Share

شاید چندان شتاب‌زده نباشد اگر بگوییم برای مسلمانان «مسئله‌ی شر» از نظر تاریخی-الاهیاتی چندان مهم و مطرح نبوده است؛ و این موضوع نه تنها اکنون این گونه است بلکه به نظر می‌رسد حتی در گذشته نیز چنین بوده است. مسئله‌ی شر به روایتی خلاصه و غیر دقیق از این قرار است: «اگر خدا دارای صفاتی مانند قادر مطلق، خیر خواه محض و عالم مطلق است، پس چرا این‌چنین حجم عظیم شرور انسانی و طبیعی -که بیهوده به نظر می‌رسند- در جهان وجود داشته است، دارد و احتمالاً خواهد داشت؟»

تصویر خدا به مثابه پدر آسمانی − اگر او توانای مطلق و نیکخواه مطلق است، وجود شر در جهان چگونه توضیح‌پذیر است؟

تصویر خدا به مثابه پدر آسمانی − اگر او توانای مطلق و نیکخواه مطلق است، وجود شر در جهان چگونه توضیح‌پذیر است؟

اگر این داوری اولیه در باب بی اهمیتی الاهیاتی مسئله‌ی شر نزد مسلمانان درست باشد (که اثبات این داوری خود نیاز به تحقیقی گسترده دارد)، آن‌گاه آن را می‌توان مقایسه کرد با مسیحیت، چه مسیحیت سده‌های میانه و چه مسیحیت معاصر، که در آن رساله‌های بسیار و بحث‌های فراوانی پیرامون مسئله‌ی شر شکل گرفته است و اکنون نیز هم‌چنان این موضوع بحث‌برانگیز است و هیچ چشم‌اندازی از پایان بحث در این باب به چشم نمی‌آید. البته منظور این نیست که هیچ کس در تاریخ تفکر اسلامی به مسئله‌ی شر نپرداخته است، بلکه مسئله‌ این است که به ویژه در الهیات کنونی اسلامی مسئله‌ی شر جای چندانی ندارد و به نظر می‌رسد حتی در سده‌های میانه نیز مسئله‌ی شر جایگاهی را که در الاهیات مسیحی از آن خود ساخته بود، دارا نبوده است.

همین اواخر در فیلیپین دختر کوچکی که مورد سوء استفاده‌ی باندهای بهره‌کشی جنسی قرار گرفته بود، از پاپ پرسید: کجا بود خدا وقتی ما رنج می‌کشیدیم؟ پاپ (یعنی بلندمرتبه‌ترین مقام کلیسای کاتولیک که شاید هنوز در نظر بسیاری از طرفداران‌اش معصوم باشد) در پاسخ به این پرسش تنها به گفتن این بسنده کرد که نمی‌داند و سپس بی هیچ توضیحی به لاتین دعایی کرد. ندانم‌‌گوییِ پاپ، به عنوان عالی‌ترین مرجع کلیسای کاتولیک، می‌تواند دست‌کم دو معنا داشته باشد: یا به معنای بی اعتنایی پاپ به مسئله‌ی شر است و یا به معنای آن‌ است که این بحث چنان در الاهیات مسیحی پا خورده و ورز آمده است و رأی و بحث به خود دیده است که داوری در باب آن حتی برای پاپ نیز، که طبیعتاً به الاهیات مسیحی تسلط دارد، ساده نیست.

حقانیت پرسش‌گری

اما پاسخ‌ها همیشه یک ندانم‌گویی ساده نیست. در اواخر سال ۲۰۰۴ میلادی پس از سونامی عظیم اقیانوس هند و کشته شدن نزدیک به دویست و سی هزار نفر از ۱۴ کشور دنیا که بسیاری از قربانیان آن مسلمان بودند، این پرسش باز هم بیشتر در میان مسیحیان مطرح شد تا مسلمانان. روان ویلیامز (Rowan Williams)، الهی‌دان برجسته‌ی مسیحی، شاعر و نیز اسقف اعظم سابق کلیسای کانتربری (بالاترین مقام در کلیسای انگلیکن) کمی پس از این حادثه در یادداشتی مشهور در روزنامه‌ی بریتانیایی «ساندی تلگراف» از روا بودن پرسش از عدل خداوند (و تلویحا روا بودن تردید در این باب) سخن گفت و حتی بالاتر از آن، با ابراز یک داوری شگفت از سوی رهبری دینی، اظهار داشت که اگر از عدل خداوند پرسش صورت نگیرد، کاری خطا صورت گرفته است:

پرسش از این‌که: «چگونه می‌توان به خدایی باور آورد که رنج را در چنین مقیاسی روا می‌دارد؟» پرسشی است که در هنگام فاجعه بسیار پرسیده می‌شود، و در این هنگامه‌ اگر چنین پرسشی مطرح نشود، عجیب است -و     اگر مطرح نشود همانا خطا است.[1]

این را مقایسه کنید با کشتار مسلمانان در سوریه: وسعت این فاجعه (که تعداد کشته‌ها دارد به سونامیِ سال ۲۰۰۴ نزدیک می‌شود) به هیچ عنوان الاهی‌دانان مسلمان و رهبران این دین را به طرح چنین پرسش مهیب الاهیاتی‌ نکشانده است (چه رسد به آن‌که این رهبران مطرح نکردن این پرسش را آشکارا خطا بدانند).

تبیین‌های مختلفی می‌توان از بی جایگاهی مسئله‌ی شر در اسلام پیشنهاد کرد. ممکن است گفته شود که مسئله‌ی شر بیشتر مشکلی مسیحی است تا اسلامی، و این درست به خاطر موضوع تجسّد (incarnation) و رنج کشیدن خدای پسر در مسیحیت است. این یعنی در الاهیات اسلامی خدا دور ایستاده است و وارد بازی نشده است و در نتیجه از شرّ، گردی بر دامن کبریای او ننشیند، اما در مسیحیت خدا خودش وارد معرکه شده است، لباس انسان به تن کرده است، رأساً و شخصاً در دل تاریخ شیرجه زده است، خطر را به جان خریده و نهایتاً بر صلیب رفته است. از این رو برای وجدان یک مسیحی مسئله‌ی شر بسا بیش از یک مسلمان از نظر الاهیاتی مشکل‌زا است. مسلمان به سادگی می‌تواند با ارجاع به تعالی و فرازینگی خداوند، دست خداوند را از شر پاک کند.

این پاسخ به نظر قانع‌کننده نمی‌رسد. از موضوع تجسد و تثلیث که بگذریم، ساختار الاهیاتی اسلام و مسیحیت آن قدر به یکدیگر شباهت دارد که مسئله‌ی شر را برای مسلمانان اندیشه‌ورز به قدر مسیحیان مشکل‌زا سازد. شاید مشکل را باید تاریخی‌تر دید، شاید مشکل در فرومردن کلام فلسفی در جهان اسلام پس از غزالی است. وقتی فلسفه بمیرد، مسئله‌ی فلسفی-الاهیاتی شر نیز از اهمیت می‌افتد. با این حال حتی اگر پاسخ پرسش ما دست‌کم تا حدودی، در فرومردگی احتمالی فلسفه در جهان اسلام پس از غزالی نهفته باشد، معلوم نیست این هم پاسخی جامع به این پرسش فراهم آورد. زیرا دست‌کم در تشیع، کلام فلسفی در قالبی عرفانی‌شده پس از غزالی ادامه یافت، پس چرا برای شیعیان مسئله‌ی شر چندان مطرح نبود؟ این پرسش وقتی مهم‌تر می‌شود که در نظر بگیریم حسین ابن علی در تشیع جایگاهی شبیه مسیح در مسیحیت دارد (با این تفاوت مهم البته که حسین ابن علی خدای پسر نیست). پس شرّ برای شیعیان نیز می‌توانست مشکلی الاهیاتی شبیه مسیحیان درست کند، اما نکرد، چرا؟

پاسخ‌های دیگری نیز می‌توان داد، مثل این‌که در مسیحیت، مسیح بر سر صلیب از خداوند گلایه کرد که چرا رهایش کرده است، (انجیل متی، ۴۶: ۲۷) و یا یعقوب در عهد قدیم (کتاب ایوب) نهایتاً لب به گلایه از خداوند گشود. ممکن است گفته شود این اشارات در عهدین، راه را برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر و پرسش از عدالت خداوند در مسیحیت و نیز یهودیت (خصوصاً پس از هولوکاست) باز می‌کند، اما در اسلام پیامبران چنان عاری از گلایه و شِکوه و پرسش‌گری نشان داده می‌شوند که جایی برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر باقی نمی‌ماند. این پاسخ هم چندان قانع‌کننده نیست، زیرا در قرآن نیز فرشتگان به خداوند به سبب آفریدن انسان‌ها اعتراض می‌کنند (بقره، ۳۰) و خداوند نیز اصل اعتراض کردنِ آن‌ها را ردّ نمی‌کند بلکه تنها با اشاره به محدودیت شناخت فرشتگان محتوای اعتراض آن‌ها را ردّ می‌کند. با توجه به جایگاه هستی‌شناختی بلند فرشتگان در اسلام این اعتراض‌ها می‌توانست الهام‌بخش الاهیات اسلامی در پرسش از عدالت خداوند باشد. و یا مطابق یک تفسیر از آیه‌ی ۱۱۰ سوره‌ی یوسف (تفسیری که به ابن عباس نسبت داده می‌شود)، پیامبران نیز مأیوس می‌شوند و گمان می‌کنند که وعده‌ی یاری‌ای که از سوی خداوند به آن‌ها داده شده دروغ بوده است. مضمون آیه‌ی دیگری از قرآن (آیه‌ی ۲۱۴ سوره بقره) نیز می‌تواند تأییدگر تفسیر منسوب به ابن عباس باشد. این آیه می‌گوید که چنان فشار و مصیبت زیاد می‌شود که حتی پیامبران و مؤمنان می‌گویند: «پس کجاست یاری خداوند»؟ (متی نصر الله؟). بر این اساس، در قرآن نیز کمابیش مانند عهدین، ماده‌ی اولیه برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر و پرسش از عدالت خداوند وجود داشته است. پس چرا مسئله‌ی شر برای مسلمانان جدی نشد؟

الاهیات اعتراضی

در این باب که برای الاهیات معاصر اسلامی مسئله‌ی شر جدی نیست و بحث و رأیی برنمی‌انگیزد و هر چه هست تکرار آراء رایجِ به ارث رسیده از الاهیات سده‌های میانه‌ی اسلامی است، تقریباً تردیدی نیست، اما در باب سده‌های میانه چه؟ شاید سده‌ی میانه‌ی اسلامی را می‌بایست به نیت یافتن پرداخت‌هایی متفاوت به مسئله‌ی شر و عدالت خداوند دوباره کاوید و در این میان چه بسا زوایایی پنهان یافت. این کار به ندرت انجام شده است، اما در موارد معدودی که صورت پذیرفته است، نتیجه بسیار جذاب و جالب بوده است. مثلاً نوید کرمانی، اسلام‌شناس آلمانیِ‌ ایرانی‌تبار از این منظر به سراغ شیخ فرید الدین عطار نیشابوری (۶۱۸-۵۴۰ هجری قمری) و به ویژه «مصیبت‌نامه»ی عطار رفته است. تصویری که کرمانی از عطار در مصیبت‌نامه به دست می‌دهد، بسیار متفاوت از تصویری است که از عطار در «تذکره الاولیاء» به دست داده می‌شود. در تذکره الاولیاء عطار عارفی است راست‌کیش و پر از یقین. در مصیبت‌نامه اما عطار، به تعبیر کرمانی اهل شورش متافیزیکی (metaphysical revolt) است. او گرچه هم‌چنان به خدا باور دارد اما درست شبیه ایوب و یا مسیح بر بالای صلیب و یا پیامبرانی که ناباورانه فریاد می‌زدند «پس کو یاری خداوند؟» از خدا عصبانی است و خشم و گلایه‌اش را پنهان نمی‌کند بلکه در قالب شعر بیان می‌کند. او قالب شعر را برمی‌گزیند تا با رد کردن سخن‌اش از هزارتوی شعر، هم حرف‌اش را زده باشد هم طوق کفر بر گردن‌اش افکنده نشود.

کرمانی به تفصیل این نوعِ منحصر به فرد از الاهیات را در سنت‌های مسیحی، یهودی و نیز اسلامی و هم‌چنین در الاهیات معاصر غربی بررسی می‌کند و معتقد است این نوع سخن گفتن از خداوند را می‌توان «الاهیات اعتراضی» یا «الاهیات تقابلی» (counter-theology) نام نهاد.[2] این نوع الاهیاتِ اعتراضی به گوش ما -که امروزه میراث‌بر الاهیاتی فتوشاپی، اتوکشیده و بی هیچ درز و خللی هستیم- ممکن است غریب و نامأنوس برسد، اما با نظر به اعتراض یعقوب و مسیح و نیز تفسیر منسوب به ابن عباس از برخی آیات قرآن و نیز رویکرد احتمالی عطار در مصیبت‌نامه، انگاری در سده‌های میانه و حتی پیش از آن رویکرد دیگری نیز در الاهیات وجود داشته است که امروزه دست‌کم در الاهیات اسلامی دیگر خبری از آن نیست.

بر این اساس، حتی اگر خوانش کرمانی از عطار در مصیبت‌نامه‌ را نیز بپذیریم، باز هم پرسش ما هم‌چنان گشوده است که: «چرا مسئله‌ی شر از نظر تاریخی برای مسلمانان (چه شیعه، چه سنی، چه احمدی و چه اباضی) به قدر مسیحیان (و حتی یهودیان معاصر پس از هولوکاست) مهم نشد و هنوز نیز نشده است»؟

این نکته را نیز بیفزایم که تا کنون ندیده‌ام این پرسش چندان مطرح شود و یا کسی در باب آن دست به تحقیق بزند (اگر تحقیقی در این باب دیده‌اید، لطفاً من را هم خبر کنید). در نتیجه کسانی که به دنبال موضوعات دست‌نخورده برای تحقیق دست‌ اول می‌گردند، می‌توانند این موضوع را دست‌مایه‌ی تحقیق و پژوهش تاریخی-الاهیاتی قرار دهند.

معرفی یک مقاله

همه‌ی این‌ها را گفتم تا صحنه را آماده کنم برای معرفی گذرایِ مقاله‌ای خواندنی در باب مسئله‌ی شرّ که در شماره‌ی اخیر «مجله‌ی بین‌المللی فلسفه‌ی دین» (فوریه ۲۰۱۵) منتشر شده است. ماتس والبرگ (Mats Wahlberg) استاد فلسفه و الهیات در دانشگاه اومئو (Umeå) در سوئد در مقاله‌ای خواندنی به نقد «نظریه‌های عدل الاهیِ تکاملی» (evolutionary theodicies) پرداخته است.[3] نظریه‌های عدل الاهیِ تکامل می‌کوشند به این پرسش پاسخ مثبت دهند که: «آیا حجم عظیم رنج، مرگ‌های زودرس و انقراض‌های گسترده‌ای که لازمه‌ی روند تکامل است، با اعتقاد به خدای قادر، مهربان و حکیم سازگار است»؟ این نظریه‌ها عموماً به استدلالِ «تنها راه» توسل می‌جویند. مطابق استدلال «تنها راه» اولاً آفرینش موجودات ارزشمند مانند انسان‌ها صرفاً از طریق روند تکاملی میسر بوده است و ثانیاً لازمه‌ی روند تکامل آن است که دست‌کم بخشی از روند تکاملْ تصادفی و خارج از کنترل باشد. نتیجه آن‌که اگر آفریدن موجوداتی مانند انسان‌ها ارزش‌مند باشد، و نیز تنها راه آفرینش این موجوداتْ تن دادن به روند تکامل باشد، آن‌گاه حجم عظیم رنج، مرگ‌های زودرس و انقراض‌های گسترده نقضی بر قدرت، مهربانی و حکمت خداوند نیست. به تعبیر ساده‌تر، مطابق استدلال «تنها راه»، خدا برای آفرینش انسان چاره‌ای جز تن دادن به ناخالصی‌های تکامل نداشته است.

والبرگ نسخه‌های مختلف استدلال «تنها راه» را طرح می‌کند و سپس می‌کوشد نشان دهد که هیچ کدام از این نسخه‌ها قابل دفاع نیست. او با به میان کشیدن برخی آزمایش‌های فکری (thought experiments) استدلال می‌کند که خدا می‌توانسته انسان را بدون تن دادن به روند تکامل (یعنی به طور مستقیم) بیافریند. او نتیجه می‌گیرد که نظریه‌های عدل الاهیِ‌ تکاملی باید استدلال «تنها راه» را از اساس کنار بگذارند و به دنبال راه‌های دیگری برای سازگار ساختن قدرت، حکمت و مهربانی خداوند با شرور ناگزیر روند تکامل باشند.

بحث میان خداباوران، ندانم‌انگاران و خداناباوران در باب مسئله‌ی شرّ چنان دامنه‌دار و بی‌پایان به نظر می‌رسد که شاید مصداق جدال میان «جبری» و «اهل قدر» به تعبیر مولوی باشد:

هم‌چنین بحث است تا حشرِ بشر

در میان جبری و اهل قدر (مثنوی، دفتر پنجم).

اما آنان که حکم به بیهوده بودن این‌گونه بحث‌ها می‌کنند، اگر ادعای خود را جدی بگیرند و بخواهند به سود آن استدلال کنند، خواسته یا ناخواسته، موج مکنده‌ی این بحث آن‌ها را از پیش به درون خود کشیده است، و این یعنی: لا یمکن الفرار من حکومتها (اعنی مشلکه الشرّ).


پانویس‌ها

 

[1] Rowan Williams, “The Asian Tsunami”, 2005

[2] Navid Kermani, The Terror of God: Attar, Job and the Metaphysical Revolt (Cambridge/Malden: Polity, 2011).

[3] Mats Wahlberg, “Was Evolution the Only Possible Way for God to Make Autonomous Creatures? Examination of an Argument in Evolutionary Theodicy,” International Journal for Philosophy of Religion 77, no. 1 (2015): 37–51.

Share