ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

سوریه، زندان، تبعید؛ نجاتی که پایان نمی‌یابد

محمد زعل السلوم، شاعر و روزنامه‌نگار سوری، متولد ۱۹۷۹ در دمشق و ساکن لیون فرانسه، در شعرهایش تجربه سه‌نسلی آوارگی خانواده‌اش از جولان را با زندان، جنگ و تبعید درآمیخته است. او در «تکه‌کاغذهای زندان» از نوشتن هایکو و یادآوری دوستان و شهرها به‌عنوان راهی برای دوام آوردن، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که آزادی و نجات رخدادی یک‌باره نیست، بلکه فرایندی ناتمام است؛ از زندان و دادگاه تا اقامت اجباری، تبعید و عبورهایی که در درون انسان ادامه می‌یابند.

محمد زعل السلوم، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و پژوهشگر سوری، ۱۹۷۹ در همان سالی که انقلاب ایران چهره خاورمیانه را دگرگون کرد در دمشق به دنیا آمد و اکنون در لیون فرانسه زندگی می‌کند. او از خانواده‌ای است که از جولان سوریه آواره شده‌اند و تجربه آوارگی در زندگی و شعرش سابقه‌ای پیش از تولد خود او دارد؛ تجربه‌ای که از پدربزرگ و پدر به او رسیده و بعدها با جنگ، زندان و تبعید او درآمیخته است. السلوم تاکنون حدود ۲۵ مجموعه شعر منتشر کرده و در کنار شعر در زمینه داستان، روزنامه‌نگاری، ترجمه و پژوهش نیز فعالیت داشته است. سوریه و جولان، زندان و تبعید، حافظه و خانه، آزادی و تلاش برای بقا از مضمون‌های تکرارشونده در آثار اوست؛ این مضامین در شعرهایش اغلب از میان تجربه شخصی و حافظه خانوادگی به تجربه گسترده‌تر انسان سوری راه می‌برند. از این نظر او با همتایان تبعیدی او در ایران، از نظر ادبی خویشاوند است.

سه نسل، سه تبعید

السلوم در شعر «ای همه مردم خوب» از سرنوشت خود به عنوان «حکایت سه مرد» یاد می‌کند: او، پدر و پدربزرگش؛ سه نسلی که هر سه تجربه رانده‌شدن از سرزمین و زندگی دور از خانه را داشته‌اند. پدربزرگ بدون بازگشت به جولان از دنیا می‌رود، پدر سال‌های طولانی در غربت زندگی می‌کند و اکنون او نیز خارج از سوریه روزگار می‌گذراند:

فأنا حکایة ثلاثة رجال (أنا وأبی وجدی)
ثلاثتنا طُردنا من أرضنا من البلاد
جدی الجولانی العتید مات فی ظلال الشام بلا جولان
وأبی المتغرب عقدین دفن جانبه بلا وطن
سهمان جرحا قلبی
وأنا الیوم فی الغیاب خارج الحدود

 ترجمه:

من حکایت سه مرد هستم: من، پدرم و پدربزرگم؛
هر سه از سرزمین‌مان، از کشورمان رانده شدیم.
پدربزرگ استوار جولانی‌ام در سایه دمشق، بی‌جولان، از دنیا رفت؛
و پدرم که دو دهه در غربت زیست، بی‌وطن در کنار او به خاک سپرده شد.
دو تیر قلبم را زخمی کردند،
و امروز من نیز در غیاب، آن سوی مرزهایم.

وقتی سوری بودن اتهام می‌شود

آیا تجربه آوارگی که شاعر با این صراحت آن را در گستره سه نسل، به اختصار و بدون پیرایه‌های ادبی بازگو می‌کند، در سطح ملی نیز قابل تعمیم است؟ آیا می‌توان گفت آوارگی، پس از سال‌ها جنگ و سرکوب، به یکی از تجربه‌های مشترک انسان سوری بدل شده است؟

السلوم می‌گوید تبعید برای او از روزی که سوریه را ترک کرد آغاز نشده، بلکه پیش از تولدش وجود داشته است. او در دل حافظه خانواده‌ای به دنیا آمده که پیش‌تر مکان نخستین خود را از دست داده بود. از همین رو، مکان برای او همواره چیزی بوده که «هم‌زمان هم زیسته می‌شود و هم روایت می‌شود». اما این تجربه، به گفته او، به تاریخ خانواده‌اش محدود نمی‌ماند:

پس از آنچه سوری‌ها در دهه‌های اخیر از سر گذرانده‌اند، از ریشه کنده شدن به تجربه‌ای فراگیر بدل شده است: آن‌که در داخل کشور مانده، ممکن است در همان شهر خود در تبعید باشد؛ و آن‌که از کشور خارج شده، سرزمینش را در زبان، حافظه و روابط انسانی خود با خویش حمل می‌کند.

این تجربه آوارگی در شعر دیگری به پرسشی درباره خودِ هویت سوری بدل می‌شود. در «بله، سوری» شاعر به لحظه‌ای می‌رسد که در آن صرفِ نام یا هویت می‌تواند دلیلی کافی برای سوءظن یا مجازات باشد. کودک شعر نه گفتمان سیاسی‌ای دارد و نه سودای بزرگی در سر؛ فقط می‌خواهد برای مادرش نان ببرد. اما پرسشی که با آن روبه‌رو می‌شود تمام زندگی‌اش را در خود خلاصه می‌کند: «آیا سوری هستی؟»

با این همه، السلوم تأکید می‌کند که سوری بودن برای او فقط به معنای «زخم» نیست:

درست است که فقدان، زندان، جنگ و تبعید با قدرت وارد معنای این هویت شده‌اند، اما سوریه برای من زبان، کودکی، حافظه خانوادگی، موسیقی، لهجه، کتاب‌ها، دوستان، مکان‌ها و نوعی حساسیت ویژه نسبت به جهان نیز هست. نمی‌خواهم هویت سوری صرفاً به هویت یک قربانی تبدیل شود. زخم بخشی از آن است، اما همه آن نیست. هنوز در این هویت تعلق، توان بازسازی و امید به این وجود دارد که از تعریف خود صرفاً بر اساس آنچه بر ما رفته است، فراتر برویم و خود را همچنین با آنچه می‌نویسیم، می‌سازیم و دوست می‌داریم، تعریف کنیم.

شعر در زندان؛ برای اینکه نزنیم زیر گریه

  در «تکه‌کاغذهای زندان» می‌نویسد که در زندان شعر و هایکو می‌نوشت، پرندگان را تصور می‌کرد، دوستان را با شهرهایشان به یاد می‌آورد و حتی زندانبان را به تمسخر می‌گرفت؛ و در پایان اعتراف می‌کند که اینها همه برای آن بود که «نزنیم زیر گریه»:

محمد زعل السلوم، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و پژوهشگر سوری. عکس: زمانه
محمد زعل السلوم، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و پژوهشگر سوری. عکس: زمانه

كتبت الشعر في قصاصات السجن
كان الهايكو
كان المرح الذي لا يحطمنا
كان طوق الأمل
كتبت عن الجنادب
وأصوات طائرات انجرليك
وتخيلت كل الطيور
ووصفت اصدقائي كل بمدينته
حلب
بلودان
مضايا
حمص
عفرين
كنا نسخر من السجان
كنا نملؤ الدنيا عزيمة
عزيمة الثورة
والإصرار
فقط
حتى
لا نجهش بالبكاء

 ترجمه:

بر تکه‌کاغذهای زندان شعر می‌نوشتم؛
هایکو بود،
شادی‌ای بود که نمی‌گذاشت در هم بشکنیم،
حلقه نجاتِ امید بود.
از ملخ‌ها می‌نوشتم
و از صدای هواپیماهای اینجرلیک،
و همه پرندگان را در خیال می‌آوردم.
دوستانم را هر یک با شهرش وصف می‌کردم:
حلب،
بلودان،
مضایا،
حمص،
عفرین.
زندانبان را به تمسخر می‌گرفتیم،
دنیا را از عزم خود پر می‌کردیم؛
عزم انقلاب
و پایداری،
فقط
برای اینکه
نزنیم زیر گریه.

او در این سطرها می‌کوشد حافظه جمعی و پیوندهای اجتماعی را در شرایطی که قدرت در تلاش است که هویت، تعلق و امید را از میان بردارد، حفظ ‌کند. می‌‌گوید:

شعر شهادت بود، زیرا انسان در فضای سرکوب گاهی احساس می‌کند نخستین چیزی که در معرض تهدید قرار می‌گیرد، روایت او از آن چیزی است که اتفاق می‌افتد. نوشتن یعنی گفتن این‌که: این اتفاق افتاد، و من آن را دیدم و احساس کردم. شعر مقاومت هم بود؛ نه همیشه به معنای بزرگ و قهرمانانه آن، بلکه در قالب مقاومت‌های بسیار کوچک: اینکه تخیل خود را حفظ کنی، پرنده‌ای یا شهری یا دوستی را به یاد بیاوری، در درون خود زندانبان را به تمسخر بگیری، حتی اگر نتوانی آشکارا چنین کنی. وقتی زندان می‌تواند مکان، زمان و جسم تو را تحت کنترل خود درآورد، تخیل همچنان فضایی باقی می‌ماند که بستن کامل آن دشوار است.

 بدین ترتیب شعر نه تنها رنج را به رسمیت می‌شناسد، بلکه خشونت ساختاری زندان را مستند می‌کند و در خدمت بازگرداندن صدای قربانیان و تقویت حافظه تاریخی برای جلوگیری از تکرار نقض‌ها قرار می‌گیرد؛ در این میان سطرِ تاثیرگذار «فقط تا نجهش بالبکاء» (نزنیم زیر گریه) نشان می‌دهد که این مقاومت، در مرز بین سوگ و بقا شکل گرفته است. او می‌گوید:

اما شعر پیش از هر چیز وسیله‌ای برای بقای روانی بود. عبارت «تا نزنیم زیر گریه» فقط یک استعاره نیست. گاهی تبدیل ترس یا تحقیر به یک تصویر، یک جمله یا طنز، آن را برای چند دقیقه بیشتر قابل تحمل می‌کرد. شعر درد را از میان نمی‌برد، اما به آن شکلی می‌داد که بتوان آن را با خود حمل کرد.

وقتی زبان زیر فشار خشونت قرار می‌گیرد

خشونت می‌کوشد انسان را به سکوت و ترس و بی‌پناهی فروببرد، اما شعر [و اصولا هنر خلاق] با نام‌گذاری مکان‌ها، یادآوری چهره‌ها و تبدیل زندان به فضایی برای تخیل و نوشتن، آن را به تجربه‌ای قابل گفتن، قابل سوگ و قابل به یاد آوردن بدل می‌کند؛ و همین‌جاست که آسیب، بی‌آنکه انکار شود، به حافظه، همدلی و صدایی برای عدالت تبدیل می‌شود. زعال السلوم درباره چگونگی تبدیل خشونت به شعر می‌گوید:

این برای من یکی از دشوارترین مسائل است. نمی‌خواهم خشونت را زیبا جلوه دهم و نمی‌خواهم قربانی را به ماده‌ای تزئینی برای یک شعر تبدیل کنم. واقعیت سوریه در بسیاری از لحظات از توان زبان برای بازنمایی آن بی‌رحمانه‌تر بوده است. از همین رو، تلاش نمی‌کنم در هولناکی با واقعیت رقابت کنم؛ بلکه زبان را زیر فشار آن قرار می‌دهم. واقعیت‌ها همچنان واقعیت باقی می‌مانند، اما شعر می‌کوشد بپرسد: این خشونت با انسان، حافظه، ایمان، ترس و معنای زندگی و مرگ چه می‌کند؟

در شعر «گور سوری»، السلوم همین فشار واقعیت بر زبان را با کنار هم نشاندن تصاویر عینی خشونت و ارجاعات دینی، اسطوره‌ای و ادبی نشان می‌دهد. از مریم، موسی، نمرود و فرعون یاد می‌کند، «گودو»ی ساموئل بکت را به میان می‌آورد و تصویر ترکیبی «عزرائیل ـ فرانکنشتاین» را می‌سازد. در بخشی از شعر می‌خوانیم:

تلك الجثث المحترقة
وصور قيصر…
وحفرة الموت يا حفرة التضامن
تلك الأوطان المقابر
الموت السوري لا يختبئ
ليلتقط فرانكشتاين العزرائيلي بقايا الأبدان

ترجمه:

آن پیکرهای سوخته،
و عکس‌های قیصر…
و گودال مرگ، ای گودال تضامن،
آن وطن‌هایی که گورستان‌اند؛
مرگ سوری پنهان نمی‌شود،
تا فرانکنشتاینِ عزرائیلی بقایای تن‌ها را گرد آورد.

و چند سطر بعد:

تتأوه مريم تهز النخلة المتألمة
النمرود لا يأبه لعصا موسى
ولا الطفل الناطق

ترجمه:

مریم ناله می‌کند و نخلِ رنج‌کشیده را می‌جنباند؛
نمرود به عصای موسی اعتنایی ندارد،
و نه به کودک سخنگو.

السلوم درباره این ارجاعات می‌گوید:

وقتی شخصیت‌های دینی، اسطوره‌ای یا ادبی را فرا می‌خوانم، از آنها برای آرایش شعر استفاده نمی‌کنم. آنها برای من لایه‌های دیگری از حافظه بشری‌اند که به واقعه سوری امکان می‌دهند با روایت‌های کهن‌تر درباره کشتار، نجات، انتظار، استبداد و رستگاری وارد گفت‌وگو شود. و واقعاً لحظاتی وجود دارد که زبان در برابر آنها ناتوان می‌شود. گاهی سکوت درون شعر، خود بخشی از شعر است. همه‌چیز را نمی‌توان به استعاره تبدیل کرد و برخی تصاویر واقعی باید همان‌گونه که هستند، سنگین و آزاردهنده باقی بمانند.

آزادی؛ نجاتی که پایان نمی‌یابد

ما از ادبیات زندان و ادبیات تبعید در ایران دریافته‌ایم که رهایی از زندان و نجات یک رخداد یک‌باره و تمام‌شده نیست، بلکه فرایندی ناتمام و پرتکرار است: شاعر ابتدا با واژه‌های «آزاد»، «آزادی» و «نجات» لحظه خروج را جشن می‌گیرد، اما بی‌درنگ دادگاه، پنج تا هشت سال حکم، اقامت اجباری، دام‌ها، مین‌ها و دیوارها سر برمی‌آورند و پرسش «چند بار باید عبور کنم؟» نجات را به وضعیتی معلق و مستمر بدل می‌کند.

عبور آخر للنجاة

عبرت السجن
خرجت حرا
حرا
حرية
نجوت
ما اجمل النجاة
بعد شهر من القيد
ولكن علي محكمة
وأي محكمة
خمس سنوات لثمان سنوات
كم مرة علي ان أعبر
وكم من فخ يلاحقنا
وكم من لغم
وكم من جدار
ولكنني انتصرت
الليسيه باسيه
بعد عام ونصف
اقامة جبرية
عبور آخر
للنجاة

 ترجمه:

عبوری دیگر برای نجات

از زندان عبور کردم،
آزاد بیرون آمدم،
آزاد،
آزادی،
نجات یافتم.
نجات چه زیباست
پس از یک ماه در بند.

اما دادگاهی در انتظارم بود؛
و چه دادگاهی:
پنج تا هشت سال.

چند بار باید عبور کنم؟
چند دام در تعقیب ماست؟
چند مین؟
چند دیوار؟

اما پیروز شدم.
گذشته‌ها گذشته.
پس از یک سال و نیم
اقامت اجباری،
عبوری دیگر
برای نجات.

جمله «ولكنني انتصرت» (اما من پیروز شدم) در کنار «laissez-passer» ـ مجوز عبور ـ و سپس «عبوری دیگر برای نجات» نشان می‌دهد که نجات در اینجا نه فقط رهایی جسمی، بلکه ایستادگی در برابر تکرار سرکوب، حمل رنج و حفظ اراده انسانی است؛ گویی هر عبور شکلی از پیروزی کوچک بر دام‌ها، مین‌ها و دیوارهاست، بی‌آنکه مسیر نجات هرگز به‌طور قطعی به پایان برسد. او می‌گوید:

عبور صرفاً با رسیدن به کشوری امن پایان نمی‌یابد. عبوری هست از زندان به بیرون، از کشوری به کشور دیگر، از ترس به سوی تلاش برای بازیافتن زندگی؛ و سپس عبوری دیگر در درون خود انسان.

و در ادامه، با اشاره به تجربه تبعید می‌گوید:

در فرانسه، از درجه‌ای از امنیت و آزادی برخوردارم که در دوره‌های پیشین زندگی‌ام نداشتم و این برای من بسیار مهم است. اما نجات یک لحظه واحد نیست. انسان آنچه را از سر گذرانده با خود حمل می‌کند: ترس، خاطره، کسانی را که از دست داده است و پرسش‌هایی را که هنوز بسته نشده‌اند. آزادی برای من امروز یعنی بتوانم آنچه می‌خواهم بنویسم؛ بتوانم «نه» بگویم بی‌آنکه انتظار داشته باشم نیمه‌شب کسی در خانه‌ام را بکوبد؛ بتوانم رفت‌وآمد کنم، با آدم‌ها دیدار کنم، منتشر کنم، مخالفت کنم و به یاد بیاورم، بی‌آنکه خودِ حافظه به اتهامی علیه من تبدیل شود.

و سپس در پایان یادآوری می‌کند:

اما آزادی مسئولیت هم هست: با این فضایی که به دست آورده‌ام چه می‌کنم؟ آیا فقط برای نجات فردی خودم از آن استفاده می‌کنم، یا تجربه‌ام را به نوشتن، شهادت و گفت‌وگو تبدیل می‌کنم؟ به همین دلیل احساس می‌کنم «عبور به سوی نجات» هنوز کاملاً پایان نیافته است؛ فقط شکل آن تغییر کرده است.

این تجربه برای خواننده ایرانی ناآشنا نیست؛ ادبیات زندان و تبعید ایران نیز بارها از آزادی‌ای سخن گفته است که با گشوده شدن درِ زندان یا عبور از مرز به پایان نمی‌رسد. تجربه سوری و ایرانی در این نقطه به یکدیگر نزدیک می‌شوند: ما همه از خاکی تفدیده در خاورمیانه برآمده‌ایم، اما همه سر بر یک خاک نمی‌گذاریم.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.