حاکم اصلی در ایران کنونی کیست؟
علی اصغر فریدی ـ در حالی که ساختار رسمی جمهوری اسلامی همچنان بر محور روحانیت و ولایت فقیه تعریف میشود، واقعیتهای عملی نشان میدهد که قدرت تصمیمگیری در حوزههای کلیدی بیش از پیش به سپاه پاسداران منتقل شده است. تحولات اخیر، بهویژه در سایه جنگ و خلأ رهبری، این جابهجایی را تشدید کرده و سپاه را به بازیگر اصلی در امنیت، اقتصاد و سیاست خارجی بدل کرده است. در چنین شرایطی، شناخت این توازن واقعی قدرت برای هرگونه مذاکره و پایان جنگ، به مسئلهای تعیینکننده تبدیل شده است.

دو پسر بچه ایرانی در بازدید از موزه جنگ در تهران، ایران، در تاریخ ۲ آوریل ۲۰۲۶، در بحبوحه عملیات نظامی ایالات متحده و اسرائیل در منطقه، با یک اژدر دریایی که در زیر موشکهای ساخت ایران به نمایش گذاشته شده است، بازی میکنند. عکس: Morteza Nikoubazl/ منبع: AFP
در تحلیل ساختار قدرت جمهوری اسلامی ایران، پرسش اساسی این است که واقعا چه نهاد یا گروهی حاکم اصلی این کشور است. آیا روحانیت همچنان در راس قدرت قرار دارند یا سپاه پاسداران به عنوان نیروی نظامی و امنیتی، کنترل واقعی را در دست گرفته است؟
این مسئله بهویژه با توجه به اتفاقات اخیر و نیاز فوری به گفتوگو برای پایان تنشها و جنگ، اهمیت دوچندان پیدا کرده است.
ساختار رسمی قدرت، ولایت فقیه و نقش روحانیت
همانطور که میدانیم ساختار رسمی نظام سیاسی بر پایه ولایت فقیه بنا شده است. طبق قانون اساسی، رهبر که یک روحانی است، فرمانده کل نیروهای مسلح محسوب میشود و اختیار انتصاب رئیس قوه قضائیه، رئیس سازمان صدا و سیما و اعضای کلیدی مجمع تشخیص مصلحت نظام را دارد.
مجلس خبرگان رهبری، شورای نگهبان و بخشهایی از قوه قضائیه نیز عمدتا تحت نفوذ روحانیت هستند. این نهادها مشروعیت ایدئولوژیک و دینی نظام را تامین میکنند و در ظاهر، روحانیت را بهعنوان هسته مرکزی قدرت نشان میدهند.
از این منظر، نظام به مثابه یک حکومت دینی جلوه میکند که تصمیمات کلان در دست یک فقیه و حلقه روحانیون اطراف اوست. این تصویر رسمی، همچنان در اسناد و رسانههای دولتی برجسته است و بسیاری از مناصب کلیدی را روحانیون اشغال کردهاند.
نفوذ گسترده سپاه پاسداران در حوزههای مختلف
با این حال، بررسی واقعیتهای عملی نشان میدهد که در دهههای اخیر، قدرت اجرایی و عملی بهطور فزایندهای به سوی سپاه پاسداران منتقل شده است. سپاه که ابتدا برای حفاظت از انقلاب تاسیس شد، امروز در حوزه نظامی، اقتصادی و سیاسی نقش تعیینکننده دارد.
در بخش نظامی، کنترل برنامه موشکی، نیروهای برون مرزی و سیاستهای منطقهای عملا در دست سپاه است. نیروی قدس سپاه، اجرای سیاست خارجی در منطقه را بر عهده دارد و دولتهای منتخب نقش محدودی در این تصمیمات دارند.
در عرصه اقتصاد نیز نفوذ سپاه بسیار عمیق است. از طریق قرارگاههای سازندگی و شرکتهای وابسته، سپاه در پروژههای بزرگ نفتی، پتروشیمی، مخابراتی و عمرانی حضور گسترده دارد. این حضور، استقلال مالی قابل توجهی به سپاه بخشیده و آن را از بودجه دولتی تا حد زیادی بینیاز کرده است.
در سیاست داخلی، سپاه نه تنها از طریق حضور فرماندهان سابق در مناصب اجرایی و تقنینی، بلکه از راه تأثیرگذاری بر انتخابات و تعیین خطوط قرمز، نقشآفرینی میکند. در بزنگاههای حساس، تصمیمات نهایی اغلب با هماهنگی یا هدایت سپاه گرفته میشود.
همزیستی قدرت میان روحانیت و سپاه
نمیتوان سپاه و روحانیت را کاملا در برابر هم قرار داد، زیرا در بسیاری موارد با یکدیگر درهم تنیدهاند، اما وزن سپاه در سالهای اخیر به طور محسوسی افزایش یافته است.
رهبر پیشین جمهوری اسلامی به عنوان فرمانده کل قوا رابطه نزدیک با سپاه داشت، اما روحانیت بیشتر نقش مشروعیتبخشی و نمادین ایفا میکند. این همزیستی، نظامی را به وجود آورده که روحانیت پوشش ایدئولوژیک فراهم میکند و سپاه اجرای عملی را بر عهده دارد.
تحولات اخیر و تغییر توازن قدرت
اتفاقات اخیر، به ویژه کشته شدن آیتالله علی خامنهای و تنشهای شدید نظامی با ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، این جابهجایی را تسریع کرده است. پس از این رویدادها، مجتبی خامنهای به عنوان جانشین معرفی شد، اما شواهد متعدد حاکی از آن است که قدرت واقعی تصمیمگیری در دست فرماندهان ارشد سپاه پاسداران قرار گرفته است.
مجتبی خامنهای در ظاهر رهبری را بر عهده دارد، اما به دلیل شرایط جسمانی و غیبت نسبی در تصمیمگیریهای کلیدی، نقش او بیشتر نمادین است. ساختار جایگزین و زنجیرهای سپاه اجازه داد تا خلا رهبری را سریع پر کند.
انتصابهای کلیدی در شورای عالی امنیت ملی و سایر نهادها نیز بر تسلط عملی سپاه تاکید دارد. در این میان، جنگ جاری با آسیبهای گسترده اقتصادی و انسانی، کشور را به نقطهای رسانده که پایان آن نیازمند تصمیمگیری سریع و قاطع است.
ضرورت مذاکره و طرف واقعی قدرت
در شرایط فعلی که کشور با فشارهای اقتصادی شدید، آسیبهای ناشی از درگیریها و نیاز فوری به پایان جنگ مواجه است، این واقعیت اهمیت بیشتری پیدا میکند.
ایالات متحده آمریکا طرحهایی مانند پیشنهاد پانزده مادهای برای آتشبس و خاتمه درگیری ارائه کرده که از طریق میانجیگران به ایران رسیده، اما تهران آن را زیادهخواهانه خوانده و شروط خود را برای هر توافق تعیین کرده است.
برای هرگونه گفتگو جدی با ایالات متحده آمریکا به منظور کاهش تنش و پایان درگیریها، نیاز به یک طرف واحد و دارای اختیار واقعی است که بتواند تصمیمات الزامآور بگیرد و تضمین اجرای آن را بدهد.
روحانیت سنتی و نهادهای رسمی مانند دفتر رهبری، هرچند همچنان ظاهر مشروع را حفظ کردهاند، اما در عمل فاقد کنترل کامل بر ابزارهای قدرت به ویژه بخش نظامی و امنیتی هستند. در مقابل، سپاه پاسداران به دلیل کنترل نیروهای مسلح، اقتصاد موازی و شبکه تصمیمگیری داخلی، تنها نهادی است که میتواند تضمینهای لازم برای اجرای هر توافق احتمالی را فراهم کند.
بنابراین، هر مذاکرهای که بدون در نظر گرفتن نقش محوری سپاه انجام شود، احتمالا با چالشهای جدی مواجه خواهد شد و ممکن است به نتیجه نرسد. ترامپ نیز در اظهارات خود ادعا کرده که با افراد درست در ایران در تماس است، که این امر بر لزوم شناخت طرف واقعی قدرت تأکید میکند.
پیامدها برای آینده ایران
این تحول ساختار قدرت، پیامدهای بلندمدتی برای ایران خواهد داشت. از یک سو، تمرکز قدرت در دست سپاه میتواند تصمیمگیری در امور امنیتی و نظامی را سریعتر کند، اما از سوی دیگر، احتمال اصلاحات سیاسی و اقتصادی را کاهش دهد و نارضایتی داخلی را افزایش دهد.
در سیاست خارجی نیز رویکردی عملگرایانهتر اما همچنان مبتنی بر منافع امنیتی ممکن است ادامه یابد. اگر سپاه به طور کامل حاکم شود، ایران به سمت نظامیگری بیشتر حرکت خواهد کرد که میتواند ثبات منطقهای را تحت تأثیر قرار دهد.
در جمعبندی باید گفت که اگرچه روحانیت همچنان در رأس ساختار رسمی قرار دارد، حاکم اصلی عملی در حوزههای کلیدی امنیت، اقتصاد و سیاست خارجی، سپاه پاسداران است.
اتفاقات اخیر این روند را تقویت کرده و در شرایط نیاز به پایان جنگ، شناخت دقیق این واقعیت برای هرگونه دیپلماسی موفق ضروری است.
آینده ایران اگر در این جنگ یا اندکی پس از آن، به فروپاشی نینجامد، بیش از پیش به نحوه تعامل و توازن میان این دو ستون قدرت بستگی دارد و هر تغییری در این توازن، مسیر کشور را برای سالهای آتی تعیین خواهد کرد.




نظرها
Hassan
When you say everything is under the leadership of the clergy, why do you overlook that it is actually under Velayat-e Motlagheh-ye Faqih, meaning the leadership of Khamenei? Therefore, it means that other clerics are under his authority, and he is the one who allows others to be part of the Council of Experts or other institutions. There was a common belief that after Khamenei there would not be another system like Velayat-e Motlagheh-ye Faqih, just as we heard similar claims before Khomeini’s death. However, what we have experienced has been different. There was also a claim after the 12-day war that there were many internal conflicts among different centers of power in the IR that would lead to a major crisis after Khamenei. Yet even now, nothing has happened so far. Many analyses predicted that there would soon be a coup by the IRGC, but this shows a misunderstanding of what a coup is. A coup is carried out by a group opposing the current state, not by those already in power against themselves. In any case, we have not seen any coup either. You also mentioned that in this system there is coexistence between the clergy (more precisely, the WMF) and the IRGC, which is correct. The WMF handles the ideological aspect, while the IRGC manages the practical side—such as the economy, military, and political affairs. However, what is often overlooked is the importance of the ideological component, especially in a hierarchical dictatorial system where it plays a key role, and the dependence of IRGC to ideological component.Another question is by killing of all heads of IRGC why there are still running without any problem? In addition, one important center that is often ignored is Bait-e Rahbari, which, according to the BBC, has tens of thousands of staff. What is this center doing now, and why is it not discussed? Are they working together with the IRGC, or are they independent? Finally, when there is a system like the WMF as the sole center of decision-making in a country—one that does not allow democratic institutions such as parliament or other elected bodies to participate—it becomes much easier for foreign powers to impose their agendas. This could include neoliberal policies, involvement in conflicts such as Syria, Ukraine, or Iraq, pursuing or limiting nuclear power, or even decisions like withdrawing from Syria due to changing conditions. Given all these points, do you still believe that the IRGC is the only center running the country? What about all the other centers, whose connections and chains of command are not fully clear?