Share

Opinion-small2 آرش، نام یکى از اساطیر ایرانى است. نقل است که در زمان پادشاهی منوچهر، در جنگی با تورانیان، افراسیاب، سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. منوچهر، شکست خورده و مستأصل، پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان به تمسخر ایرانیان شرطى براى آشتى و ترک مخاصمه مى گذارند. افراسیاب مى خواهد که یکی از پهلوانان ایرانی از بلنداى البرز تیری بیندازد. هرجا تیر افتاد، آنجا مرز ایران و توران است.

“[…] هیچ! و دلها پر اندوه؛ که آسمان تاریک بود. که آسمانْ خود، پیدا نبود. که خورشید گریخته بود. که ماه پنهان شده. که ابر مى بارید. وجز آذرخشى چند، هیچ روشنى بر جنگ و مردِجنگ نبود. و چگونه از زمین سرخ، گیاه سبز بروید؟ پس هیچ گیاه سبز از زمین سرخ نرست. و درخت سبزْ زرد، و گل سرخْ سیاه شد. و هرمرد، گیاهى توفان زده بود کش پاک ریشه خشکانیده”.

 قدرت و توان بازوها محدود است و این دقیقاً تمام آن چیزى است که تورانیان براى تمسخر ارتش شکست خورده ایران در چنته دارند. اینکه کوچک شدن و از دست دادن سرزمین ایران را یک پهلوان ایرانى رقم بزند، رؤیاى افراسیاب است. آرش، همان کسى است که تیر از چلّه رها مى کند. آنچنان رها مى کند که جان مى دهد، اما خاک نه.

“آنک بر طبل‌ها مى کوبند. ودر کرناها غریو مى دمند. برخاکریز بلند آتشى مى افروزند بزرگ، و شهبازى را فریاد مى دهند؛ بر دم او زوبینى افروخته. و دیدبانان از زبر برج مى نگرند کز برابر انبوه سراپرده هاى دور آتشى برخاست تا آسمان با دود، و در گاو دم نفیر مى دمند. اینک مردان، مردان ایران، به فریاد، با بلندترین فریاد مى گویند: اى آرش پیش برو، به سوى تورانیان-که گروهشان به گروه دیوان مى ماند- و به ایشان بگوى که تو تیر خواهى انداخت. تا هرکجا که تیر تو برود تا همانجا از آن ایران است، تا هرکجا تیر تو برود اى آرش”.

بهرام بیضایى، اسطوره آرش را در سال ١٣۴۵ در قالب نمایشنامه بازنویسى کرده است. نمایشنامه او درام بی‌نظیری است از آرشِ این روزها. او روایتی دگرگونه از داستان آرش کمانگیر‌ ارائه مى دهد. دگرگونى نه از حیث زبان و روایت داستانى که از حیث فضا و موقعیت. زبان نمایشنامه آرش، همچنان زبان حماسى و اسطوره اى است، اما شخصیت اصلى داستان، انسانى است کاملاً متأخر و مربوط به جهان روایت داستانى مدرن. آرش در روایت بیضایى نه تنها پهلوانی شجاع و قوى نیست (آنگونه که در عصرحماسه متصور است) که ستوربانی ساده‌، دل نازک و به غایت ضعیف است که بى اختیار در رویدادى ساده در میان شر و شهوت تورانیان اسیر مى شود تا آنجا که به طعمه اى تبدیل مى شود براى خوارداشت ایرانیان.

“[آرش با زمین سخن مى گوید] آرش مردى رمه دار بود، و مهر به او دلى آتشین داده بود. و او تا بود هرگز کمان نداشت، و تیرى رها نکرد، نه مورى آزرد، نه دامى آراست. او از آنان بود که نانشان در گرو باد است. آرش کیست که این سحرگاه بى نام بود، و اینک چشم گیهان به سوى اوست. جنگاورى که سخت‌ترین جنگ افزار او چوبدست چوپانان بود. آرش کیست؟ مرزنشینى نادان، راه نشینى از آن سان که رمه شان به تاراج مى رود، و او باز خوش دلانه مهر مى کند، و دشنام نمى گوید و فریاد نمى کشد[…] آرش منم که مى شناختى: مرد پارسایى و پرهیز. او را هرگز به جز مهر نفرمودند. و او کینه را نمى دانست. ولى اکنون بنگر که در سرم اندیشه هاست”.

قهرمان اسطوره آرش در روایت بیضایى، نا-قهرمانى است که در درون موقعیت آفریده مى شود. او از طریق کنشى خارق العاده که از او انتظار نمى رود – همچون تمام ناقهرمان هاى مدرن – دست به کارى مى زند که هیچ پیش بینى از نتایجش نمى توان کرد. حتى خود او نیز به نتیجه کارش آگاه نیست. “و او -آرش- مردى که تا آن سوى گیهان به او لبخند زشت زده بودند، با دل اندوهبار خود مى گوید: تیر من تا کجا مى تواند برود؟ تیر من تا کجا مى تواند برود؟ “. آرش در اینجا استربانى است گوشه گیر که حتى سخن گفتن خوب نمى داند و “گنگ”، مدام سکوت مى کند. او نه اهل جنگاورى است و نه تیراندازى. ” اى آرش تو سپاهىِ نیکو نئى، اما ستوربانى نیک بوده اى”. او حتى بخشى از سپاه هم نیست، اما در موقعیتى ویژه براى همگان پیام آور امید و رهایى مى شود؛ شور مى آفریند و مرزها را عقب تر مى برد و ایرانیان را آزادتر مى سازد.Arash-book

در واقع، او به هیچ وجه نمى خواسته قهرمان باشد. حتى ناتوان از مراقبت از خویشتن است. مى گرید و از ایرانیان که او را هم پیمان تورانیان مى دانند طعنه و کتک مى خورد. اما آرش، در شرایطی قرار می‌گیرد که راهی بجز انداختن تیر برایش نمى ماند. بازوان و قدرت معمولى اش از یکسو و عشق بى پایانش به کوه‌ها و دشت‌ها و مردمان سرزمینش از سویى دیگر راهى برایش باقى نمى گذارد که نه با -نا- توانِ تن و -نا- قدرت پهلوانی که با نهایت توانِ جان و دل، کمان را بکشد.

“[…] و تیر می‌رفت. و باد از پی او. و چندان سوار دشمن و دوست که در پس آن می‌رفتند، در مرز پیشین، از آن بازماندند. و هر کس از آن می‌گفت[…] و افسانه تیر در دهانها افتاد، از تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. و تا کیهان بوده است این تیر رفته است.”

در نمایشنامه آرش، شخصیت مهمى وجود دارد که بخش عمده اى از درام به دیالوگ هاى او و آرش باز مى گردد. “کشواد” پهلوان ایرانیان است. مردى قوى، درشت اندام. او را در ابتدا براى تیر انداختن فرامى خوانند. امتناع مى کند. استدلالش آنست که هر مقدار هم که تیر را بیندازم، جز بدنامى براى من چیزى به دست نخواهد آمد که ما همگى بازیچه دست افراسیاب ایم. یک فرسخ، عمر تیر من در ازاى سرزمینى که از ایران در دست تورانیان است، هیچ و کم است.

“[…] و خروش از سپاهیان برخاست. ایشان به فریاد بلند مى گفتند: اى کشواد پیش برو. به سوى تورانیان. که گروهشان به گروه دیوان مى ماند. و به ایشان بگوى که تو تیر خواهى انداخت. تا هرکجا که تیر تو برود تا همانجا از آنِ ایران است. تا هر کجا که تیر تو برود اى کشواد.

سردار مى گوید: اینک فرمان.

و کشواد مى غرد: نمى برم.

پس سردار از دل آن غبار به او مى نگرد سرخ: اى کشواد باد مى وزد و من پاسخ تو نشنیدم.

کشواد مى گوید اما آرام: شکست را یک تن نخورده است. ما همه باخته ایم. اما اگر من تیر بیندازم نفرین آن مراست. فردا آنها که در گرو‌اند خیل خیل مى نالند که تیر کشواد، ما را به دشمن واگذاشت”.

سردار سپاه ایرانیان، باز به پیش کشواد بر مى گردد.

“[…] هان اى مرد، اى پهلوان بیم آور، برخیز! این پیمانى است گذاشته.

و کشواد در چشمان او مى گوید: من با کسى پیمان نکرده ام. [پس کشواد کمانش را بر زانو مى شکند مى اندازد]

سردار خیره مى ماند: هان، این فرمان سرور تست!

و کشواد مى گوید: در شکست هیچ کس به دیگرى سرور نیست.

پس آن سردار -تیغش در مشت- فریاد مى کشد: اى کشواد به دیگران بیندیش”.

سردار که نتوانست کشواد را براى تیر انداختن مجاب کند، از آرش مى خواهد که پیغامى را از جانب ایرانیان به دست افراسیاب برساند. ” اینک که ستورى نمانده است بیا و پیک ما باش با دشمن”. داستان اینگونه مى گذرد که آرش، امان نامه را به نزد افراسیاب مى برد و در آنجاست که “هومان” پهلوان ایرانىِ در خدمت تورانیان به افراسیاب اطمینان مى دهد که آرش تیر انداختن نمى داند و این ناتوانى، روح شیطانى افراسیاب را هرچه بیشتر براى تحقیر ایرانیان بیدار مى کند. او فرمان مى دهد که آرش باید تیر بیندازد و گرنه همه را از لب تیغ مى گذرانم.

“[شاه توران به آرش مى گوید که] و آن تیر انداز تویى.

آرش گامى به پس مى رود: نه من هرگز تیراندازى نیکو نبوده ام.

شاه گوید:اینْت نیکوتر! پس تو تیر بینداز.

[…] پس آرش با درنگ در زهرخند او مى نگرد، دشوار مى گوید: من مردى ناچیزم. و ریشخند مردى ناچیز به شاهان برازنده نیست.

شاه توران غریو مى کشد: به من پند مى دهى؟

[…]

آرش با باد مى نالد: ما خرد شده ایم”.

آنهنگام که آرش به همراه پیغام شاه توران باز مى گردد، ولوله اى در سپاه ایرانیان برپا مى شود. همگان، آرش را به همکارى با تورانیان و سرسپردگى به دشمن متهم مى کنند. در کش و قوسى طاقت فرسا آرش بالاخره اعلام مى کند که تیر خواهد انداخت. ایرانیان نیز مجبورند او را تا زمان تیر افکندن زنده نگهدارند. چون هر آسیبى به آرش، شاه توران را خشمگین مى کند. آرش خود دست به کار مى شود.

کشواد یا همان قهرمان حماسى، در داستان بیضایى به هیچ کار نمى آید. مسئولیت نمى پذیرد و کنار مى کشد. او در اضطراب آینده، امکان هاى اکنون را رها مى کند. بنظر مى رسد عملکرد پهلوان داستان مى خواهد چیزى را یادآورى کند : سوژه هاى جدید کنش از دل ضدقهرمان‌ها سر بر مى آورند. همین آدم هاى معمولى. از دل ناتوانى ها. بیضایی، آرش را از میان توده مردم انتـخاب کرده اسـت. آدم‌هایی که در موقعیت‌های خاص می‌توانند ببالند و تا مقام قهرمانى واقعى و اسطوره اى ارتقا یابند. این جایگاه، چیزى دور از دسترس آدم‌ها نیست. ” و او – آرش- که در مردى تمام بود، هیچ نمى گفت و راه مى سپرد. به سوى بلندترین بلندى ها، پهنه گردونه رانان آسمان، او -آرش آدمى- مى رفت، و کمانش کوژ، تیرش راست، با او. زیر پاى او آسمان، آسمان دارنده ابرهاى پربار، ابرهاى پرباران، باران سرور زمین، و زمین بستر اندوه، و او آرش، فرزند زمین پر اندوه، به بالاترین بلندى‌ها رسید”.

کشواد نه تنها از کنش، سرباز مى زند و خود را از معرکه تیر افکندن کنار مى کشد که مى خواهد آرش را نیز ازین کار منصرف کند. “دشمن صد هزار درنوردیده، تو در راهی تا یکی آزاد کنی، اینْت کار بیهوده!

و -آرش- راه را بنگرید، اما گامى نرفته، مرد چون کوهى در برابر او ایستاد: فردا ایشان به پناهِ خانه‌ها باز مى گردند اى آرش، و تو مى مانى با نهیب دل.

[…] آرش گوید: از راه من کنار برو.

و سایه پهلوان ستبر: اى مرد، به بندگان بیندیش!

آرش فریاد مى کند: من، خود از ایشانم”.

نزاع کلامى آرش و کشواد بالا مى گیرد. درام بیضایى به اوج خود مى رسد. آرش، کمانش را با دست لرزان به سمت کشواد مى گیرد و تهدید مى کند. ” اى آرش، تو تیراندازى نیکو نئى، پس چرا تیر مى افکنى؟

و آرش بى خویش فریاد مى کند: به امید آنکه بمیرم!

آنک درنگى، پس کشواد با کوه اندام خود از راه او دور مى رود”.

آرش، از درون زندگى ساده و ساکت خویش، تا نهایت استقامت و ایستادگى، یعنى مرگ بر سر آرمان خویش، پیش مى رود. او در این راه آنقدر شجاع شده است که هر مانعى را حتى پهلوان ایران زمین، تهدید کرده و کنار مى‌زند. این جهش، محصول چیزى کاملاً جمعى و در پیوند با وضعیت است. آرش جدید، در وضعیت، ساخته مى شود. او مدام در مونولوگ است، آنهنگام که سینه البرز را بالا مى رود. با خود به مجادله و نزاع است. او، محصول دیالوگ تکه هاى ناتوان و میل پر شور خویش است. این مونولوگ هاى طولانى و در خلوت، او را مى سازد و مى پرورد، و همچون بالا رفتن از کوه و دور شدن از کینه‌ها و طعنه هاى مردمان عادى، مى بالاند. او چیزى حلول کرده از بیرون از وضعیت نیست. و به همین دلیل است که تا این میزان مى تواند براى همان مردم، امید آفرین شود.

آرش به نوک کوه البرز مى رسد. وقت پرتاب تیر است. ” او-آرش آدمى- زه را با نیروى تمام کشید، و خروش بادها برخاست. و او آرش-فرزند زمین- زه را با نیروى دل کشید، و آذرخش تند پدید آمد. کمان آرش خم شد و باز خم تر شد و در دریا خیزابه‌ها بلند.[…] البرز مى گوید: من چگونه توانستم او را بر دوش خود نگه دارم، و زبان او شعله هاى آتش بود. و خروش از گیهانیان برخاست، چه بر بلندترین بلندى‌ها دیگر آرش نبود. و تیر او بر دور‌ترین دوریها مى رفت. و مردان نعره هاشان سهم: آرش باز خواهد گشت، آرش باز خواهد گشت. و آن تیر که به بلندى نیزه اى بود، و از آنِ آرش بود، همچنان مى رفت”.

تیر آرش از دریاها و کوه‌ها و جنگل‌ها گذشت ولى از خود او خبرى نشد:” و سه روز مردان در پاى البرز- آن بلند پایه هفت آسمان- بودند تا آرش -فرزندزمین- باز گردد، و او باز نگشت. و باز هفت روز ایشان بودند، تا آن که به مردى تمام بود باز گردد، و او هفت روز باز نگشت.[…] پیشانى پرچین و موى سفید: او چگونه مى تواند باز گردد؟ زیرا او تیرش را- که به بلندى نیزه اى بود- با دل خود انداخته، و نه بازوى خود”.

[سه سال مى شود که آرشى از البرز پایین نیامده، و] ” خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد، و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می‌بارند. دشت‌ها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می‌ساید. و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند آرش باز خواهد گشت “.

 پى نوشت:

تمامى نقل قول‌ها از نمایشنامه آرش نوشته بهرام بیضایى، چاپ انتشارات نیلوفر است.

 

Share