ن. ابوعطا: زرنگیس

بازجو گفت: «چارقاچت می‌کنم، هر تکه‌ت را می‌ندازم یک سر شهر…» من چشم‌بند داشتم. اگر هم نداشتم، نمی‌توانستم ببینمش. عینکم را موقع بازداشت شکستند.