بایگانی بخش کمی بهار

خوانش رمان « کمی بهار» نوشته شهرنوش پارسی‌پور با صدای نویسنده



کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۶۴ – بخش پایانی

شهرنوش پارسی‌‌پور - از هفته آينده داستاندانش شيوا براى شما خوانده خواهد شد. بسيار خوشحال مى‌شوم نظرتان را درباره اين كتاب براى من بنويسيد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۶۰

شهرنوش پارسی‌پور - طلعت درگیر شوهر عیاش‌اش بود. او موفق شد دخترش را در سن شانزده سالگى به عقد یک مرد تحصیلکرده درآورد. سرگرد شوهرش هم با زخم معده ترسناکش می‌جنگید.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۹

شهرنوش پارسی‌پور - لعیا پس از بازگشت از فرانسه با غلامحسین دشت سرخى ازدواج کرد. آنها زندگى فقیرانه‌اى داشتند و غلامحسین از شهرت یافتن لعیا خوشحال نبود.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۸

شهرنوش پارسی‌پور - آفاق زندگى عادى خود را دارد. او هیچگاه سعى نمى‌کند وارد ماجراجویى خطرناکى بشود. اما الیاس خان ریسک بزرگى مى‌کند.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۷

شهرنوش پارسی‌پور - دکتر اعتماد و نیر زندگى عادى خود را دارند. آن‌ها دلبسته خلیل ملکى هستند و امیدوارند که جریان وابسته به او قدرت گیرد، اما این کار عملا امکان ندارد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۶

شهرنوش پارسی‌پور - دکتر اعتماد دارد پیاده به خانه مى‌رود که به خلیل ملکى برمى‌خورد. دو نفرى به قهوه‌خانه‌اى مى‌روند و در آنجا بحث سیاسى در مى‌گیرد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۵

شهرنوش پارسی‌پور- پیش از رفتن على به فرانسه مراسم عقد انجام مى‌پذیرد. اما آفاق نمى داند آیا مى‌تواند باز به سر پل رفته و مرد مورد علاقه‌اش را دید بزند.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۴

شهرنوش پارسی‌پور- لعیا احساس مى‌کند غلامحسین دشت سرخى را دوست دارد. غلامحسین اما فقیر است و نمى‌تواند به فرانسه برود. لعیا تصمیم به بازگشت به ایران مى‌گیرد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۳

شهرنوش پارسی‌پور - حسین الله‌وردى در یک دکه عرق‌فروشى نشسته است که سه مرد وارد مى‌شوند. یکى از آن‌ها پسر جوانى‌ست که شباهت زیادى به ایرج اغیار دارد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۲

شهرنوش پارسی‌پور - عبدالله که به شدت عاشق دختر شده نام او را مى‌پرسد. دختر ثریا نام دارد. او نیز به نوبه خود دل در گرو عبدالله نهاده. به خانه دختر در پل رومى مى‌رسند.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۱

شهرنوش پارسی‌پور - خانم لقا دارد نقاشى مى‌کند که در باز مى‌شود و دختر بزرگش طلعت با سه بچه‌اش وارد خانه مى‌شوند. زیر سر شوهر طلعت بلند شده.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۵۰

شهرنوش پارسی‌پور - ایرج به دیدار برادرش مهدى مى‌رود که به تازگى صاحب یک دختر شده. مى‌بیند که سه بچه دیگر زن مهدى نیز از شوهر سابق او دارند در حیاط به دنبال هم مى‌دوند.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۴۹

شهرنوش پارسی‌پور - فروغ تصمیم مى‌گیرد به اتفاق اکرم به گورستان برود و گور کریم را زیارت بکند. این حادثه تأثیر دردناکى روى او مى‌گذارد..

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۴۷

شهرنوش پارسی‌پور - الیاس خان یک میهمانى مردانه داده و دوستان پان ایرانیست و چند نفرى را که با مجله ایران آزاد همکارى دارند و با آن کار مى‌کنند دعوت کرده است.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۴۶

شهرنوش پارسی‌پور - ضارب شاه را که به شدت زخمى است به بیمارستان دکتر اعتماد مى‌آورند، اما او مى‌میرد. دکتر به نیر مى‌گوید که باید کتاب‌هاى بودار را آتش بزنند.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۴۵

شهرنوش پارسی‌پور - خودکشى احمد منصورى پروانه را بسیار اذیت مى‌کند. او دچار این توهم است که همه اینها باید تقصیر لعیا باشد.

کمی بهار؛ شهرنوش پارسی‌پور – ۱۴۴

شهرنوش پارسی‌پور - احمد منصورى مرتب موى دماغ لعیا است و از او خواستگارى مى‌کند. دختر جوان به هیچوجه تصمیم ندارد همسر او بشود. احمد به فکر اسیدپاشی‌ست.