ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

چپ اجتماعی، نقد قدرت و ضرورت توازن در دوران گذار

سینا معتمد ـ در میانه‌ی بحث‌های پرتنش دوران گذار، مفهوم «چپ» بار دیگر به موضوعی مناقشه‌برانگیز بدل شده است. این مقاله می‌کوشد میان چپ حزبی و «چپ اجتماعی» تمایز بگذارد و نشان دهد چرا نقد قدرت، حتی به نام عدالت و دموکراسی، ضروری است. تجربه‌های تاریخی نیز یادآوری می‌کنند که حذف صدای نقد، راه را برای بازتولید استبداد باز می‌کند. آیا جامعه‌ی ایران می‌تواند بدون این صدای انتقادی از چرخه‌ی سلطه عبور کند؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در دوره‌ای که جامعه‌ی ایران در حال عبور از یک نظم ایدئولوژیک فرسوده است، بسیاری از مفاهیم سیاسی بار دیگر به مرکز بحث‌های عمومی بازگشته‌اند. یکی از این مفاهیم، «چپ» است؛ مفهومی که اغلب یا با تجربه‌های اقتدارگرای قرن بیستم یکی گرفته می‌شود، یا به‌کلی به‌عنوان تهدیدی برای دموکراسی کنار گذاشته می‌شود. این برخورد دوگانه باعث شده است که هرگونه نقد اجتماعی، به‌ویژه نقد نابرابری و تمرکز قدرت، به‌سرعت با سوءظن ایدئولوژیک مواجه شود. در چنین شرایطی، بازخوانی معنای «چپ اجتماعی» نه یک بحث انتزاعی، بلکه ضرورتی سیاسی و اخلاقی در دوران گذار است.

آنچه از آن با عنوان چپ اجتماعی یاد می‌شود، بیش از آنکه یک جریان حزبی یا برنامه‌ای برای تصرف قدرت باشد، نوعی موضع انتقادی در برابر قدرت است. چپ اجتماعی خود را نه با وفاداری تشکیلاتی، بلکه با حساسیت نسبت به تمرکز قدرت، حذف صداهای ضعیف‌تر و طبیعی‌سازی نابرابری تعریف می‌کند. در این معنا، چپ اجتماعی می‌تواند هم‌زمان مدافع آزادی، عدالت و کثرت‌گرایی باشد و خود را از نقد مصون نکند؛ حتی زمانی که نیروهایی با پیشینه‌ی چپ به قدرت نزدیک می‌شوند.

برای فهم این موضع، تمایز میان چپ اجتماعی و چپ حزبی اهمیت اساسی دارد. چپ حزبی معمولاً به ساختارهای ایدئولوژیک و سازمان‌یافته‌ای اطلاق می‌شود که هدف اصلی‌شان کسب یا حفظ قدرت سیاسی است. در چنین چارچوبی، حزب و ایدئولوژی نقش محوری پیدا می‌کنند و نقد اغلب تابع مصلحت سیاسی می‌شود. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که این نوع سازمان‌یابی، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، تمایل دارد نقد درونی را محدود کند و به‌تدریج به حذف صداهای مزاحم بینجامد. در مقابل، چپ اجتماعی نه در پی تصرف قدرت، بلکه در پی مهار آن است.

همین تمایز باعث می‌شود که چپ اجتماعی حتی زمانی که قدرت به نام عدالت یا دموکراسی سخن می‌گوید، همچنان در موضع نقد باقی بماند. مسئله‌ی اصلی برای این موضع آن نیست که «چه کسی» حاکم است، بلکه این است که «قدرت چگونه» اعمال می‌شود. از این منظر، تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و نادیده‌گرفتن حقوق اقلیت‌ها، حتی اگر به پشتوانه‌ی رأی اکثریت انجام شود، همچنان مسئله‌دار است.

یکی از کارکردهای اصلی چپ اجتماعی، نقد تمرکز قدرت و تمرکز ثروت است. این موضع با دفاع از اقلیت‌ها، حاشیه‌ها و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، یادآوری می‌کند که دموکراسی صرفاً به معنای رأی اکثریت نیست. بدون تضمین حقوق اقلیت‌ها و بدون امکان نقد آزاد، دموکراسی می‌تواند به‌راحتی به «استبداد اکثریت» یا آنچه می‌توان «استبداد دموکراتیک» نامید، تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن سرکوب، این‌بار با زبان نظم، ثبات یا خواست عمومی توجیه می‌شود.

نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهند که حذف یا تضعیف چپ اجتماعی چه پیامدهایی دارد. در شوروی، تمرکز قدرت در حزب و دولت، به نام سوسیالیسم، به سرکوب گسترده‌ی منتقدان انجامید. روزا لوکزامبورگ در همان زمان هشدار داد که «آزادی فقط برای طرفداران حکومت نیست؛ آزادی یعنی آزادی برای مخالفان». این جمله، جوهره‌ی چپ اجتماعی را به‌خوبی نشان می‌دهد: نقد قدرت حتی زمانی که قدرت به نام عدالت سخن می‌گوید.

در جریان جنگ داخلی اسپانیا نیز، حذف مخالفان درون چپ به نام «وحدت انقلابی» و سرکوب نقد، به تضعیف نیروهایی انجامید که می‌توانستند مانعی در برابر اقتدارگرایی باشند. جورج اورول که خود در کنار نیروهای چپ جنگیده بود، بعدها نوشت که چگونه سانسور و حذف درون‌جریانی، آزادی را قربانی کرد. این تجربه نشان می‌دهد که حتی مبارزه با فاشیسم نیز نمی‌تواند توجیه‌کننده‌ی حذف نقد باشد.

در کوبا، با وجود نقدهای جدی به امپریالیسم آمریکا، سرکوب آزادی‌های مدنی و حذف منتقدان به نام انقلاب، نشان داد که عدالت بدون آزادی به سلطه‌ای تازه می‌انجامد. متفکرانی مانند ادواردو گالیانو، هم‌زمان با نقد استعمار و امپریالیسم، نسبت به محدود شدن آزادی در کوبا نیز موضع انتقادی داشتند. این نگاه دوگانه، دقیقاً همان چیزی است که چپ اجتماعی بر آن تأکید می‌کند.

در ایران نیز، چپ اجتماعی همواره بیشتر به‌صورت یک موضع انتقادی حضور داشته تا یک پروژه‌ی حزبی. حتی در دوره‌هایی که چهره‌هایی با پیشینه‌ی چپ به قدرت نزدیک شده‌اند، چپ اجتماعی ـ در قالب نویسندگان، معلمان، روزنامه‌نگاران و کنشگران اجتماعی ـ در جایگاه نقد باقی مانده است. این صداها اغلب نسبت به سرکوب، نابرابری و حذف هشدار داده‌اند، بی‌آنکه به دنبال سهم‌خواهی از قدرت باشند.

نبود چپ اجتماعی، به‌ویژه در دوران گذار، پیامدهای خطرناکی دارد. تجربه‌ی انقلاب ۵۷ نشان داد که وقتی نقد به نام وحدت، ضرورت تاریخی یا دشمن مشترک حذف می‌شود، زمینه برای بازتولید استبداد فراهم می‌گردد. قدرتِ بی‌مهار، حتی اگر با وعده‌ی آزادی و عدالت آغاز شود، می‌تواند به‌سرعت به سلطه‌ای تازه بدل شود.

در نهایت، پیش از آنکه نقد اجتماعی را به‌کلی کنار بگذاریم یا آن را با برچسب‌های ایدئولوژیک حذف کنیم، شاید بهتر باشد پرسش ساده‌ای را دوباره مطرح کنیم: کدام صدا مانع استبداد می‌شود؟ چپ اجتماعی اگر در اقلیت هم باشد، می‌تواند یکی از ضمانت‌های زنده‌ماندن عدالت و دموکراسی باشد، زیرا همواره از موضع نقد، توازن و دفاع از آزادی ایستاده است. حذف این صدا به نام نظم یا ثبات، در نهایت به خاموش شدن وجدان انتقادی جامعه و بی شک استبداد می‌انجامد.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • Hossein Jorjani

    سینا معتمد گرامی، با تشکر از مقاله‌ات. مایلم یک نکته را اضافه کنم و به علت تمایل به کوتاه نویسی، لاجرم قدری هم "ساده‌سازی" خواهم کرد. حزب توده، در جایگاه نماینده کمونیسم اردوگاهی، از سال ۱۳۲۶، جدا شدگان از خود را که به سوسیال‌دموکراسی روی آورده بودند، خارج از دایره "چپ" می‌دانست. به گمان من، پس از آن، "کمونیست"ها، با هر تعریفی که از خود داشتند، و صرف‌نظر از اینکه با کدام حزب یا سازمان "کمونیستی" کار می‌کردند، سوسیال‌دموکرات‌ها را "چپ" نمی‌دانستند. پس از فروپاشی "اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی"، بخش بزرگی از کمونیست‌های سابق، با درجاتی، از لنین و مخصوصا استالین دوری جستند، و بجای "کمونیست"، خود را "چپ" و "سوسیالیست" خواندند. بخش کوچکتری از "کمونیست"ها هم به افکار مکتب فرانکفورت/انتقادی پیوستند، و آن‌ها هم خود را "چپ" و "سوسیالیست"، و یا "سوسیالیست دموکرات" می‌دانند. هر دو این گروه‌ها تمایلی ندارند که سوسیال‌دموکراسی را بخشی از "چپ" در نظر بگیرند، و یا این کار را با اکراه فراوان انجام می‌دهند. بهرجهت، برای اکثر کمونیست‌های سابق، و نسل جوانتر آن‌ها، سنت مارکسی/مارکسیستی چنان تقدسی دارد که هیچ انتقادی از مارکس را بر‌نمی‌تابند. دو نکته در این میان برجستگی خاصی دارد. "کمونیست‌"های سابق، همچنان به برداشتی سطحی از "دیالکتیکِ هگلی/مارکسی" و "اصل لغو مالکیت خصوصی" به عنوان دو اصل اساسی که "چپ و راست" را از هم جدا می‌کند، می‌نگرند. در این معنا، متاسفانه، گاهی اوقات تفاوت بین "چپ ایدئولوژیک/حزبی" و "چپ اجتماعی" به این امر کاهش می‌یابد که التزام به "دیالکتیک هگلی/مارکسی" و "اصل لغو مالکیت خصوصی" آگاهانه است یا ناآگاهانه! بازهم متاسفانه، انواع مختلفی از "دیالکتیک هگلی/مارکسی" از طریق متفکرانی از هورکهایمر تا جیمسون، چنان به ادبیات و هنر راه پیدا کرده، که "چپ اجتماعی" را آلوده به ایدئولوژی کرده است. ضمن موافقت با پیشنهاد اصلی‌ات در مورد تفکیک "چپ اجتماعی" از دیگر انواع "چپ"، به "چپ اجتماعی" توصیه می‌کنم به ریشه‌یابی افکار خودشان بپردازند، تا مبادا ناخواسته "تتمه" افکار قدیمی در آن‌ها وجود داشته باشد، و یا ناخواسته حامل افکاری باشند که به حضور آن‌ها در ذهن‌شان آگاهی ندارند. در واقع وظیفه سنگین تفکیک "چپ اجتماعی" از "چپ ایدئولوژیک/حزبی" به عهده خود "چپ اجتماعی" است. به عنوان یک سوسیال‌دموکرات خود را "چپ" می‌دانم، و از "چپ اجتماعی" می‌خواهم که چپ بودنِ مرا به رسمیت بشناسد. یک نکتهٔ قابل سنجش برای ایرانیان خارج از کشور این است که به طیف احزاب سیاسی در کشور محل اقامت خود نگاه کنند و ببینند "چپ" چیست و کجا ایستاده است. و آیا ایرانیانی که خود را "چپ اجتماعی" می‌دانند، به کدام حزب سیاسی نزدیک‌ترند. در این مرحله از تاریخ ایران، که کشور و شهروندان آن، با خطرات سهمگینی روبرو هستند، "چپ"ها بهتر است به انسجام درون گروهی، و ائتلاف فراگروهی، بپردازند و معیارهای قدیمی/سنتی "چپ و راست" را بازبینی کنند. با احترام – حسین جرجانی

  • رهبر

    واقعیت این است این القاب بزرگ -اجتماعی- سوال برانگیز است چپ سال هاست از دخالت گری در امر سازماندهی خود هم عاجز است نه نهادی دارد و نه شبکه ای و نه یک ارگان سراسری بنابراین هیچ همکاری و پیوند و حتی مختصر تأثیر در جامعه مدنی،صنفی و کارگری کنشگری مسیر و میدانی ندارد. گمان میکنم ابتدا به سوال باید پاسخ داد چگونه می‌توان اجتماعی شد !؟ اگر تصور ما این است که بدون امر نیرو و قدرت می‌توانیم بر چپ حزبی تاثير داشته باشیم این فقط افسانه است و جایگاه این تفکر شفاف چپ اپوزيسيون دائمی بدون قدرت.