ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

سیاست و ضرورت تفکر: آزادی، شر و مسئولیت در اندیشهٔ هانا آرنت

احسان یزدانی ـ در قرنی که بوروکراسی جایگزین وجدان شد و بسیاری از جنایتکاران نه هیولاهایی خون‌خوار، بلکه کارمندانی وظیفه‌شناس بودند، هانا آرنت پرسشی تکان‌دهنده را پیش کشید: آیا بی‌فکری می‌تواند ریشهٔ سهمگین‌ترین ویرانی‌های بشری باشد؟ مقالهٔ پیشِ رو، سفری است به اندیشهٔ متفکری که سیاست را نه در راهروهای قدرت، بلکه در ظرفیتِ هر انسان برای اندیشیدن و آغاز کردن جستجو می‌کرد. در این نوشتار بررسی می‌شود که چگونه در جهانِ لرزانِ مدرن، تفکر و داوری به ضرورت‌هایی در برابر سقوط به ورطهٔ توتالیتاریسم و عادی شدنِ شر بدل می‌شوند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

هانا آرنت ۱ از جمله متفکرانی است که اندیشهٔ او را نمی‌توان به‌سادگی در قالب مجموعه‌ای از نظریه‌ها یا مفاهیم انتزاعی فروکاست؛ بلکه باید آن را پاسخِ فکری به وضعیتی تاریخی و انسانی دانست که در آن رشته‌های معنا از هم گسسته و افق‌های پیشینِ فهم متزلزل شده‌اند. اندیشیدن برای آرنت صرفاً فعالیتی نظری و ذهنی نیست، بلکه واکنشی ناگزیر به تجربهٔ فروپاشی است: فروپاشی نهادهای سیاسی، چهارچوب‌های حقوقی و اخلاقی، و حتی زبان‌هایی که انسان مدرن با تکیه به آن‌ها خود و جهانش را تفسیر می‌کرد. برای نمونه، وضعیتی که در آن سنت‌های هزارسالهٔ اخلاقی در برابر ظهور اردوگاه‌های مرگ ناتوان ماندند. او در جهانی اندیشید که دیگر نمی‌شد با اطمینان به سنت‌ها، اقتدارها یا قواعد تثبیت‌شده تکیه کرد، چرا که مفاهیمی چون «همسایه‌ات را دوست بدار» در برابر واقعیتِ هولناکِ کوره‌های آدم‌سوزی رنگ باخته بود. اما هم‌زمان گریزی نیز از مسئولیتِ فهم و داوری وجود نداشت. از همین رو آثار او لحنی جدی و بی‌قرار دارند؛ لحنی که نشان می‌دهد اندیشه نزد او عرصهٔ رویارویی با واقعیت‌های ناگوار است. این خصیصه، تفکر آرنت را عمیقاً تاریخی می‌سازد، بی‌آنکه آن را به نسبی‌گرایی تقلیل دهد.

زندگی آرنت از همان آغاز با تجربهٔ گسست همراه بود؛ گسستی که نه فقط جغرافیایی، بلکه سیاسی و مفهومی نیز بود. زیستن در قرن بیستم، یعنی قرنی که در آن خشونت سازمان‌یافته عادی شد و تمایز میان قانون و جنایت فرو ریخت، او را با پرسشی بنیادین مواجه ساخت: چگونه ممکن است جوامعی مانند آلمان با آن سطح خیره‌کننده از موسیقی، فلسفه و علم به چنان صورتی از نابودیِ اخلاقی تن دهند؟ این پرسش برای آرنت صرفاً مسئله‌ای اخلاقی نبود، بلکه مستقیماً به ساختارهای سیاسی و نحوهٔ کارکرد آن‌ها بازمی‌گشت. او به‌تدریج دریافت که بسیاری از مفاهیم کلاسیک سیاست، از حاکمیت گرفته تا قانون، در برابر پدیده‌های نوظهور قرن بیستم چون دولت‌های توتالیتر که قانون را به ابزارِ پیشبرد ارادهٔ پیشوا بدل کرده بودند، ناتوان می‌شوند. از این رو پروژهٔ فکری او را می‌توان کوششی پیگیر برای بازاندیشیِ همین مفاهیم تلقی کرد؛ کوششی که هدفش روشن کردن شرایطِ امکانِ سیاست در جهانی دگرگون‌شده است.

یکی از ویژگی‌های اساسی اندیشهٔ آرنت، حساسیت دقیق او نسبت به خطر انتزاع است. او به‌خوبی می‌دانست که نظریه‌های بزرگ، هرچند منطقی باشند، می‌توانند واقعیت سیاسی را بپوشانند و حتی در مقام توجیه‌گر به خشونت یاری رسانند. از همین رو، آرنت آگاهانه از نظام‌سازی فلسفی فاصله گرفت و ترجیح داد به پدیده‌های عینی چون توتالیتاریسم، انقلاب، بوروکراسی و امکان‌های کنش سیاسی بپردازد. آرنت نه گزارشگر صرف وقایع است و نه نظریه‌پردازی منزوی؛ متفکری است که می‌کوشد از دل تجربه، مفاهیمی بسازد که جهان را قابل فهم کنند، نه اینکه آن را به الگوهای ساده‌ تقلیل دهند. این حساسیت به خطر انتزاع، در حقیقت واکنشی بود به قرنی که در آن ایدئولوژی‌های ظاهراً عقلانی توانستند خشونتی نظام‌مند را در پوشش ضرورت تاریخی مشروع جلوه دهند. آرنت دریافت هرگاه سیاست از زمینۀ زیستهٔ انسان‌ها جدا شود، تکثر انسانی قربانی انسجام نظری می‌شود. از این‌رو، او به‌جای آغاز از اصول انتزاعی، از تجربه‌های ملموس آغاز می‌کرد تا نشان دهد که فهم سیاسی تنها آنگاه اعتبار دارد که به جهان مشترک انسان‌ها وفادار بماند. در واقع، بر این باور بود که مفاهیم اگر از زمینهٔ عینی خود جدا شوند، می‌توانند به ابزار حذف و طرد بدل شوند.

آرنت از دل تجربه‌ به این نتیجه می‌رسد که بحران اصلی زمانهٔ او، بحران معنا و داوری است. در جهانی که سنت‌ها فروپاشیده‌اند، انسان‌ها بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر اطاعت کورکورانه قرار دارند. این اطاعت، نه لزوماً از سر شرارت، بلکه اغلب از سر بی‌فکری و عادت صورت می‌گیرد. از همین رو، اندیشیدن برای آرنت به کنشی اخلاقی بدل می‌شود. انسانی که نمی‌اندیشد، قادر به توقف و سنجش اعمال خود نیست و به‌راحتی می‌تواند به مجری خشونت بدل شود، بی‌آنکه خود را مسئول بداند. این تشخیص، زمینه‌ساز تحلیل‌های بعدی آرنت دربارهٔ شرّ و داوری است. می‌توان گفت اندیشهٔ آرنت از دلِ پذیرش یک واقعیت دشوار شکل می‌گیرد: اینکه جهان مدرن دیگر از تضمین‌های معنابخش پیشین برخوردار نیست، اما انسان همچنان ناگزیر از عمل و داوری است. او بر توانایی انسان برای اندیشیدن در وضعیت عدم قطعیت تأکید می‌کند. اندیشیدن راه گریزی از جهان نیست، شیوه‌ای است برای ماندن مسئولانه در آن.

توتالیتاریسم، تنهایی و فروپاشی جهان مشترک

درک هانا آرنت از توتالیتاریسم را باید یکی از بنیادی‌ترین و در عین حال نوآورانه‌ترین کوشش‌ها برای فهم سیاست به‌خصوص در قرن بیستم دانست. توتالیتاریسم در افق اندیشۀ او نه صرفاً شکلی افراطی از استبداد، بلکه پدیده‌ای اساساً جدید است که از دل تلاقیِ پیچیدۀ تحولات اجتماعی و فکری سر برآورده است. آرنت نشان می‌دهد که توتالیتاریسم تنها زمانی امکان‌پذیر می‌شود که جهان مشترک انسان‌ها، یعنی همان افقی که در آن واقعیت اجتماعی و داوری به‌طور جمعی شکل می‌گیرد، دچار فروپاشی شده باشد. در چنین وضعیتی، انسان‌ها دیگر از طریق پیوندهای اجتماعی زنده به یکدیگر متصل نیستند، بلکه به‌مثابه توده‌هایی منزوی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند؛ توده‌هایی که هویت فردی خود را از دست می‌دهند. این انزوا شرط امکان سلطه‌ای است که می‌تواند بر همهٔ عرصه‌های زندگی نفوذ کند. از این حیث، توتالیتاریسم شکلی از نابودیِ جهان انسانی است؛ تجربه‌ای که در آن «فضای خصوصی» و «فضای عمومی» هر دو در پایِ مصلحتِ ایدئولوژیکِ (مانندِ نژادپرستی یا ضرورت تاریخی) قربانی می‌شوند.

آرنت نشان می‌دهد خطر اصلی در وضعیتی نهفته است که انسان از شبکهٔ روابط معنادار جدا می‌شود. انسان منزوی فاقد افق مشترکی است که بتواند اعمال خود را در آن بسنجد. چنین انسانی در برابر ایدئولوژی‌هایی که وعدهٔ معنا و تعلق می‌دهند، به‌شدت آسیب‌پذیر می‌شود. ایدئولوژی در اینجا همچون یک منطقِ تک‌خطی عمل می‌کند که از یک مقدمهٔ فرضی به نتایجی وحشتناک اما به‌ظاهر منطقی می‌رسد. از دید آرنت، توتالیتاریسم دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌کند: از ارائهٔ روایتی کلی از تاریخ که با ادعای ضرورت، فرد را از مسئولیت فهم معاف می‌سازد. این فرآیند، حقیقت را به امری یک‌بارمصرف بدل می‌کند؛ به‌طوری‌که در نظام‌های توتالیتر، واقعیتِ امروز می‌تواند با یک دستورِ حزبی، به دروغِ فردا تبدیل شود، بی‌آنکه توده‌های منزوی اعتراضی کنند.

یکی از وجوه تمایزبخشِ تحلیل آرنت آن است که توتالیتاریسم را در مراحل تکوین آن می‌کاود. او نگاه ما را به فرآیندهایی جلب می‌کند که پیش از استقرار کامل نظام رخ می‌دهند: فرسایش اعتماد اجتماعی، بی‌اعتبارشدن نهادها و گسترشِ احساس بی‌معنایی. در چنین شرایطی، حقیقت به امری بی‌اهمیت بدل شده و مرز میان واقعیت و خیال تیره می‌گردد. از نظر آرنت، توتالیتاریسم نه‌تنها با دروغ، بلکه با نابودی مفهوم حقیقت عمل می‌کند. وقتی دیگر هیچ معیار مشترکی برای تشخیص واقعیت وجود نداشته باشد، انسان‌ها آماده‌اند هر روایتی را بپذیرند، به شرط آنکه احساس تعلق به آن‌ها ببخشد. این وضعیت، به‌ویژه در جوامع توده‌ای مدرن، خطری دائمی است و به یک دورهٔ تاریخی خاص محدود نمی‌شود.

در تحلیل آرنت، نقش بوروکراسی نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. توتالیتاریسم تنها از طریق خشونت عریان عمل نمی‌کند، بلکه از راه تقسیم وظایف و حذف مسئولیت فردی پیش می‌رود. در چنین نظامی، هیچ‌کس خود را مسئول کل نمی‌داند، زیرا هر فرد تنها «وظیفهٔ خویش» را انجام می‌دهد؛ درست همان‌طور که یک کارمند ساده با بایگانیِ دقیقِ پرونده‌ها، مقدماتِ حذفِ فیزیکیِ هزاران انسان را فراهم می‌کرد. این منطق، که در تحلیل «ابتذال شر» برجسته می‌شود، نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای مدرن می‌توانند امکان ارتکاب جنایت را بدون نیاز به نیت‌های شرورانه فراهم کنند. در اینجا، میزِ کار به سنگرِ جنایت بدل شده و اطاعت جایگزینِ وجدان می‌گردد. آرنت هشدار می‌دهد که خطر اصلی در عادی‌شدن وضعیتی نهفته است که در آن انسان‌ها از داوری دست می‌کشند. سیاست تنها زمانی می‌تواند در برابر توتالیتاریسم مقاومت کند که حوزهٔ عمومی زنده باقی بماند؛ حوزه‌ای که در آن انسان‌ها به‌عنوان فاعلان کنشگر شناخته می‌شوند و نه به‌مثابه پیچ و مهره.

آرنت با این تحلیل، ما را به درکی پیچیده‌تر از مسئولیت سیاسی رهنمون می‌سازد. مسئولیت، تنها به معنای مخالفت علنی نیست؛ بلکه حفظ توان اندیشیدن و داوری در شرایطی است که فشار برای هم‌رنگ‌شدن افزایش می‌یابد. این مسئولیت، هم فردی است و هم جمعی؛ فردی، زیرا هر انسان باید پاسخ‌گوی اعمال خویش باشد، و جمعی، زیرا بدون جهان مشترک، هیچ داوری معناداری ممکن نیست. آرنت ما را با وظیفهٔ حفظ جهان انسانی در برابر نیروهایی مواجه می‌کند که می‌کوشند آن را به توده‌ای بی‌شکل فروکاهند. این وظیفه، به‌ویژه در جوامع مدرن، همواره در معرض شکست است، اما چشم‌پوشی از آن به معنای تسلیم در برابر نابودی سیاست است. تحلیل آرنت فراتر از یک مطالعهٔ تاریخی، به‌منزلهٔ هشداری مداوم عمل می‌کند: شرایطی که امکان سلطهٔ تمام‌عیار را فراهم می‌کنند، می‌توانند در اشکال متفاوت بازتولید شوند. توتالیتاریسم، در این خوانش، امکانی همواره حاضر است که تنها با زنده نگه داشتن سیاست و تفکر می‌توان در برابر آن ایستادگی کرد.

کنش، آزادی و بازسازیِ معنای سیاست

در مرکز اندیشهٔ سیاسی آرنت، مفهوم «کنش» جای دارد. آرنت سیاست را به‌مثابه عرصه‌ای برای کنش انسانی درک می‌کند؛ کنشی که در حضور دیگران رخ می‌دهد و با سخن‌گفتن و آغازکردن پیوند دارد. کنش فعالیتی است که انسان را از چرخهٔ ضرورت‌های زیستی فراتر می‌برد. این فهم، واکنشی است به قرنی که در آن سیاست به‌تدریج به مدیریت و کنترل فروکاسته شد. آرنت نهیب می‌زند که سیاست، «مدیریتِ اشیاء» نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که انسان‌ها بدون دستورِ از بالا، گرد هم می‌آیند تا دربارهٔ سرنوشتِ مشترکشان تصمیم بگیرند. بازگرداندنِ کنش به مرکز سیاست برای آرنت کوششی است در جهت احیای معنایی که در جهان مدرن به حاشیه رانده شده است.

برای توضیح این معنا، آرنت میان سه فعالیت بنیادین تمایزی اساسی برقرار می‌کند: زحمت، کار و کنش. زحمت، به حوزۀ بقای زیستی تعلق دارد؛ کار، به آفرینش جهانی مصنوع می‌انجامد؛ اما کنش، مستقیماً با آزادی و تکثر پیوند دارد. کنش همواره در میان انسان‌ها رخ می‌دهد و بدون حضور دیگران بی‌معناست. این تمایز، نقدی ژرف بر مدرنیته‌ای است که زحمت و کار را مطلق ساخته و کنش را به حاشیه رانده است. هنگامی که ارزش انسان صرفاً با بهره‌وری یا نقش او در نظام‌های اداری سنجیده ‌شود، فضای کنش سیاسی به‌تدریج تنگ می‌شود و سیاست از معنای اصیل خود تهی می‌گردد. در این افق، آزادی معنایی متفاوت می‌یابد. آزادی نزد آرنت نه حالت درونیِ صرف، بلکه تجربه‌ای است که تنها در کنش مشترک و در فضای عمومی تحقق می‌یابد. انسان آزاد کسی است که می‌تواند آغازگر امری نو باشد.

آرنت هشدار می‌دهد که تقلیل آزادی به حریم خصوصی، سیاست را تهی می‌کند و انسان‌ها را از تجربهٔ آزادی به‌مثابه پدیده‌ای جمعی محروم می‌سازد. آزادی، اگر به عرصهٔ عمومی راه نیابد، به تجربه‌ای ذهنی فروکاسته می‌شود. در چشم‌انداز آرنت، آزادی با ظهور در برابر دیگران گره خورده است؛ ظهوری که در آن فرد نه در خلوت وجدان، بلکه در فضای مشترک سخن و عمل خود را آشکار می‌کند. آزادی به این معنا، مستلزم پذیرش تکثر و پیش‌بینی‌ناپذیری است، زیرا کنش در جمع هرگز نتیجه‌ای تضمین‌شده ندارد. بااین‌حال، همین خطر است که آزادی را به سطح واقعیت سیاسی ارتقا می‌دهد. اگر آزادی تنها به تجربه‌ای درونی تقلیل یابد، دیگر نیازی به دیگران نخواهد داشت؛ اما آزادی دقیقاً در میان دیگران و از خلال گفت‌وگو شکل می‌گیرد. بدین‌ترتیب، آزادی رهایی از جهان نیست، بلکه مشارکت فعال در ساختن جهانی مشترک است؛ جهانی که در آن انسان‌ها می‌توانند با وجود تفاوت‌هایشان، در برابر یکدیگر ظاهر شوند و معنای حضور خود را بیافرینند.

نقد آرنت از بوروکراسی نیز از همین درک سرچشمه می‌گیرد. او بوروکراسی را تهدیدی عمیق برای سیاست می‌داند، زیرا بوروکراسی تصمیم‌گیری را از حوزهٔ گفت‌وگو به فرایندهای غیرشخصی منتقل می‌کند. در چنین نظامی، کنش جای خود را به اجرا می‌دهد و مسئولیت فردی در شبکه‌ای از قواعد حل می‌شود. آرنت بر این باور است که این منطق اداری می‌تواند به نتایجی فاجعه‌بار بینجامد، زیرا انسان‌ها را از امکان توقف و پرسش محروم می‌سازد. سیاست، هنگامی که به مدیریت تقلیل یابد، دیگر عرصهٔ آزادی نیست، بلکه به ابزاری برای حفظ نظم موجود بدل می‌شود. این نقد، تلاشی است برای بازگرداندن شأن داوری به قلب زندگی سیاسی. 

دفاع آرنت از کنش، دفاعی است از امکان آغاز در جهانی که به‌نظر می‌رسد زیر سلطهٔ ساختارهای غیرشخصی قرار گرفته است. او بر این باور است که هر انسان حامل ظرفیت آغازگری است؛ ظرفیتی که می‌تواند امر نو را به جهان بیاورد و مسیرهای تثبیت‌شده را دگرگون سازد. کنش همواره با خطر همراه است، اما حذف آن به معنای تن‌دادن به جبر است. آرنت با تأکید بر کنش، سیاست را بار دیگر به‌مثابه عرصهٔ آزادی انسانی باز می‌سازد؛ عرصه‌ای که بدون آن، جهان مشترک به‌تدریج از هم می‌پاشد. در این چشم‌انداز، سیاست میدان اجرای ضرورت‌های تاریخی نیست، بلکه فضایی است که در آن انسان‌ها می‌توانند آغازگر باشند و در زنجیرهٔ  رخدادها مداخله کنند. آغازگری نزد آرنت نه امتیازی قهرمانانه، بلکه ویژگی بنیادی وضعیت انسانی است، زیرا هر تولد حامل امکان گشودن افقی نو است. از همین رو، حتی در شرایطی که ساختارها محدودکننده به نظر می‌رسند، ظرفیت کنش هرگز به‌طور کامل از میان نمی‌رود. این تأکید بر امکان آغاز، سیاست را از منطق تسلیم در برابر «چنین بوده است» رها می‌کند و آن را به عرصه‌ای بدل می‌سازد که در آن آینده نتیجهٔ کنش‌های انسانی است.

شر و مسئلۀ داوری

اندیشهٔ هانا آرنت در باب شر ۲، از رادیکال‌ترین ابعاد کار فکری اوست. آرنت در مواجهه با تجربهٔ سهمگین قرن بیستم به این نتیجه رسید که خطرناک‌ترین اشکال شر الزاماً از اراده‌های هیولایی سر برنمی‌آورند، بلکه می‌توانند در دل عادی‌ترین موقعیت‌ها شکل گیرند. این شهود حاصل حضور او در دادگاه آدولف آیشمن بود؛ مردی که نه یک شیطانِ مخوف، بلکه کارمندی وظیفه‌شناس به نظر می‌رسید که دغدغه‌اش، دقت در تنظیم جداولِ زمانیِ قطارهای مرگ بود. شر به این معنا لزوماً همواره عمیق نیست، بلکه می‌تواند سطحی و پیش‌پاافتاده باشد و همین پیش‌پاافتادگی است که آن را خطرناک می‌سازد، زیرا حساسیت اخلاقی را کُند می‌کند. در اینجا، شر نه در قصدِ بد، بلکه در ناتوانی از اندیشیدن ریشه دارد؛ وضعیتی که در آن جنایتکار با انگیزه‌ای چون پیشرفتِ شغلی، در رکابِ یک سیستمِ جنایتکار حرکت می‌کند.

از نظر آرنت، پرسش اساسی این است که چگونه ممکن است انسان‌ها بدون اندیشیدن، مرتکب اعمالی شوند که پیامدهای ویرانگر دارند. فقدان تفکر در اینجا به معنای امتناع از مکث و وارد شدن به گفت‌وگویی درونی با خویشتن است. او اشاره می‌کند که امثالِ آیشمن، با تکیه بر شعارهای حزبی، خود را از واقعیتِ عملشان جدا می‌کردند. این تشخیص، زمینه‌ساز صورت‌بندی مفهوم داوری است. داوری، برخلاف اطاعت از قواعد کلی، یعنی سنجش آنچه در برابر ما قرار دارد بدون پناه بردن به دستورالعمل‌های آماده. تجربهٔ تاریخی نشان داده است جنایت می‌تواند در چهارچوب قانون انجام شود. از همین‌رو، داوری اخلاقی مستلزم شجاعتِ ایستادن در برابر قواعدِ رسمی است. داوری هرگز امری صرفاً فردی نیست و مستلزم توانایی اندیشیدن از منظر دیگران است. آرنت این ظرفیت را تفکرِ گسترش‌یافته می‌شناسد؛ یعنی فرد از خود بپرسد: آیا جهانِ مشترکِ ما می‌تواند شاهدِ چنین عملی باشد و همچنان انسانی باقی بماند؟

در این میان، تمایز میان قانون‌مندی و مشروعیت اخلاقی اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. قانونی بودن یک عمل هیچ تضمینی برای اخلاقی بودن آن فراهم نمی‌آورد. داوری اخلاقی نمی‌تواند صرفاً به اطاعت از قانون فروکاسته شود. داوری مستلزم شجاعت ایستادن در برابر قواعدی است که ممکن است ناعادلانه باشند. با این حال، داوری هرگز امری صرفاً ذهنی نیست؛ همواره افقی بیناذهنی دارد و مستلزم در نظر گرفتن دیدگاه‌های متفاوت است. داوری پیوندی عمیق با تکثر دارد و در غیاب فضایی که در آن دیدگاه‌های متعارض آشکار شوند، فرسوده می‌شود. هنگامی که زبان عمومی کلیشه‌ای می‌گردد، فاعل انسانی از صحنه حذف می‌شود و امکان پاسخ‌گویی از میان می‌رود. تعلیق جمعی داوری یکی از پیش‌شرط‌های اساسی ابتذال شر است. در نهایت، تحلیل آرنت ما را با وظیفهٔ حفظ توان اندیشیدن در جهانی روبه‌رو می‌کند که انسان‌ها را به عاملان بی‌چهره بدل می‌سازد. اخلاق در این معنا نه مجموعه‌ای از قواعد، بلکه تمرینی مداوم در اندیشیدن است؛ تمرینی که سدی در برابر سقوط آسان به ورطهٔ شر فراهم می‌آورد و پلی ضروری میان تفکر و کنش می‌سازد.

تفکر، اراده و تولد امر نو

در امتداد تأملات آرنت دربارهٔ شر، مسئلهٔ تفکر جایگاهی محوری می‌یابد؛ جایگاهی که بدون آن نه نگرانی‌های اخلاقی او روشن می‌شود و نه امیدش به امکان آزادی. تفکر نه صرفاً فعالیتی برای تولید دانش، بلکه کنشی است که انسان را در رابطه‌ای زنده با خویشتن نگه می‌دارد. تفکر به معنای گفت‌وگوی خاموش انسان با خود است؛ گفت‌وگویی که در آن فرد می‌تواند از جریان امور فاصله بگیرد، آنچه را انجام داده مورد پرسش قرار دهد و خود را مخاطب داوری سازد. این فاصله‌گیری شرط امکان مسئولیت است، زیرا انسانی که هرگز مکث نمی‌کند، هرگز فرصت پاسخ‌گو بودن در برابر خویش را نمی‌یابد. تفکر کنشی غیرابزاری است و دقیقاً همین ویژگی است که آن را در برابر منطق فایده‌مندی مدرن مقاوم می‌سازد. آرنت با تأکید بر تفکر، با سنتی مخالفت می‌کند که ارزش اندیشیدن را در نتایج انضمامی آن می‌سنجد. خطرناک‌ترین لحظات تاریخ زمانی فرا می‌رسند که انسان‌ها از تفکر دست می‌کشند. تفکر نه به این معناست که چه باید کرد، بلکه به این معناست که آیا می‌توان با آنچه می‌کنیم زندگی کرد یا نه.

در پیوند با تفکر، مسئلهٔ اراده مطرح می‌شود که به امکان آغاز و تصمیم گره خورده است. اراده توانایی گفتن «می‌توانستم جور دیگری عمل کنم» است؛ توانایی‌ای که انسان را از جبر روندها جدا می‌کند. اما آرنت آگاه است که اراده بدون تفکر می‌تواند به نیرویی کور بدل شود که صرفاً تصمیم می‌گیرد، بدون آنکه پیامدها را بسنجد. از همین رو، او میان تفکر و اراده پیوندی ضروری برقرار می‌کند. سیاست نیازمند هر دو است: توانایی مکث و شجاعت آغازگری. این پیوند ما را به مفهوم «تولد» رهنمون می‌سازد. برخلاف سنتی که تأمل دربارهٔ انسان را بر محور مرگ بنا کرده است، آرنت تولد را به‌عنوان دسته‌بندی‌ای بنیادی مطرح می‌کند. انسان‌ها نه‌تنها می‌میرند، بلکه زاده می‌شوند؛ و هر تولد به معنای ورود امری نو به جهان است. این نوآیی حامل امکانی سیاسی است: امکان آغاز. هر انسان حامل ظرفیت آغازگری است که می‌تواند نظم‌های تثبیت‌شده را به چالش بکشد.

آرنت با تأکید بر تولد، به سیاست بُعدی امیدبخش می‌دهد. آغاز همواره با خطر همراه است زیرا کنش سیاسی قابل پیش‌بینی نیست. اما حذف امکان آغاز، به معنای تسلیم در برابر جبر تاریخ است. آرنت نشان می‌دهد حتی در تاریک‌ترین لحظات، امکان آغاز از میان نمی‌رود زیرا با تولد انسان‌ها گره خورده است. این نگاه در برابر روایتی است که سیاست را صرفاً میدان بازتولید سلطه می‌داند. سیاست بالقوه حامل امکان رهایی است، اما این امکان نه تضمین‌شده است و نه بی‌هزینه. پیوند تفکر، اراده و تولد، تصویری از انسان سیاسی ارائه می‌دهد که در عین شکنندگی، مسئول و آغازگر است. انسانی که نه به قواعد مطلق تکیه دارد و نه از خطر کنش می‌گریزد. آرنت سیاست را تمرینی دائمی در مسئولیت می‌فهمد که مستلزم اندیشیدن و جسارت آغاز است. این تصویر تنها تصویری است که می‌تواند در برابر نیروهایی بایستد که می‌کوشند جهان انسانی را به مجموعه‌ای از روندهای بی‌چهره فروبکاهند.

سیاستِ بدونِ تضمین و مسئولیت در جهان مدرن

آنچه از اندیشهٔ آرنت سر برمی‌آورد، مواجهه‌ای صریح با وضعیتی است که انسان مدرن در آن قرار گرفته است: وضعیتی که در آن هیچ تکیه‌گاه تضمین‌کننده‌ای باقی نمانده، اما ضرورت کنش و مسئولیت همچنان پابرجاست. سیاست در چنین جهانی نمی‌تواند بر یقین‌ها بنا شود. این فقدان تضمین نه بهانه‌ای برای انفعال، بلکه شرط امکان آزادی است. تنها در جهانی که نتایج از پیش تعیین نشده‌اند، کنش معنا می‌یابد. سیاست بدون تضمین شکننده است، اما درست به همین دلیل انسانی است، زیرا با وضعیت واقعی انسان‌ها سروکار دارد. در این افق، مسئولیت دیگر به اطاعت از قواعد یا پیروی از اقتدار فروکاسته نمی‌شود، بلکه به توانایی فرد برای اندیشیدن و پاسخ‌گو بودن در برابر خویشتن گره می‌خورد. انسانِ مسئول کسی است که از مکث‌کردن و سنجیدن نمی‌گریزد. این مسئولیت همواره فردی و جمعی است؛ فردی، زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند اندیشیدن را به‌جای دیگری انجام دهد؛ و جمعی، زیرا بدون جهان مشترک، داوری فردی معنای خود را از دست می‌دهد. سیاست عرصه‌ای است که در آن این دو سطح به هم گره می‌خورند.

آرنت با این تصویر، با دو گرایش مسلط فاصله می‌گیرد: از یک‌سو، خوش‌بینی‌هایی که می‌پندارند می‌توان سیاست را از خطر پاک کرد؛ و از سوی دیگر، بدبینی‌هایی که سیاست را ذاتاً آلوده می‌دانند. در برابر هر دو، آرنت بر واقعیتی گریزناپذیر تأکید می‌کند: سیاست نه قابل حذف است و نه قابل مهندسی کامل. تلاش برای حذف نوسان میان امکان و خطر به نابودی سیاست می‌انجامد. اهمیت اندیشهٔ آرنت در بازگشایی پرسش‌هاست. او ما را وادار می‌کند بپرسیم که چگونه می‌خواهیم با یکدیگر زندگی کنیم و چگونه می‌توانیم در جهانی که شر می‌تواند عادی شود، مسئول باقی بمانیم. این پرسش‌ها پاسخ نهایی ندارند و دقیقاً به همین دلیل سیاسی‌اند. سیاست میدان طرح مداوم پرسش‌هاست؛ میدانی که در آن انسان‌ها با همهٔ شکنندگی‌هایشان، در برابر یکدیگر ظاهر می‌شوند. 

از این ‌رو، اندیشهٔ آرنت را می‌توان فراخوانی به نوعی پختگی سیاسی تلقی کرد؛ پختگی‌ای که نه در اتکاء به قطعیت‌های آرامش‌بخش، بلکه در پذیرفتن بارِ اندیشیدن و داوری در جهانی نابسنده و گشوده تحقق می‌یابد. او ما را متوجه این حقیقت می‌کند که سیاست، پیش از آنکه عرصهٔ پیروزی‌ها و شکست‌ها باشد، صحنهٔ پاسداری از امکانِ انسان‌بودن در جهانی مشترک است؛ جهانی که تنها از خلال گفت‌وگو، کنش و مسئولیت زنده می‌ماند. تا هنگامی که آدمیان توان اندیشیدن، داوری‌کردن و آغازگری را از دست نداده‌اند، افق سیاست نیز هرگز به‌طور کامل بسته نخواهد شد، هرچند همواره شکننده و ناتمام باقی بماند. شاید ارزشمندترین میراث آرنت همین یادآوریِ دشوار اما امیدبخش باشد: اینکه امکانِ سیاست نه در کمال آن، بلکه در گشودگیِ همیشگی‌اش به کنش انسانی نهفته است.

پانویس:

۱-   آثار هانا آرنت به فارسی در سال‌های اخیر توجه قابل توجهی از سوی ناشران و مترجمان یافته است و شامل ترجمهٔ مهم‌ترین نوشته‌های او و نیز مطالعات تحلیلی دربارهٔ زندگی و اندیشهٔ اوست. از ترجمه‌های آثار اصلی آرنت به فارسی می‌توان به «توتالیتاریسم» (در تحلیل ساختار و منشاء رژیم‌های توتالیتر)، «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» (تحلیل مشهور او از شرِ ناشی از بی‌فکری)، «آزادی، آزاد بودن و چند مقالهٔ دیگر»، «انقلاب مجارستان»، «اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی»، «وضع بشر» و «حیات ذهن» اشاره کرد که توسط مترجمان مختلف منتشر شده‌اند و اگر نگوییم تمام آثار او دست کم مجموعهٔ نسبتاً کاملی از آثار کلیدی آرنت را پوشش می‌دهند. در کنار این ترجمه‌ها، زندگی‌نامه‌های پژوهشی خوبی دربارهٔ آرنت نیز به فارسی در دسترس است؛ از جمله زندگی‌نامهٔ هانا آرنت به قلم سامانتا رز هیل، که با پرداختن به زندگی شخصی و فکری او، زمینه‌های تاریخی اندیشهٔ او را روشن می‌سازد، و همچنین فلسفهٔ هانا آرنت اثر پاتریشیا آلتنبرند جانسون که تحلیل نظام‌مند‌تری از روش و مفاهیم فلسفی او ارائه می‌کند. علاوه بر این، ترجمه‌هایی از مطالعات مقایسه‌ای و تفسیری دربارهٔ آرنت منتشر شده‌اند، مانند «چرا باید امروز هانا آرنت را خواند؟»  اثر ریچارد جی. برنشتاین و «هانا آرنت و آیزایا برلین: آزادی، سیاست و انسانیت»  اثر کِی هیروتا، که به بررسی نسبت اندیشه‌های آرنت با دیگر متفکران پرداخته‌اند. این مجموعهٔ ترجمه‌ها و مطالعات کمک می‌کند تا خوانندگان فارسی‌زبان با متن اصلی آثار آرنت و تحلیل‌های انتقادی و تفسیری دربارهٔ آن‌ها به‌صورت گسترده‌تر و عمیق‌تر آشنا شوند.

۲- اندیشهٔ هانا آرنت را نمی‌توان دستگاهی ایستا و کاملاً همگن دانست؛ با این حال، آنچه در آثار او مشاهده می‌شود گسست‌های ناگهانی نیست، بلکه جابه‌جاییِ کانونِ پژوهش در امتداد یک دغدغهٔ پایدار است. در خاستگاه‌های توتالیتاریسم (۱۹۵۱) آرنت در پرتو مفهوم «شرّ رادیکال»، در پی فهمِ پدیده‌ای بود که در اردوگاه‌های مرگ به اوج رسید: امکانی که در آن انسان‌ها به‌عنوان انسان زائد می‌شوند و ظرفیت خودانگیختگی و پیش‌بینی‌ناپذیریِ آنان یعنی همان ویژگی‌ای که با کنش انسانی گره خورده است، به‌طور نظام‌مند حذف می‌شود. در آیشمن در اورشلیم (۱۹۶۳)، مواجههٔ او با آیشمن، که نه هیولایی اهریمنی بلکه کارمندی عادی می‌نمود، به صورت‌بندی مفهوم «ابتذال شر» انجامید: این‌که شرّ می‌تواند نه از اعماق نیت‌های شیطانی، بلکه از سطحی‌بودن و «بی‌فکری»، به معنای فقدان داوری مستقل و ناتوانی در دیدن امور از منظر دیگری، برخیزد، بی‌آنکه این تعبیر به معنای کم‌اهمیت بودنِ خودِ شر باشد. در فاصلهٔ این دو اثر، آرنت در وضع بشر (۱۹۵۸) به بازاندیشی مفاهیم بنیادین کنش، تکثر و آزادی سیاسی پرداخت و در واکنش به «بی‌فکریِ زمانه»، پروژهٔ «اندیشیدن دربارهٔ آنچه می‌کنیم» را پیش کشید. سرانجام، در سال‌های پایانی عمر، در حیات ذهن (منتشرشده پس از مرگ، ۱۹۷۸) توجه خود را به بررسی سه قوهٔ تفکر، اراده و داوری معطوف ساخت؛ حرکتی که نه گسستی از دغدغهٔ سیاسی پیشین، بلکه تعمیق آن در سطحی دیگر بود، بی‌آنکه ارزش تفکر را صرفاً به کارکرد اخلاقی یا محصول جانبی آن فروبکاهد.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.