Share

[podcast]http://www.zamahang.com/podcast/2010/20130202_Happiness_07_History_NaserMohajer_IsmaielJalilvand.mp3[/podcast]

رد پای عدم تمایل به بروز شادمانی و غم‌زدگی یک جامعه را تا چه اندازه باید در شکست‌های تاریخی آن جست‌وجو کرد؟ کدام زخم‌های تاریخی کاری‌تر هستند و بر سلامت روانی جامعه اثری عمیق‌تر دارند؟

در چهارچوب سلسله گفت‌وگوهای رادیو زمانه در زمینه حق شادی، با ناصر مهاجر، پژوهشگر تاریخ ایران، پیرامون پیوند سطح شادمانی جامعه ایران با زخم‌های تاریخی، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم.

ما در تاریخ معاصر ایران از سال ۱۳۲۰ به بعد با چند نسل آرمانگرا روبه‌رو بودیم که همگی به نوعی در راه دست یافتن به آرمان‌های خود با شکست روبه‌رو شده‌اند. چه ردی از تجربه شکست در روان و فرهنگ ایرانیان می‌بینید؟ آیا چنین تأثیری مشهود است؟

ناصر مهاجر: پیش از اینکه به پرسش شما پاسخ بدهم، باید بگویم که موضوع به روانشناسی اجتماعی و تاریخ اجتماعی ربط پیدا مى‌کند و همان‌گونه که آگاه هستید، این دو رشته‌ علوم اجتماعى هنوز در ایران و نزد ما ایرانیان چنان که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته‌اند و به شکوفایی نرسیده‌اند. به همین دلیل گمان نمى‌کنم بتوانیم پاسخى جامع و همه‌جانبه‌ به این پرسش بدهیم. پاسخ من هم در بهترین حالت، سویه‌هایى از مسئله را روشن مى‌کند.

ناصر مهاجر: شکست داریم تا شکست. شکستِ ٢٨ مرداد ١٣٣٢ با شکستی که جنبش‌های اعتراضى سال‌های ٣٢ تا ۴٢ خوردند، تفاوت‌هاى زیادى باهم دارند. دامنه‌ هریک از آن جنبش‌ها، نیروهای محرکه‌‌شان، شکل و ابعاد سرکوب‌شان، به کلى متفاوت هستند. این دو شکست را نباید یک‌سان پنداشت.

دوم اینکه به باور من، نمی‌توانیم در تاریخ کوتاه از رد پاهای ماندگار سخن بگوییم. رد پاى ماندگار به تاریخ بلند پیوند مى‌خورد. در تاریخ کوتاه، رد پاها خُردند و بیش و کم گذرا. رد پاها، در تاریخ کوتاه به گستره‌ یک نسل محدود مى‌شود و در دوره‌هاى ده پانزده ساله مشاهده‌پذیر است. روشن است که شکست یک نسل را نسل دوم به گونه‌اى دیگر زندگى مى‌کند؛ به گونه‌اى بسیار متفاوت از نسل مادران و پدرانش.

نکته سومى که نیاز به تدقیق دارد، مسئله‌ شکست است که بُن‌مایه‌ پرسش شماست. شکست داریم تا شکست. شکستِ ٢٨ مرداد ١٣٣٢ با شکستی که جنبش‌های اعتراضى سال‌های ٣٨ تا ۴٢ خوردند، تفاوت‌هاى زیادى باهم دارند. دامنه‌ هریک از آن جنبش‌ها، نیروهای محرکه‌‌شان، شکل و ابعاد سرکوب‌شان، به کلى متفاوت هستند. این دو شکست را نباید یک‌سان پنداشت. گرچه با هزار تار پیدا و پنهان با هم پیوند دارند و یکى مشدد دیگرى‌ بود، به هیچ روى یکسان نیستند.

جاى بررسى ناهمسانى‌های آن دو جنبش در این گفت‌وگو نیست. شما پیگیر ردیابى شکست در روان و فرهنگ نسل‌هایى هستید که آن شکست‌ها را زیسته‌اند. پس اجازه بدهید پاسخ به پرسش را در پیوند با همان شکست‌ها، یعنى شکست سال‌هاى ٣٢ و ۴٢ پیدا کنیم.

زمینه‌ مناسب این ردیابى، با توجه به نشکفتگى تاریخ اجتماعى و روان‌شناسى اجتماعى نزد ما ایرانیان‌، به ناچار پهنه‌ شعر، رمان و موسیقى ا‌ست.‌ بهترین بیان پى‌آیند دو شکست سال‌هاى ٣٢ و ۴٢ را در روان و فرهنگ نسل‌هاى سال‌هاى سى و چهل، به گمان من، مهدى اخوان ثالث و فروغ فرخزاد به دست داده‌اند؛ در دو شعر «زمستان» و «آیه‌هاى زمینى»؛ و مى‌بینیم آن «سرهاى در گریبان» که در «هواى بس ناجوانمردانه سرد» پس از ١٣٣٢ به سلامِ هم پاسخ نمى‌‌گفتند و در پى شکستِ ١٣۴٢ «انبوه بى تحرک روشنفکران را» مى‌ماندند که در «مرداب‌هاى الکل» روز به شب مى‌رساندند، جاى به نسلى دادند که با سیاهکل در بهمن ١٣۴٩ «آفتابکاران جنگل» نام گرفت؛ با روان و فرهنگى به کلى متفاوت از دو نسل از آرامانگرایان پیش از خود. این یک واقعیت است؛ جداى از هرگونه ارزش‌داورى.

تاثیر ناکامى‌ها و شکست‌های تاریخی بر روان جمعی و پویایی جامعه در چه صورتی ممکن است عمیق‌تر و اثرگذارتر باشد؟

در تاریخ بلندِ جامعه‌ کهنى چون جامعه‌ ما، دولت استبدادى، جنگ‌ها، آدمکشى‌ها، خشکسالی‌ها، قحطی‌ها، بیماری‌های همه‌گیر مثل تیفوس، وبا و طاعون که گاه میلیون‌ها انسان را از پاى در مى‌آورد، آثار ژرفى بر روان جمعى جامعه بر جاى گذاشته‌ است.

آن «سرهاى در گریبان» که در «هواى بس ناجوانمردانه سرد» پس از ١٣٣٢ به سلامِ هم پاسخ نمى‌‌گفتند و در پى شکستِ ١٣۴٢ «انبوه بى تحرک روشنفکران را» مى‌ماندند که در «مرداب‌هاى الکل» روز به شب مى‌رساندند، جاى به نسلى دادند که با سیاهکل در بهمن ١٣۴٩ «آفتابکاران جنگل» نام گرفت.

اینگونه مصیبت‌ها، به همه‌ رکن‌ها، قشر‌ها و طبقات جامعه گزند مى‌رساند. جنبش‌هاى اجتماعى، اغلب همه‌گیر نیستند و همه‌ رکن‌هاى جامعه و طبقات اجتماعى را در بر نمى‌گیرند. پاره‌هایى از جامعه در جنبش‌ها‌ شرکت مى‌کنند و پاره‌هایى نمى‌کنند، اما وقتى جنگ درمى‌گیرد، همگان را در بر می‌گیرد. نه تنها یک یا چند طبقه‌ یک شهر را، بلکه همه‌ طبقات شهر را. نه تنها یک شهر را، بلکه بسیارى از شهرها را. نه تنها شهرها را که روستا‌ها را. نه تنها روستاها را که ایل‌ها را و مى‌دانید که ایل، یکى از سه رکن‌ کشور ما بود؛ با و بر روستا و شهر.

از مسیر گفت‌وگو دور نیافتم. هنگامى که مصیبت‌هاى طبیعى و غیر طبیعی در مقیاس‌هاى بزرگ روى مى‌دهد، آن هم یکى در پى دیگرى، به عنوان مثال پس از یک جنگِ بزرگ خانمانسوز، قحطى مى‌آید و در پى آن وبا شهرها را فرا مى‌گیرد، خواهى نخواهى بر روح و روان و فرهنگ جامعه پنجه مى‌کشد؛ و اگر چرخه‌ ویرانگرى از حرکت بازنماند و به شکل دوره‌اى رخ نماید، آنهم زیر سایه‌ حکومت‌هاى بیدادگر، بدیهى‌ست که زیرین‌ترین لایه‌هاى روان و فرهنگ و حتی فکر مردمان از آثار آن در امان نمى‌ماند. بى‌دلیل نیست که ما قضا و قدرى اندیشیم، مصلحت طلبیم، ریاکاری در فرهنگ مان جا خوش کرده است، راحت تقیه مى‌کنیم، به فرهنگِ این نیز بگذرد خو گرفته‌ایم، روحیه‌ افراط و تفریط بر ما حاکم است و همیشه دنبال یک ناجى مى‌گردیم.

تجربه این زخم‌ها و مصیبت‌ها و شکست‌های تاریخی را در کشورهایی مثل آلمان، ژاپن یا ایتالیا هم می‌بینیم، چه تفاوتی بین این کشورها و ایران در مورد برخوردی که با این زخم‌ها داشتند و نتایج آن بر سلامت روان جمعی جامعه وجود دارد؟

خیال مى‌کنم آلمان و ایتالیا و ژاپن را به این علت کنار هم گذاشته‌اید که هر سه تجربه‌ فاشیسم را از سرگذرانده‌اند. خُب، روآورى بخش‌هاى بزرگى از مردمان این کشورها به‌ فاشیسم؛ به ویژه در آلمان که از مهم‌ترین کانون‌هاى فکر و فرهنگ اروپاى قرن نوزده و بیست بود، مسئله‌ کمى نبود و نیست.

در کشور ما آن روح‌کاوى، آن بازنگرى گرایش‌هاى فلسفى و فکرى و فرهنگى ریشه‌دار در جامعه و ارزش‌یابى ارزش‌ها، به بار ننشسته است. قدرت استبداد دیرینه در سقط این فرایند بى‌تردید نقش داشته است و مادام که استبداد سیاسى فعال مایشاء است، نه عوامل شکست روشن مى‌‌شوند، نه حافظه جمعی شکل مى‌گیرد.

در هر سه کشور، پس از پایان جنگ، برافتادن فاشیسم و بر نشستن دموکراسى، کوششى جدى و جانانه‌اى پا گرفت براى فهمیدن چرایى رشد و بالندگى مکتبِ فکرى‌اى آزادى‌ستیز، آدمکش، نژادپرست، جنگ‌افروز، خودکامه و تبهکارپرور. منطقى هم بود. آدمیان جامعه‌اى که مدرنیته را مى‌زییند، ذهن پرسشگر دارند و فکر نقاد. این‌ها مى‌خواستند و مى‌خواهند بفهمند چه عواملى در سنت‌هاى فکرى، فرهنگى و فلسفى جامعه‌شان بوده و هست که به برآمدن فاشییسم انجامید. از خود مى‌پرسیدند و هنوز مى‌پرسند: چگونه مردمانى هستیم و با چه تضادها و تناقض‌ها زندگى مى‌کنیم که به فاشیسم می‌انجامد؟ و اینچنین بود که روح‌کاوى و روان‌شناسى اجتماعى در این سه کشور پاگرفت – البته به درجات گوناگون- و جریان‌هاى فکرى و فرهنگى و فلسفى ریشه‌دار در جامعه، حتی آنها که در حاشیه قرار داشتند (مثل نیچه و هایدگر) زیر ذره‌بین قرار گرفتند.

بی‌تردید دموکراسی‌ای که پس از واژگونی حزب نازی سر برآورد، زمینه‌ ارزش‌یابى ارزش‌ها و خانه تکانى روحى و فکرى بود؛ به ویژه نزد نسل جوان. این‌ها دادگاه نورنبرگ را به خانه‌هاشان مى‌کشیدند و پدران و مادران‌شان را محاکمه مى‌کردند که چرا با فاشیسم ساختید و ساکت ماندید و می‌دانید که دادگاه نورنبرگ برخی از روشنفکران به نام جامعه را نیز به خاطر نوشته‌هاشان در کرسى اتهام نشاند.

بازگردیم به مورد ایران. در کشور ما آن روح‌کاوى، آن بازنگرى گرایش‌هاى فلسفى و فکرى و فرهنگى ریشه‌دار در جامعه و ارزش‌یابى ارزش‌ها، به بار ننشسته است. قدرت استبداد دیرینه در سقط این فرایند بى‌تردید نقش داشته است و مادام که استبداد سیاسى فعال مایشاء است، نه عوامل شکست روشن مى‌‌شوند، نه حافظه جمعی شکل مى‌گیرد و نه درس گرفتن از آزموده‌ها در کار است. بنابراین شکست در پى شکست مى‌آید.

تکرار حوادث تلخ اجتماعی، مانند کشتار و سرکوب زندانیان سیاسی و همچنین جنگ، چه تاثیری در نشاط و تحرک اجتماعی داشته است؟

از سال ١٣۵٧ تا سال ١٣۶٠ جامعه ایران تحرک و پویایى چشمگیرى را از سر گذراند. سرکوب خونین خرداد ١٣۶٠ و استبداد فراگیرى که از پى آن آمد، در کنار جنگ ویرانگر هشت ساله، تحرک را از جامعه بازگرفت و سرخوردگی و دل‌زدگى و سیاست ‌گزیرى به همراه آورد. با پایان جنگ که با کشتار بزرگ زندانیان سیاسى توامان بود، زنجیر‌هاى استبداد دینى شُل شد و رفته رفته جامعه تحرک اجتماعى تازه‌اى پیدا کرد.

کارنامه‌ سى و سه ساله‌ پیکار جامعه‌ مدنى با تئوکراسى شیعى، یکبار دیگر درستى این آموزه را نشان مى‌دهد که دامنه‌ اثر‌گذارى زخم‌هاى اجتماعى یکنواخت نیست؛ نیز طول عمر‌ زخم‌ها. برخى از زخم‌هاى اجتماعى تا چندین دهه سربازند و خونچکان. برخى زود التیام پیدا مى‌کنند. زخم‌هایى هم هستند که در گذر زمان سرباز مى‌کنند.

نسلى که پس از انقلاب بهمن ١٣۵٧ رشد کرده بود، در جریان انتخاب سید محمد خاتمى چهره نمود و با جنبش دانشجویی سال ٧٨ به عنوان یک نیروى اجتماعى در پهنه‌ سیاستِ مملکت پا گذاشت. این نسل همانندى چندانى با نسل پدران و مادران خود نداشت که پیشتاز انقلاب بهمن ١٣۵٧ بودند. این واقعیت نشان مى‌دهد که نسل پیشین شکست خورده، بر نسل پس از خود اثر چندانى نگذاشته بود؛ در معناى مثبت کلمه البته و جالب اینجاست که نسل جوان پس از انقلاب نیروی محرکه جنبش ١٣٨٨ بود؛ نه سرخوردگان انقلاب ١٣۵٧ که بیشترشان دستخوش، سرخوردگى، بی‌اعتمادی سیاسى، ترس و محافظه کاری بودند و به تشویق فرزندان‌شان باز به خیابان آمدند. این سرخوردگى، بى‌اعتمادى سیاسى، ترس و محافظه‌کارى را در نیروى محرک جنبش اعتراضى سال ١٣٨٨ نیز مى‌بینیم.

کارنامه‌ سى و سه ساله‌ پیکار جامعه‌ مدنى با تئوکراسى شیعى، یکبار دیگر درستى این آموزه را نشان مى‌دهد که دامنه‌ اثر‌گذارى زخم‌هاى اجتماعى یکنواخت نیست؛ نیز طول عمر‌ زخم‌ها. برخى از زخم‌هاى اجتماعى تا چندین دهه سربازند و خونچکان. برخى زود التیام پیدا مى‌کنند. زخم‌هایى هم هستند که در گذر زمان سر باز مى‌کنند. زخمى که بر پیکر جامعه پس از جنبش اعتراضى گسترده‌ سال ١٣٨٨ وارد آمد، تازه‌تر از آن است که بشود درباره‌اش سنجیده سخن گفت. زمان مى‌برد تا کم و کیفش را نیک بنگریم.

به نظر شما شادی و نشاط اجتماعی در کدام دوره‌های تاریخ معاصر ایران بیشتر مشهود بوده است؟

براى من بسیار دشوار است که درباره‌ موضوعی صحبت کنم که نه تعریف جامعى از آن در دست است و نه معیار و محک سنجش دقیق اندازه‌گیرى. با این حال خدمت شما عرض کنم که وقتی به تاریخ پُرفراز و فرود ایران مى‌نگرم، چه تاریخ بلند و چه کوتاه، می‌بینم مردمان ما به رغم تمام «کژرفتارى‌ و بدکردارى چرخ»، به رغم جنگ‌ها، قحطی‌ها، خشکسالی‌ها، خشک‌اندیشى‌ها و استبداد سیاسی دیرپا و درازدامن که از کشته‌ پشته مى‌ساخته است، به شادی و خوش‌باشى سخت دلبسته بوده‌اند.

مهم‌ترین نمود و نماد این شادی و خوش‌باشى، به گمان من، جشن نوروز است و پیش پرده‌ آن چهارشنبه‌سوری و پرده‌ آخر آن سیزده به‌در. شگفت‌انگیز است که حتی در خشکسالی سال ١٨٧٠ مسیحى که چند میلیون انسان ایرانى را از بین برد، مردم عید نوروز را جشن مى‌گرفتند. یا در ١٣٢٢ که تیفوس انسان‌ها را چون برگ درخت به زمین مى‌انداخت. این گرایش به شادى، خوش‌باشى و در خوشی زیستن را در سخت‌ترین دوره‌هاى زندان جمهوری اسلامی نیز دیده‌ایم و بیش از هر زمان در آستانه‌ نوروز باستانى.

گرایش به شاد باشى و شاد زندگی کردن در میان مردمان ایران، ریشه‌اى ژرف دارد. حتی مى‌توانم فروتنانه ادعا کنم که رگه‌ از فرهنگ اپیکورى در زیر پوستِ جامعه از دیرباز برجا بوده است. این رگه را می‌شود در پاره‌اى از آئین‌ها و آداب و سنت‌‌هاى سرزمین ما به روشنى دید، به ویژه در موسقى فولکلوریک و شعر کلاسیک ایران.

به عنوان پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، می‌توانم بگویم که گرایش به شاد باشى و شاد زندگی کردن در میان مردمان ایران، ریشه‌اى ژرف دارد. حتی مى‌توانم فروتنانه ادعا کنم که رگه‌‌ای از فرهنگ اپیکورى در زیر پوستِ جامعه از دیرباز برجا بوده است. این رگه را می‌شود در پاره‌اى از آئین‌ها و آداب و سنت‌‌هاى سرزمین ما به روشنى دید، به ویژه در موسقى فولکلوریک و شعر کلاسیک ایران. حتی مى‌شود گفت پاره‌اى از شعرهاى شاعران بزرگ ما، به عنوان مثال خیام و حافظ، در ستایش از فرهنگ شاد زیستن و خوش باشى‌ سروده شده است و نکوهش فرهنگ اندوه‌گسارى و عذاب و عسرت‌کشى و غم و غصه‌خورى که در دوره‌ صفوى و شکل‌گیرى روحانیت شیعى ابعادى تازه و گسترده پیدا کرد.

با چنین نگرشى فکر مى‌کنم اگر به جاى شادى و نشاط اجتماعى، تحرک و پویایى اجتماعى را بنشانیم و در پى درک سازوکار دوره‌هاى فراز و فرود تحرک و پویایى اجتماعى باشیم، در زمین سفت‌ترى راه مى‌پیماییم. مى‌خواهم بگوییم مقولاتى چون تحرک و پویایى اجتماعى، سنجه‌هاى دقیق‌ترى برای فهمیدن حالت روحى و توان جامعه هستند. به عنوان مثال، تحرک اجتماعی سال‌های ٢٠ تا ٣٢ در تاریخ معاصر ایران کم مانند بوده است. تحرک اجتماعی که پس از فروپاشی استبداد صغیر به چشم آمد، دستاوردهاى بزرگى به همراه آورد؛ به ویژه در زمینه شعر، قصه و روزنامه‌نویسى. یا تحرک اجتماعى سال‌های ۵٧ تا ۶٠ که پیشتر از آن سخن گفتیم.

تحرک اجتماعى به باور من، پیوند دارد با آزادی. در آزادی ا‌ست که یک جامعه می‌تواند تحرک پیدا کند، ولی مطمئن نیستم که آزادى الزاماً شادى به همراه آورد. اگر از من بپرسید آیا جامعه فرانسه یا مردمان آمریکا شاد هستند یا نه، نمی توانم به شما پاسخ جدى‌اى بدهم، ولی بی‌تردید می‌توانم بگویم که جامعه فرانسه، جامعه‌ بسیار پرتحرکی است. جامعه‌ آمریکا، جامعه بسیار پرتحرکی است. این را هم مى‌توانم بگویم که جامعه‌ فرانسه در زمان اشغال فاشیسم بسیار کم تحرک بود. یا در سال‌های پایانی دهه‌ شصت تحرکی شگفت‌انگیزى داشت که سرچشمه‌ آفرینش‌های گوناگون فرهنگی، ادبی، فکری و سیاسی شد.

Share