روایتی تازه از ظهور تدریجی سرمایهداری در جهان
بررسی کتاب «سرمایهداری: یک تاریخ جهانی» اثر سْوِن بِکِرت، استاد تاریخ در دانشگاه هاروارد. اهمت کتاب توجه به تاریخ طولانی بازرگانی در جوامع مختلف است و نقشی است که تجارت در دورهای ایفا کرد که اکنون آن را آستانه شکلگیری نظام سرمایهداری میدانند.

«سرمایهداری: یک تاریخ جهانی» اثر سْوِن بِکِرت، استاد تاریخ در دانشگاه هاروارد
کتاب وزین سْوِن بِکِرت (Sven Beckert) تلاشی بلندپروازنه است، اثری است روشنگر و پر تصویربه قلم مورخ دانشگاه هاروارد که پیشگام روایتهای تازهای است که نشان میدهند چگونه سرمایهداری در حال تغییر، پدیدهای اجتماعی و فرهنگی بوده است. این کتاب با بیش از هزار صفحه، تلفیقی جامع — و گاه بازاندیشانه — از آنچه درباره تاریخ سرمایهداری آموختهایم عرضه میکند؛ نه فقط در جوامع پیرامون اقیانوس اطلس شمالی. بکرت میگوید این یک تاریخ جهانی است چون سرمایهداری «همیشه یک اقتصاد جهانی بوده است». او در چارچوب نظری نظامهای جهانی که با فرنان برودل و ایمانوئل والرشتاین پیوند دارد، پیوندها، موازیها و دگرگونیهای درونِ یک تاریخ اقتصادی-اجتماعی را که تقریباً به هزار سال پیش میرسد، جستوجو میکند.
مارک بلوخِ تاریخدان مینوشت که مشاهده دقیق جهان برای فهم تاریخ به همان اندازه مهم است که وقت گذراندن در بایگانیها. بکرت با این نظر همسو است. کتاب او نتیجه نهفقط پژوهش کتابخانهای گسترده، بلکه بازدید از کارخانهها، مزارع، انبارها، راهآهنها، اسکلهها، کاخها، مساجد، کلیساها و خانههای بازرگانان — از پنومپن تا سنگال، از سمرقند تا آمستردام، از تورین تا باربادوس — است. خودم میتوانم اهمیت چنین سفرهایی را تأیید کنم: بیست سال پیش که به دلتای رود مروارید چین رفتم — که داشت به کارگاه جهان تبدیل میشد — نهفقط بینشی اساسی درباره زنجیره تأمین والمارت یافتم، بلکه به درکی شهودیتر رسیدم که دیترویت در اوج شکوفایی خود نزدیک به یک قرن پیش چه حالی داشته است.
بکرت مینویسد: «سرمایهداری فرانسوی یا سرمایهداری آمریکایی وجود ندارد، آنچه وجود دارد سرمایهداری در فرانسه یا آمریکا است»، و همچنین سرمایهداری در عربستان، هند، چین، آفریقا، و حتی در میان آزتکها. در روایتش از بازرگانان و تجار در نیمه اول هزاره دوم، بکرت اروپا را به حاشیه میراند و به جای آن روایتی غنی و — جز برای متخصصان — ناشناخته از چگونگی شکوفایی نهادهای اساسی بازرگانی، از جمله اعتبار، حسابداری، مشارکتهای محدود، بیمه، و بانکداری را در عدن، کامبای، مومباسا، گوانگژو، قاهره و سمرقند ارائه میدهد. همه اینها «جزیرههای سرمایه» هستند، استعارهای تکرارشونده در کتاب بکرت. برای مثال، در قرنهای دوازدهم و سیزدهم، عدن میزبان شبکهای متراکم از بازرگانان بود که نقشی محوری در تجارت میان جهان عرب و هند داشتند. این شهر دژی کیهانی بود که یهودیان، هندوها، مسلمانان، و حتی تعداد اندکی مسیحی در آن میزیستند.
به نوشته بکرت آنها نخستین سرمایهداران جهان بودند؛ کسانی بودند که پول سرمایهگذاری میکردند، سود میبردند، و با کالاهای خود سفر نمیکردند بلکه ثابت مینشستند و از دور معامله میکردند. یک کشتی معمولی کالاهایی حمل میکرد که در دو کانتینر امروزی جا میگرفت، و سفر رفتوبرگشت از قاهره به هند از راه عدن دو سال طول میکشید. با این حال، بکرت معتقد است علیرغم تفاوتهای مقیاس و سرعت، بازرگانان عدن در «جهانی شگفتانگیز مدرن» میزیستند. برخلاف نخبگان زمیندار اروپا و غیر اروپا، آنها ثروت را از راه غارت، مالیات، یا خراج به دست نمیآوردند بلکه از بازار برای خرید ارزان و فروش گران استفاده میکردند. این حتی در درون استبدادهای شرقی که کارل مارکس آنها را سلسلهمراتبی و خفقانآور میدانست نیز صادق بود.
بکرت رقابت سیاسی و فعالیت بازرگانی فراوانی در شاهنشاهی مغول هند مییابد. سلطان و مشاورانش در آنجا تنها لایه سستی از اقتدار بر فراز قدرت مقامات محلی تشکیل میدادند. زیر آن درخشش حاکمیتی، همه دولتهایی که معمولاً نمونه «استبداد شرقی» پنداشته میشوند بقایشان را مدیون مذاکره پیوسته با اقشار گوناگون مردم بودند — بازرگانان بیش از همه — برای تأمین مال و مصالح لازم برای جنگهای مداوم.
بازرگانان، انقلابیون تاریخ بکرت هستند، دستکم در چند قرن نخست. آنها «سرمایهداران بیسرمایهداری» بودند، یعنی فعالیت سودآورشان به شهرهای پراکنده محدود میشد. این جزیرهها با آنکه از طریق مسیرهای تجاری و راههای دریایی به هم متصل بودند، عمدتاً در کنار یک پسکرانه (مناطق داخلی) پهناور منزوی بودند: «پیشگامان بازرگانی پراکنده در سراسر جهان.» آنها «قطراتی در دریایی از زندگی اقتصادی بودند که جریانهای اصلیاش با منطقهایی اساساً متفاوت روان بود.»
همراه با کارل پولانی، بکرت روشن میکند که اکثریت عظیم جمعیت جهان در روستا زندگی میکردند که در آن، به گفته مارک بلوخ، زندگی اقتصادی «در روابط اجتماعی فرو رفته» بود. این، بازرگانان را به کاستی متمایز تبدیل میکرد، چندان که شاید «با وجود فاصلههای عظیم و فرهنگهای متمایز، بازرگانان کانتونی، گجراتی، عدنی، جنووی، سواحیلی، و بخارایی برای یکدیگر به طرز گستردهای قابل شناسایی بودند». اما بکرت در روایتش از این سدههای آغازین، با دقت در جستوجوی الگوهای مشابه میان این بازرگانان است و بر واگراییهای آشکار دینی و اجتماعی چندان درنگ نمیکند. او در حال پیشبرد نظریهای است که در آن این «جزیرههای سرمایه» روزی سر از جامعه بزرگتر در میآورند و همه آن پیوندهای کهن و عرفی که حتی پس از فروپاشی فئودالیسم هم به قوت خود باقی بودند را یکسره دگرگون میسازند.

بر این پایه، بکرت با روایت تاریخی رابرت برنر مخالف است. در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ «جدل برنر» را این استدلال برانگیخت که سرمایهداری — دستکم در انگلستان — ریشههایش نه در طبقه بازرگان شهری بلکه در روستاها بود، جایی که زمینداران سودجو علیه دهقانان و کشاورزان آزادی که معیشتشان به آداب و رسومی چون دسترسی به زمینهای مشاع برای شکار، چرا و هیزمکشی وابسته بود، جنگ طبقاتی میکردند. آنها زمین را به قیمت عرفی از ارباب محلی اجاره میکردند و انتظار داشتند که بازارها به محدوده منطقهای تجارت کالاهای ضروری برای دور نگهداشتن گرسنگی، محصور باشند. کالاهای لوکس به جاهای دور و دراز میرفتند اما توسط قشری نازک از نخبگان خرید و فروش میشدند. مارکس بازرگانان را دارای رابطهای صرفاً بیرونی با شیوه تولید فئودالی میدید؛ به همین روال موریس داب در دهه ۱۹۳۰ آنان را «انگلهای نظم اقتصادی کهن» و «نیرویی محافظهکار نه انقلابی» میپنداشت. برنر نیز آنها را جزء جداییناپذیر جامعه فئودالی و بنابراین به زحمت مخل میدانست.
جوهر کتاب بکرت همسو با برنر است که دگرگونی بنیادی در شیوه تولید کالا در پسکرانه برای پیروزی سرمایهداری در مقیاس جهانی ضروری بود. او دو فصل بسیار بلند ارائه میدهد درباره دگرگونی و تصرف روستاها از محصورسازیهای اوایل دوران جدید تا ظهور کشتزارهای قندنیشکر شبیه کارخانه، و تا صنعتپیشگی خانگی که در قرون هفدهم و هجدهم رواج یافت. اما نیروی محرکه همه این تحولات نه زمینداران سودجویی بودند که با محصور کردن زمینهای مشاع جمعیتی مازاد به وجود میآوردند که محکوم به کار مزدی در مراکز شهری بود، بلکه بازرگانان بلندپرواز بودند که سرمایه — و پشتیبانی دولت — داشتند که به آنها اهرمی میداد تا سلب مالکیتها و محصورسازیهایی را آغاز کنند که روابط بازاری را به پسکرانه روستایی آورد.
تاریخنویسی بکرت همچنین با تاریخنویسی جاناتان لوی تفاوتی جزئی دارد. کتاب لوی، "عصرهای سرمایهداری آمریکا" (۲۰۲۱) با بیش از نهصد صفحه تقریباً به همان اندازه کتاب بکرت حجیم است. لوی معتقد است که «ترجیح نقدینگی» اکثر سرمایهداران در بیشتر زمانها و مکانها همیشه با کارکرد سرمایهگذاری که به سمت بیتحرکی و غیرنقدینگی برخی از مهمترین داراییهای سرمایه تمایل دارد در تنش بوده است. پس کتاب لوی بیشتر به جنبههای سوداگرانه و مالیسازی شده سرمایهداری اطلس شمالی، دستکم از قرون هفدهم و هجدهم به بعد، توجه دارد. بکرت از سوی دیگر این جریانهای متقاطع روانشناختی-اقتصادی را کنار میگذارد، گرچه به وحشتها، رونقها، و رکودهایی که از اوایل قرن نوزدهم تا امروز وجه مشخصه سرمایهداری جهانی شدهاند بهخوبی نظر دارد. اما گسترش تجارت و تولید در قلب کتابش باقی میماند، حتی زمانی که سرچشمهها و سرنوشت دوران نئولیبرال اخیر ما را روایت میکند.
اتصال بزرگ
رشد انفجاری سرمایهداری بازرگانی با «اتصال بزرگ» قرون پانزدهم و شانزدهم آمد. کشف دنیای جدید مهمترین عامل اما نه تنها راهی بود که در آن بازاری جهانی پدید آمد. مورخان دیرگاهی است که میدانند که فتح قسطنطنیه توسط عثمانیان دسترسی آسان به هند و خاور دور را سد کرد، و نیز اینکه زوال فئودالیسم انگیزه حاکمان را برای جستوجوی منابع جدید خراج و مالیات برای تأمین هزینه جنگهای تقریباً مداوم تحریک کرد. چنین بود که بازرگانان و حامیان سلطنتیشان به غرب نگاه کردند.
در نمونهای دیگر از کنار زدن روایت سنتی توسط بکرت، او بسیار بیشتر از اکتشافات کریستف کلمب در دنیای جدید، درباره کاوشگری و بهرهکشی جنواییها و پرتغالیها از ساحل غرب آفریقا بحث میکند. گرچه آن اکتشافگران آفریقا با امید دور زدن واسطههای عرب در امتداد ساحل پیش رفتند و دماغه امید نیک را دور زدند، کنترل اروپاییان بر اقیانوس اطلس و دنیای جدید نهایتاً نیرویی شد که شکلی اروپامحور به انقلاب سرمایهداری داد.
رشد، بلندپروازی، و تعارض میان همه دولتها، اما بهویژه اروپاییها، قدرت و نفوذ بازرگانان را پیش برد. این به دو شکل رخ داد. نخست، جنگهای مداوم قرن شانزدهم طولانی مبالغ هنگفتی میطلبید که از بازرگانان و بانکداران میآمد و در نتیجه نفوذ آنان در دربارهای سلطنتی رشد کرد. دولتها که جنگ میکردند، جنگ دولتساز بود و قدرت بازرگانان را در این فرایند تقویت میکرد. دوم اینکه تجارت و امپراتوری بهطور جداییناپذیری درهم تنیده بودند. در واقع، اغلب دشوار بود بازرگانان را از جنگجویان و حاکمان تشخیص داد. کمپانیهای هند شرقی هلند و انگلیس عملاً دولتهای مستقل بودند. بکرت این انحصارها را با هزاران سرباز و صدها کشتی با تأمینکنندگان شبهدولتی خشونت در زمان ما مقایسه میکند: بلکواتر آمریکا و گروه واگنر روسیه.

به نوشته بکرت «هر کجا بنگریم، جنگ کمابیش حالت پیشفرض اتصال بزرگ را داشت.» او این را پیوستگی را «سرمایهداری جنگی» مینامد.
در طول قرنهای شانزدهم و هفدهم، مجمعالجزایر سرمایه رشدی سرطبانی کرد و جزیره پس از جزیره — هم به معنای واقعی و هم استعاری — به کیهان بازرگانی افزوده شد: سانتو دومینگو در ۱۵۱۶؛ ماکائو در ۱۵۵۷؛ باتاویا در ۱۶۱۹؛ منهتن در ۱۶۲۴؛ باربادوس در ۱۶۲۷. در میان بسیاری از این مغازلههای استعماری، بکرت دو «جزیره» جدید را معرفی میکند که درآمدشان هر چیزی را که توسط کوششهای بازرگانی پیشین تلاش شده بود، تحتالشعاع قرار داد.
تا سال ۱۶۰۰، پوتوسی بزرگترین شهر قاره آمریکا شده بود، پرجمعیتتر از لندن، میلان یا سویل. در آنجا ۱۶۰ هزار نفر از ساکنان آندی، آفریقایی، و اروپایی ۶۰ درصد نقره جهان را استخراج میکردند. و همانند تقریباً هر جزیره سرمایه دیگری در دنیای جدید، پوتوسی تنها با کار اجباری میتوانست شکوفا شود: نوعی بردهداری قاتلانه که هر سال هزاران معدنچی را میکشت، که اغلب مسموم جیوهای میشدند که برای فرآوری سودآور مقادیر زیادی سنگ معدن بیکیفیت ضروری بود. چون این شهر قدرت اسپانیا را نگه میداشت، امپراتور شارل پنجم پوتوسی را «خزانه جهان» نامید، اما دیگران آن را «کوهی که مردان را میخورد» میخواندند.
باربادوس تولیدکنندهای دیگر — شگفتانگیز اما وحشیانه — از ثروت و قدرت بازرگانی بود. در دهه ۱۶۶۰، جزیره هند غربی شکری به انگلستان صادر میکرد که ارزشش دو برابر درآمد سالانه دولت آن کشور بود. چون جزیره تقریباً خالی از سکنه بود، باغداران آنجا مجوز داشتند رژیم تولیدی ایجاد کنند که از تعهدات عرفی که دگرگونی سرمایهدارانه روستا را در کشور مادر کُند میکرد، رها باشد. ارباب دردسرساز فئودال، دهقان سرکش، یا دولت کارشکن وجود نداشت. با تأکیدشان بر نظم کار، سازماندهی منسجم نیروی کار، و تمرکز بیامان بر بهرهوری و کنترل زمان، این کشتزارها نخستین نمونه صنعت مدرن و بزرگمقیاس بودند.
پس دنیایی کاملاً جدید در هند غربی یافت میشد، نه در لبه شرقی قاره آمریکای شمالی. اروپاییان بیشتری در سالهای ۱۶۳۰ تا ۱۷۰۰ به کارائیب مهاجرت کردند تا به آمریکای انگلیسی که بوستون و بقیه نیوانگلند را تنها حلقههایی فرودست در یک زنجیره تأمین جهانی میکرد که بهکلی در سایه پویایی این نمونههای سرمایهداری بودند. مانند خط مونتاژ اوایل قرن بیستم که بیوقفه متوجه تولید یک محصول واحد بود، این کشتزارهای تکمحصولی نمونه اولیه مرحلهای جدید از تولید بودند که در آن کار، سرمایه، و تجارت جهانی به هم تنیده بودند.
همانطور که بکرت بارها و بارها روشن میکند، کار اجباری در همه جا و در تقریباً همه دورانها برای رشد و سودآوری سرمایهداری محوری بود. تجار اروپایی ۴,۳۸ میلیون برده آفریقایی را پیش از ۱۷۶۰ به دنیای جدید منتقل کردند — دو برابر شمار مهاجران اروپایی که در همان دوره به آمریکا رسیدند. تقریباً ۱,۷۳ میلیون کارگر، پیشهور، و معدنچی بردهٔ شکر، توتون، برنج، نیل، و کشتزارهای پنبه و معادن نقره در آمریکا کار میکردند، در حالی که کل جمعیت شاغل انگلستان تنها ۲,۹ میلیون نفر بود. حدود یکسوم داراییهای سرمایهای موجود در امپراتوری بریتانیا در ۱۷۸۸ از بردگان تشکیل میشد، و وقتی آن نظام لغو شد، دولت ۲۰ میلیون پوند قرض گرفت — ۴۰ درصد از کل بودجهاش — تا به بردگانداران به خاطر آزادی مایملک انسانیشان غرامت پرداخت کند.
بکرت اینجا در پی روشنفکران کارائیبی دیری نادیدهگرفتهشده چون اریک ویلیامز و سی.ال.آر. جیمز میرود که آثار پیشگامشان بر نقشی که خشونت و بردهداری در قرار دادن این جزایر هند غربی در مرکز ظهور ققنوسوار سرمایهداری جهانی بازی کرد، تأکید کردند.
«کار آزاد»
اجبار کار با لغو بردهداری یا برقراری کار مزدی پایان نیافت. «کار واقعاً آزاد» در روایت بکرت به زحمت یافت میشود، و اگر هرگز به شکلی که اقتصاددانان اسمیتی در خیال پروراندند وجود داشته، حضورش از نظر تاریخی گاهگاه و زودگذر بوده. پس از لغو رسمی بردهداری در نیمه قرن نوزدهم، مجموعهای به شکلی شیطانی هوشمندانه از نظم کاری جایش را گرفت.
بکرت در کتابش "امپراتوری پنبه" (۲۰۱۴)، شهادت روزنامهنگاران و مقامات گوناگون را ذکر کرده که میگفتند بدون بردهداری، اقتصاد پنبه در حال رونق که جنوب آمریکا را با بریتانیای کبیر و بقیه اروپا پیوند میداد، فرو میپاشد. آن ناظران اساساً درست میگفتند، و برای جذب و نگهداری کارگران در پسکرانه کشاورزی به اشکال جدیدی از اجبار بردهوار نیاز بود — نه فقط برای پنبه بلکه همچنین برای لاستیک، چای، برنج، و دیگر کالاها. ما مدتهاست از رعیت زراعی، کشاورزی اجارهای، و بردگی بدهی در جنوب آمریکا پس از آزادی میدانیم، اما در آسیا و آفریقا، دهها میلیون کارگر کشاورزی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از نظر قراردادی به شرایط بردگی محکوم بودند، بردهوار در سربازخانهها زندگی میکردند و مشمول شلاق و دیگر اشکال اجبار فیزیکی بودند.
در یک قرن پس از ۱۸۳۹، قدرتهای استعماری اروپایی بیش از دو میلیون چنین کارگری را به کارائیب، آفریقای جنوبی، و آمریکای لاتین منتقل کردند. اما همه اینها در برابر بیستوهفت میلیون کارگر جنوب آسیایی که توسط دلالان کار هندی به برمه، سیلان، و مالزی برای کار در کشتزارهای برنج، چای، و لاستیک جذب شدند، رنگ میباخت — عدد بزرگتری از آنچه در سه قرن تجارت بردهی اطلس رخ داد.
کار مزدی هم به معنای کار واقعاً آزاد نبود در کارخانههای جدید. این یک تکبر قرن نوزدهمی بود که برای متمایز کردن کار پرولتاریایی قلب صنعتی از کار برده در جاهای دیگر طراحی شده بود. هر چقدر هم کار کشاورزی یا تولید خانگی پیشصنعتی سخت بود، کارگران کمی — و مطمئناً مردان بالغ — مشتاق کار در کارخانههای جدید بودند که نظارت دقیق و الزامات کار بیوقفه در آنها محیطی زندانگونه پدید میآورد. این یکی از دلایلی بود که نسبت عظیمی از کسانی که در آنجا به کار گرفته میشدند زنان و کودکان بودند. یک زمیندار از دهکدههای کارخانهای بهعنوان «پناهگاه مناسبی» سخن گفت برای کسانی که از مزارعشان رانده شده بودند که محصورسازیها امرار معاش روستاییشان را خاموش کرده بود. در همین حال، در شهرها، قوانین ولگردی متوجه «فقرای بیکار و بینظم» بود، در حالی که قانون استاد و خدمتکار ۱۸۲۳ بریتانیا کارگران را به لحاظ جزایی مسئول میدانست اگر پیش از پایان قراردادی خدمتشان کارفرمایشان را ترک میکردند. در پروس، کارگرانی که بدون اجازه کار را ترک میکردند ممکن بود به جریمه نقدی یا دو هفته حبس محکوم شوند.
بکرت این جهان کارخانههای پنبه، کار اجباری کشتزاری، حکومت سلطنتی، و قدرت بازرگانی را «سرمایهداری رژیم قدیم» مینامد که در آن نخبگان زمیندار هنوز قدرت زیادی داشتند و بنگاههای اقتصادی اغلب انحصارهای حمایتشده توسط دولت بودند. اما همه اینها روی بنیادهای پیشصنعتی تلو میخوردند. یکی از تکانها به این نظام انقلابهایی بود — خنثیشده یا واقعی — در نیمه قرن نوزدهم. بورژوازی به اقتدار کامل نرسید، اما لغو قوانین غله در بریتانیای کبیر، شورشهای قارهای ۱۸۴۸، جنگ داخلی آمریکا، و بازیابی میجی در ژاپن همه صاحبان سرمایه را برانگیخت تا به مرزهای سیاست مستقر فشار بیاورند و سلطه نخبگان زمیندار بر قدرت دولتی را تضعیف کنند.
به نوشته بکرت تحول تعیینکنندهتر، ظهور بنگاههای یکپارچه غولآسایی در دهههای آخر قرن نوزدهم بود که با فناوریهای جدید آهن و فولاد، برق، شیمی، حملونقل، و ارتباطات مرتبط بودند. بکرت آن سالها را «بزرگترین نقطه عطف در تاریخ جهانی سرمایهداری» مینامد. این دورانی بود که در آن بازرگانان سرانجام توسط اربابان صنعتی جابجا شدند: «یک نقطه شکست بنیادی در تاریخ بیش از ۵۰۰ ساله سرمایهداری.»
مثال اصلی بکرت نه اندرو کارنگی است که آفرینش میلیارددلاریاش از فولاد ایالات متحده، موج ادغام را در آمریکا به اوج رساند، بلکه کارل رُخلینگِ آلمانی است، بانکدار و بازرگان ذغال که امپراتوری فولاد را در ناحیه زار بنا کرد و وقتی فرصت پیش آمد، آن را به هر سرزمینی که ارتش آلمان فتح کند گسترش داد. مانند کارنگی، رخلینگ از بازار متنفر بود، به همین دلیل یکپارچهسازی عمودی، تراستها، و کارتلها ساختار و حاکمیت صنایع غول را در آستانه قرن بیستم مشخص کردند. نیروی کار به همان اندازه بزرگ بود، بالای دههزار نفر در هر کارخانه و کارگاه، که این یعنی این مواضع تولید صنعتی سرانجام با تعداد کارگران در کشتزار کارائیبی برابری میکردند.
و این لحظهای بود که میتوان به ارزیابی اروپامحورانه — یا دستکم اطلس شمالیمحور — از اقتصاد جهانی پرداخت که حالا به شکلی شگفتانگیز در حال رشد بود. راهآهنها مسافتشان را سه برابر کردند، تجارت جهانی چهار برابر شد، و بین ۷۰ تا ۸۰ درصد از همه تولیدات جهان در بریتانیای کبیر، آلمان، فرانسه، و ایالات متحده انجام میشد. لحظهای گذرا بود، کمتر از یک قرن. اما تا زمانی که دوام آورد، دیدگاه جهانی نسلها از جمله برداشتشان از سرمایهداری را مُهر زد.
ظهور «سرمایهداری»
درست در این سالها بود که واژه «سرمایهداری» سرانجام کاربرد رایج یافت. از ۱۸۳۷ به بعد، وحشتها و رکودها دستکم هر نسلی یکبار اختلالات فراگیر اجتماعی ایجاد میکردند، حتی همانطور که جامعه به کسانی با ثروت عظیم و کسانی بدون آن تقسیم میشد. نامی لازم بود تا واقعیت اجتماعی و اقتصادی جدید را دربر گیرد. از قرن شانزدهم سرمایهداران خودنامیده وجود داشتند، به معنای کسی که سرمایهای برای سرمایهگذاری یا قرضدادن در اختیار دارد. در ژنو «مسیو له کاپیتالیست» بود که گروهی از مردم را مینشان میداد که میتوانستند و علاقه داشتند اوراق قرضه عمومی بخرند، و آدام اسمیت از «کشورهای بازرگانی» متمایز از «کشورهای چوپانی» مینوشت.
مارکس، با وجود اینکه مشهورترین کتابش را "کاپیتال" (سرمایه) نامیده بود، در تقریباً همه نوشتههایش از واژه «اقتصاد سیاسی» استفاده میکرد. گرچه آکادمی سلطنتی لیون آن را در ۱۸۴۲ واژهای «جدید» طبقهبندی کرد، سوسیالیستهای بریتانیا در دهه ۱۸۵۰ گردش بیشتری به آن دادند. فابینها در دهه ۱۸۸۰ از آن استفاده کردند، پس از آن واژه از چپ به مرکز مهاجرت کرد؛ رئیس انجمن اقتصادی آمریکا در ۱۹۰۰ ایالات متحده را «جامعهای از سرمایهداری رقابتی» تعریف کرد. در ایالات متحده، واژه عمدتاً در سمت چپ باقی ماند؛ کارآفرینان، «آزادی اقتصادی» را ترجیح میدادند. اما وقتی مجله فوربز در دهه ۱۹۷۰ خود را «ابزار سرمایهدار» توصیف کرد، سیاستمداران و کارآفرینان راستگرا با افتخار خود و کشورشان را سرمایهدار خواندند.
آنتونیو گرامشی دوره میان دو جنگ قرن بیستم را «زمان هیولاها» نامیده است. بکرت با این توصیف موافق است: بیستوهفت سال بین ۱۹۱۸ و ۱۹۴۵ آشفتهترین دوره در کل تاریخ پانصدساله سرمایهداری بود. انقلاب بلشویکی تنها تحولی نبود که سرمایهداری صنعتی را — که در دهههای پیش از ۱۹۱۴ چنان استوار به نظر رسیده بود — به زیر سؤال برد. بکرت در همان چند صفحه قیام ایرلند در دابلین در ۱۹۱۶، اعتصابهای انقلابی فلزکاران در پتروگراد، توقف راهآهن در سنگال، اعتصاب عمومی سیاتل در ۱۹۱۹، کشتار آوریل ۱۹۱۹ امریتسر در هند بریتانیا، بیینیو روسو («دو سال سرخ») در ایتالیای شمالی پس از جنگ، شورش رند آفریقای جنوبی در ۱۹۲۲، و تأسیس شاخهای در باربادوس از انجمن بهبود نگروی جهانی مارکوس گاروی را میگذارد.
هیچ انقلابی در دهه ۱۹۲۰ رخ نداد. در کتاب بازسازی اروپای بورژوا، چارلز مایرِ مورخ تا حدی به شکلی پررنگ بازنمود که یک سازش کورپوراتیستی میان سرمایه و کار، برای مدتی جامعهای اروپایی را که از جنگ و شورش ضربه خورده بود، مشروع کرد. بکرت آن دستاورد را — دستکم تا دوران پس از جنگ جهانی دوم — کماهمیت میشمرد و به جای آن بر پیروزی فوردیسم تأکید میکند که امتیاز کارآفرینان و کارشناسان تولید اروپایی را برای بازدید از ریور روج و هایلند پارک آورد که هنری فورد خوشحال بود فنون تولید انبوه شگفتانگیز بهرهوری که مهندسانش به کار گرفته بودند را به اشتراک بگذارد. جووانی آنیلی از فیات یکی از آن بازدیدکنندگان بود، پس بکرت بررسی عمیقی ارائه میکند که آنیلی تا چه اندازه توانست اخلاق کامل تولید فورد را تقلید کند، از جمله تلاش برای ساختن بزرگترین کارخانه اروپا پس از جنگ در تورین، تولید هزاران اتومبیل ارزان، حاشیهرانی و رادیکالزدایی از کار ماهر، و ایجاد نوعی سرمایهداری رفاهی برای کارمندانش.
اما موفقیت اقتصادی آمریکا هیولاهایی هم پرورش داد. تا ۱۹۰۰، ایالات متحده یک غول تولیدی شده بود که تقریباً در هر کالای صنعتی و کشاورزی مهمی بهراحتی از آلمان و بریتانیای کبیر پیشی میگرفت. اروپاییان که از قدرتی میترسیدند که بازار قارهای و ظهور تولید انبوه به ایالات متحده میداد، «خطر آمریکایی» میدیدند که تنها با دسترسی امپریالیستی به یک سرزمین بههماناندازه بزرگ میتوانست مقابله شود — از نوعی که ایالات متحده تقریباً یک قرن پیشتر کسب کرده بود.
یک نشریه بریتانیایی در ۱۹۰۵ در سرمقالهاش نوشت «شیوه صحیح نگاه به آفریقا این است که آن را بهمثابه آمریکایی دیگر در نظر گرفت که بایر افتاده و آماده است تا محصول فراوان بدهد.» آفریقا «آمریکایی در آستانه در ماست». یک نشریه فرانسوی هم موافقت کرد، و گفت الجزایر «آمریکای فرانسه» است.
زنجیرههای کالایی در ترکیب جدیدی از قدرت دولتی و هژمونی اقتصادی ملی و نظامی میشدند. آدولف هیتلر با مقایسه نیاز آلمان به گسترش در اروپای شرقی با فتح آمریکای ترانسمیسیسیپی توسط ایالات متحده، «سرزمین و فوردیسم» را میطلبید تا یک آلمان نو هم بلشویکها و هم آمریکاییها را مقابله کند.
این بود زمینه خودبسندگی، ملیگرایی اقتصادی، و بلوکهای تجاری که توسط رکود بزرگ پدید آمدند. برای بسیاری، سرمایهداری به بنبست رسیده بود. محتملاً این امر گستره وسیعی از پاسخهای دولتمحور را برانگیخت، چیزی که در دوره بحران ممکن شد. همانطور که بکرت بارها و بارها در تاریخش تأکید کرده، سرمایهداری میتواند با انواع گوناگونی از نظامهای سیاسی همزیستی کند. در طول رکود، فاشیسم، تسلیح مجدد، و گسترش امپریالیستی یک راهحل بود که اغلب توسط سرمایهدارانی مثل رخلینگها که مشتاق رژیم نازی شدند، مورد حمایت قرار گرفت. سرکوب رادیکالیسم کارگری و تصاحب از طریق فتح بازارهای جدید و دروندادهای ارزان زنجیره تأمین، بسیاری از بلندپروازیهای دیرینه فولاد فولکلینگن را برآورده کرد.
مدرنیسم صنعتیای بر این روال، در طول جنگ با ظهور مجدد کار بَرده در قلب اروپا همراه بود. بیش از ۴۰ درصد از همه کارگران در امپراتوری نازیِ دوران جنگ زیر اجبار کار میکردند — عدد شگفتانگیزی که تاریخاً تنها توسط کشتزارهای استعماری کارائیب از آن پیشی گرفته شده بود. کارخانه رخلینگ در منطقه زار سهم مشابهی داشت؛ به همین شکل، تعداد زیادی از کارگران در کارخانههای BMW، دایملر-بنز، فولکسواگن، هوگو باس، کروپ، لایکا، لوفتهانزا، و دیگر شرکتهای مشهور وارد و به بردگی کشیده شدند.
سوئد و ایالات متحده هم دولتمحور بودند اما اصلاحطلبی اجتماعی-لیبرال در پیش گرفتند. هر دو را میتوان کورپوراتیسم دموکراتیک توصیف کرد. در سوئد، «معامله گاو» (Cow Deal) در ۱۹۳۳ پایهای برای دولت رفاهی روزافزون پیچیدهای ایجاد کرد که وقتی سوسیالدموکراتها و کشاورزان به توافقی رسیدند که پایه تهاجم صادراتی قوی کشور را هم گذاشت، برقرار شد. کورپوراتیسم، هرچند از نوع بسیار پراکندهتر، به ایالات متحده هم رسید، که هم درجه بالایی از مقررات بازار و هم حمایت دولتی از احیای اتحادیههای کارگری سازمانیافته و گسترش دولت رفاهی بهطور نژادی کُدگذاریشده را تجسم میداد. در جنوب جهانی، ترکیه و مکزیک اقتصادهایشان را عایقبندی کردند و سطح زندگی را از طریق برنامه تعرفههای بالا و تولید صنعتی جایگزین واردات افزایش دادند.
دولتمحوری دوران رکود همراه با ضربههای جنگ ممکن است پیششرط ایدئولوژیک و دولتسازی برای دهههای «سی سال شکوفا» دوران اولیه پس از جنگ را به غرب سرمایهداری ارائه داده باشد. گرچه بکرت بینشهای تاریخنگارانه یا نظری چندان جدیدی درباره دورانی که با دستمزدهای واقعی رو به رشد، افزایش بهرهوری، و مصرف بیشتر مصرفکنندگان مشخص شده ارائه نمیدهد، اما مرورش بر زندگی در سوئد، استرالیا، و فرانسه همه چیز را در پرتوی تازه میگذارد.
برای مثال، او بهدرستی از رشد گردشگری جهانی یاد میکند — یک پدیده تودهای کاملاً جدید و احتمالاً بزرگترین «صنعت» جهان — که با معماری اقتصادی طرحریزیشده در برتون وودز تسهیل شد. آن توافق اقتصادی به دو چیز بهظاهر متناقض اجازه داد که همزمان رخ دهند. یک نظام نرخ ارز نیمهثابت تجارت آزاد را تقویت کرد، در حالی که پایداری کنترل دولتی بر اکثر ارزهای کلیدی، توانایی کشورها را برای حفظ و بهبود دولتهای رفاهی خودشان محافظت کرد. این «لیبرالیسم نهادینه» بود، چیزی که یک اقتصاددان آن را «کینز در داخل و اسمیت در خارج» نامید.
در بحث درباره ظهور نئولیبرالیسم، بکرت تقریباً از آشفتگی قیمت نفت در دهه ۱۹۷۰، شوک ولکر در ۱۹۷۹، و تأکید لوی بر گرایش سرمایه برای مهاجرت از تولید به دارایی سوداگرانه میگذرد. در عوض، به عنوان نوعی پیشدرآمد، روایت طولانیتری از کودتای نظامی آگوستو پینوشه در شیلی در ۱۹۷۳ و همدستی و حمایت سفارت آمریکا از سرکوب و ریاضتاقتصادی که پس از آن آمد ارائه میدهد.
این توجه با روند کتاب بکر جور درمیآید، است، چون مرتبط با دو موضوع همیشهحاضر در کتاب است. نخست، سرمایهداری توانایی وجود، زیر تقریباً هر نوع رژیم سیاسیای را دارد، جز بلشویسم خالص. و دوم، هر بار که یک شیوه جدید در تاریخ بلند سرمایهداری آشکار میشود، دولت حتماً نقش اصلی بازی میکند — اغلب قاتلانه نه خیرخواهانه. بنابراین نئولیبرالیسم همیشه بیش از صِرف جشن بازار بود؛ نئولیبرالیسم خود را نظم دولتی خاصی دیده است که وظیفه رژیم در آن ایجاد چارچوبی خودتقویتکننده است برای آنکه کارکردهای بازاری را مستحکم و حفاظت کند. در بعضی موارد، دولت مربوطه فراملی بود، مانند اجرای یک «اجماع واشنگتن» توسط صندوق بینالمللی پول که عمدتاً در جنوب جهانی، سیاست اقتصادی را در تنگنا گذاشت.
کار، ضربه سختی خورد. در شیلی، حکومت نظامی دشمنانش را در چپ و در اتحادیهها زندانی و ناپدید کرد. از سفارت آمریکا در سانتیاگو کمترین اعتراضی نبود؛ جایی که حتی پیش از کودتا، یک مقام آنجا «معاملهای» از «دموکراسی در برابر اقدامات اقتصادی سالم» را ترجیح میداد. با مشاوره «پسران شیکاگو» — که اغلب دانشجویان میلتون فریدمن و فریدریش هایک بودند — اتحادیهها منکوب شدند، دستمزدهای واقعی تنزل یافتند، و بیکاری به شدت بالا رفت. بکرت مینویسد: «پینوشه لنین نئولیبرالیسم بود».
بنابر مشاهده یک مقام آمریکایی «طبقه متوسط و طبقه بالا ناگهان خود را در بهشت یافتند. سفارت آمریکا گزارش داد که چون جنبش کارگری فلج شده و حق اعتصاب معلق شده، «ابزارهای اصلیای که کسانی که ممکن است با آن سیاستهای درآمدی مخالف باشند میتوانند برای اعتراض استفاده کنند، حذف شدهاند.» سفارت درباره مخالفان گفت: «توانایی فرمانروایی با فرمان در این زمینه کمک بزرگی است.»
اگر کار ارزان در شیلی با کودتای نظامی آمد، کار ارزانتر در مقیاس جهانی هم محصول مجموعهای از سیاستها و دگرگونیهای دولتی بود. فروپاشی بلوک شوروی دهها میلیون کارگر جدید به معادله دستمزدسازی بسیار مساعد برای سرمایه افزود. اما مهمتر از آن، ظهور چین بهعنوان ابرقدرت تولیدی و منبع عظیم کار بود که تنها به محدودترین معنا آزاد بود. این، صفحات زمینساختی (تکتونیکی) سرمایهداری قرن بیستویکم را جابجا کرده است.
صنعتزدایی در کشورهای پیرامون اطلس شمالی بیش از حد لازم توسط رشد تولیدی در آسیای شرقی در سریعترین دوران صنعتیشدن در تاریخ جهان جبران شده است. تودهپرولتاریاسازی در داخل چین شگفتانگیز و بیسابقه بوده. شنژن در دلتای رود مروارید، که برای مدتی سریعترین شهر بزرگ در حال رشد روی کره زمین بود، وارث واقعی منچستر قرن نوزدهم و دیترویت قرن بیستم است. در تکراری از بخشی از آن تاریخ، سرمایهداران بازرگانی اکنون دوباره در زین نشستهاند؛ خردهفروشانی مثل والمارت و آمازون و برندهایی مثل اپل و نایک به مراتب قدرتمندتر از هر بنگاه تولیدی واحدند. و نهتنها این: مثل اوایل قرن نوزدهم، زنان جوان ستون این موج جدید پرولتاریانیسم صنعتی هستند، که در بخش تولیدی سبک شنژن بالای ۹۰ درصد همه کارگران مهاجران زن از روستا هستند.
مانند هر پدیده اجتماعی، بکرت معتقد است تاریخ سرمایهداری پایانی محدود دارد، اما آن افول بعید است با انفجار انقلابی بیاید. در عوض، به استعاره جزیرهاش بازمیگردد و از یک سو ظهور خودکامگان آزادیخواه مثل پیتر تیل را مییابد که به دنبال جزیرههای واقعیاند تا ثروتشان را در آنجا پارک کنند و از بقیه ما جدا شوند. در نکته روشنتری، بکرت به ظهور در جهانی پسانئولیبرال از حکومتهایی امیدوار است که توسط روابط غیربازاری زیستبومشناختی پایدار اداره میشوند. این برای کسی که وحشتهایی را که همیشه هر تکرار جدید جامعه سرمایهداری را همراهی کردهاند روایت کرده، غیرمعمول خوشبینانه به نظر میرسد.
اما فارغ از سرنوشت نهایی آن، اثر گسترده و حجیم بکرت برای نسل تازهای از سرمایهداران و ضدسرمایهداران، نمونهها و پیشینههای فراوانی فراهم میکند تا هر جهانی را که در سر میپرورانند، بر پایهٔ آن تصور کنند.




نظرها
نظری وجود ندارد.