همسایهها؛ تاریخ روی پوست
بدن، سیاست و حق روایت در رمان احمد محمود
در «همسایهها»ی احمد محمود، سیاست فقط در خیابان، حزب و زندان اتفاق نمیافتد؛ به حیاط خانه، سفره خالی، تن آدمها، عشق، خشونت و روابط همسایگی راه پیدا میکند. خالد در مسیر بلوغ سیاسیاش با فقر، میل، سرکوب و همبستگی روبهرو میشود، اما شناختن سازوکارهای ستم لزوماً او را از تناقضهای خودش رها نمیکند. این نوشته «همسایهها» را از خلال همین تناقض میخواند: جایی که تاریخ نه فقط در شعارها و رخدادهای بزرگ، بلکه در زندگی روزمره و بر تن آدمها نوشته میشود.

رمان همسایهها از احمد محمود
در حیاط دنگالِ «همسایهها»، تاریخ با بیکاری پدر، اضطراب مادر و نگاه همسایهها به زندگی خالد راه مییابد. نوجوانی او در اهوازِ سالهای ملیشدن نفت میگذرد، میان اتاقهایی که فقر به هم نزدیکشان کرده و آدمهایی که برای معاش و اندکی آسودگی تقلا میکنند. سیاست از بیرون به این زندگی افزوده نمیشود؛ در نانی که کم است، اختیاری که دیگران بر تن او دارند و ترسی که به خانه بازمیگردد، حضور دارد. خالد بعدها برای بعضی از این تجربهها نام پیدا میکند، اما دانستن علت رنج، او را از دشواری زیستن با دیگران معاف نمیکند.
اتاقهای حیاط به هم نزدیکاند، صداها میپیچند و رفتوآمدها کمتر از نگاه همسایهها پنهان میمانند. کسی برای پوشاندن اختلاف خانوادگی یا درماندگیاش چندان مجالی ندارد؛ رنجی که در خانهای برخوردار پشت دری بسته میماند، در این حیاط به دانسته دیگران تبدیل میشود و گاه همان دانستن، فشار تازهای بر صاحب رنج میآورد. فقر از مساحت خلوت هم کم کرده است. بااینحال، زندگی بدون این نزدیکی دشوارتر خواهد شد: همسایهها خبر میآورند، واسطه میشوند و در گرفتاریها به سراغ کسی میروند که شاید بتواند کاری بکند. وقتی خاله رعنا از بردن پسرش به نظاموظیفه پریشان است، امید خانواده به آفاق و آشناییهای او میرسد. خبرِ بازداشت، آدمهای حیاط را گرد هم آورده، هرچند هرکدام کار و گرفتاری خود را دارند؛ خواج توفیق همچنان کنار منقل است و زندگی روزانه در اطراف زنِ گریان ادامه دارد. کمک از دل همین معاشرت معمولی فراهم میشود، بیآنکه همدلی همه یکاندازه باشد. محمود به همسایگی خصلتی سراسر مهربان نمیدهد. مجاورت، پیش از آنکه انتخابی اخلاقی باشد، وضعیتی مادی است که هر خانواده باید درون آن راهی برای گذراندن روزها پیدا کند. آدمها از یکدیگر میرنجند و باز ناچارند در خانه همان کسی را بزنند که از او رنجیدهاند؛ رفتن همیشه ممکن نیست و ماندن نیز به معنای رضایت نیست.
تنگدستی در این خانهها شکل و صدا دارد. پدر خالد کنار کوره خاموش مینشیند و از ابزارهایی میگوید که از خارج میآورند؛ حتی چیزهایی که ساختنشان میتوانست کار روزانه او باشد. شب، خالد و خواهرش ته ظرف اشکنه را میلیسند و نگرانی پدر با دود سیگار در فضای خانه میماند. رکود کار به کمحوصلگی رسیده است و کودک، پیش از شناختن علتها، پیامدش را در رفتار پدر تحمل میکند. عوض کردن شغل هم تصمیم سادهای نیست؛ خطر از دست دادن دکان و امید به گشایشی نامعلوم، او را میان ماندن و رفتن نگه داشته است. اهوازِ نفتی با چنین خانههایی همزمان است. ثروت جنوب به مسئلهای ملی و بینالمللی تبدیل شده، اما اهمیت منطقه سهمی برابر از امنیت برای ساکنانش فراهم نکرده است. خالد هنوز زبان منسجمی برای توضیح این فاصله ندارد؛ آن را در غذا، کار، لباس و امکان ادامه تحصیل میشناسد. پدرش در چشم او هم گرفتار است و هم آزارنده. فشار معاش توضیحی برای تلخی رفتار مرد فراهم میکند، ولی اثر آن رفتار را از زندگی کودک برنمیدارد. خانه جایی است که ناکامی بیرون در آن تخلیه میشود و افراد کمتوانتر باید سهم بیشتری از تحملش داشته باشند؛ در همان حال، وابستگی و محبت اجازه نمیدهند این نسبت به دشمنیِ روشن و بیابهامی تبدیل شود.
رابطه با بلورخانم، خالد را درگیر اقتداری میکند که حتی هنگام غیبت صاحبش کار میکند. امانآقا در اتاق نیست، اما احتمال بازگشتش در نزدیک شدن، عقب کشیدن و گوش سپردن به صدای حیاط حضور دارد. میل با آسودگی همراه نمیشود؛ هر لحظه ممکن است قدمی پشت در شنیده شود و آنچه میان دو نفر گذشته به دانسته همسایهها بدل شود. بلورخانم خواستههای خود را دارد و برای رسیدن به آنها از قواعد خانه سرپیچی میکند، ولی این سرپیچی او را از آسیبپذیری بیرون نمیآورد. رابطه زن بزرگسال با نوجوان، نابرابری سن و تجربه خودش را هم دارد. خالد همیشه آماده پذیرفتن اصرار او نیست و گاهی میخواهد فاصله بگیرد؛ بلورخانم انتظار میکشد، دلخور میشود و دوباره میخواهد نزدیکش کند. در یکی از این برخوردها، خالد دستهای زن را از دور کمرش باز میکند و برای بیرون رفتن فرصتی میجوید. عبور از چند قدم فاصله تا حیاط، به محاسبه نگاهها و احتمال دیده شدن نیاز دارد. وقتی از اتاق بیرون میزند، نخست خود را به مستراح میرساند تا از آنجا به حیاط برگردد. بانو نگاهش میکند و مادر میپرسد چرا هنوز بیرون نرفته است. خالد پیش از بیرون آمدن پیراهنش را مرتب کرده است تا ظاهرش چیزی را لو ندهد؛ حالا پرسشی عادی برای او معنایی دیگر دارد و نمیداند چه مقدار از آنچه گذشته پنهان مانده است. حتی پس از ترک اتاق، آسودگی به دست نیامده است. هر دو چیزی میخواهند، اما اختیار و خطر برایشان یکسان تقسیم نشده است. بلورخانم باید پس از رفتن خالد در همان خانه بماند؛ خانهای که شوهر در آن اختیار تنبیه را از آنِ خود میداند و همسایهها نیز میتوانند با یک خبر، امنیت شکنندهاش را برهم بزنند.
خالد خود از این نگاه مالکانه بیرون نمانده است. پس از ترک اتاق بلورخانم و در مسیر خانه سیهچشم، با خود میاندیشد که امانآقا حق دارد زنش را کتک بزند؛ حتی تصور میکند اگر بلور همسر خودش بود، او را میکشت. هنوز از زن چندان دور نشده که صمیمیت جایش را به چنین حکمی داده است. سهم خود را در رابطه کنار میگذارد و از جایگاه مردی داوری میکند که گویی حقش پایمال شده است. برای خودش امکان میل ورزیدن قائل است، اما زن همان رابطه باید مجازات شود. این فکر در نوجوانی پدید میآید که تحقیر و زور را میشناسد و از آنها رنج میبرد؛ تجربه ستم، بهخودیخود او را نسبت به رنج دیگری عادل نکرده است. او در این داوری، رفتار خودش را با معیاری میسنجد که برای زن نمیپذیرد. ایستادگی در برابر مأمور، باورهایش درباره زن را یکباره دگرگون نخواهد کرد. او میتواند در خیابان از آزادی دفاع کند و در خیال، اختیار کشتن زنی را برای شوهرش مسلم بداند. بلورخانم در چنین داوریای حتی از حق توضیح محروم است؛ خالد به دلایل و ترسهای او فکر نمیکند، چون جایگاه مردِ صاحباختیار پاسخ را از پیش در اختیارش گذاشته است. نزدیکی جسمی به شناختن زن نینجامیده و خاطره لذت نیز مانع قساوت نشده است.[۱]
زندگی آفاق شکل دیگری از این نابرابری را آشکار میکند. او با رفتوآمد و قاچاق پارچه معاش خانه را تأمین میکند، درحالیکه خواج توفیق کنار منقل نشسته است. هنگام بازرسی، مأموران با سیخهای آهنی به رختخوابها، کف اتاق و گوشههای خانه میزنند و آفاق قامتش را راست نگه میدارد و با آنان درشتی میکند. جسارتش از بیخبری نسبت به خطر نمیآید؛ بازداشت، جریمه و زندان را تجربه کرده و میداند غیبت او زندگی خواج توفیق و بانو را مختل میکند. حتی تغییر محیط پیرامون خانه به کارش صدمه زده است: با بریدن نخلها و پر کردن شاخههای آب، پناهگاههای جابهجایی کالایش را از دست داده است. دگرگونی زمین برای او معنایی فوری دارد؛ دستگیری آسانتر شده و معاش پرخطرتر. در جریان تفتیش، بلورخانم از پنهان کردن پارچهها به هراس افتاده و خالد میکوشد از نشانههای چهرهاش بفهمد چه گذشته است. همکاری زنان، که زندگی خانه به آن نیاز دارد، باید از چشم مأمور و شوهر پنهان بماند. آفاق در بیرون از خانه خطر میکند و درون آن نیز ناچار است برای ادامه کارش راهی از میان مخالفتها پیدا کند. اتکای خانواده به درآمد او، حق تصمیمگیری بیدردسر به همراه نیاورده است؛ مسئولیت تأمین معاش بر دوش اوست، اما پیامدهای هر بازداشت و هر خبر نیز نخست به خود او بازمیگردد.
این جسارت، آفاق را از خشونت در خانه دور نکرده است. پس از آشکار شدن رابطه بانو با ابراهیم، او دختر را از کاهدانی بیرون میکشد و با انبر میزند. پیش از ضربهها، نگاه جمع کار خود را کرده است: رابطهای پنهانی به تماشایی عمومی بدل شده و بانو در برابر همسایهها امکان حفظ حریمش را از دست داده است. هنگام کتک خوردن گریه نمیکند و اظهار پشیمانی هم ندارد. سکوتش را نمیتوان با اطمینان رضایت، شرم یا سرکشی نامید؛ دیگران پیشاپیش دربارهاش تصمیم گرفتهاند. آفاق از رسوا شدن بانو خشمگین است و خشمش هم متوجه دختر میشود و هم متوجه صنم که ماجرا را برملا کرده است. دفاع از آبرو به آزار کسی انجامیده که قرار است آبرویش حفظ شود. ابراهیم نیز از تنبیه پدر در امان نمیماند؛ رحیم او را میبندد، میآویزد و میزند، بیآنکه این خشونت به اطاعتی پایدار برسد. پسر با یافتن نخستین فرصت دوباره بیرون میزند. بزرگترها نگران تباه شدن فرزنداناند، اما بخشی از آنچه آنان را از خانه میراند در شیوه همین مراقبت جا گرفته است. حیاط در برابر خیابان پناهی مطمئن نیست. تحقیر و ضربه به آن راه دارند و گریز از آن نیز آیندهای امن پیش پای نوجوان نمیگذارد؛ ابراهیم میان این دو ناامنی رفتوآمد میکند.
رحیم پس از مرگ همسرش، برای نگهداری از بچهها و رسیدگی به خانه به فکر ازدواج افتاده بود. رضوان نیز از دلیل پذیرفتن این زندگی حرف میزد. از دو کودک بیمادر او میگفت و از دلسوزی برای آنان؛ میپذیرفت که خودش و مرد از جوانی گذشتهاند و ازدواج را با همین نیازهای معمول زندگی توجیه میکرد. زنان محله، در عوض، از آرایش و رفتارش داستان دیگری میساختند. حرفی که درباره انگیزه خودش میزد، زیر پچپچها اعتبارش را از دست میداد و جای آن را زنی میگرفت که گویا مرد را به بازی گرفته است. اختلاف این دو تصویر از همان ابتدا برای رضوان وضعی دشوار میسازد: باید در خانه کار و مراقبت کند، اما نشاط و میل به دیده شدنش میتواند نشانه نادرستی شمرده شود. ازدواج از او انتظار خدمت دارد و محله نیز رفتار و ظاهرش را میسنجد. آرایش و خنده، بهجای آنکه بخشی از زندگی زنی با گذشته و خواستههای خود باشد، به مدرکی برای بدگمانی تبدیل میشود. در چنین هوایی، رضوان نمیتواند با توضیح دادن به همه سوءظنها پایان دهد؛ چون داوری دیگران از کمبود اطلاعات نیامده است. کسانی که ادعای شناختنش را دارند، از پیش میدانند زنی مانند او باید چگونه رفتار کند و هر فاصلهای از آن انتظار را علیه خودش به کار میبرند.
خشونت رحیم در روز عروسی خواج توفیق، میان صدای سرنا و دهل، به قتل رضوان میانجامد. رضوان میخواهد در جشن حضور داشته باشد؛ حرف میزند، میخندد و چادرش را چنان که شوهر میخواهد بر سر نگه نمیدارد. رحیم او را کنار میکشد و تذکر میدهد. خواج توفیق و عمو بندر میکوشند آرامش کنند و رضوان از عمو بندر میخواهد او را بیرون ببرد تا بتوانند نفسی بکشند، اما جشن ادامه دارد و خشم مرد در میان همان جنبوجوش بالا میگیرد. صنم میرقصد، بچهها دست میزنند، آب دیگ میجوشد و رضوان درگیر پس زدن مردی است که میخواهد او را به اتاق بکشاند. سپس سر چپق به گیجگاهش میخورد. آب سر میرود و شعله را خاموش میکند، ولی صدای ساز و ضرب هنوز باقی است. مرگ زن در دل زندگی جمعی رخ داده؛ جمعی که خطر را دیده و نتوانسته است جلوی ضربه را بگیرد. مسئولیت قتل با رحیم است و زمینه آن در حق نظارتی ریشه دارد که برای خود مسلم میپندارد. رضوان برای داشتن سهمی از شادی ناچار به دفاع از خود شده است. حضورش در جشن همسایه باید از صافی رضایت شوهر بگذرد و اعتراض به این اقتدار میتواند جانش را بگیرد. آنچه از او گرفته شده زندگی زنی معین است، با خواستههایی که در هیاهوی جشن شنیده نشدند؛ حتی خواهش سادهاش برای چند ساعت آسودگی بیپاسخ مانده است. صدای موسیقی که پس از افتادنش ادامه دارد، مرگ را هولناکتر میکند؛ جشن هنوز به پایان نرسیده، اما رضوان دیگر در آن حضور ندارد.
سیهچشم از خانه و موقعیتی دیگر وارد زندگی خالد میشود. به دبیرستان میرود و نشانههای زندگیاش با تنگنای حیاط دنگال یکسان نیست، هرچند فرصت چندانی پیش نمیآید که این تفاوت از دید خود او شناخته شود. خالد مسیر رفتوآمدش را میپاید، در انتظار دیدارش میماند و با خواروبارفروش محل اخت میشود. آموختن وقت و راهِ آمدن دختر، بخشی از روز او را سامان میدهد؛ خیابانی معمولی به جایی تبدیل میشود که امید دیدار در آن هست. بااینحال، تقسیم بلورخانم و سیهچشم میان میل و عشق، همچنان به نیاز و داوری خود خالد وابسته است. سیهچشم بیش از آنکه صاحب روایتی مستقل باشد، در خیال عاشقانه او حضور دارد. اهمیتش برای خالد قطعی است؛ میزان شناخت خالد از او چنین قطعیتی ندارد. این فاصله در زندان بیشتر میشود: هرچه دسترسی به دختر کمتر است، تصویرش در ذهن زندانی ضروریتر میشود. بیرون از زندان، زندگی سیهچشم ادامه دارد و ممکن است مسیرهایی طی کند که خالد از آنها بیخبر است؛ درون سلول، او در لحظههایی مانده که عاشق بارها به آنها بازمیگردد. دلبستگی به این تصویر میتواند خالد را زنده نگه دارد، اما دانشی درباره خواستهها و آینده خود دختر به او نمیبخشد. تنهایی، نیاز به محبوب را بیشتر کرده است، بیآنکه فاصله میان آن دو کمتر شود.
پیش از زندان، کتابفروشی شفق نیز برای خالد به جایی با وعدهای شخصی تبدیل شده است. شفق از سوادش میپرسد، علت ادامه ندادن درس را جویا میشود و دعوتش میکند برای گرفتن کتابهای داستانی بازگردد. کسی وقت میگذارد، به پاسخ او گوش میدهد و توان فهمیدنش را جدی میگیرد؛ توجهی که برای نوجوان محروم از ادامه تحصیل کماهمیت نیست. سپس روزنامههای متفاوت، رمزهای گفتوگو و رفتوآمدهای حسابشده، فعالیتی را آشکار میکنند که پشت ظاهر معمول دکان جریان دارد. آشنایی سیاسی با اعتماد به آدمهایی مشخص پیش میرود و هر مأموریت کوچک، خالد را قدری بیشتر درگیر میکند. اکنون میتواند چیزی را جابهجا کند، پیغامی برساند و سهمی در کاری مشترک داشته باشد. هنگام گفتن رمز به رابط، گلویش خشک میشود و از شروع گفتوگو بیم دارد؛ وقتی پاسخ درست را میشنود، آرامتر میشود. احساس پذیرفته شدن، لذتِ از عهده کاری برآمدن و نگرانی از خطا، به فعالیت سیاسی کششی میدهند که فقط از پذیرش چند عقیده حاصل نمیشود. خالد در جمعی جا پیدا کرده که حضورش را لازم میداند. مسئولیتی که میپذیرد برای او خطر دارد، اما از جنس فرمانهای آشنای خانه نیست؛ با اعتماد همراه شده و همین اعتماد، میلِ درست انجام دادن کار را در او برمیانگیزد.
زبان چپ بخشی از گذشته او را نیز فهمپذیر میکند. بیکاری پدر دیگر فقط بداقبالی خانوادگی نیست و خشونت مأمور در نسبت با نابرابری و سرکوب قرار میگیرد. دردهایی که هر خانه جداگانه تحمل میکرد، پیوند پیدا میکنند؛ شرم از ناتوانی شخصی اندکی عقب مینشیند و امکان اعتراض مشترک پدید میآید. گرایش ضداستعماری و طبقاتی شبکه، فعالیت مخفی و شیوه سازمانیابی آن، نسبت تاریخیاش را با حزب توده تقویت میکنند، هرچند نام حزب در روایت تصریح نمیشود. برای محمود نیز این تجربه بیگانه نبود؛ پیوستن به حزب توده در جوانی، زندان و تبعید و دشواری یافتن کار بر اثر سابقه سیاسی، در زندگینامهاش ثبت شده است.[۲] این نزدیکی در رمان به توجهی جدی به جاذبه همبستگی رسیده است. هنگام اعلام تصویب ملیشدن صنعت نفت، شور شهر از محفل رفقای خالد بسیار گستردهتر است: بوق اتومبیلها، صدای رادیو، نقل و نبات و در آغوش گرفتن آشنا و ناآشنا، خیابان را پر میکند. مردم خود را در پیروزی سهیم میبینند و خبر سیاسی با امیدهای شخصیشان تماس پیدا میکند. شایعه تهدید نظامی نیز بهسرعت دهانبهدهان میگردد و شادی با آمادگی برای دفاع درمیآمیزد. آینده ناگهان نزدیک شده است؛ مردمی که اغلب باید با کمبودها کنار بیایند، اکنون درباره کاری که میتوانند با هم انجام دهند حرف میزنند.
خطر نفوذ در برخورد با علی شیطان صورتی روزمره دارد. خالد پس از رفتن به حوالی خانه سیهچشم، در باغ ملی نشسته است که او میرسد، از دختر حرف میزند و با لحنی خودمانی میکوشد نزدیک شود. حرف زدنش مزاحمت است، اما خیلی زود از کنجکاوی درباره رابطه فراتر میرود؛ پیشنهاد میکند در جابهجایی روزنامهها کمک کند و خبر برساند. خالد غافلگیر میشود. لحظهای پیش خشمگین بود و به برخورد فکر میکرد، سپس کتابهایی را که در خانه دارد به یاد میآورد و میکوشد خود را نگه دارد. باید وانمود کند منظور طرف را نمیفهمد، درحالیکه شنیدن همین پیشنهاد کافی است تا احساس کند بخشی از زندگی پنهانش شناخته شده است. لحن آرام و خنده علی شیطان اطمینان نمیآورد؛ برعکس، روشن نیست چه اندازه میداند و از خالد چه میخواهد. انتظار دیدار دختر به مراقبت از کلمهها تبدیل شده است. دیگر نمیتواند مانند نوجوانی که صرفاً از فضولی به خشم آمده واکنش نشان دهد؛ چیزی برای پنهان کردن دارد و طرف مقابل این آسیبپذیری را لمس کرده است. ترس از همین نامعلومی نیرو میگیرد. برای احساس خطر لازم نیست مأموری فرمان بازداشت بدهد؛ کافی است کسی در محل و زمانی شخصی حاضر شود و با اشارهای معلوم کند مرزهای زندگی مخفی آنقدر که خالد گمان میکرد استوار نیستند.
پندار برای خالد نمونه کسی است که با چنین خطرهایی روبهرو شده و از پا نیفتاده است. هنگام شنیدن تجربه پندار از شکنجه، به نمونههای شجاعتی فکر میکند که در کتابها شناخته است و میکوشد درد را تصور کند: دستبند با کتف و سینه چه میکند و چگونه میتوان ساعتها تحملش کرد؟ رنج هنوز در بدن دیگری رخ داده، اما به تصور آینده خودش راه یافته است. از همین رو، حرف پندار درباره ناسازگاری مبارزه با درگیر شدن در احساس، وزن توصیهای معمولی ندارد. اعتبار گوینده همراه جمله میماند و بعدها در زندان، با یاد سیهچشم بازمیگردد. خالد که از تحمل پندار نیرو گرفته، حالا نمیتواند معیار او را درباره عاطفه بپذیرد. مخالفتش در ذهن صورت میگیرد؛ به آن صدای ماندگار اعتراض میکند، چون دلبستگی برایش به راه تحمل حبس تبدیل شده است. بیدار در ملاقات، این اختلاف را رودررو میکند. خبر آورده که نتوانسته سیهچشم را پیدا کند و ظاهراً از آن خانه رفتهاند. خبر هنوز در خالد جا نیفتاده که توصیه به فراموش کردن دختر و «واقعبین» بودن از راه میرسد. دلسوزی میتواند در این توصیه سهم داشته باشد، اما زبانش جایی برای شنیدن خالد باقی نمیگذارد. میخواهد گفتوگو را تمام کند؛ سرش را پایین میاندازد، تشکر میکند و خداحافظی. بیدار مچش را میگیرد و نگهش میدارد تا توصیهاش را ادامه دهد. خالد میخواهد فریاد بکشد، ولی خود را نگه میدارد. نفس در سینهاش تنگ شده است. بیدار در پایان میگوید دیگر نباید به ملاقاتش بیاید. علت این تصمیم در همین گفتوگو روشن نمیشود، اما برای خالد، خبر ناپدید شدن محبوب با احتمال از دست رفتن یکی از راههای ارتباط با بیرون همراه شده است. پشت در بند، وقتی قاضی علت حالش را میپرسد، تنها میگوید: «دلم تنگه قاضی».
تلخی این دیدار از بیاعتنایی خالد به ضرورت مبارزه نمیآید. رازداری و انضباط برای شبکهای که زیر فشار پلیس فعالیت میکند حیاتیاند؛ بیاحتیاطی یک نفر میتواند دیگران را گرفتار کند. اما احتیاط درباره رفتار امنیتی، حق تعیین همه عواطف عضو را ایجاد نمیکند. توصیههای پندار و بیدار نیز در رمان به صورت دستور رسمی حزب عرضه نشدهاند؛ فشارشان از نفوذ اخلاقی رفقا در زندگی خالد میآید. وقتی عاطفه نشانه ضعف شمرده شود، فرد باید هم با درد خود کنار بیاید و هم از داشتن آن احساس شرمندگی کند. خالد میتواند مسئولیتی جمعی بپذیرد و در همان حال به محبتی نیاز داشته باشد که تابع برنامه مبارزه نیست. این اختلاف با خشونت بازجو هموزن نمیشود: دولت امکان حبس و شکنجه دارد و نافرمانی از آن با جان و تن پاسخ داده میشود. زخم رفاقت سیاسی از اعتماد و امیدی نیرو میگیرد که درون آن وجود داشته است؛ اگر خالد به دوستانش اعتنا نداشت، سخنشان چنین در او نمیماند. نقد رفتار آنان نیز درون همان امید به رهایی جای میگیرد. سازمان برای او توان عمل و فهم اجتماعی فراهم کرده است؛ دشواری هنگامی پدید میآید که برای ماندن در جمع، ناچار شود نیازهایی را انکار کند که خود مبارزه قرار بود امکان برآورده شدنشان را بیشتر کند.
در انفرادی، این نیازها صورتی ابتدایی و بیواسطه پیدا میکنند. خالد پس از شکنجه گرسنه و ناتوان است و وقتی کاسه غذا را از لای در به داخل میفرستند، خود را روی زمین به آن میرساند. عدسپلو پر از شنریزه است؛ جویدن آزارش میدهد و ناچار لقمه را در دهان نرم میکند و فرو میبرد. پیشتر پیشنهاد غذا را رد کرده و حالا از لجبازی خودش دلخور است؛ تصمیمی که لحظهای مایه رضایت بوده، زیر فشار گرسنگی معنای دیگری پیدا میکند. دستگاه بازجویی از همین فرسودگی بهره میبرد. درد و انتظار، دامنه انتخاب را تنگ میکنند تا حرف زدن یا تسلیم شدن راهی برای پایان رنج به نظر برسد. خالد هنوز لحن مأمور را میسنجد، به نیتش بدگمان میشود و از امتناع خود احساس پیروزی میکند، اما این احساس دوام یکسانی ندارد. هنوز گرسنه است و برای رسیدن به غذا باید با دستها، تنش را روی زمین بکشد. امتناع از پیشنهاد مأمور، این ناتوانی را برطرف نکرده است. آنچه از دور ممکن است مقاومتی یکپارچه به نظر برسد، از تصمیمهایی دشوار و گاه متناقض تشکیل شده است. خالد بارها ناچار میشود با پیامد انتخاب خودش روبهرو شود؛ آن هم زمانی که برای اندیشیدن، خوابیدن و بازیافتن توان فرصتی مطمئن در اختیار ندارد.
حافظه در این تنگنا مطیع او نیست. رضوان با صدای جشن و لحظه ضربه بازمیگردد و بیآنکه خالد تصمیم گرفته باشد به قتلش فکر کند، حیاط به فضای زندان راه مییابد. صورت پاسبان در دریچه در، خاطره را قطع میکند؛ اکنون و گذشته با تغییر صدا و تصویر به هم میرسند. سیهچشم نیز با خنده، دندان لبپریده و جزئیات لباسش حاضر میشود؛ گاهی آرامش میآورد و گاهی دوری را چنان تحملناپذیر میکند که خالد از جا میجهد. در تب و رؤیای روزهای آخر، این آمدوشد شدت میگیرد و صورت رفقا با تهدید مأموران و صدای خانواده درمیآمیزد. شفق در خیال میتواند آغوش بگشاید یا با انگشت تهدید کند؛ در این تب، محبت و هراس از طرد شدن به چهره یک نفر بازگشتهاند و صدای او با اضطراب زندانی درآمیخته است. میان این رؤیاها، خالد از روی نور و خطهایی که بر دیوار گذاشته روزها را حساب میکند و باز به درستی حسابش مطمئن نیست. موعد آزادی انتظاری است که تن خسته باید تا رسیدنش دوام بیاورد. میخواهد راه برود، به دیوار تکیه میدهد و گاهی زانوها یاری نمیکنند. چند قدم طول سلول با توان باقیماندهاش سنجیده میشود؛ فاصلهای کوتاه که گذشتن از آن آسان نیست. رنج زندان در همین تفاوت میان اندازه اتاق و دشواری پیمودنش باقی میماند.
خالد در یکی از رفتوآمدهای کوتاهش در زندان، به صدای پاسبانی توجه میکند که همراه او راه افتاده است. مرد لهجه عربی دارد و به نظرش آشنا میرسد؛ گمان میکند پیشتر بلمچی بوده است. از او میپرسد، اما پاسخ تند و تلخی میشنود و راه گفتوگو بسته میشود. آشنایی هنوز تأیید نشده است. شاید اشتباه کرده باشد، بااینحال همان احتمال، میل به حرف زدن را در او بیدار کرده؛ ممکن است کسی از زندگی بیرون، از کنار شط و رفتوآمدهای شهر، روبهرویش ایستاده باشد. پاسبان این راه را باز نمیگذارد و خالد ناچار است همراهش حرکت کند. یکی نگهبان است و دیگری برای رفتن به دستشویی هم وقت محدودی دارد؛ شباهت به چهرهای آشنا تغییری در این نسبت نمیدهد. زندان، فاصلهای را که یونیفورم و وظیفه ساختهاند در چند قدم راه رفتن محسوس میکند. خالد میتواند از لهجه به گذشته مرد راهی بجوید، ولی اختیار ادامه صحبت با او نیست. مردانِ این دستگاه هم از جایی آمدهاند و پیش از پوشیدن لباس مأموریت، زندگی دیگری داشتهاند؛ آن گذشته الزاماً در برخوردشان با زندانی جایی پیدا نمیکند. از طرف دیگر، حدس خالد برای شناختن آنان کافی نیست. بیرون از سلول هم به شناخت قطعی از مرد نمیرسد و باید با پرسشی بیپاسخ بازگردد. جهان زندان از همین برخوردهای کوتاه تشکیل شده است؛ فرصتهایی که برای او امکان تماس با دیگریاند و برای نگهبان، بخشی از کاری که باید در زمان مقرر تمام شود.
سرگذشت انتشار «همسایهها» نیز از منازعه بر سر حضور همین زندگیها در ادبیات جدا نمانده است. بنا بر روایت محمود، نگارش در ۱۳۴۲ شروع شد و متن در ۱۳۴۵ آماده بود؛ بخشهایی در مطبوعات انتشار یافت و رمان کامل در ۱۳۵۳ با کمک ابراهیم یونسی به انتشارات امیرکبیر رسید. پس از محدودیت انتشار در دوره پهلوی، کتاب در ماههای پایانی آن حکومت دوباره چاپ شد. محمود همچنین از جلوگیری از چاپ تازه در ۱۳۶۰ و اطلاق عنوان «مبتذل» به اثر در بخشنامه سخن گفته است.[۳] حساسیت سیاسی به زندگی مبارزان و داوری اخلاقی درباره حضور میل و جنسیت، در دو دوره به محدود کردن دسترسی به کتاب انجامیدند. مبانی این داوریها یکسان نبود، اما هر دو اختیار تعیین حدود روایت را برای نهاد سانسور محفوظ میدانستند. حذف رابطههای تنانه خالد، سرگذشت مبارزی را باقی میگذارد که بخش مهمی از انگیزهها و تناقضهایش دیگر معلوم نیست. رابطه با بلورخانم، هم تجربه میل است و هم زمینه بروز خشونتی در اندیشه او که با تصویر یک قهرمان عدالتخواه سازگار نمیافتد. حذف آن میتواند ناخواسته شخصیت را موجهتر جلوه دهد. درباره سیهچشم نیز فقدان صحنههای دیدار، شدت دلتنگی خالد را بیپشتوانه میکند؛ عاطفهای که از رابطهای مشخص برخاسته، به ادعایی کلی درباره عشق تبدیل میشود. ممیزی اخلاقی با حذف این بخشها فقط از صراحت زبان نمیکاهد؛ نسبت میان رفتار، خاطره و داوری را تغییر میدهد و گاهی درست همان تناقضهایی را میپوشاند که امکان نقد شخصیت را فراهم کردهاند.
گردش نسخههای غیرمجاز، که ایرانیکا نیز ثبت کرده، امکان خوانده شدن رمان را پس از ممنوعیت حفظ کرد.[۲] این دوام جای انتشار عادی را نگرفت. نویسنده و ناشر از رابطهای مطمئن با خواننده محروم ماندند و دسترسی به کتاب به مسیرهایی وابسته شد که تضمین متن و رعایت حقوق پدیدآورنده در آنها دشوارتر بود. شهرت «همسایهها» این آسیب را بیاهمیت نمیکند؛ همچنین بقای آن دلیلی برای بیاثر بودن سانسور در مورد آثار کمصداتر نیست. اثر به پشتوانه توان ادبی و پیوندش با تجربه خوانندگان دوام آورده است، نه به سبب فضیلتی که ممنوعیت به آن بخشیده باشد. دسترسی پنهانی جای گفتوگوی آزاد درباره کتاب را هم نمیگیرد. اثری که امکان حضور عادی در کتابفروشی ندارد، از بخشی از فرصت نقد و معرفی نیز محروم میشود و نسلهای تازه باید آن را از راه شهرت پیشین یا توصیه دیگران پیدا کنند. ممنوعیت در فاصله میان اثر و مخاطب مداخله میکند؛ پیش از آنکه کسی بتواند با شخصیتها مخالفت یا همدلی کند، درباره صلاحیت او برای خواندنشان حکم داده است. ماندگاری کتاب این حق ازدسترفته را به یاد میآورد، ولی سالهای محرومیت از انتشار را از تاریخش پاک نمیکند؛ همانطور که بیرون آمدن خالد از زندان، آنچه بر او گذشته را به گذشتهای بیاثر تبدیل نخواهد کرد.
خالد در پایان وسایلش را جمع میکند و از انفرادی بیرون میآید، اما مأموران نظاموظیفه منتظرند و آزادی به اختیار کامل بر زندگی نمیانجامد. رئیس زندان نیز با هشدار بدرقهاش میکند؛ پایان محکومیت برای او باید به معنای عبرت گرفتن زندانی باشد. خالد پاسخ نمیدهد. در خیابان پرآفتاب، مادر از دور پیدا میشود و نگاه کردن به امتداد خیابان اندکی آرامش میآورد؛ پیش از آنکه این آرامش جا بیفتد، صدایی آشنا او را صدا میزند. ابراهیم، با پیشانی بسته و دستبند، همراه دو پاسبان به سوی زندان میرود. فرصت حرف زدن نیست. رفیق حیاط، با همه گذشتهای که خالد از او میشناسد، اکنون وارد همان جایی میشود که او ترک میکند. زمان داستان به کودتای ۲۸ مرداد نمیرسد و این برخورد پایانی نیز وعده رهایی عمومی نمیدهد. بلوغ خالد به زندگی دیگران پایانی خوش نبخشیده است؛ بیرون از سلول، مناسباتی که کودکیاش را ساختهاند همچنان کار میکنند و آدمهای آشنا را به مسیرهای دیگری میبرند. مادر نزدیک میشود، مأموران همراه خالد هستند و ابراهیم پشت در ناپدید شده است. خالد توانسته از زندان بیرون بیاید، اما نمیتواند بایستد و از رفیقش بپرسد چه بر او گذشته است.[۱]
یادداشتها و منابع:
۱. محمود، احمد، همسایهها، نسخه پیدیافِ مبنای تطبیق. شمارهها مربوط به صفحات فایلاند، نه چاپ نخست: زندگی حیاط، ص. ۷؛ کتابفروشی شفق، ص. ۱۶؛ آفاق، صص. ۳۵–۳۶؛ بانو و ابراهیم، صص. ۳۹–۴۰؛ جشن ملیشدن نفت، ص. ۷۲؛ بلورخانم و علی شیطان، ص. ۸۳؛ قتل رضوان، صص. ۸۵–۸۶؛ بازداشت، ص. ۱۱۴؛ خاطرات رضوان و برخورد با پاسبان، ص. ۱۲۰؛ پندار، ص. ۱۳۵؛ ملاقات بیدار، صص. ۱۴۳–۱۴۵؛ رؤیاها و پایان، صص. ۱۷۶–۱۷۷.
۲. سعید رضایی و مریم سیدان، «MAHMUD, AHMAD»، دانشنامه ایرانیکا، ۲۰۱۵؛ مأخذ سابقه سیاسی نویسنده و گزارش ممنوعیت و گردش غیرمجاز رمان. تولد محمود: ۴ دی ۱۳۱۰؛ درگذشت: ۱۲ مهر ۱۳۸۱.
۳. بهاره خسروی، «درباره احمد محمود»، روزآنلاین، ۱۲ آبان ۱۳۸۹؛ بازنقل سخنان محمود درباره نگارش، انتشار و ممنوعیت. تاریخ ۱۳۶۰ به شهادت نویسنده مستند است؛ اصل بخشنامه در این مأخذ ارائه نشده است. ایرانیکا انتشار کامل را ۱۹۷۵ ثبت کرده؛ بدون ماه انتشار، اختلاف آن با ۱۳۵۳ را نمیتوان صرفاً با تبدیل تقویم رفع کرد. مبنای تاریخ چاپ نخست در متن، روایت محمود است.



نظرها
نظری وجود ندارد.