تهران: عشقی پرخطر
<p>پیشگفتار مترجم: متن زیر بخشی از کتاب «امورجنسی و اروتیسم در میان مردان جوامع مسلمان» است. سه تا از مطالب این کتاب اختصاص به ایران دارد و تاریخ انتشار آن به اوایل انقلاب برمی‌گردد. بنابراین نویسنده در بحبوحه‌ جنگ، ویرانی و مشکلات اقتصادی و نابسامانی فرهنگی وارد موضوعی شده است که پیشتر داغ و مشکل‌ساز بوده: همجنسگرایی ایرانی- اسلامی.</p> <!--break--> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">گرچه خود هلن کافی به این مسئله و زمینه اشاره‌ای نمی‌کند، اما داده‌هایی که وی در این گزارش ژورنالیستی به دست می‌دهد می‌تواند مخاطب را در جهت‌یابی قدرت «گنجه» (یا همان اجبار به پنهان‌کردن زیست همجنسگرایی) یاری کند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">این گزارش‌ها (دو نوشته‌ دیگر این کتاب نیز به فارسی ترجمه خواهند شد) از این رو می‌توانند داده‌های ما در تاریخ همجنسگرایی ایرانی را گسترش دهند و زیربنایی برای ایجاد یک تاریخ همجنسگرایی ایرانی فراهم آورند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">در متنِ ترجمه‌شده‌ زیر، نویسنده از حکومت وحشتی می‌نویسد که بر امورجنسی مردان و زنان ایرانی، همجنسگرا و دگرجنسگرا، سایه انداخته و زیر همین سایه‌ تاریک [و دقیقاً به‌خاطر همین تاریکی و ناپیدایی‌اش] اجازه می‌دهد تا جرم‌های جنسی به‌دست قدرتمندان و وابستگان قدرت سیاسی روی دهد.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">گرچه هلن کافی (در این نوشتار) هر جا به حکومت شاهنشاهی اشاره می‌کند می‌خواهد تصویری مثبت و همجنسگرادوستانه از آن به دست دهد، اما واقعیت آن است که (به قول جوزف مسعد) «مقوله‌های گی و لزبین جهان‌شمول نیستند و تنها از طریق خشونت معرفت‌شناختی و اخلاقی و سیاسی» می‌توان آن‌ها را جهان‌شمول کرد.</p> <p dir="RTL"> </p> <blockquote> <p dir="RTL">در آن میان، یک قاچاقچی ۴۵ ساله بود که به پسر ۱۷ساله‌ای تجاوز کرده بود و دندان‌های جلویی این پسرک را کشیده بود تا لذت بیشتری ببرد؛ این قاچاقچی به‌دست جوخه‌ آتش اعدام شد و پسرک هم با او.</p> </blockquote> <p dir="RTL">همجنسگراستیزی فقط در اعدام و سنگسار و زندان و شکنجه محدود نمی‌شود و نباید بشود؛ تصویر سفیدی که هلن کافی از دوران پیش از حکومت «آخوندها» ارائه می‌کند، نباید ما را در این گمراه سازد که فکر کنیم همجنسگراستیزی درست از زمان به قدرت رسیدن حکومت اسلامی آغاز شده است.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">یعنی نویسنده ما را صرفاً بین دو گزینه‌ سیاسی قرار می‌دهد: حکومت شاهنشاهی که بچه‌بازها را دستگیر می‌کرد، اما حاضر نبود که به حقوق مدنی همجنسگرایان فکر کند و حکومت اسلامی که نه‌تنها حاضر نیست به همجنسگرایی و حقوق آن‌ها بپردازد، که همجنسگرابودن را توجیهی برای سرکوب دگراندیشان سیاسی و اجتماعی و گروه‌های اقلیت می‌کند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">حال آن‌که آزادی همجنسگرایی به‌طور تنگاتنگ و نظام‌مند با آزادی‌های اجتماعی و سیاسی و فضای باز فرهنگی ارتباطی ارگانیک دارد که جدای از آن شبکه و نظام، مطالبه‌ حقوق همجنسگرایان صرفاً ابزاری می‌شود برای تهدید و فشار، و نه رهایی اجتماعی گروهی که تن و روح‌شان هر روز زخمی است.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL"><strong>تهران: عشقی پرخطر</strong></p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">هلن کافی - تهران. روزهای پایانی ماه آگوست. وحشتناک هوا گرم است. اکبر دیگر طاقت گرما را ندارد. ساعت‌هاست که در کوچه و پسکوچه‌های محله‌ی امیرآباد سرگردان است. تنها چند درخت خشک وجود دارد و خانه‌هایی سیمانی و خاکستری رنگ؛ خانه‌هایی که بسیاری‌شان در آخرین بمباران موشک‌های عراقی ویران شده‌اند. تصویر بزرگ خمینی روی دیوار ساختمان کارخانه‌ متروکه‌ای است که در گرمای آفتاب تصویری تار از آن مانده و گرد جنگ روی آن نشسته؛ انگار خمینی همه‌ شهر را با چشم‌های تیزش می‌بیند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">اکبر قدم می‌زند. حاضر است کلی هزینه کند تا از شر این برچسب خلاص شود: «اولین خوشگل‌پسرِ رضا بچه‌باز». بله، تا از شر این مسئله خلاص شود. منتظر علی است؛ علی تنها دوست اوست که از دبیرستان یکدیگر را می‌شناسند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">اکبر مدرسه را ترک می‌کند تا به خدمت سربازی نرود. او که به همین دلیل تحت تعقیب پاسدارها قرار می‌گیرد، مجبور می‌شود تا به رضا اتکا کند. رضا پنجاه، شصت ساله است؛ گرگ بازار سیاه که در بین پاسداران آشنایان زیادی دارد و این را مرهون سرمایه‌اش است که به وی امکان داده تا هدایایی به پاسدارها بدهد.</p> <p dir="RTL"> </p> <blockquote> <p dir="RTL"><img alt="" src="http://zamanehdev.redbee.nl/u/wp-content/uploads/b9_u931410_0_arnoschmitt_sexualityanderoticismamongmale.jpg" style="width: 180px; height: 255px; " /></p> <p dir="RTL">در تهران همه از ماجراهای تجاوز در زندان‌ها و در جبهه خبر دارند، ماجراهایی کثیف درباره‌ «شکنجه‌گرهای ویژه» در سلول‌های زندانی‌های سیاسی. درباره‌ چهل مجرم بی‌کله که تجاوزگرند و آخوندها آن‌ها را استخدام کرده‌اند تا به دشمنان انقلاب تجاوز جنسی کنند.</p> </blockquote> <p dir="RTL">حالا اکبر کسی را ندارد که به او [برای رهایی از این فرد] کمک کند و نمی‌تواند از خیر داشتن چنین دوستی (علی) بگذرد. رضا معمولاً پسرها (معشوق‌ها)یش را از جلوی دبیرستان‌های پسرانه بلند می‌کند. پلیس شاهنشاهی این را می‌دانست و یک‌بار در سال ۱۹۶۷ رضا را به جرم گمراه‌کردن خردسالان روانه‌ زندان کرده بود. از آن به بعد بود که مردم او را «بچه‌باز» صدا می‌زدند. درست بعد از انقلاب، در بحبوحه‌ مبارزه علیه دشمن خدا [یعنی شاه و حکومت‌اش]، رضا به طور رسمی [از کرده‌هایش] توبه کرد. به خاطر همین توبه و کفاره و هدایایش، از دست خلخالی (حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب که در زمان نوشتن این مقاله نماینده‌ مجلس بود) نجات پیدا کرد. صادق خلخالی گفته بود که در سال‌های ۱۹۸۱ و ۱۹۸۲ توانسته است صد تا دویست همجنسگرا را اعدام کند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">در آن میان، یک قاچاقچی ۴۵ ساله بود که به پسر ۱۷ساله‌ای تجاوز کرده بود و دندان‌های جلویی این پسرک را کشیده بود تا لذت بیشتری ببرد؛ این قاچاقچی به‌دست جوخه‌ آتش اعدام شد و پسرک هم با او.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">رضا به بدی آن قاچاقچی نبود، اما می‌بایست احتیاط به خرج دهد. دیگر نمی‌توانست جلوی دبیرستان‌ها بایستد؛ دیگر نمی‌توانست آن‌جاها پرسه بزند. حالا کسان دیگری را می‌فرستاد تا این کار را برایش انجام دهند. همان‌ها هم اکبر را نشانه رفته بودند: پسری زیبا و ۱۵ ساله، با پوستی سفید، اهل شمال ایران. اکبر هم دچار مخمصه شده بود، به یک حامی نیاز داشت.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">وقتی مدارکش آماده شد، رضا او را به‌عنوان شاگرد حجره‌ خودش به بازار برد. البته سرانجام اکبر به تخت‌خواب رضا منتهی شد. او خانواده‌اش را ترک کرد و در خانه‌ محقری که «دوست»اش برایش گرفته بود زندگی می‌کرد، اما ماه عسل [سوء استفاده‌های رضا از اکبر] تمام شد. رضا دست بزن پیدا کرد و اکبر هم بی‌نصیب نماند. اکبر در کشوری که لواط و تن‌فروشی ممنوع است و مجازات سنگسار دارد چگونه می‌توانست از این سوء استفاده‌ها جلوگیری کند؟</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">اکبر: «می‌خوام داوطلبانه برم جبهه.»</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">علی مبهوتانه به چهره‌ رنگ‌پریده و گونه‌های فرو رفته‌ اکبر نگاه کرد. گفت: «برای خودکشی کردن نیازی نیست بری جبهه. حتی اگه اون‌جا هم نمیری خودت می‌دونی که دست آخر چی نصیب‌ات می‌شه. ده‌ها رضای دیگه اون‌جا هستن که تشنه‌ سکس هستن و خشن. اون‌ها ترتیب‌ات رو می‌دن.»</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">در تهران همه از ماجراهای تجاوز در زندان‌ها و در جبهه خبر دارند، ماجراهایی کثیف درباره‌ «شکنجه‌گرهای ویژه» در سلول‌های زندانی‌های سیاسی. درباره‌ چهل مجرم بی‌کله که تجاوزگرند و آخوندها آن‌ها را استخدام کرده‌اند تا به دشمنان انقلاب تجاوز جنسی کنند. معروف‌ترین‌شان «حسین دیوونه» است؛ وی در رشت (شمال ایران) «کار» می‌کند.</p> <p dir="RTL"> </p> <blockquote> <p dir="RTL">همجنسگرایی، که از دوران باستان در ایران وجود داشته، حالا تحت حکومت آخوندها رنگ غیراخلاقی به خود گرفته است. همجنسگرایانی که آشکار هستند اعدام می‌شوند، اما مدارس دینی که مرکز سنتی عشق مرد به مرد است همواره نادیده گرفته می‌شوند.</p> </blockquote> <p dir="RTL">ماجرای آرنوش هم هست، همان سرباز جوان آمریکایی که چشم‌هایی سبز دارد؛ یکی از پاسدارها در خوزستان به وی تجاوز کرد. وی را به‌ناچار چندبار به بیمارستان نظامی منتقل کردند و دوباره به گشت محلی برگرداندند و بعد دوباره روانه‌ بیمارستان‌اش کردند. یک پزشک نظامی اخیرا در پاریس وجود چنین خبری را تائید کرده است: «ضمنا، سربازها جدیداً نگران ایدز هم شده‌اند. برخی همکارانم در میان نیروهای دریایی در بندرعباس بیماری‌ای کشف کرده‌اند.»</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">همجنسگرایی، که از دوران باستان در ایران وجود داشته، حالا تحت حکومت آخوندها رنگ غیراخلاقی به خود گرفته است. همجنسگرایانی که آشکار هستند اعدام می‌شوند، اما مدارس دینی که مرکز سنتی عشق مرد به مرد است همواره نادیده گرفته می‌شوند. افسوس که زمانه‌ حافظ گذشت. هیچ شاعر بزرگی نیست که ستایش پسران را شعر کند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">در طول سال‌های پایانی حکومت شاه، شاهدبازی (که هیچ‌گاه رضایت شاهدها یا پسرها لحاظ نمی‌شد) آرام‌آرام جایش را به همجنسگرایی (سبک غربی) داد. در سال ۱۹۷۷ همه‌ مردم تهران شایعه‌ ازدواج یک نقاش و یک موسیقیدان را دهان به دهان نقل می‌کردند. امروزه ناممکن است که بتوان علایق «ناهنجار و غیراسلامی» افراد را بر زبان آورد، اما حتی کورترین و شدیدترین سرکوب‌ها هم نمی‌تواند ماهیت انسان را تغییر دهد... و نبود آزادی، حاشیه‌نشینی زنان، اقتصاد بیمار باعث می‌شوند تا هزاران اکبر به تن‌فروشی رو کنند، باعث می‌شود تا سربازها تجاوزگر شوند، و باعث می‌شود تا هنرمندان همجنسگرا تن و روح‌شان را روانه‌ تبعید کنند.</p> <p dir="RTL"> </p> <p dir="RTL">در ایران روحانیون، هیچ‌چیزی روحانی و مقدس نیست؛ امورجنسی هم، چه همجنسگرا باشد و چه دگرجنسگرا.</p> <p dir="RTL"> </p> <p class="rteleft" dir="RTL" style=""><strong>منبع</strong>: <span dir="LTR">Helene Kafi. 1982. Tehran: Dangerous Love. In: ‘Sexuality and Eroticism Among Males in Moslem Societies’. Edited by Arno Schmitt. New York: Haworth Press, 1992. pp 67-69</span></p> <p> </p> <p><strong>تصاویر</strong>:</p> <p>۱ - نقاشی اثر Dinh Y IHN</p> <p>۲- تصویری از جلد کتاب Sexuality and Eroticism Among Males in Moslem Societies</p>
پیشگفتار مترجم: متن زیر بخشی از کتاب «امورجنسی و اروتیسم در میان مردان جوامع مسلمان» است. سه تا از مطالب این کتاب اختصاص به ایران دارد و تاریخ انتشار آن به اوایل انقلاب برمیگردد. بنابراین نویسنده در بحبوحه جنگ، ویرانی و مشکلات اقتصادی و نابسامانی فرهنگی وارد موضوعی شده است که پیشتر داغ و مشکلساز بوده: همجنسگرایی ایرانی- اسلامی.
گرچه خود هلن کافی به این مسئله و زمینه اشارهای نمیکند، اما دادههایی که وی در این گزارش ژورنالیستی به دست میدهد میتواند مخاطب را در جهتیابی قدرت «گنجه» (یا همان اجبار به پنهانکردن زیست همجنسگرایی) یاری کند.
این گزارشها (دو نوشته دیگر این کتاب نیز به فارسی ترجمه خواهند شد) از این رو میتوانند دادههای ما در تاریخ همجنسگرایی ایرانی را گسترش دهند و زیربنایی برای ایجاد یک تاریخ همجنسگرایی ایرانی فراهم آورند.
در متنِ ترجمهشده زیر، نویسنده از حکومت وحشتی مینویسد که بر امورجنسی مردان و زنان ایرانی، همجنسگرا و دگرجنسگرا، سایه انداخته و زیر همین سایه تاریک [و دقیقاً بهخاطر همین تاریکی و ناپیداییاش] اجازه میدهد تا جرمهای جنسی بهدست قدرتمندان و وابستگان قدرت سیاسی روی دهد.
گرچه هلن کافی (در این نوشتار) هر جا به حکومت شاهنشاهی اشاره میکند میخواهد تصویری مثبت و همجنسگرادوستانه از آن به دست دهد، اما واقعیت آن است که (به قول جوزف مسعد) «مقولههای گی و لزبین جهانشمول نیستند و تنها از طریق خشونت معرفتشناختی و اخلاقی و سیاسی» میتوان آنها را جهانشمول کرد.
همجنسگراستیزی فقط در اعدام و سنگسار و زندان و شکنجه محدود نمیشود و نباید بشود؛ تصویر سفیدی که هلن کافی از دوران پیش از حکومت «آخوندها» ارائه میکند، نباید ما را در این گمراه سازد که فکر کنیم همجنسگراستیزی درست از زمان به قدرت رسیدن حکومت اسلامی آغاز شده است.
یعنی نویسنده ما را صرفاً بین دو گزینه سیاسی قرار میدهد: حکومت شاهنشاهی که بچهبازها را دستگیر میکرد، اما حاضر نبود که به حقوق مدنی همجنسگرایان فکر کند و حکومت اسلامی که نهتنها حاضر نیست به همجنسگرایی و حقوق آنها بپردازد، که همجنسگرابودن را توجیهی برای سرکوب دگراندیشان سیاسی و اجتماعی و گروههای اقلیت میکند.
حال آنکه آزادی همجنسگرایی بهطور تنگاتنگ و نظاممند با آزادیهای اجتماعی و سیاسی و فضای باز فرهنگی ارتباطی ارگانیک دارد که جدای از آن شبکه و نظام، مطالبه حقوق همجنسگرایان صرفاً ابزاری میشود برای تهدید و فشار، و نه رهایی اجتماعی گروهی که تن و روحشان هر روز زخمی است.
تهران: عشقی پرخطر
هلن کافی - تهران. روزهای پایانی ماه آگوست. وحشتناک هوا گرم است. اکبر دیگر طاقت گرما را ندارد. ساعتهاست که در کوچه و پسکوچههای محلهی امیرآباد سرگردان است. تنها چند درخت خشک وجود دارد و خانههایی سیمانی و خاکستری رنگ؛ خانههایی که بسیاریشان در آخرین بمباران موشکهای عراقی ویران شدهاند. تصویر بزرگ خمینی روی دیوار ساختمان کارخانه متروکهای است که در گرمای آفتاب تصویری تار از آن مانده و گرد جنگ روی آن نشسته؛ انگار خمینی همه شهر را با چشمهای تیزش میبیند.
اکبر قدم میزند. حاضر است کلی هزینه کند تا از شر این برچسب خلاص شود: «اولین خوشگلپسرِ رضا بچهباز». بله، تا از شر این مسئله خلاص شود. منتظر علی است؛ علی تنها دوست اوست که از دبیرستان یکدیگر را میشناسند.
اکبر مدرسه را ترک میکند تا به خدمت سربازی نرود. او که به همین دلیل تحت تعقیب پاسدارها قرار میگیرد، مجبور میشود تا به رضا اتکا کند. رضا پنجاه، شصت ساله است؛ گرگ بازار سیاه که در بین پاسداران آشنایان زیادی دارد و این را مرهون سرمایهاش است که به وی امکان داده تا هدایایی به پاسدارها بدهد.
حالا اکبر کسی را ندارد که به او [برای رهایی از این فرد] کمک کند و نمیتواند از خیر داشتن چنین دوستی (علی) بگذرد. رضا معمولاً پسرها (معشوقها)یش را از جلوی دبیرستانهای پسرانه بلند میکند. پلیس شاهنشاهی این را میدانست و یکبار در سال ۱۹۶۷ رضا را به جرم گمراهکردن خردسالان روانه زندان کرده بود. از آن به بعد بود که مردم او را «بچهباز» صدا میزدند. درست بعد از انقلاب، در بحبوحه مبارزه علیه دشمن خدا [یعنی شاه و حکومتاش]، رضا به طور رسمی [از کردههایش] توبه کرد. به خاطر همین توبه و کفاره و هدایایش، از دست خلخالی (حاکم شرع دادگاههای انقلاب که در زمان نوشتن این مقاله نماینده مجلس بود) نجات پیدا کرد. صادق خلخالی گفته بود که در سالهای ۱۹۸۱ و ۱۹۸۲ توانسته است صد تا دویست همجنسگرا را اعدام کند.
در آن میان، یک قاچاقچی ۴۵ ساله بود که به پسر ۱۷سالهای تجاوز کرده بود و دندانهای جلویی این پسرک را کشیده بود تا لذت بیشتری ببرد؛ این قاچاقچی بهدست جوخه آتش اعدام شد و پسرک هم با او.
رضا به بدی آن قاچاقچی نبود، اما میبایست احتیاط به خرج دهد. دیگر نمیتوانست جلوی دبیرستانها بایستد؛ دیگر نمیتوانست آنجاها پرسه بزند. حالا کسان دیگری را میفرستاد تا این کار را برایش انجام دهند. همانها هم اکبر را نشانه رفته بودند: پسری زیبا و ۱۵ ساله، با پوستی سفید، اهل شمال ایران. اکبر هم دچار مخمصه شده بود، به یک حامی نیاز داشت.
وقتی مدارکش آماده شد، رضا او را بهعنوان شاگرد حجره خودش به بازار برد. البته سرانجام اکبر به تختخواب رضا منتهی شد. او خانوادهاش را ترک کرد و در خانه محقری که «دوست»اش برایش گرفته بود زندگی میکرد، اما ماه عسل [سوء استفادههای رضا از اکبر] تمام شد. رضا دست بزن پیدا کرد و اکبر هم بینصیب نماند. اکبر در کشوری که لواط و تنفروشی ممنوع است و مجازات سنگسار دارد چگونه میتوانست از این سوء استفادهها جلوگیری کند؟
اکبر: «میخوام داوطلبانه برم جبهه.»
علی مبهوتانه به چهره رنگپریده و گونههای فرو رفته اکبر نگاه کرد. گفت: «برای خودکشی کردن نیازی نیست بری جبهه. حتی اگه اونجا هم نمیری خودت میدونی که دست آخر چی نصیبات میشه. دهها رضای دیگه اونجا هستن که تشنه سکس هستن و خشن. اونها ترتیبات رو میدن.»
در تهران همه از ماجراهای تجاوز در زندانها و در جبهه خبر دارند، ماجراهایی کثیف درباره «شکنجهگرهای ویژه» در سلولهای زندانیهای سیاسی. درباره چهل مجرم بیکله که تجاوزگرند و آخوندها آنها را استخدام کردهاند تا به دشمنان انقلاب تجاوز جنسی کنند. معروفترینشان «حسین دیوونه» است؛ وی در رشت (شمال ایران) «کار» میکند.
ماجرای آرنوش هم هست، همان سرباز جوان آمریکایی که چشمهایی سبز دارد؛ یکی از پاسدارها در خوزستان به وی تجاوز کرد. وی را بهناچار چندبار به بیمارستان نظامی منتقل کردند و دوباره به گشت محلی برگرداندند و بعد دوباره روانه بیمارستاناش کردند. یک پزشک نظامی اخیرا در پاریس وجود چنین خبری را تائید کرده است: «ضمنا، سربازها جدیداً نگران ایدز هم شدهاند. برخی همکارانم در میان نیروهای دریایی در بندرعباس بیماریای کشف کردهاند.»
همجنسگرایی، که از دوران باستان در ایران وجود داشته، حالا تحت حکومت آخوندها رنگ غیراخلاقی به خود گرفته است. همجنسگرایانی که آشکار هستند اعدام میشوند، اما مدارس دینی که مرکز سنتی عشق مرد به مرد است همواره نادیده گرفته میشوند. افسوس که زمانه حافظ گذشت. هیچ شاعر بزرگی نیست که ستایش پسران را شعر کند.
در طول سالهای پایانی حکومت شاه، شاهدبازی (که هیچگاه رضایت شاهدها یا پسرها لحاظ نمیشد) آرامآرام جایش را به همجنسگرایی (سبک غربی) داد. در سال ۱۹۷۷ همه مردم تهران شایعه ازدواج یک نقاش و یک موسیقیدان را دهان به دهان نقل میکردند. امروزه ناممکن است که بتوان علایق «ناهنجار و غیراسلامی» افراد را بر زبان آورد، اما حتی کورترین و شدیدترین سرکوبها هم نمیتواند ماهیت انسان را تغییر دهد... و نبود آزادی، حاشیهنشینی زنان، اقتصاد بیمار باعث میشوند تا هزاران اکبر به تنفروشی رو کنند، باعث میشود تا سربازها تجاوزگر شوند، و باعث میشود تا هنرمندان همجنسگرا تن و روحشان را روانه تبعید کنند.
در ایران روحانیون، هیچچیزی روحانی و مقدس نیست؛ امورجنسی هم، چه همجنسگرا باشد و چه دگرجنسگرا.
منبع: Helene Kafi. 1982. Tehran: Dangerous Love. In: ‘Sexuality and Eroticism Among Males in Moslem Societies’. Edited by Arno Schmitt. New York: Haworth Press, 1992. pp 67-69
تصاویر:
۱ - نقاشی اثر Dinh Y IHN
۲- تصویری از جلد کتاب Sexuality and Eroticism Among Males in Moslem Societies
نظرها
یک آدم موقتاً باحوصله
به نظر مترجم آیا این داستانها منابع معتبری برای تاریخ نگاری هستند؟ منابع ژورنالیستیک این چنینی که با چاشنی احساسات سیاسی و غیره منتشر میشوند، همانطور که جناب پرنیان اشاره کردهاند، تا حدودی دستخوش احساسات تاریخ زمان خود هستند. ترجمه به عین این منابع ممکن است جالب باشد اما فکر میکنم به درد تاریخ نگاری روابط همجنس با همجنس در ایران نخورد، مگر اینکه از فیلتر تحلیلی خاص تاریخ نگاری با چک کردن همه منابع و تصدیق فکتها بگذرد. داستان آن جوان نگون بخت که دندانش را برای سکس دهانی کشیده بودند و خلخالی (لعنت ابدی بر او باد) به همراه مردی که او را برده جنسیاش کرده بود اعدام کرد که حتی در یوتوب هم پیدا میشود. قبل از اعدام با جوان بیدندان شده مصاحبه میکند خلخالی. اما داستان سرباز آمریکایی، روابط همجنس با همجنس در جبهههای جنگ، کسی اینها را تاریخ نگاری درست و حسابی کند، خدمت عظیم به دانش تولید شده در حوزه روابط همجنس با همجنس در ایران کرده است. بیشتر کتابهای تاریخی در این حوزه یا در تاریخ قاجار سیر میکنند یا صفویه و یا کتب ادبی را مرجع قرار دادهاند. تاریخ روابط همجنس با همجنس در دوران معاصر هنوز جایی سر و کلهاش «درست و حسابی» پیدا نشده است
کاربر مهمان
سوگیری آشکار سیاسی نویسنده کتاب، اعتبار روایتها رو هم خدشه دار کرده در مورد تاریخنگاری هم، بنظرم همین الان هم میشه از نسل پیش استفاده کرد و شروع به ساختن یک تاریخ شفاهی کرد من مردی رو میشناسم (در صحت گفته هایش تردید نیست) که هرچند خود دگرجنسگراست، اما از دوران سربازی اش در زمان شاه، خاطرات مرتبط زیادی داره
کاربر مهمان
این د یگه چه داستانیه؟. من سی ساله تو این جامعه زندگی می کنم. سربازی رفتم. تمام چم و خم این جامعه را می شناسم. این چیزها ندیدیم ما. از اساس با همجنسگرایی مخالفم. در حیوانات خیلی دقت کرده ام. این رفتار حتی در بین حیوانات نیست. پس چطور می خواهید بگویید که یک رفتار طبیعی است؟ این رفتار کاملا غیرطبیعی است. اگر آزادی و دموکراسی اینه، نخواستیم. با همون ولایت پر از ظلم و جور فقهای خودمون می سازیم. بله دیگه نظرات مخاطبان هم باید پس از تایید دبیر وب سایت زمانه منتشر شود.