ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

وقتی خشم به «زن» می‌رسد

خشونت، قدرت و بلوغ سیاسی

موج حمله‌های سایبری و واکنش‌های تند به چهره‌های سرشناس در شبکه‌های اجتماعی، در نگاه نخست شاید بازتابی از یک مناقشهٔ رسانه‌ای یا اصطکاک میان مواضع سیاسی به نظر برسد؛ اما با عبور از سطح این جنجال‌ها، پرسش‌های بنیادین‌تری دربارهٔ نسبت میان «زن، قدرت، و سیاست» رخ می‌نماید. نگین شیخ‌الاسلامی وطنی در این گفت‌وگو با گلاله کمانگر، به بازخوانی حاشیه‌های اخیر پیرامون سنا برزنجی نشسته‌ تا دریابد چگونه خشم اجتماعی و سیاسی می‌تواند به جای نشانه رفتن ساختارهای قدرت، بر تن، صدا و عاملیت یک زن آوار شود. این گفت‌وگو واکاوی تلاشی است برای شناخت مرزهای باریک میان نقد سیاسی، مقاومت در برابر پدرسالاری، و بازتولید چرخه‌های خشونت در جوامعی که خود رنج‌دیدهٔ سرکوب‌اند.

حمله‌های گسترده به سنا برزنجی (سەنا بەرزنجی) در شبکه‌های اجتماعی، در نگاه نخست می‌تواند صرفاً یک مناقشهٔ رسانه‌ای یا واکنشی جنسیت‌زده به نظر برسد. اما پشت این موج، پرسش‌های عمیق‌تری دربارهٔ رابطهٔ زن و قدرت، سیاست و هویت، آزادی فردی و ارزش‌های جمعی شکل می‌گیرد.

در این گفت‌وگو با گلاله کمانگر، نویسنده، پژوهشگر و فعال حقوق زنان تلاش می‌کنیم از سطح این مناقشه عبور کنیم و سازوکارهایی را بررسی کنیم که خشم سیاسی و اجتماعی را به بدن، صدا و رفتار یک زن منتقل می‌کنند. آیا همهٔ این واکنش‌ها را می‌توان با «زن‌ستیزی» توضیح داد؟ نقش ناسیونالیسم، اختلافات سیاسی و هویتی و جریان‌های مختلف سیاسی در شکل‌گیری این حمله‌ها چیست؟ و چگونه می‌توان میان مخالفت سیاسی، نقد اجتماعی و اعمال خشونت و سرکوب بر یک زن تفاوت گذاشت؟

گفت‌وگو در ادامه به مسئله‌ای گسترده‌تر می‌رسد: جایگاه زن در جنبش‌های ملی و آزادی‌خواهانه. آیا می‌توان برای یک ملت از حق تعیین سرنوشت سخن گفت، اما هم‌زمان حق تعیین سرنوشت زنان بر بدن و زندگی خودشان را نادیده گرفت؟ چرا بدن زن در بسیاری از جنبش‌های ضد استعماری و هویتی به یکی از مهم‌ترین میدان‌های بازنمایی فرهنگ و هویت تبدیل شده است؟

در بخش دیگری از گفت‌وگو، به نقش شبکه‌های اجتماعی و حمله‌های سازمان‌یافته می‌پردازیم؛ به این پرسش که آیا آنچه در فضای مجازی به‌عنوان «خشم عمومی» دیده می‌شود، لزوماً بازتاب افکار عمومی واقعی است، یا اینکه شبکه‌های سیاسی، جریان‌های افراطی و سازمان‌های سایبری می‌توانند یک موج اجتماعی را بسازند و تقویت کنند.

و در نهایت، به یک پرسش بنیادی‌تر می‌رسیم: آیا می‌توان با کسی عمیقاً مخالف بود، اما همچنان برای او کرامت، آزادی و حقوق انسانی قائل بود؟

این گفت‌وگو، تلاشی است برای جدا کردن مرزهای درهم‌تنیدهٔ سیاست، احساس، هویت و قدرت؛ و برای پرسیدن اینکه اگر قرار است از جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک سخن بگوییم، این آزادی از کجا باید آغاز شود؟

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

نگین شیخ‌الاسلامی وطنی - ما وقتی با موج حمله علیه سنا برزنجی مواجه می‌شویم، خیلی سریع آن را زن‌ستیزی می‌نامیم. اما آیا تمام این واکنش‌ها را می‌توان با زن‌ستیزی توضیح داد؟ چقدر از آن واقعاً جنسیتی است و چقدرش ممکن است ناشی از ناسیونالیسم، سیاست، اختلافات هویتی یا حتی مخالفت سیاسی با خود سنا باشد؟ آیا ما خطر تقلیل یک پدیدهٔ پیچیده به «زن‌ستیزی» را نداریم؟

گلاله کمانگر - در مورد آنچه که اخیراً در مورد ترانه‌ای از سنا برزنجی اتفاق افتاده، من به‌طور مشخص، بیشتر از هر چیز، اون رو در قالب زن‌ستیزی یا کج‌رفتاری با زنان نمی‌بینم؛ در شکل یک نوع مقاومت مردسالارانه می‌بینم، در برابر ارائهٔ تصویری متفاوت از پدر؛ پدری که در قالب پدرسالار، نقش کنترل‌گر دارد؛ پدری که قرار است برای دختر، برای زن‌های خانواده، شرم تولید کند.

اینجا مسئله در یک بستر دیگر قرار می‌گیرد: ترانه‌ای اروتیک را دختر خودش می‌خواند. و اینجا آن شرمی که نظام پدرسالار دوست دارد تولید شود، اتفاق نمی‌افتد؛ چون اروتیسم اساساً با شرم، میانهٔ چندانی ندارد.

و ترانهٔ فولکلور کُردی بخشی از آن اروتیک است؛ این یک واقعیت است. خود اروتیک بودن ترانه در کردستان واکنش برنمی‌انگیزد؛ بخشی از فرهنگ کردستان است. و خواندن آن هم توسط یک زن الزاماً واکنش تولید نمی‌کند، همان‌طور که بسیاری از زنان آمده‌اند آن ترانه‌های فولکلوریک را بازخوانی کرده‌اند و مشکلی نبوده است.

یعنی من در این واکنش‌ها، حضور پدر را مهم‌تر می‌بینم؛ از این جهت که آن تعریف پدرسالارانه را زیر سؤال برده است. یعنی شرم دختر در برابر پدر، شرم دختر از ساحت پدرانه، از منظر نظام پدرسالار بخشی از جایگاه و اقتدار پدر است؛ و وقتی این شرم شکل نمی‌گیرد، در واقع آن جایگاه و اقتدار به چالش کشیده می‌شود. و همین است که واکنش بسیار زیادی به دنبال داشته؛ یعنی آن ذهنیت پدرسالار این مسئله را برنمی‌تابد.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

موضوع دیگری که به این مسئله مرتبط است، مواضع سیاسی سنا برزنجی است.

در یک مدیای رسمی کسی ادعا می‌کند که سنا برزنجی و یک خانم هنرمند و خوانندهٔ دیگر، در این مقطع خاص، اكانت خودشان را در اختیار جریان سلطنت‌طلب قرار داده‌اند كه‌ به مدت یک یا دو روز، تریبون‌شان تریبون آن‌ها بوده و آن‌ها را پروموت کرده‌اند. این برای افکار عمومی کردستان زیاد خوشایند نیست.

منظور از «افکار عمومی کردستان» خودش بحث دیگری است. دربارهٔ این ادعا که مطرح شده، من نمی‌توانم آن را رد کنم و حقیقتاً هم نمی‌توانم تأییدش کنم. اما با توجه به سابقه‌ای که جریان سلطنت‌طلب دارد و استراتژی‌ای که برای جذب سلبریتی‌ها و استفاده از سلبریتی‌های جذب‌شده دنبال می‌کند، می‌توان یک استراتژی مشخص را در این میان دید: سرمایه‌گذاری روی کسانی که تودهٔ مردم آن‌ها را دنبال می‌کنند و می‌بینند و به نوعی تبدیل کردن آن‌ها به تریبون‌های متعدد سیاسی.

حالا این مکانیسم چگونه عمل می‌کند؟

در مواردی که دیده‌ایم سلبریتی‌ها برای مدتی از یک جریان سیاسی حمایت کرده‌اند، این حمایت گاهی تا مدتی ادامه پیدا می‌کند و بعد، با تغییر منافع، مواضع این افراد هم تغییر می‌کند. از اینجا می‌توان این احتمال را مطرح کرد که بخشی از این حمایت‌های سلبریتی‌ها ممکن است محصول توافق‌های مالی باشد.

اما قضیه این است که، فارغ از اینکه این موضوع به خواست خودشان باشد یا به هر دلیل دیگری اتفاق افتاده باشد، باید این نکته را در نظر بگیریم که درست است جریان سلطنت‌طلب در کردستان پایگاه چندانی ندارد، اما حتی همان تعداد اندکی از مردم کردستان هم که به این جریان گرایش دارند، در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که بخش قابل توجهی از مردم، و شاید عدهٔ زیادی از آن‌ها، سابقهٔ سیاسی‌شان به این شکل است که با احزاب سیاسی کردستان همسو هستند.

ما برای سنجش این موضوع، یک معیار عملی هم در اختیار داریم و آن، میزان پاسخ و همراهی مردم با فراخوان‌هایی است که از سوی احزاب کردستان داده می‌شود. این موضوع را هم در گذشته و هم در حال حاضر بارها می‌توان مشاهده کرد.

زمانی که احزاب کردستان فراخوان می‌دهند و مردم به آن پاسخ می‌دهند، این نشان می‌دهد که این احزاب و ایده‌های سیاسی‌شان در بخشی از جامعه نفوذ و پایگاه اجتماعی دارند. به همین دلیل، این واکنش‌های اجتماعی تا حدی ادعایی را که می‌گوید «هیچ‌چیز معلوم نیست؛ تا برنگردیم و نبینیم، کسی نمی‌داند این جریان‌ها پایگاه دارند یا نه»، زیر سؤال می‌برد. یعنی از روی این میزان از همراهی می‌توان دریافت که این جریان‌ها در جامعه پایگاه دارند و این پایگاه، به نوعی، گسترده هم هست.

بنابراین، می‌توانیم بگوییم بخش مهمی از جامعهٔ کردستان با ایده‌های سیاسی و احزاب سیاسی کردستان همسو است. البته قطعاً عده‌ای هم هستند که اساساً دنبال سیاست نمی‌روند، جزئیات و ایده‌های سیاسی را نمی‌شناسند و بیشتر تابع فضای عمومی جامعهٔ ایران هستند.

همان‌طور که در جامعهٔ ایران ما می‌توانیم بگوییم جامعهٔ ایران به شکل کلی جامعهٔ سیاسی‌ای نیست؛ یعنی ایده‌های سیاسی را اساساً کم می‌شناسند. درصد کمی از جامعهٔ ایران، به شکل کلی، به صورت فعال سیاسی هستند. غیر از کردستان و مناطقی که جنبش‌های آزادی‌خواهانه داشته‌اند، می‌بینیم که به شکل کلی جامعهٔ ایران جامعهٔ سیاسی نیست.

در مقاطعی شعارهای خاصی را بررسی می‌کنند و دنبال می‌کنند، اما یک ایدهٔ سیاسی مشخص، یا یک ایدهٔ آزادی‌بخش مشخص، لزوماً در جامعه وجود ندارد.

بخشی از کردستان هم تابع همین جریان است.

یعنی ما نمی‌توانیم ادعا کنیم که صددرصد مردم ما درگیر سیاست هستند یا بینش سیاسی مشخصی دارند. بخشی از جامعه اساساً درگیری فعال و مستمری با مسائل سیاسی ندارد؛ علاقهٔ چندانی به سیاست نداشته، اطلاعات و شناخت دقیقی از جریان‌ها و ایده‌های سیاسی ندارد و در بسیاری از موارد، بیشتر تحت تأثیر فضای عمومی جامعه و آن چیزی قرار می‌گیرد که در رسانه‌ها می‌بیند.

رسانه‌های سلطنت‌طلب در سال‌های اخیر، به‌خصوص در سال اخیر، بسیار فعال بوده‌اند و مانور زیادی داده‌اند. بنابراین ممکن است در کردستان هم، تحت تأثیر فضای رسانه‌ای و شرایط موجود، بخشی از افرادی که درگیری سیاسی مشخصی ندارند، این جریان و رسانه‌های آن را دنبال کنند.

مسئله این است که ما در کردستان در برابر این افراد چگونه رفتار می‌کنیم.

ما نمی‌توانیم با همان ابزارهایی که احتمالاً جریان سلطنت‌طلب از آن‌ها به عنوان بخشی از تاکتیک خود استفاده می‌کند، یعنی فحاشی و حمله، وارد برخورد شویم. فحاشی در واقع به یک تاکتیک تبدیل شده است؛ از بالاترین سطوح، از مشاوران و اعضای خانواده گرفته تا سطوح پایین‌تر. حتی در میان کسانی که همین سلبریتی‌ها را دنبال می‌کنند، فالوورها نیز در بسیاری از موارد از همین ادبیات فحاشی استفاده می‌کنند.

اما قضیه این است که ما یک موضوعی داریم به نام مبانی دموکراسی، ما به دنبال جامعه‌ای هستیم که در آن انسان‌ها حق ابراز وجود داشته باشند. و این انسان‌ها شامل همه می‌شوند؛ حتی شامل کسانی که ما عقاید سیاسی‌شان را قبول نداریم، با آن‌ها هیچ نقطهٔ مشترکی نداریم، اما وجود دارند.

من فکر می‌کنم این نکتهٔ مهمی است.

یعنی حمله‌هایی که مشخصاً هم جریان ناسیونالیسم و هم جریان‌های مختلف سیاسی کردستان متوجه سنا برزنجی کرده‌اند، قابل فهم است. تمام جریان‌های سیاسی کردستان با این موضع‌گیری سیاسی سنا برزنجی مسئله و مشکل دارند. این موضع برای جامعهٔ سیاسی کردستان قابل قبول نیست.

اما آنچه برای ما قابل قبول نیست، سؤال این است که ما چه پاسخی به آن داریم؟ ما در برابرش چه کار می‌کنیم؟

آیا نسبت به چیزی که برای ما قابل قبول نیست، به خودمان اجازه می‌دهیم تهدید سکسیستی بکنیم؟ به خودمان اجازه می‌دهیم فحاشی بکنیم؟ آیا به خودمان اجازه می‌دهیم از ابزارهایی که ابزار سرکوب هستند، در این موضع استفاده کنیم، صرفاً به دلایل سیاسی؟

این تفکیکی است که ما باید بتوانیم قائل بشویم.

شاید سخت باشد، اما جامعهٔ کردستان باید بتواند این تفکیک را قائل بشود.

یعنی مسئلهٔ سیاسی یک مسئله است؛ مسئلهٔ همجنس‌گراستیزی، مسئلهٔ ناعادلانه کردن جایگاه زنان، مسئلهٔ آلوده کردن جامعه به رفتارهای سکسیستی، این‌ها تبعات خودشان را برای جامعه خواهند داشت.

و ما باید نسبت به این‌ها، جامعهٔ کردستان باید نسبت به این‌ها، با حساسیت و با هوشیاری عمل کند؛ و بتواند احساسات خودش را به شکلی بروز بدهد و کنترل کند که نشان‌دهندهٔ بلوغ سیاسی باشد.

من فکر می‌کنم این نکتهٔ مهمی است.

- چرا در جوامعی که خودشان تجربهٔ سرکوب سیاسی، جنگ، مهاجرت، بحران اقتصادی و شکست جنبش‌های سیاسی را دارند، بدن و رفتار زنان به یکی از اصلی‌ترین میدان‌های تخلیهٔ خشم تبدیل می‌شود؟ چه سازوکار روانی و اجتماعی پشت این انتقال خشم از «قدرت» به «زن» وجود دارد؟

- بلوغ سیاسی از این رو اهمیت پیدا می‌کند که ما از این طریق می‌توانیم آن چرخهٔ خشونت، آن نظم معیوبی را که اساساً در شکل‌های مختلف سیاسی خودش را نشان می‌دهد، متوقف کنیم و به آن ساختار، شکل دیگری بدهیم.

ما متأسفانه با چرخهٔ معیوب خشونتی مواجه هستیم که همیشه به این شکل کار می‌کند: یک سرکوبگر وجود دارد که کسی را سرکوب می‌کند، و آن فرد، یا دیگری زیر دست خودش را. و همین‌طور این روند به سمت پایین ادامه پیدا می‌کند. هر کسی که زورش می‌رسد، خشونتی را که از بالادست دریافت کرده، به فرد یا گروه زیر دست خودش منتقل می‌کند؛ به این دلیل که خودش از سوی دیگری مورد آزار و سرکوب قرار گرفته است.

گلاله کمانگر

این را در جامعهٔ ایران هم به این شکل می‌بینیم. مردم به شکل طبیعی از خشونت سیستماتیکِ سیستم سیاسی ناراضی هستند و از آن رنج می‌برند؛ از فقر، از سرکوب سیاسی و از فقری که به شکل مداوم به آن‌ها تحمیل می‌شود. اما برای تخلیهٔ این فشار، به جای اینکه بتوانند آن را مدیریت کنند و به یک مبارزهٔ سیاسی تبدیل کنند، گاهی آن را به شکل خشونت بیشتر و مضاعف نسبت به بخشی دیگر از جامعه منتقل می‌کنند.

افغانستانی‌ها در ایران، در چند سال اخیر، به‌شدت از طرف بخشی از جامعهٔ ایران مورد حمله و خشونت قرار گرفته‌اند. این در حالی است که خودِ این افراد نیز از طریق همان سیستم سرکوب شده‌اند.

یعنی سیستم هم این انتقال خشونت را، به نوعی، تحمل می‌کند و حتی از آن استقبال می‌کند؛ چون می‌بیند افراد از این طریق خشم و فشار خودشان را تخلیه می‌کنند و مسئله‌ای برای سیستم ایجاد نمی‌شود. این سیر خشونت، در یک سیستم سرکوبگر، می‌تواند برای تداوم همان نظم خوشایند باشد.

این را در نسبت زن و مرد هم می‌بینیم؛ در جوامع مختلف. این را در کردستان می‌بینیم، در بلوچستان، در میان عرب‌ها و مطمئناً در میان ترک‌ها، بیشتر از بسیاری از مناطق دیگر ایران.

به این دلیل که در این گروه‌ها، مردان علاوه بر اینکه تحت فشار و تبعیض‌های اجتماعی قرار دارند، با یک ستم سیاسی و خشونت ساختاری نیز مواجه‌اند. این فشار و خشونت، در بسیاری از موارد، به جای اینکه متوجه منشأ اصلی آن شود، به بخش دیگری از جامعه، از جمله زنان، منتقل می‌شود. یعنی فردی که خودش تحت ستم قرار گرفته، ممکن است خشونتی را که از ساختار قدرت دریافت کرده، بر گروهی اعمال کند که در موقعیتی آسیب‌پذیرتر از خودش قرار دارد؛ و به این ترتیب، نوعی تخلیهٔ روانیِ خشونت شکل می‌گیرد.

این، متأسفانه، همان چرخهٔ معیوبِ تولید خشونت است و یکی از چیزهایی است که جامعه را از هر نوع مبارزهٔ سیاسی منسجم و نتیجه‌بخش بازمی‌دارد.

تنها چیزی که از ادامهٔ این چرخه می‌تواند سود ببرد، بقای سیستم سرکوب است. یعنی تولید خشونت نمی‌تواند خشونت بالادست را متوقف کند؛ برعکس، آن را از شکلی به شکل دیگر منتقل می‌کند.

بلوغ سیاسی، یعنی توانایی اینکه خشونت را از فرادست بگیری و همان‌جا متوقفش کنی، بدون اینکه آن را به طبقهٔ دیگری یا گروه دیگری منتقل کنی که احساس می‌کنی می‌توانی این خشونت را بر آن‌ها اعمال کنی.

برعکس، باید بتوانیم در کلیت جامعه یک همگرایی ایجاد کنیم و آن خشونت را دوباره به سمت خود سیستم برگردانیم؛ به شکلی که یک دیوار مقاومتی برای مردم ایجاد کند.

و این واقعاً جز با بلوغ سیاسی، متأسفانه، به دست نمی‌آید.

- اگر یک جنبش ملی برای آزادی یک ملت مبارزه می‌کند، اما هم‌زمان از زن می‌خواهد حامل «فرهنگ»، «آبرو» و «هویت جمعی» باشد، آیا این جنبش در نقطه‌ای با مفهوم آزادی فردی وارد تناقض نمی‌شود؟ آیا ممکن است آزادی ملی بدون آزادی زن، در نهایت نوع دیگری از قیمومیت تولید کند؟

- در مورد نسبت جنبش‌های آزادی‌خواهی با مسئلهٔ زن و با آزادی زن، ما نمی‌توانیم موضوع را بررسی کنیم بدون اینکه به سابقه‌اش برگردیم؛ و مشخصاً بدون اینکه به سابقهٔ جنبش‌های ضداستعماری در غرب آسیا و شمال آفریقا بپردازیم.

تقریباً می‌توانیم بگوییم در اکثریت قاطع تئوری‌های ضداستعماری، همیشه بدن زن به یک مرکز ثقل و ابزاری تبدیل شده و این نکتهٔ مهمی است.

اگر برگردیم، یک نمونهٔ خیلی واضح را می‌توانیم در الجزایر ببینیم. در انقلاب الجزایر و جنبش‌های الجزایر، خیلی واضح عنوان می‌شود که زن‌ها نقش برجسته‌ای داشتند؛ نه فقط از جهت اینکه یک مبارزهٔ عملی یا مشارکت فعالانه در مبارزه داشتند، بلکه بیش از آن از این جهت که آمدند انتخاب کردند که مثلاً لباس‌های استعماری را نپوشند و حجاب بپوشند و این شد یک بخشی از مبارزهٔ ضد استعماری در الجزایر. از اینجا می‌بینیم که پتانسیل بسیار بالایی وجود دارد برای استفاده از بدن زن.

در جمهوری اسلامی هم این اتفاق افتاد. زمانی که شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» را مطرح کردند، بدن زن تبدیل شد به مهم‌ترین مکانی که ایدئولوژی می‌توانست خودش را معرفی کند یعنی شما مثلاً یک مرد یا یک زن ایرانی را یک جایی بگذارید، بدون اینکه بنویسید این‌ها کجایی هستند، شما زن را به فوریت تشخیص می‌دهید. یعنی ایدئولوژی در بدن آن نهفته است.

این متاسفانه، بیش از اینکه مسئلهٔ دینی باشد، مسئلهٔ ایدئولوژیک بوده در واقع در کردستان هم این قضیه وجود دارد؛ حالا نه‌ به شکل حجاب، چون حجاب به شکل اسلامی و این ایدهٔ اسلام‌گرایی، در واقع ایدهٔ ضد استعماری در کردستان نیست. اما ایدهٔ حفاظت از فرهنگ، ایدهٔ اینکه ما فرهنگ کردستان را در مقابل اشغالگران، در مقابل استعمارگر، می‌خواهیم حفظ کنیم و برسانیم، این آمده دوباره در بدن زن خودش را نشان می‌دهد، یعنی اینکه زن کُرد، به خاطر اینکه کُرد شناخته بشود، یا اینکه یک جایی یک حرفی دارد، باید یک نوع لباس زنانه بپوشد یا لباس مردانه بپوشد، و در آن صورت یک بخشی از یک هویت مشخص جامعهٔ کردستان را معرفی می‌کند و باعث افتخار است.

و اگر غیر از این باشد، یک هویت نامعلوم شکل می‌گیرد؛ چه‌بسا اگر به خواست خودش یک لباس امروزی بپوشد، این ممکن است حتی از دایرهٔ هویتی خودش طرد بشود، طوری که برای مردها این اتفاق نمی‌افتد.

یعنی زن به نوعی در جنبش ضد استعماری کردستان هم، مثل بسیاری از جنبش‌های مشابه، به یک ابزار تبدیل شده و گویی قرار است آزادی ملی از محدود شدن آزادی زن عبور کند و بر آن بنا شود. یعنی از زن انتظار می‌رود بخشی از آزادی‌های شخصی خود و حق تصمیم‌گیری دربارهٔ بدن و زندگی خودش را در خدمت یک هدف جمعی قرار دهد؛ گویی تأکید بر حق تعیین سرنوشت یک ملت می‌تواند به قیمت محدود شدن حق تعیین سرنوشت افراد همان ملت تمام شود. این دوگانه اساساً با یکدیگر سازگار نیست، اما متاسفانه در بعضی از این گفتمان‌ها جا افتاده است.

حالا آیا می‌توانیم برای یک ملت حق تعیین سرنوشت بخواهیم، بدون اینکه هم‌زمان حق تعیین سرنوشت افراد آن ملت دربارهٔ بدن، زندگی و انتخاب‌های شخصی‌شان را نیز به رسمیت بشناسیم؟

این ایده البته پیشینهٔ تاریخی دارد و ریشه‌های آن را می‌توان در سنت‌های کلاسیک جنبش‌های ضداستعماری دید؛ جایی که بدن زن گاه به بخشی از پروژهٔ حفظ هویت و مقاومت جمعی تبدیل می‌شد. اما ما امروز در همان موقعیت تاریخی قرار نداریم و فاصلهٔ زیادی از آن دوره گرفته‌ایم. بنابراین نمی‌توان منطق و الگوهای آن دوره را بدون نقد و بازاندیشی، به وضعیت امروز تعمیم داد.

زن‌ها دیگر زن‌هایی نیستند که احساس کنند با در اختیار گذاشتن بدنشان و در اختیار جنبش قرار دادن آن، احساس ارزشمندی کنند.

زن‌هایی نیستند که حس ارزشمندی‌شان را از طریق تأیید جامعه به دست بیاورند. زنان در جامعهٔ کنونی کردستان، از طریق پایه‌های علمی و اجتماعی‌شان به این ارزشمندی رسیدند؛ از طریق مبارزاتشان به دست آوردند، یعنی ما با یک زنِ تحقیرشده مواجه نیستیم که بخواهد با کمترین تأییدی که از جامعه می‌گیرد احساس ارزشمندی کند و بعد بشود بدنش را کاملاً در اختیار ایدهٔ ضداستعماری قرار داد.

جنبش ضد استعماری در کردستان ناچار است از اینکه زن را به عنوان یک فاکتور قوی ببیند. کمااینکه حضور زنان در مبارزات، حتی مبارزات مسلحانهٔ کردستانی، واقعاً جایی برای تردید باقی نمی‌گذارد و نمی‌توان و نمی‌شود که در کردستان زن را به این حد تقلیل داد.

نمی‌شود زن را تبدیل کرد به تابلوی یک ایدئولوژی که باید به رسمیت شناخته بشود.

به رسمیت شناختن زن واقعاً اهمیت دیگری دارد. تنها به رسمیت شناختن زن می‌تواند جامعه را از تنش‌ها و تعارض‌های بیشتر دور کند و به تقویت همگرایی و شکل‌گیری یک هویت مشترک کمک کند.

- وقتی هزاران نفر در شبکه‌های اجتماعی به یک زن حمله می‌کنند، آیا واقعاً با «خشم جامعه» مواجهیم؟ یا با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که الگوریتم، اینفلوئنسرها، رسانه‌ها، گروه‌های سیاسی و شبکه‌های سازمان‌یافته آن را بزرگ می‌کنند؟ از کجا می‌توانیم بفهمیم که یک خشم واقعاً اجتماعی است و چه زمانی یک خشم «ساخته و تقویت‌شده» است؟

- منظورم این موج‌هایی است که اخیراً در سوشال‌مدیا (رسانه‌های اجتماعی) راه می‌افتند و عموماً هم با خشم و ابراز خشم همراه هستند؛ نسبت به موضوعات مختلف، و مشخصاً این اتفاق دربارهٔ زنان خیلی زیاد رخ می‌دهد.

خیلی سخت است که ما بتوانیم بگوییم این افکار عمومی، همان‌طور که در جواب یک سؤال دیگر هم اشاره کردم، واقعاً بازتاب افکار عمومی مردم است. ما به‌راحتی نمی‌توانیم بگوییم که تا چه حد این افکار عمومی واقعیِ مردم است و تا چه حد صرفاً یک جوّ ایجادشده است.

این هم بخشی از فضای سایبری است که ما می‌شناسیم؛ اینکه جریان‌های مختلف، مخصوصاً جریان‌های افراطی، از هر نوعی، چه جریان‌های سیاسی و چه جریان‌های فکری خاص، برای برجسته کردن ایده‌های خودشان از ترول‌ها استفاده می‌کنند و از واژه‌ها و ادبیات خاصی بهره می‌برند.

یعنی نمی‌توانیم بگوییم صددرصد آنچه که در سوشال‌مدیا می‌بینیم، واقعیت جامعه است. اما از طرف دیگر، سنجه‌های واقعی و دقیق هم چندان در اختیار نداریم.

مثلاً من می‌توانم بگویم، همان‌طور که اشاره کردم، در کردستان ما مواضع سیاسی را می‌توانیم با یک‌سری سنجه‌ها بسنجیم. موضع نسبت به زنان را هم تا حدودی می‌توانیم با توجه به آنچه در درون جامعه اتفاق می‌افتد بسنجیم؛ نه اینکه در سوشال‌مدیا چه گفته می‌شود، بلکه اینکه در خود جامعه چه اتفاقی می‌افتد. از این طریق تا حدودی می‌شود به واقعیت نزدیک شد.

در مورد سنا برزنجی هم، این مسئله بسیار جالب بود. در روزهای اول، یک حملهٔ بسیار گسترده از چندین رسانه و از سوی قشرهای مختلف، از مذهبی‌ها و گروه‌های مختلف، شکل گرفت و فضا بسیار وحشتناک بود.

اما وقتی بعدتر به موضوع نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که اقلیت‌های واقعی و آدم‌هایی از طیف‌های مختلف، از مردم عادی گرفته تا کنشگران و فمینیست‌ها، با این حملات همراهی نمی‌کنند؛ با این حال، بسیاری از آن‌ها اعتراضی هم نمی‌کنند و سکوت کرده‌اند.

در مجموع، کنترل این فضا توسط افرادی با نام و هویت واقعی بسیار دشوارتر است. به همین دلیل، به نظر می‌رسد که در پشت این ماجرا نوعی سازماندهی وجود دارد.

این مسئله، به‌خصوص در اقلیم کردستان و در کردستان عراق، بسیار دیده می‌شود؛ اینکه یک جریان، برخلاف بسیاری از جریان‌های دیگر، بسیار سازمان‌یافته و منسجم عمل می‌کند.

جریان اسلام‌گرایی در کردستان سازماندهی دارد و این سازماندهی را در همین فضاها هم می‌توان دید. یعنی یک گروه سایبری در اختیار دارد و در سطح جامعه نیز، در درون جامعه، مسجدها را دارد؛ بنابراین می‌تواند از ابزارهای بسیار متفاوتی در فضای مجازی برای ترویج ایده‌های خود استفاده کند.

در مقابل، در جریان‌های فمینیستی و جریان‌های آزادی‌خواه، متأسفانه این میزان از سازماندهی را نمی‌بینیم.

این تا حدودی می‌تواند به این مسئله برگردد که اساساً دست جریان‌های افراطی بازتر است؛ از این جهت که خود را چندان پایبند به قواعد اخلاقی نمی‌دانند.

جریان‌های غیراخلاقی می‌توانند از ابزارهایی استفاده کنند که جریان‌های دیگر خودشان را مجاز به استفاده از آن‌ها نمی‌دانند؛ از هر ابزاری، از جمله ابزارهای غیراخلاقی، مانند دزدیدن اکانت‌های شخصی و استفاده از خشونت.

جریان‌های فاشیستی نیز به همین شکل عمل می‌کنند. جریان‌های فاشیستی و جریان‌های اسلام‌گرا، در این زمینه رفتار مشابهی دارند.

متأسفانه، یک نابرابری بزرگ در منطقه وجود دارد. یعنی از یک سو، سازماندهی گسترده‌ای از طرف افراطی‌ها، نژادپرست‌ها و اسلام‌گراها وجود دارد و از سوی دیگر، با عدم سازماندهی کافی در جریان‌های آزادی‌خواه مواجه هستیم.

این نقصانی است که، به نظر من، باید جدی گرفته شود.

حتی اگر بگوییم جامعه به شکل واقعی ممکن است آن حد از همراهی با جریان‌های افراطی را نداشته باشد، نمی‌توانیم از تأثیرگذاری آن‌ها غافل باشیم و تهدید و خطری را که برای جامعه ایجاد می‌کنند، دست‌کم بگیریم.

- اگر بپذیریم که زن هم می‌تواند یک اثر بد، یک رفتار مسئله‌دار یا حتی یک موضع سیاسی بحث‌برانگیز داشته باشد، مرز میان «نقد کردن» و «سرکوب کردن» دقیقاً کجاست؟ چه زمانی جامعه حق دارد بگوید «این رفتار را قبول نداریم» و از چه لحظه‌ای این نقد تبدیل می‌شود به اعمال قدرت بر زندگی، بدن و آزادی فرد؟

- در کیس اخیر سنا برزنجی و کلیتِ حمله‌هایی که بهش شد، آنچه که ما می‌توانیم جامعهٔ خودمان را با این پس‌زمینه بسنجیم، این است که ما چقدر توان تفکیک داریم؛ جامعهٔ ما چقدر می‌تواند تفکیک کند و بر اساس تفکیک‌های عقلی، رفتار خودش را تنظیم کند.

چقدر ما می‌توانیم با کسی مخالف باشیم، با مواضع سیاسی یک نفر صددرصد مخالف باشیم، اما در عین حال برایش قائل به کرامت انسانی هم باشیم؟

چقدر می‌توانیم از یک نفر بدمان بیاید، چون با ارزش‌های ما نمی‌خواند؟ مثلاً از ریخت و قیافه‌اش خوشمان نمی‌آید، فکر می‌کنیم آدم فاسدی است، به لحاظ اقتصادی یا هر چیز دیگر. با اینکه از نظر احساسی از این آدم خوشمان نمی‌آید، یا حتی بدمان می‌آید، چقدر می‌توانیم برای این انسان حق قائل باشیم؟ چقدر می‌توانیم از حقش دفاع کنیم؟

این نکته برای من مهم بود.

از این جهت که من می‌دیدم خیلی‌ها را که با مرجعیت و پدرسالاری موافق نیستند، حتی فعال حوزهٔ زنان هم هستند؛ آدم‌هایی که با حملات جنسی موافق نیستند و این را یک معضل می‌دانند. اما در این کیس سکوت می‌کنند. همراهی نمی‌کنند، اما سکوت می‌کنند.

استدلالشان هم احتمالاً این است که خودش در رفتار خودش این‌طور عمل کرده و مردم هم ازش حمایت می‌کردند. خیلی‌ها می‌گفتند: «این رفتار خودش باعث شده که الان این‌جوری باشه. ما کاری نداریم؛ بذار مردم تنبیهش کنن.»

یعنی این را احتمالاً نوعی تنبیه از سوی مردم می‌دانند.

ولی فکر نمی‌کنند که آیا اینجا یک جریان، مثلاً مشخصاً جریان اسلام‌گرا، یک کسی را پیدا کرده که می‌داند به دلایلی دیگر این حمایت اجتماعی را نخواهد داشت و آمده ایده‌های خودش را آنجا پیاده می‌کند، انواع مختلف حملات سکسی را انجام می‌دهد، تقویت می‌شود، به جای اینکه صلح را تقویت کند.

و شما که از این طرف با تمام این‌ها مخالفید، سکوت می‌کنید؛ به این دلیل که صرفاً می‌خواهید آن آدم تنبیه بشود. و آن جریان‌ها که ما از قضا مخالفشان هم هستیم، از این ابزارها استفاده می‌کند برای تقویت خودش.

و این گونه است که پدرسالاری، مردسالاری و خشونت نسبت به زنان، دارد با این روش‌ها خودش را گسترش می‌دهد.

و این مهم است، به نظر من. مخصوصاً واقعاً خطاب به کسانی می‌گویم که خودشان را در این حوزه فعال می‌دانند، ولی سکوت می‌کنند.

این سکوت کردن‌ها خیلی معنا دارد، خیلی معنا دارد.

یعنی اینکه ما آن چیزی را که ادعا می‌کنیم، چقدر واقعاً برایمان ارزش و اهمیت دارد؟ حاضریم به آن ورود کنیم؟ حاضریم کنش داشته باشیم؟

و این به نظرم مهم بود.

مهم بود که متأسفانه دقیقاً قابل توجه هم بود؛ از فعالین، از کسانی که واقعاً خودشان جزو حمله‌کننده‌ها نیستند، اما نمی‌توانند این تفکیک را هم قائل بشوند.

یعنی تفکیک حوزهٔ احساسات شخصی با حوزهٔ حقوق؛ حقوق انسان‌ها و ارزش‌هایی که ما به آن‌ها قائلیم، و مبانی‌ای که قرار است جامعه‌مان را براساس آن‌ها بنیان بگذاریم، قوانین را براساس این اصول تنظیم کنیم.

و این‌ها تأثیر دارد در فردای روزی که ما می‌خواهیم یک جامعهٔ سالم داشته باشیم، یک جامعهٔ متساوی داشته باشیم؛ یک جامعه‌ای داشته باشیم که همهٔ انسان‌ها در آن حق حیات داشته باشند، حق کرامت شخصی داشته باشند، حق آزادی داشته باشند، حق مخالفت داشته باشند.

و با این روش‌ها، تفکر و یادگیری، متأسفانه به چنین جامعه‌ای نرسیم.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.