ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

حق دفاع در عصر #MeToo: تأملی فمینیستی، رادیکال و پسااستعماری درباره عدالت، روایت و مسئولیت

دفاع از حق دفاع متهم صرفاً دفاع از یک اصل حقوقی نیست، بلکه دفاع از خودِ امکان حقیقت‌یابی است. زیرا عدالت فمینیستی زمانی به افق رهایی‌بخش خود نزدیک می‌شود که هم روایت آسیب‌دیدگان را با تمام جدیت بشنود و هم از متهم بخواهد روایت خود را عرضه کند، اسناد خود را ارائه دهد و در برابر پرسش‌های عمومی پاسخ‌گو باشد. تنها در چنین فرایندی است که عدالت از سطح واکنش اخلاقی فراتر رفته و به فرایندی واقعی برای کشف حقیقت تبدیل می‌شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

جنبش #MeToo را باید یکی از قدرتمندترین خیزش‌های فمینیستی معاصر دانست؛ جنبشی که نه‌فقط سکوت تاریخی پیرامون خشونت جنسی را شکست، بلکه اقتدار دیرپای ساختارهای مردسالار را به چالش کشید و نشان داد چگونه صدای زنان برای قرن‌ها به حاشیه رانده شده، بی‌اعتبار شمرده شده یا اساساً از عرصه عمومی حذف شده است. این جنبش یادآور شد که زنان نه صرفاً موضوع قضاوت و قانون، بلکه سوژه‌های سیاسی و معرفتی‌اند؛ انسان‌هایی که تجربه زیسته‌شان واجد ارزش، معنا و اعتبار است و نباید برای شنیده شدن، از فیلتر قدرت مردانه عبور کنند.

اما دقیقاً به همین دلیل، فمینیستی که به آزادی و عدالت متعهد است باید بتواند پرسش‌های دشوار را نیز مطرح کند. آیا به رسمیت شناختن صدای زنان به معنای تبدیل هر روایت به حکم نهایی است؟ آیا دفاع از زنان مستلزم کنار گذاشتن حق دفاع دیگران است؟ و آیا جنبشی که برای مقابله با سلطه و اقتدار شکل گرفته، می‌تواند خود به شکلی از اقتدار معرفتی تبدیل شود که در آن یک روایت از پیش مصون از پرسش و بررسی تلقی گردد؟

پاسخ بخش مهمی از سنت فمینیسم انتقادی، فمینیسم پسااستعماری، فمینیسم دموکراتیک و رویکردهای عدالت ترمیمی به این پرسش‌ها منفی است. این سنت‌ها همزمان بر دو اصل پافشاری می‌کنند: نخست اینکه زنان باید بدون ترس از تحقیر، حذف یا بی‌اعتبارسازی سخن بگویند؛ و دوم اینکه عدالت تنها زمانی معنا دارد که امکان پاسخ‌گویی، بررسی و دفاع نیز وجود داشته باشد. فمینیستی که خواهان برابری است، نمی‌تواند از اصولی دفاع کند که در نهایت به حذف حق شنیده شدن هر طرف منجر شوند.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظری فمینیسم معاصر تمایز میان «حق روایت» و «مالکیت حقیقت» است. زنان برای قرن‌ها از حق روایت محروم بوده‌اند و #MeToo این وضعیت را به چالش کشید. اما حق روایت به معنای آن نیست که هر روایت، صرفاً به دلیل بیان شدن، به حقیقت نهایی و غیرقابل مناقشه تبدیل شود. شنیده شدن یک زن یک ضرورت فمینیستی است؛ اما شنیده شدن به معنای پایان یافتن فرایند حقیقت‌یابی نیست. اتفاقاً فمینیستی که به توانایی زنان برای مشارکت در عرصه عمومی باور دارد، باید به بلوغ سیاسی جامعه نیز اعتماد داشته باشد؛ جامعه‌ای که بتواند روایت‌ها را بشنود، بررسی کند و بدون بازتولید سکوت تاریخی زنان، به داوری مسئولانه نزدیک شود.

در تاریخ فمینیسم نیز نمونه‌های مهمی وجود دارند که نشان می‌دهند دفاع از حق زنان و دفاع از اصول دادرسی عادلانه در تعارض با یکدیگر نیستند. مری ولستون‌کرافت، از نخستین نظریه‌پردازان حقوق زنان، بر عقلانیت برابر زنان و مردان تأکید می‌کرد و معتقد بود هیچ انسانی نباید صرفاً بر اساس جایگاه اجتماعی یا پیش‌فرض‌های فرهنگی داوری شود. سیمون دو بووار نیز در نقد ساختارهای سلطه نشان می‌داد که آزادی تنها زمانی معنا دارد که همه افراد به عنوان سوژه‌های اخلاقی و سیاسی به رسمیت شناخته شوند. حتی فمینیست‌های معاصر مانند بل هوکس بارها هشدار داده‌اند که مبارزه با سلطه نباید به بازتولید منطق سلطه در شکلی دیگر منجر شود.

گایاتری چاکراورتی اسپیواک در پرسش مشهور خود، «آیا فرودستان می‌توانند سخن بگویند؟»، صرفاً از امکان سخن گفتن سخن نمی‌گوید، بلکه ساختارهایی را نقد می‌کند که تعیین می‌کنند چه کسی حق سخن گفتن دارد و چه کسی از این حق محروم می‌شود. اگر فمینیسم خواهان شکستن انحصار صداست، نمی‌تواند خود به نظامی تبدیل شود که در آن یک گروه صاحب حقیقت مطلق و گروه دیگر از حق پاسخ محروم باشد. چنین وضعیتی، هرچند با نیت‌های خیرخواهانه آغاز شود، در نهایت خطر بازتولید همان منطق اقتدارگرایانه‌ای را در بر دارد که فمینیسم همواره با آن مبارزه کرده است.

جودیت باتلر نیز بارها تأکید کرده است که اخلاق دموکراتیک بر آسیب‌پذیری متقابل، مسئولیت‌پذیری و امکان پاسخ‌گویی استوار است. اگر فردی به خشونت جنسی متهم می‌شود، باید نسبت به آن پاسخ‌گو باشد، توضیح دهد و در معرض ارزیابی عمومی قرار گیرد. اما پاسخ‌گویی بدون امکان دفاع معنایی ندارد. دفاع از خود به معنای نفی رنج شاکی نیست؛ بلکه بخشی از همان فرایندی است که می‌تواند به روشن‌تر شدن حقیقت کمک کند. اما پاسخ‌گویی بدون امکان دفاع معنایی ندارد. در واقع، از منظر فمینیسم انتقادی، مسئله تنها این نیست که فرد متهم «حق» دفاع دارد؛ بلکه این است که او در برابر حقیقت، مسئولیت دفاع از روایت خود را نیز بر عهده دارد. اگر فردی معتقد است که اتهامی نادرست، تحریف‌شده، ناقص یا فاقد پشتوانه کافی علیه او مطرح شده است، وظیفه اخلاقی دارد که به جای پناه بردن به سکوت، اسناد، شواهد، مکاتبات، شهادت‌ها و هر آنچه را که می‌تواند به روشن شدن حقیقت کمک کند، ارائه دهد.

یکی از سوءتفاهم‌های رایج در برخی مواجهه‌ها با #MeToo این است که هرگونه دفاع از سوی فرد متهم به عنوان شکلی از خشونت ثانویه یا تداوم آزار تلقی می‌شود. این نگاه، هرچند اغلب از نگرانی مشروع نسبت به نابرابری قدرت سرچشمه می‌گیرد، اما در نهایت خطر آن را دارد که میان «دفاع» و «ارعاب»، یا میان «پاسخ‌گویی» و «خاموش کردن دیگری» تمایز قائل نشود. دفاع از خود زمانی مسئله‌ساز است که به ابزاری برای تهدید، تحقیر یا بی‌اعتبارسازی شاکی تبدیل شود؛ اما دفاع مبتنی بر استدلال، سند، شاهد و پاسخ‌گویی، بخشی از همان فرایند حقیقت‌یابی است که عدالت فمینیستی به آن نیاز دارد.

در اینجا باید بر یک اصل مهم معرفت‌شناختی تأکید کرد: روایت، هرچند نقطه آغاز حقیقت است، خود حقیقت نیست. یکی از دستاوردهای بزرگ #MeToo این بود که نشان داد تجربه زیسته زنان باید جدی گرفته شود و نباید پیشاپیش بی‌اعتبار شود. اما جدی گرفتن یک روایت با تبدیل آن به حقیقت نهایی و غیرقابل مناقشه یکسان نیست. اگر فمینیسم سال‌ها برای به رسمیت شناخته شدن تجربه زنان مبارزه کرده است، این مبارزه هرگز به معنای کنار گذاشتن فرایند نقد، بررسی، پرسشگری و ارزیابی نبوده است.

فمینیسم رهایی‌بخش نه بر تقدیس روایت‌ها، بلکه بر گسترش امکان ظهور حقیقت استوار است. حقیقت نیز نه در سکوت، بلکه در مواجهه روایت‌ها، در بررسی اسناد، در آشکار شدن تناقض‌ها و در امکان پاسخ‌گویی متقابل شکل می‌گیرد. از همین رو، سکوت متهم لزوماً به سود عدالت نیست. در بسیاری موارد، این سخن گفتن، توضیح دادن، ارائه مدارک و قرار گرفتن در معرض نقد عمومی است که امکان روشن‌تر شدن واقعیت را فراهم می‌کند.

به همین دلیل، مطالبه سکوت مطلق از فرد متهم، صرفاً به این دلیل که اتهامی علیه او مطرح شده است، با روح فمینیسم انتقادی و پسااستعماری سازگار نیست. چنین مطالبه‌ای ناخواسته این فرض را ایجاد می‌کند که حقیقت پیشاپیش تعیین شده است و دیگر نیازی به بررسی، گفت‌وگو یا پاسخ‌گویی وجود ندارد. حال آنکه یکی از بنیادی‌ترین درس‌های فمینیسم این بوده است که هیچ ساختار قدرتی نباید انحصار حقیقت را در اختیار داشته باشد؛ حتی اگر آن ساختار با نیت عدالت‌خواهانه شکل گرفته باشد.

درعین حال، باید میان «دفاع» و «ارعاب» تمایز روشنی قائل شد. آنچه فمینیسم به‌درستی با آن مبارزه کرده، استفاده از قدرت برای خاموش کردن زنان است. تاریخ مملو از نمونه‌هایی است که در آن مردان قدرتمند با اتکا به ثروت، نفوذ یا اعتبار اجتماعی، زنان را بی‌اعتبار کرده‌اند. اما دفاع از خود با خاموش کردن دیگری تفاوت دارد. فرد متهم حق ندارد شاکی را تهدید یا تحقیر کند، اما حق دارد روایت خود را بیان کند، اسناد ارائه دهد و نسبت به اتهامات پاسخ دهد. حذف این حق نه نشانه عدالت، بلکه نشانه ضعف فرایند عدالت است.

این اصل نه‌تنها در سنت‌های حقوقی، بلکه در تاریخ مبارزات زنان نیز دیده می‌شود. زنان بارها قربانی محاکمه‌های ناعادلانه شده‌اند؛ از محاکمه‌های جادوگری در اروپا گرفته تا سرکوب زنان فعال سیاسی در نقاط مختلف جهان. دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از فمینیست‌ها از اصول دادرسی عادلانه دفاع می‌کنند. زیرا می‌دانند هر سازوکاری که امروز بدون امکان دفاع علیه یک فرد به کار رود، فردا می‌تواند علیه زنان، اقلیت‌ها و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده نیز استفاده شود.

آنجلا دیویس در نقد نظام‌های تنبیهی هشدار داده است که عدالت را نباید با مجازات یکی دانست. او و بسیاری از فمینیست‌های ضدتنبیهی تأکید کرده‌اند که هدف عدالت صرفاً حذف یا نابودی افراد نیست، بلکه ایجاد امکان پاسخ‌گویی، ترمیم و حقیقت‌یابی است. اگر صرف طرح یک اتهام برای صدور حکم اجتماعی کافی تلقی شود، جامعه از عدالت فاصله گرفته و به سمت نوعی مجازات نمایشی حرکت می‌کند؛ وضعیتی که در آن نتیجه پیش از بررسی تعیین شده است.

از منظر فمینیستی، دفاع از حق دفاع متهم نه موضعی ضدزن، بلکه در بسیاری موارد موضعی عمیقاً فمینیستی است. زیرا فمینیسم تاریخی طولانی در مبارزه با پیش‌داوری، برچسب‌زنی و محکومیت بدون شنیده شدن داشته است. زنان خود بارها قربانی روایت‌هایی شده‌اند که بدون امکان پاسخ‌گویی درباره آنان ساخته شده است. بنابراین دفاع از حق دفاع، دفاع از اصلی است که زنان برای دستیابی به آن مبارزه کرده‌اند. 

همچنین باید تأکید کرد که روایت یک زن، هرچند باید جدی گرفته شود و از پیش بی‌اعتبار نشود، لزوماً حکم نهایی نیست. این گزاره نه از ارزش روایت زنان می‌کاهد و نه به معنای بازگشت به سنت دیرینه بی‌اعتمادی به زنان است. برعکس، به معنای پذیرش این واقعیت است که حقیقت اجتماعی و حقوقی از خلال بررسی، گفت‌وگو، شواهد و امکان پاسخ‌گویی شکل می‌گیرد. فمینیسم هرگز نباید به نقطه‌ای برسد که از زنان موجوداتی معصوم، خطاناپذیر یا فراتر از نقد بسازد؛ زیرا چنین تصویری خود شکلی از ذات‌گرایی است که بسیاری از فمینیست‌ها با آن مخالف بوده‌اند.

نمونه‌های تاریخی نیز این نکته را تأیید می‌کنند. بسیاری از رهبران و متفکران زن، از روزا لوکزامبورگ تا آدری لرد و از بل هوکس تا نانسی فریزر، بر اهمیت نقد، گفت‌وگو و پرهیز از تبدیل هر موضع سیاسی به حقیقت مطلق تأکید کرده‌اند. حتی در درون جنبش‌های فمینیستی نیز اختلاف روایت‌ها و تفسیرها همواره وجود داشته است و همین امکان نقد متقابل، یکی از منابع پویایی فمینیسم بوده است. اگر هیچ روایت زنی قابل پرسش نباشد، در واقع خود زنان نیز از امکان گفت‌وگوی انتقادی با یکدیگر محروم خواهند شد. در این زمینه می‌توان به تجربه جنبش‌های عدالت‌خواهانه نیز اشاره کرد. بسیاری از جنبش‌های رهایی‌بخش زمانی توانستند مشروعیت اخلاقی خود را حفظ کنند که میان مطالبه عدالت و احترام به اصول دادرسی عادلانه تعادل برقرار کردند. عدالت پایدار نه بر انتقام، بلکه بر حقیقت، پاسخ‌گویی و امکان شنیده شدن همه طرف‌ها استوار است.

از این رو، هنگامی که فردی متهم به آزار یا تجاوز خواهان فرصت دفاع، ارائه اسناد یا پاسخ به اتهامات است، این مطالبه الزاماً در تضاد با فمینیسم قرار ندارد. برعکس، در بسیاری از سنت‌های فمینیستی، چنین حقی بخشی از تعهد به عدالت رویه‌ای، کرامت انسانی و مخالفت با اقتدارگرایی است.

عدالت فمینیستی تنها زمانی به افق رهایی‌بخش خود وفادار می‌ماند که همزمان از دو اصل دفاع کند: حق زنان برای سخن گفتن و حق متهمان برای پاسخ دادن. حذف هر یک از این دو اصل، عدالت را ناقص می‌کند. هدف فمینیسم جایگزین کردن یک سکوت با سکوتی دیگر نیست؛ بلکه گسترش میدان سخن گفتن، شنیده شدن، نقد شدن و پاسخ‌گویی است.

به همین دلیل، دفاع از حق دفاع متهم نه عقب‌نشینی از فمینیسم، بلکه دفاع از یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های آن است: این باور که هیچ فرد، هیچ نهاد و حتی هیچ روایت واحدی مالک انحصاری حقیقت نیست. فمینیسم قدرتمند و رهایی‌بخش، فمینیسمی است که هم صدای زنان را با تمام قوا به رسمیت می‌شناسد و هم از اصولی دفاع می‌کند که مانع تبدیل هر صدا به اقتداری غیرقابل پرسش می‌شود. تنها در چنین صورتی است که می‌توان از عدالتی سخن گفت که هم زنانه‌تر، هم دموکراتیک‌تر و هم عمیقاً رهایی‌بخش‌تر است.

اما پاسخ‌گویی بدون امکان دفاع معنایی ندارد. در واقع، از منظر فمینیسم انتقادی، مسئله تنها این نیست که فرد متهم «حق» دفاع دارد؛ بلکه این است که او در برابر حقیقت، مسئولیت دفاع از روایت خود را نیز بر عهده دارد. اگر فردی معتقد است که اتهامی نادرست، تحریف‌شده، ناقص یا فاقد پشتوانه کافی علیه او مطرح شده است، وظیفه اخلاقی دارد که به جای پناه بردن به سکوت، اسناد، شواهد، مکاتبات، شهادت‌ها و هر آنچه را که می‌تواند به روشن شدن حقیقت کمک کند، ارائه دهد.

یکی از سوءتفاهم‌های رایج در برخی مواجهه‌ها با #MeToo این است که هرگونه دفاع از سوی فرد متهم به عنوان شکلی از خشونت ثانویه یا تداوم آزار تلقی می‌شود. این نگاه، هرچند اغلب از نگرانی مشروع نسبت به نابرابری قدرت سرچشمه می‌گیرد، اما در نهایت خطر آن را دارد که میان «دفاع» و «ارعاب»، یا میان «پاسخ‌گویی» و «خاموش کردن دیگری» تمایز قائل نشود. دفاع از خود زمانی مسئله‌ساز است که به ابزاری برای تهدید، تحقیر یا بی‌اعتبارسازی شاکی تبدیل شود؛ اما دفاع مبتنی بر استدلال، سند، شاهد و پاسخ‌گویی، بخشی از همان فرایند حقیقت‌یابی است که عدالت فمینیستی به آن نیاز دارد.

در اینجا باید بر یک اصل مهم معرفت‌شناختی تأکید کرد: روایت، هر چند نقطه آغاز حقیقت است، خود حقیقت نیست. یکی از دستاوردهای بزرگ #MeToo این بود که نشان داد تجربه زیسته زنان باید جدی گرفته شود و نباید پیشاپیش بی‌اعتبار شود. اما جدی گرفتن یک روایت با تبدیل آن به حقیقت نهایی و غیرقابل مناقشه یکسان نیست. اگر فمینیسم سال‌ها برای به رسمیت شناخته شدن تجربه زنان مبارزه کرده است، این مبارزه هرگز به معنای کنار گذاشتن فرایند نقد، بررسی، پرسشگری و ارزیابی نبوده است.

فمینیسم رهایی‌بخش نه بر تقدیس روایت‌ها، بلکه بر گسترش امکان ظهور حقیقت استوار است. حقیقت نیز نه در سکوت، بلکه در مواجهه روایت‌ها، در بررسی اسناد، در آشکار شدن تناقض‌ها و در امکان پاسخ‌گویی متقابل شکل می‌گیرد. از همین رو، سکوت متهم لزوماً به سود عدالت نیست. در بسیاری موارد، این سخن گفتن، توضیح دادن، ارائه مدارک و قرار گرفتن در معرض نقد عمومی است که امکان روشن‌تر شدن واقعیت را فراهم می‌کند.

به همین دلیل، مطالبه سکوت مطلق از فرد متهم، صرفاً به این دلیل که اتهامی علیه او مطرح شده است، با روح فمینیسم انتقادی و پسااستعماری سازگار نیست. چنین مطالبه‌ای ناخواسته این فرض را ایجاد می‌کند که حقیقت پیشاپیش تعیین شده است و دیگر نیازی به بررسی، گفت‌وگو یا پاسخ‌گویی وجود ندارد. حال آنکه یکی از بنیادی‌ترین درس‌های فمینیسم این بوده است که هیچ ساختار قدرتی نباید انحصار حقیقت را در اختیار داشته باشد؛ حتی اگر آن ساختار با نیت عدالت‌خواهانه شکل گرفته باشد.

از این منظر، دفاع از حق دفاع متهم صرفاً دفاع از یک اصل حقوقی نیست، بلکه دفاع از خودِ امکان حقیقت‌یابی است. زیرا عدالت فمینیستی زمانی به افق رهایی‌بخش خود نزدیک می‌شود که هم روایت آسیب‌دیدگان را با تمام جدیت بشنود و هم از متهم بخواهد روایت خود را عرضه کند، اسناد خود را ارائه دهد و در برابر پرسش‌های عمومی پاسخ‌گو باشد. تنها در چنین فرایندی است که عدالت از سطح واکنش اخلاقی فراتر رفته و به فرایندی واقعی برای کشف حقیقت تبدیل می‌شود.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.