مهرداد خوانساری: اپوزیسیون باید راهبرد خود را با ایرانِ پس از خامنهای تطبیق دهد
مهرداد خوانساری، تحلیلگر سیاسی و دیپلمات پیشین معتقد است جنگ و مرگ علی خامنهای معادلات قدرت در جمهوری اسلامی و موقعیت اپوزیسیون را دگرگون کرده است. او با اشاره به شکاف میان نیروهای خواهان توافق و جریانهای طرفدار تداوم تقابل در ساختار حکومت، دیپلماسی را محتملترین راه خروج از بحران میداند. خوانساری میگوید اپوزیسیون نیز باید با بازنگری در راهبردهای پیشین، شکاف بر سر جنگ و اولویتهای جامعه، از معیشت و امنیت تا حقوق بشر و لغو اعدام، را در تدوین استراتژی تازه خود لحاظ کند.

مردم در تاریخ ۷ سپتامبر ۲۰۲۶ در خیابانی در یکی از بازارهای تهران در حال تردد هستند. ارشدترین مذاکرهکننده ایران در ۶ سپتامبر تهدید کرد که در صورت تداوم حملات آمریکا، پاسخی قاطعتر داده خواهد شد؛ این تهدید پس از آن مطرح شد که تهران در جدیدترین دور درگیریها، ناوهای جنگی آمریکا را هدف قرار داد. این تبادل آتش که با حملات هفته گذشته آمریکا آغاز شد، در شرایطی رخ میدهد که جنگ ششماهه میان این دو دشمن به بنبست رسیده است. (عکس از خبرگزاری فرانسه / AFP)
در گفتوگو با مهرداد خوانساری، تحلیلگر سیاسی و دیپلمات سابق به این پرسش میپردازیم که در شرایط جنگی فعلی، تا چه اندازه با راهبردهای حسابشده و برنامهریزیشده از سوی طرفهای درگیر مواجهیم و تا چه اندازه تحولات از کنترل آنها خارج شده است. از اهداف و محاسبات دولت ترامپ و جمهوری اسلامی گرفته تا ظرفیت هر یک برای عبور از این بحران، تابآوری جامعه ایران و آینده نیروهای اپوزیسیون؛ تلاش میکنیم ابعاد مختلف این وضعیت و چشماندازهای پیش روی ایران را بررسی کنیم.
زهرا باقریشاد ـ آقای خوانساری، بارها دراینباره صحبت میشود که ترامپ هیچ برنامهای برای تداوم جنگ ندارد و به نوعی دارد بدون برنامه مشخص حرکت میکند. آیا شما این ادعا را دقیق میدانید؟ این قابل تصور است کسی که جنگ به این بزرگی را آغاز کرد و بعد آن را با عملیات دیگری مثل محاصره و تحریم در شدیدترین شکل ادامه داد ولی برنامهای برای تداوم آن ندارد؟ این ادعا از نظر سیاسی قابل قبول و منطقی به نظر میرسد؟
خوانساری ـ ببینید، این اختلافات بین ایران و آمریکا مسئلهای نیست که در دوران ترامپ به وجود آمده باشد و مقدمهای باشد بر اینکه کار به جایی بکشد که آمریکا به ایران حمله کند. زمینهای که همیشه، از ابتدای آغاز تنشهای میان ایران و آمریکا، بهخصوص در زمانی که گروگانگیری صورت گرفت، یکی از گزینههای موجود بوده، ولی هیچوقت آمریکا مسئله حمله را در این چهار، پنج سال گذشته، تا همین یک سال گذشته که برای اولین بار به ایران حمله کرد و این جنگی که به هر حال هفتههای پیش آغاز شد، به کار نگرفته بود. ضمن اینکه استراتژی آمریکا در طول این سالها همیشه این بود که از اهرمهای فشار دیگر، از قبیل فشارهای اقتصادی، و حالا دیدیم، مثلاً در ماههای گذشته، از محاصرهای که اعمال شده و اینجور چیزها استفاده کند. پس مسئله این است که اگر بخواهیم بگوییم یک استراتژی بلندبالایی وجود داشته که بخواهند سالها طرح آن را ریخته باشند تا به ایران حمله کنند، به نظر من واقعبینانه نیست. ضمن اینکه به هر حال پنتاگون و دستگاه وزارت دفاع آمریکا همیشه سناریوهای مختلفی را برای اینجور مسائل، در مورد همه کشورهایی که آمریکا با آنها مشکل دارد، در نظر میگیرند.
مسئله اصلی الان این است که چه شد که در این زمان، آقای ترامپ تن به چنین اقدامی داد. بدون تردید، به نظر من، ترامپ به خاطر فشارهایی که بر او وارد شد، یا به خاطر آن فشارهایی که از سوی اسرائیل در این مرحله به او وارد شد، بعد از تجربه ونزوئلا فکر میکرد که با یک اقدام کوتاهمدت ممکن است به آن نتیجهای که میخواهد، یعنی تغییر نظام در ایران، دست پیدا کند. به نظر من، این پیشآمد شاید ناشی از این باشد که اسرائیلیها لابی خیلی مؤثری با شخص ترامپ کردند. وقتی این ماجرا بهاصطلاح به آن شکلی که فکر میکردند، پیاده نشد، ترامپ استراتژی خروج از این ماجرا را نداشت و این همان وضعیتی است که الان ما شاهد آن هستیم.
یعنی بهطور خلاصه، به نظر من، ترامپ بر اساس فرصتطلبی سیاسی فکر کرد که اگر رهبر جمهوری اسلامی و مسئولان رده بالای جمهوری اسلامی از میان برداشته شوند، نظام سقوط خواهد کرد و وضعیت دیگری به وجود خواهد آمد. او میتوانست اعتبار خود را در میان مردم کشورش افزایش دهد و دستاوردی داشته باشد؛ همانطور که توانسته بود دستاوردی را که از ونزوئلا به دست آورده بود، بهاصطلاح بهعنوان مبنایی برای خود مطرح کند. تصور میکرد که میتواند وضعیت مشابهی را به وجود بیاورد، اما چنین اتفاقی نیفتاد. به نظر من، وقتی برایش مسجل شد که نظام در آستانه سقوط قرار ندارد، به دنبال این بود و هست که خودش را از این مخمصه بیرون بکشد، ولی استراتژی مشخصی برای خروج نداشته و هنوز هم علائم نهایی آن به چشم نمیخورد. ضمن اینکه چارچوب رسیدن به یک توافقنامه، به هر حال هم برای دولت آمریکا و هم برای جمهوری اسلامی، کاملاً مشخص است و میدانند که در چه راستایی نهایتاً باید به نتیجهای برسند.
برداشت من این است که شما باور دارید یک توافقنامه، یا به هر حال امکان شکلگیری توافقنامه میان ایران و آمریکا، غیرممکن نیست.
احتمال رسیدن به یک توافق بهمراتب بیشتر از این است که چنین احتمالی وجود نداشته باشد. در نهایت، دیپلماسی جوابگوی این مجادله است. در شرایطی که الان در آن هستیم، دیپلماسی بهترین راهحل برای طرفین است، چون هر دو طرف علاقهمندند که مجدداً به وضعیت جنگ برنگردند. فشارهایی هم که روی ترامپ در منطقه وجود دارد، از جمله نگرانی کشورهای عربی خلیج فارس، مهم است. آنها نگراناند که اگر جنگ دوباره آغاز شود، واکنش ایران، هرچه که باشد، علیه آنها خواهد بود؛ چون زور ایران به آمریکاییها و اسرائیل نمیرسد، اما به کشورهای عربی میرسد همانطور که در ماههای گذشته مشاهده کردیم.
به نظر من، در شرایطی که الان وجود دارد، ترامپ در صحبتش در سازمان ملل هم اشاره کرد که بعد از انتخابات میاندورهای به توافقی خواهیم رسید. البته دوست دارد این جسارت را به خرج بدهد که مثلاً بگوید ما این توافق را تحمیل خواهیم کرد. حالا چه آن را تحمیل بکند و چه نکند، مسئله این است که به دنبال رسیدن به توافقی است. جمهوری اسلامی هم، همانطور که دیدیم، در همین هفته گذشته در مجمع عمومی پیشنهادهایی برای توافق مطرح کرد. بنابراین، اگر همه مسائل را در کنار هم بگذاریم، به عقیده من، احتمال اینکه در این راستا توفیقی حاصل شود، خیلی بیشتر از این است که توافقی صورت نگیرد.
ارزیابیتان در مورد تابآوری دولت ترامپ و جمهوری اسلامی در این فرآیند چیست؟
خب، ببینید، برای ایران، مسئله تابآوری به اقتصاد، جامعه، سیاست داخلی در شرایطی که الان در آن قرار داریم، توان نظامی ایران و توان تحمل آن مربوط میشود. من با ایران شروع میکنم. ببینید، به نظر من، صحنه داخلی ایران بعد از مرگ آیتالله خامنهای، به هر حال، تغییرات اساسیتری را تجربه کرده است. در همین شرایطی که من دارم با شما صحبت میکنم، استنباط من این است که بخشی از آن بدنه دولت پنهان در ایران، که تمام اهرمهای اصلی قدرت در اختیار آنها بود، امروز بخشی از آنها همراه با نیروهایی مثل دولت ایران، آقای پزشکیان و کابینهاش ، و شاید بخشی از همین اصلاحطلبان سابق، به دنبال رسیدن به راهحلی برای پایان دادن به جنگ هستند. در مقابل، آن بدنه ایدئولوژیک که آن هم بخش مؤثری از دولت پنهان در زمان خامنهای بود، کماکان میخواهد وضعیت نه جنگ و نه صلح را ادامه دهد. ماجرایی که اتفاق افتاده و بمباران خامنهای در صحنه، بهنوعی این نیروها را تحت تأثیر قرار داده است. کنترلی که او قبلاً به خاطر تجربه و اقتدارش بر این نیروها داشت، امروز وجود ندارد. به عقیده من، درگیری بین این دو جناح اجتنابناپذیر است.
این مسئله، به نظر من، به همان سؤالی برمیگردد که شما درباره تابآوری مطرح میکنید. آن بدنهای که به دنبال پیدا کردن راهحلی برای مشکلات اقتصادی است، وضعیت مردم را درک میکند و میداند که در صورت رسیدن به یک توافق، بهخصوص اگر در این توافق منافع همه لحاظ شود، میتواند آن را پیش ببرد. به نظر من، چارچوب رسیدن به یک توافق امروز کاملاً برای طرفین مشخص است و میدانند که نهایتاً بر سر چه چیزی باید توافق کنند. این توافق به هر حال باعث میشود یکسری گشایشهای اقتصادی صورت بگیرد و احتمالاً وضعیت بحرانیای که مردم ما با آن مواجه هستند، به سمتی برود که فشارها بر حاکمیت کمتر شود؛ حاکمیتی که هر دو جناح آن، بقای نظام را در لحظه حاضر در اولویت قرار میدهند و همهچیز برایشان از اولویت خاصی برخوردار است. آن طرف مقابل، اگر بتواند حرفش را به کرسی بنشاند در شرایطی نخواهد بود که با این همه اهرمهای فشار که روی ایران هست، از جمله عوامل اقتصادی و همین محاصره، بتواند چیزی به مردم ارائه بدهد. این است که با یک وضعیت جدید روبهرو هستیم. قبلاً اینطور نبوده که در درون سیستم حاکمیت جمهوری اسلامی، چنین برخوردی وجود داشته باشد که نتیجه این برخورد بتواند در اصل شاخصی باشد برای اینکه مملکت به کدام سمتوسو میخواهد برود.
تابآوری آمریکا فرق میکند. آمریکا که موجودیتش در خطر نیست و توان نظامیاش را هم دارد. مسئله این است که آقای ترامپ بتواند، مثلاً فرض کنیم، به نتیجه سیاسی قابل قبولی برای افکار عمومی در آمریکا برسد. در این راستا، اگر مثلاً به یک پیروزی عمده دست پیدا کرده بود، میتوانست از آن بهرهبرداری کند. اما در انتخاباتی که به احتمال قریب به یقین در انتخابات میاندورهای با شکست ناجوری مواجه خواهد شد، به خاطر وضعیتی که در نتیجه تصمیمی که غلط از آب درآمده برایش به وجود آمده است، شرایط متفاوتی دارد. ولی به هر حال، تفاوت اصلی این است که برای آمریکاییها مسئله این است که آقای ترامپ بتواند به یک نتیجه سیاسی قابل قبول برسد، اما برای ما، آینده مردممان، سرنوشت مردممان و وضعیت روزمره زندگی مردممان مطرح است.
به مردم اشاره کردید. میخواستم از شما درباره تابآوری جامعه ایران هم بپرسم. به نظر میرسد با توجه به جنبشهایی که در این سالها بهصورت مستمر، حالا یک سال در میان یا دو سال در میان، در ایران اتفاق افتاده، تابآوری مردم هم در برابر سرکوب رژیم کمتر شده، تحملشان کمتر شده و قدرت اعتراضشان هم بیشتر شده است. ولی پس از جنگ، خب، ما شاهد شرایط دیگری هستیم. در مجموع فکر میکنید در این شرایط، رفتار جامعه ایرانی به کدام سمت حرکت کند؟ آیا ما شاهد خیزشها و جنبشهای دیگری خواهیم بود یا اینکه در سایه جنگ باید یک دوران مداراجویانهتری را از طرف مردم مشاهده کنیم؟
ببینید، این سؤال سختی است. من فکر میکنم در شرایط فعلی، بعد از تجربه دیماه، یعنی به نظر میرسد مردم به دلایل اقتصادی در دیماه به خیابانها آمدند و اعتراض کردند یعنی به هر حال، انگیزه اولیه مردم، زمانی که اعتراضات شروع شد، مسائل اقتصادی بود. مسائل اقتصادی که در آن زمان باعث شده بود مردم به خیابانها بیایند، الان ده برابر بدتر شده است. پس انگیزه برای اینکه مردم بخواهند به خیابان بیایند، وجود دارد. ولی از طرف دیگر، آن میزان سرکوب و آن نظامی که حاضر است به هر قیمتی مردم را سر جای خودشان نگه دارد، همچنان وجود دارد. ضمن اینکه در شرایط جنگ و با توجه به اینکه به ایران حمله شده است، در طرز تفکر مردم برای وارد شدن به صحنه، به شکلی که بخواهند مثلاً به مسائل دفاعی ایران لطمه بزنند، به نظر من شاید یک فاکتور روانشناختی در ذهنشان وجود داشته باشد. من نمیدانم، چون هیچکس پاسخ دقیقی برای این مسائل ندارد.
ولی در مجموع، تابآوری در ایران نسبتاً در سطح بالایی است. یعنی اینطور نیست که مردم بلافاصله بخواهند به خیابانها بریزند، شورش کنند، اعتراض کنند یا دست به اقدامات حاد بزنند. میتوانند تحمل بیشتری داشته باشند و من در شرایط فعلی زمینه را برای اینکه بخواهند در اصل دست به یکسری اقدامات سیاسی علیه نظام بزنند، نمیبینم.
ممکن است چهار یا پنج ماه دیگر، اگر صلحی حاصل شود، شرایط تغییر کند. به هر حال، تا زمانی که شرایط جنگی حاکم است، به نظر من، چنین اقدامی بسیار سخت خواهد بود.
شکافی که در میان اپوزیسیون، بهخصوص در یک سال اخیر، بیش از همیشه خودش را نشان داده، باز هم دارد بیشتر میشود. به نظر شما موقعیت اپوزیسیون خارج از کشور در چنین شرایطی چگونه است؟ آیا اساساً همچنان در سرنوشت ایران و جامعه ایران نقش دارند؟
ببینید، تردیدی نیست که همه گروهها علیرغم مواضعی که داشتهاند، بهعنوان کسانی که ایرانی هستند و به مملکتشان علاقهمندند، فارغ از اینکه به کدام طیف سیاسی تعلق داشته باشند باید نقشی در سرنوشت ایران داشته باشند.
اما مسئله اساسی، به عقیده من و با توجه به تجربهای که خودم دارم، این است که با آغاز جنگ و از بین رفتن آیتالله خامنهای، آن پلتفرمهایی که نیروهای سیاسی، از چپ تا راست، در راستای مبارزه با جمهوری اسلامی در سالهای گذشته داشتند، امروز همگی نیاز به تجدیدنظر دارند. یعنی شرایط ایران بهگونهای تغییر کرده است که آن راه و روشهایی که برای مبارزه با جمهوری اسلامی وجود داشت، امروز در وضعیت دیگری قرار گرفتهاند و باید در استراتژی نیروهای مخالف نظام تجدیدنظر شود.
البته نکته مهمی که خود شما هم به آن اشاره کردید، این است که یک اختلاف اساسی که در اپوزیسیون امروز شاید بیش از هر چیز دیگری خودش را نشان میدهد، این است که اپوزیسیون در اصل به دو دسته تقسیم شده است: یکی آنهایی که طرفدار جنگ یا حامی جنگ بودهاند و دیگری آنهایی که مخالف جنگ هستند. به عقیده من، اکثریت مردم، چه در داخل ایران و چه حتی در خارج از کشور، مخالف جنگ هستند. البته ما آمار نداریم و نمیتوانیم این موضوع را بهصورت دقیق بیان کنیم، ولی به هر حال، بین این دو جناح اختلاف اساسی وجود دارد.
ترکیب این دو جناح متشکل از افرادی است که شاید در گذشته میدانستیم در کدام نقطه از جغرافیای سیاسی ایران قرار دارند. برخی از این افراد ممکن است در گذشته از نظر سیاسی همخوانی نداشته باشند، ولی امروز در این مسئله که آیا جنگ باید باشد یا نباید باشد، به هم نزدیک شدهاند. خب، این شرایطی را فراهم میآورد برای ترسیم یک نقشه راه برای آینده؛ برای اینکه به هر حال مشخص شود در این شرایط، با توجه به وضعیتی که در ایران به وجود آمده، چگونه باید حرکت کرد.
مثلاً همانطور که خدمتتان عرض کردم، الان در ایران دو جناح وجود دارد. یک جناح خواستار پایان دادن به جنگ است که میبینید آقای پزشکیان، عراقچی، قالیباف و امثال اینها سخنگویان اصلی آن هستند. جناح دیگری هم وجود دارد که میخواهد سیاستهای قبلی، یعنی نه جنگ و نه صلح و انزوای بینالمللی ایران، را ادامه دهد و همان سیاستهای غلط آیتالله خامنهای را که مردم مملکت را بیچاره کرده بود، دنبال کند.
پس مسئله این است که در بسیاری از مسائل، در این برهه که هنوز صلح حاصل نشده و ما در وضعیت جنگی قرار داریم، بین آنهایی که مخالف جنگ هستند و آنهایی که در داخل ایران مخالف جنگاند و به دنبال صلح هستند، نوعی همپوشانی در مواضع وجود دارد که قبلاً وجود نداشته است.
و مسئله دیگر این است که نیروهای ایدئولوژیک و بدنه سخت نظام با نیروهایی که به دنبال صلح هستند، کاملاً مخالفاند.
به عقیده من، اولاً همزیستی میان این دو جناح در درازمدت در داخل ایران امکانپذیر نخواهد بود. اگر فرض کنیم آن نیروی منطقی بتواند حرفش را به کرسی بنشاند، شرایط داخلی ایران تغییر خواهد کرد و استراتژی مخالفان نظام، که خواستار جایگزین ساختن حاکمیت ولایت با حاکمیت مردم هستند، باید به شکل دیگری پیش برود. یعنی باید بپذیریم که ما در یک وضعیت استثنایی قرار داریم که بهکلی با گذشته تفاوت دارد.
در این شرایط من امیدوارم نیروهای مختلف سیاسی تلاش کنند با درک مسائلی که امروز وجود دارد، استراتژیهای خودشان را بهگونهای تنظیم و هماهنگ کنند که با وضعیت موجود متناسب باشد و بتواند به رسیدن به آن هدف نهایی کمک کند؛ هدفی که همواره داشتهایم: جایگزین ساختن حاکمیت ولایت با حاکمیت مردم.
وقتی از ضرورت تغییر این استراتژیها، صحبت میکنید، یک سؤال پیش میآید؛ آیا این میتواند شامل تغییراتی در مطالبات اپوزیسیون هم بشود؟ برای مثال، بر اساس موقعیت فعلی، آیا اپوزیسیون میتواند مطالباتش را بر اساس مطالبات جامعه تغییر بدهد؟ یک مثال میزنم؛ الان بحث اعدام در داخل ایران الان نسبتا گسترده است. آیا این مطالبه توقف اعدامها میتواند از سوی اپوزیسیون در اولویت قرار بگیرد؟ البته برای آن گروه از اپوزیسیون که حامی جنگ نیستند. برای آن گروهی که حامی جنگ هستند، اولویت مشخص است: تداوم جنگ و محاصره و نابودی.... سؤال من از شما مشخصاً این است که این تغییر استراتژیها، اگر بخواهیم روشنتر بگوییم، به چه معناست؟ اگر بخواهید کمی عملیتر به آن اشاره کنید.
این سؤال خوبی است. من در جلسهای با چند نفر از دوستانم بودم که یکی از آنها، که کمی جوانتر است و به هر حال نسبت به افزایش تعداد اعدامها در ایران بسیار آزرده است، همین موضوع را مطرح کرد.
بدون تردید، این یک مطالبه اساسی برای همه نیروهای سیاسی است که به آینده دیگری برای مملکت ما میاندیشند. ولی مسئله اساسی این است که با توجه به اولویتهای زمانی و مسائلی که امروز با آنها روبهرو هستیم و واقعیتهایی که با آنها مواجهیم، نمیتوانیم به همه مطالباتمان در آنِ واحد برسیم؛ مگر اینکه همان نیرویی که خواهان براندازی این سیستم است، بتواند آن را براندازی کند؛ حالا با کمک خارجی. چون نیروهای دیگری که مدعی براندازی هستند، ارتش و نیرویی ندارند. ثابت شده است که در گذشته حرفهای بزرگ و زیادی زده شد، ولی هیچکدام پایه و اساسی نداشت.
ثانیاً، در دوران گذار، در وضعیتی که به هر حال یک وضعیت عبور است و این دوران گذار، همانطور که عرض کردم، به نظر من با مرگ خامنهای شروع شده، هنوز به مرحله واقعی گذار نرسیدهایم؛ مگر اینکه تکلیف این دو جناحی که با هم در رقابت هستند، روشن شود. ما یک سیاست واحد را در شرایط فعلی ایران نمیبینیم. ضمن اینکه هر دو جناح به هر حال درگیر این جنگ هستند و بسیاری از مسائلی که میان آنها وجود دارد، به خاطر جنگ زیر پوشش قرار گرفته است. اختلافاتی که در درون آنها وجود دارد، اگرچه دیده نمیشود، همچنان وجود دارد.
ولی فرض کنیم یک جناح، یعنی آن جناح منطقیتر، توانست در نهایت حرفش را به کرسی بنشاند، نوعی صلح با آمریکا برقرار شود، قراردادی امضا شود و آتشبس به وجود بیاید و دوران گذار وارد مرحله واقعی خود شود. خب، وقتی آن دوران گذار آغاز شود، آیا در دورهای که قرار است شرایط دموکراتیک در ایران برقرار شود، چنین شرایطی فراهم خواهد بود؟ همانطور که اگر شما به اپوزیسیون نگاه کنید، مثلاً فرض کنیم شاهزاده رضا پهلوی هم پیشنهادی برای دوران گذار ارائه داده و مدارکی منتشر کرده است که نشان میدهد در دوران گذاری که ایشان در نظر دارد، قرار نیست در یکی، دو سال اول، سیستم دموکراتیکی وجود داشته باشد.
پس مسئله این است که مطالبات نیروهای مترقی، مطالباتی که باید به هر حال مطرح شوند و نهایتاً به اجرا در بیایند، باید یک پروسه تدریجی را طی کنند. فرض کنیم آن نیروهایی که طرفدار شاهزاده هستند، خودشان را برتر بدانند. چرا نیروهایی که به هر حال منطقیتر هستند، نتوانند در ایران روی کار بیایند و شرایط را از وضعیت قبلی تغییر دهند؟ پس مسئله این است که اولویت زمانی چیست؟
الان مسئله اعدام که شما مطرح کردید، نمیتواند نادیده گرفته شود. ولی اولویت این است که اگر فرض کنیم صلحی برقرار شد، نظم در جامعه وجود داشته باشد، امنیت برقرار باشد، امکان سرمایهگذاری در ایران به وجود بیاید، امکان انتقال فناوری فراهم شود و شرایطی مهیا شود که بتوان با بیکاری و وضعیت بد اقتصادی مقابله کرد. ما باید یک پروسه تدریجی را طی کنیم تا در یک چارچوب زمانی قابل قبول به مطالبات خودمان برسیم.
ولی اینکه بگوییم اولین شرط این است که مثلاً اعدام باید حذف شود، خب، میتوانیم چنین شعاری بدهیم. مسئله اساسی این است که این موضوع هم مهم است و باید این کار انجام شود. مجازات اعدام اصولاً باید در ایران آینده لغو شود. ولی آیا این اولویت اولیه ماست؟ این موضوع جزئی از مطالبات ماست و بخشی از فشارهایی است که باید بر هر نیرویی وارد کنیم که به هر حال جانشین وضعیت موجود میشود. این مطالبه باید همیشه در برنامه ما باشد. ولی در درجه اول، با توجه به وضعیت بد اقتصادی، مسئله تابآوری که شما به آن اشاره کردید، زندگی روزمره مردم و وضعیت جوانان ما مطرح است. یعنی نمیخواهم بگویم نه؛ میگویم کارشناسان ما باید این موضوع را دقیقاً مطالعه کنند. ما که میخواهیم یک استراتژی داشته باشیم، باید استراتژیای تدوین کنیم که این مسائل بهصورت حسابشده در آن مطرح شده باشد، نه اینکه صرفاً یک جمعی از شعارها داشته باشیم.




نظرها
نظری وجود ندارد.