سلطنتطلبی و راست نخبهگرا در ایران؛ بازگشت «سرمایهداری بدون دموکراسی»
رضا بیدرانی ـ آیا توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی ممکن است؟ در سالهای اخیر، ایده «سرمایهداری بدون دموکراسی» بیش از گذشته در بخشی از فضای سیاسی ایران، از سلطنتطلبان تا برخی مدافعان اقتصاد بازار، طرفدار پیدا کرده است. این تحلیل با مرور تجربه ایران و نمونههایی از دیگر کشورها، استدلال میکند که توسعهای که از مشارکت سیاسی، آزادی و رقابت دموکراتیک جدا شود، در نهایت نه به ثبات، بلکه به بازتولید اقتدارگرایی و بحران میانجامد.

توسعه اقتصادی منهای دموکراسی _ عکس: ساخته هوش مصنوعی
از اواسط دهۀ ۱۳۹۰ که جریان سیاسی سلطنتطلب، توان تاثیرگذاریاش بر فضای سیاسی جامعۀ ایران نسبت به دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ و حتی نیمۀ اول دهۀ ۱۳۹۰ بیشتر شده، چنین بهنظر میرسد که اهمیت «دموکراسی» به عنوان یک مطلوب یا آرمان سیاسی، برای بخش قابل توجهی از مردم ایران نیز کمتر از قبل شده.
طرفداران رضا پهلوی به خوبی میدانند که نمیتوانند با ارجاع به «حکمرانی دموکراتیک خاندان پهلوی»، از ضرورت احیاء سلطنت پهلوی در ایران دفاع کنند. بنابراین در بازخوانیهایشان از تاریخ معاصر ایران، عمدتا بر بهبود شرایط اقتصادی جامعۀ ایران در عصر پهلوی، دیدگاههای ارتجاعی روحانیت و جنبههای غیردموکراتیک نظر و عمل مخالفان سکولار رژیم شاه تاکید میکنند.
چنین دفاعی از حکومت پهلوی، در واقع مبتنی بر این ایدۀ اساسی است که رژیم شاه در سال ۱۳۵۷ به دست انقلابیون دموکراسیخواه سرنگون نشد؛ بنابراین تداوم یک حکومت غیردوکراتیک اما کارآمد به لحاظ اقتصادی، بهتر از مشارکت در انقلابی به رهبریِ یک روحانیِ مرتجع بود.
فارغ از نقدهای گوناگونی که میتوان به دفاعیات سلطنتطلبان از حکومت پهلوی وارد کرد، این نکته هم نباید از قلم بیفتد که فقدان یا نقصانِ «فرهنگ دموکراتیک»، دال بر نبودِ «مطالبات دموکراتیک» نیست. رژیم شاه مانع تحقق انبوهی از مطالبات دموکراتیک جامعۀ ایران بود که بخش قابل توجهی از آنها مطالبات سیاسی بودند. دموکراتیزاسیون، به قول یورگن هابرماس، فرایندی بسط-یابنده است و شامل مخالفان یک رژیم سیاسی غیردموکراتیک نیز میشود. اما نقدهایی که از منظر دموکراتیک میتوان به مخالفان یک رژیم سیاسی وارد کرد، اولا نافی این واقعیت نیست که آن مخالفان به هر حال «مطالبات دموکراتیک» هم دارند، ثانیا بیاعتنایی حکومت به خواستههای دموکراتیک مخالفان را موجه نمیسازد، ثالثا به این معنا نیست نگرش و مشی مخالفان سکولار و مدرن آن رژیم، یکسره غیردموکراتیک بوده.
مثلا پارهای از اقدامات اصلاحی و مترقی رژیم شاه در دهۀ ۱۳۴۰، که با شعار «انقلاب شاه و ملت» اعمال شدند، آشکارا سرشتی چپگرایانه داشتند و به همین دلیل فرح پهلوی هم در دفاع از شاه گفته است: «خود شاهنشاه از همه سوسیالیستتر بودند.»
پرداختن به نکتۀ فوق، موضوع اصلی این نوشته نیست. آنچه بیان شد، صرفا برای توضیح روشی است که لایههای مدرنتر جریان سیاسی سلطنتطلب برای دفاع از حکومت پهلوی برگزیدهاند. مطابق این روش، مدافعان حکومت پهلوی به جای اینکه جنبههای دموکراتیک آن حکومت را نشان دهند، تاکیدشان بر بازنمایی جنبههای غیردموکراتیک اندیشه و عمل مخالفان حکومت پهلوی است.
کسانی که با چنین شیوهای از حکومت پهلوی دفاع میکنند، خودشان را لیبرال معرفی میکنند و مهمترین تشکل آنها گروه «دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال ایران» نام دارد که در سال ۱۳۸۴، یعنی زمانی که بنیانگذاران این گروه هنوز سلطنتطلب نبودند، تشکیل شده. سعید قاسمینژاد بهعنوان یکی از مؤسسان این گروه، که در سالهای اخیر نیز جزو مشاوران اصلی رضا پهلوی بوده، چند سال قبل در توئیتر صریحا نوشت که در صورت سقوط جمهوری اسلامی، «انتخاباتبازی» تا ده سال باید تعطیل شود.
وی همچنین در توضیح شرایط سیاسی در ایران مطلوب خودش، فهرست بلندبالایی از جریانهای فکری و گروههای سیاسی را منتشر کرد و نوشت که در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، این گروهها حق شرکت در انتخابات را نخواهند داشت. در فهرست مد نظر او نام این گروهها درج شده بود: مارکسیستها، مجاهدین خلق، جبهۀ ملی، نهضت آزادی، اصلاحطلبان، محافظهکاران مذهبی، روشنفکران دینی و غیره. یعنی تقریبا تمام جریانهای فکری و سیاسی جامعۀ ایران در طول سدۀ اخیر.
طرفداران نوظهور رضا پهلوی، ادعای لیبرالیسم دارند ولی منظورشان از لیبرالیسم، عمدتا لیبرالیسم اقتصادی است؛ در حالی که لیبرالیسم فقط دلالت اقتصادی ندارد بلکه در حوزههای فکر و سیاست و اخلاق هم حرفهایی اساسی برای گفتن دارد و مسامحتا میتوان آن را به چهار شاخۀ لیبرالیسم معرفتی، لیبرالیسم اقتصادی، لیبرالیسم سیاسی و لیبرالیسم اخلاقی تقسیم کرد.
سلطنتطلبان قطعا با لیبرالیسم سیاسی مخالفاند چراکه تکثر احزاب و انتخابات آزاد و آزادی رسانه و حق نقد نهادهای قدرت (پادشاه و دربار و ...) را برنمیتابند. اگر لیبرالیسم دلالت بر «آزادی» دارد، پس قاعدتا همۀ نیروهای اجتماعی (اعم از طبقات و اقشار) باید «آزادی فعالیت سیاسی» داشته باشند. اینکه تقریبا همۀ جریانهای سیاسی و فکری سدۀ اخیر جامعۀ ایران را فاقد حق فعالیت سیاسی بدانیم، بیشتر بوی فاشیسم میدهد تا لیبرالیسم؛ و ضمنا یادآور تأسیس بدفرجام حزب رستاخیر است؛ حزبی که حسین بشیریه، مهمترین چهرۀ علوم سیاسی در ایران پس از انقلاب، در کتاب «زمینههای اجتماعی انقلاب ایران»، تأسیس آن را اقدامی فاشیستی توصیف کرده است.
ازدواج مصلحتی سلطنتطلبی و لیبرالیسم اقتصادی
اما مخالفت با «لیبرالیسم سیاسی» و منحصر کردن لیبرالیسم به «لیبرالیسم اقتصادی»، مختص سلطنتطلبان نیست. دست کم از آغاز دهۀ ۱۳۹۰، جریان فکری خاصی در ایران پدید آمده است که لیبرالیسم را صرفا در آینۀ «اقتصاد» مینگرد و میکوشد «دفاع از سرمایهداری» را تنها شرط یا مهمترین شرط لیبرالیسم و «دموکراسی» را نیز نوعی «انحراف پوپولیستی از لیبرالیسم» جلوه دهد.
این جریان فکری در واقع مدافع «سرمایهداری منهای دموکراسی» است و بر طبل «توسعه» میکوبد اما منظورش از توسعه، عمدتا «توسعۀ اقتصادی» است نه «توسعۀ سیاسی». سه چهرۀ مشهورتر این جریان در داخل ایران عبارتند از مرتضی مردیها و محمود سریعالقلم و محمد قوچانی.
مدافعان رژیم شاه، بهخصوص افرادی نظیر مردیها و غنینژاد، تاکید میکنند که دولت پهلوی توسعهگرا بود و با تکیه بر سرمایهداری صنعتی و افزایش رشد اقتصادی، در حال پیمودن مسیر درستی بود اما اسلامگرایان و کمونیستها مردم را به راه غلط «انقلاب» کشاندند. ولی واقعیت این است که این ماجرا، کمتر از یک دهه پس از سقوط رژیم شاه، در کرۀ جنوبی و برزیل و شیلی هم تکرار شد.
این افراد، به همراه سلطنتطلبان متأخرِ برآمده از جنبش دانشجوییِ دوران اصلاحات، در حقیقت دنبال دپولیتیزهکردن جامعهاند و به همین دلیل دموکراسی و توسعۀ سیاسی و لیبرالیسم سیاسی را خوش ندارند؛ چراکه سیاست را حوزهای میدانند متعلق به «نخبگان»؛ و نسبت به ورود «عوام» یا عامۀ مردم به حوزۀ سیاست عمیقا بدبیناند.
مثلا مرتضی مردیها حدود دو سال قبل در نقد دموکراسی چنین سخنانی گفت:
آمدن رضاشاه شکست انقلاب مشروطه نبود. جبران شکست بود. انقلاب مشروطه خودش شکست خورد. به چه معنا شکست خورد؟ ناظمالاسلام میگوید با حسنبقال به عنوان نمایندۀ مردم در مجلس اول چه کار میخواستید بکنید؟ من وقتی در جوانی بعضی از آرای ارسطو را میخواندم که دموکراسی را نقد میکرد، موهای بدنم سیخ میشد. مگر دموکراسی را میشود نقد کرد؟ مگر دموکراسی چیز بدی است؟ دموکراسی یک ابزار است و بعضی جاها ممکن است بد باشد. همین الآن کسی نگفته ترکیه در انتخاباتش تقلب میکند ولی با این دموکراسی، آیندۀ امیدبخشی {ندارد}. شما فرض کنید امروز در پاکستان رایگیری کنند یا در افغانستان یا در همین ایران خودمان که چهل پنجاه سال است که رایگیری کردهاند. دموکراسی اصلا چیز بهبه و چهچهی نیست؛ صرفا آیندۀ تقریبا ناگزیر دنیاست ولی همان هم اگر مدام سعی کنند مردمیتر و مستقیمتر و تودهایترش بکنند، خراب کردنش است. اگر بخواهد آیندهای داشته باشد، باید یک مقدار نخبهگرایانه باشد.
به سخنانی از این دست، نقدهای متعددی وارد است. مثلا مردیها میگوید دموکراسی باید «یک مقدار نخبهگرایانه باشد.» ولی اولا نمیگوید دموکراسی «چه مقدار» باید نخبهگرایانه شود، ثانیا برای این سؤال جوابی ندارد که اگر «مقدار» مد نظر او به تایید «اکثریت مردم» نرسد، چه باید کرد؟
در بین اطرافیان کنونی رضا پهلوی نیز، علیرضا کیانی (سردبیر نشریۀ «فریدون») قبلا تاکید داشت که «مردم باید زندگیشان را بکنند و سیاست را به نخبگان سیاسی واگذار کنند.»
اما نه مردیها و نه سردبیر نشریۀ «فریدون»، در عمل به همین سخنان دموکراسیستیزانهشان پایبند نیستند. مثلا در سه دورۀ اخیر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، نخبگان مخالف ریاست جمهوری ترامپ بودند و عمدتا «حسنبقال»های جامعۀ آمریکا به ترامپ رای دادند. و یا از سال ۱۳۹۶ به این سو، که بسیاری از افراد کمسوادتر یا غیرنخبۀ جامعۀ ایران شعار میدهند «رضاشاه روحت شاد»، سلطنتطلبانی که خودشان را نخبه میدانند، مدافع «دخالت عوام در سیاست» شدهاند.
از این تناقضِ فرصتطلبانه اگر بگذریم، نکتۀ مهم این است که جریان مدافع «سرمایهداری منهای دموکراسی»، از آنجا که به «توسعۀ سیاسی» اعتقادی ندارد، «سرمایهداری» را برای تحقق «توسعه» کافی میداند و با نفی نه چندان صریح دموکراسی، عملا مدافع تأسیس نوعی دیکتاتوری است که قبلا در کشورهایی نظیر کرۀ جنوبی و برزیل و شیلی آزموده شده.
ساموئل هانتینگتون در کتاب «موج سوم دموکراسی»، دیکتاتوری را پدیدهای فردی و متفاوت از «حکومت نظامیان» قلمداد کرده و عبارتهایی نظیر «دیکتاتوری نظامی» یا «دیکتاتوری حزبی» را دقیق نمیداند چراکه دیکتاتوری را «حکومت فردی» میداند. اما اگر مسامحتا این تفکیک را نادیده بگیریم، باید گفت که در برزیل و کرۀ جنوبی و شیلی، به ترتیب تا پیش از سالهای ۱۹۸۵ و ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸، «دیکتاتوریِ نظامیِ توسعهگرا» برقرار بود؛ اما نظامیان سرکوبگر این کشورها نیز مثل سلطنتطلبان ایرانی و همسویان ایدئولوژیکشان در داخل ایران، یعنی افرادی نظیر محمد قوچانی و مرتضی مردیها و سریعالقلم و غنینژاد، توسعهگراییشان صرفا عمدتا شامل توسعۀ اقتصادی و تا حدی هم «توسعۀ انسانی» میشد و هیچ ربطی به توسعۀ سیاسی نداشت؛ و دقیقا به علت همین نقصان و فقدان، نهایتا با دموکراسیخواهیِ مردم معترض تحت حکمرانیشان مواجه شدند و یکی پس از دیگری سقوط کردند.
بنابراین، فارغ از اینکه «سرمایهداری منهای دموکراسی» یا «توسعه منهای توسعۀ سیاسی» یا «لیبرالیسم منهای لیبرالیسم سیاسی»، فینفسه قابل دفاع نیست، باید گفت چنین نسخههایی قبلا در سایر کشورها و حتی در ایران اجرا شده و نهایتا شکست خورده است. مدافعان رژیم شاه، بهخصوص افرادی نظیر مردیها و غنینژاد، تاکید میکنند که دولت پهلوی توسعهگرا بود و با تکیه بر سرمایهداری صنعتی و افزایش رشد اقتصادی، در حال پیمودن مسیر درستی بود اما اسلامگرایان و کمونیستها مردم را به راه غلط «انقلاب» کشاندند.
ولی واقعیت این است که این ماجرا، کمتر از یک دهه پس از سقوط رژیم شاه، در کرۀ جنوبی و برزیل و شیلی هم تکرار شد. یعنی حکومتهایی که از نظر طرفدارانشان توسعهگرا بودند، نهایتا گرفتار دموکراسیخواهی مردم برزیل و کره و شیلی شدند و از صحنۀ تاریخ محو شدند. بنابراین سرنگونی «رژیمهای سرمایهداری توسعهگرای غیردموکراتیک»، پدیدهای جهانی بوده و صرفا در ایران رخ نداده است.
حکومتهای غیردموکراتیکی که بخشی از نظام جهانی سرمایهداری و متحد سیاسی بلوک غرب بودند و با توسعهگراییِ خاص خودشان به رشد طبقۀ متوسط کمک میکردند تا از وقوع «انقلاب کمونیستی» در کشورهایشان جلوگیری کنند، نهایتا با پدیدهای مواجه شدند که جامعهشناسان سیاسی آن را «خیانت طبقۀ متوسط» نامیدهاند. یعنی همان طبقهای که رشدش را مدیون توسعهگرایی خاص و ناقص این حکومتها بود، نهایتا «ولینعمت» خودش را ساقط کرد؛ چراکه به توسعۀ اقتصادی قانع نبود و خواستار توسعۀ سیاسی هم بود. توسعۀ اقتصادی منهای توسعۀ سیاسی، در واقع همان «سرمایهداری منهای دموکراسی» است.
بنابراین، کسانی که امروزه، چه با هدف احیاء سلطنت پهلوی و چه با هدف بیرونکشیدن یک «دیکتاتوریِ توسعهگرا» از دل نظام جمهوری اسلامی، عملا نسخۀ «سرمایهداری منهای دموکراسی» را برای جامعۀ ایران تجویز میکنند، در واقع مشغول راندن این کشور به سمت شرایط تاریخیِ تجربهشدهای هستند که عبور از آن، نهایتا نیازمند یک انقلاب دیگر است. چنین وضعیتی در دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی، در ایران شکل گرفت و نارضایتی سیاسی عمیق به بار آورد و عاقبت به سقوط حکومت پهلوی انجامید.
در اوایل دولت نخست روحانی، محمود سریعالقلم این انتقاد را مطرح کرد که چرا یک رانندۀ تاکسی باید دربارۀ سیاست هستهای اظهار نظر کند. این موضعگیری غیردموکراتیک، شبیه سخنانی است که علی خامنهای همین چند سال قبل، در نفی رفراندوم بیان کرد. وقتی هزینۀ سیاست هستهای جمهوری اسلامی را مردم عادی میپردازند، چرا یک رانندۀ تاکسی یا «حسنبقال» نباید دربارۀ آن سیاست اظهار نظر کند و در تداوم یا تغییرش نقش داشته باشد. «مجلس عوام» جزو ارکان اساسی دموکراسی است و لیبرالهای نیمبندی که لیبرالیسم را به «آزادی اقتصادی» تقلیل دادهاند، حق ندارند از موضعی نخبهگرایانه، «حق تعیین سرنوشت» را از اکثریت جامعه، یعنی مردم عادی، سلب کنند.
در همان دوران، محمد قوچانی که سردبیر مجلۀ مهرنامه بود و مقالهای هم با عنوان «زندهباد سرمایهداری» نوشته بود، در مصاحبه با روزنامۀ اعتماد، در پاسخ به این سؤال که «شما چه نظری دربارۀ دموکراسی دارید؟»، گفت: «من اصلا نمیدانم دموکراسی چیست.»
از سخنان سردبیر نشریۀ سلطنتطلب «فریدون» در نفی کنشگری سیاسی مردم، تا تحقیر مجلس مشروطه از سوی مرتضی مردیها بابت حضور «حسنبقال» در آن مجلس، تا نفی حق اظهار نظر مردم عادی دربارۀ سیاست هستهای در نگرش نخبهسالارانۀ محمود سریعالقلم و نهایتا دفاعیات پرشور محمد قوچانی از سرمایهداری و اظهار بیاطلاعیاش از چیستیِ دموکراسی، به خوبی نشان میدهد که ایدۀ «سرمایهداری منهای دموکراسی»، باب طبع راست افراطی (سلطنتطلبان) و لایههایی از راست میانهرو (کارگزاران سازندگی و نشریات اقماریاش) در ایران امروز است. این دو جریان سیاسی، علیرغم نفرتی که از یکدیگر دارند، هر دو مدافع سپردن ایران به دست یک «دیکتاتور توسعهگرا» هستند. شدت دیکتاتوریِ این دیکتاتور، اگر متعلق به جریان سلطنتطلب باشد، احتمالا بیشتر خواهد بود؛ چراکه سلطنتطلبان ایران آشکارا مصداقی از جریان جهانیِ راست افراطیاند.


نظرها
نظری وجود ندارد.