جنگ داخلی؛ رقابت نظمهای اجتماعی و سایهای که بر ایران سنگینی میکند
همه نگاهها امروز به بیرون دوخته شده است: به احتمال حمله اسرائیل، به سایه جنگی تازه در منطقه و تکرار اپیزود کوتاهمدت و ویرانگر جنگ ۱۲ روزه. اما در همین حال، زمزمههایی در مورد تهدیدی درونی نیز شنیده میشود: خطر لغزش ایران به سوی جنگ داخلی. تجربه تاریخی نشان میدهد که جنگ داخلی نه از راه انفجار ناگهانی خشونت، بلکه از رقابت نظمهای اجتماعی و نهادهای سیاسی ـ اجتماعی رقیب شکل میگیرد. ایران بارها در آستانه چنین وضعیتی قرار گرفته است و اکنون نیز این سایه بار دیگر بر فراز کشور دیده میشود. از این منظر، اکنون در نقطهای ایستادهایم که بازاندیشی در حقوق ملی و حق تعیین سرنوشت بیش از هر زمان دیگر حیاتی است.

گرافیتی ناشناس در تهران
«ترس پزشکیان از جنگ داخلی در ایران» عنوان عنوان ویدئویی است که بهتازگی یکی از کانالهای طرفدار هسته سخت حکومت منتشر کرده است. آیا این عنوان و آیا ترس نسبت داده شده نابههنگام است؟
نظمهای اجتماعی و خاستگاه جنگ داخلی
جنگ داخلی تنها با خشونت یا اعتراض مسلحانه تعریف نمیشود. شورشها و درگیریهای پراکنده، هرچند خونین و گسترده، لزوماً به معنای ورود یک جامعه به جنگ داخلی نیستند. آنچه این وضعیت را از دیگر بحرانها متمایز میکند، شکلگیری «نظمهای اجتماعی رقیب» است: قدرتهایی که بتوانند ـ ولو به شکلی ابتدایی ـ قانون خود را وضع کنند، خشونت را تنظیم کنند، و ساختارهای سیاسی یا اداری به وجود آورند. زمانی که چنین نظمهایی در یک قلمرو واحد سر برآورند و دولت مرکزی دیگر انحصار اقتدار را در اختیار نداشته باشد، کشور عملاً وارد جنگ داخلی شده است.
نمونههای جهانی بسیارند. در افغانستان، طالبان نه تنها بهعنوان یک نیروی مسلح، بلکه بهعنوان حامل یک نظم اجتماعی بدیل عمل کردند؛ از اجرای قوانین خود تا ایجاد نظام اداری و مالیاتگیری. در ساحل عاج، دو قدرت سیاسی ـ اجتماعی رقیب، هرچند از نظر ایدئولوژیک چندان متفاوت نبودند، سالها در کنار هم ایستادند و کشور را عملاً دوپاره کردند. در ترکیه، شورش کردها از اعتراضهای محلی به سوی تأسیس نهادهای موازی سیاسی و نظامی پیش رفت. در اوکراین نیز، جنبش استقلالطلب دونباس تنها زمانی ورق را به سوی جنگ داخلی برگرداند که توانست نظم اجتماعی بدیلی شکل دهد، پیش از آنکه با مداخله روسیه و غرب اوکراین به صحنه جنگی بیندولتی بدل شود.
ایران نیز لحظات مشابهی را تجربه کرده است. پس از انقلاب ۱۳۵۷، شوراهای کارگری در کارخانهها، خودگردانیهای محلی در کردستان و احزاب سیاسی متعدد، همه تلاش داشتند که نظمهای اجتماعی رقیب بیافرینند. در کردستان، نهادهای شبهدولتی برای مدتی کوتاه شکل گرفتند و در کنار اقتدار دولت مرکزی عمل کردند. در خوزستان، ناخرسندی خلق عرب و مطالبات زبانی و فرهنگی، همواره وجود داشتهاند. حتی در دهه ۱۳۲۰، پس از جنگ جهانی دوم، فرقه دموکرات آذربایجان و حکومت خودمختار کردستان تجربهای از نظمهای اجتماعی جایگزین را پیش چشم ایران گذاشتند؛ تجربهای که با دخالت ارتش مرکزی و مناسبات بینالمللی پایان یافت، اما رد آن همچنان در حافظه تاریخی باقی مانده است.
این نمونهها نشان میدهند که ایران بارها در آستانه جنگ داخلی بوده است. اما چرا هیچگاه این وضعیت به معنای کامل تحقق نیافت؟ پاسخ را باید در ترکیب سه عامل جستوجو کرد: خشونت سخت دولت مرکزی، بسیج ایدئولوژیک و استفاده از جنگ خارجی برای تحکیم وحدت داخلی. جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ خورشیدی با اتکا به جنگ هشتساله توانست هم رقبای سیاسی داخلی را در هم بشکند و هم مطالبات ملی و اجتماعی را سرکوب کند. با این حال، این فرایند نه تنها مسئله «حق تعیین سرنوشت» را از میان نبرد، بلکه آن را به زخمی باز و دیرپا در تاریخ معاصر ایران بدل ساخت.
نطفهبستن «نظم اجتماعی رقیب» بهخودیخود امری آسیبشناسانه نیست؛ اصولاً آنچه بهعنوان «قدرت دوگانه» شناخته میشود و معرف مرحلهای مهم در تغییر رادیکال اجتماعی است، چیزی جز شکلیابی یک نظم اجتماعی آلترناتیو نیست. آنچه وجهی آسیبزا پیدا میکند نه اصل وجود این آلترناتیوها، بلکه شیوهی واکنش و مدیریت قدرت مسلط نسبت به آنهاست.
سوریه تنها زمانی به جنگ داخلی فروغلتید که دیکتاتوری حاکم با خشونت عریان پاسخ داد: نیروهای امنیتی، پوست چند نوجوان را در درعا به جرم کشیدن نقاشی دیواری کندند و به این ترتیب جرقهی بحران زده شد. در ادامه، حکومتهای استبدادی منطقه، از ریاض تا تهران، بهجای پاسخ به خیزشهای مدنی مردمی، آگاهانه بر طبل منازعات فرقهای میان شیعه و سنی کوبیدند و آتش جنگ را گستردهتر کردند.
بینالمللی شدن بحران و تضادهای ایران معاصر
جنگهای داخلی معاصر همواره در پیوند با مناسبات بینالمللی شکل گرفتهاند. شورشهای محلی و بحرانهای اجتماعی تنها زمانی به جنگ داخلی پایدار بدل میشوند که از حمایت خارجی برخوردار باشند: کمک مالی و نظامی، شبکههای فراملی، یا مشروعیت سیاسی در عرصه جهانی. به همین دلیل، جنگ داخلی را نمیتوان صرفاً یک پدیده درونزا دانست. در سوریه، اعتراضهای نخستین تا زمانی که محدود به کنش داخلی بود، در سطح شورش باقی ماند. اما با ورود قدرتهای منطقهای و جهانی، از ایران و ترکیه گرفته تا روسیه و ایالات متحده، به جنگی تمامعیار بدل شد.
ایران نیز در طول قرن گذشته نشان داده که بحرانهای داخلیاش بهسرعت ابعاد فراملی مییابند. نهضت جنگل در گیلان بدون انقلاب اکتبر روسیه معنای دیگری میداشت. فرقه دموکرات آذربایجان و حکومت مهاباد مستقیماً با فضای پس از جنگ جهانی دوم و حضور نیروهای شوروی پیوند داشتند. حتی شورشها و اعتراضهای خوزستان نیز، به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک نفتی منطقه، همواره حساسیت خارجی را برانگیخته است.
امروز نیز وضعیت مشابهی برقرار است. در لحظهای که همه نگاهها به احتمال حمله اسرائیل و تکرار سناریوهایی شبیه جنگ ۱۲ روزه دوخته شده است، ایران بیش از هر زمان دیگری در معرض فرسایش انحصار دولت و امکان پیدایش نظمهای اجتماعی رقیب است. تحریمهای اقتصادی، شکافهای طبقاتی و ملی، بحران مشروعیت سیاسی و انسداد راههای اصلاح مسالمتآمیز، همه عواملیاند که بستر این وضعیت را فراهم کردهاست. درست در همین بستر است که نشانههای عینی بحران آشکار شدهاند: به نقل از رویترز، پس از جنگ ۱۲ روزه، حکومت ایران به سرکوب داخلی شدید روی آورده، صدها نفر را بازداشت کرده و در کردستان چندین زندانی سیاسی را اعدام کرده است. نیویورکپست حتی از الگوبرداری حکومت از «مدل کره شمالی» برای کنترل جامعه سخن گفته است. در همین حال، هشدار تحلیلگران اسرائیلی در جروزالم پست مبنی بر اینکه فروپاشی احتمالی نظام ایران میتواند کشور را به ورطه جنگ داخلی بکشاند، نشان میدهد که این گمانهزنی فقط محدود به داخل نیست.
در عرصه داخلی، روزنامههای اصلاحطلب بهصراحت از «لزوم بازنگری شجاعانه در حکمرانی» سخن گفتهاند و نسبت به ادامه انسداد سیاسی هشدار دادهاند. کشتهشدن دو جوان عادی در همدان توسط نیروهای بسیج و اعتراض هزاران نفر با شعار «ایرانی میمیرد اما ذلیل نمیپذیرد» نیز یادآور این واقعیت است که خشونت روزمره میتواند به جرقههای مقاومت جمعی بدل شود. بحران آب و برق در تهران که رسانههای داخلی از آن با تیترهایی چون «زندگی در تاریکی و بیآبی» یاد کردهاند، خود نشاندهنده فرسایش اقتدار دولت در اداره امور روزمره است.
نکته اساسی این است که جنگ داخلی لزوماً با نبردهای گسترده آغاز نمیشود. ممکن است خشونت محدود باشد، اما اگر گروههای اجتماعی توانستند نهادهای سیاسی، اداری یا حقوقی موازی بسازند، عملاً وارد وضعیت جنگ داخلی شدهایم. تجربه ساحل عاج یا مولداوی این را نشان میدهد: حتی بدون جنگ گسترده، وجود نظمهای اجتماعی موازی به معنای استمرار جنگ داخلی است. در ایران نیز اگر شوراهای محلی، سازمانهای قومی یا شبکههای اجتماعی بتوانند اقتدار بدیل ایجاد کنند، هرچند در حد ابتدایی، کشور به چنین وضعیتی نزدیک خواهد شد.
اینجاست که مسئله «حقوق ملی و حق تعیین سرنوشت» اهمیتی حیاتی پیدا میکند. اگر این حقوق به رسمیت شناخته نشود، اگر مطالبات زبانی و فرهنگی سرکوب شود، و اگر اقوام و ملل گوناگون ایران همچنان احساس کنند که در ساختار سیاسی جایی ندارند، روند حرکت به سوی جنگ داخلی شتاب خواهد گرفت. تاریخ ایران نشان داده که سرکوب صرف، حتی اگر موقتاً کارآمد باشد، نهتنها مسئله را حل نمیکند، بلکه آن را به تعارضی عمیقتر و دیرپا بدل میسازد.
ایران بهعنوان کشوری کثیرالملله امروز در نقطهای سرنوشتساز قرار دارد. از یکسو، سایه جنگ خارجی و حمله احتمالی اسرائیل بر سر کشور سنگینی میکند؛ از سوی دیگر، امکان جنگ داخلی در افق وجود دارد. ترکیب این دو میتواند آیندهای خونبار رقم بزند. تنها راه پرهیز از این آینده، بازاندیشی حال حاضر در امتداد نقشهای که جنبش «زن، زندگی، آزادی» توانست فرموله کند: گشودن فضا برای رقابت سیاسی، بهرسمیت شناختن تنوع جنسی/جنسیتی، فرهنگی و زبانی، و تبدیل مطالبات حق تعیین سرنوشت به بخشی از نظم رسمی سیاسی. در غیر این صورت، همانطور که تجربههای تاریخی و معاصر نشان دادهاند، ایران دیر یا زود با وضعیتی روبهرو خواهد شد که نه به سادگی از بیرون، بلکه از درون فرو خواهد پاشید.






نظرها
نظری وجود ندارد.