شیطانسازی مخالفان جنگ
نقدی بر کارتونهای مانا نیستانی
بهداد بردبار ـ آنچه نیستانی انتخاب میکند که به تصویر بکشد، و آنچه هرگز به تخیل و هنر او راه نمییابد، خود گویای یک موضعگیری است. تهدید به نابودی تمدن ایران از سوی ترامپ، کشته شدن کودکان میناب، بمباران پلها، ایستگاههای قطار، صنایع فولاد و پتروشیمی، مدارس، دانشگاهها و کلانتریها، ظاهراً هیچیک برای او سوژهای درخور توجه نیستند. این حذفها تصادفی نیست.

اسکرین شات از کارتون مانا نیستانی

دو مرد پارچه نوشتی در دست دارند که بر آن نوشته شده است: «نه به جنگ». در یک سو، نیروی سرکوب ایستاده و در سوی دیگر، یک فعال ضد جنگ. کنار میلهی پلاکارد جوبهی داری قرار دارد، مردی اعدامشده آویزان است. این تصویر، یکی از طرحهای اخیر مانا نیستانی، کارتونیست شناختهشده است که در تارنمای دوچهوله فارسی منتشر شده است. در این طرح، فعال ضد جنگ عملاً همدست نیروی سرکوب معرفی میشود.
آنچه نیستانی انتخاب میکند که به تصویر بکشد، و آنچه هرگز به تخیل و هنر او راه نمییابد، خود گویای یک موضعگیری است. تهدید به نابودی تمدن ایران از سوی ترامپ، کشته شدن کودکان میناب، بمباران پلها، ایستگاههای قطار، صنایع فولاد و پتروشیمی، مدارس، دانشگاهها و کلانتریها، ظاهراً هیچیک برای او سوژهای درخور توجه نیستند. این حذفها تصادفی نیست. وقتی هنرمند، ویرانی جنگ را از قاب بیرون میگذارد اما مخالفان جنگ را در قاب اتهام مینشاند، نتیجه چیزی جز شیطانسازی کسانی نیست که میکوشند در برابر منطق جنگ بایستند.
مسئلهی سیاسی ما در چهار دههی گذشته، استبداد بوده است. ما کوشیدهایم ماهیت این استبداد را بشناسیم و برای مقابله با آن، با خلاقیت راهی بیابیم. اما این تمرکز مداوم بر مبارزه با استبداد، بهتدریج به یک نقطهضعف هم تبدیل شد: تا آنجا که گمان کردیم باید با هر آنچه حکومت میگوید، صرفاً به دلیل نسبتش با حکومت، مخالفت کنیم. اگر از آرمان آزادی فلسطین سخن میگوید، ما نیز باید در برابر آن بایستیم؛ حتی تا جایی که برخی به فکر درخواست کمک از اسرائیل میافتند.
اگر بمباران غزه و جنوب لبنان برای بخشی از افکار عمومی ایران اخباری دور و کماهمیت بود، اکنون که همان نیروها با همان جنگندهها، منازل مسکونی، دانشگاهها، مدارس، کارخانههای صنعتی، ایستگاههای قطار و پلهای ارتباطی ایران را هدف قرار میدهند، شاید ماهیت غیرانسانی این خشونت برای ما آشکارتر شده باشد. تجربهی مستقیم، گاه چیزی را روشن میکند که دیدن آن در قاب تلویزیون از انجام آن بازمانده بودند. در ایران شهروندان تهرانی دود حاصل از انفجار مخزن سوخت شهران، باران سیاه، ساختمانهای متلاشی شده را دیدهاند.
در چنین موقعیتهایی، که جامعه همزمان با سرکوب داخلی، تهدید و ویرانی جنگ خارجی، و آشفتگی اخلاقی و تحلیلی روبهرو است اگر جامعه دچار لغزش شود، انتظار میرود هنرمند، نویسنده و فعال حقوق بشر به مدد جامعه بیایند و بر اصولی که به آن باور دارند، بایستند. کار روشنفکر دفاع از انسانیت است.
کارهای مانا نیستانی را میتوان در چارچوب نوعی پروپاگاندای استعماری دید. در یکی از تصاویر او، هشتپایی به دور سر یک انسان پیچیده است و برای رفع هرگونه ابهام، بر بدن هشتپا نوشته شده است: «جمهوری اسلامی». در گوشهی تصویر، دو دست دیده میشوند که عملی شبیه جراحی انجام میدهند: در یک دست چاقو و در دست دیگر قیچی برنده. این تصویر از استعارهی آشنا و خطرناک «سرطان» و «درمان» بهره میگیرد؛ با دستانی پوشیده در دستکش سفید، تا خشونت و وحشت جنگ را در زبان درمان، سلامت و نجات پنهان کند. چنین زبانی در عادیسازی و مشروع جلوهدادن خشونت، بسیار مؤثر است.
اما تجربهی سیاه اشغال و جنگهای امپریالیستی را نمیتوان با دستکش سفید تطهیر کرد. شکنجهی زندانیان در پایگاه هوایی بگرام، زندان ابوغریب و گوانتانامو، تنها بخشی از این کارنامهی تاریک است. بمباران مراسم عروسی در مناطق پشتوننشین افغانستان و ویرانی فلوجه نیز بر همین سیاهی گواهی میدهند. با چنین پیشینهای، تشبیه جنگ علیه ایران به «عمل جراحی با دستکش سفید» چیزی جز سفیدشویی امپریالیسم نیست؛ تلاشی برای پنهان کردن خشونت عریان در پوشش واژههایی چون درمان، نجات و مداخلهی انسانی.
نقش روشنفکران اروپایی برای آگاه کردن جامعه
در برابر چنین لغزشهایی، بد نیست به یکی از لحظههای کلاسیک سنت روشنفکری در اروپا بازگردیم. امیل زولا، نویسندهی فرانسوی قرن نوزدهم، هنگامی که دریافت پروندهی دریفوس بر پایهی اتهاماتی سست و آمیخته با یهودستیزی شکل گرفته است، به دفاع از آلفرد دریفوس، افسر یهودی ارتش فرانسه، برخاست. او در سال ۱۸۹۸ با انتشار مقالهی مشهور «من متهم میکنم» دستگاه قضایی و نظامی فرانسه را به بیعدالتی متهم کرد. مداخلهی زولا نقشی مهم در بازگشایی پرونده داشت و دریفوس سرانجام پس از سالها اعادهی حیثیت شد.
کنش زولا اغلب بهعنوان یکی از نمونههای کلاسیک شکلگیری «سنت روشنفکری» فهمیده میشود: این ایده که نویسنده یا هنرمند فقط تولیدکنندهی اثر نیست، بلکه مسئول گفتن حقیقت و ایستادن در برابر بیعدالتی است، حتی اگر با فشار، اتهام و طرد روبهرو شود. در این سنت، روشنفکر کسی است که در برابر ظلم، چه از سوی حاکمیت داخلی و چه از سوی قدرتهای خارجی، بر اصول عدالت و حقیقت میایستد، نه بر منافع قدرت.
روشنفکر کمپرادور کیست؟
در مقابل، میتوان از نوعی روشنفکر وابسته یا کمپرادور سخن گفت: چهرهای که بهجای نقد قدرت مسلط، زبان آن را بازتولید میکند؛ بهجای ایستادن کنار قربانیان جنگ، مخالفان جنگ را متهم میکند؛ و بهجای افشای خشونت، آن را در استعارههای نجاتبخش و درمانی پنهان میسازد. مسئله فقط یک کارتون یا یک هنرمند نیست. مسئله این است که در لحظههای بحرانی، چه کسی در کنار حقیقت میایستد و چه کسی در خدمت پروپاگاندای جنگ قرار میگیرد.
اگر امیل زولا موقعیت را در خطر می انداخت تا جامعه را آگاه کند، نیستانی برای حفظ موقعیت شغلی خود خشونت علیه مردم ایران را کتمان می کند.
مطبوعات آلمان نازی در انسانزدایی از گروههای انسانی، با تصویر کردن آنان بهصورت موش و حشره، سابقهای طولانی داشتند. بازگشت این زبان انسانزدا به صفحات مجازی دویچهوله، یادآور سنتی است که با حمایت دولت آلمان، انسانزدایی را عادی و مشروع میکرد.
در مورد اعدام:
نشریه سالون مقالهای دارد با عنوان ترامپ و رویای اعدامهای بیشتر. به تعبیر نشریه ترامپ از همان ابتدا آشکارا از قصد خود برای احیای مجازات اعدام سخن گفته بود و اکنون این سیاست بهتدریج به واقعیت بدل شده است. سال جاری برای زندانیان محکوم به اعدام در آمریکا سالی بهغایت مرگبار بوده است. تنها در ده ماه گذشته، ایالتهایی چون آلاباما، آریزونا، فلوریدا، ایندیانا، لوئیزیانا، میسیسیپی، میزوری، اوکلاهما، کارولینای جنوبی، تنسی و تگزاس در مجموع ۴۰ نفر را با روشهایی چون تزریق، هیپوکسی با نیتروژن و جوخهی آتش اعدام کردهاند؛ رقمی که از مجموع اعدامهای سال ۲۰۲۴ بیشتر است. سالون این افزایش را نشانهی فشاری گستردهتر برای صدور و اجرای احکام اعدام بیشتر میداند؛ فشاری که با بازگشت ترامپ به قدرت و قدرتگیری دوبارهی جمهوریخواهان تشدید شده است.
مفهوم «ابتذال شر» که هانا آرنت پس از حضور در دادگاه آدولف آیشمن به کار برد، دقیقاً به همین وضعیت اشاره دارد: جایی که یک کارمند، برای چندرغاز حقوق و جلب رضایت رئیس، بدون تأمل در عواقب اعمالش، صرفاً دستورها را اجرا میکند.
در این چارچوب، مانا نیستانی نیز بدون درکی از پیامدهای جنگ، صرفاً نقش خود را در محکومکردن یکطرفهی ماجرا ایفا میکند. او حتی نمیداند که دونالد ترامپ از حامیان مجازات اعدام است و در کنست نیز طرحهایی درباره اعدام فلسطینیان مطرح و تصویب شده است.




نظرها
فرزانه
آقای بردبار شما در این مطلب بدون توجه به سوابق او به عنوان یک هنرمند متعهد، مانا نیستانی را متهم به همکاری با جنگ طلبان و سرکوب گران می کنید. می گویید او در خدمت استعمار است، وابسته است، بی اطلاع از واقعیت هاست. این همه نه نقد بلکه توهین به هنرمندی است که رژیم ملایان او را از کار بی کار ، تهدید و مجازات کرد، هنرمندی که برای فرار از سانسور مجبور به زندگی در غربت شده و هنرمندی که مدام در آثار خود ضدیت با اعدام، شکنجه، سانسور و دیکتاتوری ولایت فقیه را تصویر کرده است. تفسیر و نقدتان بر همین دو اثر مطرح شده برداشت شخصی شما است، و طبق معمول نظرات یک روشنفکر چپ و هر چه او بگوید باید درست هم باشد! شما چطور با بررسی دو کاریکاتور از نیستانی به این نتیجه رسیدید که او مدافع این جنگ است. شاید شما هم ساختن بمب اتمی را حق ملاها می دانید و جنگ ملایان شیعه با اسراییل را برحق، براندازی و قطع کردن سر رژیم اسلامی آرزوی همه مردم ایران است، که نیستانی آن را بارها در آثار خود تصویر کرده، اما این فقط چپ گرایان عهد بوق هستند که تنها دغدغه آنها مبارزه با امپریالیسم امریکا است و اتفاقا همتایان غربی آنها هم در این جنگ مدافع سرسخت جهموری اسلامی هستند و در باره کشتار سی هزار نفر در دی ماه گذشته سکوت کرده اند. شما نیستانی را مدافع جنگ، هنرمند وابسته و جیره خوار می بینید، اما از همتایان چپ خودتان در دیاسپورا و غرب که در برابر جنگ طلبی این رژیم وجنایاتش و کشتن هزاران نفر در دی ماه گذشته سکوت کرده اند هیچ حرفی نمی زنید.
پویان اصلانی
من مقالهی بهداد بردبار در «نقد نیستانی» را واقعاً نوشتهای مغشوش و ضعیف دیدم. مشکل من با این نوع نوشتهها همین است: نویسنده گمان میکند با ارجاع به آرنت، آیشمن، آشویتس و مفهوم «ابتذال شر»، ناگهان متنش عمق فلسفی پیدا میکند؛ در حالی که این ارجاعات، وقتی درست به کار نروند، نه ابزار فهماند و نه ابزار تحلیل، بلکه صرفاً تزئین سلیقهی سیاسیاند. بردبار مینویسد: «نشریهی سالون مقالهای دارد با عنوان ترامپ و رؤیای اعدامهای بیشتر. به تعبیر این نشریه، ترامپ از همان ابتدا آشکارا از قصد خود برای احیای مجازات اعدام سخن گفته بود و اکنون این سیاست بهتدریج به واقعیت بدل شده است. سال جاری برای زندانیان محکوم به اعدام در آمریکا سالی بهغایت مرگبار بوده است...» و بعد بلافاصله این وضعیت را به مفهوم «ابتذال شر» هانا آرنت وصل میکند؛ مفهومی که آرنت پس از حضور در دادگاه آدولف آیشمن به کار برد تا توضیح دهد چگونه یک کارمندِ مطیع، بدون تأمل اخلاقی، فقط با اجرای دستورها میتواند در سازوکار شر مشارکت کند. اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود. هر ارجاعی به آرنت، آشویتس یا ابتذال شر، الزاماً تحلیل تولید نمیکند. گاهی فقط متن را سنگینتر جلوه میدهد، بیآنکه واقعاً مسئله را روشنتر کند. نام فیلسوف، جای فکر کردن را نمیگیرد. مسئلهی اعدام در آمریکا، با همهی خشونتها، تبعیضها، نابرابریهای طبقاتی و نژادی، و خطاهای ساختاری نظام کیفری آن کشور، قابل یکیگرفتن با اعدام سیاسی در جمهوری اسلامی نیست. بله، ترامپ میتواند با ادبیاتی خشن، اقتدارگرایانه و حتی بیمارگونه از «اعدام بیشتر» دفاع کند. بله، بخشهایی از راستگرایان آمریکا نیز ممکن است از تشدید مجازاتهای کیفری حمایت کنند. اما نکتهی بنیادین این است که در آمریکا کسی را صرفاً بهدلیل مخالفت سیاسی با حکومت، روزنامهنگاری، اعتراض خیابانی، نوشتن علیه رئیسجمهور، یا مطالبهی حقوق شهروندی اعدام نمیکنند. این تفاوت کوچک نیست؛ تفاوتی بنیادی است. اعدام در آمریکا، هرچقدر هم از نظر اخلاقی قابل نقد باشد، معمولاً در چارچوب پروندههای جنایی، دادگاه، هیئت منصفه، و روندهای حقوقی و تجدیدنظر اعمال میشود. من شخصاً مخالف مجازات اعدام هستم. مسئلهی من هم دقیقاً همین است: آیا قدرت عمومی، یا همان دولت/حکومت، اساساً حق جانگرفتن دارد یا نه؟ در اینجا حتی بحث فقهیِ قصاص هم نکتهی مهمی را نشان میدهد. در منطق قصاص، دستکم در صورتبندی کلاسیک آن، حکومت صاحب اصلیِ «حق جانستانی» نیست؛ خانوادهی مقتول صاحب حق قصاص یا گذشت دانسته میشود. همین منطق، هرچقدر هم از نظر حقوق مدرن و اخلاقی محل نقد باشد، یک تفاوت مهم را نشان میدهد: در پروندههایی مانند محمدعلی نجفی، صرفنظر از داوری ما دربارهی خود پرونده، بخشش خانوادهی مقتول میتواند اجرای قصاص را منتفی کند. اما در اعدامهای سیاسی جمهوری اسلامی، اساساً چنین نسبتی وجود ندارد. آنجا «خانوادهی مقتول»ی در کار نیست که بتواند ببخشد یا نبخشد. حکومت، خود را هم شاکی میداند، هم قاضی، هم مجری حکم، و هم مالک جان مخالف سیاسی. اینجاست که مسئله از مجازات کیفری فراتر میرود و به سلطهی سیاسی تبدیل میشود. اعدام سیاسی فقط گرفتن جان نیست؛ نمایش مالکیت حکومت بر بدن شهروند است. یعنی حکومت میگوید نهتنها حق اعتراض تو را به رسمیت نمیشناسم، بلکه حق حیات تو را هم مشروط به اطاعت از خود میدانم. پس مخالفت با اعدام نباید ما را از تشخیص تفاوت میان یک نظام کیفری خشن و ناعادلانه، و یک نظام سرکوب سیاسی که اعدام را ابزار حذف مخالفان میکند، ناتوان سازد. اتفاقاً اگر کسی واقعاً مخالف اعدام باشد، باید بتواند این تمایزها را دقیقتر ببیند، نه اینکه همهچیز را در یک قاب اخلاقی ساده و کلیشهای فروببرد. چند سال پیش پروندهای هولناک در ایالت کنتیکت اتفاق افتاد. مردی وارد خانهی یک پزشک شد، خانوادهی او را مورد خشونت شدید قرار داد، و در نهایت خانه را به آتش کشید. خواندن گزارش آن پرونده برای من واقعاً دردناک بود. با خودم فکر میکردم آن پدر چگونه باید این فاجعه را تحمل کند و بعد در دادگاه، بار دیگر با جزئیات آن روبهرو شود. من همچنان مخالف اعدامم، اما نمیتوانم نادیده بگیرم که درد قربانی، روند دادگاه، و صدور حکم در چارچوب قانون کیفری، یک مسئله است؛ اعدام سیاسی یک معترض یا مخالف حکومت، مسئلهای کاملاً دیگر. روشنفکر، اگر روشنفکر باشد، باید بتواند همین تمایزها را ببیند. وظیفهی او این نیست که هر مسئلهای را با چند نام بزرگ فلسفی سنگین کند و بعد همهچیز را در یک قاب اخلاقی ساده جا بدهد. وظیفهی او این است که تفاوتها را دقیق ببیند؛ مخصوصاً وقتی پای مفاهیمی چون شر، خشونت، جنگ، اعدام، حکومت و مسئولیت سیاسی در میان است. اگر کسی نتواند تفاوت میان اعدام کیفری در آمریکا و اعدام سیاسی در ایران را تحلیل کند، مشکل دیگر فقط یک خطای نظری نیست. آنجا با نوعی سادهسازی خطرناک روبهرو هستیم؛ سادهسازیای که نه به فهم آمریکا کمک میکند، نه به فهم ایران، و نه حتی به فهم مفهوم «ابتذال شر» در معنای آرنتی آن. ارجاع به آرنت زمانی معنا دارد که ما را به تأمل اخلاقی و سیاسی دقیقتر برساند، نه اینکه جای تحلیل را بگیرد. مشکل بسیاری از این نوشتهها دقیقاً همین است: نام فیلسوف را میآورند، اما کار فیلسوفانه نمیکنند.