ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

«ریزان» و تنهایی‌اش

اینجا رباط کریم است، و این نوشته تصویری است از زندگی «ریزان» که با همسرش در یک واحد صنعتی در این محله نگهبان‌اند. در غربت و در محرومیت زندگی می‌کنند. خیلی‌ها سرنوشتی چون ریزان دارند. آیا آنان را می‌شناسیم؟

ریزان، زنی میان‌سال و رنجور است، ساکنِ یکی از شهرک‌های صنعتی شهرِ اقماری رباط کریم در اطراف تهران. امسال به او و همسرش اجازه نداده‌اند تعطیلات را به شهرشان بازگردند. گفته‌اند نوبتشان نیست. اهل کردستان است. همراه همسرش هفت سالِ پیش به تهران مهاجرت کرده‌اند. هر دو آن‌ها به دلایلی مشابه از جمله نبود حمایت خانوادگی از همان دوره ابتدایی از تحصیل بازمانده‌اند. آن‌ها پس از ازدواج به ناچار راهی تهران شده‌اند. آن‌جا در محله‌های بالای شهر یک سال سرایدار برجی مسکونی بوده‌اند. آن‌جا درآمدشان ناکافی بوده و خیلی با شغلشان سازگار نبوده‌اند. پس از آن یکی از آشنایان به آن‌ها کارِ فعلی‌شان را پیشنهاد می‌دهد. یعنی نگهبانی یک واحدِ صنعتی در رباط کریم. اکنون ششمین سالی است که اینجا نگهبان‌اند. خانه‌اش یک کانکس است در وسطِ یک شهرکِ شلوغ و بی نظم. منظره‌ای جز آهن و میلگِرد و گرد و غبار نمی‌بیند و صدایی جز سر و صدای ماشین‌آلات و گاهی هم در لابه‌لای آن فریادِ کارگران نمی‌شنود.

دردِ تنهایی

ریزان دردهای خاص خودش را دارد. اطرافیانش می‌گویند قبلا در روستای خودشان آدمی خوش سر و زبان و شوخ‌طبع بوده. هیچ‌کس گمان نمی‌کرده یک روز برسد که او غمگین شود. اما شاید سرزندگی آن روزهای ریزان به این دلیل بوده که حتی در خوابش هم نمی‌دید روزی مجبور شود آن جمع‌های دوستانه را ترک کند و در میان مجموعه‌ای انسان که هیچ وجه اشتراکی با آن‌ها ندارد، زندگی را سپری کند. شاید هیچ وقت گمان نمی‌کرد زندگی در آن سرسبزی میانِ طبیعتِ زیبا و منظره‌های آشنایش را ترک کند و مجبور باشد در میان دود و آهن و سر و صدای آزاردهنده زندگی کند. در جایی که تا چشم کار می‌کند، بیابان است و شهرک و ساخت و ساز و دود.

ریزان اکنون یک دوره افسردگی شدید را پشت سر گذاشته است. آن اوایل تداوم زندگیش را مدیون قرص‌هایی بوده که فقط باعث می‌شدند او بیشتر بخوابد و چیزی حس نکند. دردِ تنهایی و دوری از زادگاه و پوچی زندگی جدیدش. می‌گوید سال‌ها است همدمش سگ‌هایی هستند که گاهی برای غذا به جلو خانه کوچکش در میان آن همه شلوغی پناه می‌آورند. دردِ بریدنِ او از یار و دیارش همچون بریدنِ تکه‌ای گوشت از یک کالبدِ زنده است. با این تفاوت که اثری بیرونی ندارد و خبری از خون‌ریزی و داد و فریاد نیست. اما ریزان از درون به نابودی کشیده شده. حساسیتش را از دست داده و دیگر به کمتر چیزی واکنشی جدی نشان می‌دهد.

فقدان شبکه حمایتی

اطراف محل کار و زندگی ریزان و همسرش پُر است از پیمانکاران، کارگران، راننده‌ها و افرادِ دیگری که هر روز به واسطه کارشان به آن‌جا رفت و آمد می‌کنند و اغلب هم مرد هستند. اما این‌ها برای او همچون رباط‌هایی هستند که می‌آیند و می‌روند. با هیچ کدام از آن‌ها ارتباط خاصی ندارد و هنوز هم به آن‌ها عادت نکرده است. او هیچ شبکه ارتباطی و حمایتی خاصی ندارد. تلفن‌های هر روزه هم دردی از او دوا نمی‌کند. تمامِ این‌ها به خاطر اجبار به کار در شرایطی اجباری است.

در هیچ کجای دیگر در محل زندگیشان، کاری برای آن‌ها وجود ندارد. آن‌ها دو فرزند دارند و معتقدند به خاطر آینده‌ آن‌ها باید کار کنند. ریزان کماکان سعی می‌کند ظاهرِ شوخش را حفظ کند و با سیلی صورتش را سرخ نگه دارد. اما غم و اندوه از چهره و حرفهایش می‌بارد.

گوشه‌ای از رباط کریم
گوشه‌ای از رباط کریم

اینجا نه کسی او را می‌شناسد و نه او آشنایی یا هم‌صحبتی دارد. شب و روزش در رسیدگی به کارهای دو دخترش سپری می‌شود. اما او در روستا و شهر خودش کسی بوده و سرَی میانِ سَرها داشته است. هنوز هم وقتی برگردد احترام خاص خودش را دارد. اما مرخصی‌شان بسیار کمتر از آن است که او بتواند حتی سالی یک بار هم دلی سیر به شهر و روستایش بازگردد، دیداری تازه کند و تجدید خاطره کند. آن‌ها در سال حداکثر سه بار می‌توانند یک مرخصی یک هفته‌ای داشته باشند. درحالی که آن‌ها فقط دو روز وقت می‌خواهند تا به مقصد برسند. این‌ها ریزان را افسرده کرده. دچار اضافه وزن شده و انگیزه زندگی‌اش رنگ باخته است.

حرفِ مردم

همسرِ ریزان هم وضعیتِ بهتری ندارد. هرچند او دستِ‌کم در طول روز سرگرمِ کار است و سعی می‌کند خیلی به فکر فرو نرود. او خیلی افسرده نشان نمی‌دهد اما راهی مخرب‌تر را در پیش گرفته که پیامدهایش به مراتب بدتر از افسردگی است. او معتاد شده. چهره‌اش این را به خوبی نشان می‌دهد. ریزان هم این را می‌داند اما سعی می‌کند پنهانش کند. اقوام و خویشاوندانشان نباید متوجه این موضوع شوند. چون در این صورت به کلی آن‌ها را طرد می‌کنند. چهره تخریب‌شده همسر ریزان که در اثر تنهایی، غم و اعتیاد به این روز دچار شده مانع از بازگشتش به زادگاهشان است. او هر سال به بهانه‌ای بازگشتش را به عقب می‌اندازد تا بلکه با رویی سفید بازگردد. اما افسوس که هرچه بیشتر می‌ماند و تنهاتر می‌شود، نیازش هم به مواد مخدر بیشتر می‌شود.

ریزان از حرفِ مردم می‌ترسد. از طعنه و کنایه‌هایشان. می‌گوید حتی به کسی هم نگفته‌اند که در چنین محیطی کار می‌کنند. چون به اطرافیانشان برمی‌خورد. چه برسد به این که موضوع اعتیادشان را برملا کنند. ریزان می‌گوید وقتی که تنها به خانه پدری بازمی‌گردد مدام سراغ همسرش را از او می‌گیرند و او نمی‌داند باید چه جوابی بدهد. از دروغ گفتن و پوشاندن موضوع خسته شده و امیدی هم به بهبودش ندارد. اما همچنان او را دوست دارد و نمی‌خواهد تنهایش بگذارد. هر چه باشد او تنها همدمِ تنهایی‌هایش بوده است. تنها کسی که می‌توانسته با او صحبت کند، حرفهایش را متوجه شود و مطمئن باشد که او هم خوب می‌فهمد که مثلا وقتی ریزان در تابستان و در آن بیابانِ گرم، از خُنَکی باغ‌های بالای ده می‌گوید، دقیقا منظورش چیست.

 حرفِ مردم مانع از پذیرش مشکل از جانبِ خود آن‌ها شده. آن‌ها اگر به این شرایط هم راضی باشند باید به دانشِ رسمی اطرافیانشان پاسخگو باشند.

بیگانگی

ریزان ازخودبیگانه است. آن هم به واسطه اجبار به کار و سکونت در فضایی که کوچک‌‌ترین سنخیتی با او و روحیه و خلقیاتش ندارد. او بارِ سنگینِ این وضعیت را به دوش می‌کشد و هر روز تنها‌تر و بیگانه‌تر می‌شود. چیزی که دارد تلف می‌شود، جوانی، عُمر و شادابی او است. عُمری که می‌توانست در فضایی زیباتر و در کنارِ انسان‌هایی همدم سپری شود. او دیگر هیچ‌گاه شانس دوباره زندگی کردن ندارد و این را خوب درک کرده است. او فراموش کرده است که قبلا چگونه بود و تقریبا دارد شخصیتش را به کلی فراموش می‌کند. می‌گوید قبلا زیاد با همسرش بحث و جدل می‌کرد اما اکنون از آن هم گذشته و به نسبت رفتارهای او بی‌تفاوت شده است. هنوز هم آرزوهایی در دل دارد و هنوز هم کورسوی امیدی به بازگشتِ به خانه و کاشانه قدیمی‌اش دارد. اما گمان می‌کند مهارت‌هایش را برای چنین زمانی از دست داده است. فرزندانش به خوبی زبانِ مادریشان را یاد نگرفته‌اند و از شدتِ دلتنگی و بی‌حوصلگی مدام با تبلت‌هایشان ور می‌روند. خودِ ریزان مهارت‌هایش در بافندگی و دوزندگی را فراموش کرده و تنها آشپزیش همچون سابق است.

حتی در ۵۰ کیلومتریشان هم یک پارکِ مناسب یا یک فضای تفریحی مناسب برای آن‌ها وجود ندارد. هرچند در صورت فراهم شدن چنین امکاناتی هم دلخوشی چندانی برای استفاده از آن ندارند.

فراموشی

ریزان در حال فراموش شدن است. حتی خودش هم دارد خودش و تاریخچه زندگی‌اش را فراموش می‌کند. دورهٴ از نظر خودش طلایی زندگی‌اش اکنون برایش همچون خیالیِ دور یا خواب می‌ماند که هیچ‌گاه بازنمی‌گردد. ریزان به واسطه دور شدنش از زمینه اجتماعی‌ای که به آن متعلق بود، از سوی گذشته و شهر و روستایش هم در حال فراموش شدن است. کسی چهره مغموم و ویران‌شده او را در خاطر ندارد. گویی آن ریزان مُرد و این یکی دیگر است که بازگشته است.

سرنوشتِ ریزان به نظر ویژه می‌آید. اما هرچقدر هم که ویژه باشد باز هم نماینده یک سنخ فراموش‌شده در کلیتِ جامعه‌ است که آحاد آن هرکدام سرنوشتی ویژه دارند؛ اما در یک پیوستارِ اجتماعی، اقتصادی و تاریخی گرفتار شده‌اند و زمینه‌های مشابهی آن‌ها را به چنین وضعیتی انداخته است. تا زمانی که این زمینه‌ها تغییر نکنند، سرنوشتِ تلخ ریزان و امثال او تکرار خواهد شد.

از همین نویسنده

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • Hoshang

    بس تاریک و دردناک.