Share

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

MEHKAMDD04

«در چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» نوشته زویا پیرزاد (۱۳۸۰)، با چند داستان موازی روبه‌روییم که همه به رابطه میان زن و مرد اشاره دارند: عشق نوجوانانه آرمن٬‌ پسر کلاریس (راوی رمان) به امیلی؛ علاقه کلاریس به امیل٬ و زمینه‌چینی آلیس و ویولت٬ دوست و خواهر کلاریس برای یافتن شوهر. داستان از آنجا آغاز می‌شود که با آمدن یک خانواده تازه٬ مردی که از زنش جدا شده (امیل) با دخترش (امیلی) و مادرش٬ محیط مأنوس را آشفته می‌کند. آرتوش٬ همسر کلاریس٬ کم و بیش در فعالیت سیاسی درگیر است و توجهی به کلاریس ندارد. کلاریس هم کمبودی احساس نمی‌کند، انگار زندگی باید همین باشد. اما ورود امیل شاعرمسلک و رمان‌خوان صحنه را تغییر می‌دهد. بیان تجربه کلاریس٬ زنی شوهردار٬ از یک عشق تازه محور رمان است. او که نمی‌خواهد به این عشق تسلیم شود، می‌کوشد شور و شعف خود را کنترل کند اما نمی‌تواند. وقتی امیل زنگ در خانه کلاریس را به صدا در می‌آورد٬‌ او دست و پایش را گم می‌کند و خود را ملامت می‌کند. (صص ۱۵۱-۱۵۲) اما مثل این است که این عشق فقط در ذهن کلاریس اتفاق می‌افتد و امیل تمایلی به او نشان نمی‌دهد. این موضوع وقتی آشکار می‌شود که امیل به کلاریس می‌گوید به ازدواج با آلیس فکر می‌کند و نظر او را می‌پرسد. کلاریس با اینکه می‌تواند با ابراز علاقه به امیل توجه او را به خود جلب کند٬ محافظه‌کارانه ساکت می‌ماند. نویسنده٬‌ با تحمیل سکوت به کلاریس٬ رمانی را که می‌توانست تألی فارسی آناکارنینا و مادام بوآری باشد تا سطح تقدیس روایت مسلط از قداست و حریم خانواده فرومی‌کاهد.

داستان عشق آرمن٬ پسر نوجوان او به امیلی٬ دختر امیل روایتی موازی (پیرنگ فرعی) در این داستان است که به درک احساس کلاریس کمک می‌کند؛ روایت معصومانه‌ای که به یاد کلاریس می‌آورد که پیش از این هیچ وقت عاشق نبوده ( ص۱۴۳) و خودش را درست نشناخته است. (ص ۱۸۹)

سر آرتوش به کارهای سیاسی گرم است. کلاریس با دلمشغولی‌های آرتوش بیگانه است و وقتی متوجه کارهای او می‌شود٬‌ بیشتر از پیش از او فاصله می‌گیرد. در همین موقع، امیل کتابی از ساردو برای کلاریس می‌آورد: «کتاب را برگرداندم و پشت جلد را خواندم (…) مردی از جوانی عاشق دختری است و تنها آرزویش رسیدن به دختر. حالا درگیر مسائل سیاسی شده. در انتخاب بین عشق و به قول خودش تعهدات اجتماعی مردد مانده (…) شروع کردم به خواندن (…) تلفن زنگ زد. به ساعتم نگاه کردم و باورم نشد. آخرین بار که این قدر طولانی، یک‌نفس و بی‌وقفه کتاب خوانده بودم کی بود؟» (صص ۱۶۷-۸) این لذت عمیق، کلاریس را به یاد زندگی‌ای می‌اندازد که می‌توانست از آن برخوردار باشد، اما از آن بهره‌ای نبرده است. او این لذت را مدیون امیل است، اما همچنان به سانسور کردن خودش ادامه می‌دهد. امیل و خانواده‌اش از محله نقل مکان می‌کنند. کلاریس٬ غمگین٬ کتاب سادو را به‌دست می‌گیرد٬ چند سطری می‌خواند اما نمی‌تواند ادامه دهد: «… مهم نبود مرد قصه بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می‌کند. از مرد قصه متنفر بودم که این‌قدر احمق است. از زن قصه هم متنفر بودم که نمی‌فهمد مرد قصه چقدر احمق است. بلند شدم رفتم به آشپزخانه و به خودم گفتم “از همه احمق‌تر خودتی.” (ص۲۵۰) مهم‌ترین دغدغه کلاریس ساختن عشقی است که از آن او باشد و حفاظت از این عشق است که با ورود امیل پررنگ‌تر می‌شود اما در نیمه‌راه متوقف می‌ماند. ظاهر زندگی تغییری نکرده اما کلاریس تجربه‌ای از سر گذرانده و فاصله‌اش از زندگی مألوف بیشتر شده است، بی‌آنکه فاعلیت او٬ چه اجتماعی و چه فردی٬‌ شکوفا شده باشد. تصویر کلاریس در آخر رمان٬ جایی که نویسنده می‌خواهد او را از تغییرات اندکی که در آرتوش می‌بیند خوشنود نشان دهد٬‌ بیش از آنکه قانع‌کننده باشد رقت‌انگیز است. باز هم تابوی سخن گفتن از عشق و رابطه جنسی٬ یکی از بهترین رمان‌های فارسی را الکن می‌کند.

صفحه بعد

نگران نباش و آویشن قشنگ نیست

Share