ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آیا قطع برق زندگی و کسب‌و‌کار و سلامت شما را تحت تأثیر قرار داده؟ آیا با استخراج بیت‌کوین به قیمت قطعی برق موافقید؟ مقصر اصلی کیست: خشکسالی یا سوء مدیریت؟

نظرسنجی

دین در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی

جویا آروین − پاسخ به پرسش جایگاه آینده دین برای کنشگریِ کنونی ما در جهت تغییر نیز ضرورت دارد. با پاسخ به این پرسش نشان می‌دهیم که نه‌تنها می‌دانیم چه نمی‌خواهیم بلکه همچنین می‌دانیم چه می‌خواهیم.

آینده‌ی نظام سیاسی در ایران چگونه خواهد بود؟

وضعیت کنونی پاسخ به این پرسش را بسیار دشوار کرده است.

وضع امور بس بسیار پیچیده و پرسویه است، جوری که نتوان گفت که نظام جمهوری اسلامی در ایران به این زودی‌ها فرو خواهد پاشید، و نه برعکس، توان گفت که این نظام عمری دراز خواهد داشت. من این وضعیت نامتعین را «صلابت شکننده» می‌نامم. آشکار است که نظام سیاسی هنوز از صلابت برخوردار است. اما می‌توان تصور کرد که این صلابت هر لحظه بشکند و فروپاشد. می‌توان گفت که فروپاشی حکومت پهلوی نیز کمابیش در وضعیت صلابت شکننده روی داد. در طیِ زمانی نه‌چندان دراز فضا چنان تغییر کرد که برای خودِ انقلابگران نیز سخت بود باور کنند.

با نظر به آنچه گفته آمد، سخن گفتن از دوران پسا-جمهوری-اسلامی یا آرزواندیشی است یا دوراندیشی. آرزواندیشی است اگر بر این دیدگاه استوار باشد که قرار است جمهوری اسلامی به این زودی‌ها جای خود را به نظام دیگری بدهد. و دوراندیشی است اگر بر این دیدگاه استوارباشد که، از نظرگاهی هنجاری، تغییر اساسی در نظام سیاسی در ایران برای بهروزیِ ایرانیان امری بایسته است.

من در این نوشته سخن از پسا-جمهوری-اسلامی را بر دومین مبنا طرح می‌کنم. معتقدم که برای بهروزیِ ایرانیان بایسته است که نظام سیاسی در ایران به‌طور بنیادین تغییر کند. با این سخن البته چیزی در این باره نگفته‌ایم که این کار از چه راهی و با چه روشی باید انجام شود. آیا با جنگ و مداخله‌ی خارجی یا به دست خودِ مردم؟ آیا با خشونت یا با مدارا؟ خردمندانه است که در تغییر دادنِ وضعی نامطلوب روشی برگیریم که به وضعی نامطلوب‌تر نینجامد. به دید من جنگ و مداخله‌ی خارجی راه مناسبی برای تغییر نظام سیاسی در ایران نیست چون وضع را از آنچه هست بدتر خواهد کرد.

بر خطا رفته‌ایم اگر گمان کنیم در خصوص جامعه‌ی ایران دین فقط با انقلاب اسلامی به مسئله تبدیل شد. درست‌ این است که بگوییم جایگاه دین در جامعه دست‌کم در چند سده‌ی اخیر یکی از مسئله‌های درشت ایرانیان بوده است و اساساً پا گرفتنِ نظامی چون جمهوریِ اسلامی را باید چو پی‌آمدی یا پاسخی برای این مسئله‌ی دیرپا دانست.

اما اگر امیدی هست که با روشی کم‌هزینه تغییری اساسی در نظام سیاسی در ایران روی دهد، آنگاه یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها در این باره این خواهد بود که پس از تغییر نظام سیاسی دین چه جایگاهی در ایران خواهد داشت. در عین حال، اصطلاحِ «پسا-جمهوری-اسلامی» در این پرسش نباید این تصور را در ما پدید آورَد که هر پاسخی که به این پرسش بدهیم فقط پس از سرنگونیِ نظام جمهوری اسلامی به کار خواهد آمد. بلکه باید توجه کنیم که پاسخ به چنین پرسشی حتا برای کنشگریِ ما در جهت تغییر نیز ضرورت دارد. بی‌شک با پاسخ به این پرسش ما راهِ خویش به سوی تغییر را روشنا می‌بخشیم و نشان می‌دهیم که نه‌تنها می‌دانیم چه نمی‌خواهیم بلکه همچنین می‌دانیم چه می‌خواهیم. می‌توان گفت که هرکه در سطح کلان به کنشگریِ سیاسی می‌پردازد اما پاسخی روشن به این پرسش در کف ندارد به‌درستی نمی‌داند در پیِ چیست و از تغییر چه می‌خواهد، بلکه احتمالاً کنشگریِ او انگیزه‌ای شخصی دارد یا فقط ابزار دستِ جنگ‌های قدرت در سطح جهان است.

همچنین، بر خطا رفته‌ایم اگر گمان کنیم در خصوص جامعه‌ی ایران دین فقط با انقلاب اسلامی به مسئله تبدیل شد. درست‌ این است که بگوییم جایگاه دین در جامعه دست‌کم در چند سده‌ی اخیر یکی از مسئله‌های درشت ایرانیان بوده است و اساساً پا گرفتنِ نظامی چون جمهوریِ اسلامی را باید چو پی‌آمدی یا پاسخی برای این مسئله‌ی دیرپا دانست.

با این همه اما پاسخ به این پرسش به هیچ روی آسان نیست چراکه، چنان‌که خواهیم دید، رُویه‌ها و سویه‌های گوناگونی دارد. کوشش‌هایی که دیگران تاکنون در این زمینه به کار بسته‌اند به نظر من به پاسخی روشن که بتواند به بحث‌ها سمت‌وسویی روشن بدهد نینجامیده است. روشنفکران در این زمینه اغلب بر آنچه نمی‌خواهند انگشت گذاشته‌اند در حالی که از جایگزینی روشن و مشخص سخن نگفته‌اند یا پاسخ خود درباره‌ی جایگزین را با ابهام همراه کرده‌ یا صرفاً کلی‌گویی کرده‌اند. طبیعی است که امروزه حتا روشنفکران دینی هم به‌تأکید بگویند که در جامعه تبعیض دینی/مذهبی نباید باشد. اما این پاسخ درستی به مسئله‌ی جایگاه دین در جامعه‌ی ایران نیست. البته که تبعیض دینی/مذهبی نباید باشد، اما در اینجا ما به چیزی بیش از یک حکم هنجاری توخالی نیاز داریم. تبعیض از دل مناسباتی واقعی و نهادینه‌شده، از روابط قدرت و نهادسازی، بیرون می‌آید. هر پاسخی به مسئله‌ی دین در ایران باید به‌ شیوه‌ای روشن بگوید که جایگاه این مناسبات و نهادها و روابط قدرت که تبعیض دینی/مذهبی را پدید آورده چگونه باید باشد.

لازم است عمده‌ترین پاسخ‌ها به این پرسش به جای خود بررسی شوند. در میان دیدگاه‌هایی که در پاسخ به این پرسش ارائه شده است سه دیدگاه به نظر من دارای اهمیت است.

■ نخستین دیدگاه این است که دین را باید از سیاست و از پهنه‌ی همگانی یکجا کنار گذاشت و به قلمرو خصوصی محدود کرد. جوامع سکولار، برای نمونه در اروپای غربی و آمریکای شمالی، الگوهایی برای این دیدگاه هستند. من این دیدگاه را «سکولاریسم بی‌ملاحظه» می‌نامم چراکه هیچ توجهی به ویژگی‌ها و مشخصه‌های جامعه‌ی ایران ندارد، نه به تفاوت‌های فرهنگی توجه دارد و نه به گذشته‌ها و سنت‌ها یا ترادادهای متفاوت.

■ دومین دیدگاه را روزگاری عبدالکریم سروش تحت عنوان «دین حداقلی» ارائه کرد. این دیدگاه را از جمله در مقاله‌ی «باور دینی، داور دینی» در کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی» می‌توان یافت. جانمایه‌ی نظریه‌ی «دین حداقلی» این است که در باره‌ی آنچه بشر لازم دارد دین به گفتنِ حداقل‌ها بسنده‌ کرده است و زین‌رو دانش بشری می‌تواند بر آن حداقل بیفزاید. پس این دیدگاه قلمرو دین و امر دینی را محدود می‌کند اما نه در حدی که سکولاریسم حاصل شود. می‌توان ایراد گرفت که در بسیاری از جاها مشکل به همان حداقل‌ها برمی‌گردد. اگر آن حداقل‌ها با خرد و دانش بشری نخواند چه باید کرد؟ افزون بر این، روشن است که با دین حداقلی نیز هنوز دستگاه دین در شکل بستری برای اعمال قدرت و امتیازبری باقی خواهد بود و این خود به گرفتاری‌های دیگر دامن می‌زند.

■ و سومین دیدگاه را من در اینجا «سکولاریسم ایرانی» می‌نامم. این دیدگاه را محمدرضا نیکفر طرح کرده است. او بر این باور است که، با بازخوانیِ ترادادهای بومی، توانش‌ها و امکان‌هایی برای سکولاریسم بیابیم که جامعه‌ی ایران را به کار آید. او می‌گوید:

«اولین نوشته‌ی من در این باب تلاشی است درباره‌ی یافتن مفهوم ایرانی سکولاریزاسیون. ما باید در مفهو‌م‌سازی به ویژگی‌ها و تجربه‌های خود توجه کنیم. مثلاً باید بپرسیم که در طول تاریخ، وضعیت دین در ایران چگونه بوده است.» (منبع)

و به دید او یکی از امکان‌هایی که برای نوعی سکولاریسم ایرانی در سنت ایرانی می‌یابیم ابهام‌گرایی است:

«در نزد توده‌ی مردم یا در فرهنگ ما، مثلاً در نزد حافظ و دیگر نمادهای فرهنگی ما، دین خودش را با ابهام، با ایهام (ambivalence)، نشان می‌دهد و حرف صریح وجود ندارد. مثلاً، شما در حافظ با ابهامی مواجه می‌شوید که عامل به وجود آمدن مدارا (تُلرانس) است. در فقه با یک‌پهلویی مواجه می‌شوید که صریح حکم می‌کند. ولی از فقه که بگذریم، شرایط چندپهلویی و ابهام وجود دارد و در این فضای آکنده از ابهام و چندپهلویی همزیستی داشتیم، همدیگر را می‌بخشیدیم، خدا نسبتاً مهربان بود، و نسبت به هم سخت نمی‌گرفتیم. این تصور که می‌توانیم به شفافیتی برسیم که به طور صریح و قاطع مرزها را روشن کند، این تصور در فرهنگ ایرانی ما جایی ندارد و با آن سازگار نیست. در فرهنگ ایرانی، این عنصر ایهام و امبیوالنس وجود داشته و خواهد داشت. دین باید بداند که نقطه‌ی قوتش یک‌پهلویی و صراحت نبوده، نقطه‌ی قوتش ابهام و فقدان صراحت بوده است. دین در جایی موفق است که صراحت نداشته باشد و سیال و تکثرگرا باشد و در آن عنصر رواداری وارد بشود، همان چیزی که در آثاری در ادبیات فارسی با آن آشنا می‌شویم و به آن افتخار می‌کنیم.» (همانجا)

در نگاهی کلی به این دیدگاه، به نظر من توجه به بایستگیِ سکولاریسمی که برآمده از سنت ایرانی باشد نشان از توجه به کارآمدی و تناسب دارد؛ چنان سکولاریسمی خواهد توانست از یک نگرش صرفاً هنجاری فراتر رود و در عمل در جامعه به کار گرفته شود. اما اگر جانمایه‌ی این سکولاریسم را چیزی چون ابهام‌گرایی بگیریم آنگاه گرفتاری‌هایی بر جا می‌ماند. ابهام‌گرایی پیشنهاد خوبی برای امر دینی در پهنه‌ی فرهنگ است، اما در سپهر سیاست‌، یعنی جایی که قرار است قانون‌هایی وضع شود و سیاست‌گذاری انجام شود، نیاز به دقت و روشنی داریم.

هر نوع حکومتی که بخواهد در پیِ حکومتی دینی چون نظام جمهوری اسلامی در ایران پا بگیرد لازم است بر توافقی درخور در باره‌ی جایگاه دین در جامعه‌ی ایران استوار شود.

من در اینجا این سه دیدگاه را به‌تفصیل بررسی نمی‌کنم و نیز پاسخ خودم به پرسش از جایگاه دین در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی را به نوشته‌هایی در آینده موکول می‌کنم و در اینجا فقط سویه‌هایی از این پرسش را خواهم کاوید، سویه‌هایی که لازم است از هم سوا شوند تا بتوانیم به پاسخی روشن دست یابیم. به دید من آنچه در پی می‌آید برخی از مهم‌ترین سویه‌های پرسش از جایگاه دین در دوران پسا-جمهوری-اسلامی است. هر نظری درباره‌ی دین در دوران پس از جمهوری اسلامی باید پاسخی روشن در هریک از این زمینه‌ها داشته باشد.

مبنای بحث

نخستین سویه از پرسش ما مبنایی است که پاسخ باید بر آن استوار باشد. پیش از اینکه بدانیم جایگاه دین در دوران پسا-جمهوری-اسلامی چگونه باید باشد، باید بدانیم پاسخ به چنین پرسشی را باید بر چه مبنایی استوار کرد؟ در بسیاری از واکنش‌ها به دین و حکومت دینی خواه در میان مردم و خواه در میان روشنفکران نوعی تنفر و بیزاریِ شخصی از دین و هرآنچه دینی است می‌توان دید. رفتارهای حکومت دینی در چهل سال اخیر به این تنفر دامن زده است. ولی برای برخی روشنفکران نیز این تنفر ریشه در نوعی نگاه ایدئولوژیک و دین‌ستیز دارد. گرچه گاهی کسانی گونه‌ای ملی‌گرایی و ایران‌گرایی را با مذهب تشیع همراه می‌کنند، گاهی نیز می‌توان رگه‌هایی از ملی‌گرایی و ایرانی‌گرایی را در ضدیت با دین اسلام دید. ناگفته پیداست که آن رهیافت‌هایی که ریشه در تنفر دارند نمی‌توانند مبنای بحثی عقلانی درباره‌ی جایگاه دین در جامعه‌ی ایران باشند.

پس مبنای ما در پاسخ به این مسئله چه باید باشد؟ آیا مبنای نظر ما درباره‌ی جایگاه دین در دوران پسا-جمهوری-اسلامی باید سمت‌وسوهای اندیشه و فرهنگ در دنیا باشد؟ آیا باید خواسته‌های خودِ مردم باشد؟ آیا باید صلاحدیدهای کارشناسان باشد؟ یا شاید آمیزه‌ای از اینها؟

دین و قانون

شاید مهم‌ترین سویه از پرسشی که طرح کردیم در نسبت با قانون باشد. آیا قوانین جامعه در دوران پسا-جمهوری-اسلامی باید بر مبنای دین باشد؟ و اگر نه، بر چه مبنایی باید استوار باشد؟ بسیاری از قوانین در جمهوری اسلامی بنا بر ادعا بر اساس فقه اسلامی است. اما نه همه‌‌ی آنها. می‌دانیم که مثلاً قوانین مربوط به ازدواج و طلاق و ارث که در حال حاضر در ایران اعمال می‌شود از منابع اسلامی گرفته شده است. اما مثلاً قوانین مربوط به بهره‌ی بانکی نه‌تنها اسلامی نیست بلکه آشکارا خلاف اسلام است و می‌دانیم که حتا مراجع تقلید هم هر از گاهی در این باره ناخشنودیِ خود را ابراز می‌کنند.

برخی از قوانینی که از منابع اسلامی گرفته شده با خِرد امروزی ناسازگاری آشکاری دارند. برای مثال، قانون ارث و تفاوت ارث دختر و پسر، وقتی با خرد مدرن و امروزین بررسی شود، آشکارا قانونی بدوی و زن‌ستیزانه است. با این حال، برخی از این قوانین در فرهنگ و عرف جا افتاده و ریشه دوانده است طوری که نمی‌توان به‌یکباره آنها را تغییر داد.

وقتی درباره‌ی مبنای وضع قوانین در جامعه‌ی اسلامی می‌پرسیم، در هر صورت این نظر طرح‌شدنی است که مردم که اکثراً مذهبی هستند جامعه‌ای با قوانین اسلامی می‌خواهند. با توجه به این نظر که در نخستین نگاه درست می‌نماید، مسئله‌ی سکولاریسم و مردمسالاری در جوامع اسلامی در چشم ما به شکل مسئله‌ای ناگشودنی و حل‌ناپذیر جلوه می‌کند: سکولاریسم و دمکراسی هردو را با هم نتوان داشت زیرا اگر اکثریت مردم دیندار هستند پس سکولاریسم جز از راه دیکتاتوری شدنی نیست.

یک پیشنهاد این است که باید تکثری از قوانین باشد که تکثر فرهنگ‌ها و باورها را پاسخگو باشند. این پیشنهاد در برخی زمینه‌ها شدنی است. در حال حاضر تا اندازه‌ی بسیار محدودی چنین تکثری داریم. برای مثال اقلیت‌های دینی در مواردی قوانین مستقل خودشان را دارند. اما قوانین را فقط تا اندازه‌ای می‌توان متناسب با کثرت دیدگاه‌ها متکثر کرد.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، بحث قوانین به مسئله‌ای کاربردی و ناگزیر اشاره دارد و زین‌رو در این زمینه ابهام‌گرایی از آن نوع که نیکفر پیشنهاد می‌کند به کار نمی‌آید بلکه، برعکس، قلمروی است که در آن نیاز داریم هرچه روشن‌تر و بی‌ابهام‌تر باشیم.

آموزش دینی

سویه‌ی دیگری از پرسش ما این است که در دوران پسا-جمهوری-اسلامی آیا آموزش مذهبی در مدارس و آموزشگاه‌های باید باشد یا نه. کسانی که پس از انقلاب در ایران در مدارس یا دانشگاه‌ها درس خوانده‌اند می‌دانند که آموزش و تربیت مذهبی همیشه با اجبار همراه بوده است. شاید بسیاری از مردم چنین آموزش‌ و تربیت مذهبی را زیان‌بار و مایه‌‌ی هدردادنِ وقت و انرژی بدانند. اگر بر این باوریم که دین باید از عرصه‌ی سیاست به دور باشد آنگاه آیا آموزش دینی و مذهبی هم باید برعهده‌ی خود خانواده‌ها باشد و نه بر عهده‌ی دولت؟ البته روشن است که آموزش و تربیت مذهبی را باید از آموزش و تربیت اخلاقی متمایز کنیم. و اگر با آموزش دینی و مذهبی مخالفیم ولی معتقدیم آموزش اخلاقی باید باشد آنگاه باید به‌روشنی بدانیم آموزش اخلاقی را بر چه مبنایی باید استوار کرد.

دین، سنت، عرف

ما ناگزیریم پرسش از جایگاه دین در دوران پسا-جمهوری-اسلامی را از پرسش‌هایی مشابه درباره‌ی فرهنگ و عرف و سنت متمایز کنیم. در حال حاضر در ایران دین با عرف و سنت و فرهنگ در بسی جاها همپوشانی‌ دارد، اما لازم است توجه کنیم که اینها را نباید صد در صد یکی دانست. برای مثال، امروزه در ایران گروه‌هایی از مردم را می‌بینیم که مذهبی نیستند یعنی پایبندی به مناسک مذهبی ندارند و حتا با روحانیت هم سخت مخالف اند، اما همین گروه برای مثال به پوششی عرف‌پسند برای زنان و دختران باور دارند. یا بسیاری از ایرانیان آزادیِ جنسی به شکل هرزگی و بی‌بندوباری را نمی‌پسندند اما همه‌ی اینان مذهبی و متدین نیستند.

به نظر من، وقتی نسبتی را درنگریم که میان دین در یک سو و فرهنگ/عرف/سنت در دیگر سو هست، آنگاه گرایش خواهیم یافت برداشتی بومی از سکولاریسم را بجوییم. قلمرو سیاست نمی‌تواند با زیست مشترک مردم بیگانه باشد بلکه باید به اندازه کافی با آن همخوانی داشته باشد که اگر جز این باشد دوام نخواهد آورد. هر نوع حکومتی که بخواهد در پیِ حکومتی دینی چون نظام جمهوری اسلامی در ایران پا بگیرد لازم است بر توافقی درخور در باره‌ی جایگاه دین در جامعه‌ی ایران استوار شود. از این رو به نظر من روشنفکران و کنشگران از هر گروه و دسته‌ای ناچارند دیدگاه خود در باره‌ی این چند سویه از بحث دین در ایران را روشن کنند.

در همین زمینه

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    چرا اپوزیسیون واژه اصلاح طلبی را بایکوت نمی کند؟ در برابر محافظه کاری ،رادیکالیسم قرار دارد و اصلاح طلبی سنتزی از محافظه کاری و رادیکالیسم است. بنابراین تا معنی و سیر تاریخی مفاهیم رادیکالیسم ، محافظه کاری و سنتز را ندانیم ،نمی توانیم معنی دقیق اصلاح طلبی را بفهمیم. بیش از دو دهه است عده ای از صاحبان قدرت، برای تداوم وضع موجود و برای اینکه سهمی در قدرت داشته باشند، واژه عوام پسند و حتی نخبه پسند اصلاح طلبی را سر زبانها انداختند و مدعی گفتمان اصلاحات شدند. خنده دار و در عین حال دردناک است که بیش از دو دهه از طرح به اصطلاح گفتمان اصلاحات می گذرد و هنوز هیچ یک از مدعیان اصلاح طلبی( استمرار طلبی) حتی نتوانسته تعریف ساده ای از اصلاح طلبی ارائه دهد و نیز هرگز به صراحت نگفته اند قرار است چه چیزی را اصلاح کنند. در عمل نیز نتوانسته اند حتی یک قانون عادی مثل قانون مطبوعات را اصلاح کنند. یادم هست در همان موقع که اصلاح قانون مطبوعات توسط مدعیان اصلاح طلبی مطرح شد، آقای کروبی که ریاست مجلس را بر عهده داشت با کمال میل از حکم حکومتی برای کنار گذاشتن طرح اصلاح قانون مطبوعات استقبال کرد.‌ همین آقا در اون موقع محافظه کار بود ولی در سال ۸۸ برای جلب رای مردم مدعی اصلاح طلبی شد. تعجب می کنم چرا تا این اندازه وعده های سر خرمن در جامعه ایران کار می کند. به روشنی می بینیم که جمهوری اسلامی با وعده های سر خرمن قدرت را به دست گرفت، با وعده های سر خرمن تا به امروز نیز تداوم یافت و جالب است همچنان سیاست وعده های سر خرمن یک سیاست کلیدی آن و صاحبان قدرت در ایران است.آیا مردم ایران ضرب المثل سنگ بزرگ نشانه نزدن است را از یاد برده اند؟ آیا نمی دانند انسان راستین کمتر قول می دهد و بیشتر عمل می کند؟ آیا رسیدن به این نتیجه که سیاستمداران در جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون همیشه وعده می دهند و اهل عمل نیستند، تا این اندازه دشوار است که چندین بار از همین سوراخ گزیده شویم. اگر قرار باشد همه چیز را با چندین بار آزمون و خطا یاد بگیریم، آیا می توانیم به ترقی و رشد کافی دست یابیم؟ چند بار از سوراخ اصلاح طلبی گزیده شدیم؟ الان هم عده ای از کنشگران تصور می کنند شاید بتوان با گفتگوی انتقادی با مدعیان اصلاح طلبی آنها را مجاب کنند که بازی اصول گرا_ اصلاح طلبی دیگر تمام شده است. می خواهم تاکید کنم که این تلاش محکوم به شکست است زیرا تقسیم بندی اصول گرا_ اصلاح طلب هرگز از جنبه تئوری اعتبار نداشته است. در یکی از کتابهای درسی دانشگاهی در تعریف اصول گرایی آمده است که اصول گرایی یعنی عقیده به قدرت تفوق ناپذیر اسلام درحل تمام مسایل اجتماعی و فردی. خوب بر اساس این تعریف اکثر مسلمانان اصول گرا به شمار می آیند. آیا آقایان مدعی اصلاح طلبی به قدرت تفوق ناپذیر اسلام در حل تمام مسایل اجتماعی و فردی اعتقاد ندارند؟ بازی اصلاح طلب_ اصول گرا برای این طراحی شد تا نظام تک حزبی خودش را به عنوان نظام دوجناحی و شبه دموکراتیک جلوه دهد و مردم را در صحنه ها نگه دارد زیرا نظام تک حزبی بقایش را منوط به مشارکت مردم در صحنه هایی مثل صحنه انتخابات نمایشی می داند. بنابراین بازی اصول گرا_ اصلاح طلب بازی با حاصل جمع صفر نبوده و نخواهد بود. به همین خاطر هست که استمرار طلبان ظاهرا حتی کاندیدی در انتخابات نداشته باشند، می گویند تحت هر شرایطی باید در انتخابات شرکت کرد و بر علیه بایکوت انتخابات سخت موضع می گیرند. پرسش این است اگر بایکوت انتخابات تاثیری ندارد، پس چرا اینقدر هر دو جناح از آن وحشت دارند؟ خود کلمه بایکوت از کجا پیدا شده است؟ ما می دانیم که بایکوت دست کم شخصی به همین نام را به زانو در آورده است. البته قدمت بایکوت بیشتر از آن است. چرا کتشگران درباره تاریخچه بایکوت و بایکوت های موفق و معروف در تاریخ حرفی نمی زنند؟ در تاریخ معاصر تحریم تنباکو در عمل موثر بوده است. این مثال نشان می دهد که تحریم یا بایکوت به انتخابات منحصر نمی شود و می تواند هر کالا یا شخص یا سازمانی را هدف قرار دهد. با بایکوت صرف نمیشه به دموکراسی رسید ولی تردیدی نیست که بایکوت گام مهمی در این راه است. پوپر در یکی از آثارش می گوید یک نظریه مسلط با یک ضربه از میدان به در نمی رود. بنابراین انتظار نباید داشت که با بایکوت استبداد کنار رود،اما بایکوت استبداد را از آنچه که هست، ضعیف تر می کند. قبلا در یکی از یادداشت ها اشاره کردم که در آلمان پنجاهمین سال تحریم واژه زن ستیز دوشیزه در دستگاههای اداری را جشن گرفتند. از این رویداد آیا نباید درس بگیریم؟ آیا این رویداد تایید این نظریه نیست که مبارزه و تغییر در سطح واژه ها دارای اهمیت است؟ آیا وقت آن نرسیده که واژه اصلاح طلبی که مورد سوء استفاده واقع شده و به ابزار سلطه تبدیل شده، مورد بایکوت قرار گیرد و به جای آن کلمه مناسب استمرارطلبی به نحو وسیع به کار رود؟

  • جوادی

    آیا عبارت کنشگری فعال خوش ساخت است؟ دیشب مناظره ای را در یک شبکه برون مرزی تماشا می کردم، یکی از مهمانان برنامه که خودش را اصلاح طلب( استمرار طلب) جا میزد ، عبارت کنشگری فعال را ابداع کرد یا قبلا توسط هم کیشان شان ابداع شد و ایشان به کار برده است. عبارت کنشگری فعال به چه معنی است و آیا قابل ترجمه است؟ کنشگری مترادف فعالیت و کنشگر مترادف فعال است. بارها واژگان فعال سیاسی، فعال مدنی و این قبیل را شنیدیم. از طرفی کنشگر معادل اکتیویسم است و نمی دانم اگر کنشگری فعال با معنی است، ترجمه اش چی می شود؟ درست است که کنشگری را می توان به ایجابی ( مثبت) و سلبی( منفی) تقسیم کرد ولی وقتی واژه مناسب کنشگری ایجابی یا مثبت را داریم ،چه نیازی به ابداع عبارت نامناسب کنشگری فعال است. اگر در این عبارت واژه کنشگری را برداریم و به جای آن مترادف اش یعنی واژه فعالیت را بگذاریم به ترکیب ناجور و بی معنی فعالیت فعال می رسیم. شبیه این جور بی دقتی ها را در عبارت تازه ابداع شده اصلاح طلبان رفورمیست می بینیم. رفورم خود به معنی اصلاح است و رفورمیست را اصلاح طلب ترجمه کرده اند، با این توصیف اصلاح طلب رفورمیست به چه معنی است، من نمی دانم. از طرفی ابداع چنین عبارت های ناجور و غیر دستوری به زبان آسیب می رساند. ما در برابر این بی دقتی ها و آسیب رساندن به زبان دو کار می توانیم انجام دهیم. یکی اینکه نادرستی ساخت آنها را آشکار کنیم و دوم اینکه خودمان آنها را به کار نبریم و یک غلط آشکار را ترویج نکنیم.

  • کاوه

    ما که نفهمیدیم اینجا کی چی گفت .

  • جوادی

    امشب به این رویا فکر می کردم که ممکن است نظرات من نقطه عطفی در تاریخ روشنفکری در ایران شود.‌ نقطه عطف در ریاضی ،نقطه ای روی متحنی است که در آن جهت گودی منحنی تغییر می کند.‌ یعنی اگر گودی به سمت پایین است، در آن نقطه به سمت بالا تغییر می کند و برعکس. در هر حال نقطه عطف همانطور که از نامش بر می آید یک نقطه خاصی است اما لزوما یکتا نیست‌. معنی نقطه عطف در ریاضی بی ارتباط با معنی آن در زبان معمولی نیست. بارها شنیده ایم که افراد از یک رویداد مهم که پیامدهای چشمگیری داشته است به عنوان نقطه عطفی در زندگی خود یاد می کنند. جستجو درباره این واژه در اینترنت مرا با نویسنده ای به نام مالکوم گلدول و کتاب ی از او به نام نقطه عطف آشنا کرد. در سایتی که این کتاب را تبلیغ می کرد آمده است: گلدول نویسنده کتاب نقطه عطف از قانون کم صحبت می کند و معتقد است که برای اینکه یک ایده فراگیر شود، باید آدم های کمی ازش حرف بزنند یا استفاده کنند، اما آدم هایی باشند که که توانایی یا شهرت خاصی دارند( پایان نقل قول). روشن است که منظور گلدول از آدم های با توانایی یا شهرت خاص، نخبگان( سر آمدان) را نیز شامل است یا حتی می توان گفت منظور همان نخبگان است. الیته تاکید بر اهمیت و قدرت نافذ نخبگان به معنی دست کم گرفتن قدرت یا تحقیر انسانهای عادی نیست. بلکه به معنی سرمشق گیری انسانهای عادی از نخبگان است. در بسیاری از یادداشت ها بر این نظر تاکید کردم که ما دموکراسی نداریم به خاطر اینکه خرده فرهنگ دموکراسی نداریم و این به معنی نداشتن اقلیت قدرتمندی از نخبگان دموکرات است. فراموش نکنیم که از دست اقلیت قدرتمند کارهای مهمی ساخته است. یک مثال تاریخی مهم مخالفت سر سختانه اقلیت قدرتمند مجلس شورای ملی با طرح جمهوری سردار سپه و خارج کردن آن از دستور کار بوده است. در یادداشتی دیگر تاکید کردم که اسلام در وهله نخست توسط نخبگان پذیرفته شد و نخستین حکومت اسلامی توسط نخبگان تاسیس شد. حتی سلطنت پهلوی نیز بوسیله نخبگان تاسیس شد و همینطور حکومت جمهوری اسلامی. به نظر می رسد هر حکومتی توسط نخبگان تاسیس می شود و بنابراین توسط نخبگان مخالف تحت شرایطی می تواند ساقط شود. با کمی ژرف نگری در روند انقلاب ۵۷ می توان این گزاره را طرح کرد که حکومت پهلوی توسط نخبگان قدرتمند مخالف سرنگون شده است. متاسفانه بسیاری از نخبگان ایران از قدرت معنوی ( قدرت اقناع) خود آگاهی ندارند یا آن را ناچیز تصور می کنند و علت اش هم درماندگی حاصل از به حاشیه رفتن در فردای پیروزی انقلاب ۵۷ بوده است که هنوز این درماندگی ( نوعی انفعال) کم و بیش در میان بسیاری از نخبگان تبعیدی دیده می شود. بیدار کردن نخبگان که قبلا مطرح کردم به معنی تلاش در جهت رفع این درماندگی و بازتوانی قدرت نخبگان به حاشیه رانده شده است. امیدوارم تا اندازه ای در این راه موفق شده باشم.

  • جوادی

    امبد وارم یادداشت ها و نظرات من به سرنوشتی شبیه نامه ی دکتر مصطفی رحیمی و هشدارهای دکتر بختیار و تعداد معدودی دیگر از دوراندیشان دچار نشود. نخبگان عزیزی که در جهان آزاد زندگی می کنید و می توانید صدای ما باشید، پس چرا درباره نظرات من تامل نمی کنید. اگر بگویم اینها حاصل بیش از دو دهه مطالعه و تامل است، شاید دال بر خودستایی شود. ولی من که به درست یا نادرست اعتقاد دارم به آزادی درونی و روشن اندیشی به معنی کانتی رسیدم، نیازی به فخر فروشی و خودستایی ندارم. فلا کت و بیجارگی هر روزه اکثریت مردم برام رنج آور است. با کمک موسیقی و مطالعات روانشناسی امثال من می توانند این اوضاع را تاب بیاورند. جامعه ما دجار بی سازمانی( ِآنومی) شدید شده و اگر نخبگان چاره اساسی نکنند و متتظر معجزه باشند، فرصت نجات از دست خواهد رفت و به فلاکت نهایی خواهیم رسید. دیگر زمان، زمان تنگ نظری های حزبی و ایدئولوژیک نیست. ما در حساس ترین برهه از تاریخ ایران هستیم. اگر بیش از این درنگ کنیم و مثل آدم مراسم گرا که در ساحل دریاست و غرق شدن یک نفر را می بیند ولی به جای واکنش سریع، ابتدا سعی می کند لباسهایش را در آورد، ، رفتار کنیم، آخرین فرصت را نیز از دست خواهیم داد.

  • جوادی

    چگونه می توان مساله کاذب جمهوری یا سلطنت را حل نمود؟ ضرب المثلی می گوید جنگ اول به از صلح آخر است، اما متاسفانه اکثر ما ایرانیان خلاف آن عمل می کنیم. آیا در اینکه دعوا بر سر جمهوری یا سلطنت شکافی در میان نیروهای سیاسی مخالف وضع موجود است، تردیدی هست؟ آیا از اینکه این مساله باعث می شود تا همچنان حب و بغض بر واقع گرایی و دید استراتژیک غالب باشد، تردیدی هست؟ آیا این مساله باعث نشده که بسباری از روشنفکران و کنشگران در فضای پیش از انقلاب منجمد شده و قادر به فهم پیگیرانه تحولات این جهار دهه در سطح ملی و جهانی نباشند؟ دیگر چه بلایی باید سر مابیاید تا از حب و بغض تا حدی دست بکشیم و با دید واقع بینانه و استراتژیک به مسایل سیاسی و اجتماعی نگاه کنیم. در چند یادداشت، چهار تا از مساله های کاذب سر راه تحقق دموکراسی در ایران را مورد بررسی قرار داده ام. یکی از این مسایل دعوا بر سر فرم حکومت بوده است. عده ای مغرضانه یا ناآگاهانه این نظر را مطرح می کنند که مساله سلطنت یا جمهوری با مذاکره قابل حل نیست و باید منتظر باشیم تا بعد از گذار از نظام فعلی از راه همه پرسی حل گردد. این نظر به دو دلیل غیر واقع بینانه است. دلیل اول آن است که این نظر، مساله سلطنت یا جمهوری را مانعی در راه گذار به دموکراسی و همه پرسی نمی بیند، در حالیکه دعوا بر سر جمهوری یا سلطنت به معنی اصطکاک بین نیروهای سیاسی است که تا حدی باعث هدررفتن انرژی شان می شود، بدون آنکه در وضع موجود تحولی ایجاد کند، در نتیجه این دعوا به نفع وضع موجود است و به همین خاطر است که طرفداران وضع موجود به هیچ وجه نمی خواهند این مساله حل شود.‌ به بیان ساده دعوا بر سر سلطنت یا جمهوری مانع رسیدن به نقطه همه پرسی و دموکراسی است و ما به جای اینکه گاری را به اسب ببندیم، می خواهیم اسب را به گاری ببندیم تا آن را بکشد. دومین دلیل آن است که بنا به تجربه و تئوری، سلامت همه پرسی یا انتخاباتی که در آن یک طرف پیروزی کامل به دست می آورد و طرف دیگر همه چیز را می بازد، به بهانه های گوناگون می تواند مورد قبول طرف بازنده قرار نگیرد.‌ مثلا به بهانه فرصت یا امکانات برابر نداشتن برای جا انداختن برنامه خود. پس با توجه به این دو دلیل مهم نمی توان حل مساله سلطنت یا جمهوری را به همه پرسی احتمالی در آینده موکول کرد.‌ به تاخیر انداختن حل این مساله نه تنها معقول نیست ،بلکه به نفع وضع موجود است و از دید استراتژیک ضعفی اساسی در جبهه اپوزیسیون به شمار می آید. از طرفی دعوا بر سر سلطنت یا جمهوری نه تنها نشانه حب و بغض است ،بلکه نشانه آن است که نیروهای سیاسی و نخبگان هنوز هم شناخت ژرفی از مساله ی استبداد ندارند و آن را به یک مساله صوری کاهش داده اند. این سطحی نگری مساله استبداد را که یک مساله ماهوی و غیر صوری است را از بنیاد حل نخواهد کرد. اگر همچنان جمهوری خواهان ،سلطنت را با استبداد و به تبع آن جمهوری را با دموکراسی یکی بگیرند، اندیشه بنیادی قدرت فساد می آورد را که معادل فسادپذیری هر حکومت اعم از جمهوری یا سلطنت است، نادیده می انگارند و این غفلت می تواند همانطور که در ۵۷ به بازتولید استبداد منجر شد، باز هم به بازتولید استبداد حتی در قالب جمهوری سکولار منجر شود. نمونه های روشن اش را در جمهوری های سکولار ترکیه و روسیه می بینیم. من انتظار ندارم که مصدقی ها و چپ ها دست از جمهوریخواهی بردارند، چون عواطف شان به شدت در این مساله دخالت دارد. همین وضع در اردوگاه پادشاهی خواهان نیز وجود دارد و این وضع به معنای درجا زدن چهل ساله است. من قبلا برای حل مساله کاذب سلطنت یا جمهوری، پرسش مهم و فراموش شده ای را به این نحو طرح کردم که آیا رضا شاه قبل از رسیدن به سلطنت جمهوریخواه بوده است؟ این پرسش متاسفانه پژواک ضعیفی را ایجاد کرد و در کانون توجه نیروهای سیاسی قرار نگرفت و اهمیت آن را برای جنبش دموکراسی خواهی ایران درک نکرده اند. یادم هست که یکی از رهبران حزب مشروطه در یک برنامه تلویزیونی فقط به ذکر این نکته بسنده کرد که رضا شاه جمهوری می خواست اما مجلس سلطنت را به او تحمیل کرد. خوب پرسش من از این کنشگر مشروطه خواه این است که چرا همین موضوع بسیار مهم تاریخی را بیشتر باز نمی کنید؟ چرا این موضوع را در حزب خود مورد بررسی قرار ندادید و مهمتر اونکه چرا این حقیقت تاریخی را با صدای بلند تر به طرفداران رضا شاه نمی گویید و آنها را آگاه نمی کنید؟ تا کی حقایق را فدای تنگ نظری ها و مصلحت جویی های حزبی خود کنیم؟ مگر شما ادعا نمی کنید لیبرال دموکرات هستید، پرسش من این است آیا شما نمی توانید در .یک جمهوری پارلمانی فعالیت داشته باشید و قدرت را در دست گیرید؟ تاکید شما بر سلطنت مشروطه با توجه به شکست تاریخی آن علی رغم دستاوردهای مهم اش چه ضرورتی دارد؟ وقتی سنت و روحانیت به اندازه کافی اعتبار خود را از دست داده اند، شما انتظار دارید مردم مفهوم فره ایزدی و نظریه حق الهی پادشاه ولو به شکل تعدیل شده بتور داشته باشند؟ چه اشکالی دارد برای نجات ایران و رهایی تاریخی ایران، کلمه جمهوری را به نام حزبتان اضافه کنید و تحت عنوان حزب جمهوری مشروطه فعالیت کنید. در اینصورت هم به جمهوریخواهی اولیه رضا شاه احترام می گذارید و هم پیوندتان را با نهضت و ایده مشروطه اثبات می کنید. ‌

  • جوادی

    چگونه می توان طرفداران دوروغین یک گروه یا حزب را تشخیص داد؟ اخیرا شاهزاده رضا پهلوی در فایل صوتی تلاش کرد تا حدی خودش را از قید و بند نقش انتسابی و موروثی رها کند و با اندکی صراحت به جمهوری ابراز تمایل کند. انتشار این فایل واکنش هایی را از هر دو سو در پی داشت که قابل بررسی اند. عده ای از مشروطه خواهان با توسل به تفسیر ادعا کردند که فایل صوتی منتشر شده حاوی هیچ پیام جدیدی نیست و شاهزاده قبلا هم همین حرفها را زده است. اما این تنها واکنش در اردوگاه سلطنت طلبان نبود. عده ای از طرفداران ظاهرا سینه چاک پادشاهی ناله سر داده و بلندگو به دست گفتند وای ما بدبخت شدیم و اتهامات زیادی را تلویحا علیه شاهزاده و مشاوران شان مطرح کردند. حتی در یکی از برنامه ها در شبکه یور تایم یکی از این کاسه های داغ تر از آش، ادعا کرد که شاهزاده توسط مشاوران نفوذی محاصره و هدایت می شود. ایشان تا آنجا پیش رفت که مرگ برادر شاهزاده را یک توطئه ارزیابی کرد و گفت قرار بود این شاهزاده شجاع کار بزرگی انجام دهد و به همین خاطر او را حذف کردند. این برنامه ساز که خودش را با عنوان عوام گرایانه ملی گرای مردم گرا معرفی می کند حتی جمهوری خواهی اولیه رضا شاه را منکر شده و در توجیه ادعایش گفته که اگر رضا شاه جمهوری می خواست، این قدرت را داشت که جمهوری تاسیس کند. البته اشاره نکردند منظور از قدرت ایشان در آغاز کار، چه بوده است. خود روحانیون در فردای پیروزی انقلاب شاید به جای جمهوری اسلامی، ترجیح میدادند مثل طالبان ، امارت اسلامی تشکیل دهند ولی جو طوری بود که نمی توانستند آنگونه عمل کنند. این به اصطلاح ملی گرای پوپولیست پادشاه شدن یک شخص را ناشی از برخورد فره ایزدی با آن شخص می داند و البته ادعا می کند تحت شرایطی این صلاحیت از شخص پادشاه سلب می شود. مثلا از اونجا که احمد شاه وقتی از ایران رفت و تلاش کردند تا او را بازگردانند و او گفت که لبوفروشی در فرنگ را بر پادشاهی در ایران ترجیح می دهد، رضا شاه یک تیپا به او زده و گفت پس تو لیاقت نداری وهمونجا بمون. نیاز به فکر کردن زیاد نیست تا نامعقول بودن مفهوم فره ایزدی و برخورد آن با یک شخص و ایجاد صلاحیت برای پادشاهی را درک کنیم. در قرن بیست و یکم با این همه پیشرفتهای علمی و فنی، فردی در آن طرف آب نشسته و با استفاده از رسانه نظریه منسوخ فره ایزدی را اونهم به شکل ناقص به خورد مردم میدهد. ایشان که ظاهرا طرفدار سرسخت سلطنت است در برنامه ای دیگر از نزدیکی رضا شاه و آتاتورک می گوید و سیاست های آتاتورک را می ستاید. البته ایشان که به جمهوری خواهی و دموکراسی حساسیت دارد، شاید فراموش کرده که آتاتورک یک نظام جمهوری ومهمتر از آن یک نظام چند حزبی را پایه گذاری کرد. شما نمی توانید مخالف سرسخت جمهوری و دموکراسی باشبد و همزمان از آتاتورک ستایش کنید. مساله مشابهی را در مورد به اصطلاح اصلاح طلبان شاهد هستیم. کسی که خودش را یک اصلاح طلب می داند نسبت به رادیکالیسم و محافظه کاری افراطی باید موضع مخاف داشته باشد. مثلا او باید نسبت به انقلابهای صورت گرفته درتاریخ موضع انتقادی داشته باشد. نه اینکه بگوید رژیم شاه اصلاح ناپذیر بوده و انقلاب ۵۷ لازم بوده است ولی رژیم کنونی اصلاح پذیر است و بنابراین ما باید دنبال اصلاح آن باشیم. حداقل توضیح دهند که تحت چه شرایطی یک رژیم اصلاح پذیر است تا بتوان فهم روشنی از مساله مهم اصلاح پذیری یا اصلاح ناپذیری داشت. اما اصلاح طلبان دروغین اینکار را نمی کنند زیرا تا این اندازه صراحت باعث آشکار شدن تناقض و عدم اصالت آنها خواهد شد .‌بنابراین دفاع از رادیکالیسم در پیش ازانقلاب با ادعای اصلاح طلبی در زمان کنونی با هم نمی خواند. نمونه مضحک و در عین عال دردناک اصلاح طلبان دروغین، آقای فرخ نگهدار است. ایشان که پیش از انقلاب ظاهرا یک چپ رادیکال بوده، بعد از انقلاب به دلایل مبهم سیصد و شصت درجه چرخیده و الان خودش را یک اصلاح طلب میداند. البته اگر به صراحت از انقلابی گری در پیش از انقلاب انتقاد می کرد، موضع کنونی اش قابل فهم بود. اخیرا ایشان در مناظره ای شرکت داشت و مردم را مثل سابق دعوت به شرکت در انتخابات نمایشی می کرد. به سادگی میشه وحشت این دسته افراد را از بایکوت گسترده انتخابات دید. یادم هست که با یکی از طرفداران مجاهدین خلق سر ازدواج مسعود رجوی و مریم رجوی بحث می کردم و ایشان می گفت که شما چرا از کار خیر یک نفر ناراحت اید. در جواب گفتم اگر ایشان با یک دختر نه ساله هم ازدواج می کرد شما می گفتید کار خیر بوده و در آن حکمتی است، پس گناه برای این افراد چگونه تعریف می شود. هر کاری بکنند، شما آن را توجیه می کنید. این طرفدار مجاهدین، آشتی سازمان متبوعش با امریکا را نیز ماست مالی کرد و گفت رهبران سازمان میدانند چیکار می کنند. الان که به توجیهات ایشان فکر می کنم در می یابم که طرفداری ایشان از مجاهدین واقعی بوده است و ایشان ذوب شده در شخصیت رهبران مجاهدین بوده اند.‌ حالا این نوع طرفداری را با طرفداری عده ای از شاهزاده رضا پهلوی مقایسه کنید‌.‌ ایشان در یک فایل صوتی از آقا بالاسر داشتن انتقاد کرده و آزادی بیان خود را از مصادیق حقوق بشر دانسته است و بر حق مردم در انتخاب حکومت و حاکمان تاکید کرد، ولی عده ای که ادعای طرفداری از ایشان و پادشاهی را داشته اند، خیلی سخت در برابر این سخنان موضع گرفتند و حتی خواهان عبور از ایشان شده اند. آیا با انتشار این فایل صوتی و واکنش ها نسبت به آن نمی توان طرفداران واقعی و دروغین را از هم تمییز داد؟

  • جوادی

    آیا اکثر تحلیل گران و کنشگران سیاسی ایرانی درگیر مسایل پیش پاافتاده( مبتذل) هستند؟ اریک فروم در کتاب هنر بودن امور پیش پاافتاده را به این شکل تعریف می کند که اموری هستند که با جنبه های سطحی رویدادها سر و کار دارند و از لایه های پنهان و علل آنها بی خبرند.‌ به بیان دیگر در برخوردهای پیش پا افتاده ، تشخیص امور ضروری و غیر ضروری از یکدیگر، میسر نیست و یا نوعی تمایل و گرایش به وارونه جلوه دادن این دو امر وجود دارد. اریک فروم در ادامه در پاراگراف دیگر می گوید: در سالهای اخیر چند میلییارد حرف درباره تورم، ویتنام، خاور نزدیک، واترگیت، انتخابات و غیره زده شده که فقط میزان بسیار محدودی از آنها در پی کشف ریشه ها و علل این پدیده ها بوده اند و مسایل ورای دیدگاه حامیان متعصب این رویدادها را دیده و دریافته اند.‌ ( پایان نقل قول) در تاریخ معاصر ایران اگر نه میلیونها حرف، بلکه صدها هزار حرف درباره استبداد ، آزادی ، پیشرفت، حقوق بشر انتخابات، دموکراسی ، اصلاح طلبی، تورم و غیره زده شده است. چند درصد این سخنان درباره ریشه ها و علل این پدیده ها بوده اند؟ واقعا برام دردناک است که چهل و دوسال از سرنگونی حکومت پادشاهی در ایران می گذزد و هنوز هم وقتی ا از ِاوضاع آن دوره انتقاد می شود، این انتقادات اغلب سطحی و راجع به امور پیش پا افتاده اند و در پی کشف ریشه های مسایل و به ویژه ریشه مساله استبداد نیستند. در پیش از انقلاب از سلطنت انتقاد میشده است اما از فلسفه سیاسی آن حرفی زده نمی شد. حتی این را نمی دانستند که سلطنت مطلقه بر نظریه حق الهی حاکم استوار است. به همین خاطر است که سلطنت مطلقه به زیر کشیده می شود اما نظریه حق الهی حاکم که به برکت انقلاب مشروطه تا حدی ضعیف شده بود، به شکل قوی تری احیاء می شود. الان هم اغلب شاهد این نوع انتقادات علیه استبداد مستقر هستیم. کافی است نگاهی به رسانه های داخلی و خارجی ایرانیان بیاندازید، خواهید دید که اکثر اوقات به انتقاد از شخصیت های سیاسی و گزارش رویدادهای سیاسی جاری می پردازند، بدون آنکه کمترین تلاشی در جهت کشف ریشه ها و علل رویدادها بکنند. به عنوان نمونه در یکی از شبکه های برون مرزی برنامه ای تحت عنوان ریشه های این درخت کهن پخش می شود که برنامه ای است در توصیف سوگیرانه بخش هایی از تاریخ معاصر بدون اشاره ای به ریشه ها و علل سیستمی رویدادها.‌ اگر این برخوردها با مسایل سیاسی و تاریخی، برخوردهای پیش پا افتاده و سطحی نیستند، پس چه هستند؟ نمونه ای دیگر را امشب دربرنامه ای از شبکه یورتایم دیدم که آقای آصفی به عنوان کنشگر و نیز تحلیل گر سیاسی به بررسی کارنامه و آینده سیاسی نامزدهای انتخابات پیش رو می پردازد و در پایان می گوید که نتیجه این انتخابات با مشارکت پایین تاثیری بر سیاست های غرب نسبت به جمهوری اسلامی ندارد و مثلا اونها با عربستان رابطه خوبی دارند درحالیکه عربستان اصولا انتخاباتی ندارد، ولی جمهوری اسلامی در این چهل و دو سال بارها انتخابات داشته است. ایشان البته نمی گویند که عربستان ادعای مردم سالاری دینی نمی کند. عربستان هم اگر مانند جمهوری اسلامی ادعای دموکراتیک بودن می کرد، ناچار به برگزاری انتخابات ولو فرمایشی بود. نظام های سیاسی ایران و عربستان هر دو خداسالاری هستند، اما یکی مدعی دموکراتیک بودن است و برای القای آن ود کسب مشروعیت هر چند سال انتخابات برگزار می کند ولی دیگر خودش را همانگونه که هست، پذیرفته و برای مشروعیت نیازی به برگزاری نمایش انتخابات ندارد. از طرفی این تحلیل گر فراموش می کند که جمهوری اسلامی حکومتی برآمده از انقلاب ی بود که وعده آزادی و دموکراسی میداد. پرسش مهمی که باید به آن پاسخ داده شود که آیا ایران به دموکراسی و آزادی رسیده است ،نه اینکه ایران را با عربستان مقایسه کنیم و برگزاری انتخایات نمایشی را امتیازی برای ایران و ضعفی برای عربستان جلوه دهیم. تظاهر به دموکراسی نه تنها امتیاز نیست، بلکه از استبداد بی نقاب هم بدتر است. همین موضوع درباره اصلاح طلبی کاذب نیز درست است. اصلاح طلبی همواره در طول تاریخ و در جوامع پیشرفته امری عقلانی است ،ولی در ایران مثل بسیاری از واژه های مردم پسند، از آن سوء استفاده شد و از معنی اصلی خود تهی شده است. بنابراین در این اوضاع آشفته و نابسامان که هیچ چیز سر جای خود نیست، تعجبی ندارد که یک محافظه کار یا حتی یک مرتجع مثل علی مطهری و امثال او خودشان را برای اینکه سهمی در قدرت داشته باشند، خودشان را اصلاح طلب جا بزنند.

  • جوادی

    این نظر آقای دکتر نیکفر که تاثیر فکر بر جهان مادی تدریجی و محدود است و باید پیگیرانه کار شود، واقع گرایانه است و بلند پروازی روشنفکرانه را که از کار فکری انتظار تاثیر فوری و‌گسترده دارد، تعدیل می کند. به نظرم من هم تا حدی گرفتار این بلندپروازی هستم. و باید خودم را اصلاح کنم وگرنه دیر یا زود به کلی ناامید خواهم شد و دوباره به انزوا روی خواهم آورد. رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود، رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود.

  • جوادی

    در مقاله روشنفکران در انقلاب، نکته جالبی درباره کار فکری بیان شده که می تواند برای روشنفکران آموزنده باشد. نویسنده مقاله به خوبی شتابزدگی ایرانیان را در زمینه موفقیت های اقتصادی یادآورمی شوند. ضرب المثل یک شبه نمی توان ره صدساله پیمود، نیز بیانگر اوج شتابزدگی است و همینکه شتابزدگی در قالب یک ضرب المثل بیان شده، نشانه شایع بودن آن در جامعه ایرانی بوده و می توان آن را یکی از خصلت های منش ایرانی هم در نظر گرفت. در مقاله مذکور آمده است که کار فکری با این شتابزدگی نمی خواند. تاثیر فکر بر جهان مادی، تدریجی و محدود است و باید طولانی و پیگیرانه کار کرد.( پایان نقل قول) بنابراین حتی این امکان وجود دارد که روشنفکران ثمره کارشان را نیز نبینند و این موضوع تاحدی غم انگیز نیز هست.

  • جوادی

    در ادامه یادداشت قبلی این پرسش به ذهنم اومد که آیا هیتلر نیز دارای منش تخریب گر _ آپاراتی مهندسی بوده است؟ می دانیم که هیتلر یک نقاش آماتور بوده و به معماری نیز علاقه مند بوده است. در کتابی دربلره زندگی هیتلر خوانده بودم و اگر اشتباه نکنم او شبی در خیابان های برلین قدم می زند و از معماری شهر خوشش نمی آید و این ایده به ذهنش می آید که برلین را باید تخریب و از نو ساخت. اریک فروم در کتاب آناتومی ویرانسازی انسان همانطور که از نامش پیداست به مقوله ویرانسازی انسان پرداخته و به عنوان یک نوفرویدین یا روانکاو اجتماعی عوامل روانشناختی _ جامعه شتاختی این پدیده را مورد بررسی قرار می دهد و به عنوان نمونه های برجسته تاریخی اگر اشتباه نکنم، منش تخریب گر هیتلر را نیز مورد بررسی قرار می دهد.

  • جوادی

    علت چبرگی تفکر مهندسی و اراده به تکنیک در جوامع اسلامی چیست؟

  • جوادی

    علت سیطره تفکر مهندسی و اراده به تکنیک در جوامع اسلامی چیست؟ مطالعه مقاله دین در ایران پس از جمهوری اسلامی با اشاره به نکاتی از مقاله ی روشنفکران در انقلاب مرا به سمت مطالعه این مقاله کشاند. در یکی از یادداشت ها به نقد بخشی هایی از آن پرداختم، اما در کل با بیشتر نظرات نویسنده آن موافقم. برای اولین بار در این مقاله با اصطلاح منش تخریب گر_ آپاراتی مهندسی آشنا شدم و برام جالب و آموزنده بوده است. آقای دکتر نیکفر در توضیح آن می گویند: تفکر مهندسی تصور می کند می تواند خراب کند و بسازد. این تفکر یک ادیب، نقاش یا فیلسوف نیست.‌ این الگوی فکر مهندس است که فکر می کند می تواند منفجر کند.‌ این منش در جریان فکری ما به ویژه در دهه ی ۵۰ غلبه پیدا می کند.‌ در جای دیگری می گویند حس مدرن ساختن به جای آنکه از کانال علوم اجتماعی، ادبیات، هنر و نفاشی وارد شود، از طریق تفکر مهندسی بروز پیدا می کند. ایشان اضافه می کند که با استعداد ترین افراد که دست کم می توانستند کتابخوانهای خوبی باشند، زیر سیطره تفکر مهندسی قرار می گیرند. ( پایان نقل قول) یادم هست که زمانی که وارد دبیرستان می شدم، با استعداد ترین افراد به سمت رشته های ریاضی و فنی یا تجربی می رفتند و نه علوم انسانی و این گرایش هم چنان ادامه دارد. چیرگی گرایش به علوم فنی و تجربی در دبیرستان زمینه چیرگی تفکر مهندسی در جامعه را فراهم می کند اما چرا با استعداد ترین افراد ترغیب می شوند که در علوم فنی( مهندسی) و تجربی ادامه تحصیل بدهند؟ به نظرم جواب را باید در برخورد اندیشمندان جوامع اسلامی با مساله پیشرفت غرب و عقب ماندگی مسلمانان جستجو کرد. اکثر اندیشمندان اسلامی پیشرفت غرب را صرفا پیشرفت تکنیکی تلقی کرده و بر همین اساس برای رفع مساله عقب ماندگی اراده به تکتیک در جوامع اسلامی تقویت شد. مثلا اقبال لاهوری به عنوان یکی از معروف ترین اندیشمندان اسلامی معاصر در قالب شعری می گوید قدرت افرنگ از علم و فن است، از همین شعله چراغش روشن است. روشن است منظور اقبال لاهوری از علم و فن، همان علم تجربی و تکنیک است. بنابراین امثال اقبال لاهوری ارزش و اهمیتی برای علوم انسانی رایج در غرب ،قائل نیستند و حتی آن را خلاف اسلام می دانند. اگر اشتباه نکنم محمد قطب نیز در کتاب اسلام و دموکراسی به این موضوع اشاره می کند و خود را محقق علوم انسانی اسلامی می داند. این فکر که قدرت افرنگ از علم و فن است در تمام جوامع اسلامی کم و بیش پذیرفته شد و به صورت سیاست آموزشی نیز تبدیل شد. بر اساس این سیاست، جوامع اسلامی برای توسعه و پیشرفت به تربیت هر چه بیشتر مهندسان نیاز دارند و نه جامعه شناس یا انسان شناس در معنی دقیق آن.‌ این است راز چیرگی تفکر مهندسی در جوامع اسلامی.

  • جوادی

    اریک فروم یکی از اندیشمندان مورد علاقه و تاثیر گذار بر من بوده و خواهد بود. کتاب نسبتا حجیم ویرانسازی انسان را در دوره سربازی خواندم . روانکاوی و دین را وقتی که با بحران عمیق اعتقادی و فروپاشی دستگاه اعتقادی روبرو شدم، به منظور درمان و بازسازی خواندم و خیلی موثر بود. با خواندن این کتاب متوجه شدم تمام صفات خوب انسانی را در ایده خدا فرافکنی کرده و خودم را تهی کردم. روشن بود برای غلبه بر از خودبیگانگی می بایستی سبک زندگی و جهت گیری قبلی را وارونه می کردم . از آغاز می دانستم که اینکار نه تنها بسیار سخت و طاقت فرساست، بلکه سالها به طول خواهد انجامید و عملا نیز بیش از دو دهه طول کشید. سومین کتابی که از فروم خوندم، هنر عشق ورزیدن بود که معنی واقعی عشق را به من نشان داد و آن را از وابستگی خودآزارانه متمایز ساخت. کتابهای گریز از آزادی و جزم اندیشی مسبحی نیز برایم آموزنده بوده اند و به ویژه برداشتی که از مفهوم شخصیت انقلابی در گریز از آزادی ارائه شد. خود عنوان گریز از آزادی به ما می آموزد که بر خلاف تصور مرسوم انسانها همیشه به دنبال آزادی نیستند و آزادی چون با اضطراب و انتخاب توام است، دافعه نیز دارد.‌ آخرین کتابی که از فروم خوندم داشتن یا بودن، است و ارزش دارد که بارها خوانده شود، به ویژه برای فردی که تلاش دارد تا زندگی در وجه بودن را تقویت کند. کتاب هنر بودن از فروم را که مکمل کتاب قبلی است، به تازگی حریدم و با شوق به خواندن آن خواهم پرداخت.

  • جوادی

    گفتگوی نسبتا طولانی آسو با دکتر نیکفر تحت عنوان روشنفکران در انقلاب را با دید انتقادی خوندم. برام آموزنده بود، به ویژه در جایی که به درستی منش مهندسی و سلطه آن در صحنه سیاسی و اجتماعی جوامع اسلامی را مورد نقد قرار می دهد. به نظرم این نقد مشابه نقد کلی محافظه کاری و لیبرالیسم از مهندسی اجتماعی آرمانگرایانه است. در این مورد که مای ایرانی وجود ندارد و ما صرفا جمعی هم سرنوشت هستیم، با آقای دکتر نیکفر موافق نیستم. قبلا هم گفتم اعتقاد من به انسان گرایی مانع گرایش من به ملی گرایی می شده است. اما بلاهایی که به زعم من در طول تاریخ و به ویژه در قرن حاضر بر سر مردمی که در سرزمینی به نام ایران اومده، در نهایت و با حفظ اعتقاد راسخ به انسان گرایی،به ملی گرایی تدافعی سوق داد. من به برابری نژادها، ملتها و اقوام دست کم از لحاظ حقوقی اعتقاد راسخ دارم و معتقدم که برتری نژاد ی یا قومی حتی از نظر علمی درست هم باشد، هرگز از این تک مقدمه نمی توان نظام حقوقی تبعیض آمیز را بیرون کشید و هر کاری که در این زمینه در تاریخ صورت گرفته غیر منطقی و مغالطه و با انگیزه های سیاسی بوده است. ملت ایران از دید من مجموعه ای از اقوام است که در طول قرنها در کنار هم غالبا به نحو مسالمت آمیز زیسته اند. گرچه از خطرات ملی گرایی هم آگاهی دارم.‌ اما دولت در جغرافیای سیاسی تعریف دقیقی دارد و واحد های سیاسی در دنیای کنونی خودشان را دولت _ ملت می نامند و حتی با ملی گرایی مخالف هم باشیم و خود را جهان وطن بدانیم، نمی توانیم یکی از مفاهیم اساسی علم روابط بین الملل را که حتی در نام این علم نیز آمده ، نادیده انگاریم. اگر مای ایرانی وجود ندارد، پس این موضوع را باید درباره ملتهای دیگر نیز تعمیم داد . زیرا هیچ دلیلی خاصی وجود ندارد که مثلا مای فرانسوی یل روسی وجود داشته باشد ولی مای ایرانی وجود نداشته باشد. هرگز یک فارس یک هم وطن غیر فارس را به خاطر غیریت نکشته است و خود را برتر ندانسته است. روسیه با اونکه چند ملیتی است ، نام یک ملت را بر کشورش نهاده است ولی فارسها که حتی به عنوان یک قوم نیز متمرکز نیستند، نام ایران را بر نام پرشیا که مورد علاقه غربی ها بوده ،ترجیح داده اند. فارسها نیز می توانستند مانند روسها و بسیاری دیگر عمل کنند،ولی نکرده اند‌ . واژه ایران هرگز قوم گرایانه یا نژاد پرستانه نیست و از جنبه حقوق بشر و انسان دوستی بر پرشیا برتری دارد.‌ شما نگاه کنید چه کسی شعر زیبای آذر آبادگان را می سراید، آیا یک آذری آن را سروده است؟ اگر اشتباه نکنم یک ارمنی آن را سروده است. کسروی خودش ترک زبان بوده ولی مدافع زبان فارسی است و به مای ایرانی اعتقاد داشته است. اگر می خواهیم دولت _ ملت یا واحد سیاسی ای به نام ایران پابرجا بماند نباید ملی گرایی ایرانی را از بنیاد سست کنیم ،اونوقت با تضعیف مذهب و ملی گرایی، عامل وحدت ایران چه می تواند باشد؟ تضعیف مای ایرانی ناخواسته می تواند به تقویت ناسیونالیزم قومی و در نهایت تجزیه ایران منتهی شود. اکثر کشورها چند ملیتی یا چند قومی هستند و مساله قوم گرایی مساله مختص ایران نیست. حتی کشورهای دموکراتیک نیز با مساله قوم گرایی و تجزیه طلبی روبرو هستند، پس این مساله نمی تواند صرفا ناشی از تبعیض و یا استبداد دولت مرکزی باشد. مثلا مساله استقلال اسکاتلند یا کاتالونیا ناشی از تبعیض یا استبداد نیست. پس مساله ناسبونالیزم قومی عمیق تر از آن است که در نگاه نخست به نظر می آید. در پایان یک انتقاد کوچک دیگر هم دارم و آن انتقادی است که به جمله پایانی مقاله روشنفکران در انقلاب دارم. آقای دکتر نیکفر در پایان می گویند: امیدوارم آن انرژی او توپیایی در شکل و شرایط جدیدی احیاء شود. معنی اتوپیا، آرمانشهر یا جامعه کامل است و به نظرم با مفاهیم انقلاب و مهندسی اجتماعی آرمانشهرگرایانه پیوند ضروری دارد . بنابراین وقتی منش مهندسی که منطق تخریب و سازندگی را ارج می نهد، مورد نقد قرار می دهیم ، باید مهندسی اجتماعی آرمانشهرگرایانه وبه تبع آن مفهوم آرمانشهر رل نیز مورد انتقاد قرار دهیم، اما این به معنی قبول محافظه کاری نیست، بلکه به جای آرمانشهر گرایی که صورت اجتماعی کمال گرایی فردی است، می توانیم مفهوم جامعه بهتر را که واقع گرایانه و رفورمیستی است،جایگزین کنیم. البته رفورم به معنی واقعی کلمه مورد نظر است که حتی می تواند تحول به معنی سنتزی از اصلاح و انقلاب را شامل شود. درست است که مفهوم جامعه بهتر به اندازه مفهوم جامعه کامل شورانگیز نیست، ولی در عوض منطقی و واقع گرایانه است و روش تخریب و سازندگی منش مهندسی را که به جای آرمانشهر ره به دژستان( دستوپیا) می برد،مردود می انگارد.

  • جوادی

    بدترین سناریو درباره نسلی که در انقلاب ۵۷ شرکت داشته اند چیست؟ اخیرا ویدئویی از یکی از سخنرانی های زنده یاد فریدون فرخزاد در یکی از شبکه های برون مرزی پخش شد . ایشان در این سخنرانی با آوردن چند نمونه از نظام های جمهوری غیر دموکراتیک در منطقه، به دفاع از سلطنت مشروطه می پردازد و این نوع نظام را برای ایران مناسب میداند. ایشان نیز مانند تمام روشنفکران و حتی تقریبا تمام مردم ایران درگیر دعوای صوری سلطنت یا جمهوری بوده است. من هم قبلا درگیر این دعوای بیهوده شده بودم و طرفدار نظام مشروطه سلطنتی بودم. به نظر میرسد این گرایش من دو عامل عمده داشته است. عامل اول مشاهده فلاکت کنونی و عدم تحقق وعده های سرخرمن انقلاب ۵۷ بود. دومین عامل آشنایی با اندیشه های ادموند برکه پدر محافظه کاری و به ویژه کتاب‌ معروفش تاملاتی در انقلاب فرانسه بود. محافظه کاران هم طرح های آرمانگرایانه برای بازسازی کامل زندگی اجتماعی را مردود می انگارند و هم عمل انقلابی را که باعث واژگونی سریع و شدید وضع موجود می شوند.‌ مهندسی اجتماعی آرمانگرایانه و عمل انقلابی، اصل تداوم تاریخی را که منظم ، تدریجی و آرام است را مخدوش می سازد. محافظه کاران می گویند که انقلاب فرانسه به عوض زندگانی بهتر استبداد ژاکوبین ها و سپس استبداد ناپلئون و انقلاب بلشویکی حکومت یک حزبی را به وجود آورد. به نظرم اندیشه های اساسی برکه در تاملاتی در انقلاب فرانسه درباره تمام انقلاب های خشونت آمیز ، از جمله انقلاب ۵۷ صادق است. با اونکه تاثیر ایدئولوژی محافظه کاری بر من عمیق بوده است ولی هیچ گاه خودم را محافظه کار ندانستم.‌ محافظه کاران تحولاتی را ترجیح میدهند که بر افزایش عنصری کوچک مبتنی باشد که بتواند در سنت جاری و اجتماع جذب گردد.‌ این یکی از مواردی است که با محافظه کاری اختلاف نظر دارم. اول اینکه سنت شامل عناصر معقول و نامعقول هر دوهست و در کنار افزایش عنصری کوچک، می بایستی از حذف یا کاهش عناصر نامعقول نیز حرف زد. دوم اینکه کلمه عنصر کوچک در اینجا ابهام دارد و باعث می شود در برابر تحول گرایشی محتاطانه و اغلب سرسختانه صورت بگیرد. در ضمن من اصل سلسله مراتب اجتماعی را عادلانه نمی دانم و باید تعدیل شود. تا مدتها بر اساس اعتقاد به اصل تداوم تاریخی و نیز مشاهده عدم تحقق وعده های انقلابی ، به سلطنت مشروطه اعتقاد داشتم. اما تاملاتی را که کتاب ایدئولوژی ایرانی و نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی، در من برانگیخت، باعث شد تا تا متوجه یک مساله اساسی شوم و آن اینکه مساله استبداد عمیق تر از مساله صوری سلطنت یا جمهوری است. به همین خاطر نمی توان مساله استبداد را بر خلاف باور تمام روشنفکران و کنشگران سیاسی به مساله سلطنت یا جمهوری کاهش داد. قدرت فساد می آورد با این معنی است که هر حکومتی به فساد و خودکامگی گرایش دارد، مگر آنکه تمهیداتی در نظر گرفته شود. این گزاره مرا یاد اصل آنتروپی می اندازد. این اصل که از دبیرستان آن را حفظ کردم، به زبان ِغیر ریاضی و خلاصه می گوید: هر سیستمی تمایل به بی نظمی دارد، مگر آنکه با صرف انرژی بتوان از آن جلوگیری کرد. از زمانی که پی بردم مساله صوری سلطنت یا جمهوری مساوی مساله استبداد نیست، سخت تلاش کردم تا نخبگان را متوجه این مساله ی سرنوشت ساز سیاسی و اجتماعی کنم . به همین خاطر بارها تاکید کردم که هم دموکراسی و هم استبداد در هر دو قالب بارها در تاریخ روی داده است . بنابراین برای یک پارلمانتاریست به معنی واقعی کلمه، سلطنت مشروطه و جمهوری پارلمانی نباید فرقی داشته باشند. متاسفانه حب و بغض و تعصبات ایدئولوژیک اجازه درک این حقایق تجربی را نمی دهد، به همین خاطر است که چند دهه گرفتار دعوای بی حاصل و حتی زیان بار سلطنت یا جمهوری هستیم.‌ البته این تنها شکاف در بین نیروهای سیاسی نیست،اما به احتمال زیاد مهمترین شکاف هست که بر جنبش دموکراسی خواهی تاثیر زیانبار داشته و به بازتولید و تداوم استبداد کمک کرده است. من به لحاظ نظری نشان دادم که مساله سلطنت یا جمهوری یک مساله صوری و بنابراین از نظر محتوی یک مساله کاذب است. بر عهده کنشگران سیاسی و نخبگان است که در این باره بیاندیشند داوری کنند و در صورت تایید آن را در عمل به کار بندند و این دعوای بی فایده و زیانبار پایان دهند.‌ شاید اکثر مردم به خاطر فشارهای طاقت فرسا یی که در این چهار دهه به اونها وارد شد و به تبع به به خاطر نوستالوژی خواهان احیای نظام پادشاهی باشند ولی اکثر نخبگان خواهان جمهوری اند.‌ افغانستان امروز سر امارت اسلامی و جمهوری اسلامی نزاع می کند و ما سر سه گزینه ی جمهوری اسلامی ، پادشاهی و جمهوری. البته نزاع بین طیف ها ی درونی را نادیده می انگارم. نیروهای سیاسی در این گزاره نباید شک کنند که دعوا سر سلطنت یا جمهوری به نفع حفظ وضع موجود است، البته با این فرض که این نیروها کمی دید استراتژیک هم دارند. در ابتدای یادداشت از نظرات فریدون فرخزاد یاد کردم. ایشان در همان سخنرانی یک هشداری هم دادند که نشانه دوراندیشی شان بود. ایشان گفتند الان چهار پنچ دهه است که بسیاری از روسها به خاطر انقلاب روسیه جلای وطن کرده و در غرب ماندگار شدند و هشدار دادند که این بلا سر ایرانیان تبعیدی نیز ممکن است بیاید و از قضا هشدار ایشان به واقعیت پیوست. هر چند گاهی می شنویم که یکی از نخبگان تبعیدی در غربت چشم از جهان فرو بسته است. نسل پیش از انقلاب دیگر فرصت چندانی ندارد. من تعجب می کنم چرا هنوز اکثرشان در فضای پیش از انقلاب منجمد شده اند؟ چرا از این همه تحولات در این چهار دهه در سطح جهان و ایران درس نمی گیرند؟ من نمی گویم که از تنگ نظری های ایدئولوژیک خودشان را به طور کامل رها کنند ولی همزمان برای علم مدیریت استراتژیک و علم روابط بین الملل نیز ارزش قائل شوند و سعی کنند در کنار دیدگاه ایدئولوژیک، با دید استراتژیک نیز به مسایل بنگرند.‌ بدترین سناریو برای نسل پیش از انقلاب این است که تا لب گور به بازی زیانبار سلطنت یا جمهوری و بازی های مشابه ادامه دهد و به آن افتخار نیز بکند.

  • جوادی

    زندگی تعیین کننده آگاهی است یا برعکس آگاهی تعیین کننده زندگی است؟ مساله ای است که مارکس و انگلس آن را طرح کرده اند و به آن پاسخ نیز داده اند. به نظرم این مساله هنوزم یک مساله ی مهم و باز است و در شرایط کنونی جامعه ایران برای پیشبرد تحولات اهمیت حیاتی دارد. بنابراین لازم است نخبگان ما و به ویژه چپ ها راجع به آن تامل کنند.

  • جوادی

    برداشت بومی از سکولاریزم به چه معنی است؟ آیا زمانی که جورج هالیوک نظریه سکولاریزم را طرح می کرد، جامعه انگلیس مذهبی نبود؟ در هر جامعه ای که حکومت سکولار و دموکراتیک تشکیل شد، اکثریت مردم آن جامعه مذهبی بوده و هنوز نیز به احتمال زیاد همین وضعیت وجود داشته باشد. مثلا جامعه کنونی امریکا را در نظر بگیرید، آیا اکثریت مردم این جامعه مذهبی نیستند؟ بنابراین مذهبی بودن اکثریت مردم یک جامعه با سکولار و دموکرات بودن حکومت در آن جامعه ناسازگار نیست. فکر نمی کنم هر تعریفی که از مذهبی بودن داشته باشیم، بر اساس آن تعریف، جامعه ایران خاص بوده و از بقیه جوامع مذهبی تر باشد.‌اریک فروم در کتاب داشتن و بودن با تعریف گسترده ای از دین به عنوان یک نظام فکری که چارچوب جهت گیری و موضوعی برای اخلاص و فداکاری است، می گوید که دین در گذشته در تمام فرهنگ ها وجود داشته و در آینده نیز به احتمال قوی حضور خواهد داشت. من متوجه دلیل دغدغه نویسنده مقاله درباره جایگاه دین در جامعه پس از جمهوری اسلامی نمی شوم. آیا ایشان در این باره مساله را به صورت مبهم مطرح می کنند؟ آیا دغدغه واقعی نویسنده، جایگاه دین در سیاست در فردای ایران است؟ نویسنده مقاله در پایان از عبارت برداشت بومی از سکولاریزم دفاع می کند. البته ایشان معنی این عبارت را روشن بیان نمی کند و در این مقاله آن را مبهم طرح می کند و شاید در آینده معنی آن را روشن کنند. نظر من این است که به بهانه برداشت بومی از سکولاریزم همان بلایی بر سر مفهوم سکولاریزم بیارند که بر سر بسیاری از مفاهیم سیاسی و فلسفی غربی آوردند. آیا منظور از برداشت بومی از سکولاریزم، اسلامیزه کردن آن است؟ اگر تیزی را از چاقو بگیری در واقع ماهیت آن را ازش سلب کردی و چاقویی که نبرد دیگر چاقو نیست، هر چند هنوز شکل چاقو را داشته باشد. البته اسلامیزه کردن سکولاریزم یا همان برداشت بومی از سکولاریزم به سادگی اسلامیزه کردن مفاهیم دموکراسی ، حقوق بشر، مشروطه، روشنفکری و مارکسیسم نیست. گرچه امثال سروش در این جهت تلاش هایی کرده اند، اما حاصل کار برای نسل های جدید جالب نیست و شاید برای نسل مذهبی پیش ار انقلاب جالب باشد.

  • جوادی

    نخبگان چه کمکی می توانند به من بکنند؟ با تمام وجود تلاش کردم از تریبون ساده ای که سایت ارزشمند زمانه در اختیار انسانهای حاشیه ای مثل من قرار داد ،استفاده کرده با این امید که دست کم یک نخبه و اندیشمند درباره نظراتم تامل می کند و اگر آنها را معقول و منطقی ارزیابی کرد اجازه نخواهد داد که در گرداب سکوت به فراموشی سپرده شوند. بارها گفتم و بازم می گویم که هدفم بیدار کردن نخبگان و یا دست کم تکان دادن آنها بود . با افلاطون موافقم که در جمهوری خواهان دگرگونی جان، دگرگونی اخلاق و سمت گیری تازه در زندگی آدم ها می شود.‌ اما هابز آدم ها را به همانگونه که هستند می پذیرد و فقط از آنها می خواهد که روشن تر بیاندیشند. هابز بر خلاف افلاطون ، برای پیشبرد اصلاحات نه به نخبگان که بر مردم عادی و عامی متکی است. هابز می گوید عقل آدم های عادی بر خلاف روشنفکران دچار فساد نشده است. این نظر شبیه نظر نویسنده کتاب افیون روشنفکران است. البته هابز از برخی جهات و افلاطون از جهات دیگر راست می گوید و هیچ کس تمام حقایق را در چنگ ندارد. کسی که اینگونه فکر کند گرچه ممکن است برخی از اندیشمندان را دوست بدارد اما دچار کیش شخصیت نمی شود و تلاش می کند با دید انتقادی و انصاف به نظرات دیگران بنگرد. خودم تلاش کردم اینگونه با نظرات گوناگون برخورد کنم. در اوایل همه گیری کرونا درباره این بیماری تلاش کردم مطالبی را از اینترنت کسب کنم. در این راه با مفهوم ی به نام مفت سواری در بحث همه گیری شناسی برخورد کردم. به نحو ساده این مفهوم اشاره دارد به کسانی که نه دچار بیماری واگیر شده اند و نه واکسینه شدند اما یا به خاطر واکسیناسیون اکثریت و یا به خاطر ایمنی گله ای، ایمنی کسب کرده اند. به بیان دیگر برای ایمن شدن هیچ بهایی نپرداخته اند. به نظرم رسید که در مورد مساله آزادی و یا رفاه و عدالت اجتماعی نیز عده ای انتظار مفت سواری را دارند. بعنی تمایل دارند دیگران برای تحقق آزادی و سایر آرمان های اجتماعی هزینه کنند و آنها بدون کمترین تلاش از دستاوردهای دیگران بهره برند. روشن است که مفت سواری به این تعبیر زشت و خلاف انسانیت است. از نخبگان می خواهم که درباره نظراتم تامل کنند و در صورت معقول بودن ،آنها را به کار بندند.‌ با این کار می توانند تا حدی خیالم را راحت کنند و وقتی ببینم اونها علمی و عقلانی فکر و عمل می کنند تا حدی از وظیفه روشنگری رها می شوم و می توانم در جهت اهداف و آرزوهای شخصی خودم نیز تلاش کنم.

  • من

    به نظر من باید ایران آینده یک کشور با سیستم آتئیسم دولتی باشد. چیزی همانند چین فعلی. یا حداقل دین را در سطح جامعه و مجامع عمومی به طور کلی جمع کند همانند فرانسه مدرن. به طور کلی دین هیچ ارزشی در تمدن انسانی ندارد و کسانی که دنباله رو دین هستند، از خود آخوندها و اشاعه کنندگان دین بی ارزش ترند، به عبارتی آخوندها توانسته اند یک عده را هر چند با مفهوم دروغ دین و آخرت و امثالهم، برای کسب منافع شخصی و یا گروهی خود آخوندها و دکان داران دین، دور هم جمع نموده و از آنها بهره کشی نمایند. خود این امر موفقیت آخوندها و نیل به هدف آنها را نمایش می دهد. اما کسانی که دین را خریداری کرده اند هیچ چیزی بدست نیاورده و کل زندگی خود را با دست خود (در اینجا ذهن بسیار کند خود) تباه کرده اند. از این رو ارزش آخوندهای شارلاتان، از افراد مذهبی بالاتر است. اگر جامعه درستی می خواهیم، نه تنها باید دین به طور کلی از تمامی سطوح جامعه حذف شود، بلکه باید افراد دین دار از هر گونه مداخله در حیطه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن جامعه منع شوند. ایشان که به آسانی فریب آخوندها را خورده اند، و در مدیریت زندگی خویش برای نیل به خوشبختی و سعادت عاجز مانده اند، نمی توانند در هیچ انتخاباتی شرکت داشته و برای دیگران تعیین تکلیف نمایند و همانگونه نمی توانند مدیر و یا مجری هیچ گونه طرح و یا بنگاه فرهنگی و یا سیاسی و اقتصادی باشند. بهترین راه برای دولت آتئیست آتی ایران، وضع باج کلان بر دین است. برای مثال مالکیت تمامی امکان مذهبی شامل مساجد، کلیسا، حسینه، امام زاده، مرقد، مهدیه، زهراییه و غیره همراه با تمامی اموال آنها به وزارت فرهنگ اینده کشور سپرده شود و با پولی کردن استفاده از این مکانها و امکاناتشان، این وزارت می توانند از محل درامدهای کسب شده به بازشکوفایی فرهنگ اصیل ایرانی کمک نماید. این امر نه تنها باعث کمک به فرهنگ ایرانی می شود، بلکه افراد مذهبی که اغلب بهره هوشی پایینی داشته و از درک دروغ بودن مذهب خود که عامل نگون بختی خودشان است، عاجز هستند نیز با نظر به خرج بر بودن دین و ضرر آن برای معیشت خویش، با استفاده از قانون تنبیه و تشویق به طور خود به خود از دین روی گردان شده و به خردورزی روی خواهند آورد.

  • جوادی

    مذهبی بودن به چه معنی است و چند درصد مردم ایران مذهبی هستند؟ در مقاله آمده است که در ایران گروههایی از مردم را می بینیم که مذهبی نیستند یعنی به مناسک مذهبی پایبند نیستند و حتی با روحانیت سخت مخالف اند ولی همین گروهها به عنوان مثال به پوششی عرف پسند برای دختران و زنان باور دارند. البته منظور نویسنده از بیان این مطلب، تاکید بر فرق عرف و دین بوده است. اما آیا تعریفی که از غیر مذهبی بودن و به تبع از مذهبی بودن ارائه شد، دقیق است؟ اگر این تعریف را بپذیریم، در آنصورت به هیچ وجه معلوم نیست که اکثریت مردم ایران مذهبی باشند، زیرا اگر ملاک را زمان حال بگیریم، می توان گفت که به خاطر سخت گیری های حکومت مذهبی در این چهار دهه اکثریت مردم التزامی به مناسک مذهبی ندارند و برای کشف این حقیقت کافی است سری به مساجد برنیم و ببینیم مثلا از نماز جماعت چقدر استقبال می شود و یا به داخل خانواده های خود وآشنایان نگاه کنیم و ببینیم مثلا نماز می خوانند یا نه. البته من اکثریت مردم ایران و حتی جهان را مذهبی می دانم،نه به این معنی که مناسک مذهبی را انجام می دهند، بلکه به این معنی که به اصول جزمی مذهبی اعتقاد دارند، به بیان دیگر دارای جهان بینی مذهبی اند و این اعتقاد در زندگی شان به نوعی نمود پیدا می کند اما نه لزوما به صورت انجام مناسک معین مذهبی. بنابراین صرف مخالفت سطحی با روحانیت و یا عدم پایبندی به مناسک مذهبی نمی تواند دال بر غیر مذهبی بودن باشد. همانطور که مخالفت با استبداد مستقر به معنی دموکرات بودن یعنی مخالفت با هر نوع استبداد نیست، مگر اینکه برای استبداد یک مصداق قائل شویم و آن هم استبداد مستقر باشد.‌ انقلاب ۵۷ بر اساس همین نگاه شکل گرفت و مساله بنیادی باز تولید استبداد نادیده گرفته شد. کاش مخالفت با نهاد سلطنت همراه با مخالفت با نظریه حق الهی پادشاه می بود، در آن صورت امروزه تحت سلطه تئوکراسی نبودیم، گرچه باز هم تضمینی نبود که نوع دیگری از استبداد بر ما حاکم نمیشد.

  • جوادی

    در این مقاله آمده است که آیا قوانین جامعه در دوران پسا جمهوری اسلامی ( پسا حکومت دینی) باید بر مبنای دین باشد. به زعم من پرسش مذکور با این پرسش که آیا حکومت پس از جمهوری اسلامی باید دینی باشد، معادل است. دلیل این سخن آن است که روشن ترین و ساده ترین تعریف حکومت دینی آن است که بگوییم حکومت ی است که در آن قوانین بر مبنای دین استوار اند. البته اینجا باید بر فرق مبنا و منبع تاکید کرد که متاسفانه در مقاله به آن اشاره ای نشده است. دین در تمام جوامع حضور داشته و می تواند به عنوان یکی از منابع وضع قوانین مورد استفاده قرار گیرد، اما این موضوع با مبنا قرارگرفتن دین در وضع قوانین تفاوت اساسی دارد.‌وقتی دین مبنای وضع قوانین قرار گیرد، خود به خود مساله سازگاری قوانین موضوعه با دین پیش می آید و از اینجا نهادی همچون شورای نگهبان یا شورایی که در متمم قانون اساسی مشروطه پیش بینی شده بود که دارای حق وتو است ،برای راست آزمایی مساله سازگاری قوانین با دین تاسیس خواهد شد و این به روشنی بر خلاف دموکراسی است. متاسفانه هنوز هم بسیاری از نخبگان ما در فهم دموکراسی و تئوکراسی( حکومت دینی) مشکل دارند. در حالیکه نظریه پرداز اسلامی چون محمد قطب در کتاب اسلام و دموکراسی ، تعریف دقیقی از دموکراسی را طرح کرده است. ایشان در این کتاب بارها تاکید می کند که دموکراسی یعنی قانونگذار مردم هستند و بنابراین دموکراسی درست روبرو ی حکومت اسلامی است که در آن قانون گذار خداوند است.نویسنده مقاله در جایی از این مقاله می گوید: وقتی درباره مبنای وضع قوانین در جامعه ی اسلامی می پرسیم، در هر صورت این نظر طرح شدنی است که مردم که اکثرا مذهبی هستند، جامعه ای با قوانین اسلامی می خواهند. باز اگر بخواهیم صراحت داشته باشیم باید بگوییم که مردم که اکثرا مذهبی هستند، حکومت مذهبی می خواهند. این نظر را به اصطلاح روشنفکران دینی امثال سروش با آب و تاب بیان می کنند ، اما آیا این نظر با واقعیت های اجتماعی همخوانی دارد؟ پرسش من این است که اگر طبق نظر این آقایان اکثریت مردم در یک جامعه اسلامی خواهان حکومت دینی اند، پس چرا این اکثریت و نمایندگان اونها از جمله روشنفکران دینی این همه از انتخابات راستین و دوره ای وحشت دارند؟ آیا غیر از این است که این آقایان وحشت دارند که این اکثریت به کسانی رای دهند که ممکن است قوانین غیر مذهبی یا خلاف آن را به تصویب برسانند و مهمتر اونکه این اکثریت مذهبی خودش بخواهد در موضوعاتی آزادی داشته باشد و بنابراین خواهان اصلاح و تغییر برخی قوانین برآمده از مذهب باشد.‌ ایراد دیگری که به این نظر وارداست این است که به اصطلاح روشنفکران دینی بر خلاف برخی از نظریه پردازان اخوان المسلمین چون محمد قطب ، معنی دموکراسی را درست درک نمی کنند. اگر در یک جامعه به اصطلاح مذهبی که خود این مفهوم مورد تردید است، اکثریت مردم خواهان حکومت دینی( تئوکراسی) باشند و حتی نظرشان را در یک مقطع با همه پرسی هم اعلام کنند، این به معنی دموکراسی نیست. درست است ظاهرا به شیوه دموکراتیک حکومت شان را انتخاب کرده اند ولی دموکراسی به معنی حکومت نهادهای دموکراتیک است و نمی توان آن را به انتخاب نوع حکومت تقلیل داد. اگر دموکراسی به این معنی باشد پس هر حکومتی با این شرط که در یک همه پرسی مورد تایید قرار بگیرد، یا بنا به فرض ضمنی مورد قبول اکثریت باشد، دموکراتیک است. پس فرق بین استبداد و دموکراسی مساوی فرق بین عدم رضایت اکثریت و رضایت آن خواهد بود و این به روشنی نادرست است. یک مثال حقوقی می زنم تا موضوع روشن تر شود. آیا رضایت مقتول، جنایت بودن عمل قاتل را پاک خواهد کرد؟ روشن است قتل، قتل است، چه با رضایت مقتول صورت گیرد و چه بدون آن. بنابراین استبداد، استبداد است و رضایت اکثریت ولو در یک همه پرسی ماهیت آن را دگرگون نمی کند و آن را به دموکراسی تبدیل نمی کند. تا زمانی که مردم یا نمایندگان راستین آنها به معنی واقعی کلمه قانون گذار نباشند، حرف زدن از دموکراسی یا از روی نادانی است و یا عوام فریبانه است. البته در یک دموکراسی نمایندگان مردم می توانند، با سنجش افکار موکلان خود، از منبع دین نیز برای قانون گذاری استفاده کنند، اما اجبار قانونی در این باره وجود نخواهد داشت و از این جهت دین در ردیف عرف و سنت و عقل خواهد بود. به نظر من واژه سکولاریزم بی ملاحظه به عنوان اشاره به دیدگاه اول درباره مساله سکولاریزم در ایران مناسب است. اگر این مفهوم را بپذیریم، دیدگاه سوم را می توان سکولاریزم با ملاحظه نامید. یک پرسش این است که کدام دیدگاه می تواند به روند سکولار شدن جامعه ایران کمک نماید. به نظر من گرچه جرج هالیوک برای اولین بار سکولاریزم را تحت عنوان سکولاریزم انگلیسی مطرح کرد، ولی اندیشه های اساسی او می تواند برای فرهنگ های دیگر نیز مناسب باشد.‌ به بیان دیگر سکولاریزم می تواند مانند حقوق بشر موضوعی جهان شمول تلقی شود و به نظرم بهتر هم هست که اینطور تلقی شود و گرنه همان بلایی که به بهانه بومی کردن بر سر حقوق بشر اومده بر سر سکولاریزم و دموکراسی نیز می آید و عملا نیز در تاریخ معاصر در بسیاری از کشورها رخ داده است. در تاریخ معاصر ایران همین عدم صراحت و لفافه گرایی باعث شد تا در کنار ایده روشن و عقلانی مشروطه ، ایده مشروطه مشروعه نیز طرح شود و جلوی رشد جنبش مشروطه را بگیرد. واژه های دموکراسی دینی، مارکسیسم اسلامی، حقوق بشر اسلامی و.. نیز بر اساس ایده بومی کردن در فرهنگ سیاسی ما مسلط شده اند. روشن است که دموکراسی دینی را می توان دموکراسی را با ملاحظه نیز نامید. این ملاحظه گرایی و لفافه گرایی مساله استبداد را از زیربنا حل نمی کند و اساسا حتی قادر با فهم ماهیت معرفت شناختی مساله استبداد نیست یا آن را به رسمیت نمی شناسد. غربی ها می گویند ادبیات هیچ کشوری به اندازه ایران پر از کنایه نیست. ضرب المثل به در میگن تا دیوار بشنود نیز موید همین حقیقت است. اما به نظر من این ویژگی را نباید حسن ادبیات یا فرهنگ ایران دانست و آن را ستایش کرد حتی به بهانه رواداری. البته به هیج وجه معلوم نیست که ابهام و کنایه همیشه به رواداری و مدارا بیانجامد. منشاء بسیاری از اختلافات و نزاع ها همین ابهام ذاتی زبان روزمره و ادبی است.اگر اشتباه نکنم نقل شده است که در دوران باستان یکی از اندیشمندان ادعا کرده که عناصر تثلیث از یک جوهر اند. بر سر همین ادعا خونریزی ها صورت گرفت ، در حالیکه دو طرف نمی دانستند که جوهر چیست و هم جوهری به چه معنی است.

  • d.danesh

    jenabe joya you are talking about a subject that is out of question at this stage and also the pints you are explaining are basic and need lots of study and discussion by think thanks and philosopher in proper time

  • ایراندوست

    در یک رژیم سکولار دمکراتیک در ایران فردا، احزاب اسلام محور و مذهبی‌ هم حق حیات دارند بشرطی که اگر با رای مردم آمدند، با رای مردم هم قبول زحمت کنند و گورشان را گم کنند، نه اینکه بر صندلی قدرت میخکوب شوند. اگر فرنگی‌ها احزاب دمکرات مسیحی‌ دارند یا در احزاب محافظه‌کار و سوسیال دمکراتشان، گروه‌های مسیحی‌ یا قومیتی طرفدار و حامی‌ سیاسی‌شان را دارند ، چرا ما نداشته باشیم ؟ مذهب، فلسفه زندگی‌ توده‌ها است، یک شبه از بین نمیرود و با رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی- شغلی‌ مردم، نقش آن در جامعه کم‌رنگتر خواهد شد. ۴۲ سال حکومت سرکوب، شکنجه، اعدام، توقیف، خفقان، حقه، نیرنگ و....روحانیون شیعه و نخاله‌گان آکادمیک آنها در ایران، حقانیت اسلام سیاسی را زیر سوال برده و بدون بازوی مسلح سپاه بعنوان ابزار چماق سیاسی- نظامی، یک روز هم این رژیم بر سر کار نخواهد بود. با تمامی مصائب و زجرهایی که ملت ایران در این ۱۵۰ سال اخیر و خصوصا ۴۲ سال گذشته متحمل شده است، یک رنسانس در تاریخ فرهنگی‌ ایرانیان در این دوران مجازی دانش و تکنیک صورت گرفته و آن، تلاش در بازبینی تاریخچه اولیه دین اسلام، پیامبر آن و چگونگی پیدایش سنی و شیعه است. با کوشش افراد انگشت شماری در سپهر روشنگری ایران، امروز حتا وجود خارجی فردی بنام محمد زیر سوال است و باور به قرآن ۱۹۲۱ مصری یا احادیث و روایت‌های غلو‌آمیز غیر واقعی ساختگی، اساس و پایه این دین را متزلزل و بی‌ اساس می‌کند. شاید بتوان پدیده‌هایی‌ چون القائده، داعش، طالبان، جمهوری اسلامی ایران و...را آخرین دست و پا زدنها برای بقأ و تداوم تحمیل تاریخی این دین مجهول و بی‌ مایه که بردگی و محدویت‌های فکری انسانی‌ را، راه رسیدن بخدا میداند، دانست !