. در واقع، هیچ&lrm;گونه طنز سنجیده و غیرتصنعی نمی&lrm;توان یافت که در زیرزمین خود چیزی از یک امر مصیبت&lrm;آمیز و اندوه&lrm;ناک را در اشکال خصوصی و هستی&lrm;شناختی و یا اجتماعی و سیاسی پنهان نداشته باشد.</p> <p>&nbsp;</p> <p>منظومۀ پرآوازۀ &laquo;رکسانا&raquo; در هوای تازه مورد دیگری است که، به&lrm;موجب چگونگی نوع روایی و داستان&lrm;گونه&lrm;اش، و به&lrm;خصوص به&lrm;لحاظ فضای ابهام&lrm;آمیز و محتوای روان&lrm;شناسانه&rlm;ای که دارا است، ما را به سنجش گوشه&lrm;هایی از آن با گوشه&lrm;هایی از بوف کور برمی&lrm;انگیزد. &laquo;رکسانا&raquo; پرداخت ۱۳۲۹ است، و بنابراین ۱۴ سال پس&lrm;از نخستین انتشار بوف کور در ۱۳۱۵ عرضه شده است. (۱۰ ) تردیدی نیست که شاملو، به&lrm;عنوان یکی از دوست&lrm;داران و ستایش&lrm;گران هدایت، به&lrm;هنگام پرداخت این شعر بلند به&lrm;نحوی زیر تأثیر خاطرۀ خوانش بوف کور قرار داشته است، درست همان&lrm;طور که سپهری در پرداخت &laquo;شاسوسا&raquo; و برخی شعرهای مرگ&lrm;اندیشانه&lrm;اش ار همین داستان مایه و معنا برگرفته است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;رکسانا&raquo; و بوف کور، هردو یک تک&lrm;نگاری، یا بهتر بگوییم یک خودسرگذشت&lrm;نگاری (Autobiography) است. درون&lrm;مایه این دو خودسرگذشت&lrm;نگاری پیرامون عناصر و انگیزه&lrm;های عاطفی&lrm;سرشت و اشتیاق&lrm;آمیز، و نیز رمز و اشارات ابهام&lrm;آمیز و مشغله&lrm;انگیز، شکل گرفته است. هردو اثر از نظر اسلوب فراواقع&lrm;گرای (Surrealist) هستند و از نظر نوع به&lrm;صف ادبیات تمثیلی و روان&lrm;شناختی می&lrm;پیوندند؛ و از همین روست که تأثرات ناشی از درگیرشدن در یک دنیای شگفت و توهم&lrm;آمیز و رؤیاانگیز را درخود منعکس ساخته&lrm;اند. نیز وجه بیانی و تصویری در آن&lrm;ها در پوشش رمز و اشاره و استعاره و تمثیل &lrm;پیچیده است. شک نیست که برخی از عناصر تصویری و تمثیلی در &laquo;رکسانا&raquo;ی شاملو زیر تأثیر شعر نیما جان گرفته است (مانند تصویرهای &laquo;دریا&raquo; و&laquo;توفان&raquo;، &laquo;قایق&raquo; و &laquo;موج&raquo; و &laquo;ساحل&raquo; و غیره). نیز رکسانای &laquo;مه&lrm;آلود&raquo; و دنیای فراواقع&lrm;گرای او نمی&lrm;تواند متأثر از &laquo;افسانه&raquo;ی نیما و دنیای خیالی او نباشد. خود شاملو سرایش &laquo;رکسانا&raquo; را مدیون و وام&lrm;دار نیما می&lrm;داند؛ اما این امر، بنا به&lrm;گفته او، مربوط به تازه&lrm;اندیشی و نوآوری در زمینۀ تصویر و مضمون و طرح و ساخت کلامی است. (۱۱)</p> <p>&nbsp;</p> <p>حال آن&lrm;که زمینۀ کیفی و محتوای رازورانه و وهم&lrm;آمیز &laquo;رکسانا&raquo;، آن&lrm;هم با درخودگرفتن یک سلسله عناصر استعاری و تمثیلی خاص (مانند &laquo;شب&raquo; و &laquo;ظلمت&raquo; و &laquo;سایه&raquo;، &laquo;مرگ&raquo; و &laquo;تابوت&raquo; و &laquo;گور&raquo;، و هرآن&lrm;&lrm;چه که &laquo;فاصله&raquo;ی میان من و غیرمن را می&lrm;رساند)&lrm;، یادآور درون&lrm;مایه و محتوای نفسانی و هستی&lrm;شناسانۀ بوف کور می&lrm;باشد. همچنین، هم در &laquo;رکسانا&raquo; و هم در بوف کور، با یک راوی ماجراجو به&lrm;عنوان شخصیت مسلط سرگذشت روبه&lrm;رو هستیم، و این راوی همان است که در هردوجا پیوسته</p> <p>دست&lrm;خوشﹺ احساس تنهایی و تک&lrm;افتادگی، دلهره و سرگردانی، و تهی&lrm;دستی عاطفی و نفسانی است، و این&lrm;که نگرانی اصلی و مداوم او از احتمال واصل&lrm;نگشتن به کمال مطلوب و پیروزشدن نابه&lrm;هنگام مرگ است. بنابراین، &laquo;رکسانا&raquo;ی شاملو با بوف کور هدایت از چند جهت هم&lrm;سویی و هم&lrm;نوایی انکارناپذیر دارد. در این مورد حتا اگر نتوان به تأثیر مستقیم بوف کور در تکوین &laquo;رکسانا&raquo; باور داشت، دست&zwnj;کم می&lrm;توان در آن&lrm;ها شاهد همانندی و هم&lrm;گرایی آغاز و فرجام دو سلوک و جستار مشتاقانه، و همسانی انگیزه&lrm;ها و مشغله&lrm;ها و انفعالات نفسانی بود (مانند شوق و اندیشۀ بازیابی یک معشوق آرمانی، پریشانی وجودی و سرگردانی، و شکست نهایی و حسرت&lrm;خوارگی و مرگ&lrm;اندیشی). در زیر به&lrm;گونه فشرده به روشنگری بیش&lrm;تر پیرامون وجوه مشابه این دو اثر می&lrm;پردازیم.<br /> داستان بوف کور با زمزمه&lrm;های شکوه&lrm;آمیز و رازگشایانه&rlm;ای می&lrm;آغازد که یک سلوک توأمان خودکاوانه (یا خودجویانه) و عاشقانه را به&lrm;دنبال دارد. سلوکی است که زیر تأثیر تهی&lrm;دستیﹺ&lrm; عاطفی و نگرانی و گم&lrm;گشدگی وجودی به&lrm;پا می&lrm;خیزد، و سرانجام هم از ناکامی، سرگشتگی، و هیچ و پوچ&lrm;انگاری و مرگ&lrm;اندیشی سر برمی&lrm;آورد.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;...&lrm;این دختر، نه، این فرشته برای من سرچشمه تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطیف و دست نزدنی بود... از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار، یک سد نمناک بدون روزنه به&lrm;سنگینی سرب، جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی&lrm;ام برای همیشه بیهوده و گم شده است..&raquo; (۱۲)</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;رکسانا&raquo;ی شاملو با زمزمه&lrm;گری&lrm;های مشابهی آغاز می&lrm;شود. نیز راوی در این منظومه، همانند راوی بوف کور، انسانی است سرخورده و دردمند و مأیوس که از جمع مردمان می&lrm;گریزد، و به انزوای ناآرام و توهم&lrm;زایی پناه می&lrm;برد که در هیأت یک دریای مشوش تجسم ذهنی یافته است. دریایی است که در آن راوی &laquo;گور خود را کنده&raquo; است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;بگذار پس&lrm;از من هرگز کسی نداند از رکسانا با من چه گذشت... سایه دراز و سردم بر ماسه&lrm;های مرطوب این ساحل متروک کشیده شده، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم&lrm;هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته&lrm;ام، گور خود را کنده&lrm;ام... بگذار کسی نداند که چگونه من به&lrm;جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده&lrm;ام&raquo; (۱۳)</p> <p>&nbsp;</p> <p>وهلۀ زمانی در هر دو اثر شب&lrm;هنگام است : سراسر سرگذشت بوف کور در بستر یک شب دراز شکل می&lrm;گیرد و به&lrm;پایان می&lrm;رسد. شبی است که تجسم شبستان آشفتۀ درونی و زندگانی بی&lrm;روح و جلای بیرونی است؛ و این شب صحنۀ بروز توهم&lrm;ها و کابوس&lrm;های مکرر، خواب&lrm;ها و بیداری&lrm;های آشفتۀ پیاپی، و گم&lrm;گشتگی و سرگردانی پیوسته است.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;بی&lrm;مقصد، بی&lrm;فکر و بی&lrm;اراده، در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه می&lrm;رفتم، و نمی&lrm;دانستم که به&lrm;کجا خواهم رسید... در شب تاریکی، در شب عمیقی که سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می&lrm;رفتم. چون دو چشمی که به&lrm;منزله چراغ آن بود (چشم&lrm;های درشت لکاته/ معشوق) برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.&raquo; (۱۴)</p> <p>&nbsp;</p> <p>در &laquo;رکسانا&raquo;ی شاملو نیز سفر پرمخاطرۀ شاعر در شب&lrm;هنگام صورت می&lrm;گیرد، و این برهۀ زمانی، آن&lrm;هم با حضور یک &laquo;دریای توفانی شب&lrm;زده&raquo;، معرکۀ ترس و تشوی

این مقاله هنوز در این سایت در دسترس نیست. لطفاً به سایت پیشین زمانه رجوع کنید.

این مقاله را در سایت قدیم ما بخوانید.

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • مهدی

    ممنون برای مطلب خوبتان،