Share

چرا ما هر ساله خاطره کشته شده‌های سال شصت و تابستان سال ۶۷ را در زندانهای جمهوری اسلامی و یاد مقتولین قتلهای زنجیره‌ای را گرامی می‌داریم و در مراسمی که برای آنها می‌گذارند شرکت می کنیم؟

این پرسشی است که از خودم می‌کردم. و این چند کلمه را که خدمتتان عرض می کنم حرفها یا زمزمه‌هائی بگیرید که در ادامه این پرسش با خودم داشته ام. اول در ذهن و اکنون در گفتگو با شما.

جمعی از اعدام‌شدگان در دهه شصت − آنان بسیارند

جمعی نمونه‌وار از اعدام‌شدگان در دهه شصت − آنان بسیارند

انگار یکبار جایی گفته بودم این نوع مراسم برای من به برگزاری آئینی قدیمی شبیه است و یا در اجرایشان، یکی از آن آئینها در ذهنم تداعی می‌شود. کار برگزاری آئینها تا آنجا که خوانده‌ام تضمین تدوام و زنده کردن رویدادهایی است که در گذشته تاریخی ما رخ داده تا از این طریق به واقعیتهایی پنهان در خاطره جمعی ما زندگی ببخشد. رویدادهایی که در ذهنیت یک ملت یا یک قوم، زیستی مخفی و نهانی دارند. و قدر مسلم نه همه‌ی واقعیتها، بل آنهائی که بشر احساس می‌کرد یا احساس می کند به حضورشان در زندگی نیاز دارد. این تعریف در مجموع خویشکاری همه آئینها را شامل می شود: چه آئینهای سّری، عرفانی و مذهبی و چه آنهایی که فارغ از آنها هستند و مستقیم با مسائل عینی و اجتماعی در زندگی ربط دارند مثل آئینهایی برای بارآوری زمین و آمدن باران که در بازی و رقص روستانشینان تجلی می یابد. مردم در اجرای نمایشی این آئینها و یا شرکت در برگزاری آنها همراه با بیدار کردن آن واقعیتها و زندگی بخشیدن به آنها، پیوند خود را نیز با فرهنگ و تاریخ گذشته خود حفظ می‌کنند. گوئی نمی‌خواهند با هر آنچه در گذشته فرهنگی شان داشته‌اند، وداع کامل کنند. بخشهای ناپاک و بی فایده و یا در طی زمان پژمرده و فرسوده شده را دور می اندازند و بخشهای هنوز نیک و مفید را رنگ و جلائی نو می‌دهند. مثل برگزاری آئین نوروز و یا چهارشنبه سوری در میهن ما. و نمونه‌های فراوان از این دست در جاهای دیگر.

نسیم خاکسار، نویسنده

نسیم خاکسار، نویسنده . آنچه در اینجا می‌خوانید متن گفتاری در پنجم سپتامبر ۲۰۰۹ در یک همایش کانون تلاش در کلن در بزرگداشت اعدام‌شدگان تابستان ۶۷ است.

در ذهن من گردهمایی هرساله ما در گرامیداشت یادمان جانباختگان سالهای شصت و شصت و هفت در زندانهای ایران، صورت یکی از این آئین‌ها را پیدا کرده است. برای همین بود که چون فردی از این جمع از خودم پرسیدم با شرکت کردنم در بزرگداشت خاطره عزیزان مان که با دست شوم ارتجاع و استبداد مذهبی این حکومت جان باختند و دیگر برای ما نمادی آئینی یافته چه انتظاری از آن دارم؟

– تجدید عهد با قهرمانانمان؟

– بیدار کردن حس و شعور مبارزه جویانه برای ستیز با هر آنچه دشمن آزادی و انسان است؟

– نزدیک شدن به خرد و شجاعت آنهائی که در این راه جان باختند و فهم آرمانها شان؟

– جلوگیری از فراموشی؟

– فکر کردن روی تجربه مبارزاتی آنانی که رو در رو با مرگ ستایشگر زندگی و زیبائی های آن بودند؟

– غنا بخشیدن به زندگیمان با بررسی کار و کردار آنها؟

– تماشا کردن اوج روح ومقاومت انسان و در ضمن افشای شقاوت و بیرحمی آدمیانی دیگر که رفتارشان تجسم حقیرانه ای است از زیستنی آلوده به بیداد، زورگوئی، دروغ و جهالت و جنایت؟ یعنی آنچه در این لحظه در نظام حکومتی مثل جمهوری اسلامی تجسم یافته است؟

با شرکت کردنم در این گردهمایی‌ها از اینگونه پرسشها بسیار در وجودم جاری می‌شود. و چه بسا در وجود همه شما.

تردیدی در این نیست که این روزهای تاریخی برای ما از یک اهمیت سیاسی نیز برخوردارند. زیرا این موضوع در نبرد آرمانی آنانی که جان در راه آن گذاشتند گره می خورد.

برقراری آزادی و دمکراسی و محو ستم هرگونه ستم بر انسان در جامعه ما خواست آنان بود.

آنها در مبارزه‌ای سیاسی برای تغییر نظامی که انسان سرزمین ما را هنوز هم در بندهای بیداد خود دارد جان باخته‌اند. ما با بزرگداشت خاطره آنها راه شان را پی می گیریم. یعنی نمی‌گذاریم جای پایشان در این راه، در طی زمان گم و گور شود و راه بی رهرو بماند. درست در همین جاست که کار ما نمادی آئینی می یابد. آئینی که کارش ایستادن برابر نیروی قوی فراموشی است.

– چگونه؟

– با نامیدنشان. صدا زدنشان به نام. نشان دادن تصویرشان، و حرف از کار و کردارشان و نوع نگاهشان به زندگی تا زمان، این نیروی ناگزیر و مهیب، آنها را در باد خود نپیچد و گم کند.

که چون باد بر ما همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد[1]

زمان می گذرد. آدم‌ها می میرند و کسی را از آن گریزی نیست.

فردوسی در مرگ طهمورث دیوبند می گوید:

برفت و سرآمد برو روزگار / همه رنج او ماند از او یادگار

جهانا مپرور چو خواهی درود / چه میبدروی، پروریدن چه سود

برآری یکی را به چرخ بلند / سپاریش ناگه به خاک نژند

جسم و یا تن می میرد و حیاتش بر باد است. شناختن این واقعیت اگر بخشی ازشناخت انسان در دوره قهرمانی و حماسی از وجود خود بود، بخش دیگر شناخت آنها آگاهی یافتن آنها بر بخش دیگری از حیات وجود انسانی بود که جاودانه می ماند که آن را در واژه نام خلاصه می کردند.

این یاران و دوستان بر خاک افتاده ما در تابستان سال ۶۷ و مقتولین قتلهای زنجیره‌ای و دختران و پسرانی که در جنبش آزادیخواهانه مردم در طی این چند ماهه اخیر جانشان را در راه آزادی فدا کردند یا به زبان حافظ، این “خونین کفنان”[2] که برای حفظ نامشان اینجا گرد آمده ایم، که اگر به هرکدام از ما رشته سخن سپرده شود شبان روزان از گفتن از آنها فراوان خاطره و حرف داریم، قهرمان زاده نشده بودند. همه انسانهائی ساده و عادی بودند. انسانهایی ساده و معمولی که خیلی ساده به زندگی عشق می ورزیدند. و علائق و دلبستگیهای معمول همه انسانهائی را داشتند که به زندگی عشق می ورزند و آزادی را و ادبیات را و شعر را و موسیقی را و زن را و مرد را و عشق را می شناسند. تاریخ مملو از مرگ و میلاد چنین انسان هائی است. اما همین انسان های معمولی در یک نبرد دائم با زمان هستند. زمانی که به نقل از رمان «کلیدر» محمود دولت آبادی آدمی را در باد خود می‌پیچد و می برد. در داستانهای حماسی می بینیم که همه قهرمانان تلاش می کنند تا از خود نامی بگذارند. نام، آنها را زنده نگه می دارد. تمام قهرمانان شاهنامه از رستم و سهراب گرفته و تا اسفندیار و گشتاسب و سام و زال و پیران، همه در جستجوی نام‌اند.

فردوسی در مرگ هوشنگ می گوید:

ببخشید و گسترد و خورد و سپرد / برفت و جز از نام نیکی نبرد.

و در مرگ فریدون نیز:

اگر شهریاری و گر زیر دست / چو از تو جهان آن نفس را گسست

همه درد و خوشٌی تو شد چو آب / به جاوید ماندن دلت را متاب

خنک آن کزو نیکوئی یادگار / بماند، اگر بنده، گر شهریار.

یعنی اگر آنها، آدمها، نام بگیرند و نام بیابند زندگیشان ادامه می‌یابد و برابر مرگ و زمان می‌ایستند و نامیرا می‌شوند. با نامیرا شدن آنها، قدرتی که آنها را کشته است از حس حضور مداوم و پاینده آنها به لرزه می‌افتد.

قدرت در شکل بیدادگرانه‌اش با این تصور که زمان را در اختیار را دارد، زمان که آورنده فراموشی در حافظه است، خود را پیروزمند این حادثه می‌داند. زیرا قصدش از کشتن انسانهای نیک، حذف آنها در زمان بود و هست. در واقع نیت اصلی کشتن آنها حذف ابدی آنهاست از صحنه زندگی، یعنی از میدان گسترده‌ای که خیر و شر، نیکی و بدی، عدالت و بی‌عدالتی، ‌آزادیخواه و مستبد در آن، برابر هم ایستاده‌اند. ستمگر به محو آنها که در برابرش ایستاده‌اند می پردازد، چون بود و باش آنها باعث نام یافتنشان می‌شود و حیات حکومتش را که بر پایه زور و جنایت ایستاده است به خطر می‌اندازد. از این جاست که نبرد زندگان برای حفظ نام آنهائی که در راه آزادی جان باختند شروع می شود. حکومتها همچنان در کشتن آنها حرکت می کنند و ما در زندگی بخشیدن به آنها، از طریق یادآوری و بکارگیری نامشان. این آئین هرساله با جوشش و گرمای بیشتری برگذار می‌شود تا ما در فردائی هنوز نیامده اما در آرزوهایمان به آن دلبسته، بشنویم صدایشان را در خیابانها و ببینیم گل خنده هایشان را در روزهای آزادی.

نام همیشه با نیکی و آزادگی باید همراه باشد و گرنه نام نیست و ننگ است. پس حفظ نام یعنی تلاش برای آزادی و حفظ آزادگی. برای مثال وقتی رستم در نبردی اجباری با اسفندیار روبرو می‌شود بیش از همه چیز هراس نامش را دارد. اگر دست بسته همراه او شود نام پهلوانی‌اش بیرنگ می شود. اگر جوانی آزاده مثل اسفندیار را که به تحریک پدر با او به نبرد آمده بکشد، می‌ترسد از او به خوبی نام نبرند.

دوکاراست هردو به نفرین و بد / گَزاینده رسمی، نو آئین و بد.

هم از بند او بد شود نام من / بد آید ز گشتاسب فرجام من

به گرد جهان هرکه راند سخن / نکوهیدن من نگردد کهن

که رستم ز دست جوانی بخست / به زابل شُد و دست او را ببست

همه نام من بازگردد به ننگ / نماند زمن در جهان بوی و رنگ

و گر کشته آید به دشت نبرد / شود نزد شاهان مرا روی زرد

که او شهریاری جوان را بکشت / بدان کو سخن گفت با وی درشت

به من بر پس از مرگ نفرین بود / همان نام من پیر بی دین بود.

و گر من شوم کشته بر دست اوی / نماند به زابلستان رنگ و بوی

گسسته شود نام دستان سام / ز زابل نگیرد کسی نیز نام

و زال هم با تاکید به اهمیت نیک ماندن نام، همین سخنان را به او می گوید

به دست جوانی چو اسفندیار / اگر تو شوی کشته در کارزار

نماند به زاولستان آب و خاک / بلندی بر و بوم گردد مغاک

ورایدونک او را رسد زین گزند / نباشد ترا نیز نام بلند

همی هرکسی داستانها زنند / برآورده نام ترا بشکرند.

اینها را گفتم تا بگویم از همان زمان که این نامداران ما را، از زن و مرد، پیر و جوان در زندانها به قتل رساندند و بطور پنهانی در گورهای دستجمعی به خاک سپردند، یا زنجیره‌ای از نویسندگان و روشنفکران مبارزمان را درخیابانها ربودند و خفه کردند و یا به خانه هاشان رفتند و با کارد کشتند، نبردی دیگر بین نام و ننگ در تاریخ سرزمین ما آغاز شد. در همان عمل مختصر و به ظاهرخردِ گل گذاشتن مادران و خانواده های جان باختگان بر سر گورهای ناشناخته و کردار متقابل، غیرانسانی و زشت حکومتیان نطفه یک نبرد کهن از نو بسته شد. با گذاشتن هر گل از سوی مردم بر خاک، آنها نام می یافتند و صدایشان که خواهان آزادی انسانها از قید هرگونه ستم بود، از میان گل بوته های عشق و عاطفه مادران در رگ زندگی جاری می شد و جنایت پیشه‌گان هی حمله می بردند تا با لگد مال کردن هر گل و بوته ای آنها را از نو بکشند. در این چرخش مردن و از نو زنده شدن آن‌ها بود که نبرد آنها دیوارهای بتونی زندانها را پشت سر گذاشت و به خانه‌ها رفت و به انجمنها، و حکومتیان ناچار شدند که از خفا بیرون آیند و در تعقیب آنها به هر محفل و انجمنی با سوء ظن نگاه کنند. و هر محفل و انجمنی، حکومتیان را بترساند. و چنان شد تا آنچه که در سال ۱۳۶۷ پنهان از چشم دنیا در زندانها انجام گرفته بود بعد از آن آشکارا در برابر چشم خانواده‌ها صورت بگیرد. در این نبرد بین نام و ننگ، ما هم از طریق همین برنامه‌ها که در بزرگداشت خاطره جانباختگان مان برگزار می کردیم و برگزار می کنیم در نبرد آنها شرکت داشتیم. این صف آرائی رو در رو، چونان سندی روشن نشان می دهد قاتل همواره قتل می‌کند. چه در درون زندان و چه بیرون از زندان. قاتل دست به شلاق و شکنجه و طناب و کارد می برد و زنجیره جنایتهاش از قتل عام در زندان به قتل عام نویسندگان، روشنفکران و روزنامه نگارها می‌رسد. آنها تهدید می کردند و مردم گمنام ما از کلمه دفاع می کرد. آنها زندان می کردند و مردم در گمنامی شان از انسان و ارج انسانی دفاع می کرد. آنها می کشتند و مردم در گمنامی شان از شعر دفاع می‌کرد. آنها که ننگ را پذیره شده بودند در ننگ غرق شدند و مردم ما نام یافتند. اگر پس از قتل عام شصت و هفت زندانیان سیاسی در زندانها، در گورهای دست جمعی فقط انگشت و دست یکی از اجساد از خاک بیرون افتاده بود به نشانه افشاگری. در چند سال بعد از آن با پیدا شدن جسد محمد مختاری با آثار طنابی بر گردنش و اجساد پوینده و مجید شریف و پیروز دوانی و زال زاده و دکتر احمد تفضلی و غفار حسینی و علائی در خانه هاشان و یا در بیابانها یا پیدا شدن اجساد خونین پروانه و داریوش فروهر در خانه شان، تمامی جسد بر خاک افتاد. در این چند ماهه اخیر با جنبش آزادیخواهانه مردم، ننگ این حکومت چنان خانه به خانه رفته است که کمتر جائی برای آنها مانده که بتوانند خود را پنهان کنند.

ننگ در سراشیبی ننگ بیشتر فرو می افتد و در مقابل، هر لحظه به انجمن نام آوران ِمردمی گمنام، که در خاموشی خود سازندگان و آفرینندگان زیبائی و عشق و راستی و هنر هستند، نامدارانی افزوده می شوند. مراسم ما که کوشای حفظ واقعیتهایی برای خودمان در آئینهای زندگی بود، اکنون به مراسمی جهانی تبدیل شده است. دولتها نیز پای میز مذاکره از آن حرف می زنند. قاتل در هیچ جا پناهی ندارد. روز به روز نقابهای دروغین چهره اش برداشته می شود تا بدان سان که از ظلمت زاده شده بود در قعر ظلمت نیز فرو رود. ما نیز در پرتو همین مشعلهای کوچک دانائی که در دست گرفته‌ایم کم کم آموخته ایم یا می‌آموزیم برای حفاظت از ناممان چگونه باید، فروتنانه و جستجوگر، در روشنائی به خود نگاه کنیم.


 پانویس‌ها

[1] – تمام اشعار آورده شده از شاهنامه در این متن، از شاهنامه ی ژول مول است. شرکت سهامی کتاب جیبی، چاپ سوم ۱۳۶۳

[2] – با صبا در چمن لاله سحر می گفتم/ که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

دیوان حافظ، ص ۷۷۶، به تصحیح پرویز ناتل خانلری. انتشارات خوارزمی . چاپ دوم. ۱۳۶۲


در همین زمینه

تابستان ۶۷؛ پی‌جویی حقیقت

 

Share