Share

درآمد

پیشتر یکی از گسترش‌های نظرداشتِ اخلاقی، یعنی آسیب‌محوری را بررسی کردیم−دیدگاهی که افزون بر انسان‌ها، حیواناتِ برتر را نیز درونِ مرزهای اخلاق قرار می‌داد. در حالی که آسیب‌محوری حیوانات پست‌تر و نیز جملگیِ گیاهان را همه هم‌چنان بیرون از مرزهای نظرداشتِ اخلاقی می‌گذارد، دیدگاهی که سخن‌مایه‌ی نوشتارِ پیش‌رو ست مرزهای نگرش اخلاقی و زیست‌مندی را بر هم منطبق می‌کند. این دیدگاه را گاهی[1] «زیست‌محوری» (biocentrism)و گاهی[2] «بوم‌محوری» (ecocentrism) نامیده‌اند. البته برخی پژوهند‌گان[3] میان زیست‌محوری و بوم‌محوری تمایز گذاشته‌‌، اولی را دیدگاهی دانسته‌اند که متوجه‌ی فرد-فردِ گونه‌های نا-انسانی ست و دومی را دیدگاهی که به باشنده‌های جمعی یا هم‌بود (composite)مانند انواع و گونه‌ها نظر دارد. بر این اساس، می‌توان گفت بوم‌محوری رویکردی بیشتر کل‌نگر دارد در حالی که زیست‌محوری آشکارا جزء‌نگر است. این معنای کل‌نگرانه در نوشتار پیش‌رو مورد نظر نیست و زین‌رو یکسره از اصطلاح زیست‌محوری استفاده خواهد شد. گاهی هم دیدگاه بوم‌شناسیِ ژرف (deep ecology) را زیست‌محور به حساب می‌آورند، اما این دیدگاه نیز دیدگاهی کل‌نگر است.

زیست‌محوری نیز همانند آسیب‌محوری در واکنش به و در انتقاد از انسان‌محوری پاگرفت. هواداران نگرش زیست‌محور «زیست‌مند» (organism) بودن را شرط لازم و کافی برای موضوع اخلاق بودن می‌دانند. آنها زین‌سان میزان سازمان‌یافتگی و فرگشتِ زیست‌مند را برای نظرداشتِ اخلاقی تعیین‌کننده نمی‌شمارند. این دیدگاه معمولاً با بکارگرفتِ مفهوم «خواست» (interest) در معنایی فراگیرتر از معنای معمولِ آن پشتبانی می‌شود. «خواستن» معمولاً کوشش آگاهانه برای به‌دست‌آوردنِ چیزی انگاشته می‌شود. اما رویکرد زیست‌محور کوشش ناآگاهانه برای زندگی که در حیوانات پست‌تر و گیاهان وجود دارد را نیز شکلی از خواستن می‌شمارد‌. بدین‌سان، این دیدگاه زیست‌مندهایی که احساسِ آگاهانه ندارند را نیز در دایره نظرداشتِ اخلاقی می‌گنجاند چون آنها را به معنایی خواست‌مند و زین‌رو هدف‌مند و دارای هستی‌یی برای‌خود می‌شمارد. البته طرفداران زیست‌محوری هم‌داستان نیستند درباره‌ی اینکه آیا همه‌ی جانداران، همه‌ی انواع و گونه‌ها، به‌یکسان و به یک اندازه دارای ارزش اند یا در این زمینه سلسله‌مراتبی از ارزش وجود دارد. در یک سو، طرفداران زیست‌محوریِ میانه‌رو معتقد اند که باشندگان زنده به درجه‌های نایکسان دارای ارزش اند و، در سوی دیگر، طرفداران زیست‌محوریِ سخت‌گیر همه‌ی باشندگان زنده را در اساس برابر می‌دانند.[4]

بگذارید با برخی پایه‌گذاران نگرش زیست‌محور همراه شده و با این نگرش آشنا شویم. برای این کار در نوشتار پیش‌رو نظری می‌افکنیم به دیدگاه دو اندیشمند زیست‌محور، آلبرت شوایتزر و پیتر تیلور. با بررسی دیدگاه این دو اندیشمند سازمایه‌های بنیادینِ زیست‌محوری را خواهیم شناخت، گرچه طبیعتاً از دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرهای بسیاری دیگر از نویسندگان این حلقه محروم می‌شویم.

گرامیداشتِ حیات در دیدگاه آلبرت شوارتز

آلبرت شوایتزر (Albert Schweitzer, ۱۸۷۵-۱۹۶۵) «گرامیداشتِ حیات» را اصل بنیادین اخلاق می‌شمارد و همه‌ی شکل‌ّهای اخلاقی‌بودن را زیر این اصل می‌گنجاند. او می‌گوید: «اخلاق عبارت است از تکلیفی بی‌حدومرز نسبت به همه‌ی آنچه زنده است.»[5] شوایتزر در این نگرش تا جایی پیش می‌رود که هر گونه زیان‌رساندن به آفریده‌های خداوند را نادرست شمرده و سرگرمی‌هایی چون شکار و ماهی‌گیری را نیز اخلاقاً ناپسند می‌داند. او دست‌یافت به این نگرش در زندگی‌ شخصی‌اش را این‌گونه شرح می‌دهد:

بهار بود … صبحگاهی هِنری به من گفت «بیا به ربرگ برویم و پرنده شکار کنیم.» این پیشنهاد به نظر من وحشتناک بود، اما به خاطر ترس از اینکه به من بخندد در پیِ رد آن برنیامدم. ما به درختی نزدیک شدیم که هنوز هیچ برگی بر آن نبود و پرندگان بر آن با آواز زیبا به صبح‌گاه خوش‌آمد می‌گفتند بی‌آنکه کم‌ترین ترسی از ما داشته باشند. … همراه من تفنگ‌اش را پر کرد و نشانه‌ گرفت. به من اشاره کرد که همان کار را انجام دهم و من از او پیروی کردم، هرچند با سرزنش هولناک وجدان. … در همان صبح ناقوس کلیسا به صدا درآمد، و آهنگِ آن با آواز پرندگان و تابش آفتاب درآمیخت … برای من آن ندایی از آسمان بود … و زان‌پس، هرگاه ناقوس کلیسا با درختان بی‌برگ و تابش آفتاب می‌آمیزد، با احساسی سپاسگزارانه می‌اندیشم که چگونه در آن روز آهنگ آنها در ژرفای دل من این دستور را نقش بست که: «تو نباید بکشی» …

درنتیجه‌ی تجربه‌های این‌چنینی که به‌ژرفی متأثرم کرده و به من احساس شرم‌ساری می‌داد، این باور نیرومند در من شکل گرفت که ما به هیچ وجه حقی در آزردن و کشتنِ هیچ‌یک از مخلوقات خداوند نداریم مگر آنکه ضرورتی گریزناپذیر ما را به این کار مجبور سازد.[6]

انگاره‌ی کلیدیِ «گرامیداشتِ حیات» در نگرش شوایتزر بیان‌گر یک فلسفه‌ی حیات است که مبنایی برای فرارفتن از نوع‌پرستی فراهم می‌سازد. بطورکلی، دیدگاه زیست‌محیطیِ شوایتزر در دل نقد ریشه‌ای او به فلسفه‌ی غربی شکل می‌گیرد. او تمایز سختی برقرار می‌کند میان جهان‌نگری، که پایه بر شناختی نظری و عینی از جهان دارد، و زیست‌نگری (life view; lebensanschauung) که بر کنشِ عملی، بر خواست، استوار است.[7] شوارتز جهان‌نگری را «مجموع اندیشه‌های جامعه و فرد درباره‌ی سرشت و هدف جهان و جایگاه و سرنوشت انسانیت و انسان‌ها در آن» تعریف می‌کند.[8] جهان‌نگری‌یی که اخلاقاً خوش‌بینانه باشد دربردارنده‌ی این دعوی ست که خودِ جهان ساختاری اخلاقی دارد و درمجموع در جهت افزایش ارزش‌های اخلاقی پیش می‌رود. فلسفه‌ی غربی، به دید شوایتزر، تلاشی برای پایه‌گذاریِ یک طرح خوش‌بینانه و اخلاقی نسبت به زندگی بر چنان جهان‌نگریِ خوش‌بینانه‌ای ست. به سخن دیگر، فلسفه‌ی غربی در شکل‌های مختلفِ خود کوشیده است یک زیست‌نگریِ عملی را بر یک جهان‌نگریِ نظری استوار سازد. اما شوایتزر در پی آن است که ناکامیِ این تاریخ اندیشه در دست‌یابی به این هدف را نشان دهد. او می‌گوید:

پاسخ من به این مشکل این است که ما باید تفسیر خوش‌بینانه-اخلاقی از جهان را یکسره کنار بگذاریم. اگر جهان را همان‌سان که هست بنگریم، نمی‌توانیم به آن معنایی نسبت دهیم که در آن هدف‌ها و آماج‌های انسان‌ها معنادار باشد. نه تأیید جهان و حیات و نه اخلاق را می‌توان بر آنچه دانش‌ ما از جهان می‌تواند به ما بگوید استوار کرد … فهم معنای کل − و جهان‌نگری چیزی جز این نیست! − برای ما ناممکن است.[9]

شوایتزر نمی‌پذیرد که علم هیچ‌گاه بتواند «معنای کل» را در اختیار ما بگذارد تا دیدگاهی عینی نسبت به اخلاق را بر آن بنیاد نهیم. درعوض، او پیشنهاد می‌کند که نگرش اخلاقی را بر زیست‌نگری، و نه جهان‌نگری، استوار کنیم. گرامیداشت حیات نیز بخشی از این زیست‌نگری است. به این صورت، اندیشه‌ی شوارتزر آغازگاه بسیار مهمی بر رهیافت به نگرش زیست‌محور است؛ اندیشه‌ی او با واردکردنِ انگاره‌ی «گرامیداشتِ حیات» راه دست‌یافت به نگاهی زیست‌محور را هموار می‌کند.

پیتر تیلور و احترام به طبیعت

آلبرت شوایتزر اصل «گرامیداشتِ حیات» را در پاسخ به بحران زیست‌محیطی نپروراند. این کار را پیتر تیلور بر عهده گرفت. تیلور که از نخستین طرفداران زیست‌محوری ست در مقاله‌ی اخلاقِ احترام به طبیعت[10]، که در سال ۱۹۸۱ منتشر و در ادبیات زیست‌محیطی پرآوازه شد، استدلال می‌کند که جاندارانِ حیات وحش دارای ارزش ذاتی اند و باید برای خودشان مورد احترام قرار گیرند. او می‌گوید: «سخن از اینکه باشنده‌ای ارزش ذاتی دارد سخن از این است که خیر آن شایسته‌ی توجه و مراعات از طرف همه‌ی فاعل‌های اخلاقی ست، و تحقق خیر آن … باید چونان غایتی درخود دنبال شود.»[11] به دید تیلور، ارزش ذاتیِ باشنده‌های زنده مستلزم «احترام به طبیعت» است.

تیلور در کتاب احترام به طبیعت[12]دیدگاه زیست‌محور خود را به‌تفصیل شرح می‌دهد. طبق نظر او، زیست‌محوری رویکردی برای احترام به طبیعت است، رویکردی که در آن فرد می‌کوشد زندگیِ خویش را به شیوه‌ای پی‌گیرد که نسبت به رفاه و ارزش ذاتیِ باشنده‌های زنده‌ی دیگر احترام‌آمیز باشد. او اخلاق انسانی را دارای سه سازمایه می‌داند:

۱) یک دستگاه باور که در آن هرکس دیگران را شخص‌هایی چون خود می‌داند.

۲) رویکردی همراه با احترام نسبت به دیگر شخص‌ها.

۳) دستگاهی از قاعده‌ها و معیارها که متضمن نگاه احترام‌آمیز به شخص‌های دیگر است.

او سپس بر پایه‌ی تقارن میان اخلاق انسانی و اخلاق زیست‌محیطی سازمایه‌های اخلاق زیست‌محیطی را به‌صورت زیر برمی‌شمرد:

۱) یک دستگاه باور که آن را «چشم‌انداز زیست‌محور به طبیعت» نام می‌نهد. در این دستگاه باور هر انسانی خود را عضوی از یک جامعه‌ی زیستی خواهد دانست در کنار دیگر انواع و گونه‌ها و بدون هیچ برتری یا امتیازی بر آنها. این دستگاه باور دارای چهار سازمایه است:

الف) این باور که انسان‌ها هم درست به همان معنایی عضو جامعه‌ی زیستی اند که همه‌ی باشنده‌های دیگر.

ب) جامعه‌ی زیستی‌ عبارت از سامانه‌ای برهم‌وابسته میان همه‌ی عضوها است. هر عضوی از این جامعه‌ بطور متقابل با دیگر عضوها ارتباط دارد.

ج) هر زیست‌مند یک کانون فرجام‌شناختیِ (teleological) زندگی ست. به سخن دیگر، هر جانداری بی‌همتا و یگانه است و راه زندگی‌اش را در جهت برآوریِ خواسته‌هایش پیش می‌برد. در این معنا هر زیست‌مندی هدف و دلیلی برای بودن دارد که ارزش ذاتی دارد.

د) انسان‌ها بر دیگر انواع برتریِ ذاتی ندارند؛ انسان‌ها و دیگر جانداران به‌یکسان و در جایگاهی برابر ساکنان زمین اند و زین‌رو باید سازوار و هماهنگ بزیند. یک پی‌آیندِ چنین نظری این است که هر نوعِ زیست‌شناختی صلاح و مصلحت خود را به‌خوبی می‌شناسد و هیچ نوعی نمی‌تواند خیر و صلاح نوع دیگر را بهتر از خود او بشناسد.[13]

۲) نگاه احترام‌آمیز نسبت به طبیعت که خیر و رفاه هر عضو جامعه‌ی طبیعی را شایسته پاسداری می‌شمارد.

۳) دستگاهی از قاعده‌ها و معیارهایی که برای همه‌ی کنش‌گران اخلاقی الزام‌آور اند.[14]

به دید تیلور، انسان برای اینکه خود را عضوی از جامعه‌ی زیستی در کنار دیگر عضوها و در جایگاهی برابر نسبت به آنها بداند نیازمند آگاهی از برخی واقعیت‌ها ست: پیش از همه، آگاهی از واقعیت‌های زیست‌شناختی که خلاصه می‌شوند در این نکته که همه‌ی انواع و ازجمله انسان نیازهای زیستی و فیزیکیِ مشترکی برای بقا و رفاه دارند. سپس آگاهی از این واقعیت که هریک از عضوهای یک جامعه‌ی زیستی خیری برای خود دارد. تیلور معتقد است با درک این واقعیت درمی‌یابیم که وضعیت وجودیِ (existential) مشترکی با دیگر جانداران داریم. همچنین، خود را عضوی از جامعه‌ی زیستی دانستن نیازمند آگاهی از این واقعیت است که همه‌ی باشنده‌های زنده در معنای مشترکی از آزادی بهره‌مند اند. مرادِ تیلور از معنای یکسانِ آزادی میان همه‌ی انواع نفیِ خودآیینی و اراده‌ی آزاد ویژه‌ی انسان نیست، بلکه او معنای عام‌تری از آزادی را در نظر دارد که عبارت است از «توانایی و مجال ارتقا و حفظ خیر آن مطابق قوانین سرشت آن».[15] در این معنا، یک حیوان که در قفس زندانی شده است آزاد نیست. زین‌فزون، ما به آگاهی از این واقعیت نیازمندیم که با وجود ریشه‌ی مشترک ما با همه‌ی انواع، ما واپسین از-راه-‌رسیده‌های زیستی هستیم، به این معنا که در سیر فرگشت جزو زینه‌ی واپسین هستیم. با این حال، این استفاده از دیدگاه فرگشتی در نظر تیلور نتیجه نمی‌دهد که ما فرجام یا غایت یک فرایند فرگشتی بوده و زین‌رو نسبت به دیگر انواع ممتاز هستیم. بلکه قرارداشتن در مرحله‌ی پایانیِ این سیر به ما کمک می‌کند بتوانیم هم‌ریشگیِ خود را با بقیه‌ی انواع درک کنیم. و سرانجام، ما باید از این واقعیت آگاه باشیم که انواع نیازمند هم‌دیگر اند. تیلور از بیانی طنز استفاده می‌کند و می‌گوید انسان‌ باید به این آگاهی دست یابد که در حالی که او به‌شدت نیازمند جانداران دیگر است انواع به او نیازی ندارند. همان‌سان که از بیان تیلور می‌شود فهمید، انگاره‌ی «برابری» انگاره‌ای بنیادین در نگرش زیست‌محور است و طرفداران زیست‌محوری معمولاً برابری‌خواه خوانده می‌شوند.

این ایده‌ی محوری در دیدگاه تیلور که هر باشنده‌ی زنده‌ای خیری برای خودش دارد به او امکان می‌دهد پهنه‌ی نظرداشت اخلاقی را به همه‌ی باشنده‌های زنده، همه‌ی جانوران و گیاهان، بگستراند. آن‌چنان که در نوشتار پیشین دیدیم، آسیب‌محوری تنها باشنده‌هایی را شایسته‌ی نظرکرد اخلاقی می‌داند که موضوع یا «سوژه‌ی یک زندگی» باشند به این معنا که خیر خود را دنبال کنند و نسبت‌دادنِ فاعلیت یا سوژه‌بودگی به آنها ممکن باشد. به نظر برخی منتقدان، طرح موضوع به این شکل چیزی جز ناهم‌خوانیِ حقوق حیوانات و اخلاق زیست‌محیطی را نمی‌رساند، چراکه به این معنا درختان و جنگل‌ها فاقد سوژه‌بودگی اند.[16] امتیاز نظر تیلور این است که بر انگاره‌ی «داشتنِ خیری برای خود» متمرکز می‌شود. این انگاره‌ دلالت ندارد بر اینکه باشنده‌ی مورد نظر خیر و رفاه خود را بطورآگاهانه تعقیب کند، بلکه صرفاً به این معنا ست که سخن گفتن از خوب و بد، مطلوب و نامطلوب، برای آن خردپذیر و معنادار است.[17] بر اساس این دیدگاه، گیاهان خیری از خود یا برای خود دارند، چراکه مثلاً می‌توانیم درباره‌ی آنها بگوییم «در شرایط خاصی بهتر رشد می‌کنند»، «نیازهای آنها برای دوام و بقا چه و چه است» و…. به دید تیلور، وقتی چنان عبارت‌هایی را درباره‌ی جانداری به کار می‌گیریم، «احکامی ارزشی را از نظرگاه زندگیِ آن زیست‌مند طرح می‌کنیم.»[18]هرجا احکامی ارزشی از این دست را بتوان طرح کرد، می‌توان فهمید که وظیفه‌ای وجود دارد.

نقد و ارزیابی

دیدگاه‌های زیست‌محور در معرض این نقد قرار گرفته‌اند که دوگانگی‌های اخلاقی را همچنان حفظ می‌کنند؛ آنها برخی از باشندگان را جدا کرده و حریم اخلاق را به آنها محدود می‌کنند. اما مهم‌ترین نقدی که به این دیدگاه وارد است فردگراییِ آن را به چالش می‌گیرد. زیست‌محوری گرچه پهنه‌ی نظرداشت اخلاقی را از آسیب‌محوری فراتر می‌برد، اما همانند آن فردنگر یا جزء‌نگر است به این معنا که صرفاً فردهای زیستی را موضوع اخلاق می‌داند و نه کل‌ها یا جامعه‌های زیستی را. از همین رو، گفته می‌‌شود زیست‌محوری به‌خطا انسان را جدای از محیط زیستی می‌پندارد در حالی که انسان درون زیست‌محیط و بخشی از آن است. فقدان درجه‌بندیِ ارزشی در رابطه‌ با باشندگان مختلف ازجمله انسان در رویکرد زیست‌محور، و نیز دلالت‌گرنبودنِ آن در رابطه با وظیفه‌ی انسان در موارد واقعی و انضمامی، از انتقادهای کلیِ مهمی ست که به این دیدگاه وارد شده است.

منابع:

Evans, J. C., (2005), With Respect for Nature Living as Part of the Natural World, State University of New York.

Gorke, M., (2003), The Death of our Planet’s Species: A Challenge To Ecology And Ethics, translated from German by Patricia Nevers, Island Press.

Rolston, H., (1975), “Is There an Ecological Ethic?” Ethics 85: 93-109.

Schweitzer, A., (1923), The Philosophy of Civilization. Translated by C. T. Campion. Buffalo: Prometheus Books, 1987. Kulturphilosophie. Gesammelte Werke, Volume 2. Munich: Verlag C. H. Beck, 1973. First published in 1923.

Schweitzer, A., (1949), Memoirs of Childhood and Youth. Translated by C. T. Campion. New York: Macmillan.

Taylor, P. W., (1981), “The Ethics of Respect for Nature.” Environmental Ethics 3 (Fall 1981): 197–218.

Taylor, P., (1986), Respect for Nature: A Theory of Environmental Ethics. Princeton University Press.

Wenz, P. S., (1988), Environmental Justice. Albany: State University of New York Press.

پانویس‌ها

[1] برای نمونه، Taylor, 1986

[2] برای نمونه، Rolston, 1988

[3] برای نمونه، Wenz, 1988

[4] Gorke, 123

[5] Schweitzer, 1923, p. 311

[6] Schweitzer, 1949, p. 27–31

[7] Schweitzer, 1923, p. 1

[8] Ibid, p. 49

[9] Ibid, p. 76

[10] The Ethics of Respect for Nature

[11] Taylor, 1981, p. 201

[12]Taylor, 1986

[13]ibid, p. 99-100

[14]Taylor, 1986

[15]ibid, p. 109

[16]Evans, 2005, p. 82

[17]Taylor, 1986, p. 61

[18]ibid, p. 67

 

Share