پرهام مطبوع: زیر درخت دابلین

یک نفر با شدت به در اتاق مشت می‌زد. ساعت پنج صبح بود، ترسیدم. کمی طول کشید تا بلند شدم. از اینکه آن‌قدر عمیق خوابیده بودم تعجب کردم.