Share

نمونهی بارز شطحیات این دو جملهی حلاج است که گفت “انالحق” یا من خدا هستم، و “در درون من غیر از خدا نیست” که موجب شد تا او را کافر بدانند و به دار آویزند.
به نقل از افلاکی در مناقبالعارفین:
“[شمس] فرمود که خداوند تعالی مرا چنان دوست میدارد که به هر صورتی که میخواهم بر من میآید؛ و این دم بهصورت کیمیا آمده بود و مصورشده…” ص. 107
کیمیا که همان کیمیا خاتون است، دخترکی بوده در حرم مولوی، به احتمال چهارده پانزده ساله که شمس بر او عاشق میشود. اما این صوفی که پس از سالها ریاضت و خاکساری در پیشگاه الله، و نه گفتن به لذتهای زندگی گفته بود: “حجاب بنده از خدا تن است. تن چهار چیز است: فرج است و گلو و مال و جاه”، حال که با دیدن این دختر هوس در جانش شعله کشیده، به دنبال چارهای میگردد و به شکلی که در بالا گفته شد، برای توجیهِ طلبِ تنِ مردانهاش، بهناچار سرشار از رمز و راز به سخن درمیآید. عبدالحسین زرینکوب در توجیه خواستهی تنِ شمس چنین میگوید:
“وقتی [شمس] در خلوت با او [کیمیا] دستبازی میکرد و سر و موی او را نوازش میداد، آنگونه که خود یکبار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان میآمد که خدا بهصورت کیمیا بر وی مصور گشته بود.” ص. 107
در داستان دیگری از “مقالات شمس” میبینیم که شمس در شهر ارزروم است و نمیخواهد به کودکی که شاگردش بوده و بیشک پسرکی بوده است، درآویزد. پسرک از او سکس میخواهد و او پسرک را با سیلی از خود میراند و توضیح میدهد که:
“… شهوت در من چنان مرده بود که آن عضو خشک شده بود و شهوت تمام بازگشته از آلت، همچنین برچسفیده، تا خواب دیدم که مرا میفرماید ان لنفسک علیک حق [نفس تو هم بر تو حقی دارد]، حق او بده!”
اما شمس که نمیتواند امر خدا را نادیده بگیرد، شال و کلاه میکند و به مکانی در آن شهر میرود تا به زبانِ مؤدبِ تمدنِ امروزی سکس بخرد:
“دروازهای هست که در آن شهر معروف است به خوبرویان. در این گذرم، در این اندیشه، یک خوبروی چشمهای قفچاق، در من آویخت، و مرا به حجرهای درآورد و چند درم بدیشان دادم، و شب پیش ایشان بودم، به اشارت خدا و لابهگری او، و من از این باب فارغ و دور.” ص. 109
موضوع دیگری که رضا فرمند به آن میپردازد تأثیر مولوی است بر شمس. به دیدهی او ستایشهای مولوی که در آن زمان گذشته از شهرت خانوادگی، ملّایی بسیار سرشناس بوده، تأثیر زیادی بر شمس که تا آن زمان صوفی آوارهای بوده داشته است. فرمند مینویسد:
“شمس بر اثر ستایشهای عاشقانه مولوی تا بدان پایه دچار خودبزرگبینی میشود که گمان میکند که از همه برتر است و به همهی پُرسشهای دشوار همهی جهانیان میتواند پاسخ دهد؛ برخوردی که نهایت سادهاندیشی شمس را نشان میدهد.” ص. 114
او برای نشان دادن درستی حرفش جملهی زیر را از مقالات شمس بازگو میکند:
“اگر اهل رَبع مسکون جمله یکسو باشند و من به سویی، هر مشکلشان که باشد همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن نگردانم، و از شاخ به شاخ نجهم.”
زندگی خصوصی شمس هم پس از آشناییاش با مولوی دستخوش دگرگونی میگردد. این را رضا فرمند میگوید، و من اضافه میکنم هنگامی که شمس مکان ثابتی مییابد و با نشستن بر سر خوانِ پر نعمتِ مولوی دیگر نباید دغدغهی قوتِ لایموت داشته باشد، و هنگامی که این دو مشکل عظیم همهی انسانها که خانه و شکم است برایش حل میشود، زمان آن میرسد که آلتِ برچسفیدهاش سر بردارد و از او تقاضای حقِ پایمال شدهاش را بکند. دخترکی یتیم بهنام کیمیا خاتون در حرم مولوی است که پنجاه سالی از شمس کوچکتر بوده است. شمس بر او عاشق میشود و او را به زنی میگیرد.

آموزه‌های شمس به مولوی نوشته رضا فرمند با توجه به دیدِ انتقادیاش نسبت به عرفان و صوفیگری، و بهویژه قداستزداییاش از کسی همچون شمس تبریزی قابل توجه است، و از شجاعت نویسنده آن نشان دارد

اما کیمیای جوان مورد توجه علاءالدین پسر کوچک مولوی هم بوده است و شمس نمیتواند نگاههای این دو را به یکدیگر تاب بیاورد و حتا از علاءالدین میخواهد که دیگر دور و بر مکان او پیدایش نشود.
شمس همچون بسیاری از پیران که همسران بسیار جوان میگیرند، دچار حسادت و بدبینی میشود و کیمیا را در خانه حبس میکند؛ تا اینکه روزی به خانه میآید و میبیند که نیست. آن روز زنان حرم او را به باغ برده بودهاند. شمس خشمگین در اتاق است که کیمیا وارد میشود و به گفتهی افلاکی نویسندهی مناقبالعارفین :
“چون کیمیا خاتون بهخانه آمد فیالحال دردِ گردن گرفته همچون چوبِ خشک بیحرکت شد، فریادکنان بعد از سه روز نقل کرد [مُرد]”
رضا فرمند با برشمردن موردهایی که نشاندهندهی عقیدههای تربیتی شمس و نظر او در بارهی زنان است، به این نتیجه میرسد که کیمیا خاتون بر اثر کتکهایی که شمس به او زده مُرده است.
شمس در مقالاتش “تربیت کردن” یکی از کودکانی را که پیشش آوردهاند تا درس بخواند شرح میدهد. شمس نخست با پدر کودک شرط میکند که اگر پسرش با دستِ شکسته به خانه برگردد نباید اعتراض کند. پسر که از ابهت و حرفهای او به وحشت افتاده هنگام باز کردن قرآن دستش میلرزد و صفحهای را پاره میکند. شمس چنان او را سیلی میزند که بچه میافتد. شمس که سخت عصبانی است موهای او را میکند و دستهایش را چنان گاز میگیرد که خون از آنها بیرون میزند. اما اینها هنوز کافی نیست! خشم شمس هنوز فروننشسته است! او بچه را به فلک هم میبندد! و سپس با افتخار میگوید که آن بچه از همه مؤدبتر میشود و خوب درس میخواند، تا آنکه روزی میشنود آن کودک در کوچه قاپبازی کرده است. شمس تبریزی ترکهای در آب میگذارد تا خوب نرم شود و بچه را آنقدر میزند که دستِ مبارکش درد میگیرد. اما بهنظرش هنوز این تنبیه کافی نبوده است! پس ترکه را به دست مبصر کلاس میدهد تا فلک را ادامه دهد. و امّا! و اما چون مبصر که هنوز به اندازهی استادش سر از حُسن تنبیه و تربیت درنمیآورد، چوب را چنانکه دلخواه استاد است نمیزند و شمس که از او عصبانی شده به مبصر میگوید: “چنین زنند؟” بعد میافزاید:
“گفتم خلیفه را بگیرید. چنین زنند؟ او مینگرد. چوب برداشتم و خود زدمش. چهارم چوب، پوست پای او با چوب برخاست. چیزی از دل من فرو برید و افتاد. اولین و دومین را بانک زد. دگر بانک نکرد.”
چنان فهمیده میشود که اگر آن پسر نمرده باشد، با خوردن چوب دوم بیهوش شده است.
همین شمس که با پسری که میدانیم در جامعهی آنروز ارزشی بسیار بیش از یک دختر داشته چنین میکند، چندان عجب نیست که پس از مرگ کیمیا خاتون میگوید:
“آن کیمیا بر من دختر آمد[باکره پیش من آمد] و به وقت آن [عشقبازی] چندان شیوه و صنعت از کجا بودش خداش بیامرزد چنانها خوشی به ما داد. روزان همه بدخویی بکردی و شب چو در جامه خواب درآمدی عجب بودی. گفتی: ذکرم میباید. خندهام گرفتی. گفتی باری به قاضیام نبر و با آنهمه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم…”
در اینجا “ذکر” به احتمال قوی باید همان ذَکَر یعنی آلت مرد باشد که درآن صورت میتواند به ضعف جنسی شمس در برابر آن دختر جوان دلالت کند. در هر صورت کشفِ پس و پیشهای این کلمه را به عهدهی شمسشناسان میگذارم و تنها بر دهان دریدهی دخترک تأکید میکنم. کیمیا خاتون سه روز پس از بازگشتن از آن گردشی که همراه با زنان در باغ کرده بود، چنانکه معلوم است با دهان دریده میمیرد.
نکتهی دیگر این است که اگر خدا “بهصورت کیمیا بر وی مصوّر گشته بود”، دیگر چرا شمس باید تعجب کند که هنگام عشقبازی “چندان شیوه و صنعت از کجا بودش”؟
اما علاءالدین که عاشق کیمیا خاتون بوده و شمس او را از چنگش بهدرآورده، نمیتوانسته نسبت به مرگ او بیتفاوت مانده باشد؛ آنهم وقتی که در خانهای زندگی میکرده که شمس هم در آن اتاقی داشته است. اتاقی که زندان محبوبش هم بوده است. پس او با همدستی هفت نفر دیگر در پنجم دسامبر 1247 برابر با 645 هجری قمری شمس را با کارد میکشند، و جسدش را در چاهی میاندازند. پس از آن فرزند بزرگتر مولانا با یاری یاران محرمش او را از چاه درمیآورند و در زیرزمین مسجدی کوچک در قونیه که نام “مقام شمس” میگیرد خاک میکنند. این گور زمان زیادی نیست که کشف شده است.
فرمند در این کتاب به موضوعهای دیگری هم میپردازد؛ از جمله به دگرگونیهایی که پس از دیدار با مولوی در باورهای عارفانهی شمس روی میدهد، و لزوم نقد عرفان.
این کتاب با توجه به دیدِ انتقادیاش نسبت به عرفان و صوفیگری، و بهویژه قداستزداییاش از کسی همچون شمس تبریزی قابل توجه است، و نشان از شجاعت نویسندهی آن دارد که میشود گفت در دوران کنونی شنا کردن در جهت مخالف آب را برگزیده و پذیرای خطرهای آن نیز شده است.
از جمله ارزشهای کتاب این است که نویسنده در فضایی که چه راستها و چه چپها، از چپ و راست به مولوی افتخار میکنند و تفسیرهای دلبخواهشان را از آنچه که او در بارهی شمس گفته میدهند- به زبان خودمانی- “جوّگیر” نشده، و چراغی بهدست گرفته و بر صحنههایی نور افکنده که بیشتر پژوهشگرانِ آثار شمس و مولوی تلاش کردهاند در پستو نهانشان کنند. او در پی پژوهشی چند ساله مدرکهایی را که بهدست آورده به گونهای کنار هم چیده که مشکل بتوان با نتیجهگیریهایش به مخالفت پرداخت. با توجه به تکرار شعرهای صوفیان و عارفان و بهویژه مولوی در موسیقی امروز، در سایتها، در گفتوگوها، و نیز تأثیر آن بر ادبیات و جوانان، پرداختن به این موضوع و نور انداختن بر گوشههای تاریک، و یا پنهانداشته شدهی آن، بسیار ضروری مینماید.
سالهاست که ما ایرانیان به “بیماری افتخار” دچار شدهایم. به گمانم در دوران کنونی اهل هیچ کشوری به اندازهی اهل ایران “افتخار” نمیکنند. ما از هر لایهی ‏اجتماعی، و با هر تمایل سیاسی، و هر تعلّق گروهی و قومی که باشیم، افتخار میکنیم. یعنی هرجور ‏شده یک چیزی یا کسی را پیدا میکنیم که به آن یا او افتخار کنیم. ما به کوروش و داریوش و خشایارشا ‏افتخار میکنیم. گروهی از ما به اسکندر هم افتخار میکنیم، و ممکن است تا آنجا پیش برویم که نام ‏فرزندانمان را اسکندر و تیمور و آتیلا هم بگذاریم!‏ و در این میان البته به مولوی و شمس هم افتخار میکنیم.
این گونه افتخارکردن، بیشک نوعی مکانیسم دفاعی است که در ما ایجاد شده. شاید بتوان گفت دو عامل موجب این افتخارکردنهای بیمارگونه شده است. یکی تحقیری است که سالیانی است دراز بار آنرا بر دوشمان میکشیم و زیر آن خمیدهایم، و دیگری ناتوانی در دفاع از خودمان است در سطح بینالمللی که ناچارمان میکند با افتخارکردن، توجیهی برای این ضعف و ناتوانی پیدا کنیم.
افتخار کردن ما به مولوی چنان است که حتا بسیاری از چپیهای خدانشناس، از مذهبیهای خداشناس هم بیشتر سنگ او را به سینه میزنند و هیچ به این نمیاندیشند، یا نمیدانند و در پی آن هم نیستند تا مطالعه کنند و دریابند که هستهی اصلی گفتار مولوی خداشناسی است، و آنچه را که برای عشق سروده، در ستایش عشق به خدا و عشقی آسمانی بوده است!
شک نیست که ما هم مانند هر ملت و ملیتی چیزها و شخصیتهایی داریم که لایق افتخار کردن هستند، و شایسته هم هست که به آنان افتخار کنیم. اما به نظر من جای افتخارهایی که ساخته و پرداختهی امروز نیستند و به تاریخ پیوستهاند، در قابهای گوهرنشان است در موزهها، و در کتابهای درسی، و در تاریخ. افتخارها بودهاند، کار خود را انجام دادهاند، تأثیر خود را گذاشتهاند، و هرگز فراموش هم نباید بشوند. اما افتخارها نباید مقدّس بشوند، و نباید از حوزهی انتقاد بهدور نگهداشته شوند. از سوی دیگر اگر آنها را نقد میکنیم، نباید زمان، مکان و شرایطشان را از یاد ببریم، و چنان برخورد کنیم که گویی همهچیز دارد همین امروز، و جلوی چشم ما اتفاق میافتد. برای نمونه نباید انتظار داشته باشیم که عطار و شمس و مولوی با دید یک شهروندِ امروز اروپایی به زن نگاه کرده باشند، یا از اطلاعاتِ امروز ما در مورد کرهی زمین و آسمان و ستارگان اگاهی داشته باشند.
خوشبختانه رضافرمند به این نکتهها توجه داشته، اما به نکتههایی نیز بیتوجه بوده است. از جمله یکی از دوستان بهدرستی اشاره کرد که فرمند کتاب را با عنوان “روح عصر مولوی” آغاز میکند، بیآنکه بُعدهای زمانی و مکانی این عصر را برای ما مشخص کند، و یا مشخصات این روح را به ما نشان دهد. دیگر آنکه چون نوشتن این کتاب چند سال بهطول انجامیده، فصلهای آن در فرصتهای گوناگون نوشته و در کتاب گنجانده شدهاند، و از ویراستاری نهایی برخوردار نشده است و بههمین خاطر تکرار در آن زیاد است. از ضعفهای دیگری که به ویراستاری مربوط میشود این است که اشتباههای تایپی و سهوهای نقطهگذاری در کتاب زیاد است.
در مجموع میتوان گفت که این کتاب به موضوع مهمّی پرداخته که شایسته است بسیار بیش از این در موردش کار شود.

کتابهایی که برای این نوشته از آنها استفاده شده:
آشوری، داریوش: هستیشناسی حافظ- تهران: مرکز 1377
احمدی، بابک: چهار گزارش از تذکرهالولیاء عطار- تهران مرکز، 1376
تبریزی، شمسالدین محمد: مقالات شمس تبریزی- نسخهی پی دی اف
عطار نیشابوری، فریدالدّین: تذکرهالاولیاء- نسخهی پی دی اف
نسفی، عزیزالدّین: کتاب الانسان الکامل- انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران، 1362

Share