ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جهان‌بینی و ایدئولوژی؛ شناخت و سیاست

چرا استدلال‌های عقلانی به‌تنهایی نمی‌توانند باورهای سیاسی را تغییر دهند یا مردم را به کنش جمعی برانگیزند؟ ایدئولوژی چگونه از سطح اندیشه فراتر می‌رود و با عواطف، هویت و میل پیوند می‌خورد؟ الف. کیوان با بررسی نسبت جهان‌بینی، شناخت و سیاست و با بهره‌گیری از سنت‌های فلسفی و روان‌کاوانه، نشان می‌دهد که سیاست تنها عرصه تقابل استدلال‌ها نیست؛ باورهای سیاسی از پیوند میان عقلانیت، احساسات و تعلقات جمعی نیرو می‌گیرند و در شکل‌گیری هویت‌ها و بسیج سیاسی نقش دارند.

در زبان سیاسی و فلسفی، «جهان‌بینی» و «ایدئولوژی» بسیاری اوقات چنان در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند که گویی دو نام برای یک مفهوم‌اند. از جهان‌بینی دینی، مادی یا مارکسیستی سخن گفته می‌شود و در همان حال از ایدئولوژی دینی، بورژوایی، سوسیالیستی یا ناسیونالیستی. این هم‌نشینی زبانی بی‌دلیل نیست؛ این دو مفهوم در بخش‌هایی از قلمرو خود هم‌پوشانی دارند. با این همه، یکی‌گرفتن آن‌ها مرزی مهم را از میان می‌برد: مرز میان فهم کلی جهان و جایگاه انسان در آن و صورت‌بندی اجتماعی ـ سیاسیِ این فهم در قلمرو ارزش، قدرت و عمل.

این تمایز فقط مسئله‌ای واژه‌شناختی نیست. اگر جهان‌بینی و ایدئولوژی یکی گرفته شوند، نسبت میان فلسفه، شناخت، ارزش و سیاست مبهم می‌شود. اگر نیز ایدئولوژی را از آغاز مترادف دروغ، تعصب یا «آگاهی کاذب» بدانیم، بخشی از تاریخ این مفهوم، از جمله کاربرد مثبت آن در سنت‌های سیاسی گوناگون و مشخصاً نزد لنین، از نظر پنهان می‌ماند. از این رو، نخست باید معنای عام دو مفهوم را روشن کرد و سپس دید که نظریه‌های مختلف چه چیزی بر آن افزوده‌اند.

جهان‌بینی؛ افق کلیِ فهم

«جهان‌بینی» برابر رایج واژه‌ی آلمانی Weltanschauung است. این مفهوم در سیر فلسفه‌ی آلمانی از معنای محدود «نگریستن به جهان» فراتر رفت و به برداشت کلی انسان از هستی، زندگی و جایگاه خود در آن نزدیک شد.

جهان‌بینی فقط به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که جهان مادی است یا روحانی، یا طبیعت تابع چه قانونمندی‌هایی است. در معنای گسترده‌تر، پرسش‌هایی درباره‌ی انسان، جامعه، شناخت، تاریخ، ارزش و معنای زندگی نیز در افق آن قرار می‌گیرند. به همین دلیل، جهان‌بینی تنها مجموعه‌ای از گزاره‌های نظری نیست.

ویلهلم دیلتای در عبارتی گویا می‌نویسد:

جهان‌بینی‌ها محصول اندیشه نیستند؛ از صرفِ اراده‌ی شناخت پدید نمی‌آیند.۱

او منشأ جهان‌بینی‌ها را در تجربه‌ی زندگی و کلیت حیات انسانی نیز جست‌وجو می‌کند. مقصود، بی‌اهمیت‌کردن اندیشه نیست؛ بلکه تأکید بر این است که انسان جهان را تنها با مجموعه‌ای از استدلال‌های مجرد نمی‌فهمد. تجربه، ارزش‌گذاری، امید، ترس، سنت و موقعیت تاریخی نیز در چگونگی شکل‌گیری نگاه او به جهان حضور دارند.

از این منظر، جهان‌بینی را می‌توان افق عامی دانست که انسان از خلال آن واقعیت، خود و جایگاه خویش را معنا می‌کند. یک جهان‌بینی می‌تواند دینی، ماتریالیستی، ایدئالیستی یا طبیعت‌گرایانه باشد، بی‌آنکه الزاماً از آن یک برنامه‌ی سیاسی واحد و از پیش معلوم به دست آید.

ایدئولوژی؛ از «علم ایده‌ها» تا جهان اجتماعی

تاریخ «ایدئولوژی» متفاوت و پرپیچ‌وخم‌تر است. دستوت دو تراسی در پایان سده‌ی هجدهم این اصطلاح را برای نامیدن «علم ایده‌ها» وضع کرد. در آغاز، ایدئولوژی نه نامی برای تعصب سیاسی بود و نه مترادف آگاهی کاذب؛ قرار بود شناختی منظم از منشأ و ساختمان اندیشه‌های انسانی فراهم کند. اما واژه به‌تدریج و به‌ویژه از زمان جدال ناپلئون با «ایدئولوگ‌ها» معنایی منفی یافت و به اندیشه‌ای انتزاعی و گسسته از واقعیت نیز اطلاق شد. **از آن پس، مفهوم ایدئولوژی در سنت‌های گوناگون فلسفی و سیاسی چنان دگرگون شد که امروز نمی‌توان بدون توضیح از یک معنای کاملاً واحد برای آن سخن گفت.**²

با وجود این تنوع، می‌توان هسته‌ای مشترک برای کاربرد عام آن یافت. ایدئولوژی بیشتر در قلمرو جامعه و سیاست عمل می‌کند: مجموعه‌ای سازمان‌یافته از اندیشه‌ها، ارزش‌ها و مفاهیمی که از خلال آن‌ها وضع موجود فهمیده و ارزیابی می‌شود، تصویری از نظم مطلوب شکل می‌گیرد و نوعی جهت‌گیری برای حفظ، اصلاح یا دگرگونی مناسبات اجتماعی پدید می‌آید.

مایکل فریدن، نظریه‌پرداز معاصرِ ایدئولوژی، ایدئولوژی را نه ذاتاً آگاهی کاذب یا اندیشه‌ای نادرست، بلکه آرایشی مشخص از مفاهیم سیاسی می‌داند. آزادی، برابری، عدالت، اقتدار، مالکیت یا ملت به‌خودی‌خود در انحصار یک ایدئولوژی نیستند؛ آنچه ایدئولوژی‌ها را از یکدیگر متمایز می‌کند، چگونگی پیوند این مفاهیم، جایگاه مرکزی یا فرعی آن‌ها و معنایی است که در ارتباط با یکدیگر پیدا می‌کنند.۳

از این رو، می‌توان در یک تعریف اولیه گفت: ایدئولوژی صورت‌بندی اجتماعی ـ سیاسیِ فهم، ارزش و جهت‌گیری برای عمل است.

تعریف ایدئولوژی یا نظریه‌ی ایدئولوژی؟

در همین نقطه تمایزی اساسی لازم است. «تعریف ایدئولوژی» را نباید با «نظریه‌ی ایدئولوژی» یکی گرفت.

اگر گفته شود «ایدئولوژی مجموعه‌ای از دروغ‌هایی است که طبقه‌ی حاکم برای فریب مردم می‌سازد»، در واقع چند داوری را یک‌باره وارد تعریف کرده‌ایم: ایدئولوژی نادرست است، منشأ آن طبقه‌ی حاکم است، آگاهانه ساخته می‌شود و کارکردش فریب است. هر یک از این گزاره‌ها نیازمند اثبات جداگانه است.

تعریف می‌گوید درباره‌ی چه پدیده‌ای سخن می‌گوییم؛ نظریه‌ی ایدئولوژی می‌پرسد این پدیده از کجا می‌آید، چه نسبتی با حقیقت و منافع دارد، چگونه بازتولید می‌شود و چه کارکردی در جامعه پیدا می‌کند.

این تمایز به‌ویژه هنگام خواندن مارکس اهمیت دارد.

مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی می‌نویسند:

اندیشه‌های طبقه‌ی حاکم در هر دوره، اندیشه‌های حاکم‌اند.۴

اما این جمله تعریف فرهنگ‌نامه‌ایِ ایدئولوژی نیست. بحث بر سر رابطه‌ی میان تولید مادی، مناسبات طبقاتی و تولید آگاهی است: طبقه‌ای که نیروی مادی مسلط جامعه را در اختیار دارد، در تولید و انتشار اندیشه نیز از موقعیتی مسلط برخوردار است.

به همین ترتیب، تعبیر مشهور «آگاهی کاذب» را نباید بی‌واسطه تعریف مارکس از ایدئولوژی دانست. صورت صریح این اصطلاح در نامه‌ی انگلس به فرانتس مِرینگ در ۱۸۹۳ آمده است:

ایدئولوژی فرایندی است که متفکر آگاهانه انجام می‌دهد، اما با آگاهی کاذب.۵

انگلس توضیح می‌دهد که نیروهای واقعیِ محرک اندیشه ممکن است برای خودِ متفکر ناشناخته بمانند. بنابراین مسئله لزوماً دروغ‌گویی عمدی نیست؛ فرد ممکن است صادقانه بیندیشد، اما منشأ اجتماعی و تاریخی اندیشه‌ی خود را نشناسد.

لنین و تغییر معنای ایدئولوژی

با لنین، کاربرد مفهوم ایدئولوژی دگرگونی مهمی پیدا می‌کند. او در چه باید کرد؟، در بحث از چگونگی شکل‌گیری آگاهی سوسیالیستی در جنبش کارگری، می‌نویسد:

انتخاب فقط میان ایدئولوژی بورژوایی یا سوسیالیستی است.۶

این عبارت را باید در زمینه‌ی استدلال خود لنین فهمید. مقصود او ارائه‌ی یک طبقه‌بندی عام از همه‌ی ایدئولوژی‌های موجود نیست؛ مسئله این است که در جامعه‌ای مبتنی بر تضادهای طبقاتی، آگاهی سیاسی نمی‌تواند مستقل از این مناسبات و به‌صورت «فراطبقاتی» شکل گیرد. از همین رو، او در ادامه تصریح می‌کند که در چنین جامعه‌ای ایدئولوژیِ غیرطبقاتی یا فراطبقاتی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

اهمیت این کاربرد برای بحث حاضر در آن است که لنین ایدئولوژی را صرفاً به معنای توهم، وارونگی یا آگاهی کاذب به کار نمی‌برد؛ سخن گفتن او از ایدئولوژی سوسیالیستی نشان می‌دهد که ایدئولوژی در دستگاه فکری او می‌تواند حامل جهت‌گیری آگاهانه‌ی اجتماعی و طبقاتی نیز باشد.

لنین بعدها حتی از «ایدئولوژی علمی» سخن گفت. از این رو، نزد او «ایدئولوژیک» و «غیرعلمی» مترادف نیستند. با این همه، از این سخن نمی‌توان نتیجه گرفت که هر اندیشه‌ای صرفاً به دلیل سوسیالیستی یا پرولتاریایی نامیده‌شدن، علمی و درست است. **تعلق اجتماعی و طبقاتی یک اندیشه می‌تواند در شکل‌گیری آن و در نوع پرسش‌هایی که پیش می‌کشد مؤثر باشد، اما درستی یک گزاره همچنان باید در نسبت با واقعیت، شواهد و استدلال سنجیده شود.**۷

اینجا یکی از مهم‌ترین تمایزهای بحث آشکار می‌شود: **موقعیت اجتماعی می‌تواند بر زاویه‌ی دید، نوع پرسش‌ها و شیوه‌ی صورت‌بندی یک اندیشه اثر بگذارد؛ اما منشأ اجتماعی یک گزاره به‌تنهایی نه درستی آن را اثبات می‌کند و نه نادرستی آن را.**۸

ایدئولوژی فقط در ذهن نیست

گرامشی و پس از او آلتوسر مفهوم ایدئولوژی را از محدوده‌ی عقاید صریح فراتر بردند.

گرامشی می‌نویسد:

همه‌ی انسان‌ها فیلسوف‌اند.۹

مراد او این نیست که همه فلسفه‌ای منظم تدوین می‌کنند؛ بلکه در زبان، «عقل سلیم»، دین عامیانه، عادت‌ها و شیوه‌ی زندگی هر فرد، عناصری از یک «برداشتِ معین از جهان» حضور دارند. از همین‌جاست که مفهوم هژمونی اهمیت می‌یابد: قدرت اجتماعی تنها با اجبار دوام نمی‌آورد؛ هنگامی پایدارتر می‌شود که بخشی از ارزش‌ها و برداشت‌های آن در زندگی روزمره رسوب کنند و به صورت اموری بدیهی و طبیعی جلوه نمایند.

آلتوسر یک گام دیگر برداشت و نوشت:

ایدئولوژی وجود مادی دارد.۱۰

مقصود این نیست که یک عقیده همانند یک شیء مادی است. ایدئولوژی در نهادها، مناسک و کردارهای اجتماعی موجودیت پیدا می‌کند؛ در مدرسه، خانواده، حقوق، رسانه و دیگر سازوکارهایی که تنها اندیشه‌ها را منتقل نمی‌کنند، بلکه شیوه‌هایی از رفتار و تشخیص موقعیت اجتماعی را نیز بازتولید می‌کنند.

از این منظر، ایدئولوژی چیزی بیش از مجموعه‌ای از عقاید در ذهن افراد است. همین امر نیز نشان می‌دهد که نمی‌توان آن را صرفاً «بخشی از جهان‌بینی» دانست.

جهان‌بینی و ایدئولوژی؛ افق و صورت‌بندی

اکنون می‌توان نسبت دو مفهوم را دقیق‌تر صورت‌بندی کرد.

جهان‌بینی از نظر دامنه معمولاً عام‌تر است. می‌توان درباره‌ی طبیعت، شناخت، انسان، مرگ یا معنای زندگی تصوری داشت، بی‌آنکه از آن برنامه‌ی سیاسی مشخصی حاصل شود. ایدئولوژی، در مقابل، بیش از همه در قلمرو جامعه، ارزش‌های اجتماعی، قدرت و عمل سیاسی شکل می‌گیرد.

اما ایدئولوژی نیز بدون برخی پیش‌فرض‌های جهان‌بینانه ممکن نیست. کسی که آزادی فردی را بنیاد سیاست قرار می‌دهد، تصوری از «فرد» و نسبت او با جامعه دارد؛ کسی که بر نظم و اقتدار تأکید می‌کند نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، برداشتی از انسان و جامعه با خود حمل می‌کند.

بنابراین شاید رابطه‌ی این دو را بهتر بتوان با دو واژه بیان کرد:

جهان‌بینی، افق است؛ ایدئولوژی، صورت‌بندی.

جهان‌بینی افق عامی است که در آن واقعیت معنا می‌شود؛ ایدئولوژی صورت اجتماعی ـ سیاسی‌ای است که در آن بخشی از این فهم با ارزش، منافع، هدف و عمل پیوند می‌یابد.

این رابطه یک‌طرفه نیست. جهان‌بینی بر ایدئولوژی اثر می‌گذارد، اما تجربه‌ی اجتماعی، مبارزه‌ی سیاسی و تغییر مناسبات تاریخی نیز می‌توانند جهان‌بینی را دگرگون کنند.

این نسبت در اندیشه‌ی معاصر ایران نیز مورد توجه قرار گرفته است. علی شریعتی در بحث خود درباره‌ی ایدئولوژی، جهان‌بینی، ارزیابی انتقادیِ وضع موجود و ارائه‌ی پیشنهاد و راه‌حل را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در این تلقی، جهان‌بینی زمینه‌ای است که از خلال آن نقد جامعه و جهت عمل شکل می‌گیرد.۱۱

احسان طبری نیز میان این دو مفهوم تمایز صریح می‌گذارد. او در الفبای مبارزه می‌نویسد:

جهان‌بینی یعنی مجموعه‌ی عقاید و نظریات یک شخص یا یک جمعیت درباره‌ی طبیعت و جامعه.

و در جای دیگری از همان اثر، «ایدئولوژی‌های سیاسی و اجتماعی» را: «مجموعه‌ی نظریات و عقاید یک یا چند طبقه درباره‌ی مسائل سیاسی و اجتماعی» می‌نامد.۱۲

بنابراین حتی در یک صورت‌بندی آموزشی مارکسیستی ایرانی نیز جهان‌بینی و ایدئولوژی مترادف نیستند: جهان‌بینی دامنه‌ی عام‌تری دارد و ایدئولوژی مستقیماً به قلمرو اجتماعی ـ سیاسی و طبقاتی مربوط می‌شود.

علم، حقیقت و «جهان‌بینی علمی»

یکی از مهم‌ترین دشواری‌ها هنگامی پدید می‌آید که جهان‌بینی، ایدئولوژی و علم بر هم منطبق شوند.

علم می‌کوشد درباره‌ی واقعیت شناختی تولید کند که بتوان آن را با شواهد، استدلال و روش‌های متناسب با موضوع سنجید. جهان‌بینی گسترده‌تر است و علاوه بر شناخت، برداشت‌هایی درباره‌ی انسان، تاریخ و ارزش را نیز دربرمی‌گیرد. ایدئولوژی نیز فهم جامعه را با هدف و جهت‌گیری عملی پیوند می‌دهد.

نمی‌توان علم را بی‌واسطه با حقیقت و ایدئولوژی را با خطا یکی گرفت. اما صورت معکوس آن نیز موجه نیست: از اینکه دانش در جامعه و تاریخ تولید می‌شود، نمی‌توان نتیجه گرفت که علم چیزی جز ایدئولوژی است.

تاریخی و اجتماعی بودن شناخت به معنای برابری همه‌ی ادعاها نیست. منشأ طبقاتی یا اجتماعی یک گزاره به‌تنهایی نه آن را باطل می‌کند و نه صحتش را تضمین.

همین احتیاط درباره‌ی تعبیر «جهان‌بینی علمی» نیز لازم است. یک جهان‌بینی می‌تواند با علوم سازگار باشد، از یافته‌های علمی بهره گیرد و خود را مقید به استدلال و تجربه بداند؛ اما از این امر نتیجه نمی‌شود که تمام اجزای آن به همان معنایی «علم» هستند که فیزیک یا زیست‌شناسی علم‌اند. یک جهان‌بینی افزون بر گزاره‌های قابل سنجش، اصول فلسفی و داوری‌های ارزشی نیز دارد.

از این رو، «علمی» زمانی وصفی دقیق است که نه مُهری برای اثبات پیشاپیشِ صحت یک دستگاه فکری، بلکه تعهدی به واقعیت، استدلال، نقد و قابلیت تصحیح باشد.

این نکته را می‌توان با تعریفی که طبری از جهان‌بینی علمی ارائه می‌کند نیز سنجید. او آن را در برابر پذیرش «دگم و قبول تعبدی» قرار می‌دهد و بر استدلال، تجربه، واقعیت و پژوهش علمی تأکید می‌کند.۱۲ اگر این معیار جدی گرفته شود، نتیجه روشن است: هیچ گزاره‌ای صرفاً به دلیل انتساب به مارکسیسم از نقد و سنجش دوباره بی‌نیاز نیست.

مارکسیسم ـ لنینیسم؛ جهان‌بینی و ایدئولوژی

در این نقطه پاسخ به پرسشی که غالباً موجب خلط مفاهیم می‌شود روشن‌تر می‌گردد. در مارکسیسم ـ لنینیسم، جهان‌بینی و ایدئولوژی دو امر بیرونی و بی‌ارتباط با یکدیگر نیستند، اما یک مفهوم نیز به شمار نمی‌آیند.

لنین درباره‌ی مارکسیسم می‌نویسد:

آموزه‌ی مارکس ... جامع و هماهنگ است و جهان‌بینی یکپارچه‌ای به انسان می‌دهد.۱۳

جهان‌بینی مارکسیستی چارچوبی عام برای فهم طبیعت، جامعه، تاریخ و شناخت فراهم می‌کند؛ در همان حال، ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی این دستگاه فکری را در قلمرو منافع طبقاتی، ارزش‌ها، اهداف و جهت‌گیری اجتماعی و سیاسی صورت‌بندی می‌کند.

میان این سطوح نیز نمی‌توان رابطه‌ای مکانیکی برقرار کرد. از اصول عام جهان‌بینی نمی‌توان مستقیماً به سیاست روز رسید. میان آن‌ها مرحله‌ای تعیین‌کننده وجود دارد: تحلیل شرایط مشخص. اینکه در یک لحظه‌ی تاریخی چه نیرویی، چه اتحاد، چه راهبرد و چه تاکتیکی مناسب است، تنها از راه بررسی همان وضعیت قابل تعیین است.

در همین نقطه مسئله‌ی جبرگرایی تاریخی نیز اهمیت می‌یابد. پذیرش قانونمندی‌های عینی تاریخ با این ادعا یکی نیست که سرانجام تاریخ از پیش تعیین شده است. جبرگرایی تاریخی زمانی شکل می‌گیرد که روند تاریخ چنان تابع ضرورتی قطعی تصور شود که نتیجه‌ای مشخص از پیش ناگزیر جلوه کند. شرایط مادی و مناسبات اجتماعی میدان امکان‌ها و محدودیت‌های کنش را شکل می‌دهند، اما از این امر به‌تنهایی یک سرانجام ضروری استنتاج نمی‌شود. اگر قانونمندی به سرنوشت قطعی، امکان به ضرورت و ضرورت فرض‌شده به حقانیت سیاسی تبدیل شود، یک گزاره‌ی نظری می‌تواند به جبرگرایی ایدئولوژیک راه ببرد.

مارکس خود نسبت میان شرایط عینی و کنش انسان را پیچیده‌تر می‌دید:

انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه آن‌گونه که خود می‌خواهند.۱۴

این جمله هم محدودیت را حفظ می‌کند و هم عاملیت را؛ تاریخ نه صفحه‌ی سفیدی در اختیار اراده است و نه مسیری که مستقل از انسان‌ها به مقصدی از پیش تعیین‌شده ختم شود.

مرزهایی که باید باقی بمانند

اکنون می‌توان چند قلمرو را، بی‌آنکه از یکدیگر جدا شوند، از هم تمیز داد.

علم می‌پرسد درباره‌ی واقعیت چه می‌توان دانست و بر چه اساسی.

فلسفه درباره‌ی مبانی، مفاهیم و شرایط این شناخت می‌اندیشد.

جهان‌بینی تصویری کلی از جهان، انسان و جامعه فراهم می‌کند.

ایدئولوژی این فهم را در قلمرو جامعه، ارزش، قدرت و هدف سیاسی سازمان می‌دهد.

و سیاست باید در شرایط مشخص، هدف را به راهبرد، تاکتیک و عمل تبدیل کند.

این قلمروها بر یکدیگر اثر می‌گذارند، اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که یکی جانشین دیگری شود. ایدئولوژی اگر جای علم بنشیند، ممکن است نتیجه‌ی پژوهش را پیشاپیش تعیین کند. علم اگر مدعی شود به‌تنهایی می‌تواند بگوید جامعه «چگونه باید باشد»، ارزش‌های هنجاری را در پوشش ضرورت علمی پنهان می‌کند. و جهان‌بینی اگر جای تحلیل سیاسی مشخص را بگیرد، اصول عام به فرمول‌هایی ثابت و بی‌اعتنا به زمان و مکان تبدیل می‌شوند.

سخن آخر

جهان‌بینی و ایدئولوژی را نه باید یکی گرفت و نه از یکدیگر برید.

جهان‌بینی افق عامِ فهم جهان، انسان و جامعه است؛ ایدئولوژی صورت‌بندی تاریخی و اجتماعیِ اندیشه‌ها و ارزش‌هایی است که این فهم را در قلمرو قدرت، منافع، هدف و عمل سیاسی سازمان می‌دهد.

جهان‌بینی معمولاً دامنه‌ای گسترده‌تر دارد؛ ایدئولوژی کارکرد اجتماعی ـ سیاسی مشخص‌تری. هر ایدئولوژی الزاماً از یک جهان‌بینی کامل و منظم برخوردار نیست، اما بدون برخی پیش‌فرض‌های جهان‌بینانه نیز شکل نمی‌گیرد. از سوی دیگر، هیچ جهان‌بینی‌ای الزاماً به یک ایدئولوژی یا سیاست واحد منتهی نمی‌شود.

در مارکسیسم ـ لنینیسم نیز حفظ تمایز میان جهان‌بینی و ایدئولوژی اهمیت دارد، بی‌آنکه این دو از یکدیگر جدا انگاشته شوند. جهان‌بینی مادی و تاریخی و ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی، هر دو از اجزای درونی این دستگاه فکری‌اند: نخست، افق عام فهم طبیعت، جامعه و تاریخ را فراهم می‌کند؛ دوم، این فهم را در قلمرو منافع طبقاتی، ارزش‌ها، اهداف و جهت‌گیری اجتماعی و سیاسی صورت‌بندی می‌کند. نظریه‌های مشخص باید در برابر واقعیت آزموده شوند و سیاست نیز، سرانجام، محتاج تحلیل مشخص از وضعیت مشخص است.

این تفکیک ظرافتی لفظی نیست. مسئله بر سر امکان اندیشه‌ای است که جهت داشته باشد، بی‌آنکه جهت جای حقیقت را بگیرد؛ به جهان‌بینی متکی باشد، بی‌آنکه آن را به جزم بدل کند؛ و در سیاست جانب داشته باشد، بی‌آنکه خود را از آزمون واقعیت معاف بداند.

یادداشت‌ها و منابع:

۱. Wilhelm Dilthey, “Die Typen der Weltanschauung und ihre Ausbildung in den metaphysischen Systemen,” in Gesammelte Schriften, Bd. VIII.

۲. “Ideology,” Stanford Encyclopedia of Philosophy, 2025.

۳. Michael Freeden, Ideologies and Political Theory: A Conceptual Approach, Oxford University Press, 1996.

۴. Karl Marx and Friedrich Engels, The German Ideology, 1845–1846, Part I, “Ruling Class and Ruling Ideas.”

۵. Friedrich Engels, Letter to Franz Mehring, 14 July 1893.

۶. V. I. Lenin, What Is To Be Done?, 1902, Chapter II.

۷. V. I. Lenin, Materialism and Empirio-Criticism, 1909, Chapter II, §5.

۸. برای مثال، فرض کنیم اتحادیه‌ای کارگری اعلام کند که «دستمزد واقعی کارگران در دوره‌ای معین ده درصد کاهش یافته است». موقعیت طبقاتی اتحادیه می‌تواند توضیح دهد که چرا مسئله‌ی دستمزد و قدرت خرید برای آن اهمیت ویژه دارد و چگونه چنین ادعایی را صورت‌بندی می‌کند؛ اما تعلق منبع به طبقه‌ی کارگر، به‌خودی‌خود، دلیلی بر درستی آن ادعا نیست. صحت کاهش ده‌درصدی باید با داده‌های مربوط به دستمزد اسمی، تورم، دوره‌ی زمانی و شیوه‌ی محاسبه‌ی دستمزد واقعی سنجیده شود. به همین ترتیب، اگر یک انجمن کارفرمایی این ادعا را رد کند، تعلق آن به کارفرمایان نیز به‌تنهایی نادرستی سخنش را اثبات نمی‌کند. توضیح منشأ اجتماعی یک اندیشه، هنوز اثبات یا ابطال محتوای آن نیست.

۹. Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, ed. and trans. Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith, International Publishers, 1971, p. 323.

۱۰. Louis Althusser, “Ideology and Ideological State Apparatuses,” 1970, in Lenin and Philosophy and Other Essays, trans. Ben Brewster.

۱۱. علی شریعتی، مجموعه آثار ۲۳: جهان‌بینی و ایدئولوژی.

۱۲. احسان طبری، الفبای مبارزه: توضیحی ساده و کوتاه از جهان‌بینی مارکسیسم ـ لنینیسم برای نوآموزان، چاپ سوم، صص. ۷ و ۱۸.

۱۳. V. I. Lenin, “The Three Sources and Three Component Parts of Marxism,” 1913, Collected Works, Vol. 19, pp. 21–28.

۱۴. Karl Marx, The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, 1852, Chapter I.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.