ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تاب‌آوری؛ وقتی نیروی زندگی سیاسی می‌شود

در روزگار جنگ و التهاب، مفهوم «تاب‌آوری» از حوزه روان‌شناسی فردی خارج شده و به ابزاری سیاسی تبدیل شده است. این گفت‌وگو واکاوی است بر اینکه چگونه جامعه می‌تواند در میان مرزهای خاکستری جنگ و پروپاگاندای حکومتی، عاملیت خود را حفظ کند و تصمیم بگیرد که چه زمانی تاب بیاورد و چه زمانی «تاب نیاورد».

سیاستِ بقا؛ وقتی «تاب‌آوری» به میدان منازعه میان دولت و جامعه تبدیل می‌شود

از نخستین روزهای سایه‌افکندن بحران و جنگ بر بستر جامعه ایران، واژگان نیز همچون انسان‌ها به خط مقدم آمده‌اند. در میان تمامی اصطلاحاتی که این روزها در گفتار عمومی، رسانه‌های رسمی و مراوده‌های روزمره دست‌به‌دست می‌شود، هیچ‌کدام به اندازه «تاب‌آوری» پرکاربرد و در عین حال مبهم نبوده‌اند. از یک سو، مقام‌های رسمی و ارکان قدرت با تکرار این واژه، تلاش می‌کنند تا بار سنگین ناشی از ناتوانی‌های مدیریتی، فشارهای اقتصادی و بحران‌های ساختاری را به دوش شهروندان بگذارند؛ و از سوی دیگر، جامعه‌ای قرار دارد که در دل فرسایش‌های جنگی و زیست روزمره، با چنگ و دندان در حال مراقبت از زندگی، شفقت و همبستگی انسانی است.

اما به راستی تاب‌آوری چیست؟ آیا مفهومی خنثا و رو به رشد است که از آگاهی و عاملیت درونی انسان سرچشمه می‌گیرد، یا به ابزاری ایدئولوژیک برای عادی‌سازی شرایط تحمل‌ناپذیر بدل شده است؟ تمثیل مشهور «قورباغه در آب جوشان»، این هشدار را برجسته می‌کند که چگونه عادی‌سازی تدریجی فجایع، انسان را به سوی پذیرشِ فرسایشی خاموش سوق می‌دهد. در این میان، چالش اساسی زمانی شکل می‌گیرد که نیروی اصیلِ انسانی برای کمک به دیگران و نجات آسیب‌دیدگان ــ که در مرزهای خاکستری میدان جنگ حتی بر خلاف شکاف‌های سیاسی شکل می‌گیرد ــ در خدمت ماشینِ قدرت سیاسی مصادره می‌شود.

در گفت‌وگوی پیش رو، نسیم روشنایی، روزنامه‌نگار و سردبیر رادیو زمانه و محبوبه عباسقلی‌زاده، پژوهشگر با رویکرد فمینیسم معناگرا، فراتر از سطوح کلیشه‌ای و رویکردهای صرفاً فردمحور روان‌شناختی، به واکاوی لایه‌های سیاسی و فمینیستی این مفهوم می‌پردازند. این بحث، دعوتی است برای بازاندیشی در باب «اراده آزاد» و «حق انتخاب»؛ این پرسش بنیادین که آیا تاب‌آوری همواره به معنای ماندن و تحمل‌کردن است، یا گاهی «تاب نیاوردن» و سر باز زدن از پذیرش وضعیت تحمیلی، جلوه‌ای پیشرفته‌تر از عاملیت انسانی و آغازگر تغییر است. مطالعه این گفتگو، پنجره‌ای است به سوی درک ژرف‌ترِ روان‌شناسیِ بقا و سیاستِ مقاومت در روزگار بحران.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

نسیم روشنایی - از زمان آغاز جنگ، مفهوم تاب‌آوری به یکی از موضوعات پرتکرار در گفتار عمومی تبدیل شده است. هم مقامات حکومتی و هم مردم، هر یک به شکلی از تاب‌آوری سخن می‌گویند. اما این مفهوم لایه‌ها و ابعاد متفاوتی دارد که امشب می‌خواهیم با محبوبه عباسقلی‌زاده به آن‌ها بپردازیم. در شرایط جنگی، حاکمیت از مردم می‌خواهد تاب بیاورند. از سوی دیگر، درباره ضرورت تاب‌آوری اقتصادی و تاب‌آوری کشور صحبت می‌شود. اما وقتی از تاب‌آوری در این سطوح مختلف سخن می‌گوییم، در واقع با مفهوم پیچیده‌ای روبه‌رو هستیم که از زوایای متفاوت می‌توان به آن نگاه کرد. از منظر روان‌شناختی، تاب‌آوری معنای دیگری دارد؛ از جمله توانایی بازسازی روانی، مراقبت از خود، ادامه زندگی و حفظ نیروی زیستن در شرایط دشوار. اما هنگامی که این مفهوم بار سیاسی پیدا می‌کند، به‌ویژه در شرایط کنونی جامعه ایران، معنای آن نیز تغییر می‌کند. تاب‌آوری دیگر صرفاً مفهومی روان‌شناختی نیست، بلکه به مفهومی سیاسی تبدیل شده است. می‌خواهم بحث را با این پرسش آغاز کنم: چه اتفاقی افتاده که تاب‌آوری در شرایط جنگی تا این اندازه بار سیاسی پیدا کرده است؟

محبوبه عباسقلی‌زاده - اگر به تحولات تاریخی جمهوری اسلامی نگاه کنیم، می‌بینیم که در دوره‌های مختلف، متناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی، واژه‌ها و مفاهیم خاصی وارد گفتمان عمومی شده‌اند و بار سیاسی پیدا کرده‌اند.

برای مثال، در دوره‌های پیشین، مفاهیمی مانند «مقاومت» و «شهادت»، « شعب ابی طالب» و غیره در گفتمان رسمی برجسته می‌شدند؛ مفاهیمی که قرار بود مردم را برای تحمل شرایط دشوار بسیج کنند و به آن‌ها انگیزه مقاومت بدهند.

در دوره کنونی، حکومت واژه «تاب‌آوری» را که ذاتاً مفهومی مثبت و مرتبط با ظرفیت روانی انسان برای مواجهه با دشواری‌هاست، وارد حوزه سیاست کرده است.

از سوی دیگر، مردم نیز در گفت‌وگوهای روزمره خود درباره جنگ، به استفاده از مفهوم تاب‌آوری روی آورده‌اند. جامعه‌شناسان و تحلیلگران سیاسی، از جمله گروه‌های اپوزیسیون، نیز برای تحلیل شرایط اجتماعی و سیاسی از همین مفهوم استفاده می‌کنند.

به این ترتیب، تاب‌آوری به واژه‌ای مشترک در گفتمان‌های مختلف تبدیل شده است؛ واژه‌ای که هر گروه از زاویه دید خود به آن معنا می‌دهد و برای بیان مقصود و پیشبرد گفتمان خود از آن استفاده می‌کند.

به همین دلیل، به نظرم پیش از هر چیز باید به این پرسش برگردیم که اساساً تاب‌آوری چیست.

تاب‌آوری نیز مانند مفاهیمی چون حق و آگاهی ، می‌تواند تعاریف و برداشت‌های متفاوتی داشته باشد. همان‌طور که درباره نیروی آگاهی و ظرفیت انسان برای بارور کردن آن تعاریف مختلفی وجود دارد، تاب‌آوری نیز مفهومی یک‌بعدی و ثابت نیست.

از نظر من، تاب‌آوری در حقیقت نیروی درونی و روانی انسان است که از آگاهی او برمی‌خیزد و به او امکان می‌دهد زندگی خود را متحول کند.

نسیم! وقتی این تعریف را می‌شنوی، چه ویژگی‌هایی در آن می‌بینی؟ آیا با مفهومی مثبت روبه‌رو هستیم یا منفی؟ آیا تاب‌آوری مفهومی خنثاست یا نیرویی در جهت رشد و تحول انسان؟

به نظر من، تاب‌آوری مفهومی رو به رشد است که با مسئولیت‌پذیری انسان پیوند دارد.

- و با عاملیت انسان.

- دقیقاً.

حالا ببینیم حکومت با این مفهوم چه می‌کند. حکومت از مردم می‌خواهد تاب‌آوری داشته باشند، در برابر فشارهای اقتصادی تاب بیاورند و شرایط را تحمل کنند. اخیرا هم می بینیم که آقای پزشکیان مرتب در مقابل هر ناتوانی که حکومت با آن مواجه است، مردم را به تاب‌آوری دعوت می‌کند.

اما پرسش من این است که تاب‌آوری در چنین شرایطی چه معنایی پیدا می‌کند؟

آیا معنایش این است که حکومت مردم را در یک وضعیت فرسایشی قرار داده، همه راه‌های تحقق آرزوهای طبیعی و انسانی آن‌ها را بسته و حالا از همان مردم می‌خواهد که این شرایط را تحمل کنند؟

محبوبه عباسقلی‌زاده

این وضعیت ــ دور از جان هم‌وطنانم ــ مرا به یاد تمثیل مشهور «قورباغه در آب جوشان» می‌اندازد؛ تمثیلی که ریشه‌های آن به آزمایش‌های قرن نوزدهم بازمی‌گردد و بعدها به استعاره‌ای برای توصیف عادی‌شدن تدریجی شرایط تحمل‌ناپذیر تبدیل شده است.

در روایت رایج این تمثیل، قورباغه‌ای را در ظرف آب قرار می‌دهند و دمای آب را به‌تدریج بالا می‌برند؛ چنان آهسته که گویی متوجه خطر فزاینده نمی‌شود. در این استعاره، آنچه اهمیت دارد، همین عادی‌سازی تدریجی شرایطی است که هر لحظه خطرناک‌تر می‌شوند، درحالی‌که همچنان از فرد انتظار می‌رود مقاومت کند و تاب بیاورد.

به نظر من، گفتمان اصلی حکومت درباره تاب‌آوری بر همین منطق استوار است. حکومت مفهومی را که ذاتاً مثبت، تحول‌گرا و مرتبط با مسئولیت‌پذیری انسان است، به کار می‌گیرد تا مردم را به تحمل شرایطی تشویق کند که هر روز بیش از پیش آن‌ها را به سطح زندگی حداقلی نزدیک می‌کند؛ و با وجود همه این فشارها، همچنان از آن‌ها انتظار دارد تاب بیاورند و مقاومت کنند.

چالش اساسی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.

حکومت در اصل می‌کوشد از مفهوم تاب‌آوری برای پیشبرد اهداف سیاسی خود و نگه‌داشتن مردم در یک وضعیت جنگی فرسایشی استفاده کند.

در حالی که مردم نیز در جریان جنگ، به شکل های مختلف معنای تاب آوری را از گفتمان رسمی پس گرفته اند و کنش‌های متفاوتی از خود نشان داده‌اند. آن‌ها به طرز بی نظیری تاب‌آوری را وارد زندگی روزمره کرده‌اند. 

مصادره تاب‌آوری و مرزهای خاکستری جنگ

- اگر حکومت می‌خواهد مردم ریاضت اقتصادی بکشند، صرفه‌جویی کنند و توقعات خود را پایین بیاورند تا کشور بتواند در شرایط جنگی دوام بیاورد، باید همین را صریح و روشن بیان کند. اگر قرار باشد با جامعه صادقانه و شفاف گفت‌وگو شود، باید از واژه‌ها، افعال و صفت‌هایی استفاده کرد که دقیقاً بیانگر ضرورت‌ها و خواسته‌های حکومت هستند، نه این‌که مدام از واژه «تاب‌آوری» استفاده شود. به نظر من، استفاده مکرر از این واژه به‌نوعی مسئولیت تحمل شرایط را بر دوش جامعه می‌اندازد. این رویکرد صادقانه نیست و مانع شکل‌گیری گفت‌وگویی شفاف و صادقانه میان دولت و جامعه می‌شود.

- کاملاً با این نکته موافقم. حکومت در واقع از یک مفهوم مثبت انسانی برای پیشبرد پروپاگاندای خود استفاده می‌کند. این یکی از روش‌های شناخته‌شده حکومت‌های توتالیتر است که صفات و ظرفیت‌های مثبت انسانی را به خدمت اهداف سیاسی خود درمی‌آورند.

برای مثال، از مفاهیمی مانند وطن‌پرستی، میهن‌دوستی، دفاع از خاک و دفاع از خانه استفاده می‌کنند. روشن است که هیچ‌یک از ما نمی‌خواهیم زندگی و سرنوشت خود را به دست کسی بسپاریم که به ما تجاوز می‌کند. اما حکومت از همین احساسات و ارزش‌های انسانی استفاده می‌کند و پس از وقوع تجاوز، از مردم می‌خواهد در برابر آن تاب‌آوری نشان دهند.

نکته مهم در اینجا مسئله مسئولیت‌پذیری است. همان‌طور که اشاره کردی، حکومت از مفهوم تاب‌آوری استفاده می‌کند تا مسئولیت خود را به شهروندان منتقل کند.

تاب‌آوری در اصل به نیروی مقاومت روانی انسان در برابر دشواری‌ها اشاره دارد، اما حکومت از شهروندان می‌خواهد این نیروی درونی را به استخدام اهداف و خواسته‌های سیاسی آن درآورند. یعنی ظرفیتی را که هر انسان ذاتاً برای مواجهه با شرایط سخت در اختیار دارد، در خدمت سیاست‌های حکومت قرار دهند.

اما این موضوع سویه دیگری نیز دارد که به نظرم در تجربه زیسته مردم ایران اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند.

من در بررسی روایت‌های مردم از دوران جنگ و پس از آن، به‌ویژه در گفت‌وگوهایی که در پادکست «سفر معنا» با افراد مختلف داشته‌ام، مرتب با مسئله‌ای روبه‌رو می‌شوم که این بحث را پیچیده‌تر می‌کند.

بخشی از این گفت‌وگوها منتشر شده‌اند و بخش دیگری به‌صورت مکتوب در حال آماده‌سازی هستند. در بسیاری از این روایت‌ها، مرزی که معمولاً میان مخالفت با حکومت و دفاع از وطن ترسیم می‌کنیم، دیگر به آن سادگی قابل تفکیک نیست.

ما ممکن است در سطح نظری بگوییم که حکومت را قبول نداریم و خواهان برکناری آن هستیم، اما در عین حال می‌خواهیم از وطن خود دفاع کنیم. بااین‌حال، در تجربه واقعی جنگ، این دو موضع لزوماً به‌سادگی از یکدیگر جدا نمی‌شوند. در بسیاری از موقعیت‌ها، این مرزها در هم می‌آمیزند.

به همین دلیل است که معتقدم تاب‌آوری در شرایط کنونی به موضوعی عمیقاً سیاسی تبدیل شده است؛ زیرا در دل آن، کشاکشی بر سر قدرت وجود دارد و این کشاکش همواره در مرزهای روشن و قطعی اتفاق نمی‌افتد.

ما با قلمرویی از مرزهای خاکستری روبه‌رو هستیم؛ مرزهایی که گاهی کنش‌های انسانی و سیاسیِ متعلق به دو سوی متفاوت، به یکدیگر نزدیک می‌شوند یا حتی در یک موقعیت مشترک قرار می‌گیرند.

برای روشن‌ترشدن موضوع، می‌خواهم به تجربه امدادگران در دوران جنگ اشاره کنم.

بسیاری از امدادگرانی که داوطلبانه از میان مردم به کمک آسیب‌دیدگان رفتند، ممکن است همان افرادی بوده باشند که پیش‌تر در اعتراضات و قیام دی‌ماه نیز حضور فعال داشته‌اند. این افراد در شرایط جنگی به گروه‌های امدادی پیوستند تا به نجات انسان‌ها از زیر آوار و کاهش رنج مردم در مناطق جنگ‌زده کمک کنند.

در برخی روایت‌ها می‌بینیم که این امدادگران، شانه‌به‌شانه نیروهای جهادی مشغول نجات مردم بوده‌اند؛ نیروهایی که ممکن است از نظر سیاسی و ایدئولوژیک در نقطه مقابل آن‌ها قرار داشته باشند.

تصور کن یک امدادگر داوطلب، که اتفاقاً موضع سیاسی روشنی علیه حکومت دارد، در کنار یک نیروی جهادی ایستاده است و هر دو تلاش می‌کنند انسانی زخمی را از زیر آوار بیرون بیاورند.

در آن لحظه، آیا مسئله اصلی این است که یکی طرفدار حکومت است و دیگری مخالف آن؟ آیا وقت آن است که درباره ادامه جنگ یا پایان آن بحث کنند؟

ممکن است نیروی جهادی معتقد باشد جنگ باید تا نابودی اسرائیل ادامه پیدا کند، درحالی‌که امدادگر داوطلب اساساً مخالف جنگ باشد و تنها بخواهد به شهروندان و انسان‌های آسیب‌دیده کمک کند.

اما در آن لحظه، هر دو در برابر یک واقعیت مشترک قرار گرفته‌اند: انسانی در زیر آوار گرفتار شده و زندگی او در خطر است.

یکی از امدادگران در روایت خود به همین موضوع اشاره می‌کرد. او می‌گفت در آن موقعیت احساس کرده که اصلاً زمان بحث‌کردن درباره این نیست که جنگ باید ادامه پیدا کند یا پایان یابد، یا این‌که وظیفه ما نابودی اسرائیل است یا بازگشت به زندگی عادی.

در آن لحظه، مسئله اصلی این است که چگونه می‌توانند با کمک یکدیگر انسانی را از زیر آوار نجات دهند.

این همان نقطه‌ای است که مرزبندی‌های ساده سیاسی در برابر پیچیدگی تجربه انسانی قرار می‌گیرند.

ما که بیرون از آن موقعیت ایستاده‌ایم، به‌ویژه کسانی مانند من و تو که خارج از کشور زندگی می‌کنیم، ممکن است از فاصله‌ای دورتر به وقایع نگاه کنیم و تصویری کلی از آنچه سفید، سیاه یا خاکستری است داشته باشیم. اما برای کسانی که در دل حادثه قرار دارند، این مرزها به‌سادگی قابل تشخیص و تفکیک نیستند.

به همین دلیل است که تجربه زیسته امدادگران برای من اهمیت زیادی دارد.

در فعالیت‌های امدادی، زنان، مردان و افراد با هویت‌های جنسیتی متنوع، فارغ از تفاوت‌های قومی، زبانی، مذهبی، فرهنگی، نسلی، طبقاتی و گرایش‌های سیاسی، مشارکت داشته‌اند. آنچه در روایت‌های این افراد جلب توجه می‌کند، معنایی است که از طریق این فعالیت‌ها به زندگی خود می‌بخشند.

برای امدادگری که هر روز صبح از خانه بیرون می‌آید تا به نجات دیگران کمک کند، این فعالیت ممکن است به مهم‌ترین دلیل ادامه زندگی تبدیل شده باشد.

کمک‌کردن به دیگران برای او صرفاً انجام یک وظیفه نیست؛ بلکه بخشی از معنای زندگی اوست.

و این دقیقاً با یکی از مهم‌ترین ابعاد تاب‌آوری ارتباط دارد: همدلی، شفقت و عشق.

این فرد از طریق مراقبت از دیگران، از طریق شفقت و همدلی، نیروی تاب‌آوری خود را تقویت می‌کند. معنای زندگی‌اش عمیق‌تر می‌شود و توان مقاومت روانی او افزایش پیدا می‌کند.

حالا آیا می‌توانیم به چنین فردی بگوییم چون در کنار یک نیروی جهادی کار می‌کنی، کنش تو دیگر ارزشمند نیست؟

در چنین موقعیتی، مرزهای سیاسی به هم می‌ریزند. این یکی از پیچیدگی‌های اساسی تاب‌آوری در شرایط جنگ است.

از سوی دیگر، همان حکومتی که از زبان رئیس‌جمهورش، پزشکیان، مردم را به تاب‌آوری دعوت می‌کند، در شرایطی چنین درخواستی را مطرح می‌کند که مردم با پیامدهای ویرانگر جنگ روبه‌رو هستند.

از یک طرف گفته می‌شود که حملات نظامی هدفمند هستند، اما از طرف دیگر، انسان‌های غیرنظامی، کودکان و افراد آسیب‌پذیر کشته می‌شوند.

در بعضی گزارش‌ها و روایت‌ها، از وضعیت آسایشگاه‌هایی سخن گفته شده که افراد با ویژگی‌ها و نیازهای متفاوت در رشد ذهنی و شناختی در آن‌ها زندگی می‌کردند. برخی از این مراکز در نزدیکی مناطق نظامی قرار داشتند و در جریان جنگ با شرایط بسیار دشواری روبه‌رو شدند.

در مواردی، افرادی که برای زندگی روزمره خود به حمایت و مراقبت مستمر نیاز داشتند، تنها مانده بودند و کارکنان و مراقبان همیشگی آن‌ها نیز دیگر حضور نداشتند. شرایط این مراکز به‌شدت آشفته شده بود.

در چنین وضعیتی، وقتی حکومت از مردم می‌خواهد تاب‌آوری داشته باشند، در واقع از چه چیزی صحبت می‌کند؟

حکومت از نیرویی استفاده می‌کند که در زندگی روزمره مردم و در کنش‌های انسانی آن‌ها وجود دارد؛ نیرویی که خود را در همدلی، شفقت، کمک به دیگران و تلاش برای حفظ زندگی نشان می‌دهد.

و دقیقاً همین‌جاست، نسیم، که فریب اتفاق می‌افتد.

در زبان انگلیسی مفهومی داریم به نام Manipulation یا دست‌کاری روانی.

به نظر من، در این نقطه است که دست‌کاری روانی حکومت با آسیب‌پذیری مردم پیوند می‌خورد.

مردم می‌خواهند هم‌وطنان خود را نجات دهند. می‌خواهند به رنج دیگران پاسخ دهند و از زندگی مراقبت کنند. اما همین نیروی انسانی و اخلاقی، در بستری سیاسی قرار می‌گیرد که حکومت می‌کوشد آن را به نفع اهداف خود به کار بگیرد.

بنابراین، مسئله فقط این نیست که مردم تاب‌آوری می‌کنند یا حکومت آن‌ها را به تاب‌آوری دعوت می‌کند. مسئله این است که یک نیروی انسانی واحد، در میدان دو منطق متفاوت قرار می‌گیرد: از یک سو، منطق مراقبت از زندگی و نجات انسان‌ها، و از سوی دیگر، منطق قدرت سیاسی که می‌خواهد همین ظرفیت انسانی را در خدمت خود قرار دهد.

به نظر من، چالش سیاسی ما در شرایط کنونی دقیقاً در همین نقطه نهفته است.

اراده آزاد، عاملیت و حق تاب‌نیاوردن

- درست است. البته من شخصاً در این زمینه چالشی ندارم. کاملاً درک می‌کنم که در شرایط جنگی، انسان‌ها برای کمک به یکدیگر وارد عمل شوند. اگر خودم هم در ایران بودم، احتمالاً همین کار را می‌کردم. برای من، کمک به انسان‌های آسیب‌دیده الزاماً به معنای همراهی با حکومت نیست. اما مسئله این است که باید آگاه باشیم حکومت‌ها، حتی حکومت‌های دموکراتیک، می‌توانند از طریق رسانه‌ها و ابزارهای سیاسی خود افکار عمومی را دست‌کاری کنند و مردم را تحت تأثیر قرار دهند؛ چه رسد به حکومت اقتدارگرایی مانند جمهوری اسلامی. من در هلند زندگی می‌کنم و همین‌جا هم می‌توانم ببینم که رسانه‌ها و سیاست‌مداران چگونه افکار عمومی را تحت تأثیر قرار می‌دهند. برای مثال، در فضای تنش میان اروپا و روسیه، می‌بینیم که چگونه جامعه را به‌تدریج برای پذیرش فضای نظامی و احتمال جنگ آماده می‌کنند. این شیوه‌ای است که حکومت‌ها با استفاده از ابزارهای خود به کار می‌گیرند و جمهوری اسلامی نیز از همین سازوکارها استفاده می‌کند. اما مسئله من، به‌عنوان یک انسان، زندگی است. من می‌خواهم زندگی ادامه پیدا کند و برای حفظ آن تلاش می‌کنم. از سر همدلی و عشقی که در وجودم احساس می‌کنم، می‌خواهم این عشق را با دیگران سهیم شوم. اگر همین‌جا در هلند هم جنگی اتفاق بیفتد، احتمالاً همان کاری را انجام می‌دهم که اگر در ایران بودم انجام می‌دادم؛ همان کاری که اکنون بسیاری از هم‌وطنانم در ایران انجام می‌دهند. به کمک آسیب‌دیدگان می‌روند، انسان‌ها را از زیر آوار بیرون می‌آورند و تلاش می‌کنند شرایط را تا حد امکان به ثبات برگردانند و به زخمی‌ها رسیدگی کنند. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که حکومت از این احساسات انسانی استفاده می‌کند. برای مثال، اگر قرار است مردم مصرف گاز را کاهش دهند، صرفه‌جویی کنند یا ریاضت اقتصادی بکشند، حکومت باید همین خواسته‌ها را صادقانه و روشن بیان کند. در عوض، از واژه‌هایی مانند تاب‌آوری استفاده می‌کند و با احساسات مردم بازی می‌کند. اگر کسی متوجه این سازوکار نباشد، ممکن است درگیر همین دست‌کاری عاطفی شود و مدام به خود بگوید باید تاب بیاورم، باید تاب بیاورم. این مسئله را پیچیده‌تر می‌کند. حالا می‌خواهم به تفاوت مهم دیگری بپردازیم: چه تفاوتی وجود دارد میان این‌که من خودم انتخاب کنم تاب بیاورم و این‌که دیگری از من انتظار داشته باشد تاب بیاورم؟ ممکن است من شخصاً تصمیم بگیرم شرایط دشواری را تحمل کنم. اما اگر همسرم به من بگوید باید تاب بیاوری، یا همکارم چنین انتظاری از من داشته باشد، یا دولت و سیاست‌مداران بگویند گرانی شده و مردم باید تاب‌آوری کنند، با وضعیت کاملاً متفاوتی روبه‌رو هستیم. می‌خواهم درباره این تفاوت بیشتر توضیح بدهی.

- برای پاسخ به این پرسش، باید دوباره به معنای بنیادی تاب‌آوری برگردیم.

تاب‌آوری یک نیروی انسانی است؛ نیروی مقاومت روانی که از بخش آگاه وجود انسان سرچشمه می‌گیرد. این نیرو ذاتاً مثبت، زندگی‌گرا و معطوف به حفظ و تحول زندگی است. نابودی، جنگ و کشتار در ذات این نیرو جایی ندارند؛ زیرا تاب‌آوری اساساً در برابر نیروهایی قرار می‌گیرد که انسان را به سوی مرگ و نیستی می‌برند.

اما برای این‌که بتوانیم این نیروی روانی را در خود فعال کنیم، پیش از هر چیز به اراده آزاد نیاز داریم.

ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی و بنیان‌گذار معنادرمانی، که سال‌هایی از زندگی خود را در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها گذراند، پس از آزادی در کتاب مشهورش، «انسان در جست‌وجوی معنا»، می‌نویسد:

«همه‌چیز را می‌توان از انسان گرفت، جز یک چیز: واپسین آزادی انسانی؛ آزادی انتخاب نگرش خود در هر شرایطی و انتخاب راه خویش.»

این سخن فرانکل به یکی از بنیادی‌ترین ابعاد تاب‌آوری اشاره می‌کند: حتی در شرایطی که بسیاری از امکانات و آزادی‌های بیرونی انسان سلب شده‌اند، مسئله آزادی درونی و امکان انتخاب نگرش نسبت به شرایط همچنان اهمیت دارد.

از همین منظر، وقتی دیگری از من می‌خواهد که تاب‌آوری کنم، درحالی‌که خودم چنین انتخابی نکرده‌ام، این درخواست می‌تواند با اصل اراده آزاد در تعارض قرار بگیرد.

من باید خودم بخواهم که تاب بیاورم.

این مسئله حتی در تاب‌آوری فردی نیز اهمیت دارد.

برای مثال، درباره افرادی که با بیماری‌های بسیار سخت یا لاعلاج مواجه‌اند، گاهی می‌شنویم که گفته می‌شود کسی در برابر مرگ مقاومت می‌کند یا برعکس، دیگر نمی‌خواهد به مبارزه ادامه دهد. فارغ از این‌که چنین تعبیرهایی تا چه اندازه بتوانند پیچیدگی تجربه بیماری را توضیح دهند، مسئله خواستن، انتخاب‌کردن و نسبت فرد با ادامه زندگی در اینجا نیز مطرح می‌شود.

حتی در دشوارترین شرایط زندگی، این پرسش اهمیت دارد که فرد چه می‌خواهد و چگونه می‌خواهد با موقعیت خود روبه‌رو شود.

به همین دلیل، به نظر من، هسته مرکزی تاب‌آوری، اراده آزاد است.

اما اراده آزاد با احساس مسئولیت نیز پیوند دارد.

من ممکن است احساس کنم زندگی زیباست، کمک به هم‌وطنانم اهمیت دارد، وطنم را دوست دارم و در برابر رنج دیگران مسئولم. در نتیجه، آگاهانه تصمیم بگیرم به انسان‌های آسیب‌دیده کمک کنم.

ولی همین‌جا مسئله پیچیده می‌شود؛ زیرا وقتی اراده و مسئولیت‌پذیری وارد گفتمان سیاسی می‌شوند، ممکن است معنای آن‌ها دستخوش تغییر شود.

این همان نقطه‌ای است که اراده شهروندان و خواسته‌های یک حکومت اقتدارگرا می‌توانند ظاهراً به یکدیگر نزدیک شوند.

برای مثال، هم شهروند مخالف حکومت و هم حکومت ممکن است بر ضرورت دفاع از وطن تأکید کنند. اما آیا این دو از یک منطق پیروی می‌کنند؟ آیا معنای دفاع از وطن برای آن‌ها یکسان است؟

اینجاست که مرز مسئولیت‌پذیری فردی و مسئولیتی که حکومت می‌خواهد بر دوش شهروندان بگذارد، مخدوش می‌شود.

تو می‌گویی طبیعی است که انسانی برای نجات هم‌وطنان خود وارد عمل شود و در فعالیت‌های امدادی مشارکت کند. من هم با این موضوع موافقم.

اما پرسش دیگری نیز وجود دارد که ممکن است فرد در آن لحظه از خود نپرسد.

آیا ممکن است من با وجود نیت انسانی و اخلاقی خود، در سطحی گسترده‌تر به حفظ و بازتولید سیستمی کمک کنم که اساساً با آن مخالفم؟

این پرسش به معنای آن نیست که نباید به دیگران کمک کنم، بلکه به معنای توجه به پیامدهای ساختاری کنش فردی است.

و دقیقاً در همین‌جا، فمینیسم معناگرا وارد بحث می‌شود.

در بسیاری از رویکردهای روان‌شناختی، تاب‌آوری عمدتاً از منظر توانایی‌ها و مهارت‌های فردی بررسی می‌شود. البته مکاتب مختلف روان‌شناسی، هر یک به شکلی درباره اراده آزاد، مقاومت روانی و توانایی انسان برای مواجهه با دشواری‌ها سخن گفته‌اند.

برای مثال، در درمان شناختی‌رفتاری یا CBT، بر شناخت الگوهای فکری، تغییر رفتار و به‌کارگیری مهارت‌های عملی برای مواجهه با مشکلات تأکید می‌شود.

در روان‌شناسی مثبت‌گرا، توجه بیشتری به ظرفیت‌ها و توانمندی‌های مثبت انسان و راه‌های تقویت آن‌ها وجود دارد.

در روان‌شناسی معناگرا و رویکردهای یونگی نیز، هر یک از منظر خود، مسئله معنا، آگاهی و منابع درونی انسان برای مواجهه با دشواری‌های زندگی مورد توجه قرار می‌گیرد.

بنابراین، مقاومت روانی و تاب‌آوری موضوعاتی هستند که در مکاتب مختلف روان‌شناسی درباره آن‌ها مطالعه شده و روش‌های متفاوتی برای تقویتشان پیشنهاد شده است.

اما به نظر من، یکی از چالش‌های اساسی در رویکردهایی که تاب‌آوری را عمدتاً یک مهارت فردی در نظر می‌گیرند، این است که ممکن است نسبت میان مقاومت روانی فرد و ساختارهای قدرت نادیده گرفته شود.

فرض کنیم من یاد بگیرم در هر شرایطی مثبت فکر کنم، مسئولیت‌پذیر باشم، مهارت‌های مقابله‌ای خود را تقویت کنم و توانایی تحمل دشواری‌ها را افزایش دهم.

اما اگر ساختاری که در آن زندگی می‌کنم، از همین توانایی من برای تداوم شرایط آسیب‌زا استفاده کند، چه اتفاقی می‌افتد؟

آیا در چنین وضعیتی واقعاً به تقویت تاب‌آوری انسانی و جمعی کمک کرده‌ام؟ یا صرفاً توانایی خود را برای تحمل شرایطی افزایش داده‌ام که اختیار تغییر آن را ندارم؟

این وضعیت دوباره ما را به همان تمثیل قورباغه در آب می‌رساند؛ قورباغه‌ای که دمای آب اطرافش مدام بالاتر می‌رود و او همچنان برای زنده‌ماندن دست‌وپا می‌زند.

آیا این دست‌وپازدن، تاب‌آوری است؟ یا تلاش برای بقا در شرایطی که امکان انتخاب و تغییر از فرد سلب شده است؟

این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که تاب‌آوری وارد حوزه گفتمان سیاسی می‌شود.

فمینیسم معناگرا و به‌طور گسترده‌تر، رویکردهای فمینیستی، این مسئله را صرفاً در سطح روان‌شناسی فردی بررسی نمی‌کنند، بلکه به ساختارهای قدرت و روابط نابرابر نیز توجه دارند.

این بحث البته موضوع تازه‌ای نیست که فقط در جریان جنگ ایران مطرح شده باشد. در مطالعات فمینیستی، به‌ویژه در زمینه خشونت علیه زنان، سال‌هاست که مسئله تاب‌آوری، مقاومت، تسلیم و عاملیت مورد بحث قرار می‌گیرد.

برای مثال، زنی را در نظر بگیریم که در یک رابطه خانوادگی خشونت‌آمیز زندگی می‌کند. همسرش مرتب به او زور می‌گوید، او را مورد خشونت جسمی یا روانی قرار می‌دهد و شرایط دشواری برای زندگی‌اش ایجاد می‌کند.

از سوی دیگر، قوانین و ساختارهای رسمی نیز ممکن است به جای حمایت از این زن، به مرد خشونت‌گر قدرت و مشروعیت بیشتری بدهند؛ وضعیتی که در ساختار حقوقی و اجتماعی ایران نیز با آن روبه‌رو هستیم.

حالا اگر این زن تصمیم بگیرد به هر قیمتی خانواده را حفظ کند، زندگی را ادامه دهد، فرزندانش را نگه دارد و در برابر همه دشواری‌ها مقاومت کند، آیا باید این رفتار را تاب‌آوری بنامیم؟

یا ممکن است آنچه در ظاهر تاب‌آوری به نظر می‌رسد، در واقع نوعی تسلیم در برابر شرایط نابرابر و خشونت‌آمیز باشد؟

در اینجا دیگر نمی‌توان تاب‌آوری را صرفاً بر اساس توانایی فرد برای تحمل سختی تعریف کرد. باید پرسید این تحمل در چه ساختاری اتفاق می‌افتد، چه کسی از آن سود می‌برد و آیا امکان تغییر شرایط را افزایش می‌دهد یا به تداوم همان شرایط کمک می‌کند.

این دقیقاً همان مسئله‌ای است که ما را به مفهوم عاملیت می‌رساند.

در فمینیسم معناگرا، عاملیت جایگاهی محوری دارد.

عاملیت، در معنایی که من از آن صحبت می‌کنم، توانایی انسان برای ایجاد تغییر است؛ توانایی این‌که فرد بتواند در موقعیت خود مداخله کند، بر شرایط اثر بگذارد و صرفاً پذیرنده آنچه بر او تحمیل می‌شود نباشد.

اگر بخواهیم از برداشت نولیبرالیِ صرفاً فردمحور فاصله بگیریم و به معنای معناگرای عاملیت نزدیک شویم، باید به سه وجه توجه کنیم: توانایی تغییر، باور به این توانایی و پرورش و تقویت آن.

وقتی من به توانایی خود برای تغییر باور پیدا می‌کنم و امکان رشد این توانایی را در خود ایجاد می‌کنم، عاملیت من تقویت می‌شود.

و این عاملیت یکی از ریشه‌های اساسی تاب‌آوری است.

حالا به پرسش تو برگردیم.

تو می‌گویی وقتی دیگری مدام به من می‌گوید تحمل کن، تاب بیاور، مقاومت کن، وضعیت متفاوت می‌شود.

دقیقاً همین‌طور است.

زیرا در چنین شرایطی، اگر من بخواهم عاملیت خود را حفظ کنم، ممکن است پاسخ بدهم: نه، من نمی‌خواهم این شرایط را تحمل کنم.

من نمی‌خواهم آنچه را بر من تحمیل شده است، بپذیرم.

انتخاب من این است که تاب نیاورم.

و اتفاقاً همین انتخاب می‌تواند شکلی از عاملیت و حتی صورتی پیشرفته‌تر از تاب‌آوری باشد.

ما معمولاً تاب‌آوری را با تحمل‌کردن، ماندن و ادامه‌دادن یکی می‌گیریم. گویی کسی که تاب می‌آورد، الزاماً باید در همان وضعیت باقی بماند و به مقاومت ادامه دهد.

اما گاهی ما آگاهانه انتخاب می‌کنیم که دیگر تاب نیاوریم.

گاهی تصمیم می‌گیریم از موقعیتی بیرون برویم، رابطه‌ای را ترک کنیم، در برابر شرایطی بایستیم یا آنچه را به ما تحمیل شده است، نپذیریم.

این انتخاب لزوماً به معنای فقدان تاب‌آوری نیست. برعکس، می‌تواند نشان‌دهنده سطحی از آگاهی و عاملیت باشد که به انسان امکان می‌دهد به جای تحمل بی‌پایان شرایط، برای تغییر آن اقدام کند.

به همین دلیل است که می‌خواهم بر شناختن سویه‌های تاریک و مرزهای خاکستری تاب‌آوری تأکید کنم.

باید بتوانیم تشخیص دهیم چه زمانی تاب‌آوری به نیرویی برای حفظ زندگی، رشد و تغییر تبدیل می‌شود و چه زمانی همین مفهوم در خدمت تثبیت روابط نابرابر قدرت قرار می‌گیرد.

وقتی حکومت می‌کوشد مردم را از نظر روانی دست‌کاری کند و از آن‌ها می‌خواهد در شرایط دشوار تاب بیاورند، باید به این پرسش برگردیم که آیا این تاب‌آوری از اراده آزاد شهروندان سرچشمه می‌گیرد یا به آن‌ها تحمیل می‌شود؟

در نهایت، مسئله بر سر حق انتخاب است.

این من هستم که باید انتخاب کنم تاب بیاورم یا تاب نیاورم.

و درست در همین نقطه است که تاب‌آوری از یک ظرفیت فردی و روانی به موضوعی سیاسی تبدیل می‌شود.

‌از انعطاف‌پذیری تا عاملیت؛ بازآفرینی زندگی در دل بحران

- تفاوت دقیقاً در همین انتخاب‌کردن است. به نظرم در بسیاری از موارد، آنچه در گفتمان رسمی حکومت تاب‌آوری نامیده می‌شود، در واقع بیشتر به مقاومت شباهت دارد. وقتی کشوری درگیر جنگ می‌شود، به‌ویژه جنگی فرسایشی که جامعه را در وضعیتی دائمی از تعلیق و بلاتکلیفی قرار می‌دهد، مردم در سطوح مختلف ناچار به مقاومت در برابر شرایط می‌شوند. اما این مقاومت لزوماً همان تاب‌آوری نیست. ما با مفاهیم متفاوتی روبه‌رو هستیم که در حوزه‌های مختلف معناهای متفاوتی دارند. به همین دلیل، بهتر بود حکومت برای توصیف آنچه از جامعه انتظار دارد، از واژه‌های دقیق‌تری استفاده می‌کرد. بحثی که درباره تاب‌آوری در برابر خشونت خانگی مطرح کردی نیز بسیار اهمیت دارد. گاهی زنی که در یک رابطه خشونت‌آمیز گرفتار شده، باید تصمیم بگیرد در آن رابطه را ببندد و از آن وضعیت بیرون بیاید تا بتواند چرخه خشونت را بشکند؛ چرخه‌ای که مدام خشونت را بازتولید می‌کند و او را در همان وضعیت آسیب‌زا نگه می‌دارد. اما اکنون در شرایط جنگی با وضعیت بسیار پیچیده‌تری روبه‌رو هستیم. ما با حکومتی مواجهیم که احتمالاً بخش بزرگی از جامعه آن را نمی‌خواست و خواهان تغییرش بود. بااین‌حال، همین حکومت اکنون در حال اداره کشور در شرایط جنگی و دفاع نظامی از آن است. از یک سو، می‌توان گفت کشور هنوز به‌طور کامل ویران یا اشغال نشده و امیدواریم هرگز چنین اتفاقی نیفتد. حتی می‌توان گفت، برخلاف برخی انتظارات اولیه درباره نتایج حملات آمریکا و اسرائیل، ایران توانسته در برابر این وضعیت مقاومت کند. از سوی دیگر، جامعه‌ای که پیش از جنگ با حکومت در تقابلی جدی قرار داشت، اکنون در موقعیت بسیار متفاوتی قرار گرفته است. بسیاری از ما ایرانیان که این حکومت را نمی‌خواستیم، آرزوی تغییر سیاسی و شکل‌گیری یک حکومت جایگزین را داشتیم. البته هرکس تصویر و آرمان خود را درباره آن جایگزین داشت. اما اکنون با جنگی مواجه شده‌ایم که می‌توان آن را جنگی موجودیتی برای ایران دانست؛ مسئله‌ای که فراتر از سرنوشت جمهوری اسلامی است و با سرنوشت خود کشور پیوند پیدا می‌کند. این موقعیت، انتخاب‌ها را به‌شدت دشوار کرده است. پیچیدگی تصمیم‌گیری در چنین شرایطی، از جهاتی حتی از مثال زنی که می‌خواهد از یک رابطه خشونت‌آمیز و آسیب‌زا خارج شود، فراتر می‌رود؛ زیرا مسئله فقط رابطه فرد با قدرت نیست، بلکه سرنوشت یک جامعه و یک کشور نیز در میان است. این وضعیت هم پیچیده است، هم دشوار و هم مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش همه ما می‌گذارد. فکر می‌کنم همه ما در این هشت ماه اخیر، به شکل‌های مختلف، دشواری این شرایط را تجربه کرده‌ایم. حالا می‌خواهم به وجه دیگری از بحث بپردازیم. تا اینجا درباره این صحبت کردیم که چگونه مفهوم تاب‌آوری در گفتمان رسمی حکومت به کار گرفته می‌شود. اما در سوی دیگر، مردم نیز از آغاز جنگ و حتی پیش از آن، راه‌های متفاوتی برای مراقبت از یکدیگر، همدلی، همبستگی و ترمیم زخم‌های اجتماعی پیدا کرده‌اند. مردم تلاش کرده‌اند آنچه را آسیب دیده، پاره شده یا از هم گسسته است، دوباره به هم پیوند بزنند؛ نوعی رفوگری اجتماعی و انسانی. و وقتی از مردم صحبت می‌کنم، منظورم همه طیف‌های متنوع جامعه ایران است؛ از نیروهای جهادی و طرفداران جریان‌های تندرو یا پایداری گرفته تا هواداران پهلوی و دیگر گروه‌ها و گرایش‌های سیاسی و اجتماعی. در واقع، در جامعه ایران با دو جریان مواجهیم: از یک سو، حکومتی که می‌کوشد مفهوم تاب‌آوری را در چارچوب اهداف خود تعریف کند و از سوی دیگر، مردمی که در زندگی روزمره خود، به شکل‌های گوناگون در حال تجربه و بازآفرینی این مفهوم هستند. ما گفتیم تاب‌آوری در ذات خود مفهومی مثبت است؛ با زندگی، رشد، عشق، شفقت، پیوند، ترمیم و ساختن ارتباط دارد. حالا پرسش من این است که در چنین شرایط دشواری، جامعه چگونه می‌تواند این مفهوم را به گونه‌ای معنا کند که هم استقلال خود را حفظ کند و هم تاب‌آوری‌اش شکلی از انتخاب آگاهانه و مقاومت باشد؟ برای مثال، اکنون در ایران جامعه مدنی همچنان تحت سرکوب است. زنان بار دیگر با فشارها و محدودیت‌های تازه، از جمله در زمینه حجاب اجباری، مواجه‌اند. پس از جنگ نیز شاهد شکل‌های تازه‌ای از این سرکوب بوده‌ایم. در چنین شرایطی، تاب‌آوری جامعه نمی‌تواند صرفاً به معنای تحمل‌کردن، سکوت‌کردن و رنج‌کشیدن باشد. اگر من یک فعال مدنی یا کنشگر سیاسی هستم، تاب‌آوری‌ام باید به من امکان دهد در عین مراقبت از دیگران، عشق‌ورزیدن، حفظ پیوندهای اجتماعی و مشارکت در بازسازی زندگی، عاملیت خود را نیز حفظ کنم. یعنی بتوانم همچنان کنشگری کنم، سازمان‌دهی داشته باشم و از مطالبه‌گری دست نکشم. به نظرم مسئله این است که جامعه چگونه می‌تواند در لایه‌های مختلف خود به چنین شکلی از تاب‌آوری دست پیدا کند؛ تاب‌آوری‌ای که نه به معنای انفعال، بلکه به معنای حفظ توانایی تغییر باشد. دوست دارم درباره این موضوع بیشتر صحبت کنیم.

- برای پاسخ به این پرسش، ترجیح می‌دهم کنش‌هایی را که از نیروهای درونی و روانی انسان سرچشمه می‌گیرند، در ارتباط با واقعیت‌های میدان عمل بررسی کنم.

نمی‌توانیم درباره مقاومت روانی انسان صرفاً به‌صورت انتزاعی صحبت کنیم، بی‌آن‌که ببینیم این نیرو در زندگی واقعی چگونه خودش را نشان می‌دهد.

بنابراین، آنچه می‌گویم، تحلیلی است بر اساس روایت‌ها و کنش‌هایی که در جامعه مشاهده کرده‌ام یا از زبان افراد مختلف شنیده‌ام.

به نظرم مسئله مهم این است که این روایت‌ها را چگونه بخوانیم و چگونه تفسیر کنیم.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تاب‌آوری، علاوه بر مسئولیت‌پذیری که بر اراده آزاد استوار است، انعطاف‌پذیری است.

انعطاف‌پذیری یکی از ارکان اساسی تاب‌آوری است.

اگر به تاریخ طولانی تکامل انسان، چه از نظر زیستی و چه از نظر اجتماعی و تاریخی نگاه کنیم، می‌بینیم که سازگاری با تغییر شرایط، نقش مهمی در تداوم و تحول زندگی داشته است.

موجوداتی که توانایی سازگاری با شرایط متغیر را داشته‌اند، امکان بیشتری برای بقا و تحول پیدا کرده‌اند. در مقابل، ناتوانی در سازگاری با تغییرات محیطی می‌توانسته به از میان رفتن برخی گونه‌ها بینجامد.

در تکامل زیستی انسان نیز انعطاف‌پذیری و سازگاری با محیط نقش مهمی داشته است. البته این فرایند، حاصل تحولاتی طولانی‌مدت در مقیاس تکاملی است و یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد.

می‌خواهم بگویم که انعطاف‌پذیری صرفاً یک مهارت روان‌شناختی نیست؛ بلکه با تاریخ تحول و بقای زندگی نیز پیوند دارد.

از همین منظر، وقتی به روایت‌های مردم در دوران جنگ نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که یکی از پاسخ‌های پرتکرار آنان به شرایط دشوار، این بوده است: «کاری را که از دستم برمی‌آید انجام می‌دهم.»

این جمله را در روایت‌های مختلف و به شکل‌های متفاوت شنیده‌ام.

بسیاری گفته‌اند که نمی‌خواسته‌اند صرفاً در خانه بمانند، بخوابند یا هیچ کاری انجام ندهند. در عوض، تلاش کرده‌اند کاری هرچند کوچک پیدا کنند که از عهده‌شان برمی‌آید.

برای مثال، کسی می‌گفت در این مدت تصمیم گرفته با دوستان و اعضای خانواده‌اش تماس بگیرد و از حال آن‌ها باخبر شود؛ کاری که پیش‌تر شاید به دلیل مشغله‌های روزمره، کمبود وقت یا حتی بی‌حوصلگی کمتر انجام می‌داد.

فرد دیگری تصمیم گرفته بود همسایه‌هایش را به خانه دعوت کند و با آن‌ها غذا بخورد.

کسی دیگر بیشتر از گذشته به دیدار خانواده‌اش می‌رفت.

همه این افراد به‌نوعی تلاش می‌کردند در دل شرایطی که کنترل چندانی بر آن نداشتند، کاری انجام دهند که همچنان در اختیار خودشان باشد.

در یکی از روایت‌ها، معلمی از راه‌اندازی برنامه‌ای با عنوان «هر روز یک کار زندگی بخش» با شاگردانش صحبت می‌کرد.

ایده این بود که هرکس هر روز از خودش بپرسد: امروز چه کاری می‌توانم انجام دهم که حال دلم را بهتر کند؟

لازم نبود این کار بزرگ یا خارق‌العاده باشد.

ممکن بود کسی تصمیم بگیرد از خودش مراقبت کند، مثلن یک دوش آرامش بخش بگیرد . دیگری ممکن بود برای همسایه‌اش نان بخرد یا ریخت و پاش های مجمتع ساختمان سروسامان دهد. 

نکته اصلی این بود که هر فرد، متناسب با توانایی و شرایط خود، کاری را انتخاب کند که از عهده‌اش برمی‌آید.

آنچه در این روایت‌ها برای من اهمیت داشت، ارتباط میان همین کنش‌های کوچک و احساس عاملیت بود.

وقتی از افراد می‌پرسیدم آیا در شرایط جنگی، با وجود فشارها و محدودیت‌ها، احساس می‌کردند که هنوز عاملیت دارند، بسیاری پاسخ می‌دادند که همین کارهای کوچک به آن‌ها احساس عاملیت می‌داده است.

چرا؟

چون خودشان انتخاب کرده بودند.

حتی اگر فقط یک کار کوچک از دستشان برمی‌آمد، تصمیم گرفته بودند همان کار را انجام دهند. بصراحت می گفتند همین کارهای کوچک حس زندگی و انتخاب به انها می داده.

در این روایت‌ها، افراد از دشواری‌های جنگ نیز سخن می‌گفتند. تقریباً همه تأکید داشتند که جنگ، انسان را به مرگ نزدیک می‌کند.

تجربه نزدیکی مرگ، انسان را از تکرارهای معمول زندگی روزمره بیرون می‌آورد و او را در موقعیتی قرار می‌دهد که گویی تنها همین لحظه را در اختیار دارد.

و این تجربه، از نظر من، با بسیاری از مفاهیمی که در سنت‌های معنوی و مراقبه‌ای وجود دارند، ارتباط پیدا می‌کند.

در آیین بودا و بسیاری از مکاتب معنوی، بر حضور در لحظه اکنون تأکید می‌شود؛ بر این‌که انسان بتواند به جای گرفتارشدن در گذشته یا آینده، با آنچه همین حالا در حال وقوع است ارتباط برقرار کند.

در عرفان ایرانی نیز آگاهی از مرگ و ناپایداری زندگی، جایگاه مهمی دارد.

در این سنت، مفهوم «بلا» نیز معنایی فراتر از یک حادثه ناخوشایند پیدا می‌کند. بلا می‌تواند انسان را با پرسش‌های بنیادی زندگی روبه‌رو کند و زمینه‌ای برای بازنگری در نسبت او با جهان و با خودش فراهم آورد.

من اینجا از بلا به معنایی استفاده می‌کنم که در سنت عرفانی ایرانی مطرح شده است.

وقتی انسان در چنین موقعیتی قرار می‌گیرد، آگاهی از نزدیکی مرگ می‌تواند باعث شود همه‌چیز را با نگاهی تازه ببیند.

در تمرین‌های ذهن‌آگاهی، مفهومی وجود دارد که از آن با عنوان نگاه تازه یا چشم تازه (Fresh Eyes) یاد می‌کنیم؛ نگاهی که می‌کوشد پدیده‌های آشنا را بدون پیش‌فرض‌ها و قضاوت‌های همیشگی مشاهده کند.

چرا این نگاه اهمیت دارد؟

زیرا ذهن و دستگاه عصبی ما در جریان زندگی، بسیاری از تجربه‌ها و واکنش‌ها را به الگوهای عادت‌شده تبدیل می‌کنند.

ما به‌تدریج یاد می‌گیریم جهان را از طریق همین الگوها تفسیر کنیم. برای بسیاری از پدیده‌ها معنایی از پیش ساخته‌ایم و اغلب بدون آن‌که متوجه باشیم، به‌صورت خودکار بر اساس همان معناها واکنش نشان می‌دهیم.

اما نگاه تازه به ما امکان می‌دهد برای لحظه‌ای از این الگوهای عادت‌شده فاصله بگیریم و تجربه را دوباره بررسی کنیم.

این فرایند با مفهوم Unlearning نیز ارتباط دارد؛ یعنی کنارگذاشتن برخی آموخته‌ها، عادت‌ها و پیش‌فرض‌های پیشین برای فراهم‌کردن امکان یادگیری دوباره.

گاهی لازم است چیزهایی را که سال‌ها بدیهی می‌دانسته‌ایم، دوباره زیر سؤال ببریم و از نو به آن‌ها نگاه کنیم.

به نظر من، جنگ برای بسیاری از مردم چنین موقعیتی ایجاد کرده است.

نه فقط برای کسانی که در داخل ایران بودند، بلکه حتی برای ما که خارج از کشور زندگی می‌کنیم.

زیرا ما نیز به‌نوعی بخشی از یک بدن جمعی هستیم و تجربه‌های عاطفی و روانی مشترکی داریم.

در آن روزها، بسیاری از ما صبح که از خواب بیدار می‌شدیم، احساس می‌کردیم مرگ از همیشه نزدیک‌تر شده است. ترس شدت گرفته بود و تصور این‌که یک تصمیم سیاسی یا نظامی می‌تواند سرنوشت میلیون‌ها انسان را تغییر دهد، به تجربه‌ای بسیار واقعی تبدیل شده بود.

وقتی با این احتمال روبه‌رو می‌شوی که ممکن است واقعا «تمدنی نابود شود»، ناگهان بسیاری از تعریف‌های پیشین تو درباره زندگی به هم می‌ریزد.

این شرایط بسیار هولناک است.

اما در دل همین موقعیت، کسی که آگاهانه تاب‌آوری را انتخاب می‌کند، ممکن است به دریافت تازه‌ای از زندگی برسد.

ناگهان متوجه می‌شود که مرگ چقدر نزدیک است و آنچه تا دیروز بدیهی به نظر می‌رسید، چقدر شکننده بوده است.

همین آگاهی می‌تواند او را به پرسش تازه‌ای برساند:

حالا من چه کاری از دستم برمی‌آید؟

به نظر من، نسیم، راز عاملیت دقیقاً در همین پرسش نهفته است.

عاملیت از جایی آغاز می‌شود که انسان در برابر شرایط از خود می‌پرسد: من چه کاری می‌توانم انجام دهم؟

و مهم نیست که پاسخ این پرسش چقدر بزرگ یا کوچک باشد.

در روایت‌هایی که از مردم شنیده‌ام، عاملیت الزاماً به معنای انجام کارهای بزرگ و تاریخی نبوده است.

قرار نبوده کسی یک‌شبه در جبهه جنگ سرنوشت دشمن را تغییر دهد یا یک‌شبه حکومتی را سرنگون کند.

گاهی عاملیت در همان کاری ظاهر شده که در آن لحظه ممکن، ملموس و در دسترس بوده است.

کاری کوچک که به فرد احساس می‌داده هنوز می‌تواند بر زندگی خود و محیط اطرافش تأثیر بگذارد.

برای من، یکی از مهم‌ترین جلوه‌های تاب‌آوری مردم در این دوره، همین توانایی انتخاب و عمل‌کردن در مقیاس‌های کوچک بوده است.

یعنی حفظ این احساس که با وجود همه محدودیت‌ها، هنوز می‌توانم کاری انجام دهم و هنوز بخشی از زندگی در اختیار من است.

- چقدر زیباست. این تجربه‌ها واقعاً جنبه‌های ارزشمند و درخشان انسان را آشکار می‌کنند. در زندگی روزمره، وقتی همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد و فاجعه‌ای اتفاق نیفتاده است، بسیاری از ما به شکلی خودکار زندگی می‌کنیم. انگار مانند ماشین، بر اساس عادت‌ها و واکنش‌های تکراری عمل می‌کنیم. بسیاری از رفتارهایمان واکنشی و از پیش شکل‌گرفته است. از نظر شناختی نیز همین اتفاق می‌افتد. در روابط و پیوندهایمان با دیگران هم ممکن است در نوعی مه و روزمرگی گرفتار شویم. اما وقتی فاجعه‌ای رخ می‌دهد، مثلاً جنگ، زلزله یا رویدادهای خشونت‌بار و تکان‌دهنده‌ای مانند آنچه در دی‌ماه تجربه شد، گویی پرده‌ای کنار می‌رود. ناگهان همه‌چیز شفاف‌تر می‌شود. انسان متوجه می‌شود که مرگ نزدیک است، زندگی می‌تواند ناگهان پایان پیدا کند و هیچ‌چیز آن‌قدر که تصور می‌کرده قطعی و همیشگی نیست. و درست در همین نقطه، گویی زندگی دوباره زنده می‌شود. انگار نیروی حیات تازه‌ای در وجود انسان بیدار می‌شود. در چنین شرایطی، گاهی افرادی دست به کنش‌هایی می‌زنند که شاید پیش‌تر حتی خودشان هم تصور نمی‌کردند توانایی انجام آن‌ها را داشته باشند. آدم‌هایی که ممکن است در شرایط عادی فاصله‌های زیادی از یکدیگر داشته باشند، ناگهان در کنار هم قرار می‌گیرند و برای انجام یک کار مشترک تلاش می‌کنند. در زلزله‌های بزرگی که در ایران تجربه کرده‌ایم نیز بارها شاهد چنین رفتارهایی بوده‌ایم. البته این پدیده محدود به ایران نیست. در نقاط مختلف جهان، هنگام وقوع فجایع، انسان‌ها می‌توانند ظرفیت‌های شگفت‌انگیزی از همدلی، همکاری و مراقبت از یکدیگر نشان دهند. شاید بتوان گفت این یکی از ویژگی‌های ارزشمند تجربه انسانی است. ما امروز درباره ایران و جنگ صحبت کردیم، اما آنچه در این گفت‌وگو مطرح شد، ابعاد انسانی گسترده‌تری نیز دارد. فکر می‌کنم گفت‌وگوی بسیار خوبی داشتیم و اکنون زمان برنامه هم به پایان رسیده است. بحث عاملیت همچنان جای ادامه دارد و در گفت‌وگوی بعدی با محبوبه بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.