راه پکن از تهران میگذرد
علی رسولی ـ اینکه وضعیت کنونی برای واشنگتن یک کابوس به تمام معنا است را نمیتوان انکار کرد. اما کابوس را تنها مواجهه با حقیقت و بیداری میتواند درمان کند. اگر آمریکا تصور کند که مساله ایران را میشود دور زد چیزی که در عمل رخ خواهد داد این است که معماری موردنظرش فرو خواهد پاشید.

تهران، ایران - ۲۸ سپتامبر: یک بیلبورد بزرگ در میدان ونک در مرکز تهران که تصویر یکی از اعضای مسلح سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را نشان میدهد؛ او در حالی که یک پای خود را بر روی یک شناور زیرسطحی خودکار (AUV) آمریکایی مدل «ریموس ۶۰۰» (REMUS 600) قرار داده، ایستاده است. نصب این بیلبورد به دنبال اعلامیهای از سوی سپاه پاسداران صورت گرفت که در آن ادعا شده بود این پهپاد زیرسطحی پیشرفته ساخت آمریکا، طی عملیات مینروبی و شناسایی در تنگه هرمز توقیف شده است. عکس: Fatemeh Bahrami / ANADOLU / Anadolu via AFP
واشنگتن بیش از یک دهه است که یک گزاره را با صورتبندیهای متفاوت تکرار میکند. اینکه باید خودمان را از شر خاورمیانه و دردسرهای تمامنشدنیاش خلاص کنیم و منابع سیاسی، نظامی و اقتصادیمان را بر پرونده مهار یا رویارویی با چین متمرکز کنیم. به یاد بیاوریم که باراک اوباما در دوران ریاستجمهوریاش از «چرخش به سمت آسیا» سخن میگفت. منظور او البته آسیای شرقی و جنوبشرقی و اطراف چین بود و نه خاورمیانه. دولتهای بعدی در واشنگتن هم همین مسیر را دنبال میکردند. نمونه بارزش، راهبرد دفاع ملی آمریکا در سال ۲۰۲۲ که به صورت رسمی چین را «چالش تعیینکننده» آمریکا معرفی کرد.
این سیاست یا بهتر است بگوییم «تمایل در سیاستگذاری به شکل ترجیحی» یک موضوع مهم را پیش چشم جهانیان میآورد. آمریکا دیگر در خودش قدرتی مشابه دهه ۱۹۹۰ میلادی نمیبیند که بتواند تقریبا بدون رقیب همزمان نیروی عظیمی در خاورمیانه مستقر کند و در دیگر نقاط جهان هم دست بالا را داشته باشد. دلایلش متنوع و گوناگوناند. هم پای فرسودگی مالی و نظامی امپراتوری آمریکا میتواند وسط باشد و هم رشد تهدیدآمیز رقبای صنعتی، مالی و نظامی این کشور. یعنی حتی اگر فرض کنیم آمریکا توش و توانش کمتر از سالهای پس از فروپاشی شوروی هم نشده، رقبایش به ویژه چین رشد حیرتانگیزی داشتهاند و توان هماوردی یافتهاند.
اما نتیجهای که در فضای سیاسی آمریکا به صورت عمومی از این واقعیت گرفته میشود چیزی است که شاید منطق درستی ندارد. در آمریکا عموما گفته میشود که برای افسار زدن بر توسن سرکشی که چین نام دارد باید خاورمیانه را رها کرد. اما شاید تحولات سه سال گذشته به اهالی واشنگتن به خوبی نشان داده باشد که خاورمیانه رقیب پرونده چین نیست و در بسیاری از حوزهها بخشی از پشتجبهه همان پرونده است.
جنگ ۳۸ روزه با ایران این اشتباه برآوردی در آمریکا را بیش از هر زمان دیگری آشکار کرد.
۳۰ سال تلاش برای کندن از خاورمیانه
فیلیپ گوردون، مقام پیشین شورای امنیت ملی آمریکا، در مقاله تازهاش در فارن افرز به یک الگوی تکرارشونده در دولتهای آمریکا اشاره میکند. بیل کلینتون قصد داشت بر اقتصاد تمرکز کند، اما در پایان دورهاش درگیر عراق و مناقشه اسرائیل و فلسطین شد. جورج بوش با وعده سیاست خارجی محدودتر وارد کاخ سفید شد و افغانستان و عراق را اشغال کرد. اوباما شعار «چرخش به آسیا» را اعلام کرد، اما بهار عربی، داعش و پرونده هستهای ایران او را دوباره به خاورمیانه کشاند. جو بایدن هم قصد داشت خاورمیانه را در اولویت پایینتری قرار دهد که ماجرای هفتم اکتبر ۲۰۲۳ همه محاسباتش را تغییر داد.
پس مسئله فقط علاقه یا عادت واشنگتن به دخالت در خاورمیانه یا تعهد این کشور به حفاظت از دوستان قدیمیاش نیست. هیچ گربهای برای رضای خدا موش نمیگیرد. موضوع این است که هر بار که آمریکا تلاش کرده حضورش را در خاورمیانه کاهش دهد، یکی از همان «شبکه منافعی» که قرار بود دیگر چندان مهم نباشد، خودش را به واشنگتن تحمیل کرده است. چه چیزهای؟ انرژی، توازن هستهای، حفاظت از اسرائیل به عنوان پایگاه امنیتی و حفاظت از شریان پولهای هنگفت کشورهای جنوبی خلیج فارس که به سمت اقتصاد آمریکا سرازیر میشود.
البته آنهایی که در واشنگتن بر خروج بیقید و شرط از باتلاق خاورمیانه تاکید میکنند، استدلالشان پربیراه نیست. جنگهای افغانستان و عراق تریلیونها دلار هزینه داشتند و مدل پایگاههای بزرگ آمریکایی در خلیج فارس هم در عصر موشکهای بالستیک و پهپادهای ارزان بهشدت آسیبپذیر شده است. جنگ ایران هم تمرکز نظامی آمریکا را از نقاط دیگر منحرف کرده، منابع ارزشمندی را بلعیده، ذخایر برخی مهمات دقیق را کاهش داده و هزینههای مستقیم نظامی را بالا برده است.
اما اینها توصیف باتلاق است و به این موضوع که آمریکا چه شبکه منافعی در همین باتلاق دارد و آیا این شبکه منافع قابل جایگزینی یا رها کردن هستند، بیتوجه است.
نفت خاورمیانه فقط برای آمریکا نیست
یکی از پایههای استدلال «خاورمیانه دیگر مهم نیست» انقلاب شیل در آمریکا است. آمریکا اکنون مقدار بسیار کمتری نفت از خلیج فارس وارد میکند. سخنرانیهای ترامپ را ببینید. او در مناقشه تنگه هرمز بارها این را پیش کشیده که آمریکا به نفت خاورمیانه نیاز ندارد. از یک جنبه این حرف درست است. در سال ۲۰۲۵ فقط هشت درصد واردات نفت خام آمریکا از کشورهای خلیج فارس تامین شد.
اما اعداد روی کاغذ قرار نیست ارتباطات اقتصادی را هم به صورت کامل نشان دهند. ملاک قرار دادن این عدد به شدت گمراهکننده است. چرا؟ چون نفت کالایی جهانی است و بحران عرضه در خلیج فارس، حتی اگر یک بشکه آن هم به صورت مستقیم راهی آمریکا نشود، قیمت بنزین و گازوئیل در آمریکا را بالا میبرد، تورم را تشدید میکند و اقتصاد متحدان آمریکا را تحت فشار قرار میدهد. همین الان نمودارهای افزایش قیمت بنزین و گازوئیل در آمریکا را ببینید.
پس خلاصه ماجرا این است: بینیازی عملیاتی آمریکا به نفت خاورمیانه به معنای استقلال از قیمت جهانی انرژی نیست.
اما یک موضوع مهمتر هم وجود دارد. همان متحدان آسیایی واشنگتن که قرار است در قلب راهبرد آمریکا برای مهار چین باشد، شدیدا به انرژی خاورمیانه وابسته هستند.
براساس دادههای اداره اطلاعات انرژی آمریکا، در سال ۲۰۲۴ حدود ۵۴ درصد واردات نفت خام چین از خاورمیانه تامین میشد. عربستان، ایران، عراق، عمان و امارات سهم بزرگی از این جریان داشتند. در نیمه نخست ۲۰۲۵ هم ۸۹ درصد نفت عبوری از تنگه هرمز راهی بازارهای آسیایی شد و چین، هند، ژاپن و کره جنوبی در مجموع ۷۴ درصد آن را دریافت کردند.
این دادهها بخش مهمی از تصویر رویارویی آمریکا با چین و لجستیک مورد نیاز برای آن را نشان میدهد. اگر واشنگتن برای تمرکز بر چین، خاورمیانه را کنار بگذارد، دقیقا بخشی از شبکه حیاتی انرژی متحدان آسیاییاش را بیثبات میکند که قرار است جنگ نیابتی با چین را پیش ببرند.
ژاپن و کره جنوبی متحدان اصلی آمریکا هستند، هند یکی از پایههای موازنه قدرت مطلوب واشنگتن در آسیا است و خود چین هم از بزرگترین مشتریان نفت خاورمیانه است. به همین دلیل بسیار ساده، ماجرای خاورمیانه و باتلاقهایش پروندهای بیارتباط با رقابت با چین نیست.
پول و فناوری هم نقش دارد
اما مسئله فقط نفت نیست. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس صندوقهای ثروت حاکمیتی با بیش از پنج تریلیون دلار دارایی دارند. ربطش به آمریکا این است که حدود دو تریلیون دلار از این داراییها اوراق قرضه و سهام رنگارنگ بازار مالی آمریکا است. همه ماجرا هم این ۲ تریلیون دلار نیست. شیوخ و امرا و پادشاهان خلیج فارس، صدها میلیارد دلار در مراکز داده، هوش مصنوعی، فناوری و زیرساختهای آمریکایی سرمایهگذاری کردهاند.
بر اساس یک گزارش رویترز، آمریکا در سال ۲۰۲۵ بزرگترین مقصد سرمایهگذاری برای سرمایهگذاران دولتی جهان بود و صندوقهای ثروت خلیج فارس از بازیگران مهم این جریان بودند. بخش قابلتوجهی از سرمایهگذاریها هم به سمت زیرساخت دیجیتال، هوش مصنوعی و مراکز داده سرازیر شده که بخش مهمی از استراتژی امنیتی آمریکا برای رویارویی آتی با چین است.
این دقیقا همان حوزهای است که واشنگتن رقابت با چین را تعیینکننده میداند. دیدارهای ترامپ با مدیران شرکتهای فناوری و هوش مصنوعی را به یاد بیاورید و صحبتهای مفصل او در مورد اینکه آینده دنیا و قدرتهای جهانی به میزان تسلطشان بر هوش مصنوعی و مراکز داده ارتباط دارد.
حال فرض کنیم که آمریکا بخواهد از خاورمیانه و دردسرهایش خلاص شود. اگر کشورهای خلیج فارس به این نتیجه برسند که آمریکا شریک امنیتی قابل اتکایی نیست، مسئله فوری و فوتی واشنگتن فقط از دست دادن چند پایگاه موشکخورده و نیمه مخروبه نیست. واشنگتن قاعدتا باید نگران جهتگیری سرمایه، فناوری، زیرساخت دیجیتال و قراردادهای بلندمدت شیوخ خلیج فارس باشد.
«تقسیم کار تخیلی» پیمان ابراهیم
پیمان ابراهیم، یک طرح تخیلی واشنگتن برای حل این مساله پر از تناقض بود. پیمان ابراهیم در اصل، فقط پروژه عادیسازی روابط اسرائیل با کشورهای عربی نبود. از همان ابتدا، آمریکا کوشید مجموعهای از سازوکارهای امنیتی و اقتصادی را حول آن شکل دهد. مجمع نقب، همکاریهای دفاع هوایی و موشکی آمریکا و شورای همکاری خلیج فارس، گروه I2U2 میان آمریکا، اسرائیل، امارات و هند و سپس طرحهای اتصال هند به خلیج فارس، اسرائیل و اروپا. اسناد رسمی آمریکا صراحتا از ایجاد «معماری یکپارچه امنیتی منطقهای» و ادغام بیشتر اسرائیل با همسایگانش سخن میگفتند.
بخواهیم در یک جمله، هدف غایی پیمان ابراهیم را خلاصه کنیم چیزی شبیه به این میشود. واشنگتن برای دور ماندن از دردسرهای خاورمیانه میخواهد «امنیت خاورمیانه را به اسرائیل و اقتصاد آن را به کشورهای خلیج فارس واگذار کند».
چنین طرحی روی کاغذ چندان تخیلی هم نیست. اسرائیل برتری اطلاعاتی، هستهای و نظامی دارد و کشورهای ثروتمند خلیج فارس سرمایه، انرژی و اتصال اقتصادی را فراهم میکنند. آمریکا هم در نقش پدرخوانده، ضامن و هماهنگکننده این صورتبندی امنیتی میشود.
اما همان طور که اعداد روی کاغذ همه ماجرا را فاش نمیکنند، این صورتبندی پیمان ابراهیم هم تنها روی کاغذ ساده به نظر میآید. مشکل این معماری از روز تولدش این بوده که به دو مسئله اساسی و بغرنج بیتوجه است: ایران و فلسطین.
ایران را نمیشود دور زد
جنگ ۳۸ روزه نشان داد که ستونهای پروژه ابراهیم یعنی عادیسازی روابط، سرمایهگذاری و دفاع مشترک، شکنندهاند. تا زمانی که ایران بتواند تنگه هرمز، زیرساختهای انرژی، پایگاهها و کشورهای خلیج فارس را با موشک و پهپاد هدف قرار دهد، ابراهیمی در کار نخواهد بود چه برسد به پیمانش.
اما درس مهمتر جنگ ۳۸ روزه این بوده که «حل مسئله ایران» هم مترادف با کشتن علی خامنهای و راس ساختار نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی نیست. جنگی که قرار بود قدرت اخلال ایران در پروژه خاورمیانه جدید را کاهش دهد، به ضربات مهلک به پایگاههای آمریکا منجر شد، ذخایر مهمات را بلعید و خطوط انتقال انرژی را مسدود کرد.
نتیجه دو جنگ کنونی فعلا این بوده که مسئله ایران را نه میتوان نادیده گرفت و نه لزوما با «جنگ محدود» حل میشود. تنها راه آمریکا برای ماجرای ایران آن است که یا دست به حمله سوم و تمام عیار بزند و بتواند حکومتی دستنشانده در تهران بر سر کار بیاورد یا اینکه طراحی پیمان ابراهیم را به نحوی عوض کند که ایران هم در آن جا شود. راه حل اول بسیار پرهزینه است ولی این دومی حتی از جنگ تمامعیار هم سختتر است. چرا؟ چون هم بازیگرانش زیاد است و هم در رابطه با «جمهوری اسلامی» باید به فرمولی برای همزیستی با اسرائیل، برنامه هستهای، موشکی و قواعد امنیت منطقه دست یافت. چیزی شبیه به محال.
اینکه وضعیت کنونی برای واشنگتن یک کابوس به تمام معنا است را نمیتوان انکار کرد. اما کابوس را تنها مواجهه با حقیقت و بیداری میتواند درمان کند. اگر آمریکا تصور کند که مساله ایران را میشود دور زد چیزی که در عمل رخ خواهد داد این است که معماری موردنظرش فرو خواهد پاشید.
چین اولویت اول است اما امان از خاورمیانه
دو جنگ با ایران نشان داده که آمریکا نمیتواند دوباره به مدل دهه ۱۹۹۰ بازگردد و بحرانهای خاورمیانه را با ناو هواپیمابر پاسخ دهد. چنین مدلی دیگر از نظر نظامی، مالی و سیاسی پایدار نیست. اما این تصور عمومی در واشنگتن که معتقد است میتوان خاورمیانه را کنار گذاشت تا آزادانه به چین پرداخت، هم سادهانگارانه است.
تقابل آمریکا با چین پیشنیازهای متنوعی دارد. ثبات انرژی دستکم برای متحدان آسیایی آمریکا، باز بودن و تسلط آمریکا بر مسیرهای دریایی، پول و سرمایه کشورهای خلیج فارس، شبکه پایگاهها و دسترسیهای لجستیکی و صدها پیشنیاز دیگر. زلف برخی از مهمترین این پیشنیازها به خاورمیانه گره خورده است.
تردیدی نیست که چین پرونده اصلی سیاست خارجی آمریکا است، اما خاورمیانه در مقدمه، متن و موخره آن حضوری کلیدی دارد. مدل اداره خاورمیانه به شیوه دوران پس از فروپاشی شوروی برای آمریکا سم مهلک است، اما هنوز آنقدر به اقتصاد، انرژی، سرمایه، جغرافیا و شرکای این منطقه وابسته است که نمیتواند آن را رها کند.
مسئله واقعی برای واشنگتن دیگر انتخاب میان «چین یا خاورمیانه» نیست. پیدا کردن نوعی حضور کمهزینهتر در خاورمیانه است که منابع لازم برای رقابت با چین را نبلعد، اما پشت جبهه همان رقابت را هم از دست ندهد. و ایران در همین نقطه برای واشنگتن دست تکان میدهد.




نظرها
نظری وجود ندارد.