Share

زنان 3

خشونت روانی که شاید بتوان از آن به عنوان خشونت پنهان نیز نام برد، یکی از اشکال رایج خشونت است که در ایران «رد پای آشکار»ی دارد. در جوامع مردسالار، زنان از قربانیان اصلی این نوع خشونت هستند. این، مسئله‌ای است که در کنار عنوان کلی «خشونت علیه زنان در ایران» می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد. خشونت روانی را اما چگونه باید تعریف کرد؟ انواع آن کدامند؟ در ایران معمولاً خشونت روانی چگونه و در چه محیط‌هایی نمود می‌یابند و چگونه می‌توان تعداد قربانیان این نوع خشونت در جامعه را کاهش داد؟ در همین زمینه با مهرداد درویش پور، جامعه شناس و پژوهشگر گفت و گو کرده ایم.

خشونت روانی علیه زنان در چه حیطه‌ای تعریف می‌شود؟

مهرداد درویش پور- اصولاً خشونت را می‌توان به عنوان ابزار قهری اعمال قدرت در نظر گرفت. در واقع خشونت وسیله‌ای برای اعمال سلطه و وادار کردن فرد به انجام کاری برخلاف میل خود است. به این معنی خشونت یکی از اشکال برهنه نمایش قدرت است و معمولاً در جایی که دیگر اشکال قدرت و به وِیژه نفوذ معنوی، باورها، ارزش های رایج، سنت و عادت، دیگر کارایی توجیه روابط سلطه را از دست می دهند، این شکل از اعمال قدرت استفاده بیشتری می یابد.

مهرداد درویش پور

مهرداد درویش پور

اندازه‌گیری آسیب روانی به سادگی آسیب جسمی نیست و اگرچه در مواردی فحاشی و تهدید به خودی خود جرم تلقی می‌شود، اما این مسئله متضمن برخورد قانونی فعال، تحت عنوان مقابله با اعمال خشونت روانی علیه زنان نیست.

در واقع فرد در پی سلطه و یا حفظ آن است، اما از پذیرش مورد نظرش برخوردار نیست. خشونت می تواند فیزیکی، اقتصادی، جنسی و روانی باشد. به طور خاص در مورد خشونت روانی می‌توان گفت که استفاده از خشونت کلامی مانند تهدید، تحقیر، توهین، دشنام، تمسخر و شوخی‌های زننده، در هم شکستن اعتماد به نفس فرد از طریق تخطئه، برخورد از بالا به پائین، منت گذاشتن بر زنان «که بدون حمایت مردان به جایی نمی رسند» و نالایق خواندن  و به هیچ انگاشتن زنان را می‌توان در حیطه این نوع خشونت قرار داد، که به قصد وادار کردن فرد به تمکین از طریق آسیب رسانی و آزار روانی صورت می گیرد. برای نمونه اگر کتک زدن خشونت فیزیکی است، تهدید به کتک زدن خشونت روانی است. همچنین اضطراب زن در محیط کار و جامعه از اینکه مورد سوء استفاده جنسی قرار بگیرد، اخراج شود و یا با فشارها و تبعیض‌های بیشتر روبه رو شود، نمایانگر اشکال دیگری از خشونت روانی علیه زن است. در محیط کار همین که شخصیت یک زن به رسمیت شناخته نشود، با او از بالا به پایین برخورد شود و از حقوق و احترام برابر با مرد برخوردار نباشد، به این معنی است که متحمل خشونت روانی شده است. تحقیر زنان توسط مردان، همکاران و یا روسای مرد و حتی آزار جنسی، شوخی‌های جنسی و یا تقاضاهای جنسی از زنان را نیز می‌توان اشکال دیگری از خشونت روانی در محل کار دانست.

با این حساب آیا می‌توان خشونت روانی را به دو حوزه خشونت‌های عینی کلامی و خشونت‌های پنهان روانی که به عنوان مثال در احساس اضطراب و ناامنی از حضور در جامعه بروز می‌کند، تقسیم کرد؟

بله. خشونت روانی اشکال نامرئی هم دارد. به عنوان مثال همین که زنان از ترس آسیب دیدن، طرد شدن، مجازات و یا کشته شدن جرئت برقراری رابطه با مردان را نداشته باشند یا ناچار شوند چنین روابطی را پنهان نگاه دارند، اینکه در بسیاری از کشورهای جهان مانند ایران زنان از اینکه شب‌ها در خیابان‌ها قدم بزنند، احساس امنیت نکنند، یا نتوانند از ترس مجازات، شیوه زندگی یا نوع پوشش خود را آزادانه انتخاب کنند، همگی از مصادیق خشونت روانی محسوب می‌شوند.

در چگونه جوامعی خشونت روانی و پنهان علیه زنان بیشتر وجود دارد؟

هر چه در یک جامعه یا محیط حضور ارزش‌های دموکراتیک پر رنگ‌‌تر باشند، خشونت روانی کمتر امکان بروز یافتن می‌یابد. همانگونه که گفتم، خشونت نوعی زور و تحمیل و جبر است و حق انتخاب‌های فرد را محدود می‌کند.

اینکه در بسیاری از کشورهای جهان مانند ایران زنان از اینکه شب‌ها در خیابان‌ها قدم بزنند، احساس امنیت نکنند، یا نتوانند از ترس مجازات، شیوه زندگی یا نوع پوشش خود را آزادانه انتخاب کنند، همگی از مصادیق خشونت روانی محسوب می‌شوند.

به این معنی خشونت موجب آن می شود که افراد خود را سانسور کنند و جوامع و محیط‌هایی که در آن افراد خود را سانسور کنند، به نوبه خود زمینه مناسب‌تری برای ارتکاب خشونت فراهم می‌سازد. یا در کشوری که دولت خود خشونت علیه شهروندان را نهادینه می‌کند، زنان مورد خشونت بیشتری قرار می‌گیرند.

در مورد ایران می‌توان مشاهده کرد که حکومت در ایجاد وحشت از طریق اعدام‌های خیابانی، برخوردهای خشن با مخالفان و بسیاری از موارد دیگر فعال است و همین مسئله بروز اشکال مختلف خشونت در جامعه را تشدید می‌کند. البته ایدئولوژی رسمی حکومت ایران مبتنی بر خشونت‌ورزی و زن ستیزی است و ایران از جمله معدود کشورهای جهان است که زن ستیزی در آن توسط حکومت تبلیغ می‌شود. خود این مسئله در تشدید خشونت روانی علیه زنان تاثیر زیادی دارد. فراموش نکنیم که در ایران خشونت روانی علیه زنان جنبه قانونی دارد. به عنوان مثال همین که اعتبار شهادت زنان نصف مردان است، یا زن حق جدایی غیرموجه از همسرش ندارد و همواره به قیم نیاز دارد، تحقیر منزلت اجتماعی زن است. در اینجا می‌بینیم که قوانین کشور به شکل سیستماتیک شخصیت و ارزش انسانی زن را نادیده می‌گیرند و با تبدیل کردن زن به یک شهروند درجه دو که گویا از عقل برابر با مردان برخوردار نیست، موجب در هم شکستن اعتماد به نفس او می شوند. تکرار چنین مسائلی نیز به تدریج موجب آن می‌شود که زنان به نادیده گرفته شدن و موقعیت فرودست خود عادت کنند. در چنین شرایطی طبیعتاً حتی اگر قوانین در برخی از موارد در برابر خشونت از زنان دفاع کنند، بسیاری از آنان برای پیگیری حقوق خود به مراجع قضائی مراجعه نمی‌کنند.

اعمال خشونت روانی علیه زنان در ایران معمولاً در چه حوزه‌‌هایی شدیدتر است؟

خشونت روانی علیه زنان در هر سه حوزه خانواده، کوچه و خیابان و محیط کار قابل مشاهده است، اما شوربختانه بیشترین خشونت‌ها معمولاً در حوزه خانواده رخ می‌دهد، آن هم توسط نزدیک‌ترین افراد مانند همسر، پدر، برادر و حتی فرزند پسر.

در اغلب خانواده‌ها مردان برای اعمال سلطه و تحکیم خانواده بر مبنای ارزش‌های مردسالارانه از ابزار خشونت‌های روانی استفاده می‌کنند. به این دلیل که خشونت روانی مانند خشونت فیزیکی ملموس نیست، نمی‌توان وقوع آن را اثبات کرد و حتی در برخی از موارد می‌توان این تلقی را در زنان ایجاد کرد که اصلاً مورد خشونت قرار نگرفته‌اند؛ چرا که به زنان اینگونه تلقین می‌شود که این دست مسائل کاملاً طبیعی است و تحمل این شرایط به صلاح خود زن است. این تلقی می‌تواند از طریق وابسته کردن روانی زن به مرد، کنترل( ازجمله کنترل لباس  پوشیدن، آرایش، معاشرت و تماس ها)، ترساندن، منزوی کردن، کوچک کردن و ایجاد این تصور که زن بدون حمایت مرد نمی‌تواند به زندگی درخور ادامه دهد، ایجاد شود. در چنین وضعیتی است که زنان به این قواعد نانوشته تن می‌دهند که مرد حق دارد روابط زن، شیوه زندگی زن، معاشرت‌ها و انتخاب‌های زن را کنترل کند و زنان باید همواره در وحشت از دست دادن همدلی و همراهی مردان و روبه رو شدن با خشونت‌های بیشتر، این خشونت‌های روانی را بپذیرند و تحمل کنند. آنچه در جامعه ایران از آن به عنوان دعواهای خانوادگی نام می‌بریم، از مصادیق عریان خشونت است. آن هم در فرهنگی که پدر خانواده در آن چنان اقتداری دارد که فرزندان معمولا نمی‌توانند مشکلات خود را مستقیما با پدر خود مطرح کنند و از مادر به عنوان واسطه‌ای برای سخن گفتن با پدر استفاده می‌کنند.

اعمال خشونت روانی چه تبعاتی برای زنان و جامعه ایجاد خواهد کرد؟

از جمله تبعات این مسئله کاهش خودباوری در میان زنان است. خشونت‌های روانی که موجب فرو ریختن شخصیت زنان می‌شوند، مانعی برای شکوفایی و پرورش استعدادهای آنان نیز هستند. همین مسئله آسیب‌های اجتماعی فراوانی در پی دارد.

فراموش نکنیم که در ایران خشونت روانی علیه زنان جنبه قانونی دارد. به عنوان مثال همین که اعتبار شهادت زنان نصف مردان است، یا زن حق جدایی غیرموجه از همسرش ندارد و همواره به قیم نیاز دارد، تحقیر منزلت اجتماعی زن است.

همچنین، خشونت مانع بزرگی برای دموکراسی است. عدم رشد فردیت در زنان و دخترانی که جرئت بیان خود را ندارند، موجب عدم آگاهی آنان از حقوق شهروندی خود و سکوت جمعیت قابل توجهی از جامعه در برابر مشکلات و ناهنجاری‌های موجود خواهد بود. فردی که به خودسانسوری روی آورد، چگونه می‌تواند از یک جامعه آزاد دفاع کند؟ علاوه بر این این خشونت‌ها آسیب‌های جبران ناپذیری به کودکان وارد می‌کنند و فرزندان خانواده خود به نوعی قربانی این خشونت‌ها هستند.

در جامعه ایران چگونه می‌توان با خشونت روانی علیه زنان مبارزه کرد؟

خشونت را می‌توان با تقویت و توانمندسازی فردی و جمعی زنان کاهش داد. کاهش وابستگی روانی و اقتصادی زنان به مردان، رشد آگاهی زنان در زمینه حقوق فردی و اجتماعی و تغییر و به چالش کشیدن فرهنگ مردسالار، تلاش برای تغییر قوانین ضد زن و تصویب قوانین حمایتی از زنان همگی از جمله موارد مهمی هستند که در صورتی که مورد توجه قرار بگیرند، در کاهش و کنترل خشونت‌های روانی موثر خواهند بود.

این موارد را می‌توان در سه حوزه صورت بندی کرد. در حوزه اقتصادی ایجاد شرایط اشتغال برای زنان حائز اهمیت است؛ آن هم در جامعه ایران که به رغم افزایش چشمگیر سطح تحصیلات تنها 14 درصد از زنان مشغول به کار هستند، افزایش سطح اشتغال زنان می‌تواند منجر به کاهش وابستگی اقتصادی آنان به مردان شود و تاثیر قابل توجهی بر اعتماد به نفس و خودباوری زنان داشته باشد.

در حوزه فرهنگی باید گفتمان مقابله با خشونت و تشریح انواع آن توسط روشنفکران، رسانه‌ها و نهادهای مدنی در دستور کار قرار بگیرد. باید برای جامعه روشن شود که خشونت چیست و خشونت نه تنها برای زنان که حتی برای مردان نیز تبعات منفی فراوانی دارد. طبیعی هست که وقتی رابطه زن و مرد بر خشونت و وحشت استوار شود، هر دو طرف به نوعی از آن آسیب می‌بینند. این آگاهی رسانی هم باید به شکل عمومی صورت گیرد و هم باید به شکل خاص زنان را مخاطب قرار دهد. در حوزه فرهنگی مسئله حائز اهمیت دیگر شبکه سازی زنان و شکل‌گیری هر چه بیشتر شبکه‌های اجتماعی است که به شکل مشخص مطالبه حقوق زنان و آگاهی بخشی به آنان را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

افزایش سطح اشتغال زنان می‌تواند منجر به کاهش وابستگی اقتصادی آنان به مردان شود و تاثیر قابل توجهی بر اعتماد به نفس و خودباوری زنان داشته باشد.

من در تحقیقات خود این مسئله را مشاهده کرده‌ام که زنانی که از شبکه روابط اجتماعی برخوردارند، اعتماد به نفس بیشتر و توان بیشتری برای مقابله با خشونت دارند. علاوه بر این باید در تشکیل شبکه‌های مردان علیه خشونت نیز فعال بود و کوشش کرد تا از این طریق الگوی دیگری از مردانگی ارائه شود. فرهنگی که در آن اعمال خشونت به عنوان ویژگی مرد بودن و بخشی از «مردانگی» شناخته می‌شود، نمی‌تواند در کاهش خشونت علیه زنان فعال باشد. باید الگویی از مرد ارائه داد که لزوماً هویت خود را با اعمال اقتدار و خشونت پیوند نزند. به عنوان مثال در این الگو به جای «پدر» بودن بر «بابا» بودن تاکید می‌شود. چون واژه بابا بار عاطفی به مراتب بیشتری از پدر دارد و ناظر بر روابط نزدیکی بابا با فرزندان است. معرفی الگوهای نوین مردانگی که در آن لزوما رفتار مردان با خشونت تعریف نشده و جنبه‌های عاطفی آن مورد تاکید قرار می‌گیرد، می‌تواند در کاهش خشونت روانی علیه زنان موثر باشد. مردانی که به برابری اعتقاد دارند می‌توانند در معرفی این الگو نقش قابل توجهی داشته باشند. حوزه سوم مسئله قوانین است. علاوه بر اینکه باید مجازات‌ علیه اعمال خشونت شدت یابد، تلاش برای تغییر قوانین ضد زن نیز باید مورد توجه قرار بگیرد.

با توجه به پیچدگی اصطلاح و یا تصویب قوانین در جهت مبارزه با خشونت پنهان علیه زنان در ایران، آیا در سایر کشورهای جهان خشونت روانی به عنوان نوعی از جرم تشخیص داده شده است؟ تا بتوان از این کشورها و مسیری که در این راه پیموده‌اند برای ایران نیز الگو برداری کرد؟

این واقعیت که اثبات وقوع چنین جرمی به سادگی امکان پذیر نیست، منجر به آن شده که کشورها در وضع قوانین کیفری مرتبط با این حوزه کمتر فعال باشند. از طرفی اندازه‌گیری آسیب روانی به سادگی آسیب جسمی نیست و اگر چه در مواردی فحاشی و تهدید به خودی خود جرم تلقی می‌شود، اما این مسئله متضمن برخورد قانونی فعال، تحت عنوان مقابله با اعمال خشونت روانی علیه زنان نیست؛ ولی به جز دشواری حقوقی، هنوز مسئله خشونت روانی به عنوان شکلی از خشونت در فرهنگ عمومی بسیاری از جوامع پذیرفته نشده است. البته می‌توان به تغییر این وضعیت امیدوار بود. در کشور سوئد تا همین چند سال پیش تنبیه کودکان غیر مجاز نبود و یک شیوه تربیتی شناخته می‌شد، ولی امروزه وضع تغییر کرده است. برای اینکه این مسائل مورد توجه قانون قرار بگیرد، باید حساسیت فرهنگی و عمومی در جامعه نسبت به آنان ایجاد شود. البته در ایران با وجود آپارتاید جنسی در قوانین کشور پیمودن این مسیر بسیار دشوارتر است.

Share