Share

شهرنوش پارسی‌پور – مهستى را نخستین بار در لوس آنجلس دیدم. گفته بودند که به آئین بودا بسیار علاقه دارد. او هفته‌اى چندین بار در کلاس‌هاى یوگا حاضر مى‌شد و با دقت و کوشش فوق‌العاده‌اى یوگا مى‌کرد. علاوه بر آن کوشش داشت سانسکریت بخواند، چون علاقه او به آئین بودا کم‌کم او را متوجه آئین‌هاى دیگر هندى نیز کرده بود، و لازمه دانستن این آئین‌ها دانستن زبان سانسکریت است.

در آن زمانى که او را دیدم از طریق یک خودآموز سانسکریت مى‌آموخت. چندین سال بعد در شمال کالیفرنیا دوباره او را دیدم. این‌بار به طور رسمى مشغول آموختن این زبان بود. مهستى تنها زندگى مى‌کرد و به دلیل علاقه به هند حداقل هر چند سال یک‌بار به این کشور سفر مى‌کرد. بى توجهى او به مردان و عدم علاقه او به داشتن بچه از نکاتى بود که روزى باعث بحث و گفت‌وگوى مفصلى میان ما شد.

 

 

او براى من تعریف کرد که بر طبق آنچه که در آئین بودا آموزش مى‌دهند براى دور شدن از رنج باید بر امیال خود غلبه کرد، و رفتار جنسى یکى از جنبه‌هایى‌ست که انسان را به زندگى مادى متصل نگه مى‌دارد. او حتى با تشکیل خانواده نیز مخالف بود. اندکى بعد بود که متوجه شدم ریاضت‌هاى سختى نیز مى‌کشد. او اغلب روزه مى‌گرفت. گیاهخوار بود و لباس‌هاى ساده‌اى مى پوشید. زمانى به من کتابى داد به نام: « The Courage to Heal» که مى‌توانیم آن را به «شهامت شفا یافتن» ترجمه کنیم.

 

خواندن این کتاب دریچه‌هاى زیادى را به روى من باز کرد. کتاب درباره اذیت و آزار جنسى کودکان است و نشان مى‌دهد که از هر سه دختر یکى و از هر هفت پسر یکى در کودکى مورد لمس جنسى پدر یا پدربزرگ قرار مى‌گیرند. این بسیار وحشتناک بود و همین باعث شد تا من و مهستى وارد بحث درازدامنی در این‌باره بشویم.

 

خود من در دوران کودکى دچار گرفتارى‌هاى جنسى شده بودم، البته نه خوشبختانه به وسیله پدرم که مرد بسیار شریفى بود. اما مهستى نیز اعتراف کرد که در کودکى بار‌ها مورد تجاوز دایى‌اش قرار گرفته. او پنج ساله بوده که دایى براى نخستین بار به او نزدیک مى‌شود. آن‌ها در آن موقع در تهران زندگى مى‌کردند. دایى او دانشجوى دانشگاه بوده. به دلیل آنکه در خانه آن‌ها زندگى مى‌کرده، و از آنجایى که پدر و مادر مهستى هردو کار مى‌کرده‌اند، اغلب فرصت آن را داشته که با او خلوت کند.

 

دایى رفتار تند و خشنى نداشته. مرد شوخى بوده و نوازش‌هاى جنسى‌اش را با دادن هدایاى کوچک و بزرگ به بچه توأم مى‌کرده. در عین حال به او تفهیم کرده بوده که این نوع رابطه بسیار طبیعى و معقول است، منتها نباید درباره آن با کسى حرف زد. مهستى تا برسد به سن ده‌سالگى به اندازه یک زن شوهردار از مسائل جنسى اطلاع داشته است.

 

مهستی با دقت و کوشش فوق‌العاده‌اى یوگا مى‌کرد.

در ده‌سالگى اوست که مهستى ناگهان متوجه مى‌شود بلاى بزرگى به سرش آمده است. در این سال است که دایى براى همیشه به آمریکا مهاجرت مى‌کند. مهستى مى‌ماند و خاطره یک رابطه درازمدت با او. او به عنوان یک بچه در مدرسه همیشه ساکت بوده است. دایى با دقت به او آموخته بوده که هرگز و هرگز نباید در این‌باره با کسى حرف بزند. چنین به‌نظر مى‌رسد که مهستى ذاتاً دختر ساکتى بوده، بنابر این هرگز کسى متوجه نمى‌شود چه بر سر او رفته است.

 

او مى‌گفت مشکل‌ترین بخش این خاطرات این بوده که در تمام آن سال‌ها فکر مى‌کرده که این رابطه درستى‌ست. کم‌کم بحث و گفت‌وگو با بچه‌هاى دیگر او را متوجه مى‌کند که زندگى او نه «طبیعى»، بلکه کاملاً غیر طبیعى بوده است. اما همچنان سکوت خود را حفظ مى‌کند. اکنون دوستان او در سنین نوجوانى از بکارت حرف مى‌زده‌اند، پدیده‌اى که مهستى فاقد آن بوده. کم کم دوستان مهستى یک به یک ازدواج مى‌کنند، اما او هرگز به خودش اجازه نمى‌دهد که به خواستگارى بله بگوید.

 

مهستى مى‌گفت براى سال‌ها نسبت به دایى‌اش حالت یک همسر را داشته. حتى پس از رفتن دایى، او در ذهن خود همواره این شوهر پنهانى را حس مى‌کرده است. اکنون در سن نوزده‌سالگى مهستى مانده است و خاطرات یک رابطه نامشروع با مردى که هرگز نمى‌توانسته شوهر او باشد. از سوى دیگر به دلیل تجربیات جنسى اغلب دچار این احساس بوده که به یک مرد نیاز دارد. این حالت در او بسیار پیش از وقت بیدار شده بوده. اما در اینجا نیز او به خودش اجازه ایجاد هیچ نوع رابطه‌اى را نمى‌داده. همیشه دچار حالت پنهان‌کارى بوده و اندک اندک به این عادت مى‌کند که با خودش خلوت کند.

 

احساس دیگرى که او را عذاب مى‌داده نفرت شدید از دایى بوده است. تا هنگامى که دایى در ایران بوده مهستى از او نفرت نداشته، اما همراه با بزرگ شدن و تنها ماندن، این نفرت نیز روان او را زیر سیطره خود گرفته بوده.

 

بعد‌ها دایى با همسر آمریکایى‌اش به تهران باز مى‌گردد. اکنون دیگر به او توجهى نداشته و حتى به روى خود نمى‌آورده که کودکى و جوانى او را نابود کرده است. مهستى بار‌ها تا مرز خودکشى پیش مى‌رود. مشکل او این بوده که نسبت به محیط اطرافش بسیار احساس بیگانگى مى‌کرده. رازهاى دوران دایى همانند کوهى روى دوش او سنگینى مى‌کرده. مهستى دائماً رنج مى‌برده.

 

توصیه آموزگار خوبى که بچه‌ها را به درس خواندن تشویق کرده بوده باعث مى‌شود که او حتى در بد‌ترین حالات زندگى درس بخواند و براى ادامه تحصیل به آمریکا برود.

 

او در بیست‌سالگى از کشور خارج مى‌شود. یک چمدان به همراه دارد و یک جلد کتاب درباره بودا. نظام تربیتى اسلامى این فرصت را که برود راهبه شود از او گرفته بوده است. او بار‌ها وسوسه مى‌شود که مسیحى شده و راهبه شود، تنها با این رؤیا که در مقابل یک پدر روحانى درباره گرفتارى‌هاى جنسى دوران کودکى‌اش اعتراف کند. اما در‌‌ همان ایام به طور اتفاقى درباره آزار جنسى کودکان از طریق پدرهاى روحانى مطلبى مى‌خواند و همین باعث مى‌شود که با تمام قوا از مسیحیت فاصله بگیرد.

 

با رشد زبان انگلیسى راهى کتاب‌فروشى‌ها مى‌شود و چون کتابى که درباره بودا خوانده است بر او تأثیر زیادى داشته، کتاب‌هاى زیادى در این مورد مى‌خرد و مى‌خواند. راه هند را پیدا مى‌کند و در آنجا متوجه مى‌شود که آئین بودا نفوذ چندانى در هند ندارد، اما البته متون بودایى به زبان سانسکریت نوشته شده‌اند. پس مرتب کتاب مى‌خواند و به‌طور پراکنده سانسکریت مى‌آموزد.

 

مهستى مى‌گفت هنوز هم جرئت نکرده است درباره مشکلش با یک شخصیت روحانى حرف بزند، اما خودش کم کم مى‌آموزد تا با دختران و زنانى که خاطرات ناراحت‌کننده جنسى از دوران کودکىشان دارند طرح دوستى بریزد. کم‌کم به طور غیر رسمى یک آموزشگاه روانى درست مى‌کند. یعنى هفته اى دو بار با انسان‌هایی که مورد تجاوز قرار گرفته‌اند، جلسه برگزار مى‌کند.

 

آداب این انجمن همه ابتکارى‌ست و از هیچ سمت و سوى علمى جهت نمى‌گیرد. وقت افراد صرف آموختن آئین بودا مى‌شود. و هدف آن‌ها دور شدن از رنج مدام است. مهستى مى کوشد به نیروانا برسد. او باور دارد که زندگى‌اش سوخته است. بچه‌ها را دوست مى‌دارد، اما هرگز جرئت نکرده است بچه‌اى به دنیا بیاورد. به نظر او همه بچه‌ها در معرض اذیت و آزار جنسى هستند و او حاضر نیست با به دنیا آوردن بچه‌اى او را در سراشیب گرفتارى بیندازد.

 

مهستى در ایجاد کلاس هاى آموزشى‌اش موفقیت چندانى ندارد، علتش شاید این باشد که همه را به دور شدن از لذت‌هاى جسمانى تشویق مى‌کند. مى توان باور داشت که او موجود بسیار تنهایى‌ست.
 

در همین زمینه:

::برنامه رادیویی «با خانم نویسنده» در کتاب زمانه::

::برنامه‌های رادیویی شهرنوش پارسی‌پور در رادیو زمانه::
::وب‌سایت شهرنوش پارسی‌پور:: 

Share