Share

باید به‌طور مطلق مدرن بود.
آرتور رمبو

داریوش آشوری در کتاب ” زبان باز” به دخالت ” پر زور عوامل هم ستیز سیاسی و ایدئولوژیک ” در چگونگی وضع پیش آمده در زبان فارسی اشاره می‌کند. و بر این باور است که این دخالتها در بوجود آوردن این دشواریها و تنگناها در زبان فارسی ” اثر تعیین کننده داشته است”. سپس می‌افزاید زبان فارسی یا زبان ما” آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر آشوب ذهنی جامعه ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.”

نسیم خاکسار، داریوش آشوری و محمد رضا نیکفر در دور پنجم گفت‌و‌گوهای زمانه

نسیم خاکسار، داریوش آشوری و محمد رضا نیکفر در دور پنجم گفت‌و‌گوهای زمانه

من گفتارم را درباره سانسور یا پوشیده نویسی که چون قید و زنجیری گران بر دست و پای زبان فارسی پیچیده شده است و سایه‌ی خودش را جا جا روی آن افکنده، بر بنیاد همین گفته‌ها می‌گذارم و پیش می‌روم. منظورم هم از زبان فارسی، آثار مکتوب یا نوشتاری ماست در قالب شعر و نثر در صورتهای گوناگون آن.

حضور این سایه را هم در متنهای پیشین و کلاسیک می‌توان دید و هم در متنهای معاصر؛ چه در شعر و چه داستان.

هنگام که در متنهای کلاسیک ادبیات زبان فارسی، آنها که نگاهی فلسفی و اندیشمندانه به هستی و جهان دارند، سانسور اعمال قدرت کند، توانائی تجزیه و تحلیل امور مورد بحث و بررسی متن کم می شود، متن از پرداختن مستقیم به امور تجربی می‌گریزد و به تجرید و کلی گوئی و تکرار پناه می‌برد. این مشکل گاه چون دیواری آشکار، برابر کوشش اندیشمندان ما برای رسیدن به حقیقت و بیان آن ایستاده است.

برای نمونه در کتاب تمهیدات اثر عین القضات که اثری است بسیار جسورانه در برخورد با مفهومهای دینی و باز تعریف آنها، بارها می‌شنویم یا می‌خوانیم که : “شرع نمی گذارد” یا غیرت نمی‌گذارد”. و سرراست با آوردن شعری از ابوالسعید ابوالخیر نقل درد می ‌کند که: “کاین شریعت گفت ما بُبریده است.”

بعد که کتاب تمهیدات را با دقت می‌خوانیم، متوجه می‌شویم چگونه زبان یا این” گفت بُبریده” از کارکرد و وظیفه‌ی اصلی خود، آهسته آهسته دور شده است. این دور شدن یا دور افتادنها بطور معمول طوری رخ می‌دهد که نویسنده بر آن آگاه نمی‌شود. با این که در مصالح کار نویسنده و درجه‌ی احاطه‌ی او بر دانش و متنهای مهم زمانه‌ی خود هیچ عیب و ایرادی نیست. دو نمونه از نوع نوشتن عین القضات می‌آورم که دو گونه زبان بطور کامل ناهمخوان با هم و دو نوع روش بیان کردن را نشان بدهم.

عین القضات جائی در پایان کتابش با زبانی بسیار دقیق و روشن می‌نویسد: ” دریغا علم پایان ندارد و ما به پایان نخواهیم رسیدن. و البته می‌خواهیم بدو در رسیم و نخواهیم رسیدن؛ نه علم داریم نه جهل. نه طلب داریم و نه ترک حاصل داریم و نه بیحاصلی. نه مست ایم و نه هشیار، نه با خودیم و نه با او. از این سختتر چه محنت باشد.”(عین القضات. تمهید دهم( اصل عاشر)

زبانی همانطور که گفتم بسیار دقیق و عالمانه که همین امروز هم بعد از قرنها کاربرد دارد. حالا همین زبان و روش بیان را مقایسه کنید با زبان بکار رفته در این عبارت : ” شیخ ابوعلی سینا را معذور داری آن جا که گفت” العناصر الاربعه قدیمه” بدین عناصر که قدیم می‌‌خواند، عناصر حقیقی و ارکان بهشت می‌خواهد، نه عناصر کون و فساد ارکان دنیا.”( عین القضات. تمهید هفتم)

آشکار است که چرا در عبارت دومی زبان به این فلاکت دچار شده است. سخن گفتن از قدیمی بودن عناصر چهارگانه آب و خاک و باد و آتش، به زبان خیلی ساده یعنی زدن زیر آب این باور دینی که جهان حادث است و خلق شده از سوی الله. و فکر جسور پیش از بیان شدن متوجه این خطر شده است. پس در پی یافتن راه نجاتی که هم طرف این سینا را بگیرد و هم به قبای شریعت برنخورد بی آن که بخواهد زبان را این وسط قربانی کرده و از آن مرتبه روشن و دقیقی که داشته به وضعیت درآمده، فرو کشیده است.

در منطق الطیر عطار هم ما باز جای پای سانسور و پوشیدگی زبان را می‌توانیم ببینیم. عطار در پایان سفر مرغان وقتی می‌خواهد حرف و نظرش را بعد از آنهمه راههای دشوار‌ رفتن، بیان کند، می‌ترسد مبادا مورد خشم و غضب خدا واقع شود. پس با زبانی تمثیلی و به نقل از جوانمردی که شبلی مرده را در خواب دیده است، می‌آورد که:

 

چون بشد شبلی ازین جای خراب/ بعد از آن دیدش جوانمردی به خواب

گفت حق با تو چه کرد ای نیکبخت؟/ گفت چون شد در حسابم کار سخت

چون مرا بس خویشتن دشمن بدید/ ضعف و نومیدی و عجز من بدید

رحمتش آمد بدان بیچارگیم/ پس ببخشود از کرم یک بارگیم

(منطق الطیر عطار. تصحیح شفیعی کدکنی. ص ۴۴۲ و ۴۴۳)

در این قطعه که آوردم، پرسنده با مرده یا با مردگان دیالوگ دارد تا با زنده‌ها. و از آنها پاسخ و راهنمائی می‌خواهد برای طرح نظر و پرسشهایش. در واقع عطار منشور سخن گفتن را یا چگونه سخن گفتن را در اینجا از اوی مرده می‌گیرد. برای همین است که حرف و پیام خودش را بعد از آن با عجز و بیچارگی می‌زند. زبونی و عجز و بیچارگی او، آن هم وقتی که باید شاداب باشد از رسیدن به حقیقت و کشف آن، پژمردگی زبان را هم نشان می‌دهد در برابر سانسور. با توجه به بسامد واژه های عجر وبیچارگی و اظهار زبونی که در این قطعه پایانی عطار آمده، این قطعه به تنهائی مانیفست غم انگیز یک روشنفکر ایرانی است که به حقیقتی دست یافته اما جرات بیان کردن آن را ندارد.

 

خالقا بیچاره راهم تو را/ همچو موری لنگ در چاهم تو را

من نمی‌دانم که من اهل چه‌ام/ یا کجا‌ام یا کدامم یا که‌ام

بی تنی، بی دولتی، بی حاصلی/ بی نوائی، بی قراری، بی دلی

عمر در خون جگر بگداخته/ بهره‌ای از عمر ناپرداخته

هرچه کردم جمله تاوان آمده/ جان به لب عمرم به پایان آمده

دل ز دستم رفته دنیی گم شده/ صورتم نامانده معنی گم شده

نه مسلمانم نه کافر مانده‌ام/ در میان هردو حیران مانده‌ام

نه مسلمانم نه کافر چون کنم؟/ مانده سرگردان و مضطر چون کنم؟

بر من بیچاره این در برگشای/ وین ز راه افتاده را راهی نمای

بنده را گر نیست زاد راه هیچ/ می نیاساید ز اشک و آه هیچ

هم توانی سوخت از آهش گناه/ هم ز اشکش شست دیوان سیاه

هرکه دریاهای اشکش خاصل است/ گو بیا کو در خور این منزل است

(منطق الطیر عطار. تصحیح شفیعی کدکنی. ص ۴۴۳)

برای نشان دادن این ناتوانی زبان از سانسور ویا اعتراض به آن، از متنهای کلاسیک مان نمونه های بسیاری می‌توان آورد

برای نمونه مولوی می نویسد:

 

رو تُرش کن که همه روتُرشانند اینجا/ کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا

لنگ رو چون که درین کوی همه لنگانند/ لته بر پای بپبچ و کژ و مژ کن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر به روئی/ روی خوب ار بنمائی، بخوری زخم قفا

 

حافظ هم می‌‌گوید: ما باده زیر خرقه نه امروز می‌کشیم/ صدبار پیر میکده این ماجرا شنید.

 

به هرحال با این زبان گاهی ببریده و گاهی لنگ و کژ و مژ و دچار سانسور، این اتفاق هم می‌افتد که با همه تلاش و بدعتهایی که نویسندگان و شاعران و اندیشمندان ما در عرصه زبان کرده‌اند و شگفتیهائی نیز در شعر و نثر پدید آورده اند، ما در دوره‌هائی، اگر نگوییم مدام، خودمان را در اندیشه ورزی تکرار ‌کنیم. ما در قرنهای سوم و چهارم و پنجم بایزید بسطامی، حلاج و ابوالحسن خرقانی را داریم که تقریباً یکدیگر را تکرار می‌کنند. بعد عین القضات را داریم و سهروردی و عطار و مولوی را که باز می‌بینیم تکرار حرف و نظر را در کار آنها؛ در چرخیدن فکر دور محور مفهوم عشق و پیر و غیره. یا همان طور که حلاج بین آدم و ابلیس، طرح حرف می‌کند ، عین القضات هم همین کار را می‌کند. داریوش آشوری هم در کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ، از هم خوانی و همسرائی حافظ با دو متن می‌گوید و شباهتهایشان. البته در این تکرارها، شکافهای ذهنی ما پُر می‌شود، و حافظه‌ی ما در طی زمان به هم می‌پیوندد، اما حرف و فکر به دشواری جلو می‌رود.

یکی دیگر از بیماریهائی که از سانسور گریبانگیر زبان ما شده است، برداشتی است فرضی و کلی که ما از معناها و پیامهای متن داریم. چه معناهای روشن و مستدل در عبارات و چه معناهای تخیلی و تصویری در عبارات شعری. نمونه اش برداشت خیلی هاست از شعر” زردها بی خود قرمز نشدند ار نیما یوشیچ. نیما در بنیاد یک شاعر ابژکتیو است و در این شعر که می‌آورم یک تصویر بسیار عینی می دهد از برامدن آفتاب و افتادن نور آن بر دیوار: زردها بی‌خود قرمز نشدند./ قرمزی رنگ نینداخته است است/ بی خودی بر دیوار/ و الی آخر. آنوقت خیلی از خواننده‌های ایرانی این فکر را کرده اند که این شعر ربط دارد به انقلاب کمونیستی چین، چون آنها زرد پوست اند و بعد انقلاب قرمز کردند و از این گونه برداشتها که می‌گذرم.

خواننده ما عادت کرده است در یک فضای کلی در زبان فارسی حرکت کند تا در یک فضای واقعی و جزئی نگر. در چنین فضائی است که ما در شعر و نثر، جانشینی معنائی کلمات را به جای کلماتی دیگر داریم که به خاطر سانسور و رعایت پوشیده نویسی در زبان رخ داده است. نمونه‌ای می‌آورم از آثار ادبی معاصرمان، از شعری از شاملو، که همه‌ی ما با کارهای شگفت آفرین او درادبیات و زبان شعر فارسی آشنائیم. شاملو در شعری می‌نویسد: یک شاخه در سیاهی جنگل/ به سوی نور/ فریاد می‌کشید./

هر واژه این سطر شعری، پیچیده شده در یک پوشیدگی زبانی است که تاریخ طولانی سانسور را پشت سر خودش دارد. در همین جمله‌ی کوتاه، طبیعت در تمامی وجودی‌اش از صحنه زندگی پرتاب شده است به بیرون. نه شاخه، ‌شاخه درخت است، نه جنگل آن انبوه درختان وحشی است و نه نور، نور ستاره یا خورشید است و نه فریاد از گلوی انسانی بیرون آمده است. این بزرگترین بیدادی است که بر زبان و طبیعت و انسان می‌رود. اما منظور عدالت خواهانه‌ی شاعر را ما می‌فهمیم. و نیز می‌بینیم ایهام بکار رفته در آن، نه فقط نو نیست بلکه از زاویه کلی نگری و تکرار همان زبان و ایهام حافظ است در این شعر که قرنها پیش نوشته شده است: عقاب جور بال گشوده است بر همه شهر/ کمان گوشه نشینی و تیر آهنی نیست.

وقتی شاملو همین را تکرار می‌کند آن هم در زمان ما، این همان “بحران و آشوب ذهنی ماست در زبان” که آشوری از آن می‌گوید.

بیرون آمدن از تنگنای زبان خود و سرکشیدن به جهان و زبانهای بیرون از خود یا به بیان داریوش آشوری در کتابش” برگذشتن از داوریهای قالبی، درباره زیبائیها و توانائیهای زبان فارسی” کمک کننده به دگرگونی در زبان می‌شود. نمونه‌اش تفاوت زبانی فروغ فرخزاد است در این تکه شعر با آن شعر از شاملو: من خوشه‌های نارس گندم را/ زیر پستانم می‌گیرم و شیر می‌دهم/

همه چیز این شعر در جای خودش نشسته است. و در ضمن سرشار است از ایهامهای مدرن شعری.

یکی از مهمترین بخش زبان در ادبیات که باید به آن توجه کرد واژه‌های به اصطلاح رکیک است و نقشی که در نوکردن زبان داشته است. به دلیل تنگی وقت می‌گذرم. و حرف را تمام می‌کنم ، فقط برای تفریح طبع به زبان حافظ که گفته است:از پی تفریح طبع و زیور حُسن طرب/ خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب/، نامه‌ای از قائم مقام فراهانی را که خیلی هم کوتاه است می خوانم. با این یادآوری که کارهایی نظیر منشات قائم مقام فراهانی آغاز دمیدن آفتاب ادبیات مدرن در تاریخ ادبیات معاصر ماست. پیش از خواندن این متن، اینرا هم بگویم که کاربرد و وظیفه کلمات به اصطلاح رکیکی که در این متن بکار رفته بسیار متفاوت است از نوع کاربرد آنها در شعرهای مولوی و عبید. در اینجا این کلمات پاره ای از هستی متن اند و در ایجاد فضا و شخصیت پردازی در متن نقشی بسیار مهم دارند. قائم مقام در این متن توصیف شبی را می کند که دارد به دوستش میرزا اسماعیل نامه می نویسد و نوکر او مثل علم یزید بالای سرش ایستاده و یکریز حرف می زند. با دقت در این متن خواننده متوجه می شود چگونه نثر منشیانه و گلستان سعدی وار، دارد کم کم دور می‌شود و جای خودش را به زبانی ساده و مستقیم می‌دهد. زبانی که راه باز می‌کند به ادبیات داستانی مدرن که دهخدا و جمال زاده و هدایت از پیشتازان آن هستند.

نامه قائم مقام فراهانی به دوستی به نام میرزا اسماعیل

برادر مهربان من: این پرده بگوی تا به یک بار/ زحمت ببرد ز پیش مستان

این زن قحبه ظالم مگر پرده ظلام است که با شفق می آید و با فلق نمی‌رود؟ مهمانها را تمام جواب گفتم و خلق روی زمین همه در خواب برفتند، و شب از نیمه گذشت و این نوکرک قرمساق خودم مثل علم یزید برپا ایستاده، گوئی ابریست که از پیش قمر می نرود. نه پایش خسته می‌شود و نه زبانش بسته. قرمساق، سلس القول دارد، کاش سلس البول می‌داشت. در قوه لافظه و قدرت حافظه بی مثل و مانند است. فض الله فاه و قرب فناه و کثر غمه و عناه( خدا دهانش را خُرد، نابودیش را نزدیک و رنجش را فراوان کناد)

میرزا اسماعیل جان من: جای شما نه چندان در پیش ما خالی است که به وصف آید و به شرح گنجد.

هر شب و روزی که بی تو می رود از عمر/ هر نفسی می رود هزار ندامت

صبح شد و این ظالم کافر خسته نشد، چرا پیش زن لوندش نمی خوابد و پیش من دردمند می‌ایستد. من از حضورش حالت احتضار دارم و آن قحبه با حسرت و انتظار؛ به ده انگشت (کون) همی خارد. والسلام.

(منشات قائم مقام فراهانی. به کوشش سید بدرالدین یغمائی. ص ۱۱۳)

فایل صوتی را بشنوید

 

فایل را از اینجا دانلود کنید | Open Player in New Window

در همین زمینه:

دور پنجم گفت‌وگوهای زمانه: داریوش آشوری و ایده «زبان باز»
ایده «زبانِ باز»: ویدئوی سخنرانی داریوش آشوری

Share