امید فلاح آزاد

صدا از لامپ غبارگرفته زیرشیروانی بود، مثل تلنگری بر کاسه بلور. وارتگز سربلند کرد و به تنگستنِ ملتهب خیره...

مرد سینه‌اش بی‌حرکت بود. ته سیگاری در حدقۀ چشم راستش نشانده بودند، انگار در جاسیگاریِ شَستیِ صندلیِ هواپیما. نیمرخش...