ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

حلقه برلین: تلاقی ناسیونالیسم ایرانی با ضدمدرنیته آلمانی

افشین متین عسگری – این مقاله ویژگی‌های اصلی ناسیونالیسم مدرن ایرانی را در مواجهه بنیادین آن با جریان‌های روشنفکری آلمانی در خلال دو جنگ جهانی بررسی می‌کند.

این نوشته ترجمه فصل ۳، صفحه‌های ۴۹ تا ۶۵ کتاب زیر است:

Kamran Scot Aghaie, Afshin Marashi (eds.): Rethinking Iranian Nationalism and Modernity. University of Texas Press 2014

عنوان اصلی مقاله چنین است:

The Berlin Circle: Iranian Nationalism Meets German Countermodernity

تصویری از صفحه اول یک شماره مجله کاوه (برلین، ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲)
تصویری از صفحه اول یک شماره مجله کاوه (برلین، ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲)

در میان مطالعات مدرنیته ایرانی، کمتر به پیوندهای آن با سنت‌های روشنفکری آلمان به ویژه جریان برجسته و معروف به «ضدمدرنیته» در میان دو جنگ جهانی پرداخته شده است.[1] در این فصل ویژگی‌های اصلی ناسیونالیسم مدرن ایرانی در دوران سلطنت پهلوی و تداوم آن در جمهوری اسلامی، در مواجهه بنیادین با جریان‌های روشنفکری آلمانی در خلال دو جنگ جهانی، بررسی خواهد شد. این فصل موارد زیر را در بر می‌گیرد:

۱. موضع منفی یا ضد و نقیض ضدمدرنیست‌های آلمانی در رابطه با مدرنیته، که به مثابه یک بحران تلقی می‌شد و چالشی بود که باید به مصاف آن می‌رفتند و بر آن فائق می‌آمدند.

۲. درک بحران مدرنیته به عنوان بحرانی غربی، به معنای یک تمدن جهانی منحط و غارت‌گرانه تحت سلطه انگلستان، فرانسه و ایالات متحده.

۳. تصویر ضدمدرنیستی از تمدن غربی به صورت سه گانه شر و غیرانسانی درهم تنیده‌ای از: مادی‌گرایی، سرمایه داری استثماری و فریب‌کاری‌های لیبرالیسم و سوسیالیسم با عنوان حق حاکمیت مردمی.

همچنین مفهوم ضد مدرنیته آلمانی، به مثابه یک الگوی جانشین در دنیای مدرن حائز اهمیت است. با رهبری معنوی آلمان در مقیاس جهانی، این کشور مدعی بود که می‌تواند هم غرب و هم مدرنیته را مضمحل کند. به این دلیل که آلمان، فرهنگی منحصر به فرد داشت. نه غربی و نه شرقی بلکه به نوعی در «مرکز» قرار می‌گرفت.

این مقاله ترجمه فصلی از این کتاب است: Kamran Scot Aghaie, Afshin Marashi (eds.): Rethinking Iranian Nationalism and Modernity. University of Texas Press 2014
این مقاله ترجمه فصلی از این کتاب است: Kamran Scot Aghaie, Afshin Marashi (eds.): Rethinking Iranian Nationalism and Modernity. University of Texas Press 2014

ضدمدرنیته پیوند نزدیکی با ساختار تاریخی هویت در حال تکوین آلمانی داشت که این هویت به‌ مثابه جایگاهی میان دو قطب شرق (خاور) و غرب (باختر) شناخته می‌شد. به دلیل مجاورت جغرافیایی، شرق آلمان تا حد زیادی با اسلام و جهان اسلام پیوند داشت. جوامع آلمانی زبان، در جنگ‌های صلیبی و بعدها علیه گسترش امپراطوری عثمانی در اروپای مرکزی جنگیده بودند. با این حال پیش از قرن هجدهم، افول تهدیدات عثمانی با درک جدی تر جنبش روشنگری از فرهنگ‌های غیرمسیحی و غیر اروپایی هم‌زمان بود. در اینجا، تمایز مهم میان فرهنگ و تمدن، سرآغاز شکل‌گیری آگاهی تاریخی آلمان مدرن بود. مفهوم تمدن ملهم از فرانسه، سبب جذب مردمانی از خاستگاه‌های فرهنگی و اتنیکی گوناگون به تمدن «برتر» (اروپایی) شد. در مقابل، انگاره‌های آلمان قرن نوزدهم از فرهنگ (Kultur) هویت‌های گروهی را جدا و در خود، محدود به جوامع خاص اتنیکی می‌دید و آنها را با مرزهای تاریخی، زبانی و نژادی متمایز می‌کرد.[2]

هردر Herder (۱۷۴۴-۱۸۰۳)، فلسفه فرهنگی-ملی تاریخ آلمان را با چرخه‌های ارگانیک تولد، بلوغ و زوال فرهنگ‌های خودکفا صورت بندی کرده است. در روایت تکوینی هردر، تاریخ در شرق متولد شده، در یونان و رم به بلوغ رسیده و پس از پیشروی‌اش به سمت مغرب زمین و زوال آن، با خیزش مردم آلمان دوباره متولد می‌شود. هردر با تکیه بر مورخ رومی تاسیتوس Tacitus، آلمانی‌ها را افرادی جنگجو می‌دید که مشعل تمدن را از آسیا به اروپای مسیحی برای دفاع در برابر مهاجمان شرقی منتقل کردند. او همچنین معتقد بود که آلمانی‌ها بر خلاف اروپاییان غربی همچون فرانسه مدرن و رومیان باستان، بر سایرین چیرگی و حکمفرمایی نداشتند بلکه از طریق «پرورش نفس» به برتری دست یافته بودند.[3]

در طرح هردر، نخستین تمدن‌ها آسیایی بوده‌اند: عمدتا هندی و پس از آن ایرانی. تمدن هند باستان به مرور زمان از حرکت باز ایستاد و زیر یوغ خودکامگی شرقی رفت، اما عظمت ایران باستان تا زمان حمله عرب‌ها به جا ماند. هردر با تکیه بر فرهنگ ایران پیش از اسلام، ارزش‌های مثبتی در شاهکارهای ادبی فارسی ایران، به ویژه در آثار سعدی پیدا کرد. بدین ترتیب هردر با توجه به «ادبیات ملی» به عنوان هسته اصلی هویت ملی «دروازه شعر فارسی را به سوی ادبیات آلمانی باز کرد» و عمدتا از طریق شکوه ادبیات فارسی، گرایشی رمانتیک به شرق ایجاد کرد. این گرایش در گوته که قهرمان فرهنگ ناب ملی بود، به اوج خود رسید. او از پیروان خود خواست «خودشان را در مقام این مقایسه با شکوه قرار دهند، در متون خود به آن توجه داشته باشند و فراموش کنند که یونانیان و رومی‌ها وجود داشته‌اند.» همچنین گوته به دلیل به‌اصطلاح ویژگی‌های تشیع، همچون مدارا، پختگی و کمال و رابطه با اسلام ایرانی، نظر مثبتی نسبت به آن داشت.[4]

ناسیونالیسم فرهنگی و زبانی آلمانی با کشف سانسکریت به عنوان ریشه مشترک زبان‌های هندواروپایی، بیشتر با خاستگاه شرقی در هم تنیده شد. در طول قرن نوزدهم، در نتیجه قرابت و نزدیکی مفاهیم زبانی هندواروپایی به نظریه‌های نژادی، آلمان‌ها به نژاد برتر آریایی تعلق داشتند که از جایی در شرق، یعنی قفقاز یا شمال هند و همچنین با ایران یا به اصطلاح «سرزمین آریایی‌ها» مرتبط بودند.

 ادعا می‌شد که دستاوردهای فرهنگی ایرانیان به خاطر اصالت نژاد آریایی آنها بوده است، چیزی که باعث می‌شد خود را برتر از عرب‌های سامی بدانند. چنان‌که نتیجه یک مطالعه اخیر نشان می‌دهد، همگرایی ایران و ایرانیان با گفتمان نژاد آریایی «رکن بنیادین» ناسیونالیسم ایرانی است.[5]

با ورود به قرن بیستم، نقد آلمانی از غرب مدرن و هم‌زمان با آن، ستایش گزینشی از شرق، برجسته تر شد. شوپنهاور آیین‌های هندو و بودایی را مورد مطالعه قرار داده بود و کتاب جهان همچون اراده و تصور (۱۸۱۸) او حکمت عرفان شرقی را در برابر خردگرایی عصر روشنگری قرار داد. نیچه در «چنین گفت زرتشت»، یک فرزانه ایرانی را به عنوان صدای انکار تمدن بورژوایی مسیحی رو به زوال، برگزید. دیدگاه‌های بدبینانه در رابطه با تمدن مدرن غربی را می‌توان در بسیاری از آثار تأثیرگذار در زبان آلمانی از جمله «تمدن و ملالت‌های آن» اثر فروید، فروپاشی و احیای تمدن (۱۹۲۳) اثر آلبرت شوایتزر و نیز در ادبیات معاصر آلمانی-به عنوان مثال آثار توماس مان، مشاهده کرد. اوج چنین گرایش‌هایی در اندیشه آلمانی، کتاب «انحطاط غرب» اسوالد اشپنگلر بود.[6] اشپنگلر که بر مورخان قرن بیستم همچون توینبی ((Toynbee و دیگران بسیار تأثیرگذار بود، تاریخ جهانی را به مثابه صحنه‌ای مجسم می‌کند که در آن فرهنگ‌های گوناگون، که با ارزش‌های اساسی و باورهایشان تعریف شده‌اند، با یکدیگر به رقابت و درگیری می‌پردازند و بدین ترتیب به آشفتگی پیرامون خود نظم می‌دهند. در این طرح، ثبات و تعادل پیوسته‌ای وجود ندارد چرا که هر فرهنگی ناگزیر از سپری کردن کودکی، جوانی، بلوغ و بزرگسالی است. «تمدن» برابر است با مرحله بزرگسالی و زوال در چرخه حیات یک فرهنگ.

اشپنگلر، تمدن مدرن اروپا را «فاوستی» نامید. تمدن غربی مانند قهرمان گوته، روح خود را در یک معامله شیطانی فروخته بود. همه ارزش‌ها را در پیگیری بی امان دانش سکولار در خدمت منافع و سلطه جهانی، قربانی کرده بود. اشپنگلر مانند مارکسیست‌ها، امپریالیسم سرمایه داری را بالاترین حد توسعه طلبی اروپا و همچنین آغاز زمستان افول و تباهی غرب می‌دید. ولی او، برخلاف مارکسیست‌ها، رهایی جهان را نه در تحولات انقلابی بلکه در فرهنگ آلمان جستجو می‌کرد. در حالی که انگلیس، فرانسه و ایالات متحده، تمدن غربی را به ورطه نابودی می‌کشاندند، آلمان به پا خاسته بود تا چرخه متفاوت و جدیدی از احیای جهان را پیش بگیرد.[7] به این ترتیب اشپنگلر تصویری روشن از غرب یا اروپای مدرن به مثابه یک تمدن در حال فروپاشی ایجاد کرد که به دلیل علاقه وافرش به مادی گرایی، حرص و آز سرمایه داری و سلطه جهانی، به خودویرانگری محکوم بود.

اتحاد امپراطوری آلمان با ناسیونالیسم ایرانی در جنگ جهانی اول

علاقه وافر آلمان قرن نوزدهم به ناسیونالیسم فرهنگی و هویت ملی اصیل با پیدایش امپراطوری آلمان منجر به تغییرات شدید سیاسی شد. طرح اتحاد «خون و آهن» صدراعظم بیسمارک به این معنا بود که دولت-ملت آلمان جدید، زاییده یک امپراطوری نظامی است که بر پایه مدرنیزاسیون اقتدارگرا، تفوق اقتصادی و تکنولوژیکی، جنگ و فتح بنا شده است. تا اواسط دهه ۱۸۸۰، بیسمارک، نظامی‌گری دریایی را همراه با تمرکز بر مسیر زمینی آلمان به‌سوی شرق، از اروپای شرقی و کریمه، بالکان، قفقاز و خاور نزدیک به هند، در نظر داشت. راه آهن برلین-آلمان مسیر این پروژه را ترسیم می‌کرد که نمایه سیاسی آن ایجاد اتحاد امپراطوری آلمان با «ترکان جوان» بود.

عثمانی‌ها که تحت سلطه امپریالیستی دراز مدت روس‌ها، فرانسه و بریتانیا بودند، متفقین طبیعی آلمان محسوب می‌شدند. تحولات تقریبا مشابهی در میان ملی‌گرایان ایرانی رخ داد که شاهد آن بودند چگونه به آرمان «انقلاب مشروطه»، به حق حاکمیت ملی به واسطه توافقنامه انگلیسی-روسی۱۹۰۷ (قرارداد سن پترزبورگ) خیانت و منجر به مداخله نظامی امپریالیستی و سرانجام اشغال ایران در طول جنگ جهانی اول شد. تأثیر جنگ جهانی اول و پیامدهای بلاواسطه آن در شکل گیری ناسیونالیسم مدرن ایرانی مبحث بسیار مهمی است که کمتر از سوی مورخان، مورد مطالعه قرار گرفته است. با وجود پیشگامان اندیشمندی همچون فتحعلی آخوندزاده (۱۸۷۸-۱۸۱۲) و آقاخان کرمانی (۱۸۹۶-۱۸۵۳) یک ایدئولوژی و گفتمان آشکارا ملی‌گرایانه ایرانی مجهز به یک جهان بینی جامع و مدرن در دو دهه و در خلال سال‌های ۱۹۰۶-۱۹۱۱ انقلاب مشروطه، تدوین شد.[8] روشنگران ایرانی اواخر قرن نوزدهم با الهام از دانش شرق شناسی و نظریه پردازان نژاد آریایی همچون گوبینو و ارنست رنان، ایران پیش از اسلام را به عنوان عصر طلایی شکوه «ملی» مورد تجلیل قرار داده بودند که از دخالت و دست اندازی عرب‌ها و دیگر غیر آریایی‌ها در امان مانده بود. با این حال، هنگامی که صحبت از بسیج مردمی برای حمایت از یک برنامه ملی‌گرایی شد، از اسلام و نفوذ اخلاقی-سیاسی علمای شیعه ایران بر توده‌ها نمی‌توانستند چشم‌پوشی کنند. از این رو پیشگامان ناسیونالیسم ایرانی استراتژی‌ای جهت استفاده از اسلام و نفوذ روحانیت برای پیشبرد برنامه‌های سکولار تهیه کردند. در دهه ۱۸۹۰، این استراتژی توسط جمال‌الدین اسدآبادی (مشهور به سید جمال‌الدین افغانی) در جنبش اعتراضی تنباکو به کار گرفته شد و در عین حال روزنامه «قانون» ملکم خان از یک سیستم پارلمانی طرفداری می‌کرد که به موجب آن علما به اصلاح طلبان سیاسی می‌پیوستند و قوانینی مدرن را بر طبق شریعت وضع می‌کردند.[9] علی‌رغم واکنش‌های شدید روحانیت علیه ملی‌گرایی سکولار و مشروطه خواهی، رویکرد ابزاری به اسلام و روحانیت شیعه در میان دو نسل دیگر از اصلاح طلب‌های سکولار از جمله سوسیالیست‌ها و حتی کمونیست‌ها ادامه یافت.[10] از این رو، چالش اساسی ناسیونالیسم مدرن ایرانی − یعنی تعامل مستقیم و انتقادی با اسلام و مرجعیت روحانی − در اواخر قرن بیستم، پس از پیدایش جمهوری اسلامی، مورد توجه قرار گرفت. در اینجاست که بازنگری به حلقه برلین روشنفکران ایرانی دهه ۱۹۲۰، سرآغاز معضلات گفتمان مدرنیته ایرانی در رابطه با ملی‌گرایی، اسلام و هویت ملی و ارتباطشان با موجودیت جهانی چیزی به نام غرب یا تمدن غربی را روشن می‌سازد.

در طول جنگ جهانی اول، پروپاگاندای آلمان بر وحدت اسلام تمرکز داشت و از مسلمانان ایرانی، ترک، عرب و هندی می‌خواست تا علیه متحدین امپریالیست به آلمان بپیوندند. نکته‌ای که غالبا در رابطه با اثربخشی پروپاگاندای آلمان فراموش می‌شود، آمیختن مضامین سوسیالیستی در مطالباتشان با احساسات اسلامی، ضد امپریالیستی و ملی‌گرایانه بود.[11] در مورد ایران، بسیاری از ملی‌گرایان طرفدار آلمان − به عنوان مثال رهبران دولت جایگزین که در سال ۱۹۱۵ با عنوان کمیته دفاع ملی تشکیل شد − عضو حزب (سوسیال) دموکرات بودند.[12] در اوایل سال ۱۹۱۴، مقامات آلمانی متوجه حزب دموکرات شده بودند و با رهبر سرشناس آن، حسن تقی زاده، تماس گرفتند. در طول انقلاب مشروطه، تقی زاده روابط نزدیکی با ادوارد براون، شرق شناس بریتانیایی و از طریق وی با محافل چپ و لیبرال در لندن برقرار کرده بود. زمانی که جنگ آغاز شد، واضح بود که براون و دوستانش نمی‌توانستند سیاست امپریالیستی بریتانیا در ایران را تغییر دهند. تقی زاده، تا این زمان و پس از آن در تبعید، ظاهرا در جای دیگری به دنبال حامی می‌گشت، از این رو به ایالات متحده سفر کرد. اما در سال ۱۹۱۵، به دعوت رسمی دولت، به برلین رفت و بلافاصله از ملی‌گرایان ایرانی در اروپا خواست تا به کمیته تحت حمایت آلمان در مخالفت با اشغال ایران توسط انگلیس و روسیه به او بپیوندند. گروهی از روشنفکران برجسته، پاسخ مثبت دادند و با تقی‌زاده همراه شدند تا به اصطلاح، حلقه برلین ملی‌گرایان ایرانی را راه اندازی کنند. به گفته تقی‌زاده و داستان نویس مشهور، محمدعلی جمالزاده، مقامات آلمان در ابتدا فعالیت‌های این حلقه را تأمین مالی و حتی به اعضای آن حق الزحمه پرداخت می‌کردند.[13]

با گذشت کمی بیش از یک دهه (۱۹۱۵ تا اواسط دهه ۱۹۲۰)، حلقه برلین تأثیرگذارترین اعضای نخبه سیاسی و فرهنگی دوران پس از مشروطه را گرد هم آورد. این حلقه شامل: حسن تقی زاده (۱۸۷۸-۱۹۷۸)، حسین کاظم زاده-ایرانشهر (۱۹۶۱-۱۸۸۳)، محمد قزوینی (۱۹۴۹-۱۸۷۷)، محمدعلی جمالزاده (۱۹۹۷-۱۸۹۱)، ابراهیم پور‌داوود (۱۹۶۸-۱۸۹۵)، عبدالحسین شیبانی (۱۸۷۳-۱۹۶۳)، مرتضی مشفق کاظمی (۱۹۷۷-۱۹۰۲)، تقی ارانی (۱۹۴۰-۱۹۰۳)، صادق رضازاده شفق (۱۹۷۱-۱۸۹۵)، محمود افشار (۱۹۲۴-۱۸۹۴)، غلامرضا رشید یاسمی، حیدر عمواوغلی (متوفای ۱۹۲۱)، اسماعیل امیرخیزی، ابوالحسن علوی و عباس اقبال آشتیانی (متوفای ۱۹۵۵) بود. ایده‌هایی که توسط حلقه برلین شکل گرفت و از طریق نشریه‌های تأثیرگذار فارسی زبان کاوه (۱۹۲۲-۱۹۱۶)، ایرانشهر (۱۹۲۷-۱۹۲۲) و نامه فرنگستان (۱۹۲۷-۱۹۲۲) به صورت گسترده منتشر شد، تأثیر ژرفی بر ملی‌گرایی مدرن ایرانی و فرهنگ سیاسی گذاشت.[14] همان‌طور که در ادامه خواهیم دید، آنچه در مطالعات موجود در این زمینه مورد توجه قرار نگرفته، تأثیر محیط فکری و سیاسی آلمان در خلال دو جنگ جهانی بر حلقه ملی‌گرایان ایرانی برلین است.

از کاوه تا ایرانشهر: تغییر شالوده و جهان بینی ملی‌گرایی ایرانی

«کاوه» ارگان رسمی حلقه برلین بین سال‌های ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۹ (۵۲ شماره) منتشر می‌شد و در سری دوم، انتشار آن از سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۲ از سر‌گرفته شد. گرچه این مجله به شدت ملی‌گرایانه باقی ماند اما سیاست و جهان بینی‌اش در طی این سال‌ها به شکل قابل توجهی تغییر کرد. اولین سری که عمدتا در طول جنگ منتشر شد، آمیزه‌ای از ملی‌گرایی با طرفداری از اهداف جنگی آلمان، پان اسلامیسم و مختصر تمایلات سوسیال دموکراتیک بود. در ابتدا روسیه و بریتانیا به یک اندازه به عنوان دشمنان ایران محکوم شده و مورد حمله قرار می‌گرفتند. اما در سال ۱۹۱۸ هنگامی که بلشویک‌ها پیمان‌های تزاری را محکوم کردند و پس از آن رسما استقلال ایران را از طریق پیمان برست-لیتوفسک تأیید نمودند، ناگهان روسیه به یک دوست و متحد بالقوه ملی‌گرایی ایرانی تبدیل شد. تا سال ۱۹۱۹، موضع «آلمان دوستی» کاوه از میان رفت چراکه آلمان مغلوب، قدم در یک مسیر غیرقابل پیش بینی از تحولات انقلابی گذاشته بود. بنابراین، گفتمان کاوه از ملی‌گرایی ایرانی، ناچار به یافتن مسیری دیگر در صحنه جهانی بود که بین سال‌های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۹به سرعت و شدت تغییر می‌کرد.

در آغاز کاوه از لحاظ سیاسی با آغوش باز نفوذ روشنفکری آلمان را به ویژه در دانش شرق‌شناسی پذیرفته بود. اولین شماره مجله با توضیح نامش، مقاله‌ای تحت عنوان «کاوه و پرچمش» را به تألیف پروفسور اسکار مان منتشر کرد که در آن کاوه به ایرانیان پیشنهاد می‌کرد نشان رسمی شیر و خورشید را تغییر دهند. استدلال این بود که به علت ارتباط مفروض شیر و خورشید با ترکان سلجوقی، لازم بود این نشان بر پرچم ایران به «فرم نزدیکتری از حقیقت تاریخی‌اش» که بر اساس شاهنامه شامل رنگ‌های قرمز، زرد و بنفش می‌شد، تغییر کند.[15] به همین ترتیب، جهان بینی گسترده‌ای که ملی گرایی کاوه بر آن تکیه می‌کرد، آشکارا بر قدرت امپراطوری آلمان گردن نهاده بود. به عنوان مثال در شماره دو، خواستار ایجاد ارتش مدرن ایران با حضور افسران آلمانی شدند. همچنین قسمتی از این شماره، جشن تولد پادشاه آلمان (قیصر) را پوشش می‌داد: «پیروزی آلمان و متحدانش به نفع ما و بزرگ‌ترین هدف ماست. ما مسلمانان در این روز ولادت اعلیحضرت ویلهم دوم، به درگاه خدا دعا می‌کنیم و از او طلب عمر و سلطنت طولانی برای اعلیحضرت، امپراطور محبوب آلمان را خواستاریم. همچنین برای پیروزی نهایی ارتش آلمان، متحد اولین رژیم سلطنتی مسلمین یعنی دولت بزرگ عثمانی، دعا می‌کنیم.»[16]نقش گرایش سوسیالیستی کاوه بر رشد ملی‌گرایی ایرانی و همچنین رویدادهایی که بر استقلال ملی ایران در طول جنگ و پیامدهای فوری آن تأثیر گذاشته، به ندرت توسط مورخان مورد توجه قرار گرفته است. در سال ۱۹۱۷، کاوه در رابطه با مشارکت ایرانیان در یک کنفرانس صلح، گزارش مفصلی ارائه داد که در آن «انترناسیونال سوسیالیست» در تلاش برای سازماندهی در استکهلم بود. نمایندگان رسمی ایران، تقی زاده و شیبانی به سوئد سفر کردند تا با رهبران انترناسیونال سوسیالیست که به گفته کاوه بزرگ‌ترین قدرت جهان و احتمالا در آستانه تبدیل شدن به «حاکمان آینده جهان» بودند، مذاکره کنند.[17] گرچه این کنفرانس تشکیل نشد، اما تقی زاده و شیبانی با رهبران سوسیالیست کشورهای مختلف از جمله نمایندگان کارگران و سربازان انقلابی روسیه دیدار کردند و وعده‌هایی مبنی بر حمایت از استقلال ایران و رهایی از سوءاستفاده‌های تزاری دریافت کردند. این تماس‌ها فرآیندی را آغاز کرد که نهایتا به کناره‌گیری بلشویک‌ها از معاهدات تزاری با ایران و پس از آن به رسمیت شناختن استقلال و تمامیت ارضی ایران در پیمان برست-لیتوفسک، در سال ۱۹۱۸ توسط شوروی منتهی شد. سردبیر کاوه در سرمقاله‌ای با عنوان «وعده زندگی» در ژانویه ۱۹۱۸ با استقبال پرشور از مذاکرات برست-لیتوفسک، خواستار «روز جشن ملی» شد که پایان ۹ سال اشغال روسیه در ایران بود. در این مقاله همچنین معاهدات محرمانه روس و انگلیس در دسامبر ۱۹۱۷ برای تجزیه ایران افشا و محکوم شده است.[18] در نتیجه کاوه بر خواست خود مبنی بر خروج ارتش انگلیس از ایران پافشاری بیشتری کرد.[19]

تحولات فوق در حفظ استقلال ملی پس از جنگ، حیاتی بود. حتی چهل سال بعد، تقی‌زاده همچنان انقلاب روسیه را به عنوان «بزرگترین رویداد تاریخی تأثیرگذار بر ایران در طی یک‌صد و پنجاه سال گذشته» قلمداد می‌کرد. او در همین رابطه نوشت: «بدون شک اگر انقلاب روسیه نبود، نه ایران و نه ترکیه، پس از جنگ جهانی اول وجود نداشتند.»[20] تعهد امپراطوری آلمان به حاکمیت ایران با سقوط رایش دوم بی اعتبار شد. اما پیمان اتحاد جماهیر شوروی در برست-لیتوفسک بارها توسط لنین تایید و در نهایت دوباره در معاهده ایران-شوروی ۱۹۲۱ تجدید شد. مجموعه دوم کاوه، متن کامل پیمان سال ۱۹۲۱ را منتشر کرد و از آن به عنوان یک تغییر بسیار مثبت در تقابل با سیاست‌های تزاری در قبال ایران ستایش کرد.[21] روابط جدید ایران-شوروی نیز در تضادشان با توافق پس از جنگ بریتانیا که در تلاش برای تحمیل به ایران بود، قابل توجه است. متفقین به ایران اجازه ندادند تا رسما در کنفرانس ورسای شرکت کند، در حالی که بریتانیا به اشغال خود ادامه می‌داد، تلاش می‌کرد تا ایران را از طریق طرح پیشنهادی پیمان ۱۹۱۹ که بسیار هم منفور بود، به نیمه مستعمره تبدیل کند. این طرح نهایتا به‌وسیله ملی‌گرایان ایرانی که توسط اتحاد جماهیر شوروی مورد حمایت بودند، رد شد.

در سال ۱۹۱۹، گرایش‌های سوسیالیستی کاوه هنگامی که جمهوری سوسیال دموکراتیک جایگزین رایش آلمان شد، عزم تازه‌ای یافت. کاوه پس از آن شروع به ارائه تلفیق ایدئولوژیک جدیدی کرد که حکایت از تلاقی مارکسیسم و ملی‌گرایی ایرانی در آینده داشت. طرز بیان مقالات در سال ۱۹۱۹، برای مثال ترکیبی از تجلیل رهبر سوسیالیست فرانسه ژان ژورس به همراه تحسین و ستایش سعدی و زرتشت بود.[22] دو مقاله طولانی در رابطه با بلشویسم در ایران باستان، شرحی است از مصلح مذهبی پیش از اسلام، مزدک، به عنوان قهرمانی سوسیالیست که به نظر می‌رسد استناد مشابهی است از ستایش مزدک در شاهنامه.[23] مقاله‌ای دیگر به مارکس اختصاص یافته بود که از میراث فکری او تجلیل می‌کرد.[24]

بنابراین، تا زمانی که اولین سری کاوه منتشر می‌شد، اعضای حلقه برلین مستقیما رویدادها و تحولات مهم سیاسی و ایدئولوژیک اوایل قرن بیستم را مشاهده کرده و در نوشته‌هایشان به آنها واکنش نشان می‌دادند. آنها شاهد وقوع انقلاب روسیه، فروپاشی امپراطوری‌های آلمان و عثمانی و خیزش انقلابی در آلمان و اروپای مرکزی بودند. بسیاری از آنان با نگرانی، چگونگی فروپاشی سه امپراطوری قدرتمند اروپا (آلمان، روسیه، و اتریش-مجارستان) را شرح داده‌اند، در حالی که کارگر-سربازهای شوروی در برلین و مراکز دیگر با سوسیالیست‌های میانه‌رو می‌جنگیدند. حتی فردی همچون محمد قزوینی که کمتر سیاسی بود، می‌نویسد: «اکنون نوبت سوسیالیست هاست.... سه امپراطور اروپا نابود شده‌اند، در حالی که بلشویسم در همه جا همچون یک لکه روغن در حال گسترش است.»[25]

بدین‌ترتیب زمانی که امپراطوری‌های آلمان، روس و عثمانی در جنگ داخلی و انقلاب غوطه‌ور بودند، اعضای ملی‌گرای ایرانی حلقه برلین، مجبور شدند به سرعت درباره متحدان جهانی‌شان و به معنای واقعی کلمه، جهان بینی‌شان، تجدید نظر کنند.

در حالی که از منظر سوسیالیستی با ملی‌گرایی‌شان به چالشی جدی برخورده بودند، مجبور شدند به اتحاد جماهیر شوروی یا ایالات متحده آمریکا، به عنوان متحدانی برای برای جلوگیری از سلطه کامل امپریالیسم بریتانیا بر ایران، توجه داشته باشند. در چنین شرایط تغییرات بنیادینی بود که کاوه سری دوم خود را راه اندازی کرد (۱۹۲۲-۱۹۲۰) و یک جهان بینی ملی‌گرای جدیدی را به نمایش گذاشت. به این ترتیب که تقی زاده در سرمقاله معروفی در شماره اول، خواستار «پذیرش کامل و ترویج تمدن اروپایی، به عبارت دیگر، سرسپردگی مطلق به اروپا و در مجموع اتخاذ و قبول آداب و رسوم، سنت‌ها، ضوابط، علم، صنعت و سبک زندگی آنها شد، به جز یک استثنا که آن هم زبان بود.»[26] در این زمان، تقی‌زاده طرفدار پر و پا قرص حضور آمریکا در ایران شده بود. او در سال ۱۹۲۱ نوشت: «برای آنکه اصلاحات روند صحیح خود را طی کند، نکته اصلی به نظر من، جذب آمریکایی‌ها به ایران و واگذاری اداره امور به آنها می‌باشد. بیشترین تلاش‌ها باید کشاندن آمریکا به ایران باشد. امتیازاتی باید به آمریکا داده شود و مشاوران آمریکایی جهت امور مالی و عمومی، کشاورزی، تجارت، راه و تلگراف به کار گرفته شوند. همچنین باید از مدارس آمریکایی کاملا حمایت شود.»[27] دفاع آشکار تقی زاده از «تسلیم مطلق» در برابر تمدن غربی، همراه با درخواست وی برای قرار دادن «مدیریت امور» ایران در دست آمریکایی‌ها، به طور جدی با باورهای بدیهی کنونی ملی‌گرایی ایرانی مغایر بود. تا اواسط قرن بیستم، سیاستمداران یا روشنفکران طرفدار غرب، قادر به صحبت علنی یا نوشتن بدین ترتیب از روابط ایران با اروپا یا ایالات متحده نبودند. اما در سالهای بعد از جنگ اول جهانی، به گفته جمالزاده، اعضای حلقه برلین «همه متفق القول بودند که جز در دین و زبان، ایرانیان باید در سایر مسائل از اروپا پیروی کنند.»[28] در آن زمان، صدای تقی‌زاده صرفا ندای موکد نسل روشنفکری بود که هنوز غرب را با امپریالیسم، مادی‌گرایی و انحطاط اخلاقی که در مجموع ایران را هدف یغماگری خود داشتند، برابر نمی‌دانست. کاوه در مقاله‌ای در سال ۱۹۱۸به قلم تقی زاده، که اکنون به نظر می‌رسد پیش بینی و پاسخی به استدلالات ادوارد سعید در شرق شناسی باشد، به زعم خود به انتقاداتی از موضع جدیدش مبنی بر تسلیم به اقتدار سیاسی-فکری «غرب» پاسخ داد:

«برخی استدلال می‌کنند کسانی که ملت‌های آسیا و آفریقا را مطالعه می‌کنند، با انگیزه‌های سیاسی قدرت‌های اروپایی این کار را انجام می‌دهند... [اما] برخی از آنها [یعنی شرق شناسان] قهرمانانی از ملل ضعیف بوده‌اند و خدمت بزرگی به آنها و علیه منافع ملت‌های خود انجام داده‌اند. آنها از طریق باستان شناسی، اشیاء را حفظ کرده‌اند... دستنوشته‌ها، ویرایش و منتشر شده‌اند... همه اینها به ملل شرق کمک کرده تا هویت خود را بازیابند... آنها بیشتر از ما درباره تاریخچه و فرهنگمان مطلع‌اند.... هیچ یک از ایرانیان، پهلوی را نمی‌شناسند... تنها به این دلیل که اروپاییان، اسناد قدیمی اوستایی، سانسکریت و پهلوی را رمزگشایی کردند، ما امروزه درباره پادشاهان و اجداد خود می‌دانیم.... ایرانیان باید از فرهنگ باستانی، اندیشمندان، هنرمندان و پادشاهان خود مطلع باشند تا از ملت بزرگشان در گذشته پیش از اسلام، اینکه از چه نژادی هستند، چگونه به موقعیت کنونی دست یافته‌اند و چطور عظمت بدیع خود را به عنوان یک ملت بازیافتند، آگاه شوند.»[29]

سپس کاوه در سری دوم به معرفی نوعی ملی‌گرایی می‌پردازد که در خود مجله با «جهان بینی غربی» از آن یاد می‌شود. کاوه در سال ۱۹۲۱ در مقاله‌ای با عنوان «جهان بینی‌های هند و یونان» اصطلاح فارسی «بینش» را برای «جهان بینی» معرفی می‌کند، که در فرانسه du monde و در آلمانی weltanschauung می‌شود. این مقاله «دیدگاه‌های متفاوت ملت‌های شرقی و غربی را از زمان باستان» مقایسه می‌کند. در حالی که جهان بینی «غربی»، سکولار، ماتریالیستی و منطقی بود، جهان بینی مربوط به «فلسفه شرق»، معنوی و متافیزیکی بود: «با پیدایش این دو به ترتیب در هند و یونان، ما می‌توانیم روش‌ها و مفاهیم شرقی را «جهان بینی هندی» و فرم‌های استدلال و ایده‌های غربی را «جهان بینی یونانی» بنامیم.»[30] بر طبق این مقاله، جهان بینی هندی، فرهنگ‌های شرقی (آسیایی)، اعم از آریایی یا سامی را شکل داده است، در حالی که جهان بینی یونانی، فرهنگ‌های رومی، آلمانی و لاتین را ایجاد کرده است. در دوران متأخر، جهان بینی هندی/شرقی تحت انقیاد برتری مادی جهان‌بینی غربی بریتانیا درآمده بود. بخت بد ایران، «اصالت و جوهره تمدن و جهان‌بینی» هندی‌اش بود. کاوه استدلال می‌کرد که ایرانیان با وجود نژاد آریایی‌شان، ارتباط خود را با جهان بینی غربی و به عبارت دیگر «سرچشمه و خورشید دانش و معرفت جهانی» از دست داده‌اند. با اینکه مسیحیت در اصل مذهب سامی شرقی بود، با فرهنگ یونان سازگار شده و در نتیجه به پیشرفت تمدن اروپا کمک کرد. متأسفانه برای ایرانیان، قرن‌ها جنگ مداوم علیه اروپای مسیحی، آنان را از فرهنگ یونانی در دوران پیش و پس از اسلام محروم ساخته بود.[31] این گفتمان، پارادایمی از شکاف معرفت شناختی میان شرق و غرب، زیربنای فکری را برای دعوت فوری کاوه به پذیرش تمدن اروپایی فراهم کرد.

کاوه در پایان کار خود، به گونه‌ای مبهم به یک «روح ایرانی» ارجاع داد که به سختی زنده بوده و به میانجی پذیرش تمدن غرب، نیازمند بازیابی و احیا می‌باشد. این امر نشانه گذار تحولی مهم به سیاست و جهان بینی ملی گرای متفاوتی است که به زودی توسط جانشینان بلاواسطه کاوه، ایرانشهر، بیان می‌شود.

ایرانشهر: روح ایران، نقد غرب و نگاه به شرق

در حالی که کاوه، رستگاری ملی ایران را در پذیرش گسترده تمدن غرب می‌دید، طولی نکشید که دیدگاه بسیار متفاوتی از رابطه ایران با غرب در صفحات «ایرانشهر» شکل گرفت، نشریه‌ای مستقر در برلین که در سال ۱۹۲۲ جایگزین کاوه شد. ایرانشهر با وجود اصولی مشترک با سلف خود، نقطه عزیمت مشخصی در ساختن هویت ملی ایرانی مستقل و حتی مخالف با اروپا را برگزید. عنوان «کاوه» با اشاره به یک رهبر قهرمان قیام مردمی علیه استبداد سلطنتی، به ترکیب ملی‌گرایی با گرایش‌های سوسیالیستی اشاره می‌کرد. در مقابل، عنوان ایرانشهر (ایران شاهنشاهی) خبر از نوستالژی ملی‌گرایانه خیالی برای دوران طلایی از دست رفته شکوه شاهنشاهی پیش از اسلام می‌داد. ایرانشهر، چهل و هشت شماره (۱۹۲۷-۱۹۲۲) به سردبیری حسین کاظم زاده (۱۹۶۲-۱۸۸۲) منتشر شد. کاظم زاده همچنین نام خانوادگی خود را به ایرانشهر تغییر داد. او در تبریز به دنیا آمد، در استانبول تحصیل کرد و سپس در فرانسه، بلژیک و انگلیس اقامت گزید. در طول جنگ جهانی اول، او به تقی‌زاده پیوست تا برای کاوه بنویسد. علاوه بر کاظم زاده که تقریبا تمام سرمقاله‌ها را نوشت، همکاران ایرانشهر عبارتند از رشید یاسمی، تقی زاده، عباس اقبال، مرتضی مشفق کاظمی، تقی ارانی و احمد فرهاد. هنگامی که مشکلات مالی منجر به تعطیلی ایرانشهر شد، کاظم زاده سرپرست دانشجویان ایرانی در آلمان شد و سرانجام در سوئیس اقامت گزید و تا پایان عمرش یعنی سال ۱۹۶۲ به تدریس و ترویج عرفان مشغول بود.[32]

طولی نکشید که جهان بینی جدیدی در ایرانشهر پدیدار شد که به وضوح تمایلات روشنفکری پس از ظهور آلمان وایمار را منعکس می‌کرد. این جهان بینی به طور خلاصه شامل یک موضع متافیزیکی مبهم و کشش به معنویت شرقی؛ رد مادی‌گرایی و عقلانیت کاملا سکولار؛ اعتقاد به ویژگی‌های نژادی و یک «روح ملی» کهن؛ تعهد به ملت سازی از طریق ترویج آموزش فرهنگ ملی اصیل (bildung) و در نهایت تلاش برای تدوین یک مفهوم ملی از مذهب (اسلام) می‌شد. گونه ملی‌گرایی و فرهنگ سیاسی که برای نخستین بار در ایرانشهر طرح شد، در اوایل دوره پهلوی، واضح و روشن گردید ولی با گرایش‌های پوزیتیویستی اقتدارگرایانه تا حدی تغییر یافت.[33]

جملات آغازین سرمقاله شماره اول، پایبندی ایرانشهر به سبک جدیدی از ملی‌گرایی را به عنوان راه نجات ایران در دنیایی که عمیقا درگیر بحران و انحطاط است، نشان می‌دهد:

«ما انتشار این مجله را در زمانی آغاز می‌کنیم که کل دنیا و به طور خاص آلمان، از یک بحران اقتصادی و اجتماعی، متزلزل شده و همه تلاش دارند تا خود را از این بحران کمرشکن نجات دهند.... مجله ایرانشهر تلاش خواهد کرد تا زمینه‌های پرورش روح ایران جوان و آزاد را فراهم کند. سعی خواهد شد تا شرایط آزاد و پاک برای رشد معنوی یک نژاد جدید ایرانی ایجاد کند. رموز پیشرفت ملت‌های اروپایی نشان داده خواهد شد و آنچه که ایران واقعا از تمدن اروپا نیاز دارد را توضیح خواهد داد.[34]»

در همین شماره، سرمقاله‌ای با عنوان «شرق شناسی و غرب شناسی» نشان دهنده دور شدن از دیدگاه کاوه و ملی‌گرایی ملهم از دانش شرق‌شناسی بود. بر اساس این مقاله، شرق شناسی ضمن خدمت به سلطه اروپا بر کشورهای شرقی، دانش عظیمی را تولید کرده که برای قرن‌های پیش روی بشریت، ضروری است. با این حال، برعکس دیدگاه کاوه، مقاله درمورد گسست معرفت شناختی با شرق شناسی و در عوض ایجاد ساختاری به نام «دیدگاه شرقی» که آن را غرب‌شناسی نامید، بحث می‌کند.[35]

شماره سوم ایرانشهر با تمرکز بر اینکه کدام ویژگی‌های اروپایی پذیرفته شدنی نیست و در مورد آنچه که ایران نیاز دارد تا از اروپا وام بگیرد، بحث را تغییر می‌دهد. در سرمقاله‌ای با عنوان «علم و اخلاق» به ایرانیانی که به دنبال مدرنیته (تجدد) بودند، هشدار داد که بدون «اصلاح اخلاق اجتماعی»، اتخاذ صرف علم و فن‌آوری اروپا منجر به تباهی بیشتر آنها می‌شود. دلیل این امر آن بود که تمدن اروپا، خود از ضعف رو به گسترش انحطاط اخلاقی رنج می‌برد: «امروزه، هیچ یک از ملت‌های اروپایی، خود را خوشبخت نمی‌دانند و هیچ کس از زندگی‌اش راضی نیست. بیچارگی و نارضایتی از زندگی از ناخوشی‌های فراگیر است، در حالی که فساد اخلاقی در میان تمامی این ملت‌ها در حال گسترش است.... تا زمانی که دولتمردان‌شان راه حلی پیدا نکنند، ملت‌های اروپایی شرایط مشابه در ایران را پیدا خواهند کرد، چراکه علم و فن‌آوری قادر به مهار افول اخلاقی نیست.»[36] شماره چهار بر «سرشت ایرانی» تمرکز داشت و ادعا می‌کرد که هر ملت دارای ویژگی‌های مشخصی است که به نژاد و فرهنگ، یعنی رفتار اجتماعی موروثی مربوط می‌شود. سپس با استناد به اعتبار جامعه شناس فرانسوی و نظریه پرداز نژادی، گوستاو لوبون (Gustav Le Bon )، استدلال می‌کرد که ایران به جای یک انقلاب سیاسی، به انقلابی فرهنگی و معنوی نیاز دارد. این تحول فرهنگی تنها می‌تواند از طریق ایجاد یک هویت جدید و در عین حال معتبر ملی باشد:

«برای دگرگونی ایران خواب آلود و افسرده، درک اینکه ایران هنوز زنده است و محکوم به فنا نیست، برای اینکه روح تازه‌ای به آن دمید و خون گرم و تازه‌ای را در رگ‌هایش به جریان درآورد، ما باید به بدنه اجتماعی‌اش اکسیر مسیحایی حیات بخش و نیرومندی تزریق کنیم.
... صفحات تاریخ و تجربه ملل مختلف ثابت می‌کند که به راستی «ملیت» تنها الهام بخش و ایده آل قوی برای ملت ایران می‌تواند باشد. بدین معنا که تمام تلاش‌ها، افکار، نیرو و آرمان‌های ملت ایران، باید تنها بر روی نقطه ملیت تمرکز داشته باشد.»[37]

با این حال به گفته ایرانشهر، پرورش «فرهنگ ملی» ایرانی در درجه اول می‌تواند از طریق یک پروژه جامع آموزش ملی انجام شود. این رویکرد با پروژه تسلط ملت سازی اجباری از بالا زیر نظر «دیکتاتوری روشنگری» (enlightened despot) مدرن متفاوت بود. با این وجود، ایرانشهر اجماع نخبگان ملی‌گرا را در رابطه با نیاز ایران به فرم جدیدی از دولت متمرکز قدرتمند هم‌رسانی می‌کرد. به عنوان مثال، سرمقاله‌های کاظم زاده، کارزار جمهوری خواهانه ضد قاجاریه رضا خان را تأیید می‌کرد.[38]

در همین حال، شیفتگی ایرانشهر برای ایجاد فرهنگ اصیل ملی، به طور فزاینده‌ای گرایش متافیزیکی داشت. تا سال ۱۹۲۴، مقالاتی با مضامین نئوعرفانی در معرفی موضوعاتی از قبیل «علوم خفیه»، «مغناطیس حیوانی»، «جاذبه شخصی»، «هیپنوتیزم»، «بصیرت» و «روح‌گرایی» بودند. یکی دیگر از موارد مورد علاقه مجله، آمیختن دانش علمی مدرن با «بینش»‌هایی بود که از ادیان و عرفان شرق باستان گردآوری شده بود. از این رو، انتقاد شدید و فزاینده ایرانشهر از «مادی‌گرایی» غربی با ستایش روزافزون از شرق به ظاهر «معنوی»، به ویژه هند، به عنوان سرچشمه ابدی معرفت (عرفانی)، همراه بود. این جهت‌گیری سپس منجر به تعریف ایرانشهر از هویت ملی ایرانی به عنوان ساختاری مرکب شد که عناصر تشکیل دهنده آن باید از هر دو فرهنگ شرقی و غربی انتخاب شوند. این فرهنگ ملی جدید ایرانی نیاز به یک بعد مذهبی قوی داشت، چیزی که ایرانشهر معتقد بود تشیع اصلاح شده و مدرنیزه ممکن است آن را فراهم کند. کاظم زاده در مقاله‌ای با عنوان «مذهب و ملیت» قبلا اعلام کرده بود: «به عقیده من، مذهب تشیع دارای دو ویژگی ممتاز است که باعث می‌شود بتواند از تمام ویژگی‌های مدرنیته و تمدن استفاده کند. ابتدا، گشودگی دروازه اجتهاد.... دوم اینکه، برای بیش از هزار سال، اسلام به آیینی بدل شده، که در حال تحول به یک مذهب ملی ایرانی است و نشان از روح ایرانی دارد.»[39] همین مقاله گسست با نظریه کاوه مبتنی بر پذیرش تمدن اروپا را قطعی ساخت: «ما بارها اعلام کردیم که ایران نباید در ماهیت یا در ظاهر، اروپا مأب شود. همچنین نباید در وضعیت تأسف بار کنونی خود باقی بماند. در عوض باید پیشرفت کند و نوعی تمدن ایجاد کند که بتوان آن را ایرانی خواند.»[40] در نهایت، کاظم زاده در «فراخوانی» موجز مبتنی بر پیش بینی مباحثات دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰در رابطه با «غربزدگی»، مذهب و اصالت ملی، نوشت: «ما باید تمدن‌های غربی و شرقی را مورد بررسی دقیق قرار دهیم و قوانین و مفاهیم حیاتی آن را بپذیریم تا تمدن جدیدی خلق کنیم که با عنوان «ایرانی» شناخته شود. این تمدن جدید به یک مبانی فلسفی نیاز دارد. این فلسفه را باید «فلسفه وحدت گرایی (توحید)» نامید که مزایای فلسفه تمدن شرقی و غربی را در بر می‌گیرد.»[41] ایرانشهر همچنین به طور منظم، یک سری مقاله درمورد زنان منتشر می‌کرد که تعدادی از آنها به قلم زنان بود. دیدگاه مجله در مورد به اصطلاح «مسئله زن»، موضع ملی‌گرایانه محافظه کار و کلاسیک بود که بزودی توسط متفکرانی همچون احمد کسروی و اسلام‌گرایان مدرن بازگو شد. خلاصه نظر کاظم زاده به این ترتیب بود: «زنان باید زن باقی بمانند! » اساسا نقش و جایگاه زن در ملت جدید ایران انجام سه وظیفه «طبیعی» خود، یعنی مادر بودن، خانه داری و تسلی بخش مردان بود. این «وظایف مقدس» به زنان جایگاه بسیار بالایی در موقعیت اجتماعی می‌داد که به ویژگی‌های «طبیعی» آنان مانند احساسات، مهربانی و جذابیت مربوط بود.[42]

نتیجه گیری: حلقه برلین، ناسیونالیسم اقتدارگرا و نقد اروپاگرایی

تا پایان دهه ۱۹۲۰، بیشتر اعضای حلقه برلین به ایران بازگشتند، در حالی که برخی از آنها مشاغل سیاسی را دنبال می‌کردند، برخی دیگر به تولید فرهنگی توجه داشتند. یک گروه به همراهی علی اکبر سیاسی (۱۹۹۵-۱۹۸۰)، دانش آموخته فرانسه و ایالات متحده، پیشتر انجمن ایران جوان را در سال ۱۹۲۱ تشکیل داده بودند. مرام آنها نزدیک به دیدگاه تقی زاده بود که خواستار یک دولت سکولار قوی، ساخت راه آهن، مالیات بر درآمد و املاک، آموزش ابتدایی رایگان، «پیشرفت زنان» و پذیرش «بهترین ویژگی های» تمدن غرب بود. این گروه در آغاز فعالیت سیاسی خود، با رضا خان ملاقات کرد و او به آنها قول داد، آنچه را که پیشنهاد کرده‌اند، عملی کند. اما انجمن ایران جوان خیلی زود منحل شد چرا که روشن شد در مدل مدرن سازی رضا شاه، هیچ فضایی برای تشکیلات سیاسی مستقل وجود ندارد. با این حال، پیشنهادهای کلیدی حلقه برلین در میان نخبگان ملی‌گرا باقی ماند و به تدریج در طول دهه ۱۹۳۰ اجرا شد.[43]

در حالی که ملی‌گرایی فرهنگی ایرانشهر و کاوه − با توجه به سنت آموزش (bildung ) آلمانی − بر آموزش تأکید داشتند، روند حاکم و رسمی ملی‌گرایی دوره رضا شاه، بیشتر پوزیتیویستی، متمرکز بر ایجاد زیر ساخت‌های مادی ملیت و تبدیل اجباری ساکنین بسیار متنوع ایران به ملتی یکدست، تحت سلطه یک دولت تجدد ساز بود. روند بعدی این پروژه را در ایده‌های علی اکبر داور (۱۹۷۳-۱۸۸۵) معمار سیستم حقوقی ایران دوره پهلوی می‌توان یافت. داور تحصیل‌کرده سوئیس و دانشجوی ویلفرد پارتو (Wilfred Pareto)، طرفدار اجرای مؤکد زیرساخت‌های مادی، اقتصادی و قضایی مدرنیته اروپا بود و قاطعانه اولویت مدرنیته فرهنگی، از طریق آموزش را، رد می‌کرد. به گفته وی: «ریشه‌های تمدن غرب، مکاتب، کتابخانه‌ها و دانشمندان نیست. اینها شاخ و برگهایش است. تمدن کسانی که از ما برتر هستند ریشه در راه آهن دارد.»[44]

گونه پوزیتیویست اقتدارگرایانه ملی‌گرای داور در حلقه برلین دهه ۱۹۲۰ نیز دیده می‌شود، به ویژه در «نامه فرنگستان» (نامه غربی)، نشریه‌ای که تنها در ۱۲ شماره در طول سال‌های ۱۹۲۴ و ۱۹۲۵ به سردبیری مرتضی مشفق کاظمی که هم برای کاوه و هم برای ایرانشهر می‌نوشت، منتشر شد. نامه فرنگستان، موضع انتقادی ایرانشهر نسبت به تمدن مدرن اروپا و گرایش‌های متافیزیکی و نژادپرستانه‌اش را نداشت. در عوض مانند کاوه به دنبال پذیرش کامل مدرنیته اروپایی بود اما به شیوه‌ای اجباری و ملهم از ایتالیای فاشیست. اولین سرمقاله نامه فرنگستان اعلام کرد: «بگذارید ما ایران را برای انقلابی اخلاقی که ما را از موجودات قرن بیستم به انسان‌های قرن بیستمی تغییر می‌دهد، آماده کنیم.... ما می‌خواهیم ایران را، اروپایی بسازیم. ما می‌خواهیم ایران را غرق در تمدن مدرن سازیم.... ایران باید جسما و روحا اروپایی شود.»[45] مشفق کاظمی که با هر دو الگوی سیاسی نازی و بلشویکی مخالف بود، اصلاحات مدرن سازی و ملت سازی از طریق سیستم پارلمانی را رد کرده و در عوض از اصولی «رادیکال» به شیوه ایتالیای فاشیست، حمایت می‌کرد. او در همین زمینه نوشت:

«به طور تصادفی در مطبوعات خواندم که چگونه موسولینی اصلاحات بزرگی را در ایتالیا انجام داده و شرایط اسفناک آن کشور ضعیف را پایان داده است. از این رو به تدریج به این باور رسیدم که در ایران نیز تنها راه حل این است که با دگرگونی امور توسط یک بازوی قوی [یک رهبر] مطلع از امور جهان و شرایط ایران آغاز کنیم.... من تحت تأثیر چنین ایده هایی، در [نامه] فرنگستان درباره نیاز به دیکتاتوری روشن فکر، آشنا به امور جهان، که می‌تواند ایران را نجات دهد، نوشتم.»[46]

در نهایت اما، ملی‌گرایی پوزیتیویستی اقتدارگرایانه دوران رضا شاه از تسلط فکری کامل برخوردار نبود. دیدگاه احمد کسروی (۱۹۴۶-۱۸۹۰)، اصیل‌ترین متفکر ناسیونالیست ایران در طول دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، نیز مستقیما با جریان اصلی حلقه برلین پیوند خورده بود. انتقاد کسروی از «اروپاگرایی» و همچنین پروژه او برای بازسازی مذهب به عنوان ایدئولوژی ملی‌گرایانه، مستقیما بر اساس ایده‌های ایرانشهر تدوین شدند. گفتمان کسروی «حلقه گمشده» رابط میان بحث‌های دهه ۱۹۲۰ کاوه و ایرانشهر، درمورد هویت ملی ایران، و گفتمان «غربزدگی» دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ و ایدئولوژی غالب جمهوری اسلامی است.[47]

پانویس‌ها

[1] تعدادی از مطالعات به زبان آلمانی جنبه‌هایی از این موضوع را پوشش داده‌اند، اما عملا در خارج از آلمان مورد توجه قرار نگرفته‌اند. به عنوان مثال نگاه کنید به احمد مهراد، Die Deutsch-Persischen Beziehungen von 1918–1933 (Frankfurt: 1974) و بهمن نیرومند و گابریل یونان (Berlin: Die Ausländerbeauftrage des Senats, 1994). بهترین و عملا تنها مطالعه به فارسی از جمشید بهنام، برلنی‌ها (تهران: فرزان، ۲۰۰۰) است که نویسنده آثار فوق را نقل کرده اما می‌گوید از آنها استفاده نکرده است، ۲۲۴. در «ضد روشنگری» و مدرنیته ایرانی، نگاه کنید به علی میرسپاسی، اسلام سیاسی، ایران و روشنگری: فلسفه‌های امید و ناامیدی (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج: ۲۰۱۱). برای دیدن مطالعات اخیر به آلمانی نگاه کنید به حمید تفضلی، Der deutsche Persien-diskurs: Von der fruhen Neuzeit bis in das neunzehnten Jarhundert (Bielefeld: Aisthesis, 2007).

[2] تاد کورتیس کانی، شرق‌شناسان آلمان (آن آربر: انتشارات دانشگاه میشیگان، ۲۰۰۴)، ۴، ۷. درباره مفهوم «فرهنگ» در اندیشه مدرن آلمان نگاه کنید، به عنوان مثال مایکل سی. کرهارت، علم فرهنگ در آلمان روشنگری (کمبریج، MA انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۸)، و هارولد اورت ماه، فانتزی‌های روشنگری: هویت فرهنگی در فرانسه و آلمان، ۱۹۱۴-۱۷۵۰ (ایتاکا، نیویورک: انتشارات دانشگاه کرنل، ۲۰۰۳).

[3] کرهارت، ۷۷-۶۴.

[4] همان، ۶۴-۷۷، ۸۲-۸۳، ۱۲۱. همچنین نگاه کنید به رودی ماتی، «قلمرو خیالی: تصور روشنفکران اروپا از ایران باستان»، مطالعات تطبیقی جنوب آسیا، آفریقا و خاورمیانه، جلد ۳۰، شماره ۳ (۲۰۱۰)، ۴۴۹-۴۶۲، نقل شده در صفحه ۴۵۷.

[5] این نتیجه‌گیری رضا ضیا ابراهیمی است در «خود شرقی‌سازی و جا به جایی: استفاده‌ها و سوءاستفاده‌ها از گفتمان «آریایی» در ایران، مطالعات ایران، جلد ۴۴، شماره ۴ (جولای ۲۰۱۱)، ۴۷۲-۴۴۵؛ به نقل از صفحه ۴۴۵. همچنین نگاه کنید به ماتی، «قلمرو خیالی»، ۴۵۹. در رابطه با گفتمان آریایی، نگاه کنید به کورتیس کانی، شرق شناسان آلمان، ۱۰۹-۱۰۸، ریموند شواب، گنه پترسون، ویکتور راینکینگ، ترجمه، رنسانس شرقی: باز اکتشاف اروپا در هند و شرق، ۱۸۸۰-۱۶۸۰ (نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۱۹۸۴).

[6] گرچه اولین جلد کتاب «انحطاط غرب» اثر اسوالد اشپنگلر در سال ۱۹۱۸ منتشر شد اما اشپنگلر اولین پیش‌نویس کتاب را پیش از ۱۹۱۴ به پایان رسانده بود. آرتور هرمن، ایده زوال در تاریخ غرب (نیویورک: مطبوعات آزاد، ۱۹۹۷)، ۲۴۲-۲۴۱.

[7] همان، ۲۴۰-۲۳۶.

[8] افشین مرعشی، ملی شدن ایران: فرهنگ، قدرت و دولت (سیاتل و لندن: انتشارات دانشگاه واشنگتن، ۲۰۰۸)، ۵۳.

[9] فریدون آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران (تهران: پیام، ۱۹۷۶)، ۳۲-۳۰.

[10] آدمیت، ۲۸۱-۲۷۴. این نکته مؤکدا توسط ماشاالله آجودانی مورد بحث قرار گرفته است.

[11]بهنام در برلنی‌ها درباره این نسل می‌نویسد (۶۱)، «بیشتر نسل اول سوسیال دموکرات‌ها متعهد به عقاید نهضت روشنگری ماندند. آنها به عنوان پیروان ملی‌گرا و مشروطه‌خواه یک حزب سوسیال دموکرات به برلین آمده بودند. همکاری آنها با آلمانی‌ها به خاطر آزادی ایران بود و نه توسعه طلبی آلمانی‌ها.»

[12] عضویت دقیق کمیته دفاع ملی مشخص نیست. نگاه کنید به یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۸۲)، ۱۱۱، و عبدالحسین شیبانی، خاطرات مهاجرت (تهران: شیرازه، ۱۹۹۹)، ۲۳-۲۲، و اسناد ذکر شده در ۷۱۳-۷۰۸ را ببینید.

[13] بهنام، برلنی‌ها، ۱۲، ۴۲-۴۱.

[14] درباره این تغییر نسلی، بهنام می‌نویسد: «بیشتر نسل اول سوسیال دموکرات‌ها متعهد به عقاید نهضت روشنگری ماندند. آنها به عنوان پیروان ملی‌گرا و مشروطه‌خواه یک حزب سوسیال دموکرات به برلین آمده بودند. همکاری آنها با آلمانی‌ها به خاطر آزادی ایران بود و نه توسعه طلبی آلمانی‌ها.» ۶۱.

[15] کاوه، سری اول، جلد ۱، شماره ۱، ۴. ۲۴ ژانویه ۱۹۱۶.

[16] کاوه، سری اول، جلد ۱، شماره ۲، ۸. ۸ فوریه ۱۹۱۶.

[17] کاوه، سری اول، جلد ۲، شماره ۲۲، ۱۵ آگوست ۱۹۱۷. ۲. شیبانی از دولت تهران مأموریت رسمی داشت. نگاه کنید به سند اشاره شده در شیبانی، خاطرات مهاجرت، ۷۲۵.

[18] کاوه، سری اول، جلد ۲، شماره ۲۴، ۱۵ ژانویه ۱۹۱۸. درباره اهمیت پیمان برست-لیتوفسک برای ایرانیان نگاه کنید به الیور باست، آلمانی‌ها در ایران (تهران: شیرازه، ۱۹۹۸)، ۱۶۶-۱۶۵، ۱۸۶-۱۸۵.

[19] به عنوان مثال نگاه کنید به کاوه، سری اول، جلد ۳، شماره ۲۵، ۱۵ فوریه، ۱۹۱۸.

[20] حسن تقی زاده، خطابه آقای سید حسن تقی زاده (تهران: مهرگان، ۱۹۵۹)، ۶۷.

[21] کاوه، سری دوم، جلد ۲، شماره ۸، ۶ آگوست ۱۹۲۱، انتشار متن کامل معاهده ایران-شوروی ۱۹۲۱.

[22] سرمقاله کاوه، سری اول، جلد ۴، شماره ۳۴، ۱ مارس ۱۹۱۹، درباره «پیروزی سوسیال دموکراسی/ سوسیالیسم در آلمان» در سال ۱۹۱۹. تاریخچه مختصر اما نسبتا دقیقی از ظهور سوسیالیسم در آلمان و برنامه‌اش داشت که با سقوط رایش دوم، شکست انقلاب سوسیالیستی آلمان و ظهور رژیم جمهوری سوسیال دموکرات ابرت (Ebert) پایان یافت.

[23] کاوه، سری اول، جلد ۵، شماره ۳، ۲۱ مارس ۱۹۲۰ و شماره‌های ۴-۵، ۲۱ می‌۱۹۲۰.

[24] کاوه، سری اول، جلد ۵، شماره ۷، ۱۷ جولای ۱۹۲۰.

[25] نقل شده در بهنام، برلنی‌ها، ۵۲.

[26] کاوه، سری دوم، جلد ۱، شماره ۱، ۱۱ ژانویه ۱۹۲۱، ۲.

[27] نقل شده در بهنام، برلنی‌ها، ۵۴.

[28] همان، ۵۶.

[29] نقل شده در مرعشی، ملی شدن ایران: فرهنگ، قدرت و دولت، ۸۱، تأکید اضافه شده است.

[30] کاوه، سری دوم، جلد ۲، شماره ۱۰، ۳ اکتبر ۱۹۲۱، ۱.

[31] همان، ۳-۲.

[32] بهنام، برلنی‌ها، ۹۱-۸۹.

[33] درباره ظهور یک ایدئولوژی مبتنی بر علم در ایران در اوایل قرن بیستم، نگاه کنید به سیروس شایگان، هر آنکس که آگاه است، قدرتمند است: علم، طبقه و تشکیل جامعه مدرن ایرانی، ۱۹۰۰-۱۹۵۰ (برکلی، لس آنجلس و لندن: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۹).

[34] ایرانشهر، جلد ۱، شماره ۱، اکتبر ۱۹۲۲.

[35] » امروز، در حالی که کشورهای شرقی نیاز به اتخاذ جنبه‌های پیچیده و چند وجهی تمدن غرب دارند، ما فکر می‌کنیم لازم است که افراد شرایط کشورهای غربی و تمدن‌شان را بدانند و به هنگام سفر یا تحصیل در خارج و یا فراگیری ملت‌های غربی، این موارد را بدانند. » همان، ۱۴-۱۳.

[36] ایرانشهر، جلد ۱، شماره ۴، دسامبر ۱۹۲۲.

[37] ایرانشهر، جلد ۱، شماره ۴، ژانویه ۱۹۲۳.

[38] ایرانشهر، جلد ۲، شماره‌های ۶-۵ و ۷، فوریه ۱۹۲۴.

[39] ایرانشهر، جلد ۳، شماره ۱، اکتبر ۱۹۲۴.

[40] همان.

[41] نقل شده از بهنام، برلنی‌ها، ۱۷۴.

[42] مقالات مربوط به زنان از جلد اول، شماره ۲ آغاز شد و کم و بیش به طور منظم تا جلد ۲، شماره ۴ ادامه یافت.

[43] بهنام، برلنی‌ها، ۱۱۵-۱۱۳. همچنین نگاه کنید به شاهرخ مسکوب، داستان ادبیات و سرگذشت «اجتماع» (تهران: فرزان، ۱۹۹۳)، ۲۶-۳۰.

[44] کاوه بیات، «اندیشه سیاسی داور و تأسیس دولت مدرن در ایران»، گفت و گو شماره ۲ (۱۹۹۳)، ۱۳۳-۱۱۶، نقل شده از ۱۲۲. همچنین نگاه کنید به باقر عاقلی، داور و عدلیه (تهران: علمی، ۱۹۹۰).

[45] نقل شده از بهنام، ۹۸-۹۷.

[46] همان، ۶۸-۶۷.

[47] برای مطالعه جامع کسروی، نگاه کنید به ایران نامه، جلد xx، شماره‌های ۳-۲ (۲۰۰۲)؛ مقاله محمد توکلی ترقی به اهمیت گفتمان «اروپاگرایی» کسروی و تأثیر آن بر اندیشه اسلام‌گرایان اشاره دارد. یک مقاله کوتاه در اواسط دهه ۱۹۷۰ کسروی را مبتکر گفتمان «غربزدگی» شناخته بود. همچنین نگاه کنید به، «کسروی و مسئله شرق و غرب»، نگین، شماره ۱۳۰ (مارس ۱۹۷۶)، ۲۹-۳۷.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    آیا فرآیند مدرن شدن در ایران متوقف شده است؟ نزاع بین سنت و مدرنیته حالت خاص و برجسته ای از نزاع کهنه و نو است که در طول تاریخ جریان داشته و به نظر می رسد پایان ناپذیر باشد. اما من نفی دیالکتیکی را قانون حاکم بر نزاع کهنه و نو نمی دانم. به نظرم اصل لوشاتلیه که امکان تحول و واکنش در دو جهت را در نظر می گیرد، بهتر می تواند جهت و چگونگی تحولات در سیستم های در حال تعادل را توضیح دهد.‌ مثلا به کمک این اصل می توان وقوع رومانتیزم در اروپا را توضیح داد. در واقع رومانتیزم واکنش معکوس یا ارتجاعی به عقل گرایی و ترقی خواهی افراطی جنبش روشنگری بود.‌ در تاریخ ایران به ویژه تاریخ معاصر نیز می توان تغییرات ناشی از سیاست های رادیکال و واکنش های معکوس به آنها را به روشنی دید. مثلا تاسیس دارالفنون به همت امیرکبیر یک اقدام رادیکال در نظام آموزشی سنتی بوده که مخالفت سنت گرایان را در پی داشت. همین واکنش سخت سنت گرایان را در جنبش مشروطه می بینیم که در نهایت آن را به شکست کشاند. قیام پانزده خرداد ، در واقع واکنش محافظه کاران به سیاست انقلاب سفید شاه بود‌ که بوسیله ترکیب با عوامل دیگر در نهایت به انقلاب بهمن ۵۷ و قدرت گرفتن کامل ارتجاع انجامید. بنابراین هر جا سیاست رادیکال یا حتی معتدلی اجرا شد، می توان واکنش مخالفی نسبت به آن را ردیابی کرد. در کتابی این نکات آمده بود که نهادها و شیوه های دموکراتیک می توانند با نهاد ها و شیوه های غیر دموکراتیک و ماقبل دموکراتیک همزیستی داشته باشند. از این رو ،دموکراتیک شدن همواره و در همه جا فرآیندی پایان ناپذیر است. این دیدگاه را می توان به موضوعات سنت و مدرنیته تعمیم داد و بر اساس آن نتیجه گرفت که مدرن شدن فرآیندی پایان ناپذیر است، چه در ایران و چه در غرب. تفاوت در شروع، شدت و کیفیت مدرن شدن است نه در ساری بودن فرآیند مدرن شدن. حتی به نظرم جامعه ایران در چهل سال اخیر بیشتر از هر دوره دیگری در لایه سوم نظام اجتماعی در جهت مدرنیته دچار تحول شده است. پدیده ای که بعضی از نظریه پردازان از جمله آقای دکتر نیکفر از آن به عنوان انقلاب آرام یا بی کنش نام میبرند.

  • جوادی

    چه زمانی تلاش کردم آثار روشنفکران دینی را بخوانم؟ زمانی که به مارکسیسم گرویدم، تحت تاثیر میل نیرومند حقیقت جویی به سمت مطالعه آثار روشنفکران دینی کشیده شدم. دکتر شریعتی و مهندس بازرگان در اون زمان هنوز برای خیلی ها بت بودند، بنابراین تصمیم گرفتم نخست آثار اینها را بخونم. کتابی از مهندس بازرگان را از کتابخانه امانت گرفتم و همانجا آن را باز کردم تا بخونم. احتمالا یکی دوصفحه بیشتر نخواندم که آن را بستم و به جلدش با دقت نگاه کردم تا مطمئن شوم که نویسنده اش مهندس بازگان هست یا نه. خیلی شگفت زده شده بودم با خود گفتم که اینه اون بازرگانی که ازش اینهمه تعریف می کردند. چون قبلا با سبک نوشتن کتابهای دینی آشنا بودم، این کتاب را یک کتاب با سبک دینی یافتم که در آن به استدلال و منطق بهایی داده نمیشد و رویکرد نقلی و مومنانه آن به مذاقم خوش نیامد. در همان موقع این پرسش به ذهنم آمد که چه فرقی بین اندیشه های یک روحانی و اندیشه های آقای بازرگان وجود دارد، جواب را همون لحظه دریافته بودم. به این نتیجه رسیدم که بازرگان را الکی بزرگ کرده اند. تقریبا در همان روزها سخت علاقه داشتم تا ببینم ،دکتر شریعتی چه می گوید. جالب است همون ماجرای قبلی تکرار شد. نتوانستم جزمیت افراطی اندیشه های او و نقد غیر عقلانی او از مارکسیسم را تاب بیاورم. دیگر روشنفکران دینی قطع امید کرده بودم و به خواندن آثار روشنفکران دوره مشروطه علاقه پیدا کردم. همچنین تصمیم گرفتم که درست آن است که برای شناخت غرب به منابع دست اول،یعنی آثارخود غربیان رجوع کنم نه اینکه ببینم متفکران دینی درباره غرب چه می گویند و آنها را بپذیرم. این یکی از اشتباهات رایج از مشروطه تا کنون بوده است که جوانان ما جرات آن را پیدا نکردند که غرب را از منابع دست اول بشناسند و برای شناخت غرب به آثار غرب ستیزان به ویژه آثار روشنفکران دینی مراجعه می کردند. گفتمان غربزدگی از همین گرایش اشتباه تغذیه کرد و فربه شد و دیدیم چه بلایی سر ما آورد.

  • حقیقتگو

    می گویند گیریم پدرتو فاضل ازفضل پدر توراچه حاصل ..دورانی خاندان پهلوی به چار زدن و بزک کردن به اصطلاح نسل اریائی برآمده بود وهرچه باد براین تصور و خیالش دمید نتیجه ای نداشت ...ژیگول و دو پتاس های که پولهای نفتی و پست و مقام های انچنانی نصیب شان شده بود که اکثریت محفل خودشان را داشتند و غرق در پول و ثروت بودند البسه آریائی بودن برپیکر پوشانده بودند که بله ماها آریائی هستیم و آلمان ها و هیتلر و شرکاء از هم نژادهای ما هستند ...آریائی های دوران خاندان پهلوی که اکثریت درشمال شهرتهران ساکن بودند با اتومبیل های گران قیمت امریکائی و اروپائی و دختران و خانم های بزک کرده به سبک اروپا و امریکا در تهران به فخرفروشی وتبعیض گرائی مبادرت میکردند ...وای وای این دهاتی ها درمحله ما چه می کنند؟ وای وای ..دهاتی ها اینجا ..دهاتی آنجا ...وانکار نتنها موردی برتر هستند بلکه اشرف مخلوقات درایران بوده اند..همزمان اقشاری ازآریائی ها درشهرستان ها و دهات ها حتی برق در منزلشان درنداشتند ...ودرتهران کنیرت های آنچنانی برقرار بود ...دردوران دبستان و دبرستان بنده هم بکرات شاهد آن بودم که حتی معلمان و مدیران مدرسه جانب فرزندان ثروتمند اریائی را می گرفتند و ضرب وشتم فرزدان لوس و کودنشان هم خوداری میکردند ...نتیجه اریائی بودن درایران چه شد؟ اگرآلمانی برداشتن نژاد آریائی افتخار می کند باید پیشرفت و صنعت و همبستگی مردمانش را دید که چه کردند و چه می کنند و حتی بعد ازدوجنگ جهانی ویران گر وصدمات و خسارات های انچنانی به ابرقدرتی تبدیل شده اند ؟ ایرانی آریائی چه کرده و چه می کند که خودش را به المانی وصل می کند؟ بله اگر گذاشته بودند ما هم مثل آلمان ها بودیم !! هیتلرآزایرانی ها خوشش می آمد!! شعرای المانی هم دروصف ایران و ایرانی های اریائی چنین وچنان گفته اند!! پس المان مرزهایت را بروی ما بگشا!!!

  • دخو

    بندیکت اندرسون در کتاب مشهور خویش "جوامع تخیلی" (Imagined Communities) نشان می دهد که چگونه در بسیاری از جوامع اروپایی فرایند ایجاد "دولت-ملت" توسط ظهور و توسعه ی سرمایه داری چاپی "print capitalism", رشد رسانه های عمومی و انتشار مطالب به زبانهای محلی vernacular (گویش محلی, بوم گویش) که برای خوانندگان قابل فهم بودند, به سرانجام رسید. جالب است که اندرسون جوامع باستانی چین, هندوستان و ایران Persia را تا حدودی از چنین فرایندی مستثنی دانسته و اذعان دارد که برای هر کدام از این جوامع لازم است که بررسی مشخص و جامعی صورت گیرد. اما اگر متن این فصل از این کتاب مدرکی باشد, آیا نمی توان گفت که ناسیونالیزم مدرن ایرانی نیز بخشی از همان شکل گیری "جوامع تخیلی" است که اندرسون بدان اشاره دارد؟ با نقش برجستهء رسانه های تبعیدی ایرانی در اروپا. با سپاس بسیار از معرفی این کتاب بسیار جالب که به نظر می رسد باید خرید و تمامی مقالات آنرا با دقت قرائت نمود. مدرنیزم ایرانی حتی در حیطهء ادبیات (شعر نو) نیز شکل منحصر بفردی از بومی گرایی خاص خویش را دارد. در ادبیات مدرن ایتالیایی, "آینده نگری"(Futurismo) تمرکز بر صنعت, سرعت, ماشین آلات و فن آوری های نوین است؛ مارینِتی,.. اما در ایران ما مشاهده میکنیم که حتی در شعر نو نیما هم تمرکز کماکان بر طبیعت, صحنه های روستایی و پرنده ها (داروگ , خروس,...) و امثالهم است. هیچ خبری از شهر و شهر نشینی نیست. تا نوبت شاملو می رسد و سرودن شعر هایی که زندگی است. از یاد نبریم که چگونه نیما دل خوشی از ارامنه نداشت و آنان را بیش از حد قابل قبول "کوزموپولیتان" می دانست. در آن واحدی که خودش می گفت: "دنیا خانهء من است."

  • دخو

    نظریهء “انقلاب بی‌‌کنش” (منفعل: passive) که دکتر نیکفر در مقال "نمودهای کُنشی یک انقلاب بی‌کُنش" مطرح می کند, همانگونه که خود ایشان نیز اشاره دارد متأثر از نظریات گرامشی و مفهوم انقلاب “بدون انقلاب” گرامشی می باشد.* در چند دههء اخیر "جان هالووی", نظریه پرداز ایرلندی, تئوری "تغییر جهان بدون تسخیر قدرت" را مطرح نموده است, که پس از به صحنه آمدن جنبش زاپاتیستها و مبارزات ضد نئولیبرالی آنها, و تاکیدشان در برپا ساختن نهادهای قدرت مردمی, طرفداران زیادی پیدا کرد. نظریات نیکفر و هالووی را میتوان نظریاتی "جامعه-محور" و در مخالفت و نقد از سنت و نظریات "دولت-محور" دانست. با اینحال پارادوکسی که تمامی این نظریات "جامعه -محور" با آن روبرو هستند این نکته ظریف و غیر قابل انکار است که کنشگری جنبش ها و مردمی که با راهبردی نابودی و محو کردن دولت حرکت می نمایند, در این مسیر محو نمودن و نابود کردن دولت, قبل از هر چیز خودشان نیز باید اول و قبل از هر چیز دولت بودن را تجربه کرده, نهادها و ابزار های آنرا به اختیار خود درآورند و سپس این نهادها و ابزار را محو و نابود سازند. یکی از نمونه ها و گام های اولیه و جالبی که در این راستا صورت گرفته است فرایند تدوین مشارکتی بودجه در شهر پورته آلگره در برزیل در دوران حکومت حزب کارگران (Partido dos Trabalhadores, PT) بود. درگیری مستقیم و مشارکت هر چه بیشتر مردم در رهبری و هدایت فرایندهای مدیریتی در زندگانی روزمرهء خود مقدمه ی لازم و حیاتی برای گذار به نظامی جامعه-محور می باشد. *درباره نظر گرامشی بنگرید به: David Forgacs (Editor), The Antonio Gramsci Reader. Selected Writings 1916-1935 NYU Press 2000, p 246ff.

  • جوادی

    ایرانیان در برخورد با فرهنگ غرب غالبا یا بیزاری از خود نشان دادند یا شیقتگی، یعنی غالبا احساسی واکنش نشان دادند تا از سر تامل و تعقل. من غرب ستیزی را با خرد ستیزی و یا دست کم فلسفه ستیزی معادل می دانم که سابقه طولانی در تاریخ اسلام دارد. فرهنگ اسلام خود را برترین فرهنگ می داند بنابراین خودش را ملزم به یادگیری از فرهنگ های دیگر نمی داند. نه تنها الزامی در یادگیری و اقتباس از فرهنگ های دیگر نمی داند ،بلکه در طول تاریخ دست به تهاجم فرهنگی زده است. منظورم فتوحات اسلامی است که به بهانه اسلامی کردن جوامع دیگر صورت می گرفت. جنگ های مسلمانان فقط با اشغال سرزمین های مجاور پایان نمی یافت ،بلکه تهاجم آنها دارای بعد فرهنگی نیز بود و بعد از اشغال سیاست اسلامی کردن جوامع مغلوب را با خشونت آشکار و پنهان در دستور کار قرار میدادند. روشن است خصلت تهاجمی فرهنگ اسلامی نمی تواند بده بستان فرهنگی و اقتباس از فرهنگ های دیگر را به سادگی بپذیرد. البته هیچ فرهنگی نمی اواند کاملا خودش را منزوی کند و هیچ تماسی با فرهنگ های دیگر نداشته باشد. هسته فرهنگ اسلامی از صدر اسلام تا کنون حفظ شده است و تغییراتی که در فرهنگ اسلامی رخ داده اند، همگی تغییرات حاشیه ای بوده اند. شما به شان و جایگاه فلسفه در فرهنگ اسلامی ودر تاریخ اسلام یه نگاهی بیاندازید‌ آیا فلسفه همواره در حاشیه فرهنگ اسلامی نبوده است؟ آیا فلسفه ناب تکفیر نشده است؟ همین روند را در تاریخ معاصر و تا به امروز می بینیم. ضدیت با غرب همواره به معنی ضدیت با فلسفه غرب بوده که امروز ضدیت با علوم انسانی را نیز دربرگرفته است.

  • دخو

    دوران تقسیم دنیا به غرب و شرق متعلق به قرن بیستم است و تکرارش همانقدر فایده دارد که تکرار بدیل سلطنت برای ایران: هیچ! در قرن بیست و یکم تمدن بشری فقط با یک دنیا بیشتر روبرو نیست, دنیایی سرمایه دارانه و جهانی شده Globalization, که درگیر بحران های عظیم اقتصادی, اقلیمی,... می باشد. بحران عمدهء کنونی جهانی (که تمامی دیگر بحران ها را تحت شعاع قرار داده است) بحران کرونا است که در بهترین ارزیابی ها حداقل تا تابستان سال دیگر تمامی جهان کماکان درگیر آن خواهد بود. اما ادامهء بحران های سرمایه داری, ادامهء بحران های زیست محیطی فقط زمینه ای مساعد برای بروز ویروس های بسیار مرگبارتر از کرونا در آیندهء نزدیک و دور را فراهم می سازد. شوربختانه ایدئولوژی سرمایه داری اکنون پس از چندین قرن, خود تبدیل به اساسی ترین دین و مذهب غالب و حاکم بر جوامع انسانی گشته است. در دوران قرون وسطی جنبش روشنگری علیه خرافات مذهبی و نهادهای مذهبی آن دوران بود. در قرن بیست و یکم جنبش روشنگری علیه دین و مذهب سرمایه داری و نهادهای آن (بازارها, بانک جهانی, صندوق بین الملی پول, سازمان تجارت جهانی ,...) می باشد. جنبش های ضد سرمایه داری در قرن بیست و یک پیشگامان معاصر روشنگری Enlightenment در عصر ما هستند.

  • جوادی

    اهریمن سازی نهادها سکه دو رو دارد. این حقیقت چنان ساده و بدیهی می نماید که حتی گفتن آن عملی زائد و بیهوده جلوه می کند. اما غالبا ما عمدی یا سهوی یک روی آن را برجسته می کنیم و از دیدن روی دیگر آن صرف نظر می کنیم. مثلا بنیادستیزی رادیکالها تحت عنوان نظریه اناقادی یا نقد رادیکال پررنگ نشان داده می شود،اما روی دیگر سکه یعنی وجه ایجابی اونها که بنیادگرایانه است اغلب مورد توجه قرار نمی گیرد. مثال دیگری می زنم تا مطلب روشن شود. مخالفان سلطنت ، این نهاد را منشاء فساد می دانند ، البته نظریه حق الهی حکمران را که فلسفه سیاسی یا دقیق تر بگوییم الهیات سیاسی قوام دهنده این نهاد است، کمتر مورد انتقاد نخبگان در پیش از انقلاب ۵۷ قرار گرفته است.من چنین انتقاد سطحی را انتقاد صوری می نامم که در برابر انتقاد از محتوی قرار دارد.‌ شعار دیو چو بیرون رود،فرشته درآید ، را میشه هم اهریمن سازی شاه تعبیر کرد و هم اهریمن سازی نهاد سلطنت. خواهش می کنم خیلی خوب به آنچه اینجا می گویم دقت کنید زیرا برای ایرانیان سرنوشت ساز است. اهریمن سازی شاه یا نهاد سلطنت یک روی سکه است، روی دیگر آن تقدیس قدرت است که به شکل فرشته سازی یک شخصیت یعنی بی نقص پنداشتن یک شخصیت و یا بی نقص پنداشتن یک نهاد ظاهر می شود که در انقلاب ۵۷ ، نهاد جمهوری مورد تقدیس قرار گرفت. به این معنی که وقتی تمام شر و فساد به سلطنت نسبت داده شود، تمام خیر و پاکی به نهاد بدیل یعنی جمهوری نسبت داده می شود و نظام جدید را تا عرش بالا می برند، چون قبلش نظام پیشین را از عرش به فرش رساندند. بروید مقاله زنده باد جمهوری به قلم یکی از به اصطلاح ملی گرایان طرفدار دکتر مصدق را بخوانید تا معنی اهریمن سازی نهاد سلطنت و تقدیس نهاد جمهوری را بهتر درک کنید‌ . مساله مهمی که تا به امروز چندان مورد اعتنای اندیشمندان ما قرار نگرفته مساله تراکم قدرت و فاسد بودن قدرت است که در هر دو شکل نظام سیاسی یعنی هم در جمهوری و هم در سلطنت محتمل است. بنابراین مساله استبداد مساله صوری جمهوری یا سلطنت نیست، بلکه مساله بنیادی تراکم قدرت و فاسد بودن قدرت است . تجربه و عقلانیت بارها نشان داده اند که مساله بنیادی استبداد با اهریمن سازی نهادها یا شخصیت ها درقالب شعارهایی چون دیو چو بیرون رود ،فرشته درآید، حل نمی شود. همه آنجه گفته شد را بی کم و کاست می توان درباره اهریمن سازی نهاد سرمایه داری و تقدیس یا بی عیب دانستن سوسیالیزم و یا هر بدیل مشابه،صادق دانست.

  • جوادی

    آیا روشنفکری دینی در ایران را می توان ضدمدرنیته ایرانی نامید؟ به این پرسش با توجه به مقاله بالا و به ویژه سه بندی که در ابتدای مقاله آمده است و با توجه به تعریف و دعاوی که جریان روشنفکری دینی مطرح می کنند، میشه پاسخ داد.

  • دخو

    با درود سرمایه داری یک نهاد نیست. سرمایه داری شیوه ای تولیدی است که نهادهای زیر ساختی متعدد و بسیاری (دولت, بازار, دستگاه های سرکوب, دستگاه های ایدئولوژیک ,...) دارد, مانند تمامی دیگر شیوه های تولیدی پیش و پس از سرمایه داری. یک ارزیابی عینی و علمی از نقش تخریبی شیوهء تولید سرمایه داری در دوران کنونی, در قرن بیست و یکم (در تضاد با و در مقیاسه با نقش پیشرو, مترقی و سازنده ای که سرمایه داری چندین قرن پیش داشت) نه "اهریمن سازی" و نه برخوردی ذهنی, بل یک ارزیابی تاریخی, تطبیقی و نقدی درونمایه (Immanent critique) می باشد. جایگاه کنونی سرمایه داری چیست؟ به قول مایک دیویس: "اصل توضیح‌دهنده‌ بحران تمدنی زمانه‌ ما چیزی نیست مگر ناتوانی سرمایه‌داری در ایجاد درآمد کافی برای اکثریت انسان‌ها، عرضه‌ مشاغل و نقش‌های اجتماعی معنادار، پایان بخشیدن به انتشار آلودگی ناشی از سوخت‌های فسیلی و انتقال پیشرفت‌های انقلابی علم زیست‌شناسی به عرصه‌ بهداشت عمومی. اینها جملگی بحران‌هایی همگرایند که نمی‌توان آنها را از یکدیگر جدا ساخت و از این رو باید آنها را در پیچیدگی و تداخلشان بررسی کرد نه به عنوان مشکلاتی جدا از هم. اما اگر بخواهم این نکته را به زبانی کلاسیک‌تر بیان کنم، باید بگویم ابرسرمایه داری امروزی خود به مانعی مطلق بر سر راه رشد نیروهای مولدی بدل شده که وجودشان برای بقای نوع ما ضروری ا‌ست." اصلی ترین محرک شیوهء تولید سرمایه داری بدست آوردن حداکثر سود در کوتاه مدت ترین است, به هر قیمتی. برای مثال اکنون در کره زمین ما با تغییرات اقلیمی افراطی روبرو هستیم, که بخش عمده ای آن مربوط به استفاده از سوخت فسیلی است (نفت, ذغال سنگ,...) اما چون مصرف چنین سوخت هایی برای بازار سرمایه داری منفعتی بسیار در کوتاه مدت دارد, ابر سرمایه داران و شرکتهای چند ملیتی عظیم هیچگاه حاضر به تغییر به شیوه های دیگری از سوخت نمی باشند. خدای سرمایه, سود عظیم کوتاه مدت است. حتی اگر چنین سود آوری کلیت تمدن بشری را نابود کند. دیروز در بازار بورس "داو جونز" میانگین صنعتی سهام ها به مقدار بی نظیر تاریخی ۳۰,۰۰۰ رسید. که ترامپ از این رقم به عنوان "رقمی مقدس" (a sacred number) نام آورد. زیست محیطی در کرهء زمین به طور روزانه در حال از بین رفتن به دلیل استفاده از سوخت های فسیلی است. اما بازار بورس به خاطر سود کوتاه مدت ارزش مالی شرکت هایی را که تولید کننده و دلال سوختهای فسیلی هستند افزایش میدهد. افزایش به حد "رقمی مقدس." خدای سرمایه شادان و راضی است. اما شوربختانه زیست محیطی و تغییرات افراطی اقلیمی برای نسل بشر چندان شادمانی و رضایتی به بار نخواهند آورد. سرمایه داری در مقابله با شیوه های تولیدی ماقبل سرمایه داری از قوه و نیروی عقلایی و خرد خاصی برخوردار بود, که به آن پویایی و دینامیک خاصی می بخشید. اما اکنون سرمایه داری در مقایسه با شیوه های تولیدی پسین سرمایه داری نماد و بیان غیر عقلایی ترین و بی خردانه نوع سازماندهی اجتماعی است. در پایان این کامنت شاید بد نباشد که باری دیگر تکرار شود که: یک ارزیابی عینی و علمی از نقش تخریبی شیوهء تولید سرمایه داری نه "اهریمن سازی" و نه برخوردی ذهنی, بل یک ارزیابی تاریخی, تطبیقی و نقدی درونمایه (Immanent critique) می باشد. بنابراین دوستان عزیز قبل از تکرار نخ نمای مقولاتی از قبیل "تقدیس", "اهریمن سازی",...خواهش می شود نخست به خود زحمت داده و با مفهوم و روش نقد درونمایه (Immanent critique) مقداری آشنا گشته و سپس شروع به پلمیک بنمایند! با احترام

  • جوادی

    بحثی که درباره اهریمن سازی نهادها مطرح کردم ، اعتبارش را از مفهوم نهاد نمی گیرد . راحت به جای آن می توان واژه سیستم را قرار داد تا عده ای که خودشان را نکته سنج باهوش می دانند را راضی نماید. در ضمن در علم سیاست مقایسه ای یا تطبیقی معمول است که به پیروی از شومپتر مفهوم دموکراسب را از نظر هنجاری ،بلکه از نظر رویه ای تعریف می کنند‌ . به عبارت دیگر ، آنها دموکراسی را رشته ای از اقدامات نهادی می دانند نه مجموعه ای از اصول بنیادی..اما تعریف دموکراسی بر حسب رویه و نهادی، مشکلاتی را به همراه دارد. ( منبع : کتاب دموکراسی و حقوق بشر اثر دیوید بیتام) بنابراین بدنیست عده ای بدانند که در علم سباست تطبیقی، گرایشی به نام نهاد گرایی وجود دارد.

  • جوادی

    دوست عزیز ما که نمی دانم مارکسبست هست یا نومارکسیست یا شاید گاهی هر دو، می فرمایند سرمایه داری یک نهاد نیست و در ادامه ادعا می کنند که نهادهای زیر ساخت متعددی دارد. شاید ایشان فراموش کرده اند یا اصولا نخوانده اند که از دید مارکس که ظاهرا دوست ما خیلی هم به ایشان ارادت دارند،اقتصاد زیربنا است و نه روبنا. من هیچ جا از زبان مارکسبست ها نشنیدم که ادعا کنند که دولت و ایدئولوژی زیرساخت سرمایه داری است. قضیه از دید مارکسیست ها درست برعکس است. اونها شیوه تولید و روابط تولیدی را زیربنا یا زیر ساخت در نظر می گیرند و از عوامل فرهنگی و سیاسی و به ویژه دولت به عنوان روبنا یاد می کنند.

  • جوادی

    در کتاب قدرت سیاسی اثر ژان ویلیام لاپی یر اصطلاح نهاد اینگونه تعریف می شود: نهادها سیستم هایی هستند متشکل از اصول، قواعد،مراسم،عادات و سنت هایی که شکل ساخت های اجتماعی( مجموعه روابط اجتماعی نسبتا پایدار) را معین می کنند. به عبارت دیگر این سیستم ها روبناهایی( حقوقی،ایدئولوژیک و دینی) هستند که غایت آنها تامین نوعی همرنگی با جماعت است که بدون آن ،رژیم سیاسی هرچه باشد، ساخت ها ناگهان فرو خواهند ریخت یا آهسته آهسته نابود خواهند شد.‌

  • جوادی

    آیا ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم؟ دوست ما تقسیم دنیا به شرق و غرب را مختص قرن بیستم می داند و انگار با ورود به قرن بیست و یک یک گسست ی عمیق در پیوستگی تاریخ غرب رخ داده و مسایل گذشته و به ویژه قرن بیستم را پشت سر نهاده است. لازم به ذکر است که خود غرب نیز هنوز تقسیم شرق و غرب را به لحاظ فرهنگی معتبر می داند. دوست من تقویم ما تقویم میلادی نیست. ما در قرن چهارده هجری هورشیدی زندگی می کنیم. اگر بخواهیم با تاریخ غرب مقایسه کنیم، میشه گفت ما در دوره قرون وسطی که مشخصه اصلی اش حاکمیت روحانیون و کلیسا است، به سر می بریم. در سردر ساختمان وزرات خارجه ما شعار نه شرقی نه غربی همچنان به چشم می خورد، اگر به زعم شما تقسیم دنیا به شرق و غرب دیگر اعتبار ندارد ،پس چرا این شعارها پاک نشده اند. مساله تقسیم شبه جزیره کره یکی از مسایل مهم قرن بیستم است که حل نشده است و نظام سیاسی کره شمالی همچنان یادآور نظام دوقطبی است. نگاهی به جنگ اخیر ارمنستان و آذربایجان بیاندازید. این دو بر سر مسایل برجا مانده از دوران شوروی با هم جنگیدند و هنوز نیز به راه حل قطعی نرسیدند. بله قرن بیستم تمام شد ،اما مسایل برجا مانده از آن همجنان سایه سنگین اش را هم بر روابط بین الملل و هم بر سیاست داخلی بسیاری از کشور ها حفظ کرده است. بنابراین باید دقت کرد که قرن ها ازجمله قرن بیستم فقط به لحاظ تقویمی مورد توجه نیستند،بلکه به لحاظ فرهنگی و سیاسی نیز اهمیت دارند و سر آمدن یک قرن به معنی حل شدن یا کنار رفتن مسایل آن قرن نیست. این همان تاکید بر مفهوم روند است که در تفکر سیستمی بی نهایت مهم است. یک روند ممکن مدتها دوام داشته باشد. متاسفانه ما هنوز هم به رویدادها و شخصیت ها اهمیت زیادی می دهیم و در عوض به سیستم ها و روندها توجه کافی نمی کنیم.

  • جوادی

    چرا در غرب پروژه روشنفکری دینی مطرح نشد؟ خاستگاه روشنفکری،دموکراسی و مشروطیت غرب است. اما در غرب واژگانی مانند روشنفکری دینی، دموکراسی دینی و مشروطه مشروعه برساخته نشده اند. چرا؟ اگر دموکراسی دینی با معنی است و بهترین شیوه حکومت است، پس چرا به ذهن بزرگترین فیلسوفان و اندیشمندان غرب خطور نکرده است؟ آیا ما مسلمانان از اونها در زمینه فلسفه سیاسی خلاق تر و جلو تریم؟ در برابر جنبش مشروطه ایران دو واکنش مخالف ظاهرا متفاوت را می بینیم. یکی تحت عنوان مشروعه خواهی و دیگری تحت عنوان مشروطه مشروعه خواهی. آیا هر دو واکنش علیرغم نام های متفاوت ارتجاعی هستند؟ این پرسشی بنیادی و سرنوشت ساز برای ایرانیان از آن زمان تا کنون بوده است که متاسفانه دقیق و عقلانی به آ ن پاسخ داده نشده است. اینکه مشروعه خواهی سنت گرایانه و ارتجاعی بوده است ،تردیدی نیست. اما رویکرد التقاطی مشروطه مشروعه مساله ای مناقشه برانگیز تا به امروز بوده است. همان برخوردی که با فلسفه در تاریخ اسلام شد، این بار با ایده لیبرالی مشروطیت شد. ضدیت با فلسفه نیز در تاریخ اسلام به دو صورت صریح و ضمنی رخ داد.‌ غالب فقیهان فلسفه را به عنوان سست کننده دین تقبیح و تحریم کردند، اما اقلیتی نیز این فکر را پرورش دادند که میشه از روش و مفاهیم فلسفی میشه برای عقلانی جلوه دادن و تحکیم دین استفاده کرد و مبحث کلام یا فلسفه دینی را به همین منظور ابداع کردند. اینجاست که می توان حکمت این شعر معروف را دریافت که خشت اول را چو نهاد معمار کج ،تا ثریا می رود دیوار کج. آمیختن فلسفه و دین ( فلسفه دینی) همان خشت اول کجی است که در تاریخ اسلام نهاده شده و در تاریخ معاصر به شکل های گوناگون نمود پیدا کرده است که برخی از آنها عبارتند از: مشروطه مشروعه، دموکراسی اسلامی، مارکسیسم اسلامی، علوم انسانی اسلامی،ناسیونالیزم اسلامی ، روشنفکری اسلامی و حقوق بشر اسلامی. همه این واژگان ساختی یکسان دارند و برای نفی آموزه های غربی برساخته شده اند. مثلا به روشنی حقوق بشر اسلامی نفی حقوق بشر به معنای متعارف و جهانشمول آن است. دموکراسی دینی نفی دموکراسی از راه تحریف مفهوم تاریخی آن است و بقیه نیز همین‌گونه اتد. اگر بگوییم آمیختن فلسفه و دین علت اصلی عقب ماندگی مسلمانان و ایرانیان بوده ، اغراق نکردیم. تا زمانی که روشنفکران واقعی ما به این خطای بنیادی تاریخی پی نبرند و تلاش فراوان در جهت تصحیح آن یعنی در جهت جدا کردن دین از فلسفه،به عمل نیاورند، مسایل فرعی اما مهم ناشی از آن مثل روشنفکری دینی، دموکراسی دینی و مشابه اونها دست از سر ما بر نمی دارند و همچنان سد محکمی در راه پیشرفت خواهند بود. ما نمی توانیم بدون دستکاری خشت اول کج، به راست شدن ساختاری که روی آن بنا می شود امیدوار باشیم و اگر هم چنین انتظاری داشته باشیم یک انتظار واهی است. بی دلیل نیست که امثال سروش از مفهومی به نام سکولاریزم فلسفی یاد می کنند. من نمی دانم آیا در غرب چنین واژه ای سابقه دارد یا برساخته روشنفکران دینی ماست. آقای سروش اهمیت بنیادی و سرنوشت ساز سکولاریزم فلسفی یا همان جدایی دین از فلسفه را می داند. روشنفکری دینی بقای منافع اقتصادی سنتی خود را در آمیزش فلسفه و دین می داند و بنابراین در برابر جدایی دین از فلسفه به شدت مقاومت خواهد کرد. این وظیفه تاریخی روشنفکران واقعی یا ناب است که چهره واقعی روشنفکران دینی و کج اندیشی معرفت شناختی آنها را برملا کنند‌ . راه نجات عقب ماندگی تاریخی ما نتیجه این مبارزه فکری بستگی دارد.

  • دخو

    شوربختانه به نظر می رسد تنها کسی که در اینجا به تغییرات سیستماتیک و فرایندی توجه ندارد خود شما باشید. در پاسخ به پرسش شما میتوان گفت آری, در قرن بیست و یکم تحولی عمیق و بی نظیر در تاریخ, جغرافیا, مردم شناختی, فن آوری و بسیاری دیگر ساحت ها و حیطه ها در کره زمین رخ داده است و آن جهانی شدن است Globalization. سرمایه داری متاخر جهان را تبدیل به یک بازار متصل به هم کرده است, که در تاریخ تمدن بشری بی سابقه می باشد. بسیاری از نژاد پرستان در غرب (و شرق) هنوز احتیاج و تعلق خاطر به تقسیم کردن جهان به غرب و شرق دارند, اما حقیقت بازار جهانی واقعیت (حاکم و غالب) دیگری است. فقط کمی دقت کنید به میزان خصوصی سازی ها در اقتصاد کرهء شمالی تا ببینید حتی در کرهء شمالی نیز اقتصادش به چه مقدار در بازار جهانی ادغام شده است. بزرگترین رشد اقتصادی در قرن بیست و یکم در ناحیه ای حاشیه ای اقیانوس آرام (Pacific Rim) خواهد بود. به نظر شخص شخیص شما آیا این رشد در غرب است یا شرق؟ در مورد زیر ساخت های شیوهء تولید سرمایه داری نیز شما باز هم مفاهیم ساده را اشتباه گرفته اید. معادل "زیرساخت" infrastructure است, که در فارسی پایساخت یا فروساخت نیز ترجمه شده است. معادل "زیربنا" Base می باشد. در گفتمان ماتریالیزم تاریخی "زیربنا" و "زیر ساخت" مفاهیمی و مقولاتی متفاوت اند. اگر شما هیچگاه توضیح صحیحی در مورد مفاهیم ماتریالیسم تاریخی نخوانده اید, شاید به خاطر این باشد که هیچگاه به خود زحمت نداده اید که از منابعی مرجع استفاده کنید و بیش از هر چیز مایل به تکرار چندین هزار بارهء حرفهای همیشگی خود هستید. بهترین کتاب در این زمینه شاید یک دیکشنری به ویراستاری تام باتمور با عنوان Dictionary of Marxist Thought باشد, که منبع مرجع برای مفاهیم ماتریالسیم تاریخی است. که به فارسی نیز ترجمه شده است. *** برای مفهوم base and superstructure در متن انگلیسی ص ۴۵-۴۸ برای مفهوم mode of production در متن انگلیسی ص ۳۷۹-۳۸۱ فرهنگ نامه ی اندیشه ی مارکسیستی file:///C:/Users/Owner/Downloads/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%20%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C.pdf برای مفهوم "زیربنا و روبنا" در ترجمهء فارسی ص ۳۹۰-۳۹۳ برای مفهوم "شیوه ی تولید" در ترجمهء فارسی ص ۴۷۷-۴۸۰ اما بدور از تمامی این صحبتهای اهل بخیه, تشخیص غیر عقلایی بودن, ناخرمندانه بودن و ناعادلانه بودن نظام سرمایه داری, بسیار ساده تر این حرفها است و بیش از هر چیز فقط احتیاج به کمی انصاف و عقل سلیم دارد و بس. در حالیکه بازار بورس نیویورک رشدی یک تریلیون دلاری دارد, اما در تمامی شهر های بزرگ و کوچک آمریکا تا چشم کار میکند, صف های مردم گرسنه به چشم میخورد که در عظیم ترین اقتصاد جهانی از گرسنگی رنج می برند. که البته چنین کنار هم قرار داشتن ثروت های نجومی و فقر و قحط گسترده و میلیونی فقط مختص آمریکا نیست. پارادوکس قضیه در این است که برای شخصی مانند شما که در اینجا همواره حرفی ندارد جز تکرار مکررات علیه روشنفکران مذهبی, اما وقتی به خودتان که می رسد, دین و مذهب سرمایه داری آنچنان شما را شستشوی مغزی کرده است, سرمایه داری آنچنان هژمونی ایدئولوژیک خویش را بر افکار آن عالیجناب مسلط کرده است, که حتی تصور دنیایی فارغ از سرمایه داری, جهانی بدون استثمار و بهره وری انسان از انسان, نظامی بدون محرک سود کوتاه مدت به هر قیمت موجود, جهانی دیگر و بهتر, ناممکن است.

  • جوادی

    در یادداشت شماره ۱۰ دوست گرامی و باهوش ما در آغاز ادعا می کنند که سرمایه داری نهاد نیست. خوب آیا بهتر نبود ابتدا تعریفی از نهاد به دست میدادند و و ادعای خود را بر آن تعریف استوار نمایند و گرنه ادعا جزمی خواهد بود. از طرفی دوست عزیز با میان کشیدن واژه نامه ،قصد دارد ،تناقضات ادعاهای خود را پنهان کند. در یادداشت های قبلی نهاد به عنوان روبنا تعریف شد. دوست ما ادعا می کند سرمایه داری نهاد نیست و بلافاصله در ادامه اش از زیر ساخت های سرمایه داری حرف می زند. آیا واژه بنا به معنی ساخت و ساختمان نیست؟ بنابراین دست کم در محاوره واژه زیر ساخت و زیر بنا ،معنای یکسانی را در ذهن تداعی می کنند. در ضمن دوست گرامی به جای بیان تعریف علمی این اصطلاحات فقط به معادل اونها در زبان خارجی اشاره می کنند و این کار به روشن شدن بحث کمکی نمی کند. دوست عزیز ما به اصل تک عاملی خیلی بها می دهند. تمام مشکلات تاریخ و جهان را در نظام سرمایه داری می بینیند و ادعا می کنند سرمایه داری چو بیرون رود، بهشت زمینی در آید. دوست عزیز این ساده لوحی و خوش خیالی محض است. تحقق همزمان آرمانهای آزادی و برابری شاید هیج گاه امکان پذیر نباشد. این مساله به لحاظ نظری معادل مساله سنتز لیبرالیسم و سوسیالیزم است که مساله ای به غایت دشوار است. این یادداشت را با یک بیت شعر فلسفی و آموزنده به پایان میبرم. خواهی هموار کرد گیتی را،گیتی کی پذیرد همواری.

  • جوادی

    در یادداشت قبلی تصحیح می کنم: هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتی ست کی او پذیرد همواری

  • جوادی

    آیا روشنفکری دینی دارای صداقت روشنفکری است؟

  • دخو

    سرمایه داری چنان شما را شستشوی مغزی داده و آنچنان هژمونی ایدئولوژیک بر افکارشما اعمال کرده است که حتی جرات و شهامت قرائت یک مقاله ساده در باره؛ مفهوم "شیوه ی تولید" را ندارید, و باز مانند سابق فقط مایل به تکرار چند هزار باره ی مکررات نامربوط هستید. ترس و واهمه,اضطراب و ناامنی شما در یادگیری مقولات و مفاهیم جدید یکی از آشکار ترین نشانه های یک تفکر به غایت متحجر مذهبی و دینی است. گفتمان های فلسفی به جای خود, عقل سلیم و انصاف و وجدان شما کجاست؟ آیا در تشخیص اینکه چه امری به حق است و چه حرکتی نادرست و نا حق شما احتیاج به دیکشنری دارید؟ چگونه برای شما نظامی که در آن بازار بورسش تریلیون دلار درآمد دارد, اما درست در کنار آن میلیونها میلیون مردم (در بزرگترین اقتصاد دنیا) محکوم به گرسنگی, بیکاری و بی خانمانی هستند, حقانیت دارد, مقبول و شایسته است؟ برخورد شما در توجیه فجایع سرمایه داری بسیار شبیه به برخورد خمینی به افتضاحات و فجایع ج.ا. است. برای خمینی حفظ نظام اصل اولیه بود, و هر گونه جنایت, فساد و فاجعه اگر نظام را حفظ می نمود, مشکلی نبود و قابل تحمل بود. برای شما نیز اصل اساسی برقراری خدای سودآوری و حفظ دین و مذهب سرمایه داری است, هر فاجعه و جنایت و بدتر از آن نیز یا باید* انکار شود یا مصرانه تحمل گردد. چرندیاتی از قبیل سوسیالیزم بدون عیب و اشکال و ساده اندیشی اینکه در نظام های جامعه گرایانه هیچ اشکالی موجود نخواهد بود و ما فقط با بهشت برین روبرو هستیم و خزعبلاتی از این قبیل فقط بازتابی از یک ذهنیت خام و ناپخته ای دل داده به سرمایه داری (*) می باشد؟ سوسیالیزم در تمامی مراحلش با انباشت و کلیتی از تمامی اختلافات طبقاتی, اجحافات نژادی و تبعیض های جنسیتی که هزاران سال در جوامع بشری موجود بوده است روبرو خواهد بود. دهه ها و احتمالا قرنهای بسیاری طول خواهد کشید تا نسل بشر بتواند بدون اختلافات طبقاتی, اجحافات نژادی و تبعیضات جنسیتی مانند انسانهای واقعی (و نه حیواناتی که دائما مجبور به رقابت قهر آمیز با یکدیگر هستند) در کنار یکدیگر زندگانی کنند. ساده اندیشی و تحریفات * در بارهء نظام جامعه گرائی, سوسیالیزم, هیچ نیست جز تکرار خسته کننده ی یک ذهنیت * مذهبی سرمایه دارانه.

  • دخو

    جناب جوادی شاید پرسش صحیحتری که شما باید از خود بپرسید این باشد که: آیا شخصی که تا اعماق وجودش وابسته و وداده به دین و مذهب سرمایه داری است (مانند شما) صلاحیت پرسش در بارهء دین و مذهب را دارد؟

  • جوادی

    واژه مذهب سرمایه داری اختراع جالبی است. حتما باز می خواهید مقاله والتر بنیامین را به رخ ما بکشید. حرفهای مرا تکراری و خسته کننده می داتید،اما شما جز تقبیح و اهریمن سازی سرمایه داری با هدف انحراف از مسایل واقعی جامعه ایران، چیکار کردید؟ خوب شما و امثال شما برای نقد از سرمایه داری ،آن را همچون مذهب در نظر می گیرید. پرسش این است که چرا نقد شما محدود به مذهب سرمایه داری می شود و چرا مذهب را به صورت کلی مورد نقد قرار نمی دهید؟ مثال مهمی میزنم تا یکسویه نگری ، تعصب و پیش داوری شما برملا شود. ما بارها در رسانه ها و در اطراف خود می بینیم که عده ای سخت ابراز بیزاری از نژاد پرستی می کنند، خود حضرتعالی نیز در یکی از یادداشتهای اخیر، تقسبم جهان به شرق و غرب و تداوم این ایده را به نژاد پرستان نسبت دادید،البته مثل همیشه بدون دلیل. خوب پرسش این است که آیا فقط یک نوع تبعیض وجود دارد و آن هم تبعیض نژادی است؟ آیا تبعیض مذهبی و تبعیض جنسبتی کمتر از تبعیض نژادی، درد و رنج و بی عدالتی آفریده اند؟ زوم کردن روی تبعیض نژادی و نادیده انگاشتن بقیه انواع تبعیض چه پیامدهایی دارد؟ ما بارها دیدیم که جمهوری اسلامی که خودش رژیم تبعیض مذهبی است، نژاد پرستی را محکوم می کند و حتی در سابق،رژیم آپارتاید افریقای جنوبی را محکوم می کرده است. اما چرا تبعیض را در کلیت ِاش محکوم نمی کند؟ کار شما و امثال شما نیز ریاکارانه است. شما لطف کنید ابتدا مذهب را در معنی سنتی و در کلیت اش نقد کنید و بعد نوبت به مذهب سرمایه داری هم می رسد. تبعیض در انتقاد را کنار بگذارید.

  • جوادی

    دوست عزیز گرجه هنوز هم گهگاهی توهین می کنید، ولی باب گفتگو ی انتقادی را نمی بندم و به نقش اساسی آن در درک و حل بسیاری از مسایل اجتماعی اعتقاد دارم و همیشه از آن استقبال می کنم.

  • جوادی

    دوست عزیز ما خودمان در فرهنگ شیعه موعود گرایی را داریم و همین ما را بس است، دیگر نیازی به موعودگرایی مارکسیستی یا هر نوع دیگر نیست. جهان پر از دادگری و برابری و در یک کلام جامعه بدون کشمکش تا کنون تحقق نیافته و میشه نشان داد که توهمی بیش نیست. در خوش بینانه ترین حالت، ما حداکثر می توانیم از درد و رنج انسانها بکاهیم و زندگی فردی و جمعی خود را بهبود بخشیم و نه اینکه به آرمانشهر برسبم. مبارزه سیاسی برای استقرار آرمانشهر اگر قدرت سیاسی را هم تسخیر کند، به استبداد تمامیت خواهانه و تاسیس دژستان( دیس توپیا) منجر خواهد شد. این را امثال من نمی گویند، این را تجربه های مکرر می گویند.

  • جوادی

    تاملاتی در باب نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی بحث را با پرسش مهم و بنیادی فرهنگ دینی چیست آغاز می کنم. چرا این پرسش را مهم و بنیادی می نامم باید روشن باشد زیرا امتناع تفکر ناب فلسفی در بستر یا متن فرهنگ دینی رخ می دهد. آیا فرهنگ دینی، فرهنگی است که در آن فلسفه و تفکر فلسفی وجود ندارند یا وجود دارند ولی در حاشیه هستند و به همین دلیل اثر محسوسی ندارند و گویا وجود ندارند. برای پاسخ دادن به این پرسش، می توان پرسشی همسو با آن را مطرح کرد که به یافتن جواب ممکن است کمک کند و آن پرسش این است که فرهنگی که اکنون در آن زندگی می کنیم،آیا فرهنگ دینی است؟ به زعم آقای دوستدار فرهنگ کنونی ایران نیز فرهنگ دینی است،اما به روشنی فلسفه در این فرهنگ وجود دارد، مثلا کتابهای فلسفی ارزشمند ی که ترجمه شده و در دسترس قرار دارند. همین طور روشن است که فلسفه گرچه وجود دارد ولی کاملا در حاشیه قرار دارد . بنابراین فرهنگ دینی را می توان فرهنگی ناسره در نظر گرفت که در آن فلسفه و تفکر فلسفی مغضوب بوده و به حاشیه رانده شده اند. روشن است در حاشیه بودن با به حاشیه راندن متفاوت است. مثل مساله فراری دادن مغزها که با فرار مغزها کمی متفاوت است و فراری دادن مغزها مفهوم تحمیل و اجبار را نیز تداعی می کند. همینکه به زعم آقای دوستدار در تاریخ ایران چهار نفر بوده اند که یونانی اندیشیده اند،نشان می دهد که امتناع تفکر مطلق و صددرصد نبوده است و نیز نشانگر آن است که آثار فلسفی یونانی در فرهنگ دینی حضور داشته اند. بنابراین به نظر من به جای دور انداختن نظریه امتناع تفکر میشه آن را تعدیل کرد. من به جای امتناع تفکر ،در حاشیه بودن تفکر را پیشنهاد می کنم که با تجربیات تاریخی به نحو مناسب و بارزی تایید می شود. اگر اینطور فکر کنیم می توانیم راه حلی نیز برای مساله عقب ماندگی تاریخی ایرانیان پیدا کنیم و بر خلاف آقای دوستدار از پرداختن به مساله تجویز خودداری نکنیم. حالا که مساله بنیادی تاریخی ایرانیان را درحاشیه بودن تفکر ناب فلسفی دانستیم باید به علت آن فکر کنیم. علت در حاشیه ماندن تفکر فلسفی، فلسفه ستیزی یا خردستیزی پنهان بوده است و نه فلسفه ستیزی آشکار امثال امام محمد غزالی. منظور از خرد ستیزی پنهان، ابداع فلسفه دینی بوده است. همانطور که روشنفکری دینی ایده ناب روشنفکری را به حاشیه راتده و جایگاه آن را غصب نموده است. در طول تاریخ فاسفه دینی همین بلا را سر فلسفه آورده است و جایگاه آن را اشغال نموده است و خودش را به عنوان فلسفه راستین جا زده است و این است راز عقب ماندگی تاریخی ما.‌ راه حل روشن است باید با ایده غیر منطقی فلسفه دینی مقابله کرد و اینکار هم از راه فلسفی ممکن است و هم از راه علوم انسانی.

  • جوادی

    یادداشت آخر را تقدیم می کنم به همه کسانی که مثل من از شعر دوباره می سازمت وطن نیرو می گیرند و به وجد می آیند و نیز خود را متعهد به آن می دانند.

  • جوادی

    یادداشت فبلی را بیانیه روشن اندیشان ایران نام می نهم و مبارزه قلمی سرنوشت ساز با ایده فلسفه دینی و مشتقات آن را اعلام می نمایم. تداوم عقب ماندگی یا پیشرفت ایران را این نبرد فکری تعیین خواهد کرد.

  • دخو

    سرمایه داری بمثابه مذهب "اختراع" نیست, بلکه حقیقت وجودی خدای سود آوری و واقعیت روزمره ی نظام سرمایه داری است. دو روز پیش رئیس جمهور آمریکا در اشاره به افزایش بورس های بازار سهام به ۳۰,۰۰۰ گفت که این "رقم مقدسی است." چرا باید بالا رفتن ارزش سهام شرکت هایی که روزانه مشغول به تخریب زیست محیطی و افزایش نابرابری های اجتماعی هستند امری" مقدس" باشد. چون برای رئیس جمهور آمریکا سرمایه داری یک دین و مذهب است. چون شما و امثالهم چنان توسط سرمایه داری شستشوی مغزی شده اید و چنان تحت نفوذ عمیق و جاودانی هژمونی ایدئولوژیک سرمایه هستید که حتی فکر میکنید نظام سرمایه داری پدیده ای طبیعی و عادی است, همیشه وجودداشته و وهمیشه وجود خواهد داشت. دقیقا مانند پیروان دیگر مذاهب و ادیان که معتقد به چنین افسانه هایی در مورد دین و مذهب شان هستند. سرمایه داری چنان قدرت تشخیص و داوری مستقل و عینی را از شما گرفته و قضاوت شما را چنان فلج کرده است که حتی قادر به حداقل اذعان فجایع و نارسایی های سرمایه نیستید, چه رسد به نقد و تدوین یک بدیل. اما در اینجا غیر از پرسش در مورد روشنفکران مذهبی حرفی برای گفتن ندارید. شما قبل از هر چیز باید خودتان را به زیر پرسش برده و از خود بپرسید که چگونه سرمایه توانسته است بدین آسانی و سهلی شما را اینچنین شستشوی مغزی داده, عمیقا و اساسا هژمونی ایدئولوژیک خود را بر شما چیره کرده و هر گونه توانایی قضاوتی عینی و بی طرف از شما سلب بنماید و بدینسان قدرت سنجش شما را کاملا فلج نموده و از کار انداخته است. نقد ماتریالیسم تاریخی از مذاهب و ادیان شامل تمامی دین ها و مذهب های موجود در تاریخ بشریت است؛ حتی برخورد مذهبی و دینی با بینش ماتریالیسم تاریخی! تحریف موقوف. این شما هستید که هنوز قادر به پاسخ گفتن به پرسش های ساده در مورد جهانی بودن سرمایه نیستید. پرسشی ساده در این مورد تکرار می شود: بزرگترین رشد اقتصادی در قرن بیست و یکم در ناحیه ای حاشیه ای اقیانوس آرام (Pacific Rim) خواهد بود. به نظر شخص شخیص شما آیا این رشد در غرب است یا شرق؟ بی دقتی و به حوصلگی شما و روی آوردن به پلمیک های نازل در اینجا چشمگیر است. اگر دقت کرده باشید در اینجا هم به نژاد پرستی, هم به استثمار انسانها و هم به تبعیضات جنسیتی اشاره شده است. اما روی آوردن به پلمیک های نازل گویا توانایی قرائت ساده ی فارسی را نیز از شما سلب کرده است. نقد مذهب در کلیت اش دقیقا شامل مذهب سرمایه داری نیز می شود شما نیز در هیچ موقعیتی و مقامی قرار ندارید که برای دیگران تعیین کنید که چه هنگام نوبت نقد سرمایه داری است. عجز و ناتوانی جهان بینی مذهبی و دینی شما برای همگان آشکار است.

  • جوادی

    آیا کسی شک دارد که ایده دموکراسی دینی و روشنفکری دینی از مشتقات ایده فلسفه دینی هستند؟ چگونه می توان از لحاظ سیاسی به آزادی رسید وقتی که بنیان معرفت شناختی استبداد و پدر سالاری را مورد نقد قرار نداد؟ بازتولید و تداوم تئوکراسی بعد از مشروطه به طور مستقیم محصول پروژه روشنفکری دینی بوده است و مشروعیت اش را از آن می گیرد. شکست پروژه روشنفکری دینی یعنی شکست دموکراسی دینی و این گام اساسی در گذار به دموکراسی است. متاسفانه غرب به خاطر منافع اقتصادی و استراتژیک پروژه روشنفکری دینی را تقویت کرده و ما را لایق چیزی بیشتر از دموکراسی دینی نمی داند. ما باید با استبداد در عمیق ترین لایه یعنی لایه معرفت شناختی مقابله کنیم. روشنفکری دینی اگر آنطور که ادعا می کند نقد دوسویه سنت و مدرنیته بود، ما بایستی کتابی به نام سنت زدگی یا شرق زدگی داشته باشیم که قرینه غربزدگی باشد. آیا شما چنین کتابی را سراغ دارید. فردید غرب زدگی را غلبه تفکر متافیزیکی یا تعقلی بر تفکر اشراقی و شهودی می داتد. خوب میشه شرق زدگی را عکس غربزدگی تعریف کرد. حالا من نمی دانم برتری شرق زدگی بر غربزدگی چیست. هم تعقل مهم است و هم تفکر اشراقی ،لزومی ندارد که یکی را فربه و دیگریرا ضعیف کنیم. اما کسی که خردگرایی را به عنوان غربزدگی تحقیر می کند، معتدل و بی طرف نیست،بلکه برعکس یک جزم اندیش سنت گرا است که قادر به نقد سنت نیست. بدبختی ما در طول تاریخ بر خلاف آنچه تبلیغ می شود خرد گرایی نبوده بلکه خردگریزی و بدترش خرد ستیزی بوده است. روشنفکری دینی یک پروژه ضد مدرنیته و خرد ستیز است. بهترین موضع در برابر سنت موضع رفورمیستی به معنی واقعی کلمه است. متاسفانه روشنفکران دینی نه خود اینکار را انجام داده اند و نه اجازه دادند روشنفکران ناب اینکار را انجام دهند. اندیشه های اونها به تفویت ارتجاع و انزوای روشن اندیشان انجامیده است.

  • دخو

    جناب جوادی نه معلوم است ۴۰, ۵۰ سال پیش شما کجا تشریف داشته اید, و نه امروزه (حداقل برای من نوعی) معلوم است که آیا شما در کرهء زمین تشریف دارید یا نه؟ ۴۰, ۵۰ سال پیش در ایران نظام تک حزبی رستاخیزی با چاشنی, حمایت و حضور همه جانبه ای پلیس سیاسی و ساواک, با مدیریت ناکار و نادان اقتصاد کشور, جامعه ی ایران را به سوی بحران ۱۳۵۵-۵۷ کشاند, اما برای شما این نظامی بود که بسیار حیف شد که از دست رفت و باید حفظ میشد. امروزه نیز که شیوهء تولید سرمایه داری در حال نابودی مستمر, پیگیر و روزمره ی کلیت محیط زیست انسان و دیگر جانداران را در کرهء زمین می باشد, کماکان نظامی است که حتی نباید به زیر پرسش آورده شود و باید اجازه داد به همین شیوهء مخرب به کار خود ادامه دهد, وگرنه بدتر از این میشود. مارگارت تاچر ۴۰ سال پیش گفت: "در مقابل سرمایه داری هیچ بدیلی نیست," و چون انسان بسیار شریف و عالمی بود, صحبتش حتما درست است. دو روز پیش متفکر برجسته ی دوران, آقای دونالد ترامپ گفت: :افزایش سهام بورس به ۳۰,۰۰۰ رقمی مقدس است." و البته چنین صحبتی چون از دهان ترامپ بیرون آمده, باید صحیح باشد و بازار بورس و رقم هایش همگی مقدس اند. رسانه های عمومی سرمایه داری از صبح تا شب مشغول تبلیغ به سود خدای سرمایه و پیامبران پول آوری هستند, پس یقین بدانید هر چه از آنها میشنوید همگی حقیقت دارند و واقعیت های روز هستند. هر گونه صحبت و گفتمان در مخالف با و علیه سرمایه داری کُفری است که باید در وحله اول نادیده گرفته شود و با بی اعتنایی برگزار شود. اگر هم انکار آن کمکی نکرد و تبدیل به نیرویی اجتماعی گشت باید با خونینترین شیوه ها در نطفه سرکوب گردد. اقتصاد سازمان یافته بر اساس بازار در سرمایه داری متاخر جهان را به سوی نابودی میبرد. آش انقدر شور شده که حتی جریان محافظه کاری مانند واتیکان نیز شروع به اعلام خطر کرده و اذعان دارد که سرمایه داری بازار ورشکسته است و شکست خورده است. بحران های اقلیمی و زیست محیطی در جهان بر اساس منطق بازار و سود آوری قابل حل نیستند. اما پیامبران پول آوری هیچگونه جامعه ی انسانی بدون بازار برایشان قابل تصور نیست.

  • جوادی

    دوست گرامی، ضرب المثل ازچاله به چاه افتادن به چه معنی است؟ بله قبول دارم که نظام پهلوی دیکتاتوری بود،اما آیا اپوزسیون حکومت پهلوی دموکرات بوده است؟ آیا فهم این پرسش این همه برای شما و بسیاری از نخبگان ما سخت است؟ اگر انقلاب بهمن ۵۷ با آن همه جانفشانی و هزینه هایی که هر انقلابی به همراه دارد، ما را به آرمانهای اصلی انقلاب یعنی آزادی و نظام چند حزبی می رساند، حق با شما بود. یک مثال از پزشکی می زنم تا بحث روشن تر شود. آیا جراحی به عنوان یک روش درمان فی نفسه ارزشمند است؟ آیا نباید پرسید که یک عمل جراحی خاص موفقیت آمیز بوده یا نه؟ آیا امکان ندارد که یک جراحی به هر دلیلی به جای درمان بیماری، به تشدید بیماری بیانجامد؟ در خیلی از یادداشت ها تاکید کردم که به جای نقد صوری مساله استبداد، باید به نقد محتوی و بنیان معرفت شناختی استبداد بپردازیم. سلطنت پهلوی سلطنت مشروطه نبود، اما این تمایز مهم توسط انقلابیون به عمد یا غیر عمد نادیده گرفته شد و قانون اساسی مشروطه که حاصل جانفشانی ها و مبارزات آزادیخواهان ایران در چند دهه بود، در یک چشم به هم زدن ساقط شد و برای آن شادمانی نیز شد. حتی خودکامگی و دیو سرتی شاه ما را مجبور به انقلاب کرده باشد، آیا دیدگاه ما در باره تکاملی بودن انقلاب و مقدس بودن جمهوری نیز کار شاه بوده است؟ اینکه انقلاب ۵۷ یک انقلاب تکاملی به معنی مورد نظر چپ ها بوده یا نه، چه ربطی به نظام تک حزبی شاه دارد؟ این پرسش که آیا انقلاب می تواند مساله استبداد را به طور ریشه ای حل کند یا نه ، یک پرسش در علم سیاست و در تئوری انقلابها است، این چه ربطی به سلطنت و یا سرمایه داری دارد؟ اینکه لیبرال دموکراسی بی عیب نیست یک حقیقت ساده در این مکتب است. آیا سرمایه داری مدعی کامل بودن است؟ در ضمن من به ایده دولت رفاه نیز گرایش دارم و هرگز سرمایه داری لجام گسیخته را تایید نکردم. اگر روزی دریابم که پروژه ترکیب لیبرالیسم و سوسیالیزم موفق بوده، به آن گرایش خواهم یافت. من بارها به محدودیت و تنگ نظری همه ایسم ها اندیشیده ام. فراسوی چپ و راست اندیشیدن اگر ممکن باشد، مرا به سوی خود جذب خواهد کرد.‌ به هیچ ایسمی شیفتگی ندارم و همیشه آماده بازاندیشی و بازنگری در افکارم هستم. این پرسش که رهایی از ایسم ها امکان پذیر است یا نه، مساله مهم و باز برای من است. حالا شما به خود بنگرید که کجا ایستاده اید. هنوز گرفتار تفکر دوقطبی یا سیاه و سفید هستید. دیو چو بیرون رود ،فرشته در آید ،، هنوزم شعار مطلوب شماست. هیچ مکتبی نمی تواند تمام مسایل را حل کند و متاسفانه هنوز این حقیقت مهم و سرنوشت ساز برای تمامیت خواهان و رادیکالهای چپ و راست پذیرفتنی نیست. بله قبول دارم که میشه به جامعه بهتری دست یافت ولی معتقد نیستم به جامعه کامل میشه دست یافت و علاوه بر آن معتقدم که تلاش در جهت دست یابی به جامعه کامل در نهایت ما را به دژستان ( دستوپیا) می رساند. انقلاب ۵۷ و انقلاب روسیه وعده تحقق آرمانشهر را میدادند، آیا این وعده ها تحقق یافتند؟

  • جوادی

    دوست گرامی می گویند نقد مذهب در کلیت اش شامل نقد مذهب سرمایه داری می شود. دوست گرامی این چیزی را که می گویید روشن است اما پرسش من این است که چرا نقد مذهب در کلیت اش در دستور کار چپ های ایران نبوده است. شاید هم خیالش شان راحت بود که این کار را پیامبرشان دکتر کارل مارکس و به قول شما تحت عنوان ماتریالیسم تاریخی یک بار برای همیشه انجام داده است و دیگر نیازی نیست چپ های ایران به این موضوع بپردازند. البته به نظرم خیلی ها همین اندازه نیز نمی دانستند و به سنتز دین و مارکسیسم روی آوردند و معجونی به نام مارکسیسم اسلامی و یا کلی تر چپ اسلامی ساختند و فیگور هم می گرفتند و هنوز با همه این اتفاقات روی مواضع جزمی التقاطی خود هستند و بر اساس ایده های اسلام راستین و سوسیالیزم راستین، شکست اسلام سیاسی و سوسیالیزم به اصطلاح علمی مارکس در عمل را نه به خود این ایدئولوژی ها، بلکه به نحوه اجرای آنها نسبت می دهند. همان توجیهی که دربیت معروف اسلام به ذات خود ندارد عیبی ،هر چه عیب است در مسلمانی ماست، وجود دارد ،بی کم و کاست به سوسیالیزم علمی نیز تعمیم داده می شود. همین کامل انگاری و فراتاریخی انگاشتن یک مکتب، خطرناک ترین و خشن ترین ایده در تاریخ است و یکی از سرچشمه های دیکتاتوری است.

  • جوادی

    من به احتمال قوی نخستین پارلمانتاریست ایرانی هستم که تعصبی به شکل حکومت ندارد و برایش سلطنت مشروطه و جمهوری مشروطه( جمهوری پارلمانی) دو مدل تقریبا یکسان برای نظام پارلمانی هستند. قبلا بنا به اصل محافظه کارانه تداوم تاریخی طرفدار سلطنت مشروطه بودم، اما بنا به سیر تحولات تاریخی ایران و وقوع انقلاب ۵۷ و شیفتگی عده بسیاری از نخبگان ما به جمهوری، ،اکنون جمهوری مشروطه را برای ایران مناسب تر می دانم. یکی از آرزوهای بزرگ من این است که دعوای بیهوده سر مفاهیم صوری سیاسی جای خود را به مناقشه سر محتوی دهد. یک پارلمانتاریست واقعی و تمام عیار برایش باید چه فرقی داشته باشد که نظام پارلمانی در قالب جمهوری باشد یا سلطنت؟ امید وارم مشروطه خواهان نیز به این سطح از انعطاف برسند و از ایده جمهوری مشروطه به طور شفاف و نه تلویحی دفاع کنند. به نظرم مساله فرعی جمهوری یا سلطنت را میشه و باید هم الان حل کرد و اگر الان حل نشود در شرایط حساس و با رفراندوم حل نخواهد شد . حتی اگر هم اکثریت مردم به سلطنت رای دهند باز نخبگان زیادی در حاشیه قرار خواهند گرفت و اپوزسیون نیرومندی را تشکیل خواهند داد. مشروطه خواهان باید به لحاظ نظری و عملی نشان دهند که نسبت به شکل حکومت تعصب و شیفتگی ندارند. یکی از موانع عمده در راه سخت گذار به دموکراسی، شیفتگی به سلطنت یا جمهوری است. من شیفتگی در هر دو سو را نشانه تعصب و حتی پیش آگهی خودکامگی می دانم.

  • دخو

    دیدگاه ماتریالیزم تاریخی نه پیامبر دارد و نه احتیاجی به وجود یک پیامبر. تحریف های چوخ بختیاری خرده بورژوازانه موقوف. مارکس و انگلس بر اساس نبوغ و سوادشان و بر پایه ی علوم اجتماعی ی که قبل از آنان وجود داشت پایه های اولیه ی ماتریالیزم تاریخی را بنا کردند (رجوع شود به جزوهء "سه منبع و سه جز مارکسیسزم" از لنین, که با وجود برخی انتقادات جزیی به فرمولبندی های لنین کماکان متنی مختصر, مفید و راهنما می باشد). اکنون در قرن بیست و یکم شاهد افزایش رشد, نفوذ و درگیری ماتریالیزم تاریخی در رشته ها و حیطه های بیشتر و بیشتری از علوم اجتماعی می باشیم. اگر در قرن های نوزدهم و بیستم ماتریالیزم تاریخی بیشتر در حیطه های تاریخ و آگاهی طبقاتی کار کرده بود, در قرن بیست و یکم شاهد ورود بیشتر ماتریالیزم تاریخی به حیطه های جغرافیا و روانکاوی تحلیلی (ناخودآگاه) می باشیم. مانند اثر جالب و خواندنی Samo Tomsic "ناخودآگاه سرمایه دار" The Capitalist Unconscious ؛ Marx and Lacan. شما کوچکترین درک و آشنایی باادبیات گسترده و انتقادات سوسیالیستها به نظرات مارکس و انگلس ندارید و چنین امری در یک تفکر مذهبی سرمایه دارانه اصلا قابل تصور نیست. کسی که هنوز دیکتاتوری پست فطرت و پلشت مانند شاه ایده آل اش میباشد, کوچکترین صلاحیتی برای اظهار نظر در مورد دیکتاتوری ندارد. شما اگر به جای تکرار مکررات و هزار بار نوشتن حرفهای همیشگی خود چند دقیقه وقت تخصیص داده بودید به اینکه یاد بگیرید نقد درونمایه Immanent critique چیست, شاید درک می کردید که چرا تمامی تحریفات شما مبنی بر جزم گرایی دیگران, در حقیقت فرافکنی دگماتیسم و جزم گرایی خودتان است. اما به دلیل ترس و واهمه, اضطراب و نا امنی شدیدی که از یادگیری مقولات و مفاهیم جدید دارید محکوم به یک جهل مضاعف ابدی می باشید. در فرصت های آتی (اگر فرصتی بود) به "نظریات" شما مبنی بر اینکه سرمایه داری ربطی به مسائل و مشکلات جامعه ی ایران نداشته و یک برخورد آماری به جهنمی که امروزه سرمایه داری در کرهء زمین ایجاد کرده است پرداخته خواهد شد.

  • جوادی

    در فرا ریاضیات ثابت می شود که هندسه اقلیدسی و نااقلیدسی به یک اندازه سازگارند. به یک اندازه سازگارند یعنی به یک اندازه تناقض پذیر هستند. به بیان دیگر اگر در یکی تناقضی کشف شود، در دیگری نیز تناقض متناظر آشکار خواهد شد. می توانم این قضیه مهم را الگو قرار داده و قضیه مشابه به لحاظ صوری در حیطه سیاست مطرح کنیم و آ ن اینست که جمهوری و سلطنت به یک اندازه فسادپذیرند و مساله تراکم قدرت در هر دو به یک اندازه محتمل است. مثالهای فراوانی در تایید این قضایا میشود ارائه کرد. فقط اندیشه جزمی و ابطال ناپذیر جمهوری راستین می تواند این همه مثالها را نادیده بگیرد. شما اندیشه جمهوری راستین و بسیاری از اندیشه های غیر عقلانی را می توانید در مقاله زنده باد جمهوری را ببنید. این دسته از جمهوریخواهان حتی نمی توانند شکل نظام سیاسی حاکم بر چین و امثال آن را تعیین کنند. این اندیشه جمهوری راستین و اندیشه های مشابه ، به تاریخ یک و تجربه اعتنا ی چندانی نمی کنند. مثلا نویسنده مقاله زنده باد جمهوری، ضمن تقدیس جمهوری و فرض نادرست معادل بودن جمهوری و دموکراسی ،از سطح انتزاع و خیالبافی فراتر نمی رود و نگاهی به سرگذشت جمهوری در کشورهای همسایه و به ویژه ترکیه نمی اندازد. این دسته از افراد به اندازه کسانی که طرفدار سلطنت مطلقه هستند، متعصب و خودکامه اند. گرایش اینها به جمهوری حاصل مطالعات عمیق نیست، بلکه ناشی از حب و بغض نسبت به برخب از رویدادها و شخصیت های سیاسی است. همین تیپ افراد بودند که حکومت دموکراتیک دکتر بختیار را ساقط کردند. افرادی مثل آقای امیر حسین لادن هنگامی که ناله می کند که در سراسر تاریخ ایران ما فقط سه حکومت دموکراتیک کوتاه داشتیم، از حکومت دکتر بختیار به عنوان حکومت دموکرات یاد نمی کند. چرا؟ اینها گاهی می گویند در سلطنت امکان تحقق دموکراسی وجود ندارد و از ارتباط ارگانیگ جمهوری و دموکراسی و کاذب بودن دوگانه جمهوری و دموکراسی دم می زنند و از طرف دیگر بر دموکراتیک بودن حکومت های قائم مقام فراهانی و دکتر مصدق تاکید می کنند. اگر بپذیریم که حکومت دکتر مصدق دموکراتیک بوده است، آیا امکان تحقق دموکراسی در سلطنت را تایید نکردیم؟ اگر به طور مطلق سلطنت را مساوی استبداد می دانیم، پس چطور می توانیم ادعا کنیم که نخست وزیر یک نظام سلطنتی، حکومت دموکراتیک تشکیل داده بود؟ آیا این تناقض نیست؟ اگر سلطنت دموکراتیک شدنی نباشد، پس نباید از حکومت دموکراتیک دکتر مصدق در یک نظام سلطنتی حرف زد.

  • جوادی

    دوست عزیز ما که بارها به واژه نامه متوسل می شوند و تلویحا خود را آشنا با واژگان سباسی و علمی نشان می دهند، عبارت روانکاوی ناخودآگاه را به کار می برند. میشه لطف کنید و بگویید این عبارت من در آوردی ترجمه کدوم اصطلاح انگلیسی است. روانکاوی معادل پسیکو آنالیز است که تحت الفظی ترجمه اش می شود تحلیل روانی. روانکاوی اصولا به معنی کاوش در ناخودآگاه است، بنابراین روانکاوی ناخودآگاه را من در هیچ متن معتبر علمی ندیدم. شاید منظورتان روانشناسی ژرفا یا ناخودآگاه بود. راجع به اهریمن سازی سرمایه داری بارها توضیح دادم و نیازی به تکرار نیست.

  • جوادی

    دوست گرامی ما بارها از واژه صلاحیت دم زده است. بارها ادعا کرده است که بنده صلاحبت پرسیدن ندارم، حالا می گوید صلاحیت اظهار نظر درباره دیکتاتوری ندارم. دوست من اینجا را با صحنه انتخابات در جمهوری اسلامی و نظارت استصوابی اشتباه گرفته اید. آیا می دانید یکی از اصول دموکراسی برابری سیاسی یعنی حق برابر در اظهار نظر سیاسی است. شما چگونه دموکراتی هستید که به این اصل کمترین احترامی نمی گذاربد. البته شاید دموکرات توده ای یا دموکرات دینی باشید که با دموکراسی متعارف فرق دارد!

  • دخو

    فاشیستهای ساواکی همانقدر حق اظهار نظر در یک جامعه ی آزاد در ایرانِ پسین ج.ا. را دارند که فاشیستهای حزب الهی: یعنی حضور در دادگاه مردمی با حق دفاع از خود. ذهنیت کور و خواری که هنوز معنای جنایت علیه بشریت را درک نکرده است و کماکان با کمال وقاحت و گستاخی, در اوج پررویی و بی شرمی از جنایات ساواک علیه مردم ایران دفاع میکند, مسلم است که تمامی لفاظی های مغشوشش در باره مردم سالاری دقیقا فقط همان است: مشتی لفاظی های نامسجمِ مغشوشِ, بی معنا و بی ارزش. اصولی که مردم ایران بدان کمال احترام را می گذارند, قوانین بین المللی و مدرن حقوق بشر است که مطابق آنان جنایات علیه بشریت؛ مانند جنایات ساواکی های فاشیست, شامل محدودیت زمانی نیست و تا زمانی که چنین مجرمانی (مانند پرویز ثابتی و امثالهم) زنده باشند, واجد شرایط برای دادگاهی شدن هستند. طبق معمول تنها کسانی که در اینجا قضایا را کاملا اشتباه گرفته اند خود سلطنت باختگان هستند و بس. این جنایات گسترده و سازمان یافته ی سلطنت باختگان در دوران "عاری از مهری" است که برای آنان محدودیت هایی نامحدود, ازلی و دایمی ایجاد کرده است. اما ذهنیت کور ساواکی هنوز از درک معنا و مفهوم جنایت علیه بشریت ناتوان است و در جهل مرکب ابدی خویش به سر می برد.

  • دخو

    پر واضح است که برای چوخ بختیارهای پر مدعا دقت در منابع مرجع, پرداختن به جزئیات و حتی خواندن یک کتاب به طور کامل هیچگاه مطرح نیست. دانشگاه "ویکی پدیا" یا دیگر راحت الحلقوم های حاضر در اینترنت, توضیح و "تحلیل های دو, سه خطی", به جای دقت در منبع و پرداختن به خاستگاه و ریشه ی افکار و مفاهیم و جنبش ها کافی است. جالب است که سلطنت باختگان نگون بخت که حتی در خواندن و قرائت ساده ی فارسی نیز مشکل دارند, کماکان مدعی نظریه پردازی (های دو دقیقه ای و دو خطی) می باشند. مفهوم روانکاوی تحلیلی (و نه "روانکاوی ناخودآگاه") بدین ترتیب در کامنت شماره ۳۴ ذکر شده است: "اگر در قرن های نوزدهم و بیستم ماتریالیزم تاریخی بیشتر در حیطه های تاریخ و آگاهی طبقاتی کار کرده بود, در قرن بیست و یکم شاهد ورود بیشتر ماتریالیزم تاریخی به حیطه های جغرافیا و روانکاوی تحلیلی (ناخودآگاه) می باشیم." که این اشاره ای فشرده به کتاب "تاریخ و آگاهی طبقاتی" است. که شاید اساسی ترین متن فلسفی سوسیالسیتی در قرن بیستم بود. اما در قرن بیست و یکم چرخش خاصی به سوی بررسی ها در ساحت جغرافیا و حیطه نا خودآگاه به چشم می خورد. تمرکز قرن بیستم تاریخ و آگاهی طبقاتی. تمرکز قرن بیست و یکم جغرافیا و حیطهء ناخود آگاهی. البته برای سلطنت باختگانی که هنوز کلیت "آشنایی" شان با افکار چپ در تلقینات و تعلیمات ساواک از ۵۰, ۶۰ سال پیش است, و حتی فردی مانند والتر بنجامین هم از اعضای حزب توده بوده است, اشاره به لوکاچ, یا فلسفهء سوسیالسیتی در قرن بیست و یکم واقعا * خواندن به گوش همانی است که می دانید.

  • دخو

    سلطنت باختگان همانقدر که ۴۰, ۵۰ سال پیش قادر به تشخیص و فهم بحران و درماندگی در رژیم "عاری از مهری" بودند, امروزه نیز به همان قدر فهم و سواد تشخیص و شناسایی بحران و درماندگی سرمایه داری جهانی را دارند: یعنی هیچ. اما به جای تحلیل از واقعیات روزمره در جهان, همواره توسل به پلمیلک های نازل و بی ارزش مبتنی بر "اهریمن سازی" تکرار میشود. اشاره به گرسنگی میلیونها انسان در کره زمین "اهریمن سازی" از سرمایه است. ذکر اینکه هر ساعت چندین کودک از گرسنگی می میرد (در حالیکه با تخصیص فقط چند درصد از بودجهء نظامی و جنگ سرمایه داران میتوان از مردن کودکان جلوگیری کرد) "اهریمن سازی" از سرمایه داری است. اینکه به خاطر شیوهء تولید سرمایه داری زیست محیطی روز به روز و ساعت به ساعت رو به تخریب است, اینکه احتمال انقراض نسل بشر هر روز بیشتر میشود, اینکه بشریت در بهترین حالت با قرنها بحران محیط زیست روبرو خواهد بود, ذکر هر کدام از اینها "اهریمن سازی" از سرمایه است. تو گویی گرسنگی و بیکاری میلیونی, مردن پیگیر و مستمر کودکان بیگناه (که بزرگترین هولوکاست در تاریخ انسانی است), تخریب محیط زیست,...تمامی این پدیده ها خود به خود و اتوماتیک, بدون هیچ ربطی به شیوهء تولید یا سرمایه, یا الویت دادن به مافوق سود در کوتاه مدت به هر قیمت,...الکی الکی و خود به خود پیش می آید. غافل از اینکه بحران های ساختاری سرمایه داری بخشی ذاتی و انداموار از کلیت شیوهء تولید اش است. البته برای سلطنت بختگانی که سواد و فهمشان هنوز به سطحی نرسیده است که فرق و تفاوت بین شیوه ی تولید, دولت, و نهادهای اجتماعی را درک کنند, چنان توقع و انتظاری هم نمی شود و نباید داشت. در ابتذال و تحجر چوخ بختیاری سلطنت باختگان محدودیت و حدی نیست.

  • جوادی

    پاسخ دادن به ادعاهای بی اساس و گمراه سازی های شما سطح بحث را بسیار تنزل میدهد.‌ ‌تمام متن های تکراری شما چیزی نیست جز دفاع چپ گرایانه و ناشیانه از استمرارطلبی. نظیر کارهای شما را در سطح کمی بالاتر اما همچنان مغالطه آمیز و غیرمنطقی امثال زیبا کلام انجام می دهند. ارتجاع نقابدار یعنی همان روشنفکری دینی خطرناک ترین نیروی فرهنگی_ سیاسی در تاریخ معاصر بوده است که صورت مدرن فلسفه ستیزی پنهان تاریخی است. این نیرو سد محکمی در برابر اصلاحات واقعی ایجاد کرده است.‌ ما باید با استبداد در عمیق ترین لایه یعنی سطح معرفت شناختی مقابله کنیم. هرچه این موضوع را تکرار کنیم، باز کم گفتیم زیرا هنوز تو کله ی اکثر نخبگان فرو نرفته است، چه برسد به عوام. ساده و رک می گویم ما دموکراسی نداریم چون هنوزم از فلسفه سیاسی و تاریخ دموکراسی در جهان خیلی کم می دانیم هنوز اکثر نخبگان ما معنی درست دموکراسی را نیز نمی دانند و در مساله صوری سلطنت یا جمهوری گیر کرده اند و قادر به درک فساد پذیری قدرت نیستند.‌

  • جوادی

    آیا می توان از نخبگان نابالغ حرف زد؟

  • جوادی

    می دانیم که واکنش های زیادی به نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی آقای دوستدار داده شده است. اونهایی که خطاب به غربیان با تکبر از نادانی و سبک مغزی آقای دوستدار دم می زدند ، یه نگاهی به خودشان نیز بیاندازند، فکر نمی کنم نظریه امتناع دموکراسی در نظام سلطنتی که مقبول جمهوریخواهان دو آتشه و روشنفکران دینی است از نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی، معقول تر باشد. همان اتهام بلاهت که این متعصب ها به آقای دوستدار وارد می کردند، آیا به طرفداران نظریه امتناع دموکراسی در نظام سلطنتی وارد نیست؟ آقای دوستدار می گوید در کل تاریخ ایران فقط چهار نفر بوده اند که یونانی ناب اندیشیده اند و امثال آقای امیر حسین لادن می گویند در کل تاریخ ایران فقط سه نخست وزیر بوده اند که حکومت شان دموکراتیک کوتاه مدت بوده است. آیا جمهوریخواهان متعصب که به نظریه امتناع دموکراسی در نظام سلطنتی اعتقاد دارند ،حق دارند نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی را محکوم کنند؟ باز داستان سیر طعنه زد به پیاز را اینجا هم می بینیم.

  • جوادی

    چه قدر خوب بود که بعضی از این یادداشت ها مورد توجه نخبگان قرار می گرفت و آنها را به بازاندیشی وا میداشت. دوست دارم نخبگان ایرانی از خواب جزم اندیشی بیدار شوند و یا اگر بیدار هستند، هوشیارتر شوند.

  • جوادی

    دوست گرامی زمانی فرویدیست بودم و آرزویم خوندن کتاب آینده یک پندار بود. حالا شما دارید درس روانکاوی به من میدهید. من شما را چپ گرا نمی دانم و شما با این ادبیات سطح پایین تر از ادبیات عوام، نمی توانید آبروی چپ ها را ببرید. عنوان در خور شما چپ نمای استمرار طلب هست. همانطور که امثال زیبا کلام روشنفکرنمای استمرارطلب هستند. واژه روانکاوی تحلیلی من در آوردی و تهی از معنی است و نشانه بلاهت محض است. کاری ندارد، می توانیم این دعوا را به داوری بگذاریم. از سایت زمانه بخواه داوری کند. روانکاوی معادل نسبتا خوبی برای پسیکو آنالیز است که ترجمه تحت الفظی اش تحلیل روانی است. از طرفی نظریه روانشناسی یونگ به روانشناسی تحلیلی شهرت دارد. واژه من در آوردی روانکاوی تحلیلی را جایی ندیدم.

  • جوادی

    از آقای دکتر نیکفر باید ممنون باشم که مطرح شدن کتاب ایدئولوژی ایرانی در سایت، منو تحریک به مطالعه آن و ارسال صدها نظر کرده است. تا قبل از این نه از کتاب ایشان خبر داشتم و نه از کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی آقای دوستدار. چرا خبر نداشتم،چون بیش از بیست سال قبل تصمیم گرفته بودم که در انزوا تا اونجا که امکان دارد به طور ترجیحی آثار غربیان را بخونم. کتاب ایدئولوژی ایرانی با نام جذابش باعث شد تا حدی از انزوای بیست ساله خارج شوم. گرچه الان هم به انزوا گرایش دارم و عملا هم تا حد زیادی امثال من محکوم به انزوا هستیم.

  • جوادی

    فراموش نشود اولویت توده ای ها و خیلی دیگر از نخبگان مبارزه با امپریالییم و سرمایه داری بوده است ،نه مبارزه برای آزادی و استقرار دموکراسی . بله راه توده همچنان تا برافراشتن پرچم داس و چکش بر فراز کاخ سفید توسط چپ نماهایی امثال دخو ادامه خواهد داشت. حیف است این پرچم مبارزه سرخ و سیاه را بر زمین گذاشت.

  • دخو

    تبلیغات ساواکی مبانه ی سلطنت باختگان اثری در مبارزات ضد سرمایه داری مردم ایران نخواهد داشت. در تبلیغات ساواک (بازمانده از دوران جنگ سرد قرن پیش) حزب توده تنها جریان چپ است, و هر کس که ضد سرمایه باشد از والتر بنجامین تا آنارکو فمینیست ها, تا اکو سوسیالیستها,...همگی حزب توده هستند. چنین بلاهت هایی فقط می تواند تراوشات یک ذهن * کماکان زندانی در جنگ سرد قرن بیستم باشد و بس. مردم ایران مطالبه دارند که: "پاسدار سرمایه دار, پول مونو پس بیار" اما سلطنت باختگان پند و اندرز می دهند که از پاسداران نباید "اهریمن سازی" کرد, و فقط از طریق همکاری با سپاه و بسیج و یک کودتای درونی است که رژیم سرنگون می شود. همانگونه که جریانات معلوم الحالی مانند "فرشگرد" و شازده شصت و چند ساله در پی هکاری با سپاه و بسیج برای برپایی یک کودتا هستند. سلطنت باختگان نگون بخت نباید از یاد ببرند که هرگونه آزادی مدنی در جوامع غربی و هر نوع حق و حقوق سیاسی که امروزه از آن استفاده می کنند فقط و فقط به همت مبارزات ضد سرمایه دارانه کارگران و اتحادیه های آنان و سنت های مبارزاتی جنبش ها و احزاب سوسیالیستی و کارگری به دست آمده است. انکار هر کدام از این حقایق تاریخی و غیر قابل رد اوج ناشکری و نمک به حرامی سلطنت باختگان است. که البته چنین خصایلی از آنان هیچ بعید نیست.

  • دخو

    هیچ کاربری در سایت به اندازه شما (جوادی) در تنزل سطح گفتمان کوشا نبوده و نیست: از تبلیغ موسیقی معین در بلاگ مربوط به هگل! تا یاد آوری آوازهای گوگوش در مباحث هایدگر! اگر جایزه و مدالی برای تحجر و ابتذال فرهنگی و فکری موجود باشد, بی گمان سلطنت باختگان چوخ بختیار برندگان آن می باشند.

  • دخو

    استمرار طلبی سلطنت باختگان و سپاه پاسداران هر دو در سوی حفظ نظام سرمایه داری در ایران؛ هر دو با هدف ایجاد تغییرات از بالا و آلترناتیو سازی بالای سر مردم ؛ و ادامهء وضع موجود با مقدارکمی تغییرات آرایشی میباشد. و بدین ترتیب است که سلطنت باختگان چندین هزار بار تبلیغ "اصلاح طلبی" می کنند, جریاناتی مانند "فرشگرد" و شازدهء شصت ساله به دنبال برقرای تماس ها و ارتباط با سپاه و بسیج هستند. اما مبارزات ضد سرمایه داری مردم ایران مشت محکمی بر دهان تمامی این جریانات معلوم الحال کوفته و میکوبد.

  • دخو

    در ذیل بررسی تطبیقی جالبی است میان سلطنت باختگان و جناح اصلاح طلب رژیم, نبشتهء تارا بهروزیان. بخوانید و قضاوت کنید: شباهت‌های سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان در وهله‌ی نخست به نظر می‌رسد که پیشینه‌، خاستگاه‌ها و چشم‌اندازهای کلی دو جریان مورد بررسی، نزدیک‌شدن و همسویی آن‌ها را دشوار کرده است، اما این دو نیرو از حیث خط‌مشی‌ها و اهدافی که دنبال می‌کنند شباهت‌های در خور توجهی نیز دارند که می‌توانند از مجرای دو جبهه‌ی مخالف منجر به تاثیراتی همسو در سپهر سیاسی ایران ‌شوند: دست‌های خونینی که باید شسته ‌شوند سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان همچون لیدی مکبث پیوسته در حال شستن دست‌های خونین‌شان هستند، با این تفاوت که شخصیت تراژدی شکسپیر از فرط عذاب وجدان جنایتی که برای دستیابی به قدرت مرتکب شده بود، در ناامیدی جنون‌آمیزش می‌کوشید لکه‌ی این جنایت را از دستانش بزداید و از این طریق ناخواسته راز هولناکش را برملا می‌ساخت، اما دو جریان مذکور در کمال آگاهی و با وقاحتی کم‌نظیر عامدانه خون‌ها را از دست‌ها و حافظه‌ها و وجدان‌ها می‌شویند. تحریف گذشته و برساختن حافظه‌ی تاریخی جعلی فصل مشترک و نقطه‌ی تلاقی این دو جریان است. ترویج رویای بازگشت به دوران طلایی – خواه دوران طلایی «امام خوبی‌ها» یا روزگاران خوش پیش از انقلاب – کارکردی یکسان دارد. برای همراه ساختن نسل‌های جدیدی که تاریخ را صرفاً از خلال بازوهای رسانه‌ای رنگارنگ این دو جریان مرور و بازیابی می‌کنند، تاکید بر نوستالژی روزگارانِ ازدست‌رفته نقشی کلیدی ایفا می‌کند. سلطنت‌طلبان با ایده‌آل‌سازی از رژیم پیش از انقلاب تصویری جادویی از سرزمینی ارائه می‌دهند که با هدایت پادشاهی مقتدر و دوراندیش و با تکیه بر پیشنیه‌ای باستانی به سوی تکامل و توسعه گام برمی‌داشت. سرزمینی که در آن از فقر، سرکوب آزادی‌ها و تضادهای اجتماعی خبری نبود، و از بخت شوم، مشتی متحجر از سر شکم‌سیری و ناسپاسی با بی‌رحمی دست به انقلابی خونین زدند و همه چیز را نابود کردند. فراموش نباید کرد که این تحریف تاریخ اگر چه بر مقایسه‌ای ساده‌انگارانه و جعل و یک‌سونگری استوار است اما بستری مادی و واقعی دارد؛ ناگفته پیداست فجایعی که رژیم اسلامی در چهار دهه‌ی گذشته در همه‌ی عرصه‌ها آفریده است چگونه راه را برای این مقایسه هموار می‌کند. دهه‌ها سرکوب چنان گسست‌های تاریخی و نسلی عظیمی ایجاد کرده است که به سادگی می‌توان به هر دروغی لباس پرزرق و برق حقیقت پوشاند. اصلاح‌طلبان اما برای تحریف گذشته کار دشوارتری در پیش و به ترفندهای پیچیده‌تری نیاز دارند چرا که باید با تطهیر جریان‌هایی در درون همین رژیم مسلط فعلی، آبروی یک نیروی اپوزیسیون را برای خود دست‌وپا کنند. با این حال موفقیت نسبی (ولو مقطعی) آنان در این تحریف و وارونه‌سازی تاریخی در میان بخشی از افکار عمومی در نوع خود جالب توجه است. در این پروژه‌ی تطهیر و تحریف، به سادگی می‌توان ادعا کرد که میرحسین موسوی از هم‌دستی در کشتارهای دهه‌ی ۶۰ مبراست و برای فعالان اصلاح‌طلب که برای مدت زمانی طولانی اغلبِ پست‌های کلیدی و رده‌بالا را در نهادهای امنیتی و سیاسی و اقتصادی در دست داشتند، وجهه‌ای منتقد و قربانیِ سرکوب آفرید. قصد من انکار تفاوت‌های جناحی و تمایز نگاه جناح‌های «چپ» و راست (به معنای مصطلح سیاسی آن) در درون رژیم جمهوری اسلامی و پیامدهای سیاسی و اجتماعی متفاوت قدرت‌گیری آن‌ها در مقاطع مختلف نیست. اما به گمان من کارکرد این تحریف‌های تاریخی در دوران کنونی از سطح فرصت‌طلبی‌های تاکتیکی مقطعی برای کسب آرای صندوق‌های انتخاباتی و کرسی‌های کنونی قدرت فراتر می‌رود و باید آن را از منظر نبرد پنهانی که از هم‌اکنون برای کسب هژمونی در دوران بحرانی و پرتلاطم آینده در جریان است و تاثیری که بر جنبش‌ها و سویه‌های رهایی‌بخش احتمالی آتی خواهد داشت نیز نگریست.

  • دخو

    سلطنت باختگان زندانی در دوران جنگ سرد قرن گذشته قبل از سخنرانی به دیگران در باره جزم اندیشی, این خودشان می باشند که باید به دیگران توضیح دهند که بر مبنای کدام منطق و اخلاق هنوز جنایات ساواک را توجیه می کنند و حکومت فاشیستی تک حزبی رستاخیزی "عاری از مهری" را کماکان بهترین بدیل و آلترناتیو برای مردم ایران می دانند, که هر روزه در اینجا افسوس می خورند که "حیف شد". سلطنت باختگان نگون بخت خودشان بدترین نمونه های دگماتیسم و جزم اندیشی هستند.

  • جوادی

    چرا با روشنفکری دینی مخالفم؟ در بسیاری از یادداشت ها به روشنفکری دینی حمله کرده ام و آن را آشکارا یا ضمنی مهم ترین مشکل فرهنگی _ سیاسی تاریخ معاصر دانستم که البته صورت جدید همان فلسفه ستیزی پنهان تاریخی است. روشنفکری دینی خودش را نقد دوسویه سنت و مدرنیته تعریف می کند‌. هر انسانی یکی از سه موضع کلی را می تواند در برابر سنت برگزیند که عبارتند از محافظه کاری، رفورمیسم و رادیکالیسم. روشنفکری دینی خودش را پروژه رفورمیستی می داند. اما همه می دانیم که بین ادعا و حقیقت فرق است. آیا روشنفکری دینی واقعا آنطور که ادعا می کند نقد دو سویه سنت و مدرنیته است؟ خوب اگر دارای صداقت روشنفکری است، ابتدا باید توضیح دهد که پسوند دینی در روشنفکری دینی بر چه چیزی دلالت می کند و نیز منظور خود از سنت را به طور واضح بیان کند. آیا پسوند دینی در روشنفکری دینی یک چارچوبی از جزمیات دینی را از ابتدا مفروض نمی گیرد؟ آیا این پیش فرض ها نقد را از حالت بیطرفانه خارج نمی کنند و آن را گرفتار سوگیری نمی کنند؟ آیا همین سوگیری دینی ، روشنفکری دینی را به نقد یک سویه مدرنیته تبدیل نمی کند؟ روشنفکر، روشنفکر است، چه دیلی وجود دارد آن را به روشنفکری دینی و غیر آن تفکیک کنیم . آیا این کار هدفی غیر از بی اعتبار کردن مفهوم روشنفکری ناب دارد؟ روشنفکری دینی اگر دارای صداقت بود ، درکنار آثاری مانند غربزدگی ،می بایستی اثری تحت عنوان سنت زدگی نیز تالیف میشد، آیا اینکار انجام شد؟ مهمترین ویژگی نقد درست، بی طرف بودن آن است که روشنفکری دینی به خاطر وابستگی و تعلق خاطر ش به دین نمی تواند بی طرف باشد. بنابراین موضع روشنفکری دینی همان موضع محافظه کاری و حتی گاهی محافظه کاری افراطی یعنی ارتجاعی است. اما فرقش با یک محافظه کار معمولی، این است که او فاقد صداقت نیز هست،یعنی ریاکارانه و عوام فریبانه خودش را رفورمیست جا میزند تا رفورمیست واقعی مجال ظهور و عرض اندام پیدا نکند. پس کارکرد اساسی روشنفکری دینی تداوم نهادها و اندیشه های سنتی و جلوگیری از اصلاح و پیشرفت است.‌ شکی نیست که سنت هم شامل عناصر مثبت و هم شامل عناصر منفی است و بنابراین رفورم برای کاهش عناصر منفی همواره لازم است. اینکار در هر جامعه ای توسز رفورمیست ها ی واقعی انجام می شود نه رفورمیست های تقلبی که خودشان را روشنفکران دینی می نامند. البته روشنفکری دینی، روشنفکری اصیل را تحت عنوان غربزدگی محکوم می کند. رفورمیست نه غربزده است و نه سنت زده، او منتقد و خردگرا است و در عین حال تند رو هم نیست. او حتی منتقد دین باشد، این جمله قصار را تایید می کند که دین قلب دنیای بی قلب است. او این سخن داستایوسکی را نیز مهم می داند که می گوید: اگر کسی ثابت کند مسیح حقیقت ندارد، دوست دارم با مسیح باشم تا با حقیقت. این نشان میدهد که حتی اندیشمند بزرگی مثل داستایوسکی نمی تواند دنیای بی قلب به قول مارکس و واقعیت سهمگین و بر آشوبنده به قول نیچه را تاب آورد. روشن اندیش اینها را می داند.

  • جوادی

    مدعی نمی تواند داور ادعای خود باشد. اینکه من سطح بحث را تنزل میدهم یا شما یا هر دو، دیگران باید با دلایل داوری کنند. در یک جامعه دموکرات که این سایت نمونه بسیار کوچک اما ارزشمند آن است، همه حق برابر در اظهار نظر دارند. هر زمان خودتان سایتی راه اندازی کردید، امثال من را راه ندهید و تک صدایی حاکم کنید. همچنین اگر روزی قدرت را همفکران شما در دست گرفتند، اختناق برقرار کنید. پایبندی به اصول دموکراسی و حقوق بشر از سر و روی شما می باره. ادبیات شما به خاطر دموکراتیک بودن می تواند حتی نامزد جایزه های حقوق بشری شود. من چپ ها را در توده ای ها خلاصه نمی کنم. من شما را حتی چپ گرا و توده ای هم نمی دانم. عنوان در خور شما استمرار طلب چپ نما است. شاه که از خدا بالاتر نیست، من راجع به خدا سالها فکر کردم و خیام را به خاطر این رباعی همیشه ستوده ام. خدایا تو کریمی و کریمی کرم است، عاصی ز چه رو برون ز باغ ارم است با طاعتم ار عفو کنی نیست کرم، با طاعتم گر ببخشی کرم است. اجازه بده رک بگویم من همیشه با پدرسالاری مشکل داشته ام، حتی در خانواده خودم.

  • دخو

    چوخ بختیاریزم و ابتذال فرهنگی از دور هنگام در تار و پود سلطنت باختگان * ریشه دوانده و بخشی از دی‌ان‌ای شان و در ذات آنان است؛ "با شیر اندرون شد و با جان به در شود." از تحجر و به کثافت کشیدن "دربار" سلطنتی در دوران خاندان موسوم به پهلوی*, تبدیل دربار به شیره کش خانه در دوران آدولف رضا خان, و سپس تبدیل دربار به عظیم ترین فاحشه خانهء کشور در دوران "عاری از مهر" (خاطرات اسدالله علم). جشنهای ۲۵۰۰ ساله و میلیونها میلیون خرج کردن برای پذیرایی از سران کشورها در حالیکه بخش عظیمی از مردم ایران هنوز در حاشیه ی شهر ها بدون دسترسی به ابتدایی ترین امکانات زندگی میکردند, شاید "خاطره بر انگیز" ترین فصل از تحجر و ابتذال سلطنتی در ایران باشد. اگر پولهای به هدر رفته در جشنهای ۲۵۰۰ ساله خرج بهبود زندگانی مردمِ حاشیه نشین میشد, احتمالا حاشیه نشینان تبدیل به پیشروان و پیشگامان جنبش های ضد سلطنتی در ایران نمی شدند. شایان یاد آوری است که تظاهرات حاشیه نشینان تهران در اعتراض به تخریب حلبی آباد ها (تابستان ۱۳۵۵) اولین حرکت های اعتراضی علیه رژیم شاه (قبل از "شب های شعر", جریانات قم, ....) و تمامی دیگر حرکت ها بود. در ۱۳۵۰ شاه در شیراز به روح کوروش پیام داد که "آسوده باش, زیرا که ما بیداریم" چهار سال پس از آن تاریخ کشور به تاریخ سلطنتی تعویض گشته و ناگهان ملت ایران یکشبه از ۱۳۵۴ ارتقا پیدا کرد به ۲۵۳۴! اما دلقک بازی های سلطنتی چندان طول نکشید و در"۲۵۳۵"پایه های آن چنان آغاز به فرو پاشیدن نمود که در عرض دو سال پس از آن شاه به کوروش پیوست. فیلم به یاد ماندنی "اسرار گنج درهء جنی" به کارگردانی ابراهیم گلستان نیز نشانگر دقیق و هنرمندانه ای از فرهنگ تازه به دوران رسیده های سلطنتی است. با ذکر تمامی این مقدمه دیگر نباید جای تعجب باشد که چرا سلطنت باختهء * "عزیز" ما هنوز نمی داند و نمی فهمد که اتیکت اینترنت و بلاگ نویسی چیست و بلاگی که راجع به "پدیده شناسی روح" هگل است, جای تعریف از ترانهء معین نیست. و ستایش از آوازهای گوگوش جایش در بلاگ مربوط به هایدگر نمی باشد. ------------------ * خاندان موسوم پهلوی, چونکه حتی نام اصلی آنان "سواد کوهی" بود و نام پهلوی را مانند تمامی دیگر متعلقات شان از خانوادهء دیگری دزدیده بودند.

  • دخو

    طبق آن مثال قدیمی که گوید: "کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی," سلطنت باختگان قبل از سخنرانی در بارهء "روشنفکران دینی" باید برخورد دینی, دگماتیک و جزم گرائی خود در له سلطنت و تعصب مذهبی خود در این مورد را حل کنند, و تازه آنگاه پس از زدودن جزم گرایی و برخورد دینی به سلطنت است که شاید بتوانند مدعی نقد باشند. اما سلطنت باختگان ساواک منش هنوز غافل از درک معنا و پی آمدها و عواقب جنایات علیه بشریت که در دوران "عاری از مهر" انجام داده اند می باشند, که بر این مبنا می توان اطمینان داشت که سلطنت باختگان ساواکی تا ازل در جهل مرکب و اعتقادات مذهبی/سلطنتی/ساواکی شان زندانی خواهند بود. خلایق هر چه لایق!

  • دخو

    در ذیل بخش دیگری از مقال "شباهت‌های سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان" به قلم تارا بهروزیان؛ ناسیونالیسم و نژادپرستی در مقاله‌ی پیشین تلاش کردم نشان دهم چرا به گمان من نیاز به عنصری انسجام‌بخش که نیروها و بدیل‌های به‌ظاهر جدا در برابر جمهوری اسلامی را چون مومی همگن‌ساز به یک‌دیگر پیوند بزند، نقش ناسیونالیسم را در تحولات آینده برجسته می‌کند. با شتاب یافتن تحولات و تعمیق بحران، و در نبرد پنهان برای کسب هژمونی، ناسیونالیسم و نژادپرستی چون برادران دوقلوهای به هم چسبیده‌ای که از سر به هم متصل‌اند، در حال رشد هستند. اتحاذ رویکردی غیرتکثرگرا، و غیرطبقاتی بر بستر ناسیونالیسم یکی دیگر از فصول مشترک سلنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان است. ناسیونالیسم را البته باید یکی از محورهای گفتمانی اغلب جریان‌های اپوزیسیون راست‌گرای جمهوری اسلامی به شمار آورد. اما این سلطنت‌طلبان هستند که بیش از هر جریان دیگری با تکیه بر ارزش‌های دولت- ملت ایرانی در تقابل با ارزش‌های روحانیت شیعه، دوگانه‌ی آنتاگونیستی موهومِ «یا ما یا جمهوری اسلامی» را تقویت می‌کنند. بر همین اساس است که گرایش‌های‌ تمامیت‌خواهانه و نژادپرستانه در این جریان روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. تاکید بر ضرورت وجود دولت مقتدر و متمرکز، انکار هرگونه تبعیض ستم قومی و فرهنگی، تاکید بر «ایران‌گرایی» و فروکاست و همگن‌سازی همه‌ی ملیت‌ها و اقوام ایرانی در قالب شهروند «ایرانشهر»، نژادپرستی و استفاده از برچسب‌ها و توهین‌های نژادی و قومی و… تنها برخی از شگردهای هواداران این جریان در عرصه‌ی رسانه‌ای و مجازی است. گفتمان اصلاح‌طلبی نیز در رواج و تثبیت ضرورت و مشروعیت دولت متمرکز و ناسیونالیسم شیعه‌ی ایرانی پیشینه‌‌ای به درازای عمر جمهوری اسلامی دارد. پس از سرکوب‌های سیاسی و قومی و جنسیتی دهه‌ی‌های اول پس از انقلاب که اصلاح‌طلبانِ امروز همسو با دیگر جناح‌های حاکمیت نقش پررنگی در آن ایفا کردند، اصلاح‌طلبی از دهه‌ی هفتاد به این سو در برابر اصول‌گرایان و محافظه کاران بر پروژه‌ی روشنفکری دینی به مثابه‌ی نقطه‌ی مرکزی گفتمان خود برای جذب افکار عمومی و بدنه‌ی اجتماعی تکیه کرد. اما به تدریج با رشد سکولاریسم در فضای سیاسی اجتماعی ایران به ویژه در میان نسل‌های جدید، پروژه‌ی روشنفکری دینی به حاشیه رفت و تاثیرگذاری خود را از دست داد. با افول جذابیت روشنفکری دینی، اصلاح‌طلبان به تدریج به نوعی از ایران‌گرایی تغییر جهت دادند که در آن اسلام امت‌گرای خمینی به نوعی ناسیونالیسم ایرانی شیعه‌ی لیبرال دگردیسه شده است. با گذر زمان این قسم از ناسیونالیسمِ مورد اتکای اصلاح‌طلبان هرچه بیش‌تر به اندیشه‌های ایرانشهرگرایانه نزدیک شده و به عبارتی ردای پروژه‌ی «ایرانشهری» را بر تن کرده است. (از این منظر می‌توان درک کرد که چرا اصلاح‌طلبانی که می‌کوشند نیروی خود را در قامت یک اپوزیسیون بازآرایی کنند نیز، همانند رقبای سلطنت‌طلب‌شان، از اندیشه‌ی ایرانشهری به مثابه‌ی یکی از اهرم‌های ایدئولوژیک‌شان بهره می‌گیرند.) از سوی دیگر اصلاح‌طلبان در طی این سال‌ها همواره با برجسته کردن خطر جنگ داخلی و تجزیه‌ی ایران در صورت بروز هرگونه خیزش رادیکال که خواستار تغییرات بنیادین یا از میان برداشتن رژیم جمهوری اسلامی باشد، در جهت تقویت احساسات ناسیونالیستی کوشیده‌اند. در واقع اصلاح‌طلبان و سلطنت‌طلبان در رویکردهای طبقاتی یا سیاست‌های مرتبط با اقوام و ملیت‌های ایران در عمل شباهت‌های چشمگیری به یک‌دیگر دارند. اصلاح‌طلبان نیز همانند سلطنت‌طلبان هرگونه‌ اشاره به ستم قومی را بلافاصله با برچسب تجزیه‌طلبی محکوم می‌کنند. «تمامیت ارضی» اسم رمز مشترک دیگر این دو جریان است و دستاویزی برای بسیج افکار عمومی در بزنگاه‌های تاریخی. نظریه‌پردازان و مروجان دو جریان سلطنت‌طلب و اصلاح‌طلب، تبعیض قومیتی را به تصویر رمانتیکی از کپرنشینان بلوچ و کولبران کرد تقلیل می‌دهند که لاجرم با خصوصی‌سازی «صحیح»، جذب سرمایه و کارآفرینی از میان خواهد رفت.

  • جوادی

    چرا استمرارطلبان همیشه با بایکوت انتخابات مخالفت کرده اند؟ به تازگی آقای اکبر گنجی در شبکه خبرپراکنی بی بی سی که یکی از بازوهای سیاست استعماری انگلستان است به موضوع انتخابات ریاست جمهوری یا به قول معروف انتخابات تدارکات چی پرداخت و به روی کار آمدن یک تدارکات چی نظامی هشدار داد. ایشان فرمودند که اگر یک نظامی به مقام ریاست جمهوری برسد، آنگاه نظام ایران مثل نظام کره شمالی می شود یعنی اختناق بیشتری حاکم می شود و این مساله گذار به دموکراسی را دشوار می کند. باید به این ایدئولوگ مدعی اصلاح طلبی بگوییم که اولا حکومت کره شمالی از آغاز مدعی دموکراسی دینی و بازی دوجناحی نبوده و مشروعیت اش را از انتخابات فرمایشی نمی گیرد. کره شمالی هیج گاه مدعی نظام چند حزبی نبوده است، بلکه برعکس نظام تک حزبی در آن قانونی است. اما چون شاه در اواخر حکومت خود نظام تک حزبی ایجاد کرد، نظام جمهوری اسلامی برای اینکه متهم به دیکتاتوری تک حزبی مثل حکومت شاه نشود حزب جمهوری اسلامی را به دوجناح تقسیم کرد و بازی دو جناحی را به عنوان بازی دموکراتیک به مردم تحمیل کرد. حکومت ایران نیز حکومت تک حزبی است و دو جناح از یک حزب توتالیتر ، از لحاظ مخالفت با آزادی ، مردم سالاری و حقوق بشر فرق ناچیزی دارند. بنابراین مقایسه جمهوری اسلامی با نظام کره شمالی که آشکارا تک حزبی بوده قیاس مع الفارق است. از طرفی ایشان می گوید که گرایش به کنار زدن یک جناح ، گذار به دموکراسی را سخت می کند. اما این موضوع در مورد حکومت شاه و حزب رستاخیز صدق نمی کند. برعکس من بزرگترین مانع در راه گذار به دموکراسی را همین جناح استمرارطلب می دانم که حتی ناکارامدی جمهوری اسلامی را تشدید هم کرده است زیرا مانع اصلاحات واقعی است. آخه من نمی دانم شخصی مثل علی مطهری کجاش شبیه یک دموکرات است؟ استمرار طلبانی چون اکبر گنجی اهمیت بایکوت در گذار به دموکراسی و در مبارزه با استعمار و استبداد را می دانند، به همین خاطر از تمام ظرفیت رسانه ای خود از جمله بی بی سی استفاده می کنند تا دو باره مردم را فریب داده و وارد صحنه انتخابات فرمایشی کنند و از این راه کسب اعتبار و مشروعیت کنند. متاسفانه تا امروز در صحنه مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران بایکوت سازمان یافته مورد بحث قرار نگرفته است و بایکوت های صورت گرفته تا کنون بیشتر خودجوش بوده است. مبارزه خشونت آمیز ما را به دموکراسی نمی رساند. من طرفدار مبارزه منفی به ویژه اولویت بایکوت هستم‌ . منظور از اولویت بایکوت این است که ما ابتدا باید در بایکوت همبستگی را ایجاد کنیم و بعد نوبت اعتصاب میرسد.

  • جوادی

    دوست گرامی با توجه به ادبیات شما، دو تا فرض درباره شما را می توان مورد بحث قرار داد. شما یا یک استمرارطلب طرفدار جمهوری اسلامی هستید که در پوشش چپ گرا و به بهانه مبارزه با سرمایه داری تلاش می کنید با ادبیات خشن و غیر منطقی و مغالطه ، سطح بحث را تنزل دهید و جلوی گفتگوی آزاد را بگیرید. من ابن فرض درباره شما را بیشتر محتمل می دانم. فرض دیگر این است که یک قوم گرای تجزیه طلب هستید که از ادبیات کمونیستی هم استفاده می کنید و من نام این این دسته کنشگران نو ظهور را کمونیست های قومی می نامم. قبلا هم یادداشتی تحت عنوان قوام ایرانی از دیدگاه کمونسیت های ایرانی نوشتم که شما را به آن ارجاع میدهم.

  • جوادی

    برای یک کمونیست توده ای که مزدور مسکو بوده و هست، لیبرال یعنی استمرار طلب و سلطنت طلب. خب آیا میشه با چنین افرادی گفتگوی انتقادی داشت؟ بارها از جمهوری پارلمانی دفاع کردم و رک گفتم که طرفدار چه نظام سیاسی هستم .اما یک توده ای استمرار طلب نمی تواندحتی بگوید طرفدار چه نظام سیاسی هست. بله او باید چهره واقعی خود را پنهان کند، این بخشی از کار اونهاست. گاهی در لباس آنارشیست ظاهر می شود. گاهی در لباس لنینیست و گاهی در لباس ترکیبی از آنارشیسم و مارکسیسم. گاهی هم در لباس ناسیونالیست قومی و گاهی هم در لباس کمونیست قومی. خلاصه اینکه مرتب چهره عوض می کند و با انگ زنی کارش را پیش می برد. در این روش کثیف، یک پارلمانتاریست و لیبرال انگ سلطنت طلب و ساواکی می خورد. وقتی بهش بگی وقتی میشه از خدا نقد کرد آیا از نماینده خدا نباید انتقاد کرد؟ مادام خودش را به صورت سلبی تعریف می کند یعنی با تخریب و انگ زدن دیگران،زیرا خود چیز ارزشمندی برای عرضه ندارد. وقتی در دکان خود بخواهی بار بنجل را بفروشی، باید دکان هایی که بار با کیفیت را عرضه می کنند را تخریب کنی یا پلمب کنی. این انگ زنی ها در کار من موثر نیست.

  • جوادی

    چه کسانی از حمله روشنفکرانه من به روشنفکری دینی آزرده و عصبانی می شوند؟ بارها موضع خود را شفاف بیان کردم. من خودم را یک لیبرال دموکرات می دانم و درعین حال طرفدار اتحاد لیبرال دموکرات ها و سوسیال دموکرات های ایران برای گذار به دموکراسی هستم و معتقدم که این وظیفه مهم را فقط اتحاد این دو نیرو می تواند با موفقیت به انجام برساند. دوست گرامی من خودش را چپ گرا نشان می دهد، خوب اگر واقعا سوسیال دموکرات باشد، باید دست کم از برخی نظرات من دفاع کند. چون اینکار را نمی کند و برعکس پیوسته تلاش می کند مرا تخریب و بی اعتبار کند، میشه نتیجه گرفت که دشمن سوسیال دموکراسی نیز هست. پس می ماند که بررسی کنیم که یه کمونیست است یا یک آنارشیست یا ترکیبی از این دو و نیز شاید یک کمونیست قوم گرا و تجزیه طلب باشد. اگر هیچ یک از اینها نباشد، پس بی تردید یک استمرار طلب است و بنابراین طبیعی است که از حمله من به استمرارطلبی و روشنفکری دینی ناراحت شود.

  • جوادی

    من یک فارس هستم. آیا من آزادی دارم؟ آیا امثال من در تصمیم گیری های سیاسی جامعه سهمی داریم؟ آیا ما حق برابر سیاسی داریم؟ آیا ما حق نظارت بر فرآیندهای سیاسی را داریم؟ خوب لطف کنند این افرادی که مساله جعلی ستم ملی را مطرح می کنند، توضیح دهند که چرا یک فارس مانند اکثر مردم ایران در حاشیه است؟ فارسها از چه امتیازی برخوردارندکه دیگر اقوام برخوردار نیستند؟ کمونیست ها که روزگاری سنگ جهان وطنی را به سینه می زدند، با فروپاشی کعبه آمالشان یعنی اتحاد شوروی و سرخوردگی ناشی از آن و حفظ مبارزه با ملت گرایی، به طرفداری از ناسیونالیزم قومی به بهانه دفاع از حقوق بشر ،پرداختند. من نام این کمونیست های سرخورده را کمونیست های قومی می نامم. جان استوارت میل گفته میزانی از وحدت ملی پیش زمینه دموکراسی هست. دشمنان دموکراسی در ایران با آگاهی از این نظر جان استوارت میل، تلاش می کنند با طرح مساله استعماری ملتهای ایران، مانع تحقق دموکراسی شوند. کدوم قوم را سراغ دارید که از شناسایی خود به عنوان ملت خودداری می کند؟ آیا ترک ها خودشان را یک ملت نمی دانند؟ آیا ترک ها ، کردها را حتی به عنوان قوم قبول دارند؟ بروید نظر رهبر کودتا علیه حکومت عدنان مندرس یعنی جمال گورسل را درباره کردها بخوانید و بعد از ستم ملی در ایران حرف بزنید. قوم فارس خودش را یک ملت نمی داند و مردم ایران را رنگین کمانی از اقوام می داندکه هزاران سال همزیستی مسالمت آمیز داشته اند. من به عنوان یک فارس و یک انسان گرا هیچ گاه احساس نفرت نسبت به هیچ قومی نداشته ام و اصولا نفرت نژادی با انسان گرایی قابل جمع نیست. خوشبختانه پان ایرانیسم هم تبعیض نژادی را محکوم می کند و ناسیونالیزم دفاعی و برای جلوگیری از تجزیه ایران است.‌ ما پان ترکیسم و پان کردیسم داریم اما پان فارسیسم نداریم. پان فارسیسم زمانی معنی دارد که ملت فارس معنی داشته باشد و ما فارسها خودمان را یک ملت نمی دانیم. ایران ملک مشاء همه اقوام ایرانی است و هیچ قومی بر قوم دیگر برتری ندارد. انسان گرایی از همه این ها بالاتر است.

  • جوادی

    تاسیس سلطنت پهلوی یک اشتباه بوده است. یا می بایستی جمهوری تاسیس میشد یا همان بهتر که جنبش مشروطه در همان سلطنت قاجار به رشد و اصلاح خود ادامه میداد. می دانم که دکتر مصدق یکی از مخالفان تغییر سلطنت قاجار به پهلوی بود. با این قضیه مدتها قبل برخورد کردم و درباره دلایل دکتر مصدق در مخالفت با تاسیس پهلوی تامل کردم. تا اندازه زیادی در اینجا حق با دکتر مصدق بود و تجربه نیز نشان داد که حتی اگر به مفهوم دیکتاتوری صالح هم معتقد باشیم،که من نیستم، باز هم تضمینی برای پیشرفت پایدار و رفاه جامعه نیست. ایده مشروطه نباید قربانی هیچ ایده ی دیگر از جمله ایده دیکتاتوری صالح شود. بزرگی شاه یا نخست وزیر باید دون بزرگی پارلمان قرار گیرد. پارلمان است که نماینده اراده مردم است نه شاه یا نخست وزیر یا رئیس جمهور . روزی نخبگان ما باید متوجه اهمیت این حقیقت شوند.

  • جوادی

    مساله ریشه ای استبداد با تغییرات صوری محض مثلا انقراض یک رژیم و تاسیس رژیم دیگر حل نمی شود. در تاریخ معاصر دو بار اینکار انجام شد و استبداد همچنان پابرجاست. اینکه می گویم انقراض قاجاریه و تاسیس پهلوی اشتباه بود به خطر این است که جنبش مشروطه با این دگرگونی صوری نه تنها تقویت نمی شود، بلکه ممکن است تضعیف هم شود. اینکه مشروطیت در ایران ناقص متولد شد و سرانجام شکست خورد، به خاطر این بود که لیبرالیسم فرهنگی و اقتصادی به اندازه کافی در ایران پا نگرفت یا اصلا پا نگرفت و روشن است که جنبش مشروطه که تجلی لیبرالیسم سیاسی بود نمی توانست از پشتوانه نظری خود قوی تر باشد. ضعف جنبش مشروطه بر می گردد به ضعف پایگاه لیبرالیسم در جامعه ایران که تا به امروز نیز کم و بیش ادامه دارد. حالا می فهمم که چرا نویسنده کتاب ایدئولوژی چیست، تاکید کرده که لیبرال شدن و لیبرال ماندن دشوار است‌.

  • جوادی

    امیدوارم با بیان اینکه تاسیس پهلوی اشتباه بود، اعتقاد راسخ خود به ایده مشروطیت و عدم شیفتگی خود به شکل حکومت و نیز شخصیت های سیاسی را اثبات کرده باشم.

  • جوادی

    نمی دونم دیگه چی بنویسم. آیا فایده ای دارد یا نه ،نمی دونم؟ برای حل مشکلات اساسی جامعه ام کاری نمی تونم انجام بدم و این مرا رنج میدهد. نخبگان نابالغ ایرانی بر سر مساله صوری و فرعی سلطنت یا جمهوری می جنگند و من به عنوان معدود کسانی که این مساله را فرعی تلقی کرده و تعصبی به شکل حکومت ندارد، نمی تواند نخبگان متعصب را از این مساله نجات دهد. شاید برای اونها جمهوریخواه بودن یا سلطنت طلبی به صورت یک هویت اساسی در آمده که اگر از دستش دهند، انگار بخشی از وجود یا دارایی اصلی شان از بین رفته است. کسی که این توانایی را یافته که به مساله مهم تراکم قدرت و بنیان معرفت شناختی استبداد بیاندیشد، دیگر جمهوری یا سلطنت براش ارزش خاصی ندارند زیرا او به چیزی عمیق تر میاندیشد نه صرفا به مفاهیم صوری.‌ امیدی ندارم که چپ ها و مصدقی ها دست از تقدیس جمهوریخواهی بکشند ولی شاید مشروطه خواهان بتوانند برای جمهوری مشروطه هم به اندازه سلطنت مشروطه اعتبار قائل شوند. ما اشتباه بزرگ چپ ها و مصدقی ها در یکی انگاشتن سلطنت مشروطه و سلطنت پهلوی را تکرار نمی کنیم. ما براساس تجربه جمهوری اسلامی، به جمهوری توهین نمی کنیم.‌ ما بر اساس تحربه جمهوری اسلامی به امتناع دموکراسی در نظام جمهوری معتقد نمی شویم. ما باور داریم که دموکراسی در هر دو قالب امکان پذیر است و بر اساس شواهد متعدد تاریخی اعتقاد داریم که هر دو سیستم فساد پذیر و گرایش به خودکامگی دارند، مگر اینکه با تفکیک واقعی قوا و رشد فرهنگ سیاسی از ِآن جلوکیری شود یا بر آن غلبه کرد.

  • دخو

    انزوای سلطنت باختگان * (چه در سطح فردی, و چه در سطح گروهی) بازتابی از عقیم و سترون بودن سنت و گفتمان سلطنتی در ایران است. بدین ترتیب که پایه ی اصلی وجود و نفوذ سلطنت باختگان در ایران پشتیبانی دولت آمریکا از یکسو و همچنین رهبری بلامنازع ایالات متحده در جهان بود. اما در چند دههء گذشته نه تنها آمریکا از پشتیبانی خویش از فرقهء سلطنت باختگان خودداری کرده است, بلکه جایگاه رهبری بلامنازع جهانی خود ایالات متحده نیز دیگر مانند سابق چندان مطمئن و بر جای سابق خود بنا نیست. بلایی که بر سر سلطنت باختگان آمده است, تقریبا و کمابیش همان بالایی است که بر سر حزب توده آمد؛ بدین معنا که ادامه ی وجود حزب توده بدون وجود "سوسیالیزم واقعا موجود" ناممکن بود. و چنین است که در این برهه ما شاهد حضور آخرین نسل از سلطنت باختگان * و "رفقای" توده ای می باشیم. هر چند که "رفقا" هنوز هم مقداری از دم و دستگاه سابق خویش را حفظ کرده اند, اما کار سلطنت باختگان * به کامنت نویسی های مغشوش و نامسجم در سایت های فارسی کشیده است.

  • دخو

    فکاهی بودن ادعاهای سلطنت باختگان * جنبه های متعددی دارد. یکی از خنده دارترین آنها کوبیدن بر طبل مخالفت با دین و مذهب است: اما دین و مذهب "مشروطه خواهی", و اعتقاد جاویدان و ازلی به ضرورت وجود پادشاهی, اصول مذهبی و دینی ی است که هیچگاه از سوی سلطنت باختگان * نمیتواند به پرسش کشیده شود. شیزوفرنی شاید بهترین مفهوم روانکاوی در توضیح چنین تضادهای حادی در توصیف "افکار" سلطنت باختگان * باشد.

  • دخو

    فقط سلطنت باختگان*میباشند که "فکر" می کنند مشکل اساسی ملت یک سری مباحث پرت و نامربوط راجع به سلطنت است. چنین توهم کودکانه و مسخره ای در آن واحد گویاترین بیان فرافکنی یک ذهنیت منقبض و زندانی در دوران "عاری از مهری" است. نیمی از مردم ایران زیر خط فقر و در گرسنگی, درگیر بیکاری, ویروس کرونا, قحطی و هزار و یک مشکل و مسئله کوچ و بزرگ در زندگی روزمره هستند, اما سلطنت باختگان* "عزیز" ما کماکان سخت مشغول بت سازی از مشروطه و جایگاه ازلی و ابدی شاهنشاهی است. تاسیس "پهلوی" پروژه امپریالیزم انگلیس برای تسلط بر ایران بود. اینکه پس از ۱۰۰ سال سلطنت باختگان *"عزیز" ما تازه به این حقیقت تاریخی پی برده اند که چرا یک دولت دست نشاندهء امپریالیستها در ایران امری محکوم به شکست است, فقط بیان کننده نبوغ و هوشمندی خیره کنندهء سطنت باختگان *"عزیز" ما می باشد!

  • دخو

    در ذیل بخش دیگری از مقال “شباهت‌های سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان” به قلم تارا بهروزیان؛ سرمایه‌داری «خوب» به مثابه‌ی راه‌حل‌ بحران اقتصادی با تعمیق بحران اقتصادی و تشدید تضاد کار و سرمایه در جامعه‌ی ایران که در شرایط کنونی منشا و بستر اصلی تحرک و اعتراض گروه‌ها و لایه‌های گوناگون اجتماعی است و آنان را هر چه بیش‌تر به میدان مبارزه‌ی مستقیم و اعتراض سوق می‌دهد، دو جریان سلطنت‌طلب و اصلاح‌طلب در تلاش برای به محاق بردن مبارزه‌ی طبقاتی به عنوان حلقه‌ی اتصالی که می‌تواند لایه‌ها و طبقات گوناگون اجتماع را به هم پیوند بزند، شباهت‌ و هم‌سویی‌هایی بنیادین دارند. هردو گرایش سیاسی با وعده‌ی نظامی عاقل و متناسب با شرایط امروز جهان سرمایه‌داری، عملاً آموزه‌های هارترین نوع نئولیبرالیسم را به مثابه‌ی راه‌حلی برای برون‌رفت کشور از فروپاشی اقتصادی ترویج می‌کنند. آموزه‌ی مشترک ایدئولوژیکی که این جریان‌ها در ترویج آن از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند از این قرار است: تقدیس و توسل به بازار آزاد، سرمایه‌گذاری وسیع جهانی و بازسازی کشور از طریق سرمایه‌گذاری خارجی، خصوصی‌سازی «صحیح» و به کارگیری سرمایه‌داران «باوجدان» و «وطن‌دوست» و «کارآفرینان» فداکار که با کوتاه کردن دست سرمایه‌داران حاکم نظامی و مذهبیِ فاسدِ رژیم فعلی و با بهره‌گیری از ثروت‌های بی‌کران «ملی»، نه تنها بر سرمایه‌ی خود خواهند افزود بلکه نیروی کار را نیز از این خوان نعمت بی‌نصیب نمی‌گذارند؛ بازی دو سر بُردی که نتیجه‌ی محتوم آن رفاه، آزادی‌های اجتماعی و دموکراسی برای همه خواهد بود! بر اساس همین رویکرد ایدئولوژیک است که هر دوی این جریان‌ها با آگاهی از ناتوانی گفتمان خود برای تفوق بر اذهان اقشار فرودست‌تر جامعه، اینک هر چه بیش‌تر بر منافع بلاواسطه‌ی اقتصادی مردم و «علل اقتصادی» اعتراضات تاکید می‌کنند، اما همزمان با پنهان کردن ارتباط «علل اقتصادی» اعتراضات و نارضایتی توده‌های مردم با سازوکار تولید و بازتولید در جامعه، و ریشه ‌داشتن آن در بحران سرمایه‌داری، تا جای ممکن می‌کوشند ظرفیت‌های ضدِسرمایه‌دارانه‌ی نارضایتی جامعه را انکار کنند و به محاق ببرند. البته باید اشاره کرد که جریان اصلاح‌طلبی در قامت یک اپوزیسیون، در حوزه‌ی خط‌مشی‌های اقتصادی تفاوت تعیین‌کننده‌ای با دولت‌های اصلاح‌طلب تاریخ جمهوری اسلامی ندارد. اما اینک با تاکید بیش‌تر بر ترفند ایدئولوژیک فوق، راه‌حل مطلوب‌شان تبدیل ایران به یک نظام «متعارف» در عرصه‌ی بین‌المللی است که توسعه‌ی سرمایه‌ را نه با اتکا به اهرم سرکوب و شکنجه و اعدام که بر اساس یک ساخت سیاسی «معقول» و «قانون‌مدار» پیش می‌برد. نزد هر دوی این گرایش‌های سیاسی، دگرگونی رژیم سیاسی فعلی که بدیهی‌ترین حقوق انسانی و اجتماعی را پایمال می‌کند نه نخستین گام – نخستین گامِ حیاتی و ضروری و اجتناب‌ناپذیرِ جنبش اعتراضی و اجتماعیِ مردمان گستره‌ی جغرافیایی ایران در مسیر دشوار رهایی- بلکه به عنوان گام نهایی و مقصود غایی وانموده می‌شود. در منطق این گفتمان‌ها واقعیت انکارناپذیر جمهوری اسلامی به مثابه‌ی‌ مانعی در برابر هر حرکت رهایی‌بخش و ضرورت و بداهتِ خواست سرنگونی آن، هیچ گونه پیوند و ارتباطی با دگرگونی ساختارهای اجتماعی یا اقتصادی بنیادین ندارد و هر بدیل مردم‌پایه‌ای که این بنیادها را هدف بگیرد (صرف‌نظر از این‌که چنین بدیلی در فضای کنونی جامعه‌ی ایران تا چه میزان از اقبال، توان یا پتانسیل تحقق برخوردار است) بهتر است در نطفه خفه شود.

  • دخو

    پارادوکس های لیبرالیزم: در حالیکه خود لیبرالیزم در اروپا پس از انقلابهای خونین ۱۸۴۸ و سرکوب کردن حکومت های زمیندار به قدرت رسید, اما امروزه یکی از ارکان اساسی مذهب لیبرالیزم ضدیت با انقلاب و موکول کردن تمامی پیشرفته های اجتماعی به اصلاحات و رفرم است. مکانیزم بازار اساسی ترین شیوهء سازماندهی اجتماعی برای لیبرالیزم میباشد. همان بازاری که بر اساس اصل سود آوری کوتاه مدت به هر قیمت اکنون منجر با فروپاشی بیست درصد اکو سیستم ها در سطح جهانی گشته است . اما مکانیزم بازار و اصل سودآوری نه تنها قادر به حفظ محیط زیست نیستند, بلکه در انهدام بیشتر آن نیز "کمک" خواهند کرد. One-fifth of ecosystems in danger of collapse – here’s what that might look like One in five countries are at risk of their ecosystems collapsing, threatening more than half of global GDP (US$42 trillion, or £32 trillion), according to recent research. This scary sounding statistic raises all sorts of questions. ?What does “ecosystem collapse” actually mean ?What causes an ecosystem to collapse and how do we know when it’s happened ?Perhaps most important of all, what comes next The Conversation Academic rigor, journalistic flair

  • دخو

    اقرار سلطنت باختگان به "اشتباه" بودن حکومت پهلوی خواننده را به یاد به اصطلاح "انتقادهای" حزب توده و اکثریت از خودشان می اندازد, که پس از ۴۰ سال, تازه آنهم در سطحی ترین, نازل ترین و مسخره ترین شکل ممکن, به یادشان افتاده است که چگونه به انقلاب مردم ایران خیانت کرده اند! ۱۰۰ سال پس از کودتای مهندسی شده توسط امپریالیزم انگلیس در ایران و ۵۸ سال بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد, و ۴۰ سال پس از سرنگونی رژیم "عاری از مهری" دوزاری سلطنت باختگان نابغه و فرزانهء ما تازه افتاده که چرا "تاسیس پهلوی اشتباه بود". اما پس از این همه تراژدی های تاریخی و جنایات علیه بشریت, سلطنت باختگان هنوز که هنوز قادر به درک, فهم و اقرار به این نیستند که به اصطلاح "خاندان پهلوی " در ایران تاسیس نشد, بلکه با مهندسی قدرت های خارجی و به خاطر حفظ منافع امپریالیستی در ایران بود که به وجود آمد. البته مطمئنم که هنوز هم سلطنت باختگان نمی دانند که حتی نام "پهلوی" نیز نام واقعی و اصلی این دزدان جانی نبوده, نام اصلی آنان "سواد کوهی" است و مانند تمامی دیگر تعلقاتشان, این نام را نیز از دیگران دزدیده اند.

  • دخو

    بحران جهانی محیط زیست و تخریب روزمره و شتابان زیست محیطی یکی از مخربترین جوانب بحران نظام سرمایه داری در قرن بیست و یکم است. بحرانی که اگر منجر به انقراض نسل بشر نشود, حداقل برای دهه های طولانی و شاید قرنها شرایط اقلیمی کره زمین را جا به جا خواهد کرد. در عکس العمل بدین بحران کوشش هایی در جریان است. منجمله خبر ذیل در اخبار امروز. (البته برای سلطنت باختگان نابغهء ما, اینها همه "تبلیغات توده ای" است). - - - - - - - - - - - - - حقوقدانان جهانی مشغول تدوین پیش نویس طرحی برای جرم انگاری تخریب اکوسیستم می باشند. برنامه ریزی برای تدوین تعاریف حقوقی از "بوم کُشی" ecocide توجه کشورهای اروپایی و کشورهای جزیره ای کوچک را به خود جلب می نماید. International lawyers draft plan to criminalise ecosystem destruction Plan to draw up legal definition of ‘ecocide’ attracts support from European countries and small island nations International lawyers are drafting plans for a legally enforceable crime of ecocide – criminalising destruction of the world’s ecosystems – that is already attracting support from European countries and island nations at risk from rising sea levels. The panel coordinating the initiative is chaired by Prof Philippe Sands QC, of University College London, and Florence Mumba, a former judge at the international criminal court (ICC). The aim is to draw up a legal definition of “ecocide” that would complement other existing international offences such as crimes against humanity, war crimes and genocide. The project, convened by the Stop Ecocide Foundation at the request of Swedish parliamentarians, has been launched this month to coincide with the 75th anniversary of the opening of the Nuremberg war crimes trials of Nazi leaders in 1945. Guardian 11/30/2020

  • دخو

    خوشبختانه امروزه نسل های جوانان و نو جوانان در ایران و جهان عملا رهبری مبارزات اساسی اجتماعی را به دست گرفته اند و (بر خلاف سلطنت باختگان "فرزانه" که کار دیگری جز نوشتن کامنت های مغشوش و نا منسجم ندارند) در بطن جامعه مشغول کنشگری و تغییر جهان می باشند. در این راستا, امروز پیروزی حقوقی بزرگ دیگری بدست آمد که دست آوردهای قبلی مبارزات برای حفظ محیط زیست را مستحکم تر می نماید. - - - - - - - - - - یک پیروزی "بسیار چشمگیر": دادگاه حقوق بشر اروپا به شکایت حقوقی جوانان در باره تغییرات اقلیمی را چراغ سبز نشان داد. 'Highly Significant' Victory as European Human Rights Court Green-Lights Youth Climate Lawsuit "It gives me lots of hope to know that the judges in the European Court of Human Rights recognize the urgency of our case," said 12-year-old plaintiff André Oliveira. What has been described as possibly "the most important case ever tried by the European Court of Human Rights" cleared a significant hurdle Monday when the international body ordered more than 30 European governments to respond to a historic youth-led lawsuit seeking to force political leaders to take ambitious action against the existential climate emergency. "What I'd like the most would be for European governments to immediately do what the scientists say is necessary to protect our future. Until they do this, we will keep on fighting with more determination than ever." —André Oliveira, 12-year-old plaintiff Common Dreams 11/30/2020

  • جوادی

    از نقد سیاستمدار تا نقد الهیات ما ایرانیان عادت کردیم ،مشکلات را در سطح ظواهر ببینیم و معمولا از پرداختن به عمق و ریشه مشکلات طفره می رویم. مثالی از روان درمانی می آورم تا منظورم روشن تر شود. شخصی به روان درمانگر مراجعه نموده و در بیان مشکلات خود از عملکرد خدمتکار شکوه می کند. درمانگر این مساله را سطحی دانسته زیرا اگر واقعا مشکل اش عملکرد خدمتکار بود، مساله بسیار ساده بود که خودش می توانست با اخراج خدمتکار آن را فیصله دهد. درمانگر می داند که مددجو با شکوه کردن از خدمتکارش، در حال طفره رفتن از مسایل مهم تر خود است. چهل سال است که مشکلات سباسی و اجتماعی ایران یا به دشمن خارجی نسبت داده شد و یا به فلان سیاستمدار. حتی خیلی کم از یک سیاست خرد یا کلان نظام انتقاد شد. اصلاحات در حیطه سیاسی در همه جا به معنی اصلاح قوانین عادی و حتی قانون اساسی است، اما در جامعه ما اصلاح طلبی فقط برای عوام فریبی و کسب قدرت و حفظ ِآن است. کدوم قانون عادی را این مدعیان اصلاحات، به نفع مردم تغییر داده اند. نقد سیاسی در ایران به نقد مبتذل سیاستمدارها و تدارکات چی ها تنزل پیدا کرده است. این نوع ابتذال را دربین نیروهای سیاسی خارج از کشور نیز تا اندازه ای می بینیم. معمولا کار رسانه ای شان به بیان دزدی و سوء استفاده فلان سیاستمدار اشاره می کنند و در بهترین حالت ،گاهی به نقد قانون اساسی جمهوری اسلامی می پردازند . اما الهیات سیاسی آن مورد نقد قرار نمی گیرد ،چه برسد به اینکه خود الهیات مرسوم مورد نقادی قرار بگیرد. کب می خواهیم از نقد سطحی و مبتذل دست بکشیم و به نقد در عمیق ترین لایه مشکلات بپردازیم، من نمی دانم. ابیش از صد سال است که اندیشمندان ما از استبداد به نحو سطحی انتفاد می کنند و هنوز قادر نیستند بنیان معرفت شناختی استبداد را بفهمند و آن را مورد نقد قرار دهند. خوب نتیجه این کج اندشی ها و سطحی نگری ها، تداوم استبداد خواهد بود و این جای تعجب ندارد. به امید بیداری نخبگان ایران زمین و مخصوصا خارج نشین.

  • جوادی

    انزوای من کی آغاز شد؟ یه تذکر به کسانی که این یادداشت ها را می خوانند، لازم می دونم و آن اینست که قبل از اینکه به لیبرالیسم گرایش پیدا کنم، به مارکسیسم گرویدم. انزوای من از همینجا آغاز شد. هر روز انتظار می کشیدم تا شب شود و بتوانم صدای بخش فارسی جمهوری خلق چین را بشنوم. این پیوند سست مرا کمی آرام می کرد و درد جانکاه انزوا و تنهایی فکری را تخفیف میداد. اگر اعتراف کنم که خروج من از مارکسیسم بیشتر ناشی از فشار انزوا بوده تا تامل و تحقیق، اغراق نکرده ام. الان هم با اونکه از مارکسیسم بریدم،ولی برخی از افکار مارکس را قبول دارم. مثلا این اندیشه مارکس که دین افیون توده هاست و یا دین قلب دنیای بی قلب است. اینها را قبول دارم زیرا واقع گرایانه هستند. بر خلاف ادعای دوست چپ نما، انزوای بنده ربطی به سلطنت ندارد، بلکه از گرایش من به مارکسیسم آغاز شد و کم و بیش تا کنون ادامه داشته است. حتی به اختناق حاکم نیز چندان ربط ندارد و حتی اگر در غرب هم زندگی کنم، با من خواهد بود. تحمل دنیای بی قلب بدون توسل به دین و هنر بسیار دشوار است. صادق هدایت در یکی از آثارش فرض می کند که حتی روزی برسه که همبستگی انسانها و زندگی اجتماعی شان شبیه همبستگی و زندگی زنبورها در کندوی عسل شود، باز هم یک مساله مهمی باقی می ماند و آن پوچی است. درد من درد ی شبیه درد هدایت و کافکا بوده است و تحت تاثیر آثار کامو توانستم تا اندازه ای با پوچی کنار بیایم. کامو می گوبد یک طرف زیبایی هست و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان، اینکار هر چند دشوار باشد، می خواهم به هر دو طرف وفادار باشم. این سخن به من نیرو داد و هنوز هم نیرو می دهد.

  • جوادی

    از چه کسی باید ترسید؟ آیا از کسی باید ترسید که به اشتباهات خود اعتراف می کند و کسی که هرگز اعتراف نمی کند. دوست ندارم واژه دینخو را به کار ببرم زیرا ممکن است بیشتر تحقیر آمیز جلوه کند تا اینکه تعصب خاصی را بیان کند.‌ دینخو هرگز اعتراف نمی کند زیرا دین هرگز اعتراف نمی کند. اما علم هرگز ادعای خدایی ندارد و اشتباهات خود را در طول تاریخ پذیرفته و همیشه نیز پذیرا خواهد بود.‌ برنامه ای را از دکتر کوروش عرفانی تحت عنوان آیابه ایدئولوژی نیاز داریم، نگاه می کردم.‌ گرچه جنبه های آموزنده ای دارد ولی وقتی به ایدئولوژی مارکسیسم می رسد، قادر به نقد آن نیست. باز کاسه و کوسه بر سر استالینیزم شکسته می شود. لنینیسم تعریف دقیقی دارد. لنین اندیشمند برجسته ای بوده که بتوان او را صاحب نظر در فلسفه مارکس دانست ولی استالین در زمینه نظری چه اندیشه ی مهمی را مطرح کرده که بتوان از استالینیزم حرف زد؟ باز می رسیم به همان منطق نظریه پردازان اسلام راستین که سقف تفکرشان این است که اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هرچه عیب است از مسلمانی ماست. حتی فرض کنیم گه مارکس و بقیه سوسیالیست ها در انتقاد از جامعه سرمایه داری کاملا بر حق باشند، این موضوع به خودی خود درستی نسخه تجویزی را ثابت نمی کند. دیکتاتوری پرولتاریا در چندین کشور و به قول خود دکتر عرفانی در نیمی از جهان آزموده شد، پس چرا خبری از تحقق وعده های مارکسیستی نشد. به نظرم برخی ها چون نمی توانند دنیای بی قلب را تاب آورند به دوگماتیسم نیاز دارند. برای درک موهومی بودن وعده های آرمانشهری ،تامل در یک ضرب المثل کافی است. سنگ بزرگ نشانه نزدن است. گویا تا سه نشه ،بازی نمیشه.ما مشروطیت را آزمودیم ، جمهوری اسلامی را هم آزمودیم و حالا بی اعتنا به ظهور و سقوط کمونیسم، باز تمایل داریم نظام کمونیستی یا چیزی شبیه آن را در ایران بیازماییم.‌ چرا؟ چون سرمایه داری پدرسوخته دمار از روزگار کارگران در آورده است و لجن سرمایه داری همه جا را گرفته ولی تناقض اینجاست که جهان وطن گرایان ایرانی زندگی در دنیای لجن سرمایه داری را همواره ترجیح داده اند. البته دکتر عرفانی یه بار دلیل جالبی آورده است، او می گوید اگر می بینید ما در خط مقدم مبارزه یعنی در ایران نیستیم، به خاطر این است که نمی خواستیم در گورستان خاوران مارا خواب کنند.‌ انگیزه بقا شاید دلیل خوبی برای جلای وطن باشد ولی انتخاب مقصد را توجیه نمی کند. اگر سرمایه داری اخ هست پس چرا همه اونجا را ترجیح می دهند. از توده ای ها گرفته تا مجاهدین تا کمونیست ها و آقازاده ها.

  • جوادی

    کسی که واژه مهمل روانکاوی تحلیلی را به کار می برد، باید هم فکر کند که شیزوفرنی یک مفهوم روانکاوی است. روانکاوی در مورد شیزوفرنی تقریبا چیز مهم و علمی برای گفتن ندارد. در ضمن روانکاوی به عنوان یک روش درمانی مدتهاست که از مد افتاده است. امروزه روان درمانی شناخت گرا ،خانواده درمانی، درمانهای هستی گرا و انسان گرا حرف اول را می زنند. لازم به یاد آوری است که حزب کمونیست شوروی نیز مخالفانش را انگ بیمار روانی می زد و آنها را سرکوب می کرد. این بلا را سر حتی بزرگترین دانشمندانش هم آورد. حالا خویشاوندان پنهان اونها ( به قول آقای دوستدار) این کار را کورکورانه تقلید می کنند.

  • جوادی

    نقش پروژه روشنفکری دینی در بازتولید تئوکراسی و تداوم آن چیست؟

  • جوادی

    می گویند پهلوی را انگلیس تاسیس کرد. خوب میشه پرسید قاجاریه چه مشکلی برای سیاست انگلیس ایجاد کرد که انگلیس به خودش زحمت تغییر رژیم را داد؟ از طرفی پرسش مهمی در اینجا پیش میاد که تا کنون کسی به آن توجه نکرده است. و آن پرسش این است که یک کشور چقدر باید عقب مانده و ضعیف باشد تا بیگانگان خیلی راحت حکومت اش را تغییر دهند و حکومت دلخواه خود را تاسیس کنند؟ چرا ما نمی توانیم در انگلیس یا روسیه حکومت دست نشانده پدید آوریم، اما مثلا در عراق می توانیم؟ یک ملت جقدر باید خاک تو سر باشد که بیگانگان در امور مهم سیاسی اش نقش آفرینی می کنند؟ بله رسم بر این است که قوی ضعیف را نابود کرده یا تحت سلطه قرار می دهد. ما نمی توانیم در امور داخلی کشور قوی تر از خود دخالت کنیم. نظم حاکم بر روابط بین الملل نظم آنارشیک است، یعنی قاعده زور حاکم است. برای اینکه نخواهیم تحت سلطه باشیم باید به اندازه سلطه گران قوی شویم ،یعنی مجهز به علم و فلسفه شویم ،نه اینکه به شعار ها الکی خوش باشیم. آیا شعار نه شرقی نه غربی در عمل تحقق یافت؟

  • دخو

    در ذیل بخش دیگری از مقال “شباهت‌های سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان” به قلم تارا بهروزیان؛ چپ‌ستیزی اگر شباهت‌هایی که این‌جا برشمردیم در نگاه و وهله‌ی نخست چندان واضح و عیان به چشم ‌نمی‌آیند، در عوض، همسویی دو گفتمان سلطنت‌طلب و اصلاح‌طلب در تخریب و مقابله با رویکردهای آلترناتیوی که افق‌های ضدسرمایه‌دارانه را برای برون‌رفت از بحران‌های چندگانه‌ی جامعه‌ی ایران پیشنهاد می‌دهند، بروز و جلوه‌ی آشکاری دارد. هر دوی این نیروها یکی از پایه‌های گفتمان خود را بر چپ‌ستیزی استوار کرده‌اند. پیشینه‌ی مشترک تاریخی پدران هر دو جریان به عنوان حاکمان در قدرت در سرکوب نیروها، احزاب و سازمان‌ها و گرایش‌های چپ روشن‌تر از آن است که نیاز به توضیح بیش‌تری داشته باشد. این خصومت تاریخی در عرصه‌ی گفتمانی همچنان پابرجاست با این تفاوت که دو جریان مورد بررسی اینک در قامت اپوزیسیون – و نه به عنوان حاکمان سرکوبگر- در عرصه‌ی سیاسی حضور دارند، بنابراین چپ‌ستیزی دیگر نه به شکل حذف یا سرکوب فیزیکی بلکه در عرصه‌ی تبلیغی در جریان است. در سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم که رشد معنادار دیدگاه‌های چپ‌گرایانه در میان جنبش دانشجویی یا برخی از تشکل‌ها و جریان‌های صنفی، بر شدت این تبلیغات ضدچپ‌ افزوده است و هر دو جریان درباره‌ی خطر شکل‌گیری دوباره‌ی نطفه‌های دیدگاه‌های چپ‌گرایانه در سپهر سیاسی ایران هشدار می‌دهند. از این نظر اپوزیسیون راست‌گرای جمهوری اسلامی همسو با راست جهانی از همه‌ی ابزارهای رسانه‌ای و گفتمانی برای حفظ و تثبیت قدرت و نفوذ ایدئولوژی خود که به واسطه‌ی دهه‌ها سرکوب خونین ممکن شده، استفاده می‌کند.

  • دخو

    یک نمونهء جالب دیگر * در "افکار" سلطنت باختگان "عزیز" شاید این باشد که چگونه در اینجا مشروطه پرستی را به سطح یک دین و مذهب ارتقا داده و هیچ آینده ای برای ایران را بدون ضمیمه کردن یک قانون اساسی خاک خورده از ۱۱۰ سال پیش (مدرک حقوقی ی که حضور روحانیت شیعه در سیاست کشور را برای اولین بار نهادینه نمود و رسمی کرد) ممکن نمی دانند. اما از یادشان میرود که این قانون اساسی (نیم بند) نتیجهء چه انقلابی بود و با فراموشکاری و بلاهت خاصی می پرسند که: " قاجاریه چه مشکلی برای سیاست انگلیس ایجاد کرد که انگلیس به خودش زحمت تغییر رژیم را داد؟" مشکل خاندان قاجار این بود که مردم ایران از آنان متنفر و خواهان سرنگونی آن بودند و بدین منظور شش سال در کشور شاهد انقلابی عظیم بودیم. همانگونه که مردم ایران از "عاری از مهر" متنفر بودند و سرنگونش کردند. همانگونه که ملت از آخوندها و سپاه منزجر هستند و ساقط و سرنگون و سر به نیستشان خواهند کرد. جالبترین نکته شاید این باشد که چگونه سلطنت باختگان تنها بخشی از انقلاب مشروطیت را که به خاطر میآورند, فقط حفظ نهاد سلطنت و پادشاهی است و بس! روان گسیختگی و اغتشاش ذهنی از این شفاف و آشکارتر سراغ دارید؟ در چنین ذهنیت *, پس ما می توانیم نتیجه بگیریم که: "تاسیس پهلوی اشتباه بوده", اما رضا میرپنج به تنهایی (بدون کمک سید ضیا) و فقط با همت وافور و منقلش از یک درجه دار نازل قزاق, خودش را تبدیل به "آدولف رضا خان" و بزرگترین قاتل و دزد کشور کرد. در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هم, هیچ همکاری بین فدائیان اسلام و دربار و کاشانی و شاه و شیخ نبود. این فقط ملت غیور شعبان بی مخی و فاحشه های محترم پایتخت بودند که در خیابان آمدند و "رستاخیز" کردند. اسم این را هم می گذارند "دید غیر مذهبی" و "نقد رشنفکران ایرانی"!

  • دخو

    "لنینیزم" مفهوم و واژگانی جعلی و قلابی است که پس از مرگ لنین توسط بوروکراتهای شوروی (و جناح های متفاوت حزب برای اثبات حقانیت خودشان و تبدیل لنین به مرده ریگی) به وجود آمد. در طی حیات لنین حتی یک بار نیز در هیچ جایی از چنین واژه ای استفاده نشده است. گئورگ لوکاچ, برجسته ترین فیلسوف مارکسی قرن بیستم, در جزوه ی مختصر و مفیدی که پس از مرگ لنین نبشت نیز حتی یکبار از این واژگان یا مفهوم استفاده نمیکند. عنوان جزوهء لوکاچ "تاملی در وحدت اندیشه لنین" می باشد, و کل تاکید لوکاچ بر این است که لنین یک کنشگر انقلابی, و عملگرا بوده است, نه یک نظریه پرداز, و هر گونه نظریه پردازی برای لنین صرفا برای خدمت به کنشگری های پیش رویش مطرح بوده است. هر کسی که کوچکترین آشنایی با دوره های مختلف زندگی لنین داشته باشد دقیقا بدین منظور لوکاچ پی میبرد. لنین "چه باید کرد؟" (۱۹۰۲) که شدیدا تحت تاثیر انترناسیونال دوم است, با آن نقل قول طولانی (یک صفحه و نیم) از کائوتسکی مبنی بر بردن آگاهی طبقاتی از بیرون طبقهء کارگر به درون کارگران, با لنین انقلاب اکتبر و شعار "تمام قدرت به شوراها" و تاکید بر خودسازماندهی و خود مدیریتی کارگران و زحمتکشان, چندان شباهتی ندارند. یا بینش فلسفی لنین در "ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم" (۱۹۰۹) با دیدگاهی پوزیتیویست, جامد و جزمگرا, با "یادداشت‌های لنین بر منطق هگل" (۱۹۱۴) از زمین تا آسمان تفاوت دارد. اما حالا "استاد" سلطنت باخته ما ادعا دارد که تمامی این دوره های متفاوت تاریخی, جوانب و مفاهیم متناقض و متضاد در افکار لنین را می توان در یک مفهوم و واژگان جعلی "لنینیزم" چپاند. برای یکی از بهترین مقالات در این زمینه رجوع شود به: ' Stalin, Lenin and ‘Leninism Valentino Gerratana New Left Review # 103 May-June 1977 بلاهت سلطنت باختگان در نفهمی پدیدهء استالینیزم به اوج خود میرسد و * می پرسند: "...استالین در زمینه نظری چه اندیشه مهمی را مطرح کرده که بتوان از استالینیزم حرف زد؟" نقد به استالینیزم محکوم کردن سیاستهای جنایتکارانه ای اوست, که استالین حتی بیشتر از هیتلر و فاشیستها کادرهای با سابقهء حزبی را به کشتن داد. "*." اندر باب زندگانی کنشگران کارگر در جوامع غربی نیست بد به خاطر داشته باشیم که؛ جوامع کارگری (Workers Communities) در غرب یکی از انسانی ترین, پیشرفته ترین و آینده نگرترین جوامع, خرده فرهنگ ها و نهادهایی می باشند که شاید در تاریخ بشریت وجود داشته است. چنین محیط ها و جوامع کارگری اتفاقا مدل ها و الگو هایی هستندکه می توان و باید با تکیه بر مبارزات کارگری, تمامی لجنزار سرمایه داری را به چنین سطوحی شایسته برای یک زندگانی انسانی تغییر بدهیم. در فرایندی درازمدت و در سطحی کلان؛ انقلاب مداوم. در این جوامع ما از وجود محیط کار اتحادیه ای (با برخورداری از بهترین بیمه ها, مرخصی های با حقوق, مزایای بسیار شایان بازنشستگی,...) برخوردار می باشیم. همراه با تعاونی های کارگری (تعاونی ها مسکن, غذایی, بهداشتی), در کنار بانک ها و شرکت های بیمه ی کارگری (که چاپخانهء یکی از این شرکت های بیمه منبع درآمد یک کارگر ایرانی نیز می باشد). خط مقدم مبارزه در کشور جنبش های اجتماعی معاصر در ایران هستند (جنبش های زنان, کارگری, جوانان, دانش آموزان و دانشجویان, اقلیتهای ملی و مذهبی, دگرباشان, آزاد اندیشان,...) همان جنبش های اجتماعی ی که رژیم شاه را سرنگون کردند و این رژیم را نیز سرنگون خواهند کرد. همبستگی, تماس ها و ارتباطات ما با تمامی این جنبشها در کنشگری های روزمره, کارزارهای دراز مدت وجهانی, با سرشتی انداموار و ارگانیک به پیش می رود. * هستی شناسی سلطنت باختگان بر مبنای انزوای مفرط, سترونی اجتماعی و عقیم بودن ذهنیت و تفکر اقتدار گرایانه و پوچی طلب آنان است. هستی شناسی جنبش ها کارگری و جنبش های ضد سرمایه داری بر اساس ایجاد جوامع مقاومت, تبلیغ و سازماندهی مبارزاتی, تولید معرفت (آلتوسر) و فتح سنگر به سنگر در مبارزهء طبقاتی است. و بدین ترتیب است که سنت ها و ارزش های جنبش های کارگری و ضد سرمایه داری در فرایندهایی ارگانیک و انداموار به صورت روزمره تولید و بازتولید شده و از نسلی به نسلی دیگر انتقال پیدا می کند. در حالیکه صورت مسئله برای سلطنت باختگان "عزیز" ما کاملا برعکس است و در خوشبینانه ترین ارزیابی, طی یک یا حداکثر دو دههء آتی هیچ نشانه و اثری از سلطنت باختگان "عزیز" باقی نخواهد ماند, و آنان همانقدر در جامعه ای ایران مطرح خواهند بود که شاهزاده های قاجار مطرح هستند: هیچ.

  • جوادی

    آیا راست ستیزی وجود دارد؟ نویسنده مقاله شباهت های سلطنت طلبان و اصلاح طلبان به مساله چپ ستیزی اشاره می کند، ولی این موضوع اگر آنطور که ایشان توصیف می کنند، واقعیت داشته باشد، باز ایشان به خاطر تنگ نظری ایدئولوژیک موفق نشده اند طرف دیگر سکه را ببینند. آیا پرسش راست ستیزی وجود دارد، پرسشی معقول است یا نه؟ اگر چپ ستیزی غیر انسانی و غیر معقول است، آیا راست ستیزی نامعقول و غیر انسانی نیست؟ در جنگ آیا فقط یک طرف حق دارد بکشد و طرف دیگر باید بایستد و از گلوله استقبال کند. نویسنده مقاله اگر یک انسان گرای تمام عیار بود می توانست دو روی سکه را ببیند و هم چپ ستیزی را محکوم کند و هم راست ستیزی را و در مقابل بر نقد منصفانه و سازنده تاکید کند. ایشان چپ ستیزی را تعریف نکردند ولی میشه آن را نقد غیر منصفانه و غیر عقلانی از اندیشه های چپ تعریف کرد. بنابراین نمیشه هر نوع نقدی از نظریه های چپ گرایی را به چپ ستیزی فروکاست. این فروکاهی به این معنی است که اعتقاد به کامل بودن مکاتب چپ گرا داریم و بنابراین آنها را نقد ناپذیر می دانیم که این به وضوح بدترین نوع تعصب است که من آن را تعصب کامل گرایی می نامم که البته در هر دو طیف افراطی چپ و راست وجود دارد و می شود آن را تعصب رادیکالیسم یا بنیادگرایانه هم نامید. میشه این یادداشت را به مقاله گسترش داد که اینجا جای آن نیست.

  • جوادی

    بین دو بخش مارکسیسم باید تفاوت قائل شد. مارکسیسم به عنوان یک نظریه انتقادی و مارکسیسم به عنوان نظریه تجویزی یا ایدئولوژی. مارکسییم به عنوان یک نظریه انتقادی تا حدودی درست است اما نسخه ای که تجویز می کند یعنی آموزه های انقلاب سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا و جامعه بی طبقه، بارها در عمل آزموده شده و شکست خورده اند. ما نباید آسیب شناسی را با درمان شناسی خلط کنیم. در پزشکی و در روان دمانی این تفکیک به وضوح پذیرفته شده است. تشخیص بیماری و مشکل یک چیز است، تشخیص راه حل و تجویز نسخه چیز دیگری است. ممکن است ما در اولی محق باشبم ،اما این لزوما بدین معنی نیست که راه حلی که پیشنهاد می کنیم نیز درست باشد. مارکسبسم تجویزی بارها در عمل شکست خورده است.

  • جوادی

    قاتل کسروی چیست؟ پرسشی نامتعارف است زیرا متعارف اش این است که پرسیده شود قاتل کسروی کیست. وقتی تصویر بدن سلاخی شده کسروی را نگریستم، چشمانم غرق در اشک شده بود و الان هم که دارم اینها را می نویسم، چشمانم پر از اشک هستند. قاتل واقعی کسروی کسی نیست که او را با دستانش سلاخی کرده است. درست است از نظر کیفری او قاتل است. اما کسروی به خاطر دگراندیشی مدتها پیش در ذهن بسیاری از متعصبان سلاخی شده بود. در حقوق کیفری مفهومی به نام فاعل معنوی نیز هست و آن کسی است که دستور قتل یا جرح را صادر می کند. اینکه چه کسانی جواز قتل او را صادر کردند در تاریخ آمده است و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست. هدفم آن است که عمیق تر به این مساله نگاه کنم و به همین خاطر به جای پرسش متعارف قاتل کسروی کیست، پرسش قاتل کسروی چیست را مطرح کردم. این احتمالا اولین بار در تاریخ است که کسی چنین پرسشی را مطرح می کند. اما یافتن پاسخ اش چندان دشوار نیست. رادیکالیسم مذهبی یا همان بنیادگرایی مذهبی قاتل کسروی و در واقع قاتل اندیشیدن و آزادی اندیشه بوده است.

  • جوادی

    بهترین یادداشت هایم در این سایت را پیشکش می کنم به اندیشمند بزرگ آقای دکتر نیکفر که کتاب ایدئولوژی ایرانی اش تلنگری بود تا مرا از شیوه زیستن منفعلانه و یا بهتر بگویم از روشنفکری منفعلانه خارج کند.

  • جوادی

    لیبرال ها برای انتقاد از مارکسیسم و اندیشه های لنین نیازی به ایدئولوگ ها ی مارکسیستی ندارند. بعضی ها دوست ندارند از واژه مشهور لنینیسم استفاده شود و ما به جای آن از واژه اندیشه های لنین استفاده می کنیم و آن را مورد نقد قرار می دهیم، حتی اگر این را خوش نداشته باشند، از کنشگری انقلابی اش نقد می کنیم. می گوبند استفاده از واژه لنینیسم اشتباه است چون لنین بیشتر یک کنشگر انقلابی بوده تا نظریه پرداز. خوب آیا استالین نظریه پرداز بود؟ مگر استالین یک کنشگر انقلابی و یک سیاستمدار نبود؟ آیا برای انتقاد از سیاست های حتی جنایت کارانه یک سیاستمدار مانند استالین نیاز هست که واژه استالینیزم ابداع شود؟ مثلا آیا ما واژه هیتلریسم داریم؟ ممکن است یک نازی هم این توجیه را به کار ببرد که ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیزم ایرادی نداشت و تمام تقصیر متوجه هیتلریسم است. ایدئولوژی مارکسیسم یک ایدئولوژی رادیکال هست و رادیکالیسم خواه ناخواه برای پیشبرد برنامه های خود به زور متوسل خواهد شد. خود مارکس با تیزهوشی خاص خود به این مساله پی برده و آن را تحت عنوان دیکتاتوری پرولتاریا عنوان نموده، گرچه آن را خوب پرورش نمی دهد. البته در عمل انقلاب های کمونیستی حتی به مرحله دیکتاتوری پرولتاریا هم نرسیدند و در دیکتاتوری حزبی و دیکتاتوری دفتر سیاسی و نیز دیکتاتوری فردی دبیرکل متوقف شده و هم اکنون اکثرشان به قول دوستمان سلطنت را باختند.

  • جوادی

    تاملاتی درباب دومساله انباشت قدرت و ثروت انباشت قدرت و انباشت ثروت دو تا از قدیمی ترین مسایل اجتماعی ( اعم از اقتصادی و سیاسی) هستند که از هنگام پیدایش خود تا کنون همواره محل بحث و نزاع بوده و هنوز نیز راه حل ‌جامعی برای اونها پیدا نشده است.انباشت قدرت یعنی تمام قدرت سیاسی دست یک فرد( اتوکراسی یا حکومت فردی) یا یک گروه اقلیت باشد و به نحو مشابه میشه انباشت ثروت را تعریف کرد. رابطه انباشت قدرت و انباشت ثروت یک مساله پیچیده و چند وجهی است که ممکن است در تمام جوامع به یک صورت نباشد. اما پرسس مهمی که درباره این دو مساله وجود دارد این است که آیا حل همزمان این دو امکان پذیر است؟ به بیان دیگر آیا می شود قدرت و ثروت را مساوی و یا دست کم چیزی نزدیک به آن تقسیم کرد؟ مارکسیزم عقیده دارد که این دو مساله همزمان حل پذیرند. راه حل پیشنهادی مارکسیزم حل مساله انباشت ثروت بوسیله کسب قدرت از راه انقلاب و سپس انباشت آن در دست یک طبقه است که چون عملی نیست، تمام قدرت در دست یک حزب انباشته می شود. مارکس جزئیات این انتقال قدرت از حکومت سرمایه داری به حکومت جدید را شرح نمی دهد. اما مساله مهمتری از آن وجود دارد که مارکس بی پاسخ گذاشته است و شاید راه حلی نیز نداشته باشد وگرنه مارکس باهوش تر از آن بود که آن را کشف نکند. مساله مهم تر این است گه فرض کنیم که مساله انباشت ثروت با فرمول مارکسی قابل حل باشد که تجربه در چندین جامعه خلاف آن را نشان داد، خود مساله انباشت قدرت که خطرناک تر است چگونه حل خواهد شد؟مارکس حتی اشاره هم به چگونگی حل انباشت قدرت نکرده است و فقط سربسته از انحلال دولت و تاسیس جامعه بی طبقه در آخرین مرحله فرآیند انقلابی حرف زده است. لیبرالها بر خلاف آنارشیست ها و مارکسیست ها به حل کامل مساله انباشت قدرت اعتقاد ندارند. جمله معروف دولت شر اجتناب ناپذیر است به همین معنی است. به نظرم بنا به واقع بینی بایدبه تعدیل این دو مساله دشوار تاریخی امیدوار باشیم و نه حل کامل آنها. لیبرال دموکراسی برای تعدیل انباشت قدرت کاربرد دارد و سوسیال دموکراسی برای تعدیل انباشت ثروت ضروری است. این یادداشت بسیار خام است و قابلیت اصلاح دارد.

  • دخو

    در ذیل بخش دیگری از مقال “شباهت‌های سلطنت‌طلبان و اصلاح‌طلبان” به قلم تارا بهروزیان؛ تمنای سرسپردگی به رهبری «کاریزماتیک» یکی از موانعی که می‌تواند بر سر راه هژمونی یافتن هر دوی این جریان‌ها وجود داشته باشد، امکان شکل‌گیری بدیل‌های مردم‌پایه و سازماندهی مستقل از پایین است. وضعیت مطلوب برای هردوی این گرایش‌ها جهت‌دهی ظرفیت‌های اعتراضی و براندازانه‌ی جامعه در مجرای جنبش‌هایی بی‌شکل و بی‌برنامه است که نیازمند بسیج و رهبری کاریزماتیک از بالا باشند. در هر دوی این گفتمان‌ها «مردم» کلیت همگنی است فاقد آگاهی، در نقش سیاهی‌لشکر و دنباله‌رو، رمه‌ای که به چوپانی هدایت‌گر نیاز دارد؛ یا در بهترین حالت توده‌ای است واجد آن آگاهیِ کاذبی که این گفتمان‌های ایدئولوژیک آن را برمی‌سازند. تجربه‌ی تاریخی موفقیت خمینی در تسلط کاریزماتیک بر طبقات و لایه‌های معترض اجتماعی بر هر دوی این گفتمان‌ها استیلایی قدرتمند و تاثیری رشک‌برانگیز دارد. تلاش متوهمانه برای برساختن چهره‌ای کاریزماتیک و مورد وثوق همه‌ی جریان‌های اپوزیسیون از رضا پهلوی از سوی هواداران سلطنت و یا تقدیس مریدانه‌ی میرحسین موسوی از سوی اصلاح‌طلبان را می‌توان از این منظر مورد توجه قرار داد. اصلاح‌طلبان همچنان در حسرت تاثیرگذاری‌شان بر جنبش ۸۸ به سر می‌برند و رضا پهلوی در رویای آن است که با یک اشاره و پیام او مردم دست به نافرمانی مدنی یا اعتصاب عمومی بزنند. تمنای وجود رهبری که بتوان به او سرسپرد، باعث می‌شود که این جریان‌ها نقش تاریخی اسلام سیاسی در موفقیت کاریزماتیک خمینی را نادیده بگیرند. هر دوی این جریان‌ها به رغم توهم کاریزماتیک یا آرزوی دستیابی به آن، هنوز از عامل وحدت‌بخشی که آن کاریزما را محقق کند بی‌بهره‌اند. همچنین برای هیچ‌یک از این دو جریان، سوژه‌های واجد عاملیت که خود رهبران خویش را می‌سازند و رهبری و راهبری جنبش‌ها را به دست می‌گیرند نه تنها محلی از اعراب ندارند که خطرناک نیز هستند.

  • دخو

    جنبش های کارگری تا زمانی که استثمار سرمایه داری وجودداشته باشد پا بر جا خواهند بود و به مبارزاتشان ادامه خواهند داد. این نه ربطی به شوروی دارد, و نه قرن بیستم. دو روز پیش عظیمترین اعتصاب در تاریخ بشریت با شرکت بیش از ۲۵۰ میلیون کارگر در هندوستان انجام شد که این تازه اول کار است و کارگران در پی همبستگی با کشاورزان هستند و با اتحاد کارگران و کشاورزان معترض و اعتصاب کننده در هندوستان هیچ بعید نیست که تعداد کنشگران در این اقدام بیسابقه در تاریخ جهان به نیم بیلیون نفر, ۵۰۰ میلیون نفر نیز برسد. اگر در قرن بیستم تمرکز کارگران صنعتی فقط در اروپا و شمال آمریکا موجود بود, امروزه در قرن بیست و یکم (علاوه بر اینکه هنوز در اروپا و شمال آمریکا با تمرکز های کارگری قابل توجه ای روبرو هستیم) همچنین شاهد رشد و گسترش تمرکز های کارگران صنعتی در آمریکای لاتین (خصوصا برزیل: سائوپائولو) وشرق آسیا (چین, هندوستان, کرهء جنوبی,...) می باشیم. جهان قرن بیست و یکم جهانی کارگری است. فرافکنی های سلطنت باختگانِ نه چندان عزیز در بارهء حضور, قوت و پایداری جنبش های معاصر کارگری در جهان, به غیر از حضور در تخیل (مذهبی و دینی) آنان در هیچ جای دیگری وجود ندارد. "... ولی انقلابهای پرولتری ... مدام از خود انتقاد می کنند، پی در پی حرکت خود را متوقف می سازند و به آنچه که انجام یافته به نظر می رسد باز می گردند تا بار دیگر آن را از سر بگیرند، خصلت نیم بند و جوانب ضعف و فقر تلاشهای اولیه خود را بی رحمانه به باد استهزا می گیرند، دشمن خود را گویی فقط برای آن بر زمین می کوبند که از زمین نیروی تازه بگیرد و بار دیگر غول آسا علیه آنها قد برافرازد... " مارکس- هجدهم برومر

  • دخو

    این به اصطلاح "تاملات" فقط خام نیست, بلکه کاملا نادرست می باشد (بدون ذکر حتی یک منبع) و در حقیقت امر چیزی نیست جز انباشتی از تحریفات آماتوری و ناشیانه. ته مانده هایی از "آموزش های" صدای بخش فارسی جمهوری خلق چین, همراه با "کلاس" های دانشگاه ویکی پدیا! اولین انباشت ثروت در تاریخ بشریت در گذار از مادرسالاری, تغییر آن به نظام پدر سالاری, و به وجود آمدن مالکیت شخصی و نهاد دولت بود. که اینها هیچ ربطی به اتوکراسی یا حکومت فردی ندارد. رجوع شود به "منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" فریدریش انگلس. رهایی طبقهء کارگر به دست خویش, خود سازماندهی و خود مدیریتی طبقهء کارگر, همیشه و همواره (در تمامی مراحل) راهبرد مدنظر مارکس (و انگلس) است, که در "تاملات" کاملا سانسور شده است. رجوع شود به "نقدی بر برنامهء گوتا". "نظریه عدالت" از جان رالز (نظریه پرداز عظیم لیبرال) اتفاقا کاملا خلاف تحریفات مطرح شده در "تاملات" است. رجوع شود به مقال استاد موسی اکرمی در این سایت. ورشکستگی کامل سوسیال دمکراسی در اصلاح کردن شیوهء تولید سرمایه داری بیش از نیم قرن است که به اثبات رسیده است. رجوع شود به: Paul Mattick 1955 Marx and Keynes *** و Paul Mattick 1969 Marx and Keynes The Limits of the Mixed Economy ***

  • جوادی

    چپ افراطی در بین مردم و حتی کارگرها خریدار ندارد ،بنابراین نامعقول است که روی نقد آن تمرکز کنیم یا حتی در شرایط کنونی ایران نیازی به نقد آن باشد. نقد چپ افراطی در شرایط کنونی وقت تلف کردن است. اونچه ما را تا به امروز عقب نگه داشته سنت است که باید منصفانه و بدون حب و بغض نقد شود. اگر بگوییم این روشن فکری دینی بوده که تئوکراسی یعنی استبداد دینی را زنده نگه داشته، اغراق نکرده ایم. همین جریان فکری طبقه متوسط و بسیاری از نخبگان را دهه ها چشم انتظار اصلاحات واهی کرده و کنشگری مدنی و سیاسی موثر را از اونها گرفته است. اگر در یک قرارداد اجاره مدت مشخص نباشد اجاره ضرری و باطل است. در کفتمان قلابی اصلاحات زمان اصلاحات و حتی موضوع اصلاحات مشخص نشده است و صرفا وعده سرخرمن داده می شود. البته انقلاب ۵۷ نیز وعده های سرخرمن زیاد داده است. نظامی که با وعده های سر خرمن تاسیس شد، دور از انتظار نیست که همچنان با سیاست شعار و وعده سرخرمن به بقای خود ادامه دهد. روشنفکران واقعی کجایید؟ آیا منتظر معجزه هستید؟ آیا وقت آن نرسیده که ایدئولوگ های استبداد دینی در خارج را بازنشسته اجباری کنید؟ چرا کتابی به نام سنت زدگی و نظیر آن نمی نویسید؟ چرا بر اهمیت علوم انسانی و فلسفه تاکید نمی کنید؟ چرا کتابی درباره فلسفه ستیزی پنهان در فرهنگ دینی نمی نویسید؟ دوستان تا زمانی که تفکر عقلانی و فلسفی در چنبره دین اسیر است، ما رنگ آزادی را نخواهیم دید. نخست باید تفکر فلسفی را از قید تعصب دینی آزاد کرد. آزادی اندیشه تقریبا یعنی آزادی اندیشه فلسفی.

  • دخو

    سلطنت باختگانِ زندانیِ قرن بیستم اگر کوچکترین آشنایی با جنبش های معاصر کارگری در ایران (یا جهان) داشتند, مسلما بر این امر واقف بودند که طی چند دههء اخیر شاهد گسترش, قوت گرفتن و نهادینه شدن جنبش ها و سنت های ضد سرمایه داری در جنبش های معاصر اجتماعی و جنبش های کارگری, در ایران و جهان بوده ایم. تظاهرات اخیر ۲۵۰ میلیونی کارگران در هندوستان یکی از بهترین نمونه های چنین فرایندی است؛ به گونه ای که می بینیم تمامی اتحادیه ها با مطالبات, شعار ها و پلاتفرم های صریحا ضد نئو لیبرالیزم و ضد سرمایه داری دولت شبه فاشیستی نارندرا مودی را به چالش کشیده اند. در ایران خودمان از زمان کشتار کارگران در خاتون آباد (۴ بهمن ۱۳۸۲) تا به امروز, چنین فرایندی تاریخی ۱۷, ۱۸ ساله دارد, و مبارزات ضد خصوصی کردن , مطالبات و شعارهای کارگران برای تصرف و مالکیت بر کارخانه ها و تاکید بر خود سازماندهی کارگران, خود مدیریتی کارگران و مدیریت و نظام شورایی برای گرداندن کارخانه ها نمایانگر این جنبه های ضد نئولیبرالی و ضد سرمایه داری میباشند. که البته سنت مدیریت شورایی در ایران فقط مختص به جنبش های کارگری نیست و در بر گیرنده ای جنبش های دانشجویی و اقلیت های ملی (کردستان,...) نیز می باشد. در مورد زنده نگاه داشتن تئوکراسی و استبداد دینی باید به سلطنت طلبان فراموشکار یادآوری کرد که این ساواک شاه بود که "انجمن حجتیه" را تاسیس نمود, و این قانون اساسی مشروطه ای مورد علاقه ای آنان است که حضور آخوندها و ملایان در سیاست کشور را رسمی و قوانین می کند. "اصل دوم مجلس مقدس شورای ملی که بتوجه و تأیید حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلد الله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثر‌الله امثالهم و عامه ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسة اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی‌الله علیه و آله و سلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهدة علمای اعلام ادام‌الله برکات وجودهم بوده و هست لهذا رسماً مقرر است در هر عصری از اعصار هیئتی که کم‌تر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند باین طریق که علمای اعلام و حجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسلام بیست نفر از علماء که دارای صفات مذکوره باشند معرفی بمجلس شورای ملی بنمایند پنج نفر از آن‌ها را یا بیش‌تر بمقتضای عصر اعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا بحکم قرعه تعیین نموده بسمت عضویت بشناسند تا موادیکه در مجلسین عنوان میشود بدقت مذاکره و غور رسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح ورد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیأت علماء در این باب مطاع و متبع خواهد بود و این ماده با زمان ظهور حضرت حجت‌عصر عجل‌الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود." سلطنت باختگانِ زندانیِ قرن بیستم بدترین نمونه های ایدئولوگ های استبداد دینی و تعصب مذهبی هستند.

  • جوادی

    آیا سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن هنوز هم علیه ایران به کار می رود؟ به واژه جعلی اقلیت های ملی دقت کنید. آیا نفس استفاده از واژه جعلی اقلیت های ملی دشمنی با آزادی و دموکراسی نیست؟ در همین زمینه بنگرید کتاب بسیار عالی دموکراسی و حقوق بشر اثر دیوید بیتام. من ژنتیک نمی دانم ولی کسی که ژنتیک خونده می فهمد که تنوع با برتری و قدرت همراه است. من به عنوان یک فارس نه تنها از تنوع قومی در ایران نگران نیستم، بلکه آن را به فال نیک می گیرم و برایم انسانیت مهم است نه قومیت. واژه ملتهای ایران و یا اقلیت های ملی ساخته و پرداخته استعمار و مزدوران اونهاست که با انگیزه های سیاسی و در پوشش دفاع از حقوق بشر و یا حق تعیین سرنوشت صورت می گیرد‌ . حق تعیین سرنوشت برای ملتهای مستعمره و در رابطه با استعمار به کار می رود،در حالیکه به گواهی تاریخ، ایران موجودیتی جدا از این اقوام ندارد و سرزمین هیج ملتی را ضمیمه خاک خود نکرده است. درست برعکس قلمرو ایران بارها مورد تعدی و تجزیه قرار گرفته است. بنابراین ما از این بابت در موقعیت قربانی هستیم و نه متجاوز. بنابراین مساله جعلی ملتهای ایران یک مساله سیاسی ساختگی از طرف دشمنان سربلندی و پیشرفت و آزادی ایران زمین است. ما باید هوشیار باشیم تا در این تله استعماری و امپریالیستی نیافتیم. البته تله های دیگری نیز بر اساس سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن ،ساخته شده اند که بسیاری از نخبگان ما را در تاریخ معاصر به درون خود کشیده اند. یکی از این تله ها همانطور که بارها گفتم مساله ۲۸ مرداد است که شکافی عمیق بین ملیون و ترقی خواهان ایران پدید آورده که تا کنون نیز ادامه دارد. هیچ یک از طرف های درگیر در این نزاع شصت ساله از خود نپرسیدند که چرا هم جمهوری اسلامی و هم انگلیس و هم امریکا سخت تلاش می کنند آتش بیار معرکه بوده و بر این زخم تا می توانند نمک بپاشند. آیا سازمانهای اطلاعاتی غربی اسناد و اطلاعاتی را پخش می کنند که به ضررشان باشد؟ آیا اونها این پخش اطلاعات را برای روشن شدن زوایای تاریک یک رویداد مهم تاریخی انجام می دهند؟ چرا با اونکه دشمن دکتر مصدق بوده،الان به نفع مصدقی ها،،اسناد بیرون می دهند؟

  • دخو

    "به گواهی تاریخ، ایران هیج ملتی را ضمیمه خاک خود نکرده است." امپراتوری های هخامنشی و ساسانی هم پیوستگی داوطلبانه ای دیگران به ایران باستان بوده. نه حملهء نظامی و ... لشکر کشی نادر شاه به هندوستان هم فقط دست گرمی بود. اعزام ارتش شاه به ظفار و خوش خدمتی مانند یک سگ زنجیری امپریالیستها در منطقه هم فقط ارائه یک سری خدمات انسانی بوده. دست درازی های ج..ا در کل منطقه و جهان هم دیگر هیچ. ایرانیان تافته ای جدا بافته هستند که هیچوقت هیچ کار بدی نمی کنند, این فقط غیر ایرانیان کثیف هستند که چنین کارهایی ازشان سر میزند. *سلطنت باختگان فقط سابقه ای طولانی در جنایات علیه بشریت در چنته دارند, و بدین دلیل واجد شرایط برای دادگاهی شدن در ایران پسین ج.ا.