Share

نامه عذر‌خواهی سعید مرتضوی از آسیب‌دیدگان و بازماندگان «جنایت» کهریزک که در زمان فعالیت او به عنوان دادستان تهران در سال ۸۸ رخ داد، بار دیگر نام چهره‌ قضایی و سیاسی‌ای را به سرخط خبرهای ایران آورده که از فرط بدنامی، دوستان و پشتیبانان قدیمش هم از نزدیکی علنی به او احتراز می‌کنند.

mortazavi

او در این نامه گرچه از آن‌چه که در تیر ماه ۸۸ در بازداشتگاه کهریزک بر معترضان به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری رفته، عذرخواهی و ابراز شرمندگی می‌کند، اما می‌نویسد که این ماجراها به عمد اتفاق نیفتاده است: عذرخواهی سعید مرتضوی بابت وقایع بازداشتگاه کهریزک

مرتضوی در نامه خود بیش از یک بار به گفته‌های علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی درباره وقایع کهریزک اشاره می‌کند و با ابراز شرمساری از این‌که خامنه‌ای این اتفاق‌ها را جنایت خوانده، از او هم بخشش می‌طلبد.

نکته مبهم اما این است که سعید مرتضوی چرا اکنون و پس از هفت سال عذر‌خواهی می‌کند و چطور حالا یاد صحبت‌های علی خامنه‌ای درباره کهریزک افتاده و از جنایت خوانده شدن آن‌چه که در زمان مسئولیتش اتفاق افتاده، شرمسار است؟‌

او در طول سال‌های گذشته همواره نقش خود را در این ماجرا انکار کرده و حتی به صراحت گفته بود که ضرورتی برای عذرخواهی کردن در این‌باره نمی‌بیند.

با توجه به صحبت‌های قبلی او و سابقه‌اش به عنوان یک مقام قضایی، این عذرخواهی و تصویر جدیدی که قاضی مرتضوی از خود ارائه کرده، چندان برای افکار عمومی و آن‌ها که در طول این سال‌ها از دور و نزدیک با او در ارتباط بوده‌اند، قابل قبول و باور نیست.

بر همین اساس حالا پرسش‌هایی از این دست مطرح است که اگر در شکل‌گیری فاجعه کهریزک، چنان‌چه مرتضوی می‌گوید «هیچ عمدی وجود نداشته»، آیا در شکل‌گیری فساد اداری هم که او متهم است، هیچ عمدی وجود نداشته؟ آیا در کشته شدن زهرا کاظمی هم هیچ عمدی وجود نداشته؟ در بستن روزنامه‌ها و سرکوب وبلاگ‌نویس‌ها در زمان مسئولیت مرتضوی هم هیچ عمدی وجود نداشته؟ و سرانجام این‌که آیا در وقاحت او هنگام بازجویی از روزنامه‌نگاران در زمان مسئولیش هم هیچ عمدی وجود نداشته؟

این مورد آخر دست‌مایه نوشته شدن مطالب بسیاری درباره سعید مرتضوی و شخصیت او بوده و اکنون با انتشار نامه عذر‌خواهی، بار دیگر ویژگی‌های شخصیتی او برجسته شده و فرصت پرداختن دوباره به کارنامه‌اش در سرکوب، تهدید و تحدید آزادی بیان فراهم شده است. نامی که با تعطیلی ۱۲۰ روزنامه‌ و بازداشت و زندانی کردن بسیاری از روزنامه‌نگاران که به تبعید و مهاجرت آن‌ها انجامیده، پیوند خورده و برای معترضان خیابانی سال ۸۸، یادآور کهریزک، تجاوز و مرگ است.

در همین زمینه

بازنشر یک گزارش از نعیمه دوستدار با ویرایشی تازه:

– بعد از گذشت سال‌ها از آن روزهای تلخ زندان و بازجویی و احضارهای هر روزه، هنوز هم وقتی می‌خواهم درباره سعید مرتضوی حرف بزنم، به شدت یخ می‌کنم؛ اینقدر که استخوان دستانم از سوزش سرما، درد می‌گیرد و تمرکزم را هم از دست می‌دهم.*

نام سعید مرتضوی با خاطرات و رویدادهایی تلخ مترادف است: روز ۱۹ تیر سال ۸۸، دست‌کم ۱۴۷ نفر از کسانی که در گردهمایی‌های خیابانی ۱۸ تیر بازداشت شده بودند، به دستور مستقیم مرتضوی، به کهریزک برده شدند و همراه ۳۰ زندانی عادی، در یک سلول ۷۰ متری جا داده شدند. این زندانیان در گرمای تابستان، بدون آب و غذا و کمک‌های پزشکی کتک خوردند و مورد تجاوز قرار گرفتند، اما سرانجام، عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان فعلی تهران برای مرتضوی (دادستان سابق) در مورد اتهام «آمریت در شکنجه» و «بازداشت غیر قانونی و بدون تفهیم اتهام» بازداشت‌شدگان کهریزک، «قرار منع تعقیب» صادر شد.

پس از کش و قوس‌های فراوان و پس از آن‌که سعید مرتضوی تنها به دلیل «مشارکت در بازداشت غیر قانونی» و «معاونت در تنظیم گزارش خلاف واقع از طریق امر یا ترغیب ماموران مربوطه به تنظیم گزارش خطاب به خود» متهم شناخته شد، دادگاه جریمه‌ای نقدی معادل ۲۰۰ هزار تومان، انفصال دائم از خدمات قضایی و پنج سال انفصال از مشاغل دولتی برای او در نظر گرفت.

این رای مورد اعتراض شاکیان پرونده که از خانواده‌های جان‌باختگان وقایع کهریزک هستند قرار گرفت و پس از هفت سال، حالا دادگاه تجدید‌نظر باید نظر و رای خود را در مورد آن اعلام کند. با گذشت این سال‌ها حالا تنها خانواده محسن روح‌الامینی که «خانواده‌ نزدیک به نظام» معرفی می‌شوند، بر سر شکایت خود مانده‌اند و شکایت‌شان را پی می‌گیرند و بقیه ترجیح داده‌اند که سکوت کنند.

با وجود این از میان شمار زیادی از روزنامه‌نگاران که با مرتضوی برخورد نزدیک‌ داشته‌اند، هستند کسانی که شیوه برخورد و قضاوت او را روایت می‌کنند؛ روایت‌هایی از متن حرف‌های ناگفته بسیار که حتی با قرار منع تعقیب و تبرئه هم فراموش نمی‌شوند:

روایت امید معماریان

کارهای غیر قانونی را با اعتماد به نفس انجام می‌داد

امید معماریان

امید معماریان

امید معماریان، از روزنامه‌نگاران درگیر در پرونده وبلاگ‌نویسان، درباره تجربه مواجهه خود با سعید مرتضوی به رادیو زمانه می‌گوید: «سه یا چهار بار مستقیم به دفترش رفتیم و نکته جالب و هراس‌انگیز در برخورد با او، این بود که من احساس کردم که این پرونده حقوقی و قضایی نیست و کاملا سیاسی است. یعنی آن‌ها دنبال یافتن حقیقت نیستند دنبال اثبات اتهامی حقوقی نیستند و تنها می‌خواهند اتهام سیاسی خود را به ما ثابت کنند. بنابراین به حرف‌های ما به عنوان دفاع توجه نداشتند. مرتضوی، دادستانی که خود در مرکز این پروژه امنیتی بود، ما و دفاعیات‌مان را نادیده می‌گرفت.»

امید معماریان: از نظر شخصیتی، احساس می‌کردم که اعتماد زیادی نسبت به خود و کارش دارد. با این‌که کارهایش غیرقانونی بود، با اعتماد به نفس آن را انجام می‌داد. حتی در دفتر کارش هم هراس زیادی نسبت به او وجود داشت. کارمندهایش از او می ترسیدند و محیط دفترش متفاوت با دفاتر دیگر بود. یکی از نکات جالب دیگر این بود که در طول بازجویی‌ها، بازجو مدام از «حاج آقا» نام می‌برد و معلوم بود که او کاملا در جریان جزییات بازجویی‌ها بود. بار اولی که او را دیدیم، تلاش کرد بگوید که اصلا از پرونده ما خبر ندارد و مجموعه تحقیقات را از بازجو گرفته. این بود که به ما گفت اگر فشاری به شما آمده بگویید تا ما رفع و پیگیری کنیم. در حالی که خودش طراح ماجرا بود اما می‌خواست به این طریق دم به تله ندهد. در حالی که ما ۳۵ روز در یک خانه امن بودیم و بعد که آن خانه لو رفت، ما را به اوین بردند و آنجا تاریخ ورود ما را ۳۵ روز قبل ثبت کردند. این موضوع هم نشانه نفوذ او و غیرقانونی بودن کارهای زیر نظر او بود. برخلاف اینکه می‌گویند باهوش است، به نظر من کم‌تجربه و کم‌سواد بود. به عنوان مثال در مطلبی که من و همکارم درباره وضعیت‌مان نوشتیم، درباره این‌که همه چیز در دوران بازداشت خوب بوده و برادرها غذای‌شان را با ما تقسیم می‌کردند، به ما گفت این‌طور ننویسید، این‌طوری معلوم است که تحت فشار بودید. در حالی که قبلش سوال کرده بود آیا اصلا تحت فشار بوده‌اید؟ این یعنی نمی‌توانست یک سناریوی ساده را مدیریت کند. با این حال، خیلی اعتماد به نفس داشت. قدرت داشت. هر کاری که اراده می‌کرد انجام می‌داد، مثل تهدید مستقیم من و خانواده‌ام. یک بار به مادرم گفت که در این مملکت این همه تصادف می‌کنند، پسر شما هم یکیش، جوری که مادرم خیلی ترسیده بود و می‌گفت این‌ها تو را می‌کشند. حتی ابایی از تهدید یک زن ۷۵ ساله هم نداشت.


روایت پیمان عارف

به او گفتم فقط عزرائیل را سراغم نفرست

Peyman-Aref

پیمان عارف

پیمان عارف، فعال دانشجویی و از زندانیان سیاسی ایران، از تجربه مواجهه خود با سعید مرتضوی در فیس‌بوک خود نوشته است: «سال ۸۲ را به خاطر داری؟ تازه دادستان شده بودی و سلول‌های دو-‌الف و ۲۰۹ برایت چونان حیات خلوت خانه‌ات بود. به یاد داری که خودت وارد سلول بازجویی‌ام شدی و با لهجه یزدی‌ات گفتی: «اگر با کارشناست همکاری نکنی می‌دهم تعزیرت کنند؟»

پیمان عارف: یادت می‌آید گفتم: «تعزیرت می‌کنند» را نمی‌فهمم و گفتی کابل می‌دانی چیست؟ و با خنده‌ای شیطانی من جوان ۲۰ و چند ساله آن روز را به عزرائیل (اشاره به یکی از بازجویان اوین) سپردی و رفتی؟

یادت می‌آید صفایی فراهانی و احتمالا شاید ابوترابی هم، دو پای‌شان را در یک کفش کرده بودند که من و مهدی شیرزاد و عبدالله مومنی را ببینند و تو آن روز عصر دستور دادی که ما را از دو-الف خارج کنند و به حیاط پشتی سومش ببرند تا مبادا اگر اصرار به بازدید کردند ما را نشان‌شان بدهی و وقتی صفایی فراهانی (به خواهش محسن آرمین یا شاید هم عبدالله رمضان‌زاده) تا ساعت ۱۱شب نشست که امشب بدون دیدن این‌ها نمی‌روم، شبانگاهان مرا از سلولم در وسط حیاط دو-الف به دیدنت آوردند. نیم ساعت آنجا با من حرف زدی و روح جوان و خام و البته خسته از دو ماه انفرادی تابوتی‌ام را فریب دادی که «پیش صفایی هیچ نگو! نه از کتک خوردنت، نه از شکنجه شدنت و نه از اقدام به خودکشی‌ات.»

یادت هست خیلی حساس و شکننده شده بودم. پیش تو گریستم و گفتم آقای مرتضوی فقط عزرائیل را سراغم نفرست. هر کاری می‌خواهی می‌کنم ولی اگر آن دنیایی و خدایی هست رهایت نخواهم کرد. خندیدی و گفتی حالا آن دنیا را چه کسی دیده است؟ یادت هست گفتمت: خداوندی که من این روزها در سلول انفرادی می‌بینمش کارت را به آن دنیا وانمی‌گذارد؟

یادت می‌آید دستور داده بودی بند عمومی‌ اندرزگاه یک اوین را خالی کرده بودند تا من و سعید قاسمی‌نژاد و مجتبی نجفی را از سلول تابوتی دو-الف برای نیم ساعت بدانجا آوردند تا تو صفایی فراهانی و ابوترابی را آنجا بیاوری و ما را نشان دهی و بگویی که اینها اینجا هستند نه در سلول انفرادی! یادت هست گفتم خداوند کارت را به آن دنیا وانمی‌گذارد؟

یادت هست چگونه آن شب که عزرائیل نزدیکی‌های صبح بالاخره جانم را شکست و روحم را خرد کرد و اعتراف سناریویی که می‌خواست ستاند و برای همیشه شرمسار فاطمه حقیقت‌جویم نمود، چه سان صبح فردایش خوشحال آمدی و تمرین اعترافم دادی؟ می‌دانی تا چند وقت بعد از آزادی از دو-الف داروی آرام‌بخش می‌خوردم؟

یادت هست بعد از اقدام به خودکشی‌ام از شدت درد وجدان به دلیل تن دادن به یک سناریوی اعتراف سراسر دروغ، در طبقه دهم بیمارستان بقیه الله به دیدنم آمدی و گفتی که «دروغ بوده که بوده! تو فکر می‌کنی که دروغ بوده. کارشناست و من می‌دانیم که تمام آن مطالب درست بوده! تو اعتراف نمی‌کردی، یکی دیگر اعتراف می‌کرد، فرقی نمی‌کرد!» و من گفتم خدا لعنتت کند که آن معاونت، «ارجمندی» به من بسته شده بر تخت بیمارستان حمله کرد و کشیده بر گوشم خواباند؟ یادت هست آیا؟


روایت روزبه میرابراهیمی

پیغام داد که اینجا همه تصادف می‌کنند!

روزبه میرابراهیمی

روزبه میرابراهیمی

روزبه میرابراهیمی، روزنامه‌نگاری که ‌در پرونده موسوم به «وبلاگ‌نویسان» در سال ۸۳ در ایران بازداشت شد، در دفاعیات خود در دادگاه، به نقش سعید مرتضوی اشاره می‌کند: «تابستان سال ۱۳۸۲ بود. من مسئول سرویس سیاسی روزنامه اعتماد بودم. زهرا کاظمی ‌در زندان به طرز مشکوکی کشته شد. گزارش رسمی ‌دولت جمهوری اسلامی ‌این موضوع را تأیید کرد؛ مرگ یک خبرنگار در زندان اوین.»

روزبه میرابراهیمی: … یک سوی این ماجرا دادستان تهران قرار داشت. در مجلس ششم این موضوع به صورت جدی پیگیری می‌شد. چند ماه از این ماجرا می‌گذشت. کمیسیون اصل ۹۰ مجلس ششم پس از بررسی‌های مختلف و شنیدن سخن طرف‌های مختلف گزارشی را آماده انتشار در صحن علنی مجلس می‌کند. تا جایی که در خاطرم هست پس از ماه‌ها معطلی، آن گزارش در پاییز سال ۱۳۸۲ از تریبون مجلس خوانده می‌شود. از رادیو سراسری کشور نیز به شکل مستقیم پخش می‌شود. همه دنیا نیز از رادیو این موضوع را انعکاس داده بودند. پس موضوع محرمانه نبود. اگر هم بود مجلس قانونی کشور تشخیص داده بود تا به اطلاع افکار عمومی‌ برساند. عصر همان روز ما در روزنامه مشغول فعالیت روزانه بودیم تا روزنامه روز بعد را برای انتشار آماده کنیم. منطق حکم می‌کرد با توجه به همه آن‌چه گفته شد، گزارش مجلس نیز در روزنامه‌ها منتشر شود.

ساعت هشت شب از دادستانی تهران، شخص دادستان با تک‌تک روزنامه‌ها تماس گرفت و تهدید کرد که اگر گزارش را منتشر کنید، توقیف خواهید شد. این اولین بار نبود که چنین درخواست‌هایی از سوی دادستانی مطرح می‌شد و متاسفانه مدیران روزنامه‌های اصلاح طلب نیز اکثرا گوش به فرمان بودند، چون می‌خواستند بمانند.

نام زهرا کاظمی ‌در چند دقیقه از صفحه‌های تمام روزنامه‌ها برداشته شد. اتفاقی که آن همه بازتاب داشت، در روزنامه‌های ایران اثری از آن دیده نمی‌شد. من احساس بدی از کار در چنین محیطی داشتم. صبح روز بعد که روزنامه‌های ایران خالی از نام زهرا کاظمی ‌منتشر شد، حق بود که جهانیان متعجب شوند. از رسانه‌های مختلف خارجی با روزنامه‌ها تماس گرفتند، کسی پاسخگو نبود. من به عنوان مسئول سرویس سیاسی روزنامه اعتماد اعلام آمادگی کردم که در مصاحبه‌ای با رادیو فردا شرکت کنم …. بنده در آن مصاحبه اعتراض کردم به دادستان تهران که چرا کار خلاف قانون انجام داده است. در حالی که این گزارش از رادیو و تلویزیون‌های خارجی پخش شده است، چرا روزنامه‌ها حق انتشار آن را ندارند؟ من در آن مصاحبه گفتم دادستان حق نداشت به روزنامه‌ها تلفن بزند و ضمن تهدید، آنان را مجبور به سانسور مطلبی کند، همین.

دادستان تهران یک‌سال بعد یعنی در ماجرای پرونده وبلاگ‌نویسان ماجرای آن مصاحبه را جبران کرد. شب اول بازداشت از سوی بازجو به من همان مصاحبه و آن ماجرای زهرا کاظمی ‌یادآوری شد، البته با طعنه و خط و نشان کشیدن. اما طنز تلخ این‌جا بود: در دوره بازداشت روزی بازجو به سراغ من آمد و در اتاق بازجویی زیر مصاحبه با رادیو فردا در مورد زهرا کاظمی ‌خط کشید و گفت باید برای جبران این موضوع در متنی که در دادگاه می‌خوانی، بگویی مرگ زهرا کاظمی ‌نقشه و طرح بهزاد نبوی بوده است. یعنی من بگویم بهزاد نبوی، زهرا کاظمی‌ را دعوت کرد به ایران تا او برود جلوی زندان اوین دستگیر شود و بعد اعتصاب غذا کند و بمیرد تا اصلاح‌طلبان از این موضوع برای برکناری دادستان تهران بهره ببرند. وقتی ما برای تکذیب توبه‌نامه‌های اجباری و مصاحبه تلویزیونی غیراختیاری خود به سوی مقامات عالی رتبه نظام رفتیم، دادستان تهران پیغام داد که در روز خیلی‌ها بر اثر تصادف می‌میرند، یکی هم ممکن است شما باشید!


روایت مسیح علی‌نژاد

گفت می‌دانیم در هفته با سه مرد زنا می‌کنید

مسیح علی‌نژاد

مسیح علی‌نژاد

مسیح علی‌نژاد، روزنامه‌‌نگار، خاطرات خود را از برخورد با سعید مرتضوی در گفت‌و گویی با رادیو فردا این‌طور روایت کرده است: «زمانى که از سوی آقاى مرتضوى احضار شدم، وکیل من و قائم مقام آقاى اصغرزاده که دبیر کل حزب همبستگى و مدیر مسئول روزنامه ما بود هم روبه‌روى او نشسته بودند. قاضى مرتضوى در مقابل این دو نفر که زیاد آن‌ها را نمی‌شناختم و خیلى کم سن و سال‌تر بودم و تجربه کمترى داشتم و با این‌گونه اتهامات به این صراحت و با این شیوه وقیحانه آشنا نبودم، واژه‌اى به کار برد که من تا مدت‌ها خجالت می‌کشیدم آن را جایى بازگو کنم و تازه برایم عادى شده است. آقاى مرتضوى جلوى وکیلم و آقاى کاوه، قائم مقام آقاى اصغرزاده، به من گفت ما پرونده‌اى از شما و خبرنگاران زن دیگر در دست داریم که در هفته با سه مرد زنا مى‌کنند.»

 مسیح علی‌نژاد: من با شنیدن این کلمه جلوى آن دو نفر گریه‌ام گرفت و برایم عجیب بود که چطور ممکن است یک مرد این‌قدر راحت در چشم یک زن نگاه کند و این حرف را بزند. دوم این که من آنجا تنها بودم و جلوى این همه مرد چطور می‌توانستم از خودم دفاع کنم. تنها چیزى که توانستم بگویم این بود که اشکالى ندارد، بگویید پرونده مرا بیاورند.

آقاى مرتضوى با وقاحت تمام صدا کرد آقاى محمدى لطفا پرونده او را بیاورید. آن آقا با یک پرونده قطور داخل اتاق شد و آقاى مرتضوى پرونده را گذاشت روى میزش و ورق می‌زد؛ با یک نگاه به پرونده و یک نگاه به من. با آن‌چنان نگاهى که احساس می‌کردم جلوى این آدم برهنه نشسته‌ام. نگاه‌هاى آقاى مرتضوى چندش‌آورترین نگاهى بود که یک زن می‌توانست در دادگاه ببیند.

 آقاى مرتضوى به من و پرونده نگاه می‌کرد و می‌گفت والله که در موردش درست نوشته‌اند و کلماتى به زبان می‌آورد که اگر آقاى کاوه و وکیلم که از انجمن صنفى آمده بودند مرا کنترل نمی‌کردند، داد می‌کشیدم.

 زمانى که از در دادگاه بیرون آمدم خبرنگاران زن جلو در بودند و من اصلا نمی‌دانستم باید به آن‌ها چه بگویم. من به خاطر شکایت ستاد کل نیروهاى مسلح احضار شده بودم یعنى مدعى‌العموم از من شکایت کرده بود، با این حال حتى یک کلمه در مورد لباس شخصى‌ها و شکایت ستاد کل نیروهاى مسلح و در مورد مقاله‌ام چیزى به من تفهیم اتهام نشد. اما در رابطه با چیزهایى که به ذهن هیچ‌کس خطور نمی‌کرد، باید جواب پس می‌دادم. مثلا این‌که چرا از همسرم جدا شده‌ام، چرا تنها زندگى می‌کنم، این که مقاله‌ها را خودم نمی‌نویسم، بلکه آقاى آرمین و تاج‌زاده آن‌ها را می‌نویسند و من باید اعتراف می‌کردم که سواد مقاله نوشتن ندارم و باید تایید می‌کردم که آن‌ها به جاى من مقاله می‌نویسند.

آقاى مرتضوى جلوى وکیل تهدید می‌کرد که فردا تیتر اول روزنامه‌ها پرونده شما را چاپ و افشا می‌کنیم. من با صداى بلند گفتم حتما این کار را انجام دهید و با گریه فریاد می‌زدم که باید پرونده مرا چاپ کنید، باید روابط نامشروعى را که می‌گویید چاپ کنید. من از اینجا تکان نمی‌خورم تا همه چیزهایى که می‌گویید چاپ کنید. هر چند به من تذکر داده بودند که نباید در دادگاه بلند حرف بزنم.

خبرنگارانى که آن روز حضور داشتند، هنوز یادشان هست که آقاى مرتضوى مرا در اتاقش زندانى کرد، بیرون رفت و در اتاقش را از پشت قفل کرد و بعد از یک ساعت دوستان دیگر او آمدند و مرا نجات دادند و من در جمع خبرنگاران نمی‌دانستم باید چه بگویم.

 مسیح علی‌نژاد خاطره تازه‌تری هم از یک گفت‌و گوی تلفنی درباره استعفای مرتضوی دارد: «گفت من برای مصاحبه با شما یک شرط دارم. شرطش این است که شما توبه کنید و برگردید ایران و بیایید همین‌جا کنار هم بنشینیم و با هم مصاحبه کنیم. او در پاسخ به آین‌که آیا تضمینی وجود دارد که من برگردم ایران و بلایی که سر زهرا کاظمی ‌آمد سر من نیاید، گفت: اگر توبه کنید بله. چه اشکالی دارد. شما این موضوعات را قاطی کار خودتان نکنید، شما یک روزنامه‌نگار بودید و اگر توبه کنید و برگردید ایران، مشکلی ندارید. قول می‌دهم اگر برگردید ایران و توبه کنید هیچ مشکلی ندارید. می‌توانیم همین‌جا بنشینیم و یک مصاحبه خوب انجام دهیم. بعد از این شرط و قول‌ها تلفن را قطع کرد.»


روایت فرشته قاضی

می‌گفت: نه تصادف شوخی است نه تجاوز

فرشته قاضی

فرشته قاضی

فرشته قاضی، روزنامه‌نگار دیگری است که در خاطرات خود از بازداشت در ایران، از برخورد با مرتضوی در وب سایت روز می‌نویسد: «… پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می‌شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل (شکنجه، توهین‌های جنسی و …) اعتراض می‌کنم. عجیب این‌که مرتضوی می‌گوید اینها لازمه بازجویی است! همسرم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین‌های غیراخلاقی و ضرب و شتم.»

فرشته قاضی: مرتضوی از من می‌خواهد نزدیک میزش بروم. می‌ایستم. بلند می‌شود و در حالی‌که نفسش به صورتم می‌خورد می‌گوید: فحش باد هواست. از این گوش شنیدید از آن گوش رد کنید.

 از رییس دفترش می‌خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می‌مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می‌شود و کنارم می‌نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می‌کنم قلبم می‌خواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم می‌کند و می‌گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته‌ای؟

 این‌قدر نزدیک شده که می‌ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و …. دیگر چیزی نمی‌شنوم. تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و ….  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می‌کرد و از من می‌خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می‌کند و دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم، به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می‌زند و می‌گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می‌کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می‌فرستم تا تو معاینه‌ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس. وکیلم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: شما خودت خط دادی که این آقا چه بنویسد!

 مرتضوی اما ما را با ماموری می‌فرستد خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی‌ام بیندازد می‌گوید مربوط به جراحی زیبایی است و ….


 پانویس:

* از روایت فرشته قاضی

Share